چپتر 142: بدون عنوان
0او باچرا عجله بهتعجب داخل دوید.
«چـ... چطور پیش رفت؟»
«خودت ببین.»
پیرمرد کوهستان بدن ایرامانتعجب را که روی تختقاتلانه دراز کشیده بود، بررسی کرد.
با دیدن اینکه انگلها کاملاًامـ از بین رفتهاند، زانو زدهوف و دست شاگردش را گرفت.
زیک بهبیرون پیرمرد کوهستان نگاهراحتی کرد و گفت:
«حالا نوبتامـ توئه که بهقاتلانه قولت عمل کنی.»
پیرمرد کوهستان بدون اینکه کلمهایبیخیال بگوید به زیک نگاه کرد وهمهجور سپس به آرامی به حرف آمد:
«فردا دوبارهچرا در موردتعجب معامله صحبت میکنیم.»
زیک با شنیدناینقدر حرفهای پیرمرد کوهستاناینجا سر تکان داد.
وقتی زیکبیرون بیرون رفت، بوریسراحتی نفس راحتی کشید.
«واقعاً درمانش کردی؟»
«آره. هرچند کار سختی بود.»
بوریس بار دیگراینقدر از تواناییهای بیپایاناینجا زیک شگفتزده شد.
«اما پیرمردبیرون کوهستان بهنفس قولش عمل میکنه؟»
«عشق قدرتیهشنیدن که از هرداد چیز دیگهای فراتره.»
بوریس با شنیدناینقدر حرفهای زیک سرشاینجا را کج کرد.
«منظورت چیه؟»
«پیرمرد کوهستان وبیخیال کوچکترین شاگردش. اوناشما عاشق و معشوقن.»
بوریس از ایناینجا داستان کاملاً غیرمنتظرهبیخیال زبانش بند آمد.
زیک به سینه بوریس زد.
«خودتو جمعوجور کن، بوریس.»
«بـ... ببخشید.»
«تو یهبیرون یاغی بودی، چراراحتی اینقدر تعجب کردی؟»
«امـ... اما اینجا انجمن قاتلانه... آه،وقتی بیخیال. هوف، از وقتی دنبال شماواقعاً راه افتادم، همهجور چیزی میبینم، رئیس.»
در حالی که این دو نفراینجا مشغول گفتگوی آرامی بودند، یک راهنماشما به زیک و بوریس نزدیک شد.
«بزرگ ما به من دستور دادهاینجا تا شما رو به مکانی راهنماییشما کنم که بتونید راحت استراحت کنید.»
از روی صدا،بوریس به نظر میرسیدکشید راهنما یک زن باشد.
او زیک وحرفهای بوریس را به یکبیرون اتاق ویژه راهنمایی کرد.
با دیدن اتاق،اینقدر دهان بوریس ازاینجا تعجب باز ماند.
«واو...»
اتاقی پیش رویشان ظاهر شد کهشما آنقدر مجلل تزئین شده بود که حتیحالی امپراتور امپراتوری هم به آن حسادت میکرد.
اتاق پر از ظروف چینی گرانبها و ابریشمهایدنبال امپراتوری شرقی بود و همچنین مبلمانی که باحالی گنجینههایی از طلا و نقره تزئین شده بودند.
علاوه بر این، زنان زیبایی که لباسهای توری بهراه تن داشتند و با زیورآلات باشکوه آراسته شده بودند، مؤدبانهبودند زانو زده و توجه آنها را به خود جلب میکردند.
راهنما درحالی برابر زیک تعظیمگفتگوی کرد و پرسید:
«اگه به خدمتکاران بیشتری نیاز دارید، لطفاًانجمن هر زمان که خواستید به من اطلاعافتادم بدید. اگه جنسیت یا نژاد خاصی مدنظرتونه...»
«نه، ممنون. من به هیچ خدمتکاریکشید نیاز ندارم، پس لطفاً همهشون رو مرخصسختی کن و یه وعده غذا آماده کن.»
با حرف زیک، راهنماتکان به زنانی که سرشان رانفس پایین انداخته بودند اشاره کرد.
زنان، انگار که یک نفرامـ باشند، با حرکاتی کنترلشده وهوف باوقار اتاق را ترک کردند.
بوریس با تماشای حرکاتتعجب زنان متوجه شد که آنهابیخیال نیز قاتلانی بسیار آموزشدیده هستند.
«اینجا پر از قاتله.»
بوریس که احساس ناآرامی میکرد، در اتاقبیرون قدم زد تا بررسی کند آیا قاتلیکردی در آنجا مستقر شده است یا نه.
زیک که رویاینقدر مبل نشسته بود،اینجا به بوریس گفت:
«بوریس، آروم باش. اگه انجمنگفتگوی قاتلان میخواست ما رو بکشه،دستور تا الان اقدام کرده بود.»
«میدونم، اما آروم بودن کاردنبال آسونی نیست. عجیبه که شما بامیبینم این اعصاب فولادیتون اینقدر خونسردید، رئیس.»
طولی نکشید کهاینجا راهنما ضیافتی رابیخیال به اتاق آورد.
این وعده غذایی با غذاهای دریایی تازه و سبزیجاتی تهیه شدههمهجور بود که به دست آوردنشان در منطقه بیابانی دشوار بود و همچنیندستور گوشت باکیفیتی که با دقت توسط یک سرآشپز ماهر پخته شده بود.
اگرچه غذا خوشمزه به نظرگفتگوی میرسید، اما بوریس برای دستدستور زدن به آن تردید داشت.
زیک با مصونیت خود در برابرشما تمام سموم، غذا را چشید ورئیس تأیید کرد که سمی در آن نیست.
سپس به بوریس گفت:
«هیچ سمی توش نیست،تکان پس بدون نگرانی بخور. ونفس میدونستی؟ قاتلها آشپزهای فوقالعادهای هستن.»
«این اولینچرا باریه کهتعجب همچین چیزی میشنوم.»
«قاتلها حواس تیز و صبر فوقالعادهای دارن.انجمن شاید به همین دلیله، اما بیشتر قاتلهاییافتادم که من میشناسم تو آشپزی مهارت دارن.»
«مـ... میفهمم.»
برخلاف زیک که از غذا لذت میبرد، بوریس پسنفس از ناخنک زدن به چند ظرف، بدون اینکه حتی فرصتبار کند طعم آنها را بهدرستی بچشد، غذایش را تمام کرد.
بعد ازچرا غذا، راهنما شخصاًامـ چای دم کرد.
«شنیدم که چای دوستتعجب دارید، برای همین چای گرانبهایبیخیال امپراتوری شرقی رو دم کردم.»
«...ممنون.»
اگرچه به خوبی چای ایشتارداد نبود، اما چایی که توسط انجمنکشید قاتلان سرو شد کاملاً قابلقبول بود.
بوریس در حالی که میدید زیک بدونانجمن هیچ شکی از چای سرو شده توسط انجمنهمهجور قاتلان لذت میبرد، با شگفتی سر تکان داد.
روز بعد، زیکبوریس دوباره با پیرمردکشید کوهستان ملاقات کرد.
«خوب استراحت کردید؟»
برخلاف اولین دیدارشان، رفتارتعجب پیرمرد کوهستان نسبت بهقاتلانه زیک نرمتر شده بود.
«داره با من مثلتعجب یه ناجی رفتار میکنه چونبیخیال جون معشوقهاش رو نجات دادم؟»
زیک دربیرون برابر پیرمرد کوهستانراحتی سر تکان داد.
«به لطف شما.حرفهای حالا در موردوقتی معامله صحبت کنیم؟»
پیرمرد کوهستان به زیکتعجب که مستقیم سر اصلقاتلانه مطلب رفته بود، پوزخند زد.
زیک پروندهای ازاینقدر جیبش بیرون آورد وانجمن به پیرمرد کوهستان داد.
«این چیه؟»
«خودت ببین.»
پیرمرد کوهستان پس از نگاه کردناینجا به پروندهای که زیک به اوشما داده بود، با صدای آرامی خندید.
«درخواست اعزام نیرو؟»
«من میخوام قراردادی براینفس محافظت در برابر تروردرمانش ببندم، نه خود ترور.»
رایجترین علتشنیدن مرگ شوالیهها،تکان ترور بود.
در زندگی قبلیاش، زیک بهامـ عنوان یک قاتل در مککین،هوف صدها شوالیه را کشته بود.
قاتلی که دراینقدر کشتن تخصص داشت، دشمنانجمن طبیعی یک شوالیه بود.
اگرچه شوالیههای آبی و بالاتر از آن حواس خود راآره برای دفاع در برابر حملات قاتلان توسعه داده بودند، اماقولش اگر آنها مخفیانه از سم استفاده میکردند، داستان کاملاً متفاوت بود.
اگرچه این موضوع برای خود زیک مشکل بزرگیبوریس نبود، اما او میخواست انجمن قاتلان، یعنی قاتلانِهرچند قاتلها را برای محافظت از رفقایش استخدام کند.
پیرمرد کوهستان خواندن قرارداد استخدامی کهاینجا زیک به او داده بود راشما تمام کرد و به او نگاه کرد.
«مبلغ قرارداد اینجا نوشته نشده.»
«جون یه شاگرد قیمت نداره.»
پیرمرد کوهستان باحرفهای شنیدن حرفهای زیکوقتی لبخند تلخی زد.
«فکر کردیچرا با اینتعجب قرارداد موافقت میکنم؟»
«دلیلی دارهچرا که اینتعجب کار رو نکنی؟»
با حرفهای مطمئنبوریس زیک، پیرمرد کوهستانکشید برای لحظهای سکوت کرد.
سپس، بشکن زد.
شخصی از تاریکی ظاهر شد.
اگرچه آن شخص کاملاً با یک ماسکانجمن و لباسهای سیاه پوشیده شده بود، اما زیکهمهجور میتوانست او را از روی انرژیاش شناسایی کند.
«این همون راهنماییهبوریس که دیروز ماکشید رو به اتاقمون برد.»
پیرمرد کوهستانشنیدن به زیک نگاهداد کرد و گفت:
«این همون بچهایه کهتعجب برای اولین بار بهقاتلانه عنوان شاگرد قبول کردم.»
زیک میدانست که او یکامـ قاتل معمولی نیست، اما نمیدانستهوف که شاگرد مستقیم پیرمرد کوهستان است.
پیرمرد کوهستانبیرون به زیکنفس پوزخند زد.
«اگه از آزمونی کهتکان شاگردم ازت میگیره موفق بیروننفس بیای، معامله رو انجام میدیم.»
«شاگردت آزمونچرا رو تعیینتعجب میکنه، نه خودت؟»
«درسته.»
پیرمرد کوهستان اشارهبوریس کرد و شاگردشکشید قدمی به جلو برداشت.
او ماسکش را درآورد.
ویژگیهای زیبایچرا پنهانشده زیرتعجب ماسک نمایان شد.
پوست قهوهای او که مشخصه مردم منطقهانجمن بیابانی بود، به همراه پلکهای دوتایی عمیق،افتادم مژههای بلند و لبهای برجستهاش، جذابیت خاصی داشت.
او آنقدر زیبا بود که زیککشید حتی نمیتوانست چهره زیبارویانِ دیروز درکار آن اتاق را به یاد بیاورد.
او دوشنیدن بطری شیشهای جلویداد زیک قرار داد.
بطریها حاوی مایعی شفاف بودند.
درپوش بطریها رااینقدر باز کرد واینجا به زیک گفت:
«یکی از آنها سم بیشکل زمین است کهدرمانش خودم ساختهام و دیگری آب معمولی است. لطفاًتواناییهای یکی از آنها را انتخاب کنید و بنوشید.»
و سپس افزود:
«هیچ محدودیت زمانی وجود ندارد.امـ با خیال راحت وقت بگذاریدهوف و یک بطری را انتخاب کنید.»
زیک به دو بطریتعجب که شاگرد پیرمرد کوهستانقاتلانه جلویش گذاشته بود، خیره شد.
سپس بهبیرون شاگرد نگاهنفس کرد و پرسید:
«این یه آزمونه؟»
«بله، همینطور است.»
شاگرد پیرمرد کوهستان با لبخندیامـ بر لب، با دقت منتظر مانددنبال تا ببیند زیک چه انتخابی میکند.
تلههای بیشماریبیرون در این آزمونراحتی پنهان شده بود.
او این آزمون را ازداد کسانی میگرفت که چیزهای زیادیراحتی برای از دست دادن داشتند.
هرچه دارایی واینقدر مقامشان بیشتر بود،اینجا انتخاب برایشان سختتر میشد.
معمولاً افراد تمام تمرکز خود را روی پیداقاتلانه کردن بطریِ بدون سم میگذاشتند، اما سم بیشکل زمینیمیبینم که او ساخته بود، هیچ رنگ و بویی نداشت.
از آنجا که این دو مایع تقریباً غیرقابلدرمانش تشخیص بودند، مواردی پیش میآمد که افراد نمیتوانستندتواناییهای هیچکدام را انتخاب کنند و روزها همانجا مینشستند.
مشکل اینجا بود کهتکان با گذشت زمان، ترس ازنفس سم بیشکل زمین بیشتر میشد.
اگر سم بیشکل زمینتعجب را انتخاب میکردند، درجاقاتلانه و در همان لحظه میمردند.
لحظهای که تصور میکردند در حال نوشیدنانجمن سم هستند و از درد به خودافتادم میپیچند و میمیرند، ترس وجودشان را فرا میگرفت.
به همین دلیل، تانفس به حال هیچکس از آزمونکردی او موفق بیرون نیامده بود.
همه آنها قبلحرفهای از اینکه انتخابیوقتی کنند، تسلیم میشدند.
'جوانترین فردی که به مقام شوالیه آبی ارتقا یافته،بیخیال جوانترین فارغالتحصیل والهالا، یک بیدارشونده اصیل از خاندان دریکر،رئیس شوالیهای جوان با آیندهای درخشان. او هرگز نمیتونه انتخاب کنه.'
صبر، مهمترینچرا سلاح یکتعجب قاتل بود.
حتی اگر روزها یا ماههاراحتی طول میکشید تا سوژه انتخابی کند،هرچند او میتوانست با لبخند همانجا بایستد.
با نگاه به زیک که با دقتبیرون به بطریها خیره شده بود، منتظر لحظهای بودآره که این بیدارشونده اصیل دریکر در هم بشکند.
اما درستچرا در همانتعجب لحظه بود.
زیک بطریها رااینقدر برداشت و یکییکیاینجا آنها را بو کرد.
«همم.»
زیک سرش را بالاتکان آورد و به شاگردبوریس پیرمرد کوهستان خیره شد.
«شنیدم که سماینقدر بیشکل زمین بیرنگ،اینجا بیبو و بیمزهست. درسته؟»
شاگرد پیرمردچرا کوهستان سرتعجب تکان داد.
زیک لحظهای فکر کرد، سپسراحتی یکی از بطریهای جلویش را برداشتهرچند و آن را یکنفس سر کشید.
پیرمرد کوهستانشنیدن و همچنینتکان شاگردش جا خوردند.
'ها؟'
آنها به طور طبیعی فکر میکردنداینجا که زیک برای تصمیمگیری عذاب خواهدشما کشید و در نهایت تسلیم خواهد شد.
اما زیک بدون هیچ تردیدیراحتی یک بطری را انتخاب کردآره و محتویات آن را نوشید.
زیک بطری خالی راتکان پایین گذاشت، به شاگرد پیرمردنفس کوهستان نگاه کرد و پرسید:
«واقعاً آزمون بااینقدر همین تموم شد؟اینجا دیگه چیزی نیست؟»
شاگرد پیرمرد کوهستان با دیدنامـ چهره بیتفاوت زیک، حیرت خود رادنبال پنهان کرد و سر تکان داد.
«تمام شد.»
زیک با چهرهایحرفهای ناامید به پیرمردوقتی کوهستان نگاه کرد.
پیرمرد کوهستان نیز با دیدن اینکهاینجا زیک به این راحتی از آزمون شاگردشراه عبور کرده، مات و مبهوت مانده بود.
«من آدم مذهبیای نیستم، اما زیکاینجا دریکر، به نظر میرسه که توشما واقعاً مورد لطف خدایان قرار گرفتی.»
«منم چندان به خدا اعتقادی ندارم، پس چهدرمانش لطفی شامل حالم شده؟ این مزخرفات رو تمومتواناییهای کن و بیا در مورد قرارداد حرف بزنیم.»
پیرمرد کوهستان سر تکان داد.
«بسیار خب. چه مورد لطف خدایان باشی چه نباشی،بیخیال به نظر میرسه بستن قرارداد با تو سودمندتره. اینرئیس همون روشیه که انجمن قاتلان همیشه باهاش زنده مونده.»
او بهچرا شاگردش اشارهتعجب کرد و گفت:
«من ده نفر از افرادمون رو به همراه اولین شاگردم میفرستم.هرچند در طول مدت قرارداد، اونا در چارچوب حفاظت از دستوراتت پیروی میکنه.قدرتیه با این حال، درخواستهای ترور جداگانهست. برای اونا باید هزینهی جداگانهای بپردازی.»
زیک بهشنیدن شاگرد پیرمردتکان کوهستان خیره شد.
'اولین شاگرد رهبر انجمن قاتلان.'
در زندگی قبلیاش، گفته میشد که در میانقاتلانه شاگردانی که به پیرمرد کوهستان حمله کردند، کسی کهمیبینم بیشترین نفرت را از او داشت، اولین شاگردش بود.
