چپتر 133: [بدون عنوان]
0«از کجا فهمیدید؟»
زیک ازایستاده حرفهای پرنسسآنجا آرینا دستپاچه شد.
این همان کتاب جادوی نوری بود که از باز کردن یک جعبه تصادفیخونبسته به دست آورده بود. هیچکس نباید میدانست که او چنین چیزی دارد، بنابراینکرده نمیتوانست درک کند که آرینا چطور فهمیده بود او برای تحویل دادنش آمده است.
سپس پرنسسخونبسته رو به کلونشده کرد و گفت:
«کلون، میخوام چندشماست لحظه با سراعضای زیک تنها صحبت کنم.»
کلون مؤدبانه در برابر پرنسس تعظیم کردچهرهای و به همراه فلیکس و لیام کهلورا پشت سرش ایستاده بودند، از آنجا خارج شد.
زیک همچنان باادامه چهرهای ناباورانه بهولینعمت پرنسس آرینا نگاه میکرد.
آرینا بهخونبسته آرامی لبزندانی به سخن گشود:
«لورا آگاممنون. ایشون رو میشناسید؟»
زیک از شنیدن نام مادرش ازهمچنان زبان پرنسس آرینا، چیزی که حتیسخن تصورش را هم نمیکرد، مبهوت ماند.
چه خبره؟
با پیش کشیده شدن بحث کلاس شفا دهنده، فکرنتونست میکرد شاید ارتباطی بین لوبرن و مادرش وجود داشته باشد،بعد اما انتظار نداشت که اینقدر مستقیم به او اشاره شود.
پرنسس آریناماست به صحبتهایشپنجاه ادامه داد:
«لورا آگاممنون بهبودند همراه سر فاب،همچنان ولینعمت خاندان لوبرن ماست.»
«لورا آگاممنون ولینعمت شماست؟»
«پنجاه سال پیش، سر فاب اعضای خونبستهنجات لوبرن رو که در کلیسا زندانی شده بودن،کرده نجات داد. البته نتونست همه رو نجات بده...»
«منظورتون اینه که لورا آگاممنونسال هم تو این نجات کمک کرده؟بودن خط زمانیاش با هم جور درنمیاد.»
«لورا بعد از اون ماجرا بهمون کمک کرد تانگاه تو این معبد مستقر بشیم. اون همچنین کمکمون کرد تانام هویتهامون رو تغییر بدیم تا پادشاهی مقدس نتونه تعقیبمون کنه.»
زیک از اینکه فهمید مادرشفاب تا این حد درگیر کمکپنجاه به خاندان لوبرن بوده، شگفتزده شد.
سپس ناگهانخونبسته متوجه چیززندانی عجیبی شد.
«پرنسس، شماماست لورا آگاممنون روسال از نزدیک دیدید؟»
آرینا سر تکان داد.
«من و لوراادامه دوستیِ کوتاه اماولینعمت عمیقی با هم داشتیم.»
زیک نمیتوانست حرفهایکلیسا پرنسس آرینا رابودن به درستی هضم کند.
ظاهر او در بهترینپنجاه حالت، همسن و سالکلیسا خود زیک به نظر میرسید.
«ببخشید... اماایستاده میتونم بپرسمآنجا چند سالتونه، پرنسس؟»
آرینا دستش راادامه روی دهانش گذاشتولینعمت و ریز خندید.
«فقط اینطور بگمکلیسا که من خیلیبودن از سر زیک بزرگترم.»
با در نظر گرفتن سنش در زندگی قبلی،کلیسا زیک عمر نسبتاً طولانیای کرده بود، اما به نظرمنظورتون میرسید پرنسس حتی از آن هم فراتر رفته بود.
زیک به آرامی سر تکانخارج داد و با بازگشت به موضوعآرامی اصلی، دوباره از پرنسس آرینا پرسید:
«هنوز به سؤالم جواب ندادید.فاب از کجا میدونستید که منپنجاه کتاب جادوی نور رو آوردم؟»
پرنسس لبخندیخونبسته زد و لبشده به سخن گشود:
«منجیای با چشمانشماست سیاه، قدرت از دسترفتهخونبسته لوبرن رو بازخواهد گرداند.»
