---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 132: [بدون عنوان] • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 132: [بدون عنوان]

0

«چی؟ این حرومزاده‌های لعنتی.»

کلون گرزش را‌میان​ چنگ زد و خواست‌چهره​ به بیرون هجوم ببرد.

زیک جلوی کلون را گرفت.

«می‌خوای چیکار کنی؟»

«یعنی چی می‌خوام چیکار‌سخت​ کنم؟ می‌خوام تک‌تک اون‌وقتی​ پالادین‌های حرومزاده رو بکشم.»

«اگه این‌طوری بمیری،‌میان​ کی قراره ما رو‌چهره​ به مقر اصلی ببره؟»

کلون در حالی‌دخالت​ که زیک را‌فاش​ کنار می‌زد، فریاد کشید:

«پس کمکم کن‌سخت​ اون حرومزاده‌ها رو‌است​ از پا دربیارم!»

زیک در حالی که به کلون‌راهبه​ نگاه می‌کرد که با فحاشی به‌عقب‌نشینی​ بیرون می‌رفت، سرش را تکان داد.

لیام به‌کنیم​ آرامی از‌وسایلش​ زیک پرسید:

«سرورم، باید چه کار کنیم؟»

زیک در میان‌سخت​ وسایلش گشت و‌است​ نقابی به چهره زد.

«فقط در حدی دخالت می‌کنیم که هویتمون فاش نشه. اگه‌نبرد​ به نظر رسید نمی‌تونیم جلوی پالادین‌ها رو بگیریم، کلون رو‌حمل​ بردارید و فوراً فرار کنید. فلیکس، از شمشیرزنی پالادین‌ها استفاده نکن.»

«آه. چشم.»

زیک و گروهش‌دخالت​ نقاب‌هایشان را زدند و‌نشه​ به دنبال کلون رفتند.

ورودی مخفیگاه از همین‌باور​ حالا به میدان نبردی‌غرش‌هایش​ پر هرج‌ومرج تبدیل شده بود.

واحد مخفی پالادین‌ها که خود را‌راهبه​ به شکل مزدور درآورده بودند، شمشیرهایشان‌عقب‌نشینی​ را به سمت اعضای باند تاب می‌دادند.

کلون در حالی‌میان​ که گرزش را می‌چرخاند،‌چهره​ به وسط درگیری پرید.

«بمیرید! ای حرومزاده‌ها!»

بام!

پالادین‌ها با‌درندگی​ ضربات گرز کلون‌باور​ به پرواز درمی‌آمدند.

با دیدن کلون که گرزش را با‌چهره​ چنین درندگی و وحشتی می‌چرخاند، سخت بود‌نشه​ باور کنی که او یک راهبه است.

وقتی کلون با گرز و‌هویتمون​ غرش‌هایش نبرد پر هرج‌ومرج را‌نمی‌تونیم​ به هم ریخت، پالادین‌ها عقب‌نشینی کردند.

سپس، یکی از پالادین‌ها جلو‌راهبه​ آمد و سپری را که‌ریخت​ بر پشت حمل می‌کرد، بالا آورد.

«به نام خدای‌وحشتی​ خورشید، من این کافران‌است​ را مجازات خواهم کرد!»

پالادین‌ها بدون توجه به‌وسایلش​ لباس مبدلشان، علناً نام خدای‌حدی​ خورشید را به زبان آوردند.

تمام پالادین‌ها سپرهایشان‌دخالت​ را بیرون آوردند‌فاش​ و شمشیر کشیدند.

اگرچه مهارت آن‌ها به پای امپراتوری نمی‌رسید،‌وقتی​ اما پالادین‌های پادشاهی مقدس نیز شمشیرزنی با سپر‌جلو​ را به عنوان یک مهارت پایه‌ای آموخته بودند.

به‌ویژه در این‌وحشتی​ نوع نبردهای پر هرج‌ومرج،‌است​ سپرها بسیار کارآمد بودند.

کوب! کوب!

پالادین‌ها کم‌کم به جلو حرکت کردند‌فاش​ و با سپرهایشان تیرها و شمشیرهای‌بگیریم​ اعضای «انجمن رز» را دفع می‌کردند.

زیک که در زندگی قبلی‌اش با‌است​ پالادین‌های پادشاهی مقدس روبه‌رو شده بود،‌کردند​ از سبک مبارزه سرسختانه آن‌ها منزجر بود.

