چپتر 131: [بدون عنوان]
0جرینگ!
اعضای «انجمن رز» زیک و گروهشبود را محاصره کردند و کمانهای صلیبیِهوا تکرارشوندهشان را به سمت آنها نشانه رفتند.
زیک بامیداد صدایی آرامجرقههایی از زن پرسید:
«قصد داریضربه با سندیکااحساس وارد جنگ بشی؟»
زن خالکوبیدار ایستاد و گفت:
«حتی اگه اوضاع سندیکا خوب باشه، میخوای بگیتاب شوالیههایی مثل تو دارن؟ چرت نگو. بوی آموزشاحساس درستوحسابیِ شوالیهها رو میدی. مزخرف گفتن رو تموم کن.»
با بالا رفتنبرخورد دست زن، کمانهایبرخاست صلیبی مسلح شدند.
فلیکس و لیام با چهرههاییاصلاً منقبض و پر از تنشجادوئه به اعضای گروه خیره شده بودند.
زیک بهاحساس فلیکس وجثه لیام گفت:
«چشمهاتون رو ببندید.»
بهمحض اینکه آن دوجرقههایی چشمهایشان را بستند، زیک ازاحساس مهارت «نارنجک نوری» استفاده کرد.
زن خالکوبیدار بهسرعت سرشاحساس را چرخاند تا ازنداشت نور خیرهکننده در امان بماند.
همزمان، زناحساس بر سرجثه زیردستانش فریاد کشید:
«شلیک کنید! بکشیدشون!»
ووش!
اعضای گروه با وجود اینکهاصلاً جایی را نمیدیدند، تیرهایشان را بهدوباره سمت زیک و همراهانش شلیک کردند.
زیک باهاموتِ تغییرشکلیافتهاشاصلاً را بیرون کشید واین تیرها را منحرف کرد.
جرینگ!
سپس، مستقیم به سمتجرقههایی زنی که به نظرسنگینی میرسید رهبرشان باشد، هجوم برد.
زن از قبل یک گرزاصلاً بیرون کشیده بود و آن رادوباره به سمت شمشیر زیک تاب میداد.
جرینگ!
شمشیر زیک و گرزگرز زن با هم برخورد کردندمیداد و جرقههایی به هوا برخاست.
او ضربه سنگینی راجرقههایی احساس کرد که اصلاًسنگینی با جثه زن همخوانی نداشت.
این جادوئه؟
زن خالکوبیدار دوباره تعادلش راهمخوانی به دست آورد و گرزتعادلش را به سمت زیک چرخاند.
ووش!
این یک چرخش تصادفیجرقههایی نبود، بلکه حرکتی کاملاًسنگینی آموزشدیده به حساب میآمد.
زیک متوجه شدسنگینی که این حرکتجثه شبیه به شمشیرزنی پالادینهاست.
به نظر میرسهاصلاً که واقعاً هموننداشت انجمن رز باشن.
او جاخالی دادقبل و به دنبالبود یک نقطه ضعف گشت.
از آنجایی که آنهاجرقههایی دشمن نبودند، باید اوسنگینی را بدون کشتن تسلیم میکرد.
زیک کمی فاصله گرفت، خنجریاصلاً از جیبش بیرون کشید وجادوئه به سمت زن پرتاب کرد.
جرینگ!
خنجر بهبرد گرز برخورد کردکشیده و کمانه کرد.
به نظر میرسید نه تنها هاله،برخاست بلکه یک جادوی تقویت قدرت نیزهمخوانی روی خود گرز اِعمال شده بود.
حیف این مهارتسنگینی که تو دنیایجثه زیرزمینی حروم بشه.
او حتی ازاصلاً پالادینهای پادشاهی مقدسنداشت هم ماهرتر بود.
در حالی که زیک بهراحتی حملات او راتاب جاخالی میداد و دفع میکرد، زن گرز رااحساس محکمتر در دست گرفت و گاردش را تنظیم کرد.
«...این عوضیها. اینا دیگه کیان؟»
زیک شمشیرشضربه را پاییناحساس آورد و گفت:
«بهت کهاحساس گفتم، ماجثه دشمن نیستیم.»
«چرت نگو. اون پسرهی پشت سرت دارهشمشیر علناً از شمشیرزنی پالادینها استفاده میکنه، اون وقتسنگینی میگی دشمن نیستید؟ مزخرف گفتن رو تموم کن!»
زیک با دیدن فلیکسجرقههایی که با جدیت از شمشیرزنیاحساس پالادینها استفاده میکرد، نوچ کرد.
