---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 142: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 142: بدون عنوان

0

او با‌چرا​ عجله به‌تعجب​ داخل دوید.

«چـ... چطور پیش رفت؟»

«خودت ببین.»

پیرمرد کوهستان بدن ایرامان‌تعجب​ را که روی تخت‌قاتلانه​ دراز کشیده بود، بررسی کرد.

با دیدن اینکه انگل‌ها کاملاً‌امـ​ از بین رفته‌اند، زانو زد‌هوف​ و دست شاگردش را گرفت.

زیک به‌بیرون​ پیرمرد کوهستان نگاه‌راحتی​ کرد و گفت:

«حالا نوبت‌امـ​ توئه که به‌قاتلانه​ قولت عمل کنی.»

پیرمرد کوهستان بدون اینکه کلمه‌ای‌بی‌خیال​ بگوید به زیک نگاه کرد و‌همه‌جور​ سپس به آرامی به حرف آمد:

«فردا دوباره‌چرا​ در مورد‌تعجب​ معامله صحبت می‌کنیم.»

زیک با شنیدن‌این‌قدر​ حرف‌های پیرمرد کوهستان‌اینجا​ سر تکان داد.

وقتی زیک‌بیرون​ بیرون رفت، بوریس‌راحتی​ نفس راحتی کشید.

«واقعاً درمانش کردی؟»

«آره. هرچند کار سختی بود.»

بوریس بار دیگر‌این‌قدر​ از توانایی‌های بی‌پایان‌اینجا​ زیک شگفت‌زده شد.

«اما پیرمرد‌بیرون​ کوهستان به‌نفس​ قولش عمل می‌کنه؟»

«عشق قدرتیه‌شنیدن​ که از هر‌داد​ چیز دیگه‌ای فراتره.»

بوریس با شنیدن‌این‌قدر​ حرف‌های زیک سرش‌اینجا​ را کج کرد.

«منظورت چیه؟»

«پیرمرد کوهستان و‌بی‌خیال​ کوچک‌ترین شاگردش. اونا‌شما​ عاشق و معشوقن.»

بوریس از این‌اینجا​ داستان کاملاً غیرمنتظره‌بی‌خیال​ زبانش بند آمد.

زیک به سینه بوریس زد.

«خودتو جمع‌وجور کن، بوریس.»

«بـ... ببخشید.»

«تو یه‌بیرون​ یاغی بودی، چرا‌راحتی​ این‌قدر تعجب کردی؟»

«امـ... اما اینجا انجمن قاتلانه... آه،‌وقتی​ بی‌خیال. هوف، از وقتی دنبال شما‌واقعاً​ راه افتادم، همه‌جور چیزی می‌بینم، رئیس.»

در حالی که این دو نفر‌اینجا​ مشغول گفتگوی آرامی بودند، یک راهنما‌شما​ به زیک و بوریس نزدیک شد.

«بزرگ ما به من دستور داده‌اینجا​ تا شما رو به مکانی راهنمایی‌شما​ کنم که بتونید راحت استراحت کنید.»

از روی صدا،‌بوریس​ به نظر می‌رسید‌کشید​ راهنما یک زن باشد.

او زیک و‌حرف‌های​ بوریس را به یک‌بیرون​ اتاق ویژه راهنمایی کرد.

با دیدن اتاق،‌این‌قدر​ دهان بوریس از‌اینجا​ تعجب باز ماند.

«واو...»

اتاقی پیش رویشان ظاهر شد که‌شما​ آن‌قدر مجلل تزئین شده بود که حتی‌حالی​ امپراتور امپراتوری هم به آن حسادت می‌کرد.

اتاق پر از ظروف چینی گران‌بها و ابریشم‌های‌دنبال​ امپراتوری شرقی بود و همچنین مبلمانی که با‌حالی​ گنجینه‌هایی از طلا و نقره تزئین شده بودند.

علاوه بر این، زنان زیبایی که لباس‌های توری به‌راه​ تن داشتند و با زیورآلات باشکوه آراسته شده بودند، مؤدبانه‌بودند​ زانو زده و توجه آن‌ها را به خود جلب می‌کردند.

راهنما در‌حالی​ برابر زیک تعظیم‌گفتگوی​ کرد و پرسید:

«اگه به خدمتکاران بیشتری نیاز دارید، لطفاً‌انجمن​ هر زمان که خواستید به من اطلاع‌افتادم​ بدید. اگه جنسیت یا نژاد خاصی مدنظرتونه...»