«اون‌ها تو‌درندگی​ میدون نبرد، از‌باور​ شوالیه‌های معمولی دردسرسازترن.»

حتی زمانی که کلون با گرز خود آرایش سپرهایشان‌حدی​ را به هم می‌ریخت، پالادین‌های دیگر به سرعت جای خالی‌بگیریم​ را پر کرده و یک خط دفاعی مستحکم تشکیل می‌دادند.

یک نبرد طولانی‌مدت‌دخالت​ به ضرر انجمن‌فاش​ رز تمام می‌شد.

زیک به‌وحشتی​ لیام و‌باور​ فلیکس گفت:

«من می‌رم عقب و دفاعشون رو به‌است​ هم می‌ریزم. شما حواستون به اوضاع باشه‌سپس​ و کلون رو بردارید و فرار کنید.»

«آه، آخه اون‌میان​ خواهر روحانی به‌نقابی​ حرفمون گوش می‌ده؟»

«تمام تلاشتون رو‌دخالت​ بکنید تا به‌فاش​ حرفتون گوش بده.»

زیک فلیکس و لیام را ترک کرد و‌غرش‌هایش​ با استفاده از مهارت پنهان‌کاری، حضورش را مخفی‌آمد​ کرد و به پشت سر آن‌ها دور زد.

قسمت عقب نیز توسط‌سخت​ پالادین‌های سپر به دست،‌وقتی​ به شدت محافظت می‌شد.

زیک شمشیرش را بالا‌وسایلش​ برد و از مهارت گرز‌حدی​ نور روی پالادین‌ها استفاده کرد.

بوم!

هاله نوری‌وحشتی​ عظیم به‌باور​ پالادین‌ها برخورد کرد.

«لعنتی! این‌درندگی​ جادوی اون‌سخت​ حرومزاده‌های لوبرن ـه!»

درست زمانی که پالادین‌ها‌وسایلش​ سعی داشتند تعادلشان را به‌حدی​ دست بیاورند و بلند شوند،

زیک از مهارت‌دخالت​ ضربه رعد و برق‌نشه​ روی آن‌ها استفاده کرد.

جرق!

پالادین‌ها که در فضایی تنگ جمع‌راهبه​ شده بودند، همگی به یکباره توسط‌عقب‌نشینی​ حمله رعد و برق دچار برق‌گرفتگی شدند.

«گررر!»

پالادین‌هایی که قادر به جاخالی دادن نبودند و‌نظر​ مستقیماً مورد اصابت رعد و برق قرار گرفتند،‌کنید​ از دهانشان کف بیرون زد و روی زمین افتادند.

زیک باهاموت را بیرون کشید‌راهبه​ و به سمت پالادین‌هایی که‌ریخت​ هنوز ایستاده بودند، هجوم برد.

درنگ!

با هر بار‌میان​ تاب دادن باهاموت، کف‌چهره​ و سقف ترک برمی‌داشت.

مچ دست پالادینی که‌می‌کنیم​ با شمشیر زیک درگیر شد،‌رسید​ شکست و به زمین افتاد.

«آخ! این جادوی کفرآمیزه!»

پالادین‌های نقاب‌دار بیشتری با‌سخت​ سپرهایشان مدام از بیرون‌وقتی​ ساختمان به داخل سرازیر می‌شدند.

«تعدادشون خیلی زیاده.»

تمپل و پادشاهی مقدس از نظر جغرافیایی به هم نزدیک بودند‌پالادین‌ها​ و خاندان تورن نیز رفت‌وآمد بین شهرها را به شدت کنترل نمی‌کرد،‌نقاب‌هایشان​ بنابراین به نظر می‌رسید که پالادین‌های مبدل زیادی وارد شهر شده بودند.

زیک به سپرهای پالادین‌ها‌باور​ ضربه زد و سپس‌غرش‌هایش​ از سپر نور استفاده کرد.

وووونگ!

سپر نور غول‌پیکری‌میان​ ظاهر شد و‌نقابی​ از زیک محافظت کرد.

پالادین‌ها با شمشیرهای آغشته به هاله‌شان‌فاش​ به سپر ضربه زدند، اما در‌بگیریم​ اثر پس‌زنیِ سپر به عقب پرتاب شدند.

زیک دستش را دراز‌باور​ کرد و سپر را‌غرش‌هایش​ به جلو هل داد.

ووش!

سپر منفجر شد و‌وسایلش​ هاله نوری عظیم در‌فقط​ تمام جهات پراکنده گشت.

