چپتر 132: [بدون عنوان]
0«چی؟ این حرومزادههای لعنتی.»
کلون گرزش رامیان چنگ زد و خواستچهره به بیرون هجوم ببرد.
زیک جلوی کلون را گرفت.
«میخوای چیکار کنی؟»
«یعنی چی میخوام چیکارسخت کنم؟ میخوام تکتک اونوقتی پالادینهای حرومزاده رو بکشم.»
«اگه اینطوری بمیری،میان کی قراره ما روچهره به مقر اصلی ببره؟»
کلون در حالیدخالت که زیک رافاش کنار میزد، فریاد کشید:
«پس کمکم کنسخت اون حرومزادهها رواست از پا دربیارم!»
زیک در حالی که به کلونراهبه نگاه میکرد که با فحاشی بهعقبنشینی بیرون میرفت، سرش را تکان داد.
لیام بهکنیم آرامی ازوسایلش زیک پرسید:
«سرورم، باید چه کار کنیم؟»
زیک در میانسخت وسایلش گشت واست نقابی به چهره زد.
«فقط در حدی دخالت میکنیم که هویتمون فاش نشه. اگهنبرد به نظر رسید نمیتونیم جلوی پالادینها رو بگیریم، کلون روحمل بردارید و فوراً فرار کنید. فلیکس، از شمشیرزنی پالادینها استفاده نکن.»
«آه. چشم.»
زیک و گروهشدخالت نقابهایشان را زدند ونشه به دنبال کلون رفتند.
ورودی مخفیگاه از همینباور حالا به میدان نبردیغرشهایش پر هرجومرج تبدیل شده بود.
واحد مخفی پالادینها که خود راراهبه به شکل مزدور درآورده بودند، شمشیرهایشانعقبنشینی را به سمت اعضای باند تاب میدادند.
کلون در حالیمیان که گرزش را میچرخاند،چهره به وسط درگیری پرید.
«بمیرید! ای حرومزادهها!»
بام!
پالادینها بادرندگی ضربات گرز کلونباور به پرواز درمیآمدند.
با دیدن کلون که گرزش را باچهره چنین درندگی و وحشتی میچرخاند، سخت بودنشه باور کنی که او یک راهبه است.
وقتی کلون با گرز وهویتمون غرشهایش نبرد پر هرجومرج رانمیتونیم به هم ریخت، پالادینها عقبنشینی کردند.
سپس، یکی از پالادینها جلوراهبه آمد و سپری را کهریخت بر پشت حمل میکرد، بالا آورد.
«به نام خدایوحشتی خورشید، من این کافراناست را مجازات خواهم کرد!»
پالادینها بدون توجه بهوسایلش لباس مبدلشان، علناً نام خدایحدی خورشید را به زبان آوردند.
تمام پالادینها سپرهایشاندخالت را بیرون آوردندفاش و شمشیر کشیدند.
اگرچه مهارت آنها به پای امپراتوری نمیرسید،وقتی اما پالادینهای پادشاهی مقدس نیز شمشیرزنی با سپرجلو را به عنوان یک مهارت پایهای آموخته بودند.
بهویژه در اینوحشتی نوع نبردهای پر هرجومرج،است سپرها بسیار کارآمد بودند.
کوب! کوب!
پالادینها کمکم به جلو حرکت کردندفاش و با سپرهایشان تیرها و شمشیرهایبگیریم اعضای «انجمن رز» را دفع میکردند.
زیک که در زندگی قبلیاش بااست پالادینهای پادشاهی مقدس روبهرو شده بود،کردند از سبک مبارزه سرسختانه آنها منزجر بود.
«اونها تودرندگی میدون نبرد، ازباور شوالیههای معمولی دردسرسازترن.»
حتی زمانی که کلون با گرز خود آرایش سپرهایشانحدی را به هم میریخت، پالادینهای دیگر به سرعت جای خالیبگیریم را پر کرده و یک خط دفاعی مستحکم تشکیل میدادند.
یک نبرد طولانیمدتدخالت به ضرر انجمنفاش رز تمام میشد.
زیک بهوحشتی لیام وباور فلیکس گفت:
«من میرم عقب و دفاعشون رو بهاست هم میریزم. شما حواستون به اوضاع باشهسپس و کلون رو بردارید و فرار کنید.»
«آه، آخه اونمیان خواهر روحانی بهنقابی حرفمون گوش میده؟»
«تمام تلاشتون رودخالت بکنید تا بهفاش حرفتون گوش بده.»
