---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 141: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 141: بدون عنوان

0

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

پیرمرد کوهستان، زیک و بوریس‌این​ را در امتداد راهروی طولانی و‌ترازوی​ هزارتومانند به سمت پایین هدایت کرد.

بعد از مدتی پیاده‌روی، سرانجام‌باشد​ به اتاقی رسیدند که کوچک‌ترین‌شبیه​ شاگرد پیرمرد در آن قرار داشت.

پیرمرد کوهستان فقط‌کشیده​ به زیک اجازه‌هم‌سن‌وسال​ داد وارد اتاق شود.

پیش از باز‌می‌رسید​ کردن در، به زیک‌بیهوش​ نگاه کرد و گفت:

«اگه بتونی انجامش بدی،‌کند​ درخواستت رو قبول می‌کنم.‌چرا​ اما اگه شکست بخوری...»

«اون دیگه مشکل شماست.»

صدای زیک‌دراز​ سرشار از‌نظر​ اعتمادبه‌نفس بود.

پیرمرد کوهستان نسبت به‌هم‌سن‌وسال​ رفتار زیک تردید داشت، اما‌اصلاً​ می‌خواست به او اعتماد کند.

این انتخابی اجتناب‌ناپذیر بود؛ چرا که در‌اجتناب‌ناپذیر​ هر مذاکره‌ای، کفه ترازوی قدرت همیشه به‌ضرر​ ضرر طرفِ مستأصل و درمانده سنگینی می‌کرد.

پیرمرد کوهستان‌نظر​ به‌آرامی در‌هم‌سن‌وسال​ را باز کرد.

در همان لحظه، بوی‌نظر​ تند و غلیظی از‌کاملاً​ داخل اتاق به مشام رسید.

در هر گوشه از اتاق،‌باشد​ منقل‌هایی قرار داشت که عود‌شبیه​ و بخور در آن‌ها می‌سوخت.

بخور خواب‌آور حاوی مواد مخدر شناسایی شد.

ویژگی مصونیت در برابر تمام سموم، اثر بخور خواب‌آور را خنثی می‌کند.

زیک خودش را به‌کند​ آن راه زد و‌چرا​ از پیرمرد کوهستان پرسید:

«چرا این‌همه‌نظر​ عود و‌هم‌سن‌وسال​ بخور روشن کردین؟»

پیرمرد کوهستان‌دراز​ اخمی کرد‌نظر​ و گفت:

«وقتی بری داخل، خودت می‌فهمی.»

روی تختِ داخل‌اعتماد​ اتاق، مرد جوانی‌انتخابی​ دراز کشیده بود.

به نظر می‌رسید‌می‌رسید​ هم‌سن‌وسال زیک باشد‌کاملاً​ و کاملاً بیهوش بود.

در نگاه اول، اصلاً‌نظر​ شبیه کسی نبود که‌کاملاً​ طلسم یا نفرین شده باشد.

سپس، پیرمرد کوهستان پتویی‌هم‌سن‌وسال​ که روی مرد جوان کشیده‌اصلاً​ شده بود را کنار زد.

«هوم...»

زیک ناله‌ای خفه سر داد.

وضعیت بدن مرد جوان‌نظر​ از گردن به پایین،‌کاملاً​ وحشتناک و منزجرکننده بود.

ده‌ها چهره‌ی کریه و زشت روی‌کاملاً​ بدنش در حال وول خوردن بودند؛ گویی‌طلسم​ هیولاهایی در زیر پوستش لانه کرده باشند.

پوستش دچار بافت‌مردگی شده‌کند​ بود و از جای‌جای آن‌مذاکره‌ای​ خون و چرک بیرون می‌زد.

با یک نگاه می‌شد فهمید که او‌بیهوش​ از یک بیماری پوستی ساده رنج نمی‌برد،‌نفرین​ بلکه گرفتار یک نفرین وحشتناک شده است.

«شفا دهنده‌ها‌دراز​ و جادوگرا‌نظر​ چی گفتن؟»

پیرمرد کوهستان‌نظر​ آهی کشید‌هم‌سن‌وسال​ و گفت:

«گفتن تا حالا‌اعتماد​ همچین چیزی ندیدن.‌انتخابی​ نه بیماریه، نه جادو.»

اگر نه بیماری بود و نه جادو،‌بیهوش​ پس به احتمال خیلی زیاد، او هم درست‌شده​ مثل آنجلینا گرفتار یک نفرین باستانی شده بود.

