---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 143: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 143: بدون عنوان

0

تاپ! تاپ!

زیک و بوریس با اسکورت شادیا و دیگر‌قاتل‌های​ قاتلان «انجمن قاتلان» که برای این ماموریت تعیین‌حیوون​ شده بودند، به سمت دره مرگ حرکت کردند.

پس از دو روز‌گاردتون​ اسب‌سواری در صحرای شنی،‌می‌شه​ دره مرگ واقعی پدیدار شد.

شادیا به زیک گفت:

«ارباب، واقعاً می‌خواید برید اونجا؟ اون‌گاردتون​ مکان یه منطقه ممنوعه‌ست که اگه‌بابت​ واردش بشید، دیگه راه برگشتی نداره.»

زیک با‌نصیحتت​ شنیدن حرف‌های شادیا‌رفتند​ سر تکان داد.

«می‌دونم. اما‌سرسخت​ چاره‌ای نیست.‌گاردتون​ مقصدمون همون‌جاست.»

مکانی که یادگارِ ذکر شده توسط‌سبز​ پیرمرد داستان در آن پنهان شده‌حشره​ بود، در اعماق دره مرگ قرار داشت.

زیک به شادیا گفت:

«فقط من‌نصیحتت​ و بوریس‌ناپدید​ می‌ریم داخل.»

شادیا به زیک گفت:

«دشمنانی در این اطراف هستن که شما رو‌حیوون​ هدف گرفتن، ارباب. اگه دستور بدید، ماموریت محافظت‌مون‌آبی​ رو حتی داخل دره مرگ هم انجام می‌دیم.»

زیک سرش را تکان داد.

«خودم حساب اون حرومزاده‌های قبیله عقرب و افراد پادشاهی مقدس رو‌دقیق​ می‌رسم. شادیا، نقاطی رو که دیروز علامت زدم یادت هست، مگه نه؟‌هیچ​ همون‌جا منتظر بمون. وقتی کارم اونجا تموم شد، همون‌جا همدیگه رو می‌بینیم.»

شادیا با‌سرسخت​ حرف زیک‌گاردتون​ سر تکان داد.

اسبش را چرخاند و گفت:

«اون حرومزاده‌های قبیله عقرب خیلی‌بی‌رحم​ سرسخت و بی‌رحم هستن. اگه‌می‌شه​ گاردتون رو بیارید پایین، خطرناک می‌شه.»

«ممنون بابت نصیحتت.»

شادیا به همراه‌بی‌رحم​ دیگر قاتلان در‌پایین​ صحرای شنی ناپدید شد.

وقتی قاتلان انجمن‌دقیق​ قاتلان رفتند، زیک‌سبز​ به بوریس گفت:

«بوریس، می‌دونی چرا حتی‌سرسخت​ قاتل‌های انجمن قاتلان هم‌پایین​ از اون مکان دوری می‌کنن؟»

«دقیق نمی‌دونم.»

«حتی یه پر کاه هم اونجا سبز نمی‌شه. حیوون که جای خود داره، حتی یه حشره هم‌قاتل‌های​ پیدا نمی‌شه. البته که هیچ آبی هم وجود نداره. به محض اینکه واردش بشی، حس جهت‌یابیت رو‌وجود​ از دست می‌دی و تو دره‌های پیچ در پیچی که مثل یه هزارتو هستن، تا ابد سرگردان می‌شی.»

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

زیک دره مرگی را‌سرسخت​ که در زندگی قبلی‌اش تجربه‌خطرناک​ کرده بود، به یاد آورد.

در دورانی که در جنوب به عنوان یک مزدور‌دوری​ کار می‌کرد، یک بار در حین مبارزه با قاتلان‌خود​ انجمن قاتلان، به طور تصادفی وارد دره مرگ شده بود.

او به سختی توانسته بود از‌پایین​ دست تعقیب‌کنندگانش فرار کند، زیرا حتی قاتلان‌ناپدید​ انجمن قاتلان هم وارد این مکان نمی‌شدند.

اما بعداً، زیک فهمید‌نمی‌دونم​ که چرا این مکان‌حیوون​ به دره مرگ معروف است.

مطلقاً هیچ آب و غذایی یافت‌گاردتون​ نمی‌شد و اختلاف دمای شب و‌بابت​ روز فراتر از حد تصور بود.