زیک فلیکس و لیام را ترک کرد وغرشهایش با استفاده از مهارت پنهانکاری، حضورش را مخفیآمد کرد و به پشت سر آنها دور زد.
قسمت عقب نیز توسطسخت پالادینهای سپر به دست،وقتی به شدت محافظت میشد.
زیک شمشیرش را بالاوسایلش برد و از مهارت گرزحدی نور روی پالادینها استفاده کرد.
بوم!
هاله نوریوحشتی عظیم بهباور پالادینها برخورد کرد.
«لعنتی! ایندرندگی جادوی اونسخت حرومزادههای لوبرن ـه!»
درست زمانی که پالادینهاوسایلش سعی داشتند تعادلشان را بهحدی دست بیاورند و بلند شوند،
زیک از مهارتدخالت ضربه رعد و برقنشه روی آنها استفاده کرد.
جرق!
پالادینها که در فضایی تنگ جمعراهبه شده بودند، همگی به یکباره توسطعقبنشینی حمله رعد و برق دچار برقگرفتگی شدند.
«گررر!»
پالادینهایی که قادر به جاخالی دادن نبودند ونظر مستقیماً مورد اصابت رعد و برق قرار گرفتند،کنید از دهانشان کف بیرون زد و روی زمین افتادند.
زیک باهاموت را بیرون کشیدراهبه و به سمت پالادینهایی کهریخت هنوز ایستاده بودند، هجوم برد.
درنگ!
با هر بارمیان تاب دادن باهاموت، کفچهره و سقف ترک برمیداشت.
مچ دست پالادینی کهمیکنیم با شمشیر زیک درگیر شد،رسید شکست و به زمین افتاد.
«آخ! این جادوی کفرآمیزه!»
پالادینهای نقابدار بیشتری باسخت سپرهایشان مدام از بیرونوقتی ساختمان به داخل سرازیر میشدند.
«تعدادشون خیلی زیاده.»
تمپل و پادشاهی مقدس از نظر جغرافیایی به هم نزدیک بودندپالادینها و خاندان تورن نیز رفتوآمد بین شهرها را به شدت کنترل نمیکرد،نقابهایشان بنابراین به نظر میرسید که پالادینهای مبدل زیادی وارد شهر شده بودند.
زیک به سپرهای پالادینهاباور ضربه زد و سپسغرشهایش از سپر نور استفاده کرد.
وووونگ!
سپر نور غولپیکریمیان ظاهر شد ونقابی از زیک محافظت کرد.
پالادینها با شمشیرهای آغشته به هالهشانفاش به سپر ضربه زدند، اما دربگیریم اثر پسزنیِ سپر به عقب پرتاب شدند.
زیک دستش را درازباور کرد و سپر راغرشهایش به جلو هل داد.
ووش!
سپر منفجر شد ووسایلش هاله نوری عظیم درفقط تمام جهات پراکنده گشت.
زیک از این روزنه استفاده کرد، پالادینها رانظر زمین زد و خط دفاعی آنها را کهکنید رو به انجمن رز بود، در هم شکست.
زیک به کلون کهباور با درندگی گرزش را میچرخاندنبرد نزدیک شد و فریاد زد:
«پالادینهای بیشتری دارنوحشتی میان! باید همینراهبه الان از اینجا بریم!»
اگرچه کلون تندخو بود، اماگشت یکی از مدیران کلیدی دردخالت رهبری انجمن رز به شمار میرفت.
او به سختی توانستمیکنیم خود را آرام کند ورسید با حرفهای زیک موافقت کرد.
«ای حرومزادهها! همه، متفرق بشید!»
با دستور کلون،وحشتی اعضای باند باراهبه نظمی خاص پراکنده شدند.
و درکنیم سراسر مخفیگاه آتشگشت به پا کردند.
شاید از قبل تجهیزاتی را برایفاش این کار آماده کرده بودند، چرابگیریم که آتش به سرعت گسترش یافت.
کلون بهوحشتی زیک وباور گروهش اشاره کرد.
«هی! از این طرف!سخت اگه مراقب نباشید، تووقتی انفجار گیر میافتید و میمیرید!»
زیک و گروهشمیان به دنبال کلوننقابی به زیرزمین مخفیگاه رفتند.
آنجا یک گذرگاه مخفیمیکنیم بود که به یکنظر فاضلاب قدیمی متصل میشد.
مدت کوتاهی پس از پایینراهبه رفتنشان به داخل فاضلاب، صدای انفجارعقبنشینی مهیبی از بالا به گوش رسید.
