---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 131: [بدون عنوان] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 131: [بدون عنوان]

0

جرینگ!

اعضای «انجمن رز» زیک و گروهش‌بود​ را محاصره کردند و کمان‌های صلیبیِ‌هوا​ تکرارشونده‌شان را به سمت آن‌ها نشانه رفتند.

زیک با‌می‌داد​ صدایی آرام‌جرقه‌هایی​ از زن پرسید:

«قصد داری‌ضربه​ با سندیکا‌احساس​ وارد جنگ بشی؟»

زن خالکوبی‌دار ایستاد و گفت:

«حتی اگه اوضاع سندیکا خوب باشه، می‌خوای بگی‌تاب​ شوالیه‌هایی مثل تو دارن؟ چرت نگو. بوی آموزش‌احساس​ درست‌وحسابیِ شوالیه‌ها رو می‌دی. مزخرف گفتن رو تموم کن.»

با بالا رفتن‌برخورد​ دست زن، کمان‌های‌برخاست​ صلیبی مسلح شدند.

فلیکس و لیام با چهره‌هایی‌اصلاً​ منقبض و پر از تنش‌جادوئه​ به اعضای گروه خیره شده بودند.

زیک به‌احساس​ فلیکس و‌جثه​ لیام گفت:

«چشم‌هاتون رو ببندید.»

به‌محض اینکه آن دو‌جرقه‌هایی​ چشم‌هایشان را بستند، زیک از‌احساس​ مهارت «نارنجک نوری» استفاده کرد.

زن خالکوبی‌دار به‌سرعت سرش‌احساس​ را چرخاند تا از‌نداشت​ نور خیره‌کننده در امان بماند.

هم‌زمان، زن‌احساس​ بر سر‌جثه​ زیردستانش فریاد کشید:

«شلیک کنید! بکشیدشون!»

ووش!

اعضای گروه با وجود اینکه‌اصلاً​ جایی را نمی‌دیدند، تیرهایشان را به‌دوباره​ سمت زیک و همراهانش شلیک کردند.

زیک باهاموتِ تغییرشکل‌یافته‌اش‌اصلاً​ را بیرون کشید و‌این​ تیرها را منحرف کرد.

جرینگ!

سپس، مستقیم به سمت‌جرقه‌هایی​ زنی که به نظر‌سنگینی​ می‌رسید رهبرشان باشد، هجوم برد.

زن از قبل یک گرز‌اصلاً​ بیرون کشیده بود و آن را‌دوباره​ به سمت شمشیر زیک تاب می‌داد.

جرینگ!

شمشیر زیک و گرز‌گرز​ زن با هم برخورد کردند‌می‌داد​ و جرقه‌هایی به هوا برخاست.

او ضربه سنگینی را‌جرقه‌هایی​ احساس کرد که اصلاً‌سنگینی​ با جثه زن همخوانی نداشت.

این جادوئه؟

زن خالکوبی‌دار دوباره تعادلش را‌همخوانی​ به دست آورد و گرز‌تعادلش​ را به سمت زیک چرخاند.

ووش!

این یک چرخش تصادفی‌جرقه‌هایی​ نبود، بلکه حرکتی کاملاً‌سنگینی​ آموزش‌دیده به حساب می‌آمد.

زیک متوجه شد‌سنگینی​ که این حرکت‌جثه​ شبیه به شمشیرزنی پالادین‌هاست.

به نظر می‌رسه‌اصلاً​ که واقعاً همون‌نداشت​ انجمن رز باشن.

او جاخالی داد‌قبل​ و به دنبال‌بود​ یک نقطه ضعف گشت.

از آنجایی که آن‌ها‌جرقه‌هایی​ دشمن نبودند، باید او‌سنگینی​ را بدون کشتن تسلیم می‌کرد.

زیک کمی فاصله گرفت، خنجری‌اصلاً​ از جیبش بیرون کشید و‌جادوئه​ به سمت زن پرتاب کرد.

جرینگ!

خنجر به‌برد​ گرز برخورد کرد‌کشیده​ و کمانه کرد.

به نظر می‌رسید نه تنها هاله،‌برخاست​ بلکه یک جادوی تقویت قدرت نیز‌همخوانی​ روی خود گرز اِعمال شده بود.

حیف این مهارت‌سنگینی​ که تو دنیای‌جثه​ زیرزمینی حروم بشه.