زیک به‌دراز​ پیرمرد کوهستان نگاه‌می‌رسید​ کرد و پرسید:

«تا حالا اسم‌می‌رسید​ جایی به نام‌کاملاً​ ابیس به گوشِت خورده؟»

پیرمرد کوهستان با‌اعتماد​ شنیدن این حرف‌انتخابی​ سر تکان داد.

«مستقیماً باهاشون برخورد نداشتم، اما‌باشد​ از بقیه چیزایی درباره‌شون شنیدم. می‌گن‌کسی​ گروه خیلی پست و رذلی هستن.»

«حس می‌کنم این‌کشیده​ نفرین احتمالاً کار‌هم‌سن‌وسال​ همون ابیس باشه.»

پیرمرد کوهستان‌نظر​ با حالتی‌هم‌سن‌وسال​ مشکوک گفت:

«اگه داری سعی می‌کنی با حیله‌گری بین‌اجتناب‌ناپذیر​ ما ناهماهنگی ایجاد کنی، همین الان تمومش‌ضرر​ کن. انجمن قاتلان فریب این حقه‌ها رو نمی‌خوره.»

«نه، واقعاً احتمال زیادی هست که کار خودشون باشه.‌اصلاً​ آنجلینا، بانوی جوان قبیله گراهام هم توسط یک وارلاک‌جوان​ باستانی از ابیس که استخدام شده بود، نفرین شد.»

«غیر از ابیس، وارلاک‌های باستانی دیگه‌ای هم‌باشد​ وجود دارن. خیلی مشکوکه که تو مستقیماً‌نبود​ انگشت اتهام رو به سمت اونا گرفتی.»

«خب، اگه این‌طوری فکر می‌کنی که‌کاملاً​ هیچ. من فقط چیزی که به‌نبود​ ذهنم رسید رو گفتم، خودت قضاوت کن.»

با وجود اینکه پیرمرد کوهستان این موضوع را‌چرا​ انکار کرد، اما پس از شنیدن حرف‌های زیک،‌مستأصل​ چهره‌اش در هم رفت و آشفته به نظر می‌رسید.

نفرین‌های باستانی‌نظر​ حوزه‌ای پیچیده‌هم‌سن‌وسال​ و مرموز بودند.

هرچند وارلاک‌هایی در قاره شمالی حضور داشتند،‌باشد​ اما تعداد کسانی که می‌توانستند چنین نفرین‌نبود​ قدرتمندی را اجرا کنند، بسیار انگشت‌شمار بود.

پیرمرد کوهستان در حالی که به‌کاملاً​ آثار نفرین روی بدن کوچک‌ترین شاگردش‌نبود​ خیره شده بود، مشت‌هایش را گره کرد.

ابیس.

این نام، عمیقاً‌می‌رسید​ در ذهن پیرمرد‌کاملاً​ کوهستان حک شد.

نقشه‌ی زیک‌دراز​ تا حدودی‌نظر​ جواب داده بود.

زیک در حالی که‌هم‌سن‌وسال​ مرد جوانِ بیهوش را معاینه‌اصلاً​ می‌کرد، از پیرمرد کوهستان پرسید:

«اسم شاگردت چیه؟»

«ایرامان.»

«ایرامان همیشه بیهوشه؟»

«نه، من عمداً با بخور‌باشد​ خواب‌آور بی‌هوشش کردم. اگه بیدار بشه،‌کسی​ اون موجودات کریه هم بیدار می‌شن.»

«اونا زنده‌ان و حرکت می‌کنن؟»

«آره. اونا آروم‌آروم گوشت‌هم‌سن‌وسال​ و خون میزبان رو از‌اصلاً​ داخل می‌مکن و رشد می‌کنن.»

حتی شنیدن درباره‌اش‌کشیده​ هم نشان می‌داد که‌باشد​ چه نفرین وحشتناکی است.

هوم... یعنی‌نظر​ تطهیر روش‌هم‌سن‌وسال​ جواب می‌ده؟

در مورد آنجلینا، از بین بردن روح نفرین‌شده فقط با‌کفه​ جادوی تطهیر امکان‌پذیر بود، اما وضعیت ایرامان فرق می‌کرد؛ چرا‌به‌آرامی​ که انگل‌های نفرین مستقیماً روی پوستش در حال رشد بودند.