زیک پیش از اینآنجا نیز کلمات مشابهی راناباورانه در قلعه آگاممنون شنیده بود.
«لورا آگاممنونصحبتهایش این پیشگوییداد رو کرده بود؟»
پرنسس آرینا سر تکان داد.
«اینها آخرین حرفهایی بودنپنجاه که لورا قبل ازکلیسا رفتنش برام به جا گذاشت.»
لورا آگاممنون، با کلاسآنجا شفا دهنده و به عنواننگاه یک ناهنجاری، قدرت پیشگویی داشت.
تازه آن زمان بود که زیک توانستخاندان بفهمد پرنسس آرینا چطور از آوردن کتابکلیسا جادوی نور توسط او خبر داشته است.
او بهخونبسته زیک نگاهزندانی کرد و گفت:
«لورا، مادر شما، زن زیبا و برجستهایخونبسته بود. خوشحال بودم که شخص خردمند ونتونست پرشوری مثل او رو به عنوان دوستم داشتم.»
«میدونستید کهایستاده من پسرآنجا لورا آگاممنون هستم.»
«به خاطر زندگی در خفا، ما معمولاً به اخبار سراسر قارهسال توجه میکنیم. شنیدم کسی که طلسم قلعه آگاممنون رو شکسته، کسیبده نبوده جز یک بیدارشدهی اصیل از خاندان دریکر با چشمانی سیاه.»
خود زیک به دلیل مشغلههای فراوان و جابهجاییهای مدامنتونست متوجه این موضوع نشده بود، اما تمام قاره پردرنمیاد از اخبار مربوط به شوالیه نابغه، زیک دریکر بود.
زیک لبخند معذبی زدپنجاه و کتاب جادوی نورکلیسا را از موجودیاش بیرون آورد.
سپس به آرامیبودند کتاب جادو راهمچنان به پرنسس تقدیم کرد.
«این بخشصحبتهایش دوم کتابداد جادوی نوره.»
با شنیدن حرفهایکلیسا زیک، ابروهای پرنسسبودن آرینا تکان خفیفی خورد.
«بالاخره...»
پرنسس آرینا بابودند دستانی لرزان کتابهمچنان جادو را لمس کرد.
سپس نورصحبتهایش از کتابداد جادو ساطع شد.
پیامی نیزخونبسته در برابر چشمانشده زیک ظاهر شد.
[کتاب جادوی نور در حال بررسی نشان وارث است.]
[کد تأیید شد.]
[آغاز مراسم وراثت.]
کتاب جادویماست نور شروع بهسال باز شدن کرد.
سپس نور ازبودند تکتک حروف نوشته شدهچهرهای در کتاب جادو درخشید.
زیک با چشمانیادامه کنجکاو مراسم وراثتولینعمت را تماشا کرد.
طولی نکشید که حروف داخل کتاب درخشیدندنجات و در هوا شناور شدند، سپس شروعکمک به احاطه کردن بدن پرنسس آرینا کردند.
آنها به نورشماست تبدیل شده و درخونبسته بدن او رسوخ کردند.
ووش!
صفحات ورق خوردند وداد تمام حروف شناور شدهماست و جذب بدن او شدند.
وقتی حروف آخرین صفحه به نور تبدیلنجات شده و در بدن پرنسس آرینا جذبکمک شدند، کتاب با صدای تلپی روی میز افتاد.
با پایان یافتن مراسم وراثت، کتاباعضای جادوی نور برخلاف گذشته به کتابینجات خالی و بدون هیچ نوشتهای تبدیل شد.
تموم شد؟
پرنسس آرینا باادامه چشمانی بسته، نفسهایولینعمت تند و سطحی میکشید.
سپس، پیامیخونبسته در برابر چشمانشده زیک نمایان شد.
[مأموریت اصلی با موفقیت انجام شد.]
[عنوان شوالیه نور به عنوان پاداش به دست آمد.]
[مهارت شعله مقدس (رتبه S) به عنوان پاداش به دست آمد.]
[مختصات «معبد باستانی فراموششده» به عنوان پاداش به دست آمد.]
[۵۰۰ امتیاز کارما به عنوان پاداش اعطا شد.]
[امتیازات سیستم مدیر متوسط اضافی باز شد.]
[عملکرد جداسازی/تعمیر آیتم در فروشگاه باز شد.]
