---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 121: فصل 121 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 121: فصل 121

0

با چهره‌ای کاملاً بی‌تفاوت، اسپیرا‌برتر​ شروع به توضیح درباره مهارت‌بهشت​ «نیزه شکافنده کیهان کبیر» کرد.

[«نیزه شکافنده کیهان کبیر» یک مهارت پیشرفته‌ست که من بر اساس شخصیت و ویژگی‌های خودم توسعه‌اش دادم.‌شدن​ تو باید تا الان مهارت پیشرفته‌ای که مناسب خودت باشه رو یاد گرفته باشی، پس یادگیری مهارت‌شنیدن​ من هم برات خیلی سخت خواهد بود. می‌شه گفت که تو فقط حداقل شرایط لازم رو برآورده کردی.]

«این رو که‌قدرت​ می‌دونم. پس چقدر‌نمی‌تونی​ باید تمرین کنم؟»

[روزی حداقل‌بکشه​ چهار ساعت، به‌فاجعه​ مدت دویست سال.]

«هووو.»

یو ایل‌هان از خودش متنفر شد که برای یک‌زمین​ لحظه فکر کرد «این که چیزی نیست». همین الان،‌توی​ زمان روی زمین داشت به صورت عادی سپری می‌شد!

«این چه فرقی با استاد شدن‌نمی‌تونی​ توی سلاح‌های دیگه داره؟ ترجیح می‌دم به‌قبل​ جاش روی روش نیزه خودم تمرکز کنم.»

[این هم نوعی تمرین نیزه‌ست. هر فرمی‌می‌کنه​ از نیزه رو که یاد گرفته باشی،‌همون​ می‌تونی این رو هم در کنارش تمرین کنی.]

با این حال،‌اونجا​ با شنیدن این‌محسوب​ حرف کمی وسوسه شد!

«ولی اگه این‌قدر طول‌چیزی​ بکشه، زمین احتمالاً ششمین فاجعه‌زمین​ بزرگ رو هم رد می‌کنه.»

[بعد از پنجمین فاجعه بزرگ، اونجا دیگه یک دنیای برتر محسوب می‌شه، ایل‌هان. این همون سطحی‌ه که ارتش‌ممنون​ بهشت یا ارتش شیاطین نابودی توش ساکن هستن. تو فقط با قدرت خودت، حتی اگه بمیری هم نمی‌تونی زمین‌حالی​ رو به اون سطح برسونی، پس نگران نباش! حتی اگه ممکن هم باشه، زمین قبل از اون نابود می‌شه!]

«چقدرررر دلگرم‌کننده بود، لیرا. ممنون!»

[اهه‌هه‌هه.]

یو ایل‌هان و لیرا به هم لبخند‌زمان​ زدند. اما بلافاصله بعد از آن، پیشانی‌می‌شد​ لیرا با تلنگر محکم یو ایل‌هان کبود شد.

[لعنتی، بزرگ شدی.]

«از صدقه‌سر کیه.»

یو ایل‌هان فقط کمی نوشیدنی «نفس»‌محسوب​ برایش ریخت تا بنوشد و در‌نابودی​ حالی که به اسپیرا نگاه می‌کرد پرسید.

«راستی، اصلاً‌لحظه​ من این‌قدر‌چیزی​ زنده می‌مونم؟»

[اگه تو باشی، باید طول عمری خیلی بیشتر از انسان‌های معمولی داشته باشی. این به خاطر تکامل بدنت‌ممنون​ بعد از به دست آوردن رده سوم هم هست... اما فقط با همون «زمان متوقف‌شده‌ای» که به تنهایی‌بنوشد​ روی زمین تجربه کردی، بدنت باید به چیزی شبیه به نژادهای با عمر طولانی مثل الف‌ها تغییر کرده باشه.]

«این رو‌بکشه​ که برای‌ششمین​ اولین بار می‌شنوم؟»

وقتی یو ایل‌هان صورتش را برگرداند تا به‌سطحی‌ه​ لیرای در حال نوشیدن نگاه کند، او سرش را‌حتی​ برگرداند و طوری که انگار داشت بهانه می‌آورد، گفت.

