چپتر 143: بدون عنوان
0تاپ! تاپ!
زیک و بوریس با اسکورت شادیا و دیگرقاتلهای قاتلان «انجمن قاتلان» که برای این ماموریت تعیینحیوون شده بودند، به سمت دره مرگ حرکت کردند.
پس از دو روزگاردتون اسبسواری در صحرای شنی،میشه دره مرگ واقعی پدیدار شد.
شادیا به زیک گفت:
«ارباب، واقعاً میخواید برید اونجا؟ اونگاردتون مکان یه منطقه ممنوعهست که اگهبابت واردش بشید، دیگه راه برگشتی نداره.»
زیک بانصیحتت شنیدن حرفهای شادیارفتند سر تکان داد.
«میدونم. اماسرسخت چارهای نیست.گاردتون مقصدمون همونجاست.»
مکانی که یادگارِ ذکر شده توسطسبز پیرمرد داستان در آن پنهان شدهحشره بود، در اعماق دره مرگ قرار داشت.
زیک به شادیا گفت:
«فقط مننصیحتت و بوریسناپدید میریم داخل.»
شادیا به زیک گفت:
«دشمنانی در این اطراف هستن که شما روحیوون هدف گرفتن، ارباب. اگه دستور بدید، ماموریت محافظتمونآبی رو حتی داخل دره مرگ هم انجام میدیم.»
زیک سرش را تکان داد.
«خودم حساب اون حرومزادههای قبیله عقرب و افراد پادشاهی مقدس رودقیق میرسم. شادیا، نقاطی رو که دیروز علامت زدم یادت هست، مگه نه؟هیچ همونجا منتظر بمون. وقتی کارم اونجا تموم شد، همونجا همدیگه رو میبینیم.»
شادیا باسرسخت حرف زیکگاردتون سر تکان داد.
اسبش را چرخاند و گفت:
«اون حرومزادههای قبیله عقرب خیلیبیرحم سرسخت و بیرحم هستن. اگهمیشه گاردتون رو بیارید پایین، خطرناک میشه.»
«ممنون بابت نصیحتت.»
شادیا به همراهبیرحم دیگر قاتلان درپایین صحرای شنی ناپدید شد.
وقتی قاتلان انجمندقیق قاتلان رفتند، زیکسبز به بوریس گفت:
«بوریس، میدونی چرا حتیسرسخت قاتلهای انجمن قاتلان همپایین از اون مکان دوری میکنن؟»
«دقیق نمیدونم.»
«حتی یه پر کاه هم اونجا سبز نمیشه. حیوون که جای خود داره، حتی یه حشره همقاتلهای پیدا نمیشه. البته که هیچ آبی هم وجود نداره. به محض اینکه واردش بشی، حس جهتیابیت رووجود از دست میدی و تو درههای پیچ در پیچی که مثل یه هزارتو هستن، تا ابد سرگردان میشی.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
زیک دره مرگی راسرسخت که در زندگی قبلیاش تجربهخطرناک کرده بود، به یاد آورد.
در دورانی که در جنوب به عنوان یک مزدوردوری کار میکرد، یک بار در حین مبارزه با قاتلانخود انجمن قاتلان، به طور تصادفی وارد دره مرگ شده بود.
او به سختی توانسته بود ازپایین دست تعقیبکنندگانش فرار کند، زیرا حتی قاتلانناپدید انجمن قاتلان هم وارد این مکان نمیشدند.
اما بعداً، زیک فهمیدنمیدونم که چرا این مکانحیوون به دره مرگ معروف است.
مطلقاً هیچ آب و غذایی یافتگاردتون نمیشد و اختلاف دمای شب وبابت روز فراتر از حد تصور بود.
در طول روز، زیر آفتاب سوزان احساس میکردقاتلهای از گرمازدگی میمیرد، اما در شب، دما به شدتجای افت میکرد و ممکن بود از سرما یخ بزند.
در آن زمان، زیک هنوز به عنوان کلاس شفا دهندهبابت بیدار نشده بود، اما شاید غریزه بقایش مهارت شفا را فعالنمیدونم کرده بود که توانست بدون اینکه بمیرد در دره زنده بماند.
پس از بیش از نیم ماه سرگردانی در دره،جای تنها با تکیه بر حواسش برای رسیدن به آنمحض سوی دره، به سختی توانست جان سالم به در ببرد.
زیک در حالی که خاطراتبیرحم آن زمان را به یادمیشه میآورد، به دره مرگ خیره شد.