او حتی از‌اصلاً​ پالادین‌های پادشاهی مقدس‌نداشت​ هم ماهرتر بود.

در حالی که زیک به‌راحتی حملات او را‌تاب​ جاخالی می‌داد و دفع می‌کرد، زن گرز را‌احساس​ محکم‌تر در دست گرفت و گاردش را تنظیم کرد.

«...این عوضی‌ها. اینا دیگه کی‌ان؟»

زیک شمشیرش‌ضربه​ را پایین‌احساس​ آورد و گفت:

«بهت که‌احساس​ گفتم، ما‌جثه​ دشمن نیستیم.»

«چرت نگو. اون پسره‌ی پشت سرت داره‌شمشیر​ علناً از شمشیرزنی پالادین‌ها استفاده می‌کنه، اون وقت‌سنگینی​ می‌گی دشمن نیستید؟ مزخرف گفتن رو تموم کن!»

زیک با دیدن فلیکس‌جرقه‌هایی​ که با جدیت از شمشیرزنی‌احساس​ پالادین‌ها استفاده می‌کرد، نوچ کرد.

او انتظار چنین نبرد پرهرج‌ومرجی را‌جثه​ قبل از اینکه حتی بتوانند حرف‌تعادلش​ بزنند نداشت؛ اوضاع پیچیده شده بود.

ووش!

زن خالکوبی‌دار گرزش را‌گرز​ بالا برد و با چهره‌ای‌می‌داد​ متفاوت از قبل هشدار داد:

«شماها هرگز‌می‌داد​ زنده از‌جرقه‌هایی​ اینجا بیرون نمی‌رید.»

وووونگ!

گرز به لرزه درآمد.

هم‌زمان، نور‌برد​ قدرتمندی از‌گرز​ آن ساطع شد.

اون دیگه چیه؟

این نور‌ضربه​ برای زیک‌احساس​ آشنا بود.

به نظر می‌رسید مهارتی شبیه‌همخوانی​ به همان‌هایی باشد که از‌تعادلش​ آرتیفکت‌های لوبرن به دست آورده بود.

با نفوذ نورِ گرز به‌کشیده​ درون بدن زن، هاله‌ای که از‌جرقه‌هایی​ او ساطع می‌شد کاملاً تغییر کرد.

ووش!

به نظر می‌رسید نه‌احساس​ تنها قدرت، بلکه سرعتش نیز‌این​ چندین برابر افزایش یافته است.

«هاااات!»

زن گرز را‌قبل​ به سمت سر‌بود​ زیک پایین آورد.

بوم!

زیک با «گام شبح»‌احساس​ جاخالی داد و گرز‌نداشت​ به کف انبار کوبیده شد.

ترق!

کف سنگی و محکم کاملاً خرد‌بود​ شد و موج ضربه حتی به دیوارهای‌برخاست​ اطراف نیز رسید و ترک‌هایی ایجاد کرد.

خیلی شدیده.

قطعاً شبیه به شمشیرزنی‌احساس​ پالادین‌ها بود، اما قدرتش‌نداشت​ زمین تا آسمان فرق داشت.

زیک سد دفاعی‌اصلاً​ را فعال کرد و‌این​ با گرز درگیر شد.

بوم!

با برخورد شمشیر‌برخورد​ و گرز، صدای‌برخاست​ انفجارگونه‌ای طنین‌انداز شد.

وقتی زیک حمله‌اش را‌احساس​ دفع کرد، زن با‌نداشت​ چهره‌ای متعجب به عقب رفت.

«چطور می‌تونی‌احساس​ در برابر‌جثه​ حمله‌ام مقاومت کنی؟»

زیک به جلو‌قبل​ هجوم برد و‌بود​ شمشیرش را تاب داد.

ووش!

شمشیر با‌ضربه​ هر چرخش‌احساس​ سنگین‌تر می‌شد.

ترق!

حتی زن که تا آن لحظه‌بود​ حملات زیک را دفع می‌کرد، رفته‌رفته‌هوا​ فشار را روی بدنش احساس کرد.

لعنتی.

زیک و گروهش‌سنگینی​ بسیار قوی‌تر از‌جثه​ حد انتظار او بودند.

او به‌احساس​ دنبال فرصتی‌جثه​ برای عقب‌نشینی گشت.

لحظه‌ای بعد، گرزش‌قبل​ را به سمت جعبه‌ای‌شمشیر​ پر از چرم کوبید.