در طول روز، زیر آفتاب سوزان احساس می‌کرد‌قاتل‌های​ از گرمازدگی می‌میرد، اما در شب، دما به شدت‌جای​ افت می‌کرد و ممکن بود از سرما یخ بزند.

در آن زمان، زیک هنوز به عنوان کلاس شفا دهنده‌بابت​ بیدار نشده بود، اما شاید غریزه بقایش مهارت شفا را فعال‌نمی‌دونم​ کرده بود که توانست بدون اینکه بمیرد در دره زنده بماند.

پس از بیش از نیم ماه سرگردانی در دره،‌جای​ تنها با تکیه بر حواسش برای رسیدن به آن‌محض​ سوی دره، به سختی توانست جان سالم به در ببرد.

زیک در حالی که خاطرات‌بی‌رحم​ آن زمان را به یاد‌می‌شه​ می‌آورد، به دره مرگ خیره شد.

سپس، پوزخندی زد.

«بوریس، بیا‌سرسخت​ برای استقبال از‌بیارید​ مهمونامون آماده بشیم.»

«کاپیتان، افراد‌چرخاند​ انجمن قاتلان‌سرسخت​ دارن می‌رن؟»

یکی از جادوگران سیاه قبیله عقرب، در حالی که با‌می‌کنن​ استفاده از جادو و از طریق دید یک عقرب وضعیت‌حشره​ بیرون صحرا را زیر نظر داشت، این را گزارش داد.

او می‌توانست اسکورت‌های انجمن قاتلان را‌پایین​ ببیند که در حال رفتن بودند‌همراه​ و گرد و خاک به پا می‌کردند.

کاپیتان واحد هفتم تعقیبِ قبیله عقرب که در داخل غار‌خود​ شنی در حال تکه‌پاره کردن و خوردن یک مارمولک بود،‌بشی​ از روی تعجب مارمولک را از دهانش بیرون تف کرد.

«واقعاً؟»

«بله. تمام اسکورت‌ها برگشتن. به‌رفتند​ نظر می‌رسه فقط اون پسر جوان‌دقیق​ دریکر و خدمتکارش رو رها کردن.»

«لعنت بهش، نکنه‌بی‌رحم​ اون حرومزاده‌ها کلک‌پایین​ هر دوشون رو کندن؟»

«فکر نمی‌کنم.‌می‌کنن​ هیچ نشونه‌ای از‌کاه​ درگیری وجود نداره.»

کاپیتان پوزخندی زد.

«که این‌طور؟ هی،‌همراه​ افراد واحدهای هشتم‌می‌دونی​ و نهم کجان؟»

جادوگر سیاه دیگری‌بی‌رحم​ که پشت سر او‌خطرناک​ چمباتمه زده بود، گفت:

«نباید زیاد‌می‌کنن​ دور باشن.‌نمی‌دونم​ صداشون کنم؟»

کاپیتان مشتی خاک به‌سرسخت​ سمت جادوگری که جواب‌پایین​ داده بود پرتاب کرد.

«احمق. چرا باید بذاریم اون احمق‌ها‌می‌دونی​ لقمه آماده رو بخورن؟ ما باید‌نمی‌دونم​ اول بریم و گنج رو برداریم.»

جادوگر دیگری که‌بی‌رحم​ از طریق عقرب به‌خطرناک​ بیرون نگاه می‌کرد، گفت:

«کاپیتان، گنج‌می‌کنن​ نیست، یه‌نمی‌دونم​ یادگاره، یادگار.»

«لعنت بهش، یادگار یا گنج، هر چی که هست.‌خطرناک​ هی، بی‌خیالش. زود کرم‌های صحرایی رو احضار کن. بیا‌چرا​ بریم اون‌ها رو بگیریم، شکنجه‌شون بدیم و بفهمیم گنج کجاست.»

«اما کاپیتان،‌نصیحتت​ اونجا دره مرگه.‌رفتند​ یکم خطرناک نیست؟»

«حرومزاده. می‌خوای بمیری؟ می‌خوای تو‌بیارید​ دره مرگ بمیری، یا می‌خوای همین‌نصیحتت​ الان به دست من کشته بشی؟»

با این حرف‌دقیق​ کاپیتان، بقیه جادوگران‌سبز​ بی‌سروصدا دهانشان را بستند.

کاملاً مشخص بود که‌سرسخت​ اگر بی‌دلیل او را تحریک‌خطرناک​ می‌کردند، تنها خودشان آسیب می‌دیدند.

در نهایت، جادوگری که‌ناپدید​ هیولاهای صحرایی را کنترل‌قاتل‌های​ می‌کرد، بلافاصله وردی خواند.

سپس، غار‌سرسخت​ شنی که در‌بیارید​ آن بودند لرزید.

ووش!

در همان لحظه، یک‌سرسخت​ کرم صحرایی در کنار جایی‌خطرناک​ که جادوگران بودند ظاهر شد.

این یک هیولای غول‌پیکر و کرم‌مانندِ دراز بود‌قاتل‌های​ که تونل‌هایی را در زیر زمینِ صحرا حفر‌حیوون​ می‌کرد و مسافران و حیوانات صحرا را شکار می‌کرد.

همان‌طور که واحد هفتم قبیله عقرب‌پایین​ دستگیره‌های متصل به پشت کرم صحرایی‌همراه​ را می‌گرفتند، یک جادوگر دستوری صادر کرد.

کرم صحرایی تونلی حفر کرد و‌سبز​ به سرعت به سمت دره مرگ، جایی‌پیدا​ که زیک و همراهش بودند، حرکت کرد.

از آنجا که این موجود بسیار سریع‌تر از اسب‌خطرناک​ یا شتر بود، قبیله عقرب عمدتاً از کرم‌های صحرایی به‌قاتل‌های​ عنوان وسیله نقلیه در هنگام سفر در صحرا استفاده می‌کردند.

جادوگران سیاه که با حفر تونل در یک چشم‌دوری​ به هم زدن به دره مرگ رسیده بودند، بی‌سروصدا‌خود​ سرشان را بیرون آوردند و به اطراف نگاه کردند.

«...هیچ اثری ازشون نیست.»

کاپیتان با‌می‌کنن​ صدایی عصبی‌نمی‌دونم​ فریاد زد:

«لعنت بهش،‌چرخاند​ کلاغ رو‌سرسخت​ بفرست بیرون!»

جادوگر وسایلش را زیر و رو‌می‌دونی​ کرد و کلاغی را بیرون آورد‌نمی‌دونم​ و آن را به آسمان فرستاد.

سپس، دیدش را با کلاغ‌بیارید​ به اشتراک گذاشت و کل‌بابت​ دره مرگ را بررسی کرد.

'کجا رفتی، بچه دریکر؟'

جادوگر در حین بررسی‌سرسخت​ دره مرگ با چشمان‌پایین​ کلاغ، متوجه چیزی شد.

'اون چیه؟'

وسایلی که به نظر می‌رسید متعلق‌پایین​ به زیک و همراهش باشد، در‌همراه​ نزدیکی ورودی دره مرگ پراکنده شده بود.

فضای داخلی توسط دره پنهان‌کاه​ شده بود، بنابراین دیدن آن‌خود​ با چشمان کلاغ دشوار بود.

کاپیتان واحد هفتم‌خیلی​ پس از دریافت گزارش‌بیارید​ به فکر فرو رفت.

«داخل دره مرگ...»

با وجود اینکه قبلاً بلوف می‌زد، اما او نیز یک‌بابت​ جادوگر سیاه بود که مدت طولانی در صحرا زندگی کرده‌دقیق​ بود، بنابراین با شایعات شوم در مورد آن منطقه آشنایی داشت.

تصمیم‌گیری برای ورود به مکانی‌کاه​ که شایعه شده بود هیچ‌خود​ راه فراری ندارد، آسان نبود.

'لعنت بهش، نکنه واحدهای هشتم‌بی‌رحم​ و نهم از قبل رفتن‌می‌شه​ داخل و دارن دنبال گنج می‌گردن؟'

پاداش این گنج به‌ناپدید​ قدری بزرگ بود که طمع‌دوری​ کاپیتان بر ترسش غلبه کرد.

او از گودال‌بی‌رحم​ بیرون آمد و‌پایین​ به زیردستانش گفت:

«ما می‌ریم داخل دره مرگ.»

جادوگرانِ واحد چهره‌های مضطربی داشتند، اما بدون هیچ حرفی‌خطرناک​ به دنبالش رفتند، زیرا می‌دانستند که اگر از دستور‌چرا​ کاپیتان سرپیچی کنند، ممکن است به غذای هیولاها تبدیل شوند.

اعضای واحد هفتم به‌ناپدید​ آرامی به سمت ورودی‌قاتل‌های​ دره مرگ حرکت کردند.

آن‌ها وسایل زیک و‌گاردتون​ گروهش را دیدند که در‌ممنون​ نزدیکی ورودی پراکنده شده بود.

یکی از جادوگران وسیله‌ای‌نمی‌دونم​ را به بینی‌اش نزدیک‌حیوون​ کرد و بو کشید.

«کاپیتان، بوی خون حس می‌کنم.»

به احتمال زیاد آن‌ها پس از‌می‌دونی​ یک نبرد، وسایلشان را رها کرده‌نمی‌دونم​ و با عجله وارد دره شده بودند.

کاپیتان واحد هفتم با این‌بیارید​ فکر که حتماً واحد دیگری هم‌نصیحتت​ در تعقیب هدف است، مضطرب شد.

«سریع ردشون‌می‌کنن​ رو بزنید!‌نمی‌دونم​ زود باشید!»

جادوگران عقرب‌ها و دیگر موجودات‌بی‌رحم​ سمی را از جیب‌هایشان بیرون‌می‌شه​ آوردند و روی زمین رها کردند.

موجودات سمی برای جستجوی‌ناپدید​ زیک و گروهش در‌قاتل‌های​ همه جهات پراکنده شدند.

واحد هفتم به امید دریافت‌بیارید​ اطلاعات از این جانوران، به‌بابت​ آرامی وارد دره مرگ شد.

پس از مدتی،‌دقیق​ یکی از جادوگران‌سبز​ دستش را بالا برد.

«کاپیتان، پیداشون کردم.»

جادوگری که عقرب را کنترل می‌کرد، زیک‌چرا​ و گروهش را در داخل دره پیدا‌سبز​ کرده بود که در حال درمان زخم‌هایشان بودند.

«وضعیت چطوره؟»

«به نظر می‌رسه شوالیه‌ای که تعقیبشون‌سبز​ می‌کرد کشته شده، و اون پسر‌حشره​ جوان خاندان دریکر هم زخم‌های کشنده‌ای برداشته.»

کاپیتان پوزخند زد.

«عالیه. باید قبل از اینکه‌رفتند​ بمیره جای گنج رو از‌می‌کنن​ زیر زبونش بکشیم بیرون. راه بیفت.»

واحد هفتم به اعماق دره و‌پایین​ به سمت جایی که زیک و‌همراه​ گروهش پنهان شده بودند، پیش رفت.

برای دره‌ای در دل‌نمی‌دونم​ صحرا، سرمای آنجا به‌حیوون​ طرز مورمورکننده‌ای عجیب بود.

هرچه جلوتر می‌رفتند، از‌سرسخت​ دیدن اینکه نفس‌هایشان به شکل‌خطرناک​ ابرهای سفید درمی‌آمد متعجب می‌شدند.

حتی برای قبیله عقرب که‌رفتند​ در صحرا مستقر و فعال بودند،‌دقیق​ این سرمای استخوان‌سوز اتفاقی بی‌سابقه بود.

«اونجاست، کاپیتان.»

جادوگری که با عقرب‌نمی‌دونم​ پیشاهنگی کرده بود، به غاری‌جای​ در داخل دره اشاره کرد.

کاپیتان با علائم‌خیلی​ دست به اعضای‌گاردتون​ واحد دستوراتی داد.

اعضا که گویی به حملات‌رفتند​ غافلگیرانه عادت داشتند، بلافاصله جادوی‌می‌کنن​ سیاه خود را آماده کردند.

کاپیتان پس از اطمینان از‌بیارید​ آمادگی‌شان، علامتی داد و اعضا‌بابت​ پیش‌قدم شده و وارد غار شدند.

در همان لحظه،‌دقیق​ صدای بلندی از‌سبز​ داخل به گوش رسید.

بام!

فیش!

کاپیتان با شنیدن صدای انفجار و دیدن‌خطرناک​ دود سمی که از غار بیرون می‌آمد،‌رفتند​ متقاعد شد که حمله موفقیت‌آمیز بوده است.

او به‌می‌کنن​ آرامی وارد‌نمی‌دونم​ غار شد.

«آروم بگیرید، بچه‌ها. اگه تصادفاً‌بی‌رحم​ اون بچه رو بکشید، دیگه‌می‌شه​ نمی‌تونیم گنج رو پیدا کنیم...»

اما چیزی که کاپیتان هنگام‌رفتند​ ورود دید، اعضای واحدش بودند‌می‌کنن​ که روی کف غار افتاده بودند.

او به طور‌بی‌رحم​ غریزی برگشت و‌پایین​ سعی کرد فرار کند.

درست در همان لحظه، بوریس که‌سبز​ پنهان شده بود، ظاهر شد و با‌پیدا​ غلاف شمشیرش به گلوی جادوگر ضربه زد.

«آرغ!»

بوریس با مهارت پای خود را روی‌چرا​ گردن جادوگر گذاشت، شمشیرش را بیرون کشید و‌نمی‌شه​ تاندون‌های هر دو بازوی او را قطع کرد.

این کار به این دلیل بود‌پایین​ که جادوگران نمی‌توانستند بدون خواندن ورد‌همراه​ و نشان دادن علائم دست، جادو کنند.

کاپیتان واحد‌می‌کنن​ هفتم کاملاً‌نمی‌دونم​ مغلوب شده بود.

زیک به‌چرخاند​ آرامی از داخل‌بی‌رحم​ غار بیرون آمد.

زیک که برای تظاهر به جراحت،‌می‌دونی​ خودش را خونی کرده بود، با دیدن‌کاه​ کاپیتان اسیر شده واحد عقرب پوزخند زد.

«ولش کن، بوریس.»

بوریس پایش را از روی گردن‌سبز​ کاپیتان برداشت و کاپیتان در حالی‌حشره​ که سرفه می‌کرد، خودش را جمع‌وجور کرد.

زیک به‌چرخاند​ او نزدیک شد‌بی‌رحم​ و زمزمه کرد:

«هر چی‌نصیحتت​ طمع‌کارتر باشن، راحت‌تر‌رفتند​ توی تله می‌افتن.»

زیک کلاه کاپیتان را عقب کشید‌پایین​ و سر طاس او را که‌همراه​ پر از خالکوبی بود، نمایان کرد.

«قبیله عقرب‌می‌کنن​ برای چی‌نمی‌دونم​ اومده اینجا؟»

کاپیتان چیزی نگفت.

او سعی کرد قرص‌ناپدید​ سمی داخل دهانش را‌قاتل‌های​ گاز بگیرد و خودکشی کند.

درست در همان‌بی‌رحم​ لحظه، زیک فک‌پایین​ کاپیتان را گرفت.

زیک پادزهری را‌دقیق​ که آماده کرده بود‌نمی‌شه​ در دهان کاپیتان ریخت.

«اخخ!»

در حالی که زیک با پادزهر کاپیتان واحد هفتم‌دوری​ را زنده نگه می‌داشت، بوریس تمام جادوگران افتاده را‌خود​ مهار کرد و آن‌ها را به دیوار تکیه داد.

سپس، طبق دستور زیک، کاپیتان‌بیارید​ را کشید و روی یک صندلی‌نصیحتت​ سنگی تراشیده‌شده در داخل غار نشاند.

زیک خنجری بیرون آورد و آن را‌نمی‌شه​ در دست کاپیتان فرو کرد و دستش‌البته​ را به دسته صندلی سنگی میخکوب کرد.

«آاااه!»

زیک هر دو دست‌ناپدید​ جادوگر را با خنجر‌قاتل‌های​ میخکوب کرد و گفت:

«این دوستمون‌سرسخت​ اینجا، از آژانس‌بیارید​ اطلاعاتی امپراتوری اومده.»

با شنیدن این‌دقیق​ حرف، رنگ از‌سبز​ رخسار کاپیتان پرید.

او به خوبی می‌دانست‌سرسخت​ که تکنیک‌های شکنجه آژانس‌پایین​ اطلاعاتی امپراتوری چقدر وحشیانه است.

زیک با دیدن این صحنه خندید و‌چرا​ با تولید هاله از انگشتش، سوراخ عمیقی‌سبز​ در صندلی سنگی کنار صورت کاپیتان ایجاد کرد.

شکنجه‌ای که توسط شوالیه‌های قادر به‌پایین​ کنترل هاله اعمال می‌شد، در سطح‌همراه​ کاملاً متفاوتی از شکنجه‌های معمولی قرار داشت.

کاپیتان سرانجام‌می‌کنن​ با فریاد‌نمی‌دونم​ دهان باز کرد.

«مـ... من هیچی‌خیلی​ نمی‌دونم! ما فقط از‌بیارید​ دستورات مافوقمون پیروی کردیم!»

زیک سر تکان داد.

«خب، اولش همه همین رو می‌گن.‌پایین​ کاپیتان واحد هشتم که قبلاً گرفتیمش‌همراه​ هم اولش همین‌طور بود. مگه نه، بوریس؟»

«درسته. اما بعد از‌نمی‌دونم​ اینکه یکم باهاش بازی‌حیوون​ کردیم، همه‌چیز رو اعتراف کرد.»

کاپیتان واحد هفتم از شنیدن اینکه کاپیتان‌بیارید​ واحد هشتم قبلاً دستگیر شده و اطلاعات‌همراه​ را لو داده است، مات و مبهوت ماند.

«ا... امکان نداره...»

زیک مچ دستش را چرخاند و‌پایین​ سپس مانا را روی انگشتش متمرکز‌همراه​ کرد و پهلوی کاپیتان را سوراخ کرد.

«آخخخ!»

انگشت او که در پهلوی‌بی‌رحم​ کاپیتان فرو رفته بود، پایین‌می‌شه​ رفت و تمام دنده‌هایش را شکست.

«آااااه!»

کاپیتان از‌سرسخت​ درد غیرقابل‌تصور، نفسش‌بیارید​ بند آمده بود.

در همین لحظه بود.

زیک معجونی از جیبش‌سرسخت​ بیرون آورد و آن را‌خطرناک​ روی دنده‌های شکسته اسپری کرد.

فیسسس!

زخم با‌سرسخت​ ایجاد حباب‌هایی به‌بیارید​ سرعت بهبود یافت.

«هاه... هاه...»

با بهبود زخم‌خیلی​ توسط معجون، کاپیتان سرانجام‌بیارید​ توانست دوباره نفس بکشد.

زیک به گونه‌همراه​ کاپیتان ضربه آرامی‌می‌دونی​ زد و گفت:

«حالا این دوستمون که یه حرفه‌ای تمام‌عیاره،‌خطرناک​ قراره باهات بازی کنه. یه نفس عمیق‌رفتند​ بکش و به کارای زندگیت فکر کن.»

زیک پنج‌می‌کنن​ بطری معجون‌نمی‌دونم​ روی زمین گذاشت.

با دیدن این‌خیلی​ صحنه، چشمان کاپیتان‌گاردتون​ به شدت لرزید.

«صـ... صبر کن...!»

قبل از اینکه کاپیتان‌گاردتون​ بتواند حرفی بزند، بوریس دهانش‌ممنون​ را با یک پارچه بست.

«ممممم!»

بوریس سوتی‌چرخاند​ کشید و شکنجه‌بی‌رحم​ را آغاز کرد.

زیک با دیدن تأثیر معجونی که‌می‌دونی​ جادوگر قبیله عقرب را درمان کرده‌نمی‌دونم​ بود، چهره‌ای راضی به خود گرفت.

«معجون‌هایی که با ویژگی‌گاردتون​ ساخت آیتم درست می‌شن،‌می‌شه​ حسابی به درد بخورن.»

ویژگی ساخت آیتم، یک ویژگی اضافی برای‌نمی‌شه​ مدیر متوسط بود که او پس از پاکسازی‌هیچ​ مأموریت کتاب جادوی نور به دست آورده بود.

تا زمانی که مواد لازم را‌گاردتون​ در اختیار داشت، می‌توانست معجون‌های مختلف‌بابت​ و همچنین سلاح و زره بسازد.

در میان آن‌ها، معجون‌های‌ناپدید​ بازیابی را می‌شد تنها با‌دوری​ ترکیب مواد در دسترس ساخت.

با این حال، تأثیر آن‌ها‌بیارید​ بسیار برتر از معجون‌های معمولی بود‌نصیحتت​ که از خون ترول تصفیه می‌شدند.

«خوبه که دیگه مجبور‌نمی‌دونم​ نیستم امتیازات کارما رو‌حیوون​ برای معجون هدر بدم.»

و یک ساعت بعد، زیک‌بی‌رحم​ توانست پاسخی را که می‌خواست‌می‌شه​ از کاپیتان واحد هفتم بشنود.

«عـ... عتیقه... ما‌همراه​ اومدیم تا عـ...‌می‌دونی​ عتیقه رو پیدا کنیم.»

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]