[به هر حال می‌خواستم تو‌نیست​ رو تبدیل به یک موجود‌داشت​ برتر کنم... اصلاً چیز مهمی نیست...]

«آه.»

از این واقعیت که‌ششمین​ لیرا از نگاهش دوری‌بعد​ می‌کرد، کاملاً مطمئن شد.

این‌طور نبود که نتواند دلایلش را حدس بزند. در آن زمان معجزه‌آسایی که او برای تکامل و پیشرفت‌بمیری​ خود استفاده کرده بود، در حالی که سلول‌هایش پیر نمی‌شدند، و در نقطه‌ای که قدرت عظیمی به دست‌بلافاصله​ آورده بود که برای یک انسان در سطح ۱ غیرمجاز بود، فهمیده بود که بدن فیزیکی‌اش دیگر عادی نیست.

[با این حال،‌فکر​ اگه فقط همین بود،‌زمان​ اصلاً بهت پیشنهادش نمی‌دادم.]

«داری درباره‌هستن​ ساعت شنی ابدیت‌بمیری​ حرف می‌زنی، درسته؟»

[دقیقاً.]

اسپیرا با جدیت سر تکان داد، اما حتی‌سطحی‌ه​ با وجود این کار، از آنجایی که یک تکه‌حتی​ گوشت در دهانش بود، اصلاً جدی به نظر نمی‌رسید.

[هام... نوم... نوم... اگه با استفاده از ساعت شنی ابدیت‌داشت​ روی تمرین تمرکز کنی، می‌تونی زمان لازم برای یادگیری مهارت رو‌داره​ کوتاه کنی. من انتظار دارم چیزی حدود سی سال طول بکشه.]

[ولی ایل‌هان باید سریع‌تر باشه.]

لیرا با لحنی‌احتمالاً​ تدافعی جواب داد، اما‌می‌کنه​ اسپیرا فقط پوزخند زد.

[من پتانسیل یو ایل‌هان رو دست‌کم نمی‌گیرم. لیرا، تو باید‌بهشت​ بدونی وقتی از قبل یک مهارت پیشرفته برای خودت یاد‌اون​ گرفتی، چقدر سخته که یکی دیگه رو هم یاد بگیری.]

[همف.]

لیرا سرش را برگرداند. اسپیرا‌بمیری​ هم چیزی نگفت. او فقط‌نگران​ به یو ایل‌هان نگاه کرد.

او برای لحظه‌ای‌احتمالاً​ فکر کرد، اما در‌می‌کنه​ نهایت سر تکان داد.

«آره، این باید فرصت خوبی باشه.‌محسوب​ خودم هم فکر می‌کردم که باید‌نابودی​ کمی بیشتر روی نیزه تمرین کنم.»

او تا الان به طرز باشکوهی از مهارت «نیزه با‌داشت​ مسیر غیرقابل‌ردیابی» استفاده کرده بود. با این حال، سطح مهارت‌دیگه​ هنوز زیر ۲۰ بود و خودش هم کمی احساس نارضایتی می‌کرد.

علاوه بر آن، او حالا نمی‌توانست از اکثر هیولاها هیچ تجربه‌ای به دست بیاورد،‌نابود​ بنابراین به فکر صیقل دادن مهارت نیزه‌اش بود و از قضا، پیشنهاد اسپیرا هم مطرح‌شدی​ شد. اگر این موضوع به نیزه مربوط می‌شد، پس هیچ دلیلی برای رد کردنش نداشت.

[پس بیا فوراً شروع‌ششمین​ کنیم. به عنوان ورزش‌بعد​ بعد از غذا هم خوبه.]

«نه، قبل از اون.»

یو ایل‌هان در حالی که‌نیست​ آخرین تکه گوشت را می‌خورد،‌داشت​ با چهره‌ای جدی اعلام کرد.

«اول بذار‌هستن​ ساخت چندتا سلاح‌بمیری​ رو تموم کنم.»

چند روز از آن ماجرا‌فاجعه​ گذشت. خوشبختانه، هنوز هیچ اتصالی‌اونجا​ با دنیای دیگری رخ نداده بود.