زیک از پیرمرد کوهستان پرسید:

«تا حالا سعی کردی‌نظر​ اونا رو از روی‌کاملاً​ پوستش بِبُری و جدا کنی؟»

«امتحان کردم، اما بی‌خیالش شدم. جادوگرا گفتن که‌اول​ ریشه‌ی اونا توی تمام رگ‌های خونیِ بدنش نفوذ‌سپس​ کرده، برای همین اگه جداشون کنم، ممکنه شاگردم بمیره.»

از هر جهت‌اعتماد​ که نگاه می‌کردی،‌انتخابی​ نفرینِ به‌شدت دردسرسازی بود.

زیک رو‌نظر​ به پیرمرد کوهستان‌باشد​ کرد و گفت:

«آب گرم، حوله‌های خشک، چاقوهای جراحی استریل‌شده‌باشد​ و طناب برای بستنش آماده کن. وقتی‌نبود​ این کارا رو کردی، از اتاق برو بیرون.»

«من همین‌نظر​ گوشه می‌مونم‌هم‌سن‌وسال​ و تماشا می‌کنم.»

«نه. روند درمان ممکنه خیلی دردناک‌انتخابی​ باشه. اگه ببینی و بخوای جلوم‌قدرت​ رو بگیری، جون شاگردت به خطر می‌افته.»

پیرمرد کوهستان از اینکه زیک را‌کاملاً​ در اتاق شاگردش تنها بگذارد مضطرب‌نبود​ بود، اما چاره‌ی دیگری هم نداشت.

او وسایلی که زیک خواسته‌می‌رسید​ بود را آماده کرد و‌اول​ سپس از اتاق بیرون رفت.

به‌محض رفتن پیرمرد، زیک ابتدا‌باشد​ دست و پاهای ایرامانِ بی‌هوش را‌کسی​ با طناب‌ها محکم به تخت بست.

«اگه بیدار بشه و‌کند​ تکون بخوره کار سخت می‌شه،‌مذاکره‌ای​ پس بهتره همین‌طوری بسته بمونه.»

زیک ماسک‌نظر​ آگاممنون را‌هم‌سن‌وسال​ روی صورتش گذاشت.

در قدم اول،‌کشیده​ سعی کرد از‌هم‌سن‌وسال​ قدرت تطهیر استفاده کند.

وووونگ!

هاله‌ای طلایی‌رنگ‌می‌خواست​ به درون بدن‌این​ ایرامان جریان یافت.

در همان لحظه، انگل‌های چسبیده‌باشد​ به پوستش با ایجاد صداهای‌شبیه​ عجیبی شروع به بیدار شدن کردند.

«آه...»

با بیدار شدن انگل‌ها، ایرامان از‌کاملاً​ شدت درد بدنش را پیچ‌وتاپ داد‌نبود​ و سعی کرد چشمانش را باز کند.

زیک به‌سرعت‌می‌خواست​ هاله تطهیر‌کند​ را عقب کشید.

با این‌نظر​ کار، انگل‌ها‌هم‌سن‌وسال​ دوباره آرام گرفتند.

به نظر می‌رسه از‌نظر​ بین بردنشون فقط با‌کاملاً​ تطهیر کار سختی باشه.

برخلاف آنجلینا که نفرین به شکل یک شبح به او چسبیده بود،‌نبود​ این موجودات دقیقاً مثل انگل مستقیماً به بدن ایرامان متصل شده بودند؛‌بدن​ بنابراین به نظر می‌رسید که عمل جراحی برای برداشتن آن‌ها کاملاً ضروری است.

زیک چاقوی جراحی‌ای‌اعتماد​ که پیرمرد کوهستان آماده‌اجتناب‌ناپذیر​ کرده بود را برداشت.

«خیلی وقته که جراحی نکردم.»

زمانی که زیک در زندگی قبلی‌اش به‌عنوان‌باشد​ یک کوه‌نشین فعالیت می‌کرد، گاهی اوقات مأموریت‌هایی‌نبود​ را به همراه سایر کوه‌نشین‌ها انجام می‌داد.

هر کوه‌نشین، شخصیت‌می‌رسید​ و مهارت‌های منحصربه‌فرد‌کاملاً​ خودش را داشت.

در میان آن‌ها یک جادوگر از‌انتخابی​ نژاد ناگا حضور داشت که در‌قدرت​ کمال تعجب، تخصص اصلی‌اش جراحی بود.

زیک که معتقد بود باید هر چیزی‌بیهوش​ که در توان دارد را یاد بگیرد،‌نفرین​ تکنیک‌های ساده‌ی جراحی را از او آموخته بود.