سپس، پوزخندی زد.
«بوریس، بیاسرسخت برای استقبال ازبیارید مهمونامون آماده بشیم.»
«کاپیتان، افرادچرخاند انجمن قاتلانسرسخت دارن میرن؟»
یکی از جادوگران سیاه قبیله عقرب، در حالی که بامیکنن استفاده از جادو و از طریق دید یک عقرب وضعیتحشره بیرون صحرا را زیر نظر داشت، این را گزارش داد.
او میتوانست اسکورتهای انجمن قاتلان راپایین ببیند که در حال رفتن بودندهمراه و گرد و خاک به پا میکردند.
کاپیتان واحد هفتم تعقیبِ قبیله عقرب که در داخل غارخود شنی در حال تکهپاره کردن و خوردن یک مارمولک بود،بشی از روی تعجب مارمولک را از دهانش بیرون تف کرد.
«واقعاً؟»
«بله. تمام اسکورتها برگشتن. بهرفتند نظر میرسه فقط اون پسر جواندقیق دریکر و خدمتکارش رو رها کردن.»
«لعنت بهش، نکنهبیرحم اون حرومزادهها کلکپایین هر دوشون رو کندن؟»
«فکر نمیکنم.میکنن هیچ نشونهای ازکاه درگیری وجود نداره.»
کاپیتان پوزخندی زد.
«که اینطور؟ هی،همراه افراد واحدهای هشتممیدونی و نهم کجان؟»
جادوگر سیاه دیگریبیرحم که پشت سر اوخطرناک چمباتمه زده بود، گفت:
«نباید زیادمیکنن دور باشن.نمیدونم صداشون کنم؟»
کاپیتان مشتی خاک بهسرسخت سمت جادوگری که جوابپایین داده بود پرتاب کرد.
«احمق. چرا باید بذاریم اون احمقهامیدونی لقمه آماده رو بخورن؟ ما بایدنمیدونم اول بریم و گنج رو برداریم.»
جادوگر دیگری کهبیرحم از طریق عقرب بهخطرناک بیرون نگاه میکرد، گفت:
«کاپیتان، گنجمیکنن نیست، یهنمیدونم یادگاره، یادگار.»
«لعنت بهش، یادگار یا گنج، هر چی که هست.خطرناک هی، بیخیالش. زود کرمهای صحرایی رو احضار کن. بیاچرا بریم اونها رو بگیریم، شکنجهشون بدیم و بفهمیم گنج کجاست.»
«اما کاپیتان،نصیحتت اونجا دره مرگه.رفتند یکم خطرناک نیست؟»
«حرومزاده. میخوای بمیری؟ میخوای توبیارید دره مرگ بمیری، یا میخوای همیننصیحتت الان به دست من کشته بشی؟»
با این حرفدقیق کاپیتان، بقیه جادوگرانسبز بیسروصدا دهانشان را بستند.
کاملاً مشخص بود کهسرسخت اگر بیدلیل او را تحریکخطرناک میکردند، تنها خودشان آسیب میدیدند.
در نهایت، جادوگری کهناپدید هیولاهای صحرایی را کنترلقاتلهای میکرد، بلافاصله وردی خواند.
سپس، غارسرسخت شنی که دربیارید آن بودند لرزید.
ووش!
در همان لحظه، یکسرسخت کرم صحرایی در کنار جاییخطرناک که جادوگران بودند ظاهر شد.
این یک هیولای غولپیکر و کرممانندِ دراز بودقاتلهای که تونلهایی را در زیر زمینِ صحرا حفرحیوون میکرد و مسافران و حیوانات صحرا را شکار میکرد.
همانطور که واحد هفتم قبیله عقربپایین دستگیرههای متصل به پشت کرم صحراییهمراه را میگرفتند، یک جادوگر دستوری صادر کرد.
کرم صحرایی تونلی حفر کرد وسبز به سرعت به سمت دره مرگ، جاییپیدا که زیک و همراهش بودند، حرکت کرد.
از آنجا که این موجود بسیار سریعتر از اسبخطرناک یا شتر بود، قبیله عقرب عمدتاً از کرمهای صحرایی بهقاتلهای عنوان وسیله نقلیه در هنگام سفر در صحرا استفاده میکردند.
جادوگران سیاه که با حفر تونل در یک چشمدوری به هم زدن به دره مرگ رسیده بودند، بیسروصداخود سرشان را بیرون آوردند و به اطراف نگاه کردند.
«...هیچ اثری ازشون نیست.»