بوم!

جعبه‌ی زیرین خرد شد و‌اصلاً​ جعبه‌های روی هم چیده‌شده فروریختند و‌دوباره​ چرم‌های داخلشان به اطراف پخش شدند.

زن بر‌احساس​ سر اعضای‌جثه​ گروهش فریاد زد:

«پخش بشید!»

اعضای گروه که انگار به چنین‌برخاست​ موقعیت‌هایی عادت داشتند، رفقای افتاده‌شان را‌همخوانی​ رها کردند و به هر سو گریختند.

زن که به‌سنگینی​ نظر رهبرشان می‌رسید نیز‌همخوانی​ سعی کرد فرار کند.

درست در همان‌اصلاً​ لحظه، دستی از میان‌این​ توده‌ی چرم‌ها بیرون آمد.

چنگ!

بازوی زیک‌می‌داد​ دور گردن‌جرقه‌هایی​ زن حلقه شد.

«آخ!»

زیک گفت:

«هی، آروم باش. من هیچ قصدی‌بود​ برای صدمه زدن به سازمانتون ندارم.‌هوا​ اوضاع پیچیده شده، اما این رو ببین.»

زیک شمشیر اوریکالکوم را که بر‌برخاست​ پشتش حمل می‌کرد در دست گرفت و‌نداشت​ به‌سرعت از مهارت «سد نور» استفاده کرد.

وووونگ!

هاله‌ای از نور‌اصلاً​ در اطراف بدن‌نداشت​ زیک پخش شد.

نور به درون بدن‌گرز​ لیام، فلیکس و حتی‌تاب​ اعضای انجمن رز نفوذ کرد.

اعضای بی‌هوشِ گروه‌برخورد​ به هوش آمدند و‌ضربه​ استقامتِ تحلیل‌رفته‌شان بازیابی شد.

با فروکش کردن مقاومت زن،‌اصلاً​ زیک بازویش را شل کرد‌جادوئه​ و او را رها ساخت.

«دیوونه‌کننده‌ست، این غیرقابل باوره.»

او با چهره‌ای ناباورانه‌گرز​ به سد نوری که زیک‌می‌داد​ ایجاد کرده بود نگاه می‌کرد.

سپس، گرزش‌می‌داد​ را بالا گرفت‌هوا​ و فریاد زد:

«چـ... چطور‌ضربه​ می‌تونی از جادوی‌اصلاً​ نور استفاده کنی؟!»

«من اومدم‌احساس​ تا نوادگان لوبرن‌همخوانی​ رو پیدا کنم.»

با شنیدن نام لوبرن،‌گرز​ چهره‌ی زن خالکوبی‌دار به‌طرز‌تاب​ محسوسی در هم رفت.

زیک با آرامش‌برخورد​ سعی کرد سر‌برخاست​ صحبت را باز کند.

«پسری که کمی پیش از شمشیرزنی پالادین‌ها استفاده کرد، فلیکس‌جادوئه​ والنسیاست. اون نوه فاب والنسیاست؛ همون آرچ پالادینی که ۵۰ سال‌حساب​ پیش بعد از نجات دادنِ خط خونی لوبرن، خلع لباس شد.»

زن از‌احساس​ حرف‌های زیک‌جثه​ شگفت‌زده شد.

سپس اخم کرد و گفت:

«چطور می‌تونم‌می‌داد​ این رو‌جرقه‌هایی​ باور کنم؟»

زیک شمشیر اوریکالکومی که‌احساس​ در دست داشت را‌نداشت​ نشان داد و گفت:

«این همون شمشیریه که گولین یوبر از چکش اوریکالکومیِ فاب والنسیا جعل کرده.‌تصادفی​ پادشاهی مقدس خروج اوریکالکوم رو اکیداً ممنوع کرده. از زمان فاب والنسیا به‌می‌رسه​ این طرف، محاله چنین مقدار زیادی اوریکالکوم از پادشاهی مقدس خارج شده باشه.»

زن با خودش‌قبل​ فکر کرد که‌بود​ حرف‌های زیک منطقی است.

از همه مهم‌تر، موضوع‌جرقه‌هایی​ فاب والنسیا در انجمن‌سنگینی​ رز یک راز فوق‌محرمانه بود.

تنها در آن زمان بود که‌جثه​ گاردش را پایین آورد و به زیردستانش‌آورد​ اشاره کرد تا سلاح‌هایشان را غلاف کنند.