غرررش!
آنها صدایکنیم فروریختن ساختمانوسایلش را شنیدند.
زیک حالا میتوانست درک کند کهفاش انجمن رز چگونه برای دههها ازبگیریم چشمان پادشاهی مقدس پنهان مانده بود.
«اونها یه مشت چریکِ تمامعیارن.»
کلون بهدرندگی زیک وسخت گروهش اشاره کرد.
آنها باید از میان فاضلاب کثیفنقابی عبور میکردند و از طریق گذرگاهیهویتمون که به بیرون متصل بود، خارج میشدند.
زیک و لیام که پیش از این آموزشهای مشابهی رانمیتونیم در آکادمی گذرانده بودند، بدون تردید وارد فاضلاب شدند، امانکن فلیکس نتوانست بوی تعفن را تحمل کند و بالا آورد.
«اوغ!»
کلون در حالی کهسخت به فلیکس نگاه میکرد،وقتی سرش را تکان داد.
«این یکی حسابی مایه دردسره.»
پس از تقریباً دوباور ساعت خزیدن در فاضلاب،غرشهایش گروه بالاخره به خروجی رسید.
رنگ ازدرندگی رخسار فلیکسسخت پریده بود.
کلون باکنیم نگاه بهوسایلش فلیکس، نوچنوچ کرد.
«این پسرحدی نیاز دارهمیکنیم یکم پوستکلفتتر بشه.»
«دلم میخواد بفرستمشسخت به برنامه تبادلاست آموزشیِ شوالیههای رز.»
«اوه، اونطوری خیلی جالب میشه.»
کلون با لبخندی پاسخ داد و سپسچهره به سمت نقطهای که توسط بوتهها پنهاننشه شده بود رفت و لگدی به زمین زد.
سپس، تخته چوبیِ دفن شدههویتمون در زمین را برداشت و کولهپشتیایپالادینها را از داخل آن بیرون کشید.
«برای رسیدن به مقر اصلیراهبه باید از کوه بالا بریم.ریخت این تجهیزات اولیه رو بردارید.»
زیک سرش را تکان داد.
«نیازی نیست هیچمیان تجهیزاتی برداریم. مننقابی از قبل آمادشون کردم.»
کلون باحدی گیجی سرشمیکنیم را کج کرد.
زیک کیفی را که همراهراهبه داشت باز کرد و وسایلیریخت را از موجودیاش بیرون آورد.
«کولهپشتی فضای فرعی؟ میدونستمسخت خاندان دریکر خرپولن، اما مگهغرشهایش همچین چیزایی هم بهتون میدن؟»
«وسیله شخصیه. بیاید دست و روموننقابی رو بشوریم و این لباسها روهویتمون بپوشیم. تعقیبکنندهها به همین زودی پیداشون میشه.»
گروه به سمت جویبار رفتند، کثیفیهای روینشه بدنشان را شستند و لباسهایی را کهفوراً زیک بیرون آورده بود به تن کردند.
سپس، بلافاصلهوحشتی از کوهباور بالا رفتند.
انجمن رز که به جنگهایباور چریکی عادت داشت، در مبارزاتنبرد انفرادی در کوهستان برتری بیشتری داشت.
کلون با دیدن زیک و گروهشنقابی که بهتر از انتظارش از کوههویتمون بالا میرفتند، با چهرهای غافلگیرشده پرسید:
«توی دریکرحدی کوهنوردی هممیکنیم آموزش میدن؟»
«...به نظروحشتی میرسه خیلی بهراهبه دریکر علاقه داری.»
کلون به حرف زیک خندید. آنها تا غروب آفتاب با گپ وعقبنشینی گفتی سبک به کوهنوردی ادامه دادند و نقطهای زیر یک صخره راخدای که میتوانست آنها را پنهان کند، به عنوان محل اتراقشان انتخاب کردند.
زیک باکنیم مهارت تجهیزات اردوگشت را بیرون آورد.
لیام و فلیکس هم خیلی طبیعی سنگنشه و هیزم جمع کردند تا آتشی برپافوراً کنند که از دور دید نداشته باشد.
زیک غذای آماده را از موجودیاشاست درآورد، داخل دیگچهای ریخت، به آنکردند آب اضافه کرد و گذاشت تا بجوشد.
با وجود سوپ گرم، نان وراهبه گوشت خشککبابی، این یک ضیافت حسابی بودکردند و اصلاً به غذای صحرایی شباهت نداشت.