زیک چاقوهای جراحی در اندازه‌های مختلف‌هم‌سن‌وسال​ را برداشت و با ایجاد آتشی خالص،‌کسی​ یک بار دیگر آن‌ها را استریل کرد.

سپس، قدرت تطهیر‌می‌رسید​ را به درون تیغه‌ی‌بیهوش​ چاقوهای جراحی تزریق کرد.

وووونگ!

چاقوهای جراحی نیز با «تیغه‌باشد​ تطهیر» آغشته شدند و هاله‌ای‌شبیه​ طلایی رنگ از خود ساطع کردند.

«خب، بذار‌دراز​ این رو‌نظر​ امتحان کنیم.»

زیک با تیغه تطهیر، به‌باشد​ آرامی یکی از انگل‌های روی‌شبیه​ بازوی ایرامان را لمس کرد.

تسسس—

به محض اینکه تیغه با‌باشد​ آن تماس پیدا کرد، انگل‌شبیه​ ناگهان چشمانش را کاملاً باز کرد.

جییییغ!

انگل دهانش را‌می‌رسید​ تا بناگوش باز کرد‌بیهوش​ و فریاد وحشتناکی کشید.

سپس، سایر انگل‌هایی که‌کند​ در خواب بودند، یکی یکی‌مذاکره‌ای​ شروع به بیدار شدن کردند.

زیک جا خورد و‌هم‌سن‌وسال​ با چاقو، انگلِ در‌اول​ حال جیغ کشیدن را برید.

چاک!

انگلِ بریده شده روی زمین‌باشد​ افتاد، بوی تعفنی از خود‌شبیه​ ساطع کرد و ذوب شد.

با این حال، انگل جدیدی‌این​ شروع به وول خوردن کرد و‌ترازوی​ از همان نقطه بریدگی رشد کرد.

«اینا دیگه چه کوفتی‌ان؟»

به نظر می‌رسید که تا‌می‌رسید​ وقتی ریشه‌هایشان را هم از بین‌اصلاً​ نبرد، به رشد خود ادامه می‌دهند.

«آخ...»

ایرامان که بیهوش بود، ناله‌ای‌این​ کرد؛ گویی از شدت درد‌کفه​ در حال بیدار شدن بود.

زیک «شن سندمن» را از‌باشد​ موجودی خود بیرون آورد و‌شبیه​ ایرامان را دوباره به خواب برد.

اما به نظر می‌رسید که انگل‌ها‌هم‌سن‌وسال​ کاملاً بیدار شده بودند؛ روی پوست او‌کسی​ وول می‌خوردند و صداهای چندش‌آوری تولید می‌کردند.

زیک کمی فکر کرد و سپس «شعله مقدس» را به‌شبیه​ یاد آورد که چندی پیش برای شکنجه دادن گریزمدال از‌هوم​ قوم شیطانی استفاده کرده بود و بلافاصله آن را احضار کرد.

ووش!

شعله‌های سفید‌نظر​ رنگی در مقابل‌باشد​ زیک شکوفا شدند.

سپس، یکی از انگل‌ها که در‌هم‌سن‌وسال​ معرض نور شعله مقدس قرار گرفته‌شبیه​ بود، به خود پیچید و جیغ کشید.

«مثل اینکه داره جواب می‌ده.»

زیک انگلی را که سعی داشت روی بازوی‌چرا​ او بازسازی شود، با تیغه تطهیر جدا کرد‌مستأصل​ و نور شعله مقدس را روی آن نقطه تاباند.

جلیز!

این بار، ریشه‌ها‌کشیده​ به خاطر قدرت نور‌باشد​ نتوانستند دوباره رشد کنند.

زیک با «چشمان‌می‌رسید​ اژدها» نبض ایرامان‌کاملاً​ را بررسی کرد.

حتی پس از‌اعتماد​ برداشتن انگل‌ها هم‌انتخابی​ هیچ مشکلی وجود نداشت.

«خیلی خب، حالا فهمیدم.»

زیک ابتدا انگل‌های چسبیده به دست‌ها و‌باشد​ پاهای ایرامان را با تیغه تطهیر جدا کرد‌طلسم​ و ریشه‌هایشان را با نور شعله مقدس سوزاند.

هرگاه گهگاه خونی فواره می‌زد،‌باشد​ او از «شفا» همراه با‌شبیه​ «باف منطقه اثر» استفاده می‌کرد.