او انتظار چنین نبرد پرهرجومرجی راجثه قبل از اینکه حتی بتوانند حرفتعادلش بزنند نداشت؛ اوضاع پیچیده شده بود.
ووش!
زن خالکوبیدار گرزش راگرز بالا برد و با چهرهایمیداد متفاوت از قبل هشدار داد:
«شماها هرگزمیداد زنده ازجرقههایی اینجا بیرون نمیرید.»
وووونگ!
گرز به لرزه درآمد.
همزمان، نوربرد قدرتمندی ازگرز آن ساطع شد.
اون دیگه چیه؟
این نورضربه برای زیکاحساس آشنا بود.
به نظر میرسید مهارتی شبیههمخوانی به همانهایی باشد که ازتعادلش آرتیفکتهای لوبرن به دست آورده بود.
با نفوذ نورِ گرز بهکشیده درون بدن زن، هالهای که ازجرقههایی او ساطع میشد کاملاً تغییر کرد.
ووش!
به نظر میرسید نهاحساس تنها قدرت، بلکه سرعتش نیزاین چندین برابر افزایش یافته است.
«هاااات!»
زن گرز راقبل به سمت سربود زیک پایین آورد.
بوم!
زیک با «گام شبح»احساس جاخالی داد و گرزنداشت به کف انبار کوبیده شد.
ترق!
کف سنگی و محکم کاملاً خردبود شد و موج ضربه حتی به دیوارهایبرخاست اطراف نیز رسید و ترکهایی ایجاد کرد.
خیلی شدیده.
قطعاً شبیه به شمشیرزنیاحساس پالادینها بود، اما قدرتشنداشت زمین تا آسمان فرق داشت.
زیک سد دفاعیاصلاً را فعال کرد واین با گرز درگیر شد.
بوم!
با برخورد شمشیربرخورد و گرز، صدایبرخاست انفجارگونهای طنینانداز شد.
وقتی زیک حملهاش رااحساس دفع کرد، زن بانداشت چهرهای متعجب به عقب رفت.
«چطور میتونیاحساس در برابرجثه حملهام مقاومت کنی؟»
زیک به جلوقبل هجوم برد وبود شمشیرش را تاب داد.
ووش!
شمشیر باضربه هر چرخشاحساس سنگینتر میشد.
ترق!
حتی زن که تا آن لحظهبود حملات زیک را دفع میکرد، رفتهرفتههوا فشار را روی بدنش احساس کرد.
لعنتی.
زیک و گروهشسنگینی بسیار قویتر ازجثه حد انتظار او بودند.
او بهاحساس دنبال فرصتیجثه برای عقبنشینی گشت.
لحظهای بعد، گرزشقبل را به سمت جعبهایشمشیر پر از چرم کوبید.
بوم!
جعبهی زیرین خرد شد واصلاً جعبههای روی هم چیدهشده فروریختند ودوباره چرمهای داخلشان به اطراف پخش شدند.
زن براحساس سر اعضایجثه گروهش فریاد زد:
«پخش بشید!»
اعضای گروه که انگار به چنینبرخاست موقعیتهایی عادت داشتند، رفقای افتادهشان راهمخوانی رها کردند و به هر سو گریختند.
زن که بهسنگینی نظر رهبرشان میرسید نیزهمخوانی سعی کرد فرار کند.
درست در هماناصلاً لحظه، دستی از میاناین تودهی چرمها بیرون آمد.
چنگ!
بازوی زیکمیداد دور گردنجرقههایی زن حلقه شد.
«آخ!»
زیک گفت:
«هی، آروم باش. من هیچ قصدیبود برای صدمه زدن به سازمانتون ندارم.هوا اوضاع پیچیده شده، اما این رو ببین.»
زیک شمشیر اوریکالکوم را که بربرخاست پشتش حمل میکرد در دست گرفت ونداشت بهسرعت از مهارت «سد نور» استفاده کرد.
وووونگ!
هالهای از نوراصلاً در اطراف بدننداشت زیک پخش شد.
نور به درون بدنگرز لیام، فلیکس و حتیتاب اعضای انجمن رز نفوذ کرد.
اعضای بیهوشِ گروهبرخورد به هوش آمدند وضربه استقامتِ تحلیلرفتهشان بازیابی شد.
با فروکش کردن مقاومت زن،اصلاً زیک بازویش را شل کردجادوئه و او را رها ساخت.
«دیوونهکنندهست، این غیرقابل باوره.»
او با چهرهای ناباورانهگرز به سد نوری که زیکمیداد ایجاد کرده بود نگاه میکرد.
سپس، گرزشمیداد را بالا گرفتهوا و فریاد زد:
«چـ... چطورضربه میتونی از جادویاصلاً نور استفاده کنی؟!»
«من اومدماحساس تا نوادگان لوبرنهمخوانی رو پیدا کنم.»
با شنیدن نام لوبرن،گرز چهرهی زن خالکوبیدار بهطرزتاب محسوسی در هم رفت.
زیک با آرامشبرخورد سعی کرد سربرخاست صحبت را باز کند.
«پسری که کمی پیش از شمشیرزنی پالادینها استفاده کرد، فلیکسجادوئه والنسیاست. اون نوه فاب والنسیاست؛ همون آرچ پالادینی که ۵۰ سالحساب پیش بعد از نجات دادنِ خط خونی لوبرن، خلع لباس شد.»
زن ازاحساس حرفهای زیکجثه شگفتزده شد.
سپس اخم کرد و گفت:
«چطور میتونممیداد این روجرقههایی باور کنم؟»
زیک شمشیر اوریکالکومی کهاحساس در دست داشت رانداشت نشان داد و گفت:
«این همون شمشیریه که گولین یوبر از چکش اوریکالکومیِ فاب والنسیا جعل کرده.تصادفی پادشاهی مقدس خروج اوریکالکوم رو اکیداً ممنوع کرده. از زمان فاب والنسیا بهمیرسه این طرف، محاله چنین مقدار زیادی اوریکالکوم از پادشاهی مقدس خارج شده باشه.»
زن با خودشقبل فکر کرد کهبود حرفهای زیک منطقی است.
از همه مهمتر، موضوعجرقههایی فاب والنسیا در انجمنسنگینی رز یک راز فوقمحرمانه بود.
تنها در آن زمان بود کهجثه گاردش را پایین آورد و به زیردستانشآورد اشاره کرد تا سلاحهایشان را غلاف کنند.
زیک هم به لیامجثه و فلیکس اشاره کردجادوئه تا سلاحهایشان را پایین بیاورند.
زن رو به زیک گفت: «اگه اون پسرتاب نوه سر فابه، پس تو کی هستی؟ دیگه اوناصلاً چرتوپرتهای مربوط به عضو سندیکا بودنت رو تموم کن.»
زیک شمشیرش را غلافجرقههایی کرد و به حرفسنگینی آمد: «اسم من زیک دریکره.»
زن با شنیدن ناماحساس دریکر برای لحظهای نفسشنداشت را در سینه حبس کرد.
نه تنها او، بلکهجثه قطرات عرق سرد روی پیشانیدوباره سایر اعضای گروه نیز نشست.
او به آرامی لبگرز به سخن گشود: «...تورنتاب دست به کار شده؟»
زیک سرش را به نشانه نفیبرخاست تکان داد: «هیچ ربطی به تورن نداره.نداشت من به دلایل شخصی خودم اومدم اینجا.»
هرچند به نظر میرسید زن با شنیدنهمخوانی حرفهای زیک گاردش را پایین آورده، اما بازتصادفی هم نمیتوانست جلوی تنش و اضطرابش را بگیرد.
هیچکس نمیتوانست در حضور یک دریکرنداشت آرامش خود را حفظ کند، فارغچرخش از اینکه در چه موقعیتی قرار داشتند.
او رو بهقبل زیک گفت: «لعنت بهش،شمشیر باید خصوصی حرف بزنیم.»
به زیردستانش دستور داد تا انباربرخاست را مرتب کنند و سپس زیک ونداشت همراهانش را به مکان دیگری راهنمایی کرد.
آنها از ساختمان خارج شدند و پسهمخوانی از عبور از چندین کوچه و زیرزمین،چرخش سرانجام قدم به یک مخفیگاه سری گذاشتند.
زیک با خود فکر کردهمخوانی که تمام سازمانهای زیرزمینی، ازتعادلش جمله سندیکا، ماهیت مشابهی دارند.
زن پس از ورود بهکشیده دفتر مخفیگاه، زیک و همراهانشبرخورد را به نشستن دعوت کرد.
زیک روبهروی او نشست، و لیام وضربه فلیکس در گوشههای اتاق مستقر شدند تااین مسیرهای فرار را زیر نظر داشته باشند.