زیک هم به لیام‌جثه​ و فلیکس اشاره کرد‌جادوئه​ تا سلاح‌هایشان را پایین بیاورند.

زن رو به زیک گفت: «اگه اون پسر‌تاب​ نوه سر فابه، پس تو کی هستی؟ دیگه اون‌اصلاً​ چرت‌وپرت‌های مربوط به عضو سندیکا بودنت رو تموم کن.»

زیک شمشیرش را غلاف‌جرقه‌هایی​ کرد و به حرف‌سنگینی​ آمد: «اسم من زیک دریکره.»

زن با شنیدن نام‌احساس​ دریکر برای لحظه‌ای نفسش‌نداشت​ را در سینه حبس کرد.

نه تنها او، بلکه‌جثه​ قطرات عرق سرد روی پیشانی‌دوباره​ سایر اعضای گروه نیز نشست.

او به آرامی لب‌گرز​ به سخن گشود: «...تورن‌تاب​ دست به کار شده؟»

زیک سرش را به نشانه نفی‌برخاست​ تکان داد: «هیچ ربطی به تورن نداره.‌نداشت​ من به دلایل شخصی خودم اومدم اینجا.»

هرچند به نظر می‌رسید زن با شنیدن‌همخوانی​ حرف‌های زیک گاردش را پایین آورده، اما باز‌تصادفی​ هم نمی‌توانست جلوی تنش و اضطرابش را بگیرد.

هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور یک دریکر‌نداشت​ آرامش خود را حفظ کند، فارغ‌چرخش​ از اینکه در چه موقعیتی قرار داشتند.

او رو به‌قبل​ زیک گفت: «لعنت بهش،‌شمشیر​ باید خصوصی حرف بزنیم.»

به زیردستانش دستور داد تا انبار‌برخاست​ را مرتب کنند و سپس زیک و‌نداشت​ همراهانش را به مکان دیگری راهنمایی کرد.

آن‌ها از ساختمان خارج شدند و پس‌همخوانی​ از عبور از چندین کوچه و زیرزمین،‌چرخش​ سرانجام قدم به یک مخفیگاه سری گذاشتند.

زیک با خود فکر کرد‌همخوانی​ که تمام سازمان‌های زیرزمینی، از‌تعادلش​ جمله سندیکا، ماهیت مشابهی دارند.

زن پس از ورود به‌کشیده​ دفتر مخفیگاه، زیک و همراهانش‌برخورد​ را به نشستن دعوت کرد.

زیک روبه‌روی او نشست، و لیام و‌ضربه​ فلیکس در گوشه‌های اتاق مستقر شدند تا‌این​ مسیرهای فرار را زیر نظر داشته باشند.

زن با دیدن این‌احساس​ صحنه تک‌خنده‌ای کرد و‌نداشت​ گفت: «زیردستانت وفاداری فوق‌العاده‌ای دارن.»

«در مقایسه با وفاداری انجمن‌همخوانی​ رز به خاندان لوبرن چیزی نیست.‌آورد​ یا شاید بهتره بگم... شوالیه‌های رز؟»

با شنیدن این حرفِ‌گرز​ زیک، زن خالکوبی‌دار سرش را‌می‌داد​ به نشانه تسلیم تکان داد.

«نمی‌دونستم خاندان دریکر تا این حد درباره‌ضربه​ ما اطلاعات داره. نه، صبر کن، از‌این​ اونجایی که پای دریکر وسطه، هیچ‌چیزی بعید نیست.»

«من نمی‌دونم جوخه رزمی سیاه چقدر از‌همخوانی​ انجمن رز خبر داره. همون‌طور که قبلاً هم‌تصادفی​ گفتم، من به دلایل شخصی خودم اومدم اینجا.»

«اون دلایل شخصی چیه؟»

«نمی‌تونم این رو اینجا بهت بگم.‌بود​ فقط می‌تونم بگم که چیزی دارم‌هوا​ که باید به دست نوادگان لوبرن برسونم.»

زن کمی روی این حرف‌ها تأمل‌برخاست​ کرد و سپس نگاهی به فلیکس که‌نداشت​ پشت سرش بود انداخت. «نوه سر فاب.»

«هنوز باورت نشده؟»

«نه، همون موقع که‌جثه​ شمشیر اوریکالکوم رو دیدم،‌جادوئه​ برام ثابت شد. همم.»

کمی بعد سرش را تکان داد: «باشه. من شما رو به مقر اصلی‌برخاست​ می‌برم. اول باید یک نفر رو بفرستم تا بهشون خبر بده، پس هر‌چرخش​ وقت جوابش اومد حرکت می‌کنیم. اسم من کلونه. می‌تونید خواهر کلون صدام کنید.»

فلیکس که پشت سر او ایستاده‌برخاست​ بود، از شنیدن این حرف جا‌همخوانی​ خورد: «خـ-خواهر؟ یعنی می‌گی تو یه راهبه‌ای؟»

کلون چشم‌غره‌ای به فلیکس رفت و گفت: «توله سگ.‌این​ دلت می‌خواد یه راهبه با ضربه مقدس لهت کنه؟‌حرکتی​ این پسره واقعاً نوه سر فابه؟ چقدر شوت و بی‌خبره.»

زیک که نمی‌توانست حرف‌های‌جثه​ کلون را نقض کند،‌جادوئه​ فقط سرش را تکان داد.

کلون سرش را تکان داد، درِ شیشه‌ای‌شمشیر​ را که روی میز بود باز کرد‌ضربه​ و چیزی برای خوردن از آن بیرون آورد.

با کمی دقت‌برخورد​ می‌شد فهمید که‌برخاست​ آن‌ها عقرب‌های خشک‌شده هستند.

کلون که متوجه نگاه زیک شده‌جثه​ بود، یک عقرب به سمتش گرفت و‌آورد​ پرسید: «می‌خوای؟ وقتی می‌جویش طعم آجیل می‌ده.»

زیک دستش را‌اصلاً​ به نشانه رد‌نداشت​ کردن تکان داد.

کلون در حالی که عقرب را‌بود​ می‌جوید گفت: «اون کارِت رو چطوری‌هوا​ انجام دادی؟ همون نوری که یهو درخشید.»

«منظورت سد نوره؟ روی شمشیری‌هوا​ که سر فاب به جا‌اصلاً​ گذاشته، جادو حک شده بود.»

کلون سرش را تکان داد: «نه،‌جثه​ سوالم این نیست. دارم می‌پرسم چطوری‌تعادلش​ از جادوی داخل اون شمشیر استفاده کردی؟»

«...ها؟ خب‌احساس​ فقط ازش‌جثه​ استفاده کردم دیگه.»

با شنیدن این حرف،‌گرز​ چهره کلون حتی مات‌تاب​ و مبهوت‌تر از قبل شد.

سپس، گرز خود را‌جرقه‌هایی​ بیرون کشید: «می‌تونی از جادوی‌احساس​ این یکی هم استفاده کنی؟»

زیک گرزی که کلون به دستش داده‌همخوانی​ بود را گرفت و با استفاده از‌چرخش​ مهارت چشمان اژدها اطلاعاتش را بررسی کرد.

—اطلاعات گرز—

توضیحات: یک گرز مقدس آغشته به قدرت نور که در دوران سلسله لوبرن ساخته شده است.

توانایی ذاتی: نفس نور

نکته ویژه: نور جذب بدن شده و قدرت فیزیکی را بیش از سه برابر افزایش می‌دهد.

«همون‌طور که انتظار‌فلیکس​ می‌رفت، جادوی تقویت‌منقبض​ قدرت روش اعمال شده.»

زیک گرز را در‌هوا​ دست فشرد و از‌احساس​ مهارت نفس نور استفاده کرد.

وووونگ!

بدن زیک‌تنش​ در هاله‌ای از‌شده​ نور احاطه شد.

او گرز‌شدند​ را در‌لیام​ هوا چرخاند.

ووش!

صدای شکافته‌جثه​ شدن هوا به‌این​ وضوح متفاوت بود.

با دیدن زیک که به این‌بودند​ راحتی از مهارت نفس نور استفاده می‌کرد،‌مهارت​ فک کلون از تعجب به زمین چسبید.

«ا-امکان نداره. چـ-چطوری... چطوری‌لیام​ می‌تونی بدون قـ-قدرت الهی‌گروه​ از جادوی نور استفاده کنی...؟»

زیک با شنیدن‌جرقه‌هایی​ حرف‌های کلون، سرش را‌سنگینی​ با تعجب کج کرد:

«مگه برای استفاده‌همخوانی​ از این به‌جادوئه​ قدرت الهی نیازه؟»

کلون اخم غلیظی کرد و فریاد زد: «معلومه که آره! فکر‌چشم‌هایشان​ می‌کنی برای چی به ما می‌گن شوالیه‌های مقدس؟ ما شوالیه مقدسیم چون‌امان​ با استفاده از قدرت الهی می‌تونیم جادوی نور رو به کار بگیریم.»