صفحه اصلی ونگارد برای اولین بار در سه ماه گذشته به‌روزرسانی شده بود.‌توش​ دوباره فروش سلاح‌های باکیفیت‌تر! همچنین، کیفیت سلاح‌های استاندارد هم افزایش یافته بود! هرکسی که‌نابود​ به سلاح نیاز داشت، با دیدن این خبر از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت.

روز بعد از افتتاح فروشگاه، جمعیت عظیمی به آنجا هجوم‌داشت​ آوردند و فقط پدرش، که به تازگی به عنوان مغازه‌دار‌دیگه​ فروشگاه شماره ۱ ونگارد منصوب شده بود، حسابی به دردسر افتاد.

سلاح‌های استاندارد به محض تمام شدن موجودی انبار تغییر کردند و قرار بود‌قبل​ سلاح‌های رده‌بالاتر دو هفته بعد فروخته شوند. شرایط خرید ساده بود: به تمام‌محکم​ کلن‌هایی که در شکست سیاه‌چال در کره شرکت کرده بودند، بلیت داده می‌شد.

[کلن‌های خیلی زیادی هستن که‌فاجعه​ دارن بهت توهین می‌کنن و‌اونجا​ می‌گن اصلاً همچین چیزی نشنیده بودن؟]

«همه‌شون دارن‌پنجمین​ دروغ می‌گن، پس‌برتر​ بهشون اهمیت نده.»

کانگ می‌ره با استفاده از تمام ارتباطاتش، از کلن‌های زیادی درخواست‌صورت​ همکاری کرده بود. حداقل از تمام کلن‌هایی که این بار قدرت‌ترجیح​ فیزیکی و مالی لازم برای به دست آوردن سلاح‌های رده‌بالاتر را داشتند.

«و این خودشون بودن‌حتی​ که تصمیم گرفتن نیان.‌سطح​ فکر کردن من احمقم؟»

یو ایل‌هان پوزخندی زد و دومین‌بزرگ​ اطلاعیه را منتشر کرد. فقط کلن‌ها نبودند‌محسوب​ که در این حادثه همکاری کرده بودند.

درست مثل «دوستان قدرتمند» و مغرور کره، یعنی کلن سرکوب، در‌شیاطین​ هر کشوری حداقل یک جناح از کاربران توانایی وابسته به دولت‌برسونی​ وجود داشت. در مورد آمریکا، ۳ تا از آن‌ها وجود داشت!

اما شب گذشته، کانگ می‌ره با استفاده از روشی، ده‌ها نیروی ملی مختلف‌سپری​ از ده‌ها کشور مختلف را برای شکار در اطراف سئول مستقر کرد و ریشه‌نوعی​ گرگ‌زادهای متعلق به ارتش شیاطین نابودی را بیرون کشید. او واقعاً ارتباطات وحشتناکی داشت.

و یو ایل‌هان، که به فکر افزایش تعداد نیروهایی در‌نگران​ مقیاس کلن سرکوب بود، با خودش فکر کرد که این‌لبخند​ فرصت خوبی برای مسلح کردن کاربران توانایی کشورهای خارجی هم هست.

به هر حال او مقدار سرسام‌آوری از مواد اولیه در‌اونجا​ اختیار داشت. اگر آن‌ها را نگه می‌داشت، چیزی جز اضافه‌توش​ کردن وزن بیشتر به اینونتوری‌اش نبودند. بنابراین، اصلاً دریغ نکرد.

[اما در‌پنجمین​ این مورد،‌دنیای​ باهاش مشورت کردی؟]

«نه، الان‌لحظه​ می‌خوام این‌چیزی​ کار رو بکنم.»

[...]

کره‌ای‌ها قطعاً از این موضوع استقبال نمی‌کردند. آن‌ها‌بعد​ حتماً با خودشان فکر می‌کردند که ونگارد دارد‌ارتش​ به کلن‌های خدای رعد و سرکوب لطف ویژه‌ای می‌کند.

با وجود اینکه در زمان بحران بزرگی بودند که سرنوشت زمین در خطر بود، مردم‌هستن​ همچنان خودخواه بودند و تمام پاداش‌ها را فقط برای کلن‌های خودشان و شخص خودشان می‌خواستند.‌لیرا​ این همان طرز فکری بود که یو ایل‌هان بیشتر از هر چیزی از آن متنفر بود.

[پسر، این‌لحظه​ کامنت‌ها رو‌چیزی​ نگاه کن.] (لیرا)

[می‌بینم که مرکز‌قدرت​ توجه تمام مردم‌نمی‌تونی​ زمین شدی.] (اسپیرا)

«بابا معرکه‌ست.»

لیرا، اسپیرا و یومیر طوری کامنت‌ها را چک می‌کردند که دماغشان تقریباً به مانیتور‌ساکن​ چسبیده بود. یومیر یک اژدها بود و بینایی‌اش به این راحتی‌ها ضعیف نمی‌شد، اما یو‌دلگرم‌کننده​ ایل‌هان که به هر حال نگران بود، او را عقب کشید و در آغوش گرفت.

«خانم کانگ می‌ره دید وسیعی داره. اگه متغیر خاصی هم وجود داشته باشه، احتمالش هست‌فرقی​ که مقامات بالای کره دیدگاه خوبی نسبت به من نداشته باشن... اما اگه فقط بگم‌می‌تونی​ که در صورت نارضایتی می‌رم یه کشور دیگه، مشکلی پیش نمیاد و همه‌چیز حل می‌شه.»

یو ایل‌هان در این دنیا از هیچ‌چیز ترسی نداشت. او از همان ابتدا همه‌چیز را‌چقدرررر​ با قدرت خودش حل کرده بود! مهم نبود چه تغییراتی در اطرافش رخ می‌داد، خودش‌صدقه‌سر​ هرگز تغییر نمی‌کرد. هرچند، جای بحث داشت که آیا این ویژگی خوبی بود یا نه.

[تو به‌تنهایی داری‌احتمالاً​ این زمینِ به‌هم‌ریخته رو‌می‌کنه​ سرپا نگه می‌داری.] (اسپیرا)

اسپیرا در حالی که به پشت یو ایل‌هان که در حال‌شیاطین​ ارسال پیام به کانگ می‌ره بود نگاه می‌کرد، این را زیر‌برسونی​ لب گفت. او در این لحظه واقعاً تحت‌تأثیر قرار گرفته بود.

البته ارتا می‌دانست که دلیل اصلی یو ایل‌هان برای قوی‌تر کردن‌صورت​ بقیه این است که نمی‌خواهد به‌تنهایی زجر بکشد، اما تصمیم گرفت‌ترجیح​ فعلاً سکوت کند. به هر حال اسپیرا هم به‌زودی متوجه می‌شد.

[پس کی‌هستن​ می‌خوای حصار‌حتی​ رو فعال کنی؟]

«چهار روز دیگه، دقیقاً یک ماه می‌شه که آخرین بار‌اونجا​ از حصار استفاده کردم. تا اون موقع کار تجزیه الف‌ها‌توش​ هم تموم می‌شه. احتمالاً همون موقع حصار رو فعال کنم.»

یو ایل‌هان پس از پایان حرفش، با حرکت‌سطحی‌ه​ دستش مواد گرگ‌هایی که الف‌ها تجزیه کرده بودند‌قدرت​ را جمع کرد و جسد جدیدی بیرون آورد.

اجساد اژدهازادها مدت‌ها پیش تجزیه شده بودند و حالا، آن‌ها در‌صورت​ حال تجزیه هیولاهای رده دوم و رده سوم بودند! الف‌ها در‌ترجیح​ حین تجزیه کردن به حالت آرامش بی‌فکر و خلسه‌آوری رسیده بودند.

در این «محیط تمرینی خشن»، مهارتشان به‌سرعت در حال افزایش‌نگران​ بود. شاید این تأثیر مهارت حکمرانی بود. شاید در آینده‌لبخند​ حتی می‌توانست تجزیه موجودات رده چهارم را هم به آن‌ها بسپارد!

[پس همون موقع‌احتمالاً​ می‌تونیم تمرینات واقعی‌بزرگ​ رو شروع کنیم.] (اسپیرا)

«بابا، منم‌پنجمین​ همین‌طور! منم‌دنیای​ می‌خوام تمرین کنم!»

«آره، آره.‌لحظه​ خیلی چیزا‌چیزی​ بهت یاد می‌دم.»

بدون اینکه نیاز به گفتنش باشد، یو ایل‌هان به‌برسونی​ لیرا و ارتا اجازه داد تا با پاکسازی سیاه‌چال‌های‌ممنون​ اطراف، سطح یومیر را بالا ببرند و مراقبش باشند.

البته سرعت آن با چند شب پیش که با کشتن رده سوم‌ها ارتقا سطح پیدا می‌کرد‌ارتش​ قابل‌مقایسه نبود و به همین دلیل، سطح او تازه به بالای ۶۰ رسیده بود، اما فرصت‌ممکن​ خوبی برای افزایش سطح مهارت‌هایی مثل پنهان‌کاری، جادوی باد سطح متوسط و بسیاری مهارت‌های دیگر بود.

حالا او باید از شکار ساده هیولاها دست می‌کشید و در سطح عمیق‌تری تمرین می‌کرد. مهارت‌ها فقط‌حتی​ با استفاده کردن افزایش نمی‌یافتند؛ بلکه با تجربه استفاده از آن‌ها در کنار درک و تمرین برای‌زدند​ کسب این بینش‌ها ارتقا می‌یافتند! درست مثل کاری که یو ایل‌هان در آن هزار سال انجام داده بود!

غیرممکن بود که پسرش را هزار سال زجر بدهد، اما فقط با محکم کردن‌می‌شد​ پایه‌هایش در آن دو ماه داخل حصار، به سطحی می‌رسید که برای یک اژدها‌نیزه‌ست​ شرم‌آور نباشد. نه، در واقع، او همین الان هم از آن سطح فراتر رفته بود.

او نمی‌توانست بگذارد الف‌ها هم بیکار بگردند. می‌خواست آن‌ها را تا حدی قوی کند که بتوانند استادان قبیله‌ممنون​ در اتحاد خط مقدم را به‌راحتی و بدون دردسر کتک بزنند. هرچند همین حالا هم از پس این‌بنوشد​ کار برمی‌آمدند، اما می‌خواست آن‌ها را آن‌قدر قوی کند که بتوانند با فراغ بال بیشتری آن‌ها را لت‌وپار کنند!

البته مهم‌ترین شخص خودش بود. او نه‌تنها قصد داشت تمام مواد‌دنیای​ تلنبارشده را برای ساخت تجهیزات مصرف کند، بلکه می‌خواست در کنار‌هستن​ یادگیری نیزه قطع‌کننده کیهان کبیر، تکنیک‌های نیزه‌اش را هم تمرین کند.

برای آمادگی در چند روز گذشته، او به‌سطحی‌ه​ الف‌ها در تجزیه کمک کرد و حرکات مبارزه فیزیکی،‌حتی​ شمشیر، سلاح‌های کوبشی و شلاق خود را صیقل داد.

هر بار که یو ایل‌هان یکی از سلاح‌ها را به دست می‌گرفت، اسپیرا تمام‌می‌شد​ تلاشش را می‌کرد تا چهره شوکه‌شده‌اش را پنهان کند، اما نمی‌توانست آن را از‌نیزه‌ست​ یو ایل‌هان که در خواندن حالات چهره دیگران به درجه استادی رسیده بود، مخفی کند.

«الکی که‌هستن​ این‌همه سال‌حتی​ عمر نکردم.»

[تو خیلی وقته از چیزی که بشه با‌بعد​ «زمان» توضیحش داد فراتر رفتی. شاید به‌جای ۳۰‌ارتش​ سال، ۲۹ سال هم برات کافی باشه.] (اسپیرا)

این مکالمه در چند روز گذشته بارها تکرار شده بود و حالا‌نابودی​ آن عدد به ۲۵ رسیده بود. هدف یو ایل‌هان این بود که‌نباش​ پس از خروج از حصار، این زمان را به ۱۰ سال کاهش دهد.