«هاه، یعنیکنیم تو خاندان دریکرگشت حتی سوپ هم...»
«اصلاً اینطورحدی نیست، پسمیکنیم بس کن.»
بعد از اینکه شکمشان را سیراست کردند، هر چهار نفر برنامه نگهبانی راسپس مشخص کرده و به نوبت استراحت کردند.
زیک ودرندگی کلون نگهبانانسخت شیفت اول بودند.
زیک از فرصت استفاده کردگشت تا سؤالاتی را که قبلاً نتوانستهمیکنیم بود بپرسد، با کلون مطرح کند.
«چرا از شنیدن اینکه کلاسهایهویتمون شفا دهنده دیگهای غیر ازنمیتونیم لوبرن وجود داره تعجب کردی؟»
کلون با حالتیسخت مات و مبهوتاست به زیک نگاه کرد.
«چون موهبت نوروحشتی فقط به خونراهبه لوبرن اعطا میشه.»
«موهبت نور؟ چیزیمیان مثل موهبت هالهنقابی یا موهبت قدرت جادوییه؟»
«دقیقاً یکی نیستن، اما از یه جهاتی شبیهان. ما هم خیلیپالادینها از اطلاعاتمون از بین رفته و همهچیز رو نمیدونیم، اما فرض رونقابهایشان بر این میذاریم که موهبت نور، یه توانایی موروثی از خون لوبرنه.»
«توانایی خونی. موهبتسخت نور دقیقاً چیه؟است منظورت همون تواناییهای شفابخشیه؟»
«اون هم یه نوع جادوی نوره. موهبت نور مثل یهنبرد استعداد ذاتی برای یادگیری و استفاده از جادوی نوره. چیزیحمل که توی گرز من و شمشیر تو نهفتهست، جادوی نوره.»
در مأموریت هم ذکر شدهگشت بود که جادوی نور تنهادخالت به وارثان خون لوبرن منتقل میشود.
موهبت نور. نمیدونستمدخالت همچین توانایی خونیایفاش هم وجود داره.
کلون در حالی که گوشت خشکیاست را که زیک به او دادهکردند بود میجوید، با لحنی شاکی گفت:
«هاه، من نزدیک ده سال جون کندم تا بتونمغرشهایش از اون 'نفس نور' استفاده کنم. اونوقت این بچهسپری دریکر تا گرز رو میگیره دستش، راحت ازش استفاده میکنه.»
زیک سؤالکنیم دیگری ازوسایلش کلون پرسید.
«میشه اون قدرت الهی رو با تمریننشه به دست آورد؟ به نظر میرسید اگهفوراً یادش بگیری، میتونی از جادوی نور استفاده کنی.»
کلون سرش را تکان داد.
«فقط نوادگان لوبرن میتونن از جادوی نور استفاده کنن. شوالیههاینبرد مقدسی مثل ما فقط میتونن با استفاده از قدرت الهی،حمل سلاحهایی رو که با قدرت اونا عجین شده، متجلی کنن.»
«همم، اون قدرت الهیوسایلش دقیقاً چیه؟ به نظرفقط میرسه با هاله فرق داره.»
کلون لحظهای بهدخالت فکر فرو رفت ونشه سپس به حرف آمد.
«چطور بگم؟ توضیح دادنش سخته.راهبه فقط باید خدا رو باریخت تمام وجودت دوست داشته باشی.»
«...الان که کلاً هیچی نفهمیدم.»
«توصیفش با کلمات سخته، اما یه همچین چیزیه. وقتی روحتدخالت رو صیقل میدی و خدا رو صدا میزنی، قلبت سرشاربردارید از گرما میشه. اینطوریه که قدرت الهی رو شکل میدی.»
با شنیدن حرفهای کلون، زیک احساس کردنشه که این روند شباهت زیادی به نحوهفوراً تولید مانا در «تالار اتر» او دارد.
یعنی ممکنه قدرتسخت الهی همون مانایاست درون تالار اتر باشه؟
زیک که چنین فرضیهایسخت در سر پرورانده بود،وقتی سرش را تکان داد.
وقتی کلون از «نفس نور» استفادهنقابی کرده بود، او هیچ اثری از دانتیانفاش یا مانا در او حس نکرده بود.
به نظر میرسید که برایهویتمون حل این سؤال باید بانمیتونیم یکی از نوادگان لوبرن ملاقات کند.
با طلوع خورشید، این چهار نفر دوبارهوقتی از کوه بالا رفتند و به سمت مقرجلو انجمن رز در بخش شمالی تمپل حرکت کردند.