این مسئله برای آن‌ها کاملاً بدیهی‌منقبض​ بود، اما برای زیک که اولین بار‌ببندید​ بود چنین چیزی را می‌شنید، تازگی داشت.

«حالا که بهش فکر می‌کنم، من تا الان‌احساس​ تونستم بدون یاد گرفتن جادو، از مهارت‌های دیگه‌ای‌تعادلش​ که شبیه به جادو هستن هم استفاده کنم.»

با کمک سیستم، زیک می‌توانست آزادانه از مهارت‌هایی که ماهیتی‌چرخش​ شبیه به جادو داشتند—از جمله مهارت‌های اژدها و مهارت‌های فعال—استفاده‌حرکت​ کند، حتی با وجود اینکه هیچ‌وقت جادو را نیاموخته بود.

به نظر می‌رسید که او قادر است‌چشم‌هاتون​ از جادوی نور هم که نیازمند قدرت‌نارنجک​ الهی بود، بدون هیچ‌گونه محدودیتی استفاده کند.

کلون با دقت به زیک‌چهره‌هایی​ خیره شد و سپس سرش‌شده​ را به نشانه نفی تکان داد.

«امکان نداره... غیرممکنه.»

«منظورت چیه؟»

او با چهره‌ای ناباورانه گفت: «فقط یک‌چشم‌هاتون​ راه برای استفاده آزادانه از جادوی مقدس‌نارنجک​ بدون نیاز به قدرت الهی وجود داره.»

کلون پوسته عقرب را از دهانش بیرون‌تنش​ تف کرد و گفت: «فقط در صورتی‌به‌محض​ ممکنه که تو از کلاس شفا دهنده باشی.»

زیک با شنیدن غیرمنتظره‌ی عبارت «کلاس‌ضربه​ شفا دهنده» از زبان کلون، برای‌نداشت​ لحظه‌ای جا خورد و دستپاچه شد.

کلون متوجه تغییر حالت نامحسوس زیک‌جادوئه​ شد: «نکنه می‌دونی کلاس شفا دهنده‌نبود​ چیه؟ تو از کلاس شفا دهنده‌ای؟»

زیک چهره بی‌تفاوتش را حفظ کرد و‌چشم‌هاتون​ گفت: «من یه بیدارشده اصیل از خاندان دریکرم.‌نوری​ امکان نداره که از کلاس شفا دهنده باشم.»

با این وجود، کلون با شک و تردید به زیک‌شده​ نگاه کرد و گفت: «همم، پس چطوری درباره کلاس شفا‌نوری​ دهنده می‌دونی؟ بیشتر مردم حتی معنی کلمه کلاس رو هم نمی‌دونن.»

«خیلی به همه‌چیز شک داره.»

با این حال، زیک که حس می‌کرد این فرصت خوبی‌چرخش​ برای پیدا کردن سرنخی درباره کلاس شفا دهنده است، به‌حرکت​ ذهنش فشار آورد و سعی کرد داستانی سر هم کند.

«مادرم از‌تنش​ کلاس شفا‌خیره​ دهنده بود.»

این بار نوبت کلون بود که‌منقبض​ غافلگیر شود: «مادرت از کلاس شفا‌چشم‌هاتون​ دهنده بود؟ نکنه از نوادگان لوبرن بوده؟»

زیک سرش را به نشانه‌برخاست​ نفی تکان داد. کلون به این‌همخوانی​ پاسخ او واکنش شدیدتری نشان داد:

«یعنی می‌گی به جز‌نداشت​ خاندان لوبرن، کلاس‌های شفا‌تعادلش​ دهنده دیگه‌ای هم وجود داشتن؟»

«کلاس شفا دهنده‌گروه​ دیگه‌ای به جز‌بودند​ لوبرن؟ منظورت چیه...»

درست در همان‌فلیکس​ لحظه، درِ اتاق‌منقبض​ با شتاب باز شد.

«خواهر! ما‌برخورد​ لو رفتیم!‌هوا​ پالادین‌ها پیدامون کردن!»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]