[عملکرد ارتقای آیتم در فروشگاه باز شد.]
[عملکرد اضافی ساخت آیتم در فروشگاه فعال شد.]
با تکمیل اینادامه مأموریت، پاداشهای متنوعی بهخاندان سوی او سرازیر شد.
زیک نام «معبدکلیسا باستانی فراموششده» را درنجات میان آنها بررسی کرد.
معبد باستانی؟
این نامی بودبودند که هرگز پیشهمچنان از این نشنیده بود.
در همانصحبتهایش زمان، پنجرهداد مأموریتی ظاهر شد.
—مأموریت اصلی—
[یادگار حاوی قدرت باستانی را به معبد باستانی فراموششده بیاورید. (بدون محدودیت زمانی / مختصات معبد پس از به دست آوردن هر سه یادگار به طور خودکار فعال میشود)]
[پاداش مأموریت: ؟؟؟]
زیک با دیدن پنجرهزندانی ناگهانی مأموریت اصلی، چهرهایالبته مبهوت به خود گرفت.
این دیگه چیه؟ قدرت باستانیسال چیه و این یادگارها چی هستن؟بودن و چرا پاداشهای مأموریت علامت سؤاله؟
این مأموریت کاملاً باآنجا تمام مأموریتهایی که تا بهنگاه حال دیده بود، فرق داشت.
فعلاً این مأموریت رو بهفاب تعویق میندازم. کارهای زیادی غیرپنجاه از این برای انجام دادن دارم.
زیک تصمیم گرفت فعلاً مأموریت رابودن به تعویق بیندازد و به لیستمنظورتون دستهبندیهای تازه بازشده در فروشگاه نگاه کرد.
—فروشگاه—
۱. خرید/فروش آیتم
۲. جداسازی/تعمیر آیتم
۳. ارتقای آیتم
۴. ساخت آیتم
گزینه چهارم، یعنی ساختداد آیتم اضافه شده. اینماست یعنی میتونم خودم آیتم بسازم؟
در حالی که زیک در حالبودن بررسی دستهبندیهای فروشگاه بود، پرنسس آرینامنظورتون به آرامی چشمانش را باز کرد.
«بالاخره بخش دوم کتاب جادوی نور رو پیداکلیسا کردیم. حالا دیگه میتونم به جای یه جادوگر نصفهونیمه،منظورتون مثل یه جادوگر واقعی عمل کنم. ازت خیلی ممنونم.»
پوست پرنسس آرینا که از سرهمچنان تا پا سفید بود، کمی برافروختهسخن شد و گونههایش به رنگ صورتی درآمد.
«تکمیل موفقیتآمیز مراسمادامه وارث رو بهتونولینعمت تبریک میگم، پرنسس.»
پرنسس آریناخونبسته به زیکزندانی لبخند زد.
«همهش بهماست لطف شماست،پنجاه سر زیک.»
زیک بعد ازبودند کمی فکر کردن،همچنان از پرنسس آرینا پرسید:
«پرنسس، میخوامصحبتهایش درباره کلاسداد شفا دهنده بپرسم.»
«چی میخوای بدونی؟»
«خواهر کلون گفت اگه کلاس شفااعضای دهنده باشی، میتونی بدون نیاز بهنجات قدرت الهی از جادوی نور استفاده کنی.»
پرنسس آرینا سر تکان داد.
«درسته. جادوی نور بیشتر شبیه به یک توانایی خونیه که فقطسال به دودمان لوبرن اعطا شده. بقیه برای استفاده از این قدرت،بده به آرتیفکتهایی نیاز دارن که با جادوی نور آمیخته شده باشن.»
«در مورد آرتیفکتهای جادویی، میشه با تولید هالهالبته ازشون استفاده کرد. دلیلی داره که فقط جادوی نورجور به قدرت متفاوتی به اسم قدرت الهی نیاز داره؟»
پرنسس آرینا ادامه داد:
«قدرت الهی با هاله یا قدرت جادویی فرق داره.نگاه اگه بخوام توضیحش بدم... مثل این میمونه که قدرتشنیدن روح رو از طریق یک ارادهی قوی بیرون بکشی.»
زیک با شنیدنادامه حرفهای پرنسس بهولینعمت چیزی فکر کرد.