سفر نسبتاً پیچیدهای بود؛ آنها برای اینکه ردی از خود بهریخت جا نگذارند، از مسیرهای کوهستانی عبور کردند و در میانه راهآورد با سوار شدن بر کالسکهها، مسیرهای انحرافی را در پیش گرفتند.
پس از دومیان روز، گروه سرانجامنقابی به مقر رسیدند.
فلیکس ازحدی دیدن مقر انجمنهویتمون رز شگفتزده شد.
«اینجا مقره؟وحشتی این کهباور فقط یه مزرعهست؟»
کلون زحمت توضیح دادن بهباور خود نداد و فقط بهنبرد ساق پای فلیکس لگد زد.
«آخ!»
«حرفای چرت نزن ومیکنیم فقط دنبالم بیا. مخصوصاًنظر جلوی پرنسس. مخصوصاً شخصِ تو.»
فلیکس ساق پایشسخت را مالید واست به لیام زمزمه کرد:
«آخ... ارشد لیام،وحشتی این زن قطعاًراهبه راهبه نیست، یه جادوگره.»
لیام که از دستوسایلش فلیکس خجالتزده شده بود،فقط از او فاصله گرفت.
زیک و گروهش بهمیکنیم دنبال کلون وارد یک عمارترسید قدیمی در کنار مزرعه شدند.
در حالی که آنها درراهبه اتاق پذیرایی منتظر بودند، کلونریخت رفت تا فرمانده شوالیهها را بیاورد.
فلیکس در حال برانداز کردن عمارت بوداست و لیام هم برای مقابله با هرگونهسپس خطر احتمالی، گاردش را حفظ کرده بود.
و چند دقیقه بعد، کلون که لباسچهره مرتب یک راهبه را پوشیده بود، بهنشه همراه یک زن از طبقه دوم ظاهر شدند.
کلون در حالی کهمیکنیم دست زن را گرفتهنظر بود از پلهها پایین آمد.
صورت، موها وسخت تمام وجود زناست مانند برف سفید بود.
او یک لباس سفیدسخت با یک سنجاق سینهوقتی رز آبی پوشیده بود.
زیک متوجه شد زنیوسایلش که بازو در بازویفقط کلون راه میرفت، نابیناست.
زن روبهروی زیکدخالت نشست و کلونفاش پشت سر او ایستاد.
زنِ سراپا سفیدپوشسخت لبخند درخشانی زداست و به حرف آمد.
«از دیدنتون خوشحالم.وحشتی من آرینا لوبرنراهبه هستم، فرمانده شوالیههای رز.»
با وجود اینکه زنی ظریف بود وچهره اصلاً به نظر نمیرسید رنگ میدان نبردنشه را دیده باشد، اما صدایش وقاری انکارناپذیر داشت.
بیدلیل نیست که شوالیههایمیکنیم رز تونستن تا این مدترسید طولانی به حیاتشون ادامه بدن.
زیک بهوحشتی آرینا لوبرن نگاهراهبه کرد و گفت:
«مایه افتخاردرندگی منه. منسخت زیک دریکر هستم.»
آرینا دستشکنیم را روی دهانشگشت گذاشت و خندید.
«کلون درباره شما بهم گفته بود. از اینکه یه دریکرنمیتونیم واقعی رو دیده، حسابی هیجانزده شده بود. میگفت دریکرهای اصیلنکن روی سرشون شاخ دارن، دندوناشون تیزه و وقتی میخندن، همیشه...»
«مثل یه شیطان میخندن، 'کهههههه'؟»
«آه! دقیقاً. من نمیتونم چهرهتون رو ببینم، سِر زیک، اما با شنیدنعقبنشینی صداتون، اصلاً فکر نمیکنم همچین آدمی باشید. طنینی آرامبخش، باثبات و درخدای عین حال قدرتمند. میتونم حس کنم که شما واقعاً انسان قدرتمندی هستید.»
زیک احساس کردمیان که مجذوب حرفهاینقابی آرینا شده است.
او خودش را جمع وهویتمون جور کرد و دلیل آمدنشنمیتونیم به اینجا را مطرح کرد.
«دلیل اینکه درخواستسخت ملاقات با شما رووقتی داشتم، پرنسس، اینه که...»
«اومدید تا کتاب جادوی نوریباور رو که خاندان لوبرن مدتهانبرد پیش گم کرده بود، تحویل بدید؟»
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]