---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 119: فصل 119 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 119: فصل 119

0

پس از اینکه گرگ‌های سرخ تارومار شدند، انسان‌ها در حالی که گاردشان را حفظ‌زیر​ کرده بودند، گرگ‌های سیاه را محاصره کردند. در ابتدا، آن‌ها آماده بودند تا بلافاصله‌استثنای​ به گرگ‌های سیاه حمله کنند، اما به لطف اعلامیه ناگهانی سوسانو، این کار متوقف شد.

«خب.»

استاد کلن خدای رعد، کانگ می‌ره، دستش را روی پیشانی‌اش‌موجودات​ گذاشت و در حالی که سعی می‌کرد تا جای ممکن‌می‌تونید​ خودش را آرام کند، وضعیت را با یو ایل‌هان بررسی کرد.

«اینا همه‌شون زیردستت شدن؟»

«آره.»

یو ایل‌هان سرش را تکان داد و نگاهی به‌شروع​ اریکیا انداخت. او به همراه فلمیر به جلو آمدند‌خود​ و با تعظیمی کوتاه به او ادای احترام کردند.

وقتی اریکیا کمی به عقب و پشت سر یو ایل‌هان‌موجودات​ رفت و زانو زد، تمام گرگ‌های بازمانده نیز از او‌می‌تونید​ پیروی کردند. این یک اعلامیه کامل از تسلیم شدن بود.

«اوه خدای من...»

«دیوونه‌کننده‌ست. حالا داره هیولاها‌نمی‌تونم​ رو رام می‌کنه؟ اونم‌هیچ‌کس​ تو همچین مقیاس بزرگی؟»

«آخه چطوری...»

همه شوکه شده بودند. اصلاً عجیب نبود اگر یکی از آن‌ها فریاد می‌زد «باورم نمی‌شه!» یا‌بین​ «نمی‌تونم اینو قبول کنم!»، اما هیچ‌کس چنین کاری نکرد. دلیلش این بود که اگر شروع به‌هستن​ زیر سؤال بردن این موضوع می‌کردند، در وهله اول باید خود وجود سوسانو را زیر سؤال می‌بردند.

«تمام موجودات رده چهارم به استثنای اون‌تکان​ یارو، فلمیر، از بین رفتن. اگه می‌خواید، می‌تونید‌آمدند​ وارد دروازه بشید تا اجسادشون رو بررسی کنید.»

«ما به حرف‌های شما شک نداریم. با‌کنم​ این حال، اونا هیولا هستن و به‌زیر​ همین خاطر، دست خودمون نیست که نگران باشـ...»

«من مسئولیتش‌قبول​ رو به‌هیچ‌کس​ عهده می‌گیرم.»

سوسانو این را گفت. تمام‌اول​ استادان کلن‌ها ناخودآگاه سرهایشان را‌موجودات​ به نشانه تایید تکان دادند.

البته او این حرف را در حالی زد که به اریکیا و فلمیر خیره شده بود. این یک تاییدیه‌احترام​ بود که می‌گفت: «من همه این کارها رو به خاطر شما انجام دادم، پس می‌دونید اگه دردسری درست کنید چه‌می‌کنه​ اتفاقی می‌افته، مگه نه؟». البته گرگ‌ها انگلیسی نمی‌فهمیدند، اما به نظر می‌رسید متوجه چیزی شده‌اند و دیوانه‌وار سر تکان می‌دادند.

«پس، ما می‌خوایم‌نمی‌شه​ رفتن اینا به داخل‌کنم​ دروازه رو تایید کنیم.»

این کار بسیار ساده بود. وقتی یو‌نکرد​ ایل‌هان دستور داد، فلمیر تمام ۳ هزار‌می‌کردند​ گرگ سیاه بازمانده را به داخل دروازه فرستاد.

برخی با دیدن این صحنه‌اول​ آرام شدند، برخی احساس تحسین‌موجودات​ کردند و برخی دیگر مبهوت ماندند.

«سوسانو و ارتش گرگ‌ها...»

«پس الان دیگه‌نمی‌شه​ هیچکس تو دنیا‌قبول​ نمی‌تونه در برابرش بایسته.»

«پس در‌قبول​ واقع هیچ‌چیزی‌هیچ‌کس​ تغییر نکرده.»

وقتی تمام گرگ‌های معمولی به داخل دروازه برگشتند، تنها فلمیر و‌رده​ اریکیا باقی ماندند. فلمیر هنوز مشغول جویدن لب‌هایش بود و اریکیا‌دروازه​ پس از نزدیک شدن به یو ایل‌هان، به او زمزمه کرد.

«ارباب، بی‌ادبیه اگه ازتون یک هفته‌سرش​ وقت بخوام؟ می‌خوام گرگ‌زادهای بازمانده رو‌همراه​ جمع کنم و یک زیستگاه جدید بسازم...»

«دو هفته بهت وقت می‌دم، برو. اگه‌کنم​ کسی از ارتش شیاطین نابودی باقی مونده،‌زیر​ اونا رو هم پاکسازی کن. اوه، اینم بگیر.»

«آه! خیلی ممنونم!»

وقتی یو ایل‌هان پس از گشتن در موجودی‌اش، یک سلاح و‌رده​ زره تصادفی با رتبه منحصربه‌فرد بیرون آورد، اریکیا چند بار به‌دروازه​ نشانه تشکر تعظیم کرد و به همراه فلمیر از دروازه عبور کرد.

انسان‌ها با حواس‌پرتی به دروازه‌ای که هنوز دود شومی از‌اریکیا​ آن بیرون می‌زد نگاه می‌کردند، اما وقتی کانگ می‌ره دست‌وقتی​ زد، همه طوری به او نگاه کردند که انگار طلسم شده‌اند.

«ما پیروز شدیم.»

او این‌گونه اعلام کرد.

«خسته نباشید، همگی.»

این، مانند یک اعلامیه جادویی بود. همه‌تکان​ حاضران در برابر یک بحران در مقیاس جهانی‌آمدند​ مضطرب بودند، اما حالا می‌توانستند نفس راحتی بکشند.

واقعاً، جنگ کوتاه و‌نمی‌تونم​ پر هرج‌ومرج شب پاییزی، با‌چنین​ این اتفاق به پایان رسید.

«ها؟ سوسانو کجا رفت؟»

«ناپدید شد! آه، اون پسر‌اول​ کوچولوی بامزه‌ای که تو هوا‌موجودات​ پرواز می‌کرد هم غیبش زد!»

«چهار نفر خیلی‌زیردستت​ قوی با هویت‌سرش​ نامعلوم هم اونجا بودن.»

به لطف جلب توجه کانگ می‌ره، فعال کردن پنهان‌کاری آسان‌تر شد. او حتی با‌زیر​ خودش فکر کرد که نکند از همان ابتدا قصدش همین بوده است. یو ایل‌هان‌استثنای​ در حالت پنهان‌کاری، به همراه الف‌ها، لیرا، ارتا و یومیر آنجا را ترک کرد.

«سوسانو، من باید‌کنم​ با سوسانو یه‌کاری​ دوئل داشته باشم!»

«یکی این دیوونه رو ببره.‌اول​ اما بازم حیف شد. می‌خواستم‌موجودات​ با سوسانو یه گپی بزنم.»

«نیروها عقب‌نشینی کنن! فقط‌شدن​ یه گروه رو برای‌داد​ نگهبانی از دروازه می‌ذاریم...»

«با این زمین‌نمی‌شه​ چیکار کنیم؟ دیگه‌قبول​ کسی اینجا زندگی نمی‌کنه.»

به لطف ناپدید شدن ناگهانی سوسانو، برخی خشمگین شدند و برخی‌سؤال​ به سردرگمی افتادند، اما نمی‌توانستند تا ابد دنبال او بگردند. از‌رده​ آنجا که نبرد به پایان رسیده بود، اکنون زمان پاکسازی بود.

آن‌ها باید از نیروهایی که از کشورهای خارجی برای کمک آمده بودند تشکر می‌کردند، اجساد متحدان را جمع‌آوری می‌کردند، به مجروحان‌وارد​ رسیدگی می‌کردند، به دنبال دشمنانی می‌گشتند که ممکن بود فرار کرده باشند، با رسانه‌ها و دولت تماس می‌گرفتند، برای کسانی که‌می‌گیرم​ اموالشان آسیب دیده بود غرامتی در سطح ملی در نظر می‌گرفتند و تصمیم می‌گرفتند که با دروازه چه کار کنند و...

به عنوان نماینده کاربران توانایی کره و به عنوان کسی‌اریکیا​ که با دولت، ارتش، رسانه‌ها و حتی برخی دولت‌های خارجی‌وقتی​ ارتباط داشت، نبرد واقعی کانگ می‌ره تازه شروع شده بود.

راستش را بخواهید، به لطف اقدامات طوفان‌گونه یو ایل‌هان، آن‌ها هنوز مبهوت بودند، اما باز‌سؤال​ هم به لطف او بود که آسیب وارده این‌قدر کم بود. اگرچه برخی از کارها به‌بین​ خاطر او افزایش یافته بود، اما کارهایی هم بودند که به واسطه او کاهش یافته بودند.

با اینکه کمی عجیب بود که یک کره‌ای صددرصد‌شروع​ خالص «سوسانو» نامیده شود، اما آن‌ها نمی‌توانستند این واقعیت را‌وجود​ انکار کنند که این نام بیش از حد برازنده‌اش بود.

او مانند یک طوفان بود. هیچ‌کس نمی‌توانست او را پیدا کند و‌چهارم​ هیچ‌کس نمی‌توانست او را متوقف کند، هر وقت می‌خواست می‌آمد و می‌رفت، اما‌کنید​ به نحوی احساس بدی به آدم نمی‌داد. و این حتی عجیب‌تر هم بود.

درست زمانی که کانگ می‌ره گوشی‌اش را‌تکان​ برداشت، لرزش خفیفی کرد و پیامی را‌جلو​ که تازه دریافت کرده بود نشان داد.

[می‌خوام باهاتون صحبت کنم.‌نمی‌تونم​ لطفاً هر وقت وقت‌هیچ‌کس​ داشتید باهام تماس بگیرید.]

لحنی کاملاً محتاطانه، در تضاد با چهره‌ای که همین چند لحظه پیش تمام انسان‌ها و گرگ‌ها را به‌خود​ یک اندازه مقهور خود کرده بود. با نگاه به آن پیام، قلب کانگ می‌ره برای لحظه‌ای به شدت‌کنید​ تپید. با دیدن این صحنه، نا یونا در حالی که سرش را کج کرده بود از او پرسید.

«می‌ره، اینقدرررر کار کردن رو دوست‌باید​ داری؟ از الان به بعد قراره‌چهارم​ جهنم بشه، پس چرا داری لبخند می‌زنی؟»

«نا یونا،‌همه‌شون​ تو هم‌شدن​ قراره کار کنی.»

«اوگیاک!»

لبخند؟ مزخرف است. این فقط شل شدن عضلات صورتش به‌زیر​ خاطر آرام شدن آن وضعیت پرتنش بود. کانگ می‌ره در حالی‌موجودات​ که یقه نا یونا را می‌گرفت، این‌طور با خودش زمزمه کرد.

اما درست در همان لحظه، کانگ هاجین که حتی پرمشغله‌تر‌موجودات​ از کانگ می‌ره در حال حرکت بود، تماس تلفنی‌اش را‌می‌تونید​ قطع کرد و با چهره‌ای خشک به او نزدیک شد.

«می‌ره.»

«حرفای خصوصی‌باورم​ رو بذار‌نمی‌تونم​ برای بعد.»

«پدر می‌خواد ببینتت.»

حالت چهره کانگ می‌ره نیز سفت و سخت شد. آیا به‌رده​ خاطر این بود که گفته بود نمی‌خواهد به دانشگاه برود؟ آیا‌دروازه​ کاری کرده بود که اقتدار پدرش را زیر پا گذاشته باشد؟

درست زمانی که داشت این سؤالات‌سرش​ را در ذهنش مرور می‌کرد، کانگ‌همراه​ هاجین با صدایی کمی عصبی گفت.

«می‌خواد درباره‌باورم​ آقای یو‌نمی‌تونم​ ایل‌هان صحبت کنه.»

«...نه، من نمیام.»

او مثل یک بچه کوچک سرش را‌خود​ تکان داد. تمام کسانی که «امپراتریس» را‌اون​ می‌شناختند، اگر این صحنه را می‌دیدند شوکه می‌شدند.

«تاریخ موقتش‌همه‌شون​ رو برای‌شدن​ پس‌فردا تنظیم می‌کنم.»

«نه، من نمیام.»

«لجبازی نکن. یه‌کنم​ تماس تلفنی داری،‌کاری​ بیا کار کنیم.»

«من نمیام، من نمیام.»

«می‌ره خیلی بانمکه. دالی‌موشـ... کیهاک!»

«تو کار کن.»

درست وقتی نا یونا فرصتی پیدا کرد تا سر‌شروع​ به سر کانگ می‌ره بگذارد، صاعقه‌ای به سرش برخورد‌خود​ کرد. کانگ می‌ره با چهره‌ای افسرده، گوشی‌اش را برداشت.

پس‌فردا. پس‌فردا، هه. لعنت‌وهله​ بهش، دیگه برام مهم‌وجود​ نیست، اول بیاید کار کنیم.

درست زمانی که همه نبرد جدیدشان‌سرش​ را آغاز کردند، خورشید در آن‌همراه​ سوی افق در حال طلوع بود.

در همین حال، یو ایل‌هان که اصلاً برایش‌هیچ‌کس​ مهم نبود بقیه درباره‌اش آواز می‌خوانند یا می‌رقصند،‌بردن​ سریع‌تر از هر کس دیگری به سمت خانه رفت.

الف‌ها داشتند درباره اینکه چند تا گرگ کشته‌اند‌دلیلش​ لاف می‌زدند، برای همین یو ایل‌هان گفت که‌اول​ ۷۰ هزار تا کشته تا دهنشان را ببندد.

«بابا، منم‌موضوع​ خیلی کشتم!‌وهله​ ایییییین‌قدر کشتم!»

«آره، بهت افتخار می‌کنم پسرم.»

«می‌تونم قوی‌تر بشم؟»

«البته که می‌تونی.»

این‌ها فقط حرف‌های توخالی نبود. یو ایل‌هان سر یومیر را نوازش کرد و وضعیتش را‌یارو​ بررسی کرد. متوجه شد که او از یک اژدهای نوزاد به اژدهای کودک تغییر کرده و‌هیولا​ سطحش ۵۵ است. این اتفاق تنها در عرض یک روز پس از تولدش رخ داده بود.

با نگاهی به مهارت‌هایش، فک آدم به زمین می‌چسبید. شاید به خاطر ارتقا به رده دوم، مهارت‌های فعال و غیرفعال جدیدی‌کمی​ به دست آورده بود و جادوی باد سطح متوسط او حتی به سطح ۳۹ رسیده بود. پنهان‌کاری با سطح ۴۷ حتی‌مقیاس​ از آن هم دیدنی‌تر بود. هرچقدر هم که وضعیت افراطی به نظر می‌رسید... یو ایل‌هان فقط مات و مبهوت مانده بود.

«اژدهایان واقعاً موجودات بیش‌ازحد‌نمی‌تونم​ خفنی هستن. هیچ ماموریت رده‌چنین​ دومی هم در کار نبود؟»

[اژدهایان نژادی هستند که از بدو تولد، رسیدن‌دلیلش​ به رده چهارم به آن‌ها وعده داده شده‌اول​ است. امکان ندارد نیازی به ماموریت داشته باشند.] (ارتا)

[اما فکر نمی‌کنی میر در میان آن‌ها‌خود​ هم یک نابغه است؟ رشدش خیلی سریع‌اون​ است. همان‌طور که از پسرم انتظار می‌رود.] (لیرا)

[دوباره بگو‌همه‌شون​ ببینم، پسر‌شدن​ کی؟] (ارتا)

بدون ماموریت ارتقا رده؟ این که دیگه خیلی ناعادلانه‌ست! اگر یومیر پسرش نبود، یو‌زیر​ ایل‌هان تا الان کلی غر زده بود، اما با دیدن یومیر که انگشتان کوچکش را‌اون​ تکان می‌داد و خودش را در آغوش یو ایل‌هان جا می‌کرد، خشم جوشانش فروکش کرد.

آره. چون بامزه‌ست، مشکلی نیست.

[پس، مطمئنی که‌می‌کردند​ از پشت به‌باید​ تو خنجر نمی‌زنند؟] (لیرا)

لیرا که برخلاف ارتا نتوانسته بود از‌تکان​ دروازه عبور کند و همراهش باشد، با‌جلو​ نگرانی پرسید. یو ایل‌هان سر تکان داد.

«مهارت حکمرانی رو روش‌نمی‌تونم​ اعمال کردم و بررسی‌هیچ‌کس​ کردم، پس مشکلی نیست.»

[و نه به این خاطر‌چنین​ که او را فقط چون‌زیر​ یک دختر زیباست پذیرفتی؟] (لیرا)

یو ایل‌هان پلک زد؛‌وهله​ این جهتی نبود که انتظار‌می‌بردند​ حمله‌ای از آن داشته باشد.

«اون یه‌همه‌شون​ هیولاست. کجاش‌شدن​ می‌تونه "بامزه" باشه؟»

[اژدهایان هم هیولا هستند...؟] (لیرا)

«ها، راست می‌گی.‌کنم​ پس نیازی نیست‌کاری​ این‌قدر درگیرش باشم...؟»

طرز فکر یو ایل‌هان تغییر کرد. لیرا با این فکر‌موجودات​ که نباید آن حرف را می‌زد، ناامید شد و ارتا‌می‌تونید​ به او چشم‌غره رفت. اما خوشبختانه، یو ایل‌هان اضافه کرد:

«در هر صورت مهم نیست. اونا در نهایت فقط‌نگاهی​ زیردست‌های من هستن. امکان نداره از من خوششون بیاد.‌ادای​ در واقع، اگه ازم متنفر نباشن باید اسمشو گذاشت معجزه.»

«من فقط یک زیردست‌نمی‌تونم​ نیستم. برای اعلی‌حضرت، می‌توانم‌هیچ‌کس​ جانم را فدا کنم!»

«پـ، پس‌قبول​ من هم‌هیچ‌کس​ روحم را!»

«پـ، پس‌موضوع​ من هم‌وهله​ تمام ثبت‌هایم را!»

فرشتگان با حرف‌های یو ایل‌هان نفس راحتی کشیدند و الف‌ها که نمی‌توانستند‌همراه​ صدای فرشتگان را بشنوند، چیزهای کمی بی‌معنی زمزمه می‌کردند و یومیر که از‌زانو​ بدو تولد می‌توانست صدای آن‌ها را بشنود، فقط لبخند می‌زد. خیلی بامزه بود.

پس از بازگشت به خانه، یو‌قبول​ ایل‌هان و همراهانش اول از همه‌دلیلش​ خوابیدند. فقط دو ساعت. همان کافی بود.

به جز یومیر که در این سن به خواب زیادی نیاز داشت، همه‌موضوع​ با یک خواب کوتاه خستگی‌شان را در کردند و با آرامش به سمت‌یارو​ کارگاه رفتند و شروع به تجزیه کردند. فقط ارتا ماند تا مراقب بچه باشد.

«بچه‌ها، خوشحال باشید. اگه‌وهله​ تجزیه تمام اژدهازادها رو‌وجود​ تموم کنید، بعدش نوبت گرگ‌هاست.»

«من واقعاً خوشحالم، اعلی‌حضرت.»

«هاها، هاهاهاها...»

یو ایل‌هان ابتدا چند جسد اژدهازاد بیرون آورد تا الف‌ها آن‌ها را تجزیه کنند و خودش‌اول​ گوشتی را که در سطل عمل آمده بود بیرون آورد، هرگونه سمی را از آن پاک‌وارد​ کرد و حتی نفس را جمع‌آوری کرد که حالا به یک نوشیدنی الکلی هیجان‌انگیزتر تبدیل شده بود.

سپس، دوباره آن را با خون و گوشت اژدها پر کرد. هنوز‌چهارم​ گوشت‌های اژدهای زیادی در انتظار بودند. اگر بخواهیم دقیق بگوییم، هنوز ۱۲۵۰‌اجسادشون​ تای دیگر باقی مانده بود. این مقدار برای چندین نسل آینده کافی بود!

«بچه‌ها، کارایی که دارید می‌کنید‌آره​ رو تموم کنید و بیاید. می‌خوام‌انداخت​ براتون یکم گوشت اژدها کباب کنم.»

«آخ جون!»

«تحت تأثیر قرار گرفتم، اعلی‌حضرت!»

یو ایل‌هان اعلام می‌کرد که می‌خواهد در جایی که قرار بود‌رده​ کارگاهش باشد گوشت اژدها بپزد، و الف‌ها با این اعلام او‌دروازه​ غرق در شادی می‌شدند. اگر هرج‌ومرجی وجود داشت، دقیقاً همین بود!

اگر ارتا اینجا بود، آهی می‌کشید و می‌گفت که این رفتارش‌انداخت​ اصلاً در شأن یک پدر نیست، اما لیرا فرشته‌ای بود که‌عقب​ در سطح کاملاً متفاوتی از او قرار داشت، بنابراین چنین گفت:

[من هم می‌خواهم‌نمی‌شه​ بخورم. به نظر‌قبول​ خیلی خوشمزه می‌آید.] (لیرا)

«یکم دیگه صبر کن.»

از آنجایی که مواد سمی بیشتر در خون اژدها قرار داشت، گوشت اژدهایی که در سطل عمل آمده‌اگه​ بود تنها مقدار ناچیزی سم در خود داشت. یک مهارت مقاومت در برابر سم ضعیف برای آن کافی بود،‌نیست​ و حتی اگر کسی آن را نداشت، در نهایت فقط با کمی بی‌حسی زبان و آسیب مداوم مواجه می‌شد.

[اما این‌همه‌شون​ که خیلی‌شدن​ جدی است!؟] (لیرا)

«مشکلی نیست. من الف‌هام رو قوی‌قبول​ بار آوردم، پس حداقل همه‌شون مقاومت‌دلیلش​ در برابر سم ضعیف رو دارن.»

«من مقاومت‌قبول​ در برابر سم‌چنین​ معمولی دارم، اعلی‌حضرت.»

فیریا که همان‌طور که از یک رده دزد انتظار می‌رفت‌موجودات​ در زمینه سموم کاملاً مهارت داشت، با افتخار این را گفت.‌وارد​ او کار تجزیه را خیلی سریع‌تر از بقیه تمام کرده بود.

«خوبه، اول‌همه‌شون​ به تو‌شدن​ یکی می‌دم.»

«باعث افتخارمه.»

یو ایل‌هان یک منقل کباب‌پزی ساخته شده از‌دلیلش​ استخوان اژدها بیرون آورد و قبل از اینکه‌اول​ آن را با شعله ابدی گرم کند، شست.

سپس، چند تکه گوشت را به اندازه‌های لقمه‌ای برش داد و روی منقل‌استثنای​ گذاشت، و با این کار، صدای جلز و ولز کباب شدنی به گوش‌حرف‌های​ رسید که آدم را به لرزه درمی‌آورد و عطر دلپذیری در فضا پیچید.

«واو، حتی تو‌زیردستت​ همین مرحله هم‌سرش​ احساس خوشبختی می‌کنم.»

[مهارت آشپزی به سطح ۵۴ ارتقا یافت. شما می‌توانید غذاهای مختلف را با مهارت بیشتری بپزید، و غذای آماده شده طعمی عمیق‌تر و متنوع‌تر خواهد داشت.]

فقط کباب کردن گوشت اژدها باعث شد مهارتش ۵ سطح‌موجودات​ بالا برود! همین به تنهایی جبران کافی برای عمل آوردن‌می‌تونید​ گوشت بود. یو ایل‌هان حتی از قبل هم خوشحال‌تر شد.

به هر حال، چون قول داده بود، اولین تکه برای فیریا بود. وقتی او با چاپستیک تکه گوشتی را که‌وقتی​ به لطف شعله ابدی به زیبایی و در یک چشم به هم زدن کباب شده بود برداشت، فیریا چشمانش را‌اونم​ بست و آن تکه را با دهانش گرفت. این اولین الف در تمام دنیاها بود که طعم گوشت اژدها را می‌چشید.

«آآآآآه.»

فیریا بعد از خوردن گوشت اژدها، نتوانست چیزی بگوید و فقط از‌بردن​ روی لذت آهی کشید. هر دو چشمش هم پر از اشک شد.‌استثنای​ یو ایل‌هان که درباره طعم آن کنجکاو شده بود، خودش هم یکی برداشت.

دو چشمش ناگهان گشاد‌وهله​ شد. اگر می‌توانست، نور‌وجود​ طلایی از چشمانش ساطع می‌کرد.

«اووووه، اووووووووووووه!»

[می‌دانستم این را می‌گویی.] (لیرا)

«به محض اینکه گازش می‌زنم، به آرومی تو دهنم آب می‌شه. علاوه‌بردن​ بر اون حس جویدنِ بودن و نبودن، یه عطر دیوانه‌کننده تو دهنم منفجر‌اون​ می‌شه و انگار که یه فستیوال تو دهنم به پا شده! اوووه، کارناوال!»

[این دیالوگ‌موضوع​ را تمرین‌وهله​ کرده بودی؟] (لیرا)

دقیقاً چقدر خوشمزه بود که چنین واکنشی داشت؟ در این لحظه، لیرا نتوانست جلوی‌جلو​ خودش را بگیرد و نخواهد آن را امتحان کند. در واقع، با وجود اینکه‌نیز​ او اژدهایان زیادی را کشته بود، اما هرگز یکی از آن‌ها را نخورده بود.

با این حال، درست زمانی که چاپستیک‌های یو ایل‌هان را گرفت تا مقداری گوشت‌زیر​ بردارد، حلقه فرشته‌ای روی سرش بالا آمد و نوری ساطع کرد. فرشته دیگری در حال‌اون​ برقراری ارتباط با او بود. با اینکه هیچ‌کس نباید موقع غذا خوردن مزاحم دیگری می‌شد!

لیرا در حالی که غرغر می‌کرد‌کاری​ پیام دریافتی را پذیرفت. فرشته‌ای که‌بردن​ او به خوبی می‌شناخت، اسپیرا، چنین می‌گفت:

[لیرا، ارتش بهشت به یک تصمیم رسیده است. از آنجایی که جناح‌های موجودات برتر مرتبط با زمین در حال‌می‌خواید​ نشان دادن حرکات مشکوکی هستند، من هم از این به بعد به یو ایل‌هان کمک خواهم کرد. تو گفتی‌نگران​ که او به رده سوم رسیده و تعداد فرشتگانی که می‌تواند با آن‌ها قرارداد ببندد افزایش یافته است، درست است؟]

[...]

به خاطر این اعلام‌نمی‌تونم​ ناگهانی، لیرا کلماتش را گم‌چنین​ کرد و فقط خشکش زد.

حالا قرار بود‌کنم​ بار روی دوش‌کاری​ یو ایل‌هان سنگین‌تر شود.

یادداشت نویسنده:

اژدهایان از‌نکرد​ بدو تولد‌شروع​ بیش‌ازحد قوی هستند.

اووووووووووووه! : فریادی که آدم وقتی‌سرش​ غذای خوشمزه می‌خورد باید بکشد. حتی‌همراه​ با کمی موسیقی شرقی بهتر هم می‌شود.

فرشته جدید اسپیرا!‌کنم​ موقعیت او... استاد‌کاری​ هنرهای رزمی است؟

ناولها | novelha.net