'اگه قدرت روحکلیسا باشه... یعنی شبیهبودن به تکنیک روح-بدنـه؟'
زیک از روح کلام و مانای درونخونبسته دانتینش استفاده میکرد تا ارادهاش را درنتونست آنها بدمد و تکنیک روح-بدن را آزاد کند.
اگر جادوی نور هم به معنای احضار قدرت نهفتهنگاه در یک آرتیفکت با استفاده از اراده بود، قطعاًشنیدن بیشتر از هاله یا جادو، به تکنیک روح-بدن شباهت داشت.
پرنسس آرینا به زیک گفت:
«خواهر کلون گفت که شماشده میتونید بدون قدرت الهی جادویهمه نور رو احضار کنید، سر زیک.»
زیک لحظهایماست فکر کردپنجاه و جواب داد:
«بله، درسته.»
او لبخندی زد و گفت:
«شاید تاثیر لورا باشه. این احتمالبودن هم وجود داره که شما استعداد کلاساینه شفا دهنده رو داشته باشید، سر زیک.»
خوشبختانه پرنسسماست آرینا بیشتر ازسال این کنجکاوی نکرد.
زیک سوال جدیدی پرسید:
«کلاس شفا دهندهادامه فقط تو دودمانولینعمت لوبرن ظاهر میشه؟»
پرنسس آرینا سرش رازندانی کمی کج کرد والبته به آرامی به حرف آمد:
«سوابق وراثت که اینطور میگن. اما با توجه به اینکه لورا هم یک شفا دهندههمه بود، فکر میکنم دو احتمال وجود داره. اول اینکه کلاس شفا دهنده میتونه تو دودمانهاییبشیم غیر از لوبرن هم ظاهر بشه. دوم اینکه قبیله آگاممنون شاخهای از دودمان لوبرن باشه.»
زیک ازایستاده شنیدن اینآنجا حرفها جا خورد.
«یعنی میگیدصحبتهایش آگاممنون ممکنه ازفاب خون لوبرن باشه؟»
«وقتی دودمان لوبرن قدرت امپراتوری رو تو امپراتوری مقدس از دست داد، بیشترشون کشته شدنکرده یا به کلیسا برده شدن، اما ممکنه بعضیهاشون فرار کرده باشن. نمیتونیم این احتمال رو ردپادشاهی کنیم که اونا اسمشون رو تغییر دادن و به عنوان خون آگاممنون به زندگیشون ادامه دادن.»
با شنیدن حرفهای آرینا،پنجاه زیک احساس کرد کهکلیسا این موضوع کاملاً منطقی است.
شمشیرزنی طلایی آگاممنون شباهتهای زیادی با شمشیرزنی پالادینها و شمشیرزنیمیکرد امپراتوری داشت و مهمتر از همه، شیء مقدس قبیله، یعنیمادرش ماسک آگاممنون، یک آرتیفکت اختصاصی برای کلاس شفا دهنده بود.
اگر اجداد آگاممنون از دودمان لوبرن بودند،خاندان سنت انتخاب یک شفا دهنده به عنوانکلیسا رهبر خاندان هم منطقی به نظر میرسید.
'یعنی اونا هویت خونی خودشون رو مخفی کردنالبته تا از تعقیب امپراتوری مقدس در امان بموننزمانیاش و اون تاریخچه به کل از بین رفته؟'
لورا آگاممنون، مادر زیک، احتمالاً در حین جستجو برای راز کلاسبودن شفا دهنده متوجه شده بود که اجداد قبیلهاش با دودمان لوبرن ارتباطدرنمیاد دارند و به همین دلیل تصمیم گرفته بود به آنها کمک کند.
'نمیدونستم کلاس شفا دهندهآنجا که فکر میکردم نفرینشدهست،ناباورانه همچین رازی تو خودش داره.'
حتی استاد او در زندگی گذشتهاش که دانش گستردهای دربارهی اسرارسال باستانی داشت، جزئیات کلاس شفا دهنده را نمیدانست؛ بنابراین اطلاعاتی کهبده آرینا به او داد، هم ناآشنا و هم بسیار جذاب بود.
سپس، زیک در حالی کهشده به چشمان پرنسس آرینا نگاههمه میکرد، ناگهان چیزی به یاد آورد.