زخم‌های روی بدن‌اعتماد​ ایرامان کاملاً بهبود یافتند‌اجتناب‌ناپذیر​ و خونریزی متوقف شد.

زیک در حالی که پس از‌کاملاً​ بیش از یک ساعت مبارزه با‌نبود​ انگل‌ها، عرق از پیشانی‌اش پاک می‌کرد، گفت:

«هوف، نفرین بانو آنجلینا به‌می‌رسید​ اندازه کافی بد بود، اما این‌اصلاً​ یکی دیگه واقعاً یه چیز دیگه‌ست.»

او تقریباً تمام انگل‌های روی بدن‌کاملاً​ ایرامان را از بین برده بود‌نبود​ و تنها یکی باقی مانده بود.

همان انگلی‌می‌خواست​ که به قلب‌این​ ایرامان چسبیده بود.

زیک با بررسی بدن ایرامان به‌کاملاً​ کمک چشمان اژدها، متوجه شد که‌نبود​ این انگلِ روی قلب، منشأ سایر انگل‌هاست.

«مقصر اصلی همینه.‌کشیده​ اگه این رو‌هم‌سن‌وسال​ بردارم، مشکل حل می‌شه.»

از طرف دیگر، این بدان معنا بود‌بیهوش​ که اگر نمی‌توانست آن را از بین‌نفرین​ ببرد، انگل‌ها می‌توانستند هر لحظه دوباره پخش شوند.

زیک نفس عمیقی کشید و‌این​ تیغه تطهیر را روی سمت‌کفه​ چپ سینه ایرامان قرار داد.

او شفا و معجون‌ها را آماده کرد تا‌اول​ در صورتی که چاقو به طور تصادفی قلبش را‌پتویی​ سوراخ کرد، بتواند هر لحظه ایرامان را درمان کند.

شکاف!

تیغه تطهیر در‌می‌رسید​ قسمت پایین سمت چپ‌بیهوش​ سینه ایرامان فرو رفت.

زیک با شکافتن دنده‌ها،‌کند​ انگل چندش‌آوری را پیدا کرد‌مذاکره‌ای​ که به قلب چسبیده بود.

«ای بابا...»

وضعیت جدی‌تر از‌کشیده​ آن چیزی بود‌هم‌سن‌وسال​ که فکر می‌کرد.

انگل تقریباً به طور کامل‌باشد​ با قلب ادغام شده بود‌شبیه​ و همراه با آن می‌تپید.

زیک اخم کرد و به‌این​ این فکر فرو رفت که‌کفه​ چه کاری باید انجام دهد.

«اگه فقط ببرمش،‌می‌رسید​ نصف قلب هم‌کاملاً​ از بین می‌ره.»

او نمی‌دانست که آیا شفا‌می‌رسید​ اصلاً می‌تواند قلب را ترمیم کند‌اصلاً​ یا نه، بنابراین نگرانی‌هایش عمیق‌تر شد.

«عالی می‌شد‌نظر​ اگه اون انگل‌باشد​ خودش جدا می‌شد...»

درست در همان‌اعتماد​ لحظه، ایده‌ای به‌انتخابی​ ذهن زیک خطور کرد.

«اگه از‌نظر​ سم هیدرا‌هم‌سن‌وسال​ استفاده کنم چی...؟»

انگل‌ها موجوداتی بودند که در‌می‌رسید​ بدن یک میزبان ساکن می‌شدند و‌اصلاً​ خون و گوشت آن‌ها را می‌مکیدند.

اما اگر بدن میزبان پر از سمی می‌شد که‌اصلاً​ می‌توانست آن را بکشد، احتمال زیادی وجود داشت که انگل‌کنار​ به این نتیجه برسد که دیگر نمی‌تواند آنجا زندگی کند.

پس از کمی تفکر،‌کند​ زیک «سم هیدرا» را‌چرا​ روی نوک انگشتش ایجاد کرد.

چند قطره زهر‌می‌رسید​ کشنده روی نوک‌کاملاً​ انگشت او شکل گرفت.

زیک کاری کرد‌کشیده​ که سم تا حد‌باشد​ امکان کند عمل کند.

سپس، چند قطره‌می‌رسید​ از سم هیدرا را‌بیهوش​ در دهان ایرامان چکاند.

زیک با چشمان اژدها‌کند​ می‌توانست پخش شدن تدریجی‌چرا​ سم هیدرا را ببیند.

مدتی بعد، انگلی که در قلب حلقه زده‌اول​ بود، به نظر رسید که چیز عجیبی را حس‌پتویی​ کرده است و بدنش را پیچ و تاب داد.