کاپیتان بامیکنن صدایی عصبینمیدونم فریاد زد:
«لعنت بهش،چرخاند کلاغ روسرسخت بفرست بیرون!»
جادوگر وسایلش را زیر و رومیدونی کرد و کلاغی را بیرون آوردنمیدونم و آن را به آسمان فرستاد.
سپس، دیدش را با کلاغبیارید به اشتراک گذاشت و کلبابت دره مرگ را بررسی کرد.
'کجا رفتی، بچه دریکر؟'
جادوگر در حین بررسیسرسخت دره مرگ با چشمانپایین کلاغ، متوجه چیزی شد.
'اون چیه؟'
وسایلی که به نظر میرسید متعلقپایین به زیک و همراهش باشد، درهمراه نزدیکی ورودی دره مرگ پراکنده شده بود.
فضای داخلی توسط دره پنهانکاه شده بود، بنابراین دیدن آنخود با چشمان کلاغ دشوار بود.
کاپیتان واحد هفتمخیلی پس از دریافت گزارشبیارید به فکر فرو رفت.
«داخل دره مرگ...»
با وجود اینکه قبلاً بلوف میزد، اما او نیز یکبابت جادوگر سیاه بود که مدت طولانی در صحرا زندگی کردهدقیق بود، بنابراین با شایعات شوم در مورد آن منطقه آشنایی داشت.
تصمیمگیری برای ورود به مکانیکاه که شایعه شده بود هیچخود راه فراری ندارد، آسان نبود.
'لعنت بهش، نکنه واحدهای هشتمبیرحم و نهم از قبل رفتنمیشه داخل و دارن دنبال گنج میگردن؟'
پاداش این گنج بهناپدید قدری بزرگ بود که طمعدوری کاپیتان بر ترسش غلبه کرد.
او از گودالبیرحم بیرون آمد وپایین به زیردستانش گفت:
«ما میریم داخل دره مرگ.»
جادوگرانِ واحد چهرههای مضطربی داشتند، اما بدون هیچ حرفیخطرناک به دنبالش رفتند، زیرا میدانستند که اگر از دستورچرا کاپیتان سرپیچی کنند، ممکن است به غذای هیولاها تبدیل شوند.
اعضای واحد هفتم بهناپدید آرامی به سمت ورودیقاتلهای دره مرگ حرکت کردند.
آنها وسایل زیک وگاردتون گروهش را دیدند که درممنون نزدیکی ورودی پراکنده شده بود.
یکی از جادوگران وسیلهاینمیدونم را به بینیاش نزدیکحیوون کرد و بو کشید.
«کاپیتان، بوی خون حس میکنم.»
به احتمال زیاد آنها پس ازمیدونی یک نبرد، وسایلشان را رها کردهنمیدونم و با عجله وارد دره شده بودند.
کاپیتان واحد هفتم با اینبیارید فکر که حتماً واحد دیگری همنصیحتت در تعقیب هدف است، مضطرب شد.
«سریع ردشونمیکنن رو بزنید!نمیدونم زود باشید!»
جادوگران عقربها و دیگر موجوداتبیرحم سمی را از جیبهایشان بیرونمیشه آوردند و روی زمین رها کردند.
موجودات سمی برای جستجویناپدید زیک و گروهش درقاتلهای همه جهات پراکنده شدند.
واحد هفتم به امید دریافتبیارید اطلاعات از این جانوران، بهبابت آرامی وارد دره مرگ شد.
پس از مدتی،دقیق یکی از جادوگرانسبز دستش را بالا برد.
«کاپیتان، پیداشون کردم.»
جادوگری که عقرب را کنترل میکرد، زیکچرا و گروهش را در داخل دره پیداسبز کرده بود که در حال درمان زخمهایشان بودند.
«وضعیت چطوره؟»
«به نظر میرسه شوالیهای که تعقیبشونسبز میکرد کشته شده، و اون پسرحشره جوان خاندان دریکر هم زخمهای کشندهای برداشته.»
کاپیتان پوزخند زد.
«عالیه. باید قبل از اینکهرفتند بمیره جای گنج رو ازمیکنن زیر زبونش بکشیم بیرون. راه بیفت.»
واحد هفتم به اعماق دره وپایین به سمت جایی که زیک وهمراه گروهش پنهان شده بودند، پیش رفت.
برای درهای در دلنمیدونم صحرا، سرمای آنجا بهحیوون طرز مورمورکنندهای عجیب بود.