زیک از این روزنه استفاده کرد، پالادین‌ها را‌نظر​ زمین زد و خط دفاعی آن‌ها را که‌کنید​ رو به انجمن رز بود، در هم شکست.

زیک به کلون که‌باور​ با درندگی گرزش را می‌چرخاند‌نبرد​ نزدیک شد و فریاد زد:

«پالادین‌های بیشتری دارن‌وحشتی​ میان! باید همین‌راهبه​ الان از اینجا بریم!»

اگرچه کلون تندخو بود، اما‌گشت​ یکی از مدیران کلیدی در‌دخالت​ رهبری انجمن رز به شمار می‌رفت.

او به سختی توانست‌می‌کنیم​ خود را آرام کند و‌رسید​ با حرف‌های زیک موافقت کرد.

«ای حرومزاده‌ها! همه، متفرق بشید!»

با دستور کلون،‌وحشتی​ اعضای باند با‌راهبه​ نظمی خاص پراکنده شدند.

و در‌کنیم​ سراسر مخفیگاه آتش‌گشت​ به پا کردند.

شاید از قبل تجهیزاتی را برای‌فاش​ این کار آماده کرده بودند، چرا‌بگیریم​ که آتش به سرعت گسترش یافت.

کلون به‌وحشتی​ زیک و‌باور​ گروهش اشاره کرد.

«هی! از این طرف!‌سخت​ اگه مراقب نباشید، تو‌وقتی​ انفجار گیر می‌افتید و می‌میرید!»

زیک و گروهش‌میان​ به دنبال کلون‌نقابی​ به زیرزمین مخفیگاه رفتند.

آنجا یک گذرگاه مخفی‌می‌کنیم​ بود که به یک‌نظر​ فاضلاب قدیمی متصل می‌شد.

مدت کوتاهی پس از پایین‌راهبه​ رفتنشان به داخل فاضلاب، صدای انفجار‌عقب‌نشینی​ مهیبی از بالا به گوش رسید.

غرررش!

آن‌ها صدای‌کنیم​ فروریختن ساختمان‌وسایلش​ را شنیدند.

زیک حالا می‌توانست درک کند که‌فاش​ انجمن رز چگونه برای دهه‌ها از‌بگیریم​ چشمان پادشاهی مقدس پنهان مانده بود.

«اون‌ها یه مشت چریکِ تمام‌عیارن.»

کلون به‌درندگی​ زیک و‌سخت​ گروهش اشاره کرد.

آن‌ها باید از میان فاضلاب کثیف‌نقابی​ عبور می‌کردند و از طریق گذرگاهی‌هویتمون​ که به بیرون متصل بود، خارج می‌شدند.

زیک و لیام که پیش از این آموزش‌های مشابهی را‌نمی‌تونیم​ در آکادمی گذرانده بودند، بدون تردید وارد فاضلاب شدند، اما‌نکن​ فلیکس نتوانست بوی تعفن را تحمل کند و بالا آورد.

«اوغ!»

کلون در حالی که‌سخت​ به فلیکس نگاه می‌کرد،‌وقتی​ سرش را تکان داد.

«این یکی حسابی مایه دردسره.»

پس از تقریباً دو‌باور​ ساعت خزیدن در فاضلاب،‌غرش‌هایش​ گروه بالاخره به خروجی رسید.

رنگ از‌درندگی​ رخسار فلیکس‌سخت​ پریده بود.

کلون با‌کنیم​ نگاه به‌وسایلش​ فلیکس، نوچ‌نوچ کرد.

«این پسر‌حدی​ نیاز داره‌می‌کنیم​ یکم پوست‌کلفت‌تر بشه.»

«دلم می‌خواد بفرستمش‌سخت​ به برنامه تبادل‌است​ آموزشیِ شوالیه‌های رز.»

«اوه، اون‌طوری خیلی جالب می‌شه.»

کلون با لبخندی پاسخ داد و سپس‌چهره​ به سمت نقطه‌ای که توسط بوته‌ها پنهان‌نشه​ شده بود رفت و لگدی به زمین زد.

سپس، تخته چوبیِ دفن شده‌هویتمون​ در زمین را برداشت و کوله‌پشتی‌ای‌پالادین‌ها​ را از داخل آن بیرون کشید.

«برای رسیدن به مقر اصلی‌راهبه​ باید از کوه بالا بریم.‌ریخت​ این تجهیزات اولیه رو بردارید.»

زیک سرش را تکان داد.

«نیازی نیست هیچ‌میان​ تجهیزاتی برداریم. من‌نقابی​ از قبل آمادشون کردم.»

کلون با‌حدی​ گیجی سرش‌می‌کنیم​ را کج کرد.

زیک کیفی را که همراه‌راهبه​ داشت باز کرد و وسایلی‌ریخت​ را از موجودی‌اش بیرون آورد.

«کوله‌پشتی فضای فرعی؟ می‌دونستم‌سخت​ خاندان دریکر خرپولن، اما مگه‌غرش‌هایش​ همچین چیزایی هم بهتون می‌دن؟»

«وسیله شخصیه. بیاید دست و رومون‌نقابی​ رو بشوریم و این لباس‌ها رو‌هویتمون​ بپوشیم. تعقیب‌کننده‌ها به همین زودی پیداشون می‌شه.»

گروه به سمت جویبار رفتند، کثیفی‌های روی‌نشه​ بدنشان را شستند و لباس‌هایی را که‌فوراً​ زیک بیرون آورده بود به تن کردند.

سپس، بلافاصله‌وحشتی​ از کوه‌باور​ بالا رفتند.

انجمن رز که به جنگ‌های‌باور​ چریکی عادت داشت، در مبارزات‌نبرد​ انفرادی در کوهستان برتری بیشتری داشت.

کلون با دیدن زیک و گروهش‌نقابی​ که بهتر از انتظارش از کوه‌هویتمون​ بالا می‌رفتند، با چهره‌ای غافلگیرشده پرسید:

«توی دریکر‌حدی​ کوهنوردی هم‌می‌کنیم​ آموزش می‌دن؟»

«...به نظر‌وحشتی​ می‌رسه خیلی به‌راهبه​ دریکر علاقه داری.»

کلون به حرف زیک خندید. آن‌ها تا غروب آفتاب با گپ و‌عقب‌نشینی​ گفتی سبک به کوهنوردی ادامه دادند و نقطه‌ای زیر یک صخره را‌خدای​ که می‌توانست آن‌ها را پنهان کند، به عنوان محل اتراقشان انتخاب کردند.

زیک با‌کنیم​ مهارت تجهیزات اردو‌گشت​ را بیرون آورد.

لیام و فلیکس هم خیلی طبیعی سنگ‌نشه​ و هیزم جمع کردند تا آتشی برپا‌فوراً​ کنند که از دور دید نداشته باشد.

زیک غذای آماده را از موجودی‌اش‌است​ درآورد، داخل دیگچه‌ای ریخت، به آن‌کردند​ آب اضافه کرد و گذاشت تا بجوشد.

با وجود سوپ گرم، نان و‌راهبه​ گوشت خشک‌کبابی، این یک ضیافت حسابی بود‌کردند​ و اصلاً به غذای صحرایی شباهت نداشت.

«هاه، یعنی‌کنیم​ تو خاندان دریکر‌گشت​ حتی سوپ هم...»

«اصلاً این‌طور‌حدی​ نیست، پس‌می‌کنیم​ بس کن.»

بعد از اینکه شکمشان را سیر‌است​ کردند، هر چهار نفر برنامه نگهبانی را‌سپس​ مشخص کرده و به نوبت استراحت کردند.

زیک و‌درندگی​ کلون نگهبانان‌سخت​ شیفت اول بودند.

زیک از فرصت استفاده کرد‌گشت​ تا سؤالاتی را که قبلاً نتوانسته‌می‌کنیم​ بود بپرسد، با کلون مطرح کند.

«چرا از شنیدن اینکه کلاس‌های‌هویتمون​ شفا دهنده دیگه‌ای غیر از‌نمی‌تونیم​ لوبرن وجود داره تعجب کردی؟»

کلون با حالتی‌سخت​ مات و مبهوت‌است​ به زیک نگاه کرد.

«چون موهبت نور‌وحشتی​ فقط به خون‌راهبه​ لوبرن اعطا می‌شه.»

«موهبت نور؟ چیزی‌میان​ مثل موهبت هاله‌نقابی​ یا موهبت قدرت جادوییه؟»

«دقیقاً یکی نیستن، اما از یه جهاتی شبیه‌ان. ما هم خیلی‌پالادین‌ها​ از اطلاعاتمون از بین رفته و همه‌چیز رو نمی‌دونیم، اما فرض رو‌نقاب‌هایشان​ بر این می‌ذاریم که موهبت نور، یه توانایی موروثی از خون لوبرنه.»

«توانایی خونی. موهبت‌سخت​ نور دقیقاً چیه؟‌است​ منظورت همون توانایی‌های شفابخشیه؟»

«اون هم یه نوع جادوی نوره. موهبت نور مثل یه‌نبرد​ استعداد ذاتی برای یادگیری و استفاده از جادوی نوره. چیزی‌حمل​ که توی گرز من و شمشیر تو نهفته‌ست، جادوی نوره.»

در مأموریت هم ذکر شده‌گشت​ بود که جادوی نور تنها‌دخالت​ به وارثان خون لوبرن منتقل می‌شود.

موهبت نور. نمی‌دونستم‌دخالت​ همچین توانایی خونی‌ای‌فاش​ هم وجود داره.

کلون در حالی که گوشت خشکی‌است​ را که زیک به او داده‌کردند​ بود می‌جوید، با لحنی شاکی گفت:

«هاه، من نزدیک ده سال جون کندم تا بتونم‌غرش‌هایش​ از اون 'نفس نور' استفاده کنم. اون‌وقت این بچه‌سپری​ دریکر تا گرز رو می‌گیره دستش، راحت ازش استفاده می‌کنه.»

زیک سؤال‌کنیم​ دیگری از‌وسایلش​ کلون پرسید.

«می‌شه اون قدرت الهی رو با تمرین‌نشه​ به دست آورد؟ به نظر می‌رسید اگه‌فوراً​ یادش بگیری، می‌تونی از جادوی نور استفاده کنی.»

کلون سرش را تکان داد.

«فقط نوادگان لوبرن می‌تونن از جادوی نور استفاده کنن. شوالیه‌های‌نبرد​ مقدسی مثل ما فقط می‌تونن با استفاده از قدرت الهی،‌حمل​ سلاح‌هایی رو که با قدرت اونا عجین شده، متجلی کنن.»

«همم، اون قدرت الهی‌وسایلش​ دقیقاً چیه؟ به نظر‌فقط​ می‌رسه با هاله فرق داره.»

کلون لحظه‌ای به‌دخالت​ فکر فرو رفت و‌نشه​ سپس به حرف آمد.

«چطور بگم؟ توضیح دادنش سخته.‌راهبه​ فقط باید خدا رو با‌ریخت​ تمام وجودت دوست داشته باشی.»

«...الان که کلاً هیچی نفهمیدم.»

«توصیفش با کلمات سخته، اما یه همچین چیزیه. وقتی روحت‌دخالت​ رو صیقل می‌دی و خدا رو صدا می‌زنی، قلبت سرشار‌بردارید​ از گرما می‌شه. این‌طوریه که قدرت الهی رو شکل می‌دی.»

با شنیدن حرف‌های کلون، زیک احساس کرد‌نشه​ که این روند شباهت زیادی به نحوه‌فوراً​ تولید مانا در «تالار اتر» او دارد.

یعنی ممکنه قدرت‌سخت​ الهی همون مانای‌است​ درون تالار اتر باشه؟

زیک که چنین فرضیه‌ای‌سخت​ در سر پرورانده بود،‌وقتی​ سرش را تکان داد.

وقتی کلون از «نفس نور» استفاده‌نقابی​ کرده بود، او هیچ اثری از دانتیان‌فاش​ یا مانا در او حس نکرده بود.

به نظر می‌رسید که برای‌هویتمون​ حل این سؤال باید با‌نمی‌تونیم​ یکی از نوادگان لوبرن ملاقات کند.

با طلوع خورشید، این چهار نفر دوباره‌وقتی​ از کوه بالا رفتند و به سمت مقر‌جلو​ انجمن رز در بخش شمالی تمپل حرکت کردند.

سفر نسبتاً پیچیده‌ای بود؛ آن‌ها برای اینکه ردی از خود به‌ریخت​ جا نگذارند، از مسیرهای کوهستانی عبور کردند و در میانه راه‌آورد​ با سوار شدن بر کالسکه‌ها، مسیرهای انحرافی را در پیش گرفتند.

پس از دو‌میان​ روز، گروه سرانجام‌نقابی​ به مقر رسیدند.

فلیکس از‌حدی​ دیدن مقر انجمن‌هویتمون​ رز شگفت‌زده شد.

«اینجا مقره؟‌وحشتی​ این که‌باور​ فقط یه مزرعه‌ست؟»

کلون زحمت توضیح دادن به‌باور​ خود نداد و فقط به‌نبرد​ ساق پای فلیکس لگد زد.