«نه، ممنون. من به هیچ خدمتکاری‌کشید​ نیاز ندارم، پس لطفاً همه‌شون رو مرخص‌سختی​ کن و یه وعده غذا آماده کن.»

با حرف زیک، راهنما‌تکان​ به زنانی که سرشان را‌نفس​ پایین انداخته بودند اشاره کرد.

زنان، انگار که یک نفر‌امـ​ باشند، با حرکاتی کنترل‌شده و‌هوف​ باوقار اتاق را ترک کردند.

بوریس با تماشای حرکات‌تعجب​ زنان متوجه شد که آن‌ها‌بی‌خیال​ نیز قاتلانی بسیار آموزش‌دیده هستند.

«اینجا پر از قاتله.»

بوریس که احساس ناآرامی می‌کرد، در اتاق‌بیرون​ قدم زد تا بررسی کند آیا قاتلی‌کردی​ در آنجا مستقر شده است یا نه.

زیک که روی‌این‌قدر​ مبل نشسته بود،‌اینجا​ به بوریس گفت:

«بوریس، آروم باش. اگه انجمن‌گفتگوی​ قاتلان می‌خواست ما رو بکشه،‌دستور​ تا الان اقدام کرده بود.»

«می‌دونم، اما آروم بودن کار‌دنبال​ آسونی نیست. عجیبه که شما با‌می‌بینم​ این اعصاب فولادی‌تون این‌قدر خونسردید، رئیس.»

طولی نکشید که‌اینجا​ راهنما ضیافتی را‌بی‌خیال​ به اتاق آورد.

این وعده غذایی با غذاهای دریایی تازه و سبزیجاتی تهیه شده‌همه‌جور​ بود که به دست آوردنشان در منطقه بیابانی دشوار بود و همچنین‌دستور​ گوشت باکیفیتی که با دقت توسط یک سرآشپز ماهر پخته شده بود.

اگرچه غذا خوشمزه به نظر‌گفتگوی​ می‌رسید، اما بوریس برای دست‌دستور​ زدن به آن تردید داشت.

زیک با مصونیت خود در برابر‌شما​ تمام سموم، غذا را چشید و‌رئیس​ تأیید کرد که سمی در آن نیست.

سپس به بوریس گفت:

«هیچ سمی توش نیست،‌تکان​ پس بدون نگرانی بخور. و‌نفس​ می‌دونستی؟ قاتل‌ها آشپزهای فوق‌العاده‌ای هستن.»

«این اولین‌چرا​ باریه که‌تعجب​ همچین چیزی می‌شنوم.»

«قاتل‌ها حواس تیز و صبر فوق‌العاده‌ای دارن.‌انجمن​ شاید به همین دلیله، اما بیشتر قاتل‌هایی‌افتادم​ که من می‌شناسم تو آشپزی مهارت دارن.»

«مـ... می‌فهمم.»

برخلاف زیک که از غذا لذت می‌برد، بوریس پس‌نفس​ از ناخنک زدن به چند ظرف، بدون اینکه حتی فرصت‌بار​ کند طعم آن‌ها را به‌درستی بچشد، غذایش را تمام کرد.

بعد از‌چرا​ غذا، راهنما شخصاً‌امـ​ چای دم کرد.

«شنیدم که چای دوست‌تعجب​ دارید، برای همین چای گران‌بهای‌بی‌خیال​ امپراتوری شرقی رو دم کردم.»

«...ممنون.»

اگرچه به خوبی چای ایشتار‌داد​ نبود، اما چایی که توسط انجمن‌کشید​ قاتلان سرو شد کاملاً قابل‌قبول بود.

بوریس در حالی که می‌دید زیک بدون‌انجمن​ هیچ شکی از چای سرو شده توسط انجمن‌همه‌جور​ قاتلان لذت می‌برد، با شگفتی سر تکان داد.

روز بعد، زیک‌بوریس​ دوباره با پیرمرد‌کشید​ کوهستان ملاقات کرد.

«خوب استراحت کردید؟»

برخلاف اولین دیدارشان، رفتار‌تعجب​ پیرمرد کوهستان نسبت به‌قاتلانه​ زیک نرم‌تر شده بود.

«داره با من مثل‌تعجب​ یه ناجی رفتار می‌کنه چون‌بی‌خیال​ جون معشوقه‌اش رو نجات دادم؟»

زیک در‌بیرون​ برابر پیرمرد کوهستان‌راحتی​ سر تکان داد.

«به لطف شما.‌حرف‌های​ حالا در مورد‌وقتی​ معامله صحبت کنیم؟»

پیرمرد کوهستان به زیک‌تعجب​ که مستقیم سر اصل‌قاتلانه​ مطلب رفته بود، پوزخند زد.

زیک پرونده‌ای از‌این‌قدر​ جیبش بیرون آورد و‌انجمن​ به پیرمرد کوهستان داد.

«این چیه؟»

«خودت ببین.»

پیرمرد کوهستان پس از نگاه کردن‌اینجا​ به پرونده‌ای که زیک به او‌شما​ داده بود، با صدای آرامی خندید.

«درخواست اعزام نیرو؟»

«من می‌خوام قراردادی برای‌نفس​ محافظت در برابر ترور‌درمانش​ ببندم، نه خود ترور.»

رایج‌ترین علت‌شنیدن​ مرگ شوالیه‌ها،‌تکان​ ترور بود.

در زندگی قبلی‌اش، زیک به‌امـ​ عنوان یک قاتل در مک‌کین،‌هوف​ صدها شوالیه را کشته بود.

قاتلی که در‌این‌قدر​ کشتن تخصص داشت، دشمن‌انجمن​ طبیعی یک شوالیه بود.

اگرچه شوالیه‌های آبی و بالاتر از آن حواس خود را‌آره​ برای دفاع در برابر حملات قاتلان توسعه داده بودند، اما‌قولش​ اگر آن‌ها مخفیانه از سم استفاده می‌کردند، داستان کاملاً متفاوت بود.

اگرچه این موضوع برای خود زیک مشکل بزرگی‌بوریس​ نبود، اما او می‌خواست انجمن قاتلان، یعنی قاتلانِ‌هرچند​ قاتل‌ها را برای محافظت از رفقایش استخدام کند.

پیرمرد کوهستان خواندن قرارداد استخدامی که‌اینجا​ زیک به او داده بود را‌شما​ تمام کرد و به او نگاه کرد.

«مبلغ قرارداد اینجا نوشته نشده.»

«جون یه شاگرد قیمت نداره.»

پیرمرد کوهستان با‌حرف‌های​ شنیدن حرف‌های زیک‌وقتی​ لبخند تلخی زد.

«فکر کردی‌چرا​ با این‌تعجب​ قرارداد موافقت می‌کنم؟»

«دلیلی داره‌چرا​ که این‌تعجب​ کار رو نکنی؟»

با حرف‌های مطمئن‌بوریس​ زیک، پیرمرد کوهستان‌کشید​ برای لحظه‌ای سکوت کرد.

سپس، بشکن زد.

شخصی از تاریکی ظاهر شد.

اگرچه آن شخص کاملاً با یک ماسک‌انجمن​ و لباس‌های سیاه پوشیده شده بود، اما زیک‌همه‌جور​ می‌توانست او را از روی انرژی‌اش شناسایی کند.

«این همون راهنماییه‌بوریس​ که دیروز ما‌کشید​ رو به اتاقمون برد.»

پیرمرد کوهستان‌شنیدن​ به زیک نگاه‌داد​ کرد و گفت:

«این همون بچه‌ایه که‌تعجب​ برای اولین بار به‌قاتلانه​ عنوان شاگرد قبول کردم.»

زیک می‌دانست که او یک‌امـ​ قاتل معمولی نیست، اما نمی‌دانست‌هوف​ که شاگرد مستقیم پیرمرد کوهستان است.

پیرمرد کوهستان‌بیرون​ به زیک‌نفس​ پوزخند زد.

«اگه از آزمونی که‌تکان​ شاگردم ازت می‌گیره موفق بیرون‌نفس​ بیای، معامله رو انجام می‌دیم.»

«شاگردت آزمون‌چرا​ رو تعیین‌تعجب​ می‌کنه، نه خودت؟»

«درسته.»

پیرمرد کوهستان اشاره‌بوریس​ کرد و شاگردش‌کشید​ قدمی به جلو برداشت.

او ماسکش را درآورد.

ویژگی‌های زیبای‌چرا​ پنهان‌شده زیر‌تعجب​ ماسک نمایان شد.

پوست قهوه‌ای او که مشخصه مردم منطقه‌انجمن​ بیابانی بود، به همراه پلک‌های دوتایی عمیق،‌افتادم​ مژه‌های بلند و لب‌های برجسته‌اش، جذابیت خاصی داشت.