هرچه جلوتر میرفتند، ازسرسخت دیدن اینکه نفسهایشان به شکلخطرناک ابرهای سفید درمیآمد متعجب میشدند.
حتی برای قبیله عقرب کهرفتند در صحرا مستقر و فعال بودند،دقیق این سرمای استخوانسوز اتفاقی بیسابقه بود.
«اونجاست، کاپیتان.»
جادوگری که با عقربنمیدونم پیشاهنگی کرده بود، به غاریجای در داخل دره اشاره کرد.
کاپیتان با علائمخیلی دست به اعضایگاردتون واحد دستوراتی داد.
اعضا که گویی به حملاترفتند غافلگیرانه عادت داشتند، بلافاصله جادویمیکنن سیاه خود را آماده کردند.
کاپیتان پس از اطمینان ازبیارید آمادگیشان، علامتی داد و اعضابابت پیشقدم شده و وارد غار شدند.
در همان لحظه،دقیق صدای بلندی ازسبز داخل به گوش رسید.
بام!
فیش!
کاپیتان با شنیدن صدای انفجار و دیدنخطرناک دود سمی که از غار بیرون میآمد،رفتند متقاعد شد که حمله موفقیتآمیز بوده است.
او بهمیکنن آرامی واردنمیدونم غار شد.
«آروم بگیرید، بچهها. اگه تصادفاًبیرحم اون بچه رو بکشید، دیگهمیشه نمیتونیم گنج رو پیدا کنیم...»
اما چیزی که کاپیتان هنگامرفتند ورود دید، اعضای واحدش بودندمیکنن که روی کف غار افتاده بودند.
او به طوربیرحم غریزی برگشت وپایین سعی کرد فرار کند.
درست در همان لحظه، بوریس کهسبز پنهان شده بود، ظاهر شد و باپیدا غلاف شمشیرش به گلوی جادوگر ضربه زد.
«آرغ!»
بوریس با مهارت پای خود را رویچرا گردن جادوگر گذاشت، شمشیرش را بیرون کشید ونمیشه تاندونهای هر دو بازوی او را قطع کرد.
این کار به این دلیل بودپایین که جادوگران نمیتوانستند بدون خواندن وردهمراه و نشان دادن علائم دست، جادو کنند.
کاپیتان واحدمیکنن هفتم کاملاًنمیدونم مغلوب شده بود.
زیک بهچرخاند آرامی از داخلبیرحم غار بیرون آمد.
زیک که برای تظاهر به جراحت،میدونی خودش را خونی کرده بود، با دیدنکاه کاپیتان اسیر شده واحد عقرب پوزخند زد.
«ولش کن، بوریس.»
بوریس پایش را از روی گردنسبز کاپیتان برداشت و کاپیتان در حالیحشره که سرفه میکرد، خودش را جمعوجور کرد.
زیک بهچرخاند او نزدیک شدبیرحم و زمزمه کرد:
«هر چینصیحتت طمعکارتر باشن، راحتتررفتند توی تله میافتن.»
زیک کلاه کاپیتان را عقب کشیدپایین و سر طاس او را کههمراه پر از خالکوبی بود، نمایان کرد.
«قبیله عقربمیکنن برای چینمیدونم اومده اینجا؟»
کاپیتان چیزی نگفت.
او سعی کرد قرصناپدید سمی داخل دهانش راقاتلهای گاز بگیرد و خودکشی کند.
درست در همانبیرحم لحظه، زیک فکپایین کاپیتان را گرفت.
زیک پادزهری رادقیق که آماده کرده بودنمیشه در دهان کاپیتان ریخت.
«اخخ!»
در حالی که زیک با پادزهر کاپیتان واحد هفتمدوری را زنده نگه میداشت، بوریس تمام جادوگران افتاده راخود مهار کرد و آنها را به دیوار تکیه داد.
سپس، طبق دستور زیک، کاپیتانبیارید را کشید و روی یک صندلینصیحتت سنگی تراشیدهشده در داخل غار نشاند.
زیک خنجری بیرون آورد و آن رانمیشه در دست کاپیتان فرو کرد و دستشالبته را به دسته صندلی سنگی میخکوب کرد.
«آاااه!»
زیک هر دو دستناپدید جادوگر را با خنجرقاتلهای میخکوب کرد و گفت:
«این دوستمونسرسخت اینجا، از آژانسبیارید اطلاعاتی امپراتوری اومده.»
با شنیدن ایندقیق حرف، رنگ ازسبز رخسار کاپیتان پرید.