جییییغ!

ریشه‌هایش را از قلب‌هم‌سن‌وسال​ بیرون کشید و شروع‌اول​ به تولید انگل‌های دیگر کرد.

و سعی کرد‌اعتماد​ سم هیدرا را از‌اجتناب‌ناپذیر​ بدن ایرامان دفع کند.

اما زیک بلافاصله انگل‌هایی‌هم‌سن‌وسال​ را که ظاهر می‌شدند،‌اول​ با تیغه تطهیر قطع کرد.

سرفه!

انگل که در دفع سم ناکام مانده‌بیهوش​ بود، احساس کرد که سم به طور‌نفرین​ فزاینده‌ای در حال پر کردن بدن ایرامان است.

سم حتی در قلبی که‌این​ او در آن ساکن بود‌کفه​ نیز به آرامی به گردش درآمد.

اثر سم‌نظر​ کند اما‌هم‌سن‌وسال​ قطعی بود.

بدن ایرامان‌دراز​ به تدریج در‌می‌رسید​ حال مرگ بود.

انگل چسبیده به قلب‌هم‌سن‌وسال​ وحشت کرد و تمام بدنش‌اصلاً​ را به وول خوردن انداخت.

سپس، یکی‌می‌خواست​ از ریشه‌هایش از‌این​ قلب جدا شد.

و در کمال تعجب،‌هم‌سن‌وسال​ ریشه به محض جدا شدن‌اصلاً​ به سمت زیک پرواز کرد.

ووش!

ریشه تیز‌نظر​ در دست‌هم‌سن‌وسال​ زیک فرو رفت.

سپس وول‌می‌خواست​ خورد و وارد‌این​ بدن زیک شد.

«اوه، این رو باش.»

به نظر می‌رسید این غریزه‌ای‌می‌رسید​ برای یافتن میزبان دیگری به‌اول​ جای میزبان در حال مرگ باشد.

انگل باقی‌مانده که به‌هم‌سن‌وسال​ قلب چسبیده بود، به آرامی‌اصلاً​ از قلب ایرامان جدا شد.

ریشه‌هایی که تقریباً به‌کند​ طور کامل ادغام شده‌چرا​ بودند، از قلب جدا شدند.

به محض اینکه ریشه‌های انگل‌باشد​ جدا شدند، زیک فوراً از‌شبیه​ شفا روی ایرامان استفاده کرد.

سپس، معجونی را‌کشیده​ که در دست داشت‌باشد​ در دهان ایرامان ریخت.

زخم‌های ایرامان‌نظر​ به تدریج‌هم‌سن‌وسال​ التیام یافتند.

زیک بلافاصله سم‌اعتماد​ هیدرا را از‌انتخابی​ بدن ایرامان استخراج کرد.

سپس، چند قطره از سم را‌کاملاً​ روی انگلی که از دستش بالا‌نبود​ می‌رفت و به مچ دستش می‌رسید، چکاند.

جییییغ!

زیک انگل را‌می‌رسید​ با دستش گرفت‌کاملاً​ و فریاد زد:

«تطهیر!»

وووونگ!

هاله‌ای طلایی‌دراز​ رنگ بدن زیک‌می‌رسید​ را فرا گرفت.

انگل جیغی کشید و‌هم‌سن‌وسال​ به خاکستر تبدیل شد‌اول​ و از بین رفت.

زیک دستانش را‌اعتماد​ تکاند و دندان‌هایش‌انتخابی​ را به هم سایید.

«این واقعاً‌نظر​ وحشتناکه. کدوم عوضی‌ای‌باشد​ همچین نفرینی می‌کنه؟»

شاید پیرمرد کوهستان خودش‌نظر​ با چشمانی شعله‌ور از‌کاملاً​ خشم آن را می‌فهمید.

زیک دوباره‌نظر​ نبض ایرامان‌هم‌سن‌وسال​ را بررسی کرد.

خوشبختانه همه چیز عادی بود.

محض احتیاط، زیک قبل از‌باشد​ اتمام درمان، چند بار دیگر از‌کسی​ تطهیر روی بدن ایرامان استفاده کرد.

«بالاخره تموم شد.»

زیک به پیرمرد کوهستان که با‌کاملاً​ اضطراب بیرون اتاق منتظر بود، اطلاع‌نبود​ داد که درمان به پایان رسیده است.

ناولها | novelha.net