'اگه از استادش کینهنفس به دل داره، استفادهدرمانش ازش حتی بهتر هم میشه.'
زیک شرایط پیرمرد کوهستانتکان را پذیرفت و هربوریس دو قرارداد را امضا کردند.
پس ازچرا امضا، زیک ازامـ پیرمرد کوهستان پرسید:
«یه چیز دیگه. آیا آبل دریکراینجا اطلاعات من رو به انجمن قاتلان،شما پادشاهی مقدس و قبیله عقرب داده بود؟»
«در مورد بقیه جاها نمیدونم، اما اون از ما درخواست کرد که زیکسختی دریکر رو ردیابی کنیم و گزارش بدیم که کجا میره. همچنین دستوری برایفراتره کشتنت و غصب هر چیزی که تو صحرا پیدا میکنی هم وجود داشت.»
«نمیدونستم انجمنشنیدن قاتلان پادوییتکان هم میکنه.»
«پاداشش اونقدرچرا زیاد بود کهامـ نمیشد ردش کرد.»
پیرمرد کوهستان به زیک گفت:
«خب، کیبیرون میخوای اونانفس رو اعزام کنم؟»
«فردا. ماشنیدن به درهتکان مرگ میریم.»
«دره مرگ؟ چرااینقدر میخوای به اوناینجا مکان نفرینشده بری؟»
«به تو ربطی نداره.»
زیک بهبیرون شاگرد پیرمردنفس کوهستان گفت:
«هی، چی باید صدات کنم؟»
«لطفاً منچرا را شادیاتعجب صدا کنید.»
«باشه، شادیا. فردا بهتعجب سمت دره مرگ حرکتقاتلانه میکنیم، پس آماده باش.»
زیک از جایش بلندنفس شد و اتاق پیرمرددرمانش کوهستان را ترک کرد.
پیرمرد کوهستان در حالی کهداد به صندلی خالی زیک نگاهراحتی میکرد، ریشش را نوازش کرد.
او به شادیا گفت:
«میگن صحرا سرزمینیه که خدا فراموشش کرده. برای زنده موندنهوف تو سرزمینی که حتی خدا هم رهاش کرده، به شانسنفر نیاز داری. شادیا، حواست رو حسابی به اون مرد جمع کن.»
شادیا با شنیدن حرفهای پیرمرد کوهستان سر تکاندرمانش داد و بطری باقیمانده را از روی میزیتواناییهای که زیک نشسته بود برداشت و در جیبش گذاشت.
'شانس.'
حالت چهرهچرا شادیا به طرزامـ نامحسوسی تغییر کرد.
چیزی که زیک نوشید آب معمولیاینجا نبود، بلکه سم بیشکل زمین بود.شما اما بخش غافلگیرکننده ماجرا این نبود.
'اون عمداًبیرون سم بیشکل زمینراحتی رو انتخاب کرد.'
در واقع، شادیا با انصافداد کامل به کسانی که درراحتی آزمون شرکت میکردند، سرنخ میداد.
آبی که سمی نبود، همانامـ آبی بود که در غذای سرودنبال شده برای سوژه آزمون استفاده میشد.
اگرچه سم بیشکل زمینی کهامـ او ساخته بود بیرنگ، بیبو ودنبال بیمزه بود، اما آب اینطور نبود.
اگر متوجه سرنخ میشدند،نفس آب را انتخاب میکردند،درمانش نه سم بیشکل زمین را.
این سرنخی بود که تا به حالبیرون هیچکس متوجه آن نشده بود، اما بهکردی نظر میرسید زیک دریکر آن را فهمیده بود.
با این حال، او بطریامـ حاوی سم بیشکل زمین راهوف انتخاب کرد، نه آب را.
'آیا این یه هشدار بود کهاینجا دست از پا خطا نکنم، چونشما این سطح از سم نمیتونه اونو بکشه؟'
شادیا با بازگشت به اتاقش،راحتی احساس کرد که کف دستهایشآره غرق در عرق سرد شده است.
او در آینهحرفهای نگاه کرد و دستشبیرون را روی صورتش کشید.
سپس، چهرهایچرا کاملاً متفاوتتعجب ظاهر شد.
زیباییِ سردچرا با چشمانیتعجب تیز و نافذ.
«زیک دریکر.بیرون من همهچیز روراحتی در موردت میفهمم.»
[مترجم: Peptobismal]
[ویراستار: Max]
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]