«راستی پرنسس، چراشماست چشمهاتون رو بااعضای شفا درمان نکردید؟»
پرنسس آریناایستاده از سوال زیکخارج کمی جا خورد.
«نکنه داریدصحبتهایش دربارهی معجزهداد حرف میزنید؟»
زیک با دیدنکلیسا واکنش پرنسس سرشبودن را کج کرد.
«من چیزی از کلمهی بزرگی مثل معجزه نمیدونم،کلیسا اما برام سوال شد که وقتی میتونستید چشمهاتونبده رو با شفا درمان کنید، چرا گذاشتید همینطور بمونن.»
پرنسس آریناایستاده با چهرهایآنجا سردرگم گفت:
«سر زیک، شفا فقط به روند بهبودی کمک میکنه. نمیتونهپنجاه چشمهای از دست رفته رو برگردونه یا اندامهای قطع شده روهمه دوباره پیوند بزنه. این کار به معنای واقعی کلمه یک معجزهست.»
«چی؟ منظورتون چیه...؟»
زیک ازماست حرفهای آریناپنجاه دستپاچه شد.
او حسابش را از دست داده بود که درنگاه زندگی قبلیاش چند بار کرهی چشمهایش له شده، استخوانهایششنیدن شکسته و اندامهای قطع شدهاش دوباره پیوند خورده بودند.
'پس اون شفا کهداد تمام این مدت ازشماست استفاده میکردم چی بود؟'
زیک در میانکلیسا سردرگمیاش، با احتیاطبودن از آرینا پرسید:
«پرنسس، میشهماست شفا روپنجاه بهم نشون بدید؟»
پرنسس آرینا لبخندی زدآنجا و دستش را بهناباورانه سمت زیک دراز کرد.
زیک کف دستشادامه را روی دستولینعمت پرنسس آرینا گذاشت.
در همان لحظه،کلیسا نور گرمی ازبودن دست او ساطع شد.
وووونگ!
نوری که از دستآنجا پرنسس آرینا ساطع میشد، بهنگاه کف دست زیک نفوذ کرد.
زیک احساسصحبتهایش مشابهی راداد به یاد آورد.
'شبیه همون حسیه که وقتیشده از مهارت سد نور استفادههمه میکردم و سلامتیام برمیگشت، داشتم.'
در واقع، با اینپنجاه سطح از قدرت، درمان کاملزندانی زخمها غیرممکن به نظر میرسید.
«این همون شفاست. حتی یک کلاس شفا دهنده هم نمیتونه زخمها روسخن به طور کامل درمان کنه. آه، لورا کمی فرق داشت. اون میتونستنمیکرد از شفای قدرتمندی استفاده کنه تا حتی زخمهای عمیق رو فوراً ببنده.»
با شنیدن این توضیحات، متوجه شدولینعمت که این قدرت به وضوح بااعضای شفایی که خودش استفاده میکرد تفاوت دارد.
او لحظهای فکرکلیسا کرد و سپسبودن به پرنسس آرینا گفت:
«پرنسس، یه لحظه ببخشید.»
زیک دست پرنسس آرینا راخارج گرفت و از شفا بهمیکرد همراه باف منطقه اثر استفاده کرد.
وووونگ!
قدرت شفابخش شدیدی کهزندانی از بدن زیک فورانالبته میکرد، به او منتقل شد.
وووونگ!
زیک میتوانست احساس کندآنجا که قدرتش روی چشمانناباورانه پرنسس آرینا متمرکز میشود.
پرنسس آرینا با احساسداد هجوم ناگهانی این قدرت خارجی،شماست چهرهای متعجب به خود گرفت.
اما با احساس گرمای ناشی ازبودن انرژی قدرتمندی که در بدنش ساکنمنظورتون شده بود، به آرامی چشمانش را بست.
تسسسس!
امواج به زودی متوقفآنجا شدند و پرنسس آرینا بهنگاه آرامی چشمانش را باز کرد.
برخلاف قبل، چشمانادامه او اکنون نوریولینعمت شفاف و درخشان داشتند.
او چشمانشخونبسته را لمس کردشده و اشک ریخت.
«چـ... چشمهام؟»
[مترجم: Peptobismal]
[ویراستار: Max]
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]