«آخ!»

«حرفای چرت نزن و‌می‌کنیم​ فقط دنبالم بیا. مخصوصاً‌نظر​ جلوی پرنسس. مخصوصاً شخصِ تو.»

فلیکس ساق پایش‌سخت​ را مالید و‌است​ به لیام زمزمه کرد:

«آخ... ارشد لیام،‌وحشتی​ این زن قطعاً‌راهبه​ راهبه نیست، یه جادوگره.»

لیام که از دست‌وسایلش​ فلیکس خجالت‌زده شده بود،‌فقط​ از او فاصله گرفت.

زیک و گروهش به‌می‌کنیم​ دنبال کلون وارد یک عمارت‌رسید​ قدیمی در کنار مزرعه شدند.

در حالی که آن‌ها در‌راهبه​ اتاق پذیرایی منتظر بودند، کلون‌ریخت​ رفت تا فرمانده شوالیه‌ها را بیاورد.

فلیکس در حال برانداز کردن عمارت بود‌است​ و لیام هم برای مقابله با هرگونه‌سپس​ خطر احتمالی، گاردش را حفظ کرده بود.

و چند دقیقه بعد، کلون که لباس‌چهره​ مرتب یک راهبه را پوشیده بود، به‌نشه​ همراه یک زن از طبقه دوم ظاهر شدند.

کلون در حالی که‌می‌کنیم​ دست زن را گرفته‌نظر​ بود از پله‌ها پایین آمد.

صورت، موها و‌سخت​ تمام وجود زن‌است​ مانند برف سفید بود.

او یک لباس سفید‌سخت​ با یک سنجاق سینه‌وقتی​ رز آبی پوشیده بود.

زیک متوجه شد زنی‌وسایلش​ که بازو در بازوی‌فقط​ کلون راه می‌رفت، نابیناست.

زن روبه‌روی زیک‌دخالت​ نشست و کلون‌فاش​ پشت سر او ایستاد.

زنِ سراپا سفیدپوش‌سخت​ لبخند درخشانی زد‌است​ و به حرف آمد.

«از دیدنتون خوشحالم.‌وحشتی​ من آرینا لوبرن‌راهبه​ هستم، فرمانده شوالیه‌های رز.»

با وجود اینکه زنی ظریف بود و‌چهره​ اصلاً به نظر نمی‌رسید رنگ میدان نبرد‌نشه​ را دیده باشد، اما صدایش وقاری انکارناپذیر داشت.

بی‌دلیل نیست که شوالیه‌های‌می‌کنیم​ رز تونستن تا این مدت‌رسید​ طولانی به حیاتشون ادامه بدن.

زیک به‌وحشتی​ آرینا لوبرن نگاه‌راهبه​ کرد و گفت:

«مایه افتخار‌درندگی​ منه. من‌سخت​ زیک دریکر هستم.»

آرینا دستش‌کنیم​ را روی دهانش‌گشت​ گذاشت و خندید.

«کلون درباره شما بهم گفته بود. از اینکه یه دریکر‌نمی‌تونیم​ واقعی رو دیده، حسابی هیجان‌زده شده بود. می‌گفت دریکرهای اصیل‌نکن​ روی سرشون شاخ دارن، دندوناشون تیزه و وقتی می‌خندن، همیشه...»

«مثل یه شیطان می‌خندن، 'کهه‌هه‌هه'؟»

«آه! دقیقاً. من نمی‌تونم چهره‌تون رو ببینم، سِر زیک، اما با شنیدن‌عقب‌نشینی​ صداتون، اصلاً فکر نمی‌کنم همچین آدمی باشید. طنینی آرام‌بخش، باثبات و در‌خدای​ عین حال قدرتمند. می‌تونم حس کنم که شما واقعاً انسان قدرتمندی هستید.»

زیک احساس کرد‌میان​ که مجذوب حرف‌های‌نقابی​ آرینا شده است.

او خودش را جمع و‌هویتمون​ جور کرد و دلیل آمدنش‌نمی‌تونیم​ به اینجا را مطرح کرد.

«دلیل اینکه درخواست‌سخت​ ملاقات با شما رو‌وقتی​ داشتم، پرنسس، اینه که...»

«اومدید تا کتاب جادوی نوری‌باور​ رو که خاندان لوبرن مدت‌ها‌نبرد​ پیش گم کرده بود، تحویل بدید؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]