او آن‌قدر زیبا بود که زیک‌کشید​ حتی نمی‌توانست چهره زیبارویانِ دیروز در‌کار​ آن اتاق را به یاد بیاورد.

او دو‌شنیدن​ بطری شیشه‌ای جلوی‌داد​ زیک قرار داد.

بطری‌ها حاوی مایعی شفاف بودند.

درپوش بطری‌ها را‌این‌قدر​ باز کرد و‌اینجا​ به زیک گفت:

«یکی از آن‌ها سم بی‌شکل زمین است که‌درمانش​ خودم ساخته‌ام و دیگری آب معمولی است. لطفاً‌توانایی‌های​ یکی از آن‌ها را انتخاب کنید و بنوشید.»

و سپس افزود:

«هیچ محدودیت زمانی وجود ندارد.‌امـ​ با خیال راحت وقت بگذارید‌هوف​ و یک بطری را انتخاب کنید.»

زیک به دو بطری‌تعجب​ که شاگرد پیرمرد کوهستان‌قاتلانه​ جلویش گذاشته بود، خیره شد.

سپس به‌بیرون​ شاگرد نگاه‌نفس​ کرد و پرسید:

«این یه آزمونه؟»

«بله، همین‌طور است.»

شاگرد پیرمرد کوهستان با لبخندی‌امـ​ بر لب، با دقت منتظر ماند‌دنبال​ تا ببیند زیک چه انتخابی می‌کند.

تله‌های بی‌شماری‌بیرون​ در این آزمون‌راحتی​ پنهان شده بود.

او این آزمون را از‌داد​ کسانی می‌گرفت که چیزهای زیادی‌راحتی​ برای از دست دادن داشتند.

هرچه دارایی و‌این‌قدر​ مقامشان بیشتر بود،‌اینجا​ انتخاب برایشان سخت‌تر می‌شد.

معمولاً افراد تمام تمرکز خود را روی پیدا‌قاتلانه​ کردن بطریِ بدون سم می‌گذاشتند، اما سم بی‌شکل زمینی‌می‌بینم​ که او ساخته بود، هیچ رنگ و بویی نداشت.

از آنجا که این دو مایع تقریباً غیرقابل‌درمانش​ تشخیص بودند، مواردی پیش می‌آمد که افراد نمی‌توانستند‌توانایی‌های​ هیچ‌کدام را انتخاب کنند و روزها همان‌جا می‌نشستند.

مشکل اینجا بود که‌تکان​ با گذشت زمان، ترس از‌نفس​ سم بی‌شکل زمین بیشتر می‌شد.

اگر سم بی‌شکل زمین‌تعجب​ را انتخاب می‌کردند، درجا‌قاتلانه​ و در همان لحظه می‌مردند.

لحظه‌ای که تصور می‌کردند در حال نوشیدن‌انجمن​ سم هستند و از درد به خود‌افتادم​ می‌پیچند و می‌میرند، ترس وجودشان را فرا می‌گرفت.

به همین دلیل، تا‌نفس​ به حال هیچ‌کس از آزمون‌کردی​ او موفق بیرون نیامده بود.

همه آن‌ها قبل‌حرف‌های​ از اینکه انتخابی‌وقتی​ کنند، تسلیم می‌شدند.

'جوان‌ترین فردی که به مقام شوالیه آبی ارتقا یافته،‌بی‌خیال​ جوان‌ترین فارغ‌التحصیل والهالا، یک بیدارشونده اصیل از خاندان دریکر،‌رئیس​ شوالیه‌ای جوان با آینده‌ای درخشان. او هرگز نمی‌تونه انتخاب کنه.'

صبر، مهم‌ترین‌چرا​ سلاح یک‌تعجب​ قاتل بود.

حتی اگر روزها یا ماه‌ها‌راحتی​ طول می‌کشید تا سوژه انتخابی کند،‌هرچند​ او می‌توانست با لبخند همان‌جا بایستد.

با نگاه به زیک که با دقت‌بیرون​ به بطری‌ها خیره شده بود، منتظر لحظه‌ای بود‌آره​ که این بیدارشونده اصیل دریکر در هم بشکند.

اما درست‌چرا​ در همان‌تعجب​ لحظه بود.

زیک بطری‌ها را‌این‌قدر​ برداشت و یکی‌یکی‌اینجا​ آن‌ها را بو کرد.

«همم.»

زیک سرش را بالا‌تکان​ آورد و به شاگرد‌بوریس​ پیرمرد کوهستان خیره شد.

«شنیدم که سم‌این‌قدر​ بی‌شکل زمین بی‌رنگ،‌اینجا​ بی‌بو و بی‌مزه‌ست. درسته؟»

شاگرد پیرمرد‌چرا​ کوهستان سر‌تعجب​ تکان داد.

زیک لحظه‌ای فکر کرد، سپس‌راحتی​ یکی از بطری‌های جلویش را برداشت‌هرچند​ و آن را یک‌نفس سر کشید.

پیرمرد کوهستان‌شنیدن​ و همچنین‌تکان​ شاگردش جا خوردند.

'ها؟'

آن‌ها به طور طبیعی فکر می‌کردند‌اینجا​ که زیک برای تصمیم‌گیری عذاب خواهد‌شما​ کشید و در نهایت تسلیم خواهد شد.

اما زیک بدون هیچ تردیدی‌راحتی​ یک بطری را انتخاب کرد‌آره​ و محتویات آن را نوشید.

زیک بطری خالی را‌تکان​ پایین گذاشت، به شاگرد پیرمرد‌نفس​ کوهستان نگاه کرد و پرسید:

«واقعاً آزمون با‌این‌قدر​ همین تموم شد؟‌اینجا​ دیگه چیزی نیست؟»

شاگرد پیرمرد کوهستان با دیدن‌امـ​ چهره بی‌تفاوت زیک، حیرت خود را‌دنبال​ پنهان کرد و سر تکان داد.

«تمام شد.»

زیک با چهره‌ای‌حرف‌های​ ناامید به پیرمرد‌وقتی​ کوهستان نگاه کرد.

پیرمرد کوهستان نیز با دیدن اینکه‌اینجا​ زیک به این راحتی از آزمون شاگردش‌راه​ عبور کرده، مات و مبهوت مانده بود.

«من آدم مذهبی‌ای نیستم، اما زیک‌اینجا​ دریکر، به نظر می‌رسه که تو‌شما​ واقعاً مورد لطف خدایان قرار گرفتی.»

«منم چندان به خدا اعتقادی ندارم، پس چه‌درمانش​ لطفی شامل حالم شده؟ این مزخرفات رو تموم‌توانایی‌های​ کن و بیا در مورد قرارداد حرف بزنیم.»

پیرمرد کوهستان سر تکان داد.

«بسیار خب. چه مورد لطف خدایان باشی چه نباشی،‌بی‌خیال​ به نظر می‌رسه بستن قرارداد با تو سودمندتره. این‌رئیس​ همون روشیه که انجمن قاتلان همیشه باهاش زنده مونده.»

او به‌چرا​ شاگردش اشاره‌تعجب​ کرد و گفت:

«من ده نفر از افرادمون رو به همراه اولین شاگردم می‌فرستم.‌هرچند​ در طول مدت قرارداد، اونا در چارچوب حفاظت از دستوراتت پیروی می‌کنه.‌قدرتیه​ با این حال، درخواست‌های ترور جداگانه‌ست. برای اونا باید هزینه‌ی جداگانه‌ای بپردازی.»

زیک به‌شنیدن​ شاگرد پیرمرد‌تکان​ کوهستان خیره شد.

'اولین شاگرد رهبر انجمن قاتلان.'

در زندگی قبلی‌اش، گفته می‌شد که در میان‌قاتلانه​ شاگردانی که به پیرمرد کوهستان حمله کردند، کسی که‌می‌بینم​ بیشترین نفرت را از او داشت، اولین شاگردش بود.

'اگه از استادش کینه‌نفس​ به دل داره، استفاده‌درمانش​ ازش حتی بهتر هم می‌شه.'

زیک شرایط پیرمرد کوهستان‌تکان​ را پذیرفت و هر‌بوریس​ دو قرارداد را امضا کردند.

پس از‌چرا​ امضا، زیک از‌امـ​ پیرمرد کوهستان پرسید:

«یه چیز دیگه. آیا آبل دریکر‌اینجا​ اطلاعات من رو به انجمن قاتلان،‌شما​ پادشاهی مقدس و قبیله عقرب داده بود؟»

«در مورد بقیه جاها نمی‌دونم، اما اون از ما درخواست کرد که زیک‌سختی​ دریکر رو ردیابی کنیم و گزارش بدیم که کجا می‌ره. همچنین دستوری برای‌فراتره​ کشتنت و غصب هر چیزی که تو صحرا پیدا می‌کنی هم وجود داشت.»

«نمی‌دونستم انجمن‌شنیدن​ قاتلان پادویی‌تکان​ هم می‌کنه.»

«پاداشش اون‌قدر‌چرا​ زیاد بود که‌امـ​ نمی‌شد ردش کرد.»

پیرمرد کوهستان به زیک گفت:

«خب، کی‌بیرون​ می‌خوای اونا‌نفس​ رو اعزام کنم؟»

«فردا. ما‌شنیدن​ به دره‌تکان​ مرگ می‌ریم.»

«دره مرگ؟ چرا‌این‌قدر​ می‌خوای به اون‌اینجا​ مکان نفرین‌شده بری؟»

«به تو ربطی نداره.»

زیک به‌بیرون​ شاگرد پیرمرد‌نفس​ کوهستان گفت:

«هی، چی باید صدات کنم؟»

«لطفاً من‌چرا​ را شادیا‌تعجب​ صدا کنید.»

«باشه، شادیا. فردا به‌تعجب​ سمت دره مرگ حرکت‌قاتلانه​ می‌کنیم، پس آماده باش.»

زیک از جایش بلند‌نفس​ شد و اتاق پیرمرد‌درمانش​ کوهستان را ترک کرد.

پیرمرد کوهستان در حالی که‌داد​ به صندلی خالی زیک نگاه‌راحتی​ می‌کرد، ریشش را نوازش کرد.

او به شادیا گفت:

«می‌گن صحرا سرزمینیه که خدا فراموشش کرده. برای زنده موندن‌هوف​ تو سرزمینی که حتی خدا هم رهاش کرده، به شانس‌نفر​ نیاز داری. شادیا، حواست رو حسابی به اون مرد جمع کن.»

شادیا با شنیدن حرف‌های پیرمرد کوهستان سر تکان‌درمانش​ داد و بطری باقی‌مانده را از روی میزی‌توانایی‌های​ که زیک نشسته بود برداشت و در جیبش گذاشت.

'شانس.'

حالت چهره‌چرا​ شادیا به طرز‌امـ​ نامحسوسی تغییر کرد.

چیزی که زیک نوشید آب معمولی‌اینجا​ نبود، بلکه سم بی‌شکل زمین بود.‌شما​ اما بخش غافلگیرکننده ماجرا این نبود.

'اون عمداً‌بیرون​ سم بی‌شکل زمین‌راحتی​ رو انتخاب کرد.'

در واقع، شادیا با انصاف‌داد​ کامل به کسانی که در‌راحتی​ آزمون شرکت می‌کردند، سرنخ می‌داد.

آبی که سمی نبود، همان‌امـ​ آبی بود که در غذای سرو‌دنبال​ شده برای سوژه آزمون استفاده می‌شد.

اگرچه سم بی‌شکل زمینی که‌امـ​ او ساخته بود بی‌رنگ، بی‌بو و‌دنبال​ بی‌مزه بود، اما آب این‌طور نبود.

اگر متوجه سرنخ می‌شدند،‌نفس​ آب را انتخاب می‌کردند،‌درمانش​ نه سم بی‌شکل زمین را.

این سرنخی بود که تا به حال‌بیرون​ هیچ‌کس متوجه آن نشده بود، اما به‌کردی​ نظر می‌رسید زیک دریکر آن را فهمیده بود.

با این حال، او بطری‌امـ​ حاوی سم بی‌شکل زمین را‌هوف​ انتخاب کرد، نه آب را.

'آیا این یه هشدار بود که‌اینجا​ دست از پا خطا نکنم، چون‌شما​ این سطح از سم نمی‌تونه اونو بکشه؟'

شادیا با بازگشت به اتاقش،‌راحتی​ احساس کرد که کف دست‌هایش‌آره​ غرق در عرق سرد شده است.

او در آینه‌حرف‌های​ نگاه کرد و دستش‌بیرون​ را روی صورتش کشید.

سپس، چهره‌ای‌چرا​ کاملاً متفاوت‌تعجب​ ظاهر شد.

زیباییِ سرد‌چرا​ با چشمانی‌تعجب​ تیز و نافذ.

«زیک دریکر.‌بیرون​ من همه‌چیز رو‌راحتی​ در موردت می‌فهمم.»

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]