زن با دیدن ایناحساس صحنه تکخندهای کرد ونداشت گفت: «زیردستانت وفاداری فوقالعادهای دارن.»
«در مقایسه با وفاداری انجمنهمخوانی رز به خاندان لوبرن چیزی نیست.آورد یا شاید بهتره بگم... شوالیههای رز؟»
با شنیدن این حرفِگرز زیک، زن خالکوبیدار سرش رامیداد به نشانه تسلیم تکان داد.
«نمیدونستم خاندان دریکر تا این حد دربارهضربه ما اطلاعات داره. نه، صبر کن، ازاین اونجایی که پای دریکر وسطه، هیچچیزی بعید نیست.»
«من نمیدونم جوخه رزمی سیاه چقدر ازهمخوانی انجمن رز خبر داره. همونطور که قبلاً همتصادفی گفتم، من به دلایل شخصی خودم اومدم اینجا.»
«اون دلایل شخصی چیه؟»
«نمیتونم این رو اینجا بهت بگم.بود فقط میتونم بگم که چیزی دارمهوا که باید به دست نوادگان لوبرن برسونم.»
زن کمی روی این حرفها تأملبرخاست کرد و سپس نگاهی به فلیکس کهنداشت پشت سرش بود انداخت. «نوه سر فاب.»
«هنوز باورت نشده؟»
«نه، همون موقع کهجثه شمشیر اوریکالکوم رو دیدم،جادوئه برام ثابت شد. همم.»
کمی بعد سرش را تکان داد: «باشه. من شما رو به مقر اصلیبرخاست میبرم. اول باید یک نفر رو بفرستم تا بهشون خبر بده، پس هرچرخش وقت جوابش اومد حرکت میکنیم. اسم من کلونه. میتونید خواهر کلون صدام کنید.»
فلیکس که پشت سر او ایستادهبرخاست بود، از شنیدن این حرف جاهمخوانی خورد: «خـ-خواهر؟ یعنی میگی تو یه راهبهای؟»
کلون چشمغرهای به فلیکس رفت و گفت: «توله سگ.این دلت میخواد یه راهبه با ضربه مقدس لهت کنه؟حرکتی این پسره واقعاً نوه سر فابه؟ چقدر شوت و بیخبره.»
زیک که نمیتوانست حرفهایجثه کلون را نقض کند،جادوئه فقط سرش را تکان داد.
کلون سرش را تکان داد، درِ شیشهایشمشیر را که روی میز بود باز کردضربه و چیزی برای خوردن از آن بیرون آورد.
با کمی دقتبرخورد میشد فهمید کهبرخاست آنها عقربهای خشکشده هستند.
کلون که متوجه نگاه زیک شدهجثه بود، یک عقرب به سمتش گرفت وآورد پرسید: «میخوای؟ وقتی میجویش طعم آجیل میده.»
زیک دستش رااصلاً به نشانه ردنداشت کردن تکان داد.
کلون در حالی که عقرب رابود میجوید گفت: «اون کارِت رو چطوریهوا انجام دادی؟ همون نوری که یهو درخشید.»
«منظورت سد نوره؟ روی شمشیریهوا که سر فاب به جااصلاً گذاشته، جادو حک شده بود.»
کلون سرش را تکان داد: «نه،جثه سوالم این نیست. دارم میپرسم چطوریتعادلش از جادوی داخل اون شمشیر استفاده کردی؟»
«...ها؟ خباحساس فقط ازشجثه استفاده کردم دیگه.»
با شنیدن این حرف،گرز چهره کلون حتی ماتتاب و مبهوتتر از قبل شد.
سپس، گرز خود راجرقههایی بیرون کشید: «میتونی از جادویاحساس این یکی هم استفاده کنی؟»
زیک گرزی که کلون به دستش دادههمخوانی بود را گرفت و با استفاده ازچرخش مهارت چشمان اژدها اطلاعاتش را بررسی کرد.
—اطلاعات گرز—
توضیحات: یک گرز مقدس آغشته به قدرت نور که در دوران سلسله لوبرن ساخته شده است.
توانایی ذاتی: نفس نور
نکته ویژه: نور جذب بدن شده و قدرت فیزیکی را بیش از سه برابر افزایش میدهد.
«همونطور که انتظارفلیکس میرفت، جادوی تقویتمنقبض قدرت روش اعمال شده.»
زیک گرز را درهوا دست فشرد و ازاحساس مهارت نفس نور استفاده کرد.
وووونگ!
بدن زیکتنش در هالهای ازشده نور احاطه شد.
او گرزشدند را درلیام هوا چرخاند.
ووش!
صدای شکافتهجثه شدن هوا بهاین وضوح متفاوت بود.
با دیدن زیک که به اینبودند راحتی از مهارت نفس نور استفاده میکرد،مهارت فک کلون از تعجب به زمین چسبید.
«ا-امکان نداره. چـ-چطوری... چطوریلیام میتونی بدون قـ-قدرت الهیگروه از جادوی نور استفاده کنی...؟»
زیک با شنیدنجرقههایی حرفهای کلون، سرش راسنگینی با تعجب کج کرد:
«مگه برای استفادههمخوانی از این بهجادوئه قدرت الهی نیازه؟»
کلون اخم غلیظی کرد و فریاد زد: «معلومه که آره! فکرچشمهایشان میکنی برای چی به ما میگن شوالیههای مقدس؟ ما شوالیه مقدسیم چونامان با استفاده از قدرت الهی میتونیم جادوی نور رو به کار بگیریم.»
این مسئله برای آنها کاملاً بدیهیمنقبض بود، اما برای زیک که اولین بارببندید بود چنین چیزی را میشنید، تازگی داشت.
«حالا که بهش فکر میکنم، من تا الاناحساس تونستم بدون یاد گرفتن جادو، از مهارتهای دیگهایتعادلش که شبیه به جادو هستن هم استفاده کنم.»
با کمک سیستم، زیک میتوانست آزادانه از مهارتهایی که ماهیتیچرخش شبیه به جادو داشتند—از جمله مهارتهای اژدها و مهارتهای فعال—استفادهحرکت کند، حتی با وجود اینکه هیچوقت جادو را نیاموخته بود.
به نظر میرسید که او قادر استچشمهاتون از جادوی نور هم که نیازمند قدرتنارنجک الهی بود، بدون هیچگونه محدودیتی استفاده کند.
کلون با دقت به زیکچهرههایی خیره شد و سپس سرششده را به نشانه نفی تکان داد.
«امکان نداره... غیرممکنه.»
«منظورت چیه؟»
او با چهرهای ناباورانه گفت: «فقط یکچشمهاتون راه برای استفاده آزادانه از جادوی مقدسنارنجک بدون نیاز به قدرت الهی وجود داره.»
کلون پوسته عقرب را از دهانش بیرونتنش تف کرد و گفت: «فقط در صورتیبهمحض ممکنه که تو از کلاس شفا دهنده باشی.»
زیک با شنیدن غیرمنتظرهی عبارت «کلاسضربه شفا دهنده» از زبان کلون، براینداشت لحظهای جا خورد و دستپاچه شد.
کلون متوجه تغییر حالت نامحسوس زیکجادوئه شد: «نکنه میدونی کلاس شفا دهندهنبود چیه؟ تو از کلاس شفا دهندهای؟»
زیک چهره بیتفاوتش را حفظ کرد وچشمهاتون گفت: «من یه بیدارشده اصیل از خاندان دریکرم.نوری امکان نداره که از کلاس شفا دهنده باشم.»
با این وجود، کلون با شک و تردید به زیکشده نگاه کرد و گفت: «همم، پس چطوری درباره کلاس شفانوری دهنده میدونی؟ بیشتر مردم حتی معنی کلمه کلاس رو هم نمیدونن.»
«خیلی به همهچیز شک داره.»
با این حال، زیک که حس میکرد این فرصت خوبیچرخش برای پیدا کردن سرنخی درباره کلاس شفا دهنده است، بهحرکت ذهنش فشار آورد و سعی کرد داستانی سر هم کند.
«مادرم ازتنش کلاس شفاخیره دهنده بود.»
این بار نوبت کلون بود کهمنقبض غافلگیر شود: «مادرت از کلاس شفاچشمهاتون دهنده بود؟ نکنه از نوادگان لوبرن بوده؟»
زیک سرش را به نشانهبرخاست نفی تکان داد. کلون به اینهمخوانی پاسخ او واکنش شدیدتری نشان داد:
«یعنی میگی به جزنداشت خاندان لوبرن، کلاسهای شفاتعادلش دهنده دیگهای هم وجود داشتن؟»
«کلاس شفا دهندهگروه دیگهای به جزبودند لوبرن؟ منظورت چیه...»
درست در همانفلیکس لحظه، درِ اتاقمنقبض با شتاب باز شد.
«خواهر! مابرخورد لو رفتیم!هوا پالادینها پیدامون کردن!»
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]