در همان لحظه، تلفنش زنگ خورد. یو ایل‌هان میر را‌داشت​ رها کرد و دکمه تماس را فشرد. اگرچه میر هنوز‌دیگه​ به سینه‌اش چسبیده بود، اما این موضوع مشکلی ایجاد نمی‌کرد.

«یو ایل‌هان هستم.»

[منم، کانگ می‌ره.]

با وجود اینکه می‌دانست طرف مقابل کیست، از‌سطحی‌ه​ خودش بابت گفتن این حرف متنفر شد. فقط خدا‌حتی​ را شکر می‌کرد که کانگ می‌ره جوابش را داد.

پس از پایان احوال‌پرسی،‌چیزی​ او با لحنی طبیعی‌روی​ به صحبتش ادامه داد.

[صفحه اصلی ونگارد‌قدرت​ رو چک کردم.‌نمی‌تونی​ تصمیم بزرگی گرفتی.]

«به هر حال اینا کارایی بود که از قبل قصد انجامشون رو داشتم. هرچند‌همون​ عجیبه که بگم این یه فرصت خوبه، اما به لطف اینکه این بار شما‌سطح​ افراد رو دور هم جمع کردین، منم کار راحت‌تری برای انتخاب اهداف فروش سلاح‌هام داشتم.»

کانگ می‌ره برای لحظه‌ای سکوت کرد. او احتمالاً دلیل باز‌بهشت​ شدن ونگارد توسط یو ایل‌هان را پیش‌بینی کرده بود. شاید‌اون​ حدس و گمان‌هایش در همین لحظه به یقین تبدیل شده بودند.

[آقای یو ایل‌هان‌فکر​ واقعاً فقط می‌خواد...‌همین​ از زمین محافظت کنه.]

«نه، فقط نمی‌خوام تنهایی‌حتی​ زجر بکشم. فکر کنم‌سطح​ دفعه قبل هم بهتون گفتم.»

[پفففت.]

یو ایل‌هان صادقانه جواب داد چون نمی‌خواست خودش را درگیر یک سوءتفاهم بی‌فایده کند، اما این حرف‌حتی​ فقط باعث شد کانگ می‌ره زیر خنده بزند. کانگ می‌ره با وجود اینکه خندیده بود، طوری سکوت کرد‌اما​ که انگار نمی‌توانست این حرف را باور کند، اما در نهایت صدایش را صاف کرد و جواب داد.

[ممنونم. حتی اگه آقای یو ایل‌هان‌همین​ در ازای سلاح‌ها هر درخواستی هم داشته‌سپری​ باشه، رابطه همکاری ما فقط محکم‌تر می‌شه.]

«خوشحالم که می‌شنوم می‌تونم کمک کنم. فکر‌اون​ می‌کردم مقامات بالای کره که فقط به‌نابود​ فکر خودشونن از این موضوع ناراضی باشن.»

[...و در همین راستا.]

«در همین راستا؟»

صدای کانگ می‌ره لرزید. این حس‌همین​ که او مجبور به انجام این‌عادی​ کار شده بود، به‌شدت احساس می‌شد.

[اگه براتون‌هستن​ مقدوره، می‌تونین کمی‌بمیری​ وقت خالی کنین؟]

«حتماً. اطلاعاتی هست که می‌خوام‌فاجعه​ تبادل کنم و چیزایی هم‌اونجا​ هست که باید بهتون بگم.»

[نه، موضوع اون نیست...]

کانگ می‌ره این را‌چیزی​ گفت. یو ایل‌هان پس از‌زمین​ شنیدن این حرف خشکش زد.

[پدرم... می‌خواد‌هستن​ شما رو ببینه،‌بمیری​ آقای یو ایل‌هان.]

یادداشت نویسنده:

۲۰۰ سال برای او‌حتی​ هیچی نیست چون قبلاً‌سطح​ هزار سال زندگی کرده.

آیا پدر کانگ می‌ره سالم‌برتر​ از این ملاقات بیرون می‌آید‌بهشت​ و اعصاب یو ایل‌هان خرد نمی‌شود؟

یادداشت مترجم:

مترجم انگلیسی: Chamber

ویراستار انگلیسی: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net