او به خوبی میدانستسرسخت که تکنیکهای شکنجه آژانسپایین اطلاعاتی امپراتوری چقدر وحشیانه است.
زیک با دیدن این صحنه خندید وچرا با تولید هاله از انگشتش، سوراخ عمیقیسبز در صندلی سنگی کنار صورت کاپیتان ایجاد کرد.
شکنجهای که توسط شوالیههای قادر بهپایین کنترل هاله اعمال میشد، در سطحهمراه کاملاً متفاوتی از شکنجههای معمولی قرار داشت.
کاپیتان سرانجاممیکنن با فریادنمیدونم دهان باز کرد.
«مـ... من هیچیخیلی نمیدونم! ما فقط ازبیارید دستورات مافوقمون پیروی کردیم!»
زیک سر تکان داد.
«خب، اولش همه همین رو میگن.پایین کاپیتان واحد هشتم که قبلاً گرفتیمشهمراه هم اولش همینطور بود. مگه نه، بوریس؟»
«درسته. اما بعد ازنمیدونم اینکه یکم باهاش بازیحیوون کردیم، همهچیز رو اعتراف کرد.»
کاپیتان واحد هفتم از شنیدن اینکه کاپیتانبیارید واحد هشتم قبلاً دستگیر شده و اطلاعاتهمراه را لو داده است، مات و مبهوت ماند.
«ا... امکان نداره...»
زیک مچ دستش را چرخاند وپایین سپس مانا را روی انگشتش متمرکزهمراه کرد و پهلوی کاپیتان را سوراخ کرد.
«آخخخ!»
انگشت او که در پهلویبیرحم کاپیتان فرو رفته بود، پایینمیشه رفت و تمام دندههایش را شکست.
«آااااه!»
کاپیتان ازسرسخت درد غیرقابلتصور، نفسشبیارید بند آمده بود.
در همین لحظه بود.
زیک معجونی از جیبشسرسخت بیرون آورد و آن راخطرناک روی دندههای شکسته اسپری کرد.
فیسسس!
زخم باسرسخت ایجاد حبابهایی بهبیارید سرعت بهبود یافت.
«هاه... هاه...»
با بهبود زخمخیلی توسط معجون، کاپیتان سرانجامبیارید توانست دوباره نفس بکشد.
زیک به گونههمراه کاپیتان ضربه آرامیمیدونی زد و گفت:
«حالا این دوستمون که یه حرفهای تمامعیاره،خطرناک قراره باهات بازی کنه. یه نفس عمیقرفتند بکش و به کارای زندگیت فکر کن.»
زیک پنجمیکنن بطری معجوننمیدونم روی زمین گذاشت.
با دیدن اینخیلی صحنه، چشمان کاپیتانگاردتون به شدت لرزید.
«صـ... صبر کن...!»
قبل از اینکه کاپیتانگاردتون بتواند حرفی بزند، بوریس دهانشممنون را با یک پارچه بست.
«ممممم!»
بوریس سوتیچرخاند کشید و شکنجهبیرحم را آغاز کرد.
زیک با دیدن تأثیر معجونی کهمیدونی جادوگر قبیله عقرب را درمان کردهنمیدونم بود، چهرهای راضی به خود گرفت.
«معجونهایی که با ویژگیگاردتون ساخت آیتم درست میشن،میشه حسابی به درد بخورن.»
ویژگی ساخت آیتم، یک ویژگی اضافی براینمیشه مدیر متوسط بود که او پس از پاکسازیهیچ مأموریت کتاب جادوی نور به دست آورده بود.
تا زمانی که مواد لازم راگاردتون در اختیار داشت، میتوانست معجونهای مختلفبابت و همچنین سلاح و زره بسازد.
در میان آنها، معجونهایناپدید بازیابی را میشد تنها بادوری ترکیب مواد در دسترس ساخت.
با این حال، تأثیر آنهابیارید بسیار برتر از معجونهای معمولی بودنصیحتت که از خون ترول تصفیه میشدند.
«خوبه که دیگه مجبورنمیدونم نیستم امتیازات کارما روحیوون برای معجون هدر بدم.»
و یک ساعت بعد، زیکبیرحم توانست پاسخی را که میخواستمیشه از کاپیتان واحد هفتم بشنود.
«عـ... عتیقه... ماهمراه اومدیم تا عـ...میدونی عتیقه رو پیدا کنیم.»
[مترجم: Peptobismal]
[ویراستار: Max]
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]