---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 133: [بدون عنوان] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 133: [بدون عنوان]

0

«از کجا فهمیدید؟»

زیک از‌ایستاده​ حرف‌های پرنسس‌آنجا​ آرینا دستپاچه شد.

این همان کتاب جادوی نوری بود که از باز کردن یک جعبه تصادفی‌خون‌بسته​ به دست آورده بود. هیچ‌کس نباید می‌دانست که او چنین چیزی دارد، بنابراین‌کرده​ نمی‌توانست درک کند که آرینا چطور فهمیده بود او برای تحویل دادنش آمده است.

سپس پرنسس‌خون‌بسته​ رو به کلون‌شده​ کرد و گفت:

«کلون، می‌خوام چند‌شماست​ لحظه با سر‌اعضای​ زیک تنها صحبت کنم.»

کلون مؤدبانه در برابر پرنسس تعظیم کرد‌چهره‌ای​ و به همراه فلیکس و لیام که‌لورا​ پشت سرش ایستاده بودند، از آنجا خارج شد.

زیک همچنان با‌ادامه​ چهره‌ای ناباورانه به‌ولی‌نعمت​ پرنسس آرینا نگاه می‌کرد.

آرینا به‌خون‌بسته​ آرامی لب‌زندانی​ به سخن گشود:

«لورا آگاممنون. ایشون رو می‌شناسید؟»

زیک از شنیدن نام مادرش از‌همچنان​ زبان پرنسس آرینا، چیزی که حتی‌سخن​ تصورش را هم نمی‌کرد، مبهوت ماند.

چه خبره؟

با پیش کشیده شدن بحث کلاس شفا دهنده، فکر‌نتونست​ می‌کرد شاید ارتباطی بین لوبرن و مادرش وجود داشته باشد،‌بعد​ اما انتظار نداشت که این‌قدر مستقیم به او اشاره شود.

پرنسس آرینا‌ماست​ به صحبت‌هایش‌پنجاه​ ادامه داد:

«لورا آگاممنون به‌بودند​ همراه سر فاب،‌همچنان​ ولی‌نعمت خاندان لوبرن ماست.»

«لورا آگاممنون ولی‌نعمت شماست؟»

«پنجاه سال پیش، سر فاب اعضای خون‌بسته‌نجات​ لوبرن رو که در کلیسا زندانی شده بودن،‌کرده​ نجات داد. البته نتونست همه رو نجات بده...»

«منظورتون اینه که لورا آگاممنون‌سال​ هم تو این نجات کمک کرده؟‌بودن​ خط زمانی‌اش با هم جور درنمیاد.»

«لورا بعد از اون ماجرا بهمون کمک کرد تا‌نگاه​ تو این معبد مستقر بشیم. اون همچنین کمکمون کرد تا‌نام​ هویت‌هامون رو تغییر بدیم تا پادشاهی مقدس نتونه تعقیبمون کنه.»

زیک از اینکه فهمید مادرش‌فاب​ تا این حد درگیر کمک‌پنجاه​ به خاندان لوبرن بوده، شگفت‌زده شد.

سپس ناگهان‌خون‌بسته​ متوجه چیز‌زندانی​ عجیبی شد.

«پرنسس، شما‌ماست​ لورا آگاممنون رو‌سال​ از نزدیک دیدید؟»

آرینا سر تکان داد.

«من و لورا‌ادامه​ دوستیِ کوتاه اما‌ولی‌نعمت​ عمیقی با هم داشتیم.»

زیک نمی‌توانست حرف‌های‌کلیسا​ پرنسس آرینا را‌بودن​ به درستی هضم کند.

ظاهر او در بهترین‌پنجاه​ حالت، هم‌سن و سال‌کلیسا​ خود زیک به نظر می‌رسید.

«ببخشید... اما‌ایستاده​ می‌تونم بپرسم‌آنجا​ چند سالتونه، پرنسس؟»

آرینا دستش را‌ادامه​ روی دهانش گذاشت‌ولی‌نعمت​ و ریز خندید.

«فقط این‌طور بگم‌کلیسا​ که من خیلی‌بودن​ از سر زیک بزرگ‌ترم.»

با در نظر گرفتن سنش در زندگی قبلی،‌کلیسا​ زیک عمر نسبتاً طولانی‌ای کرده بود، اما به نظر‌منظورتون​ می‌رسید پرنسس حتی از آن هم فراتر رفته بود.

زیک به آرامی سر تکان‌خارج​ داد و با بازگشت به موضوع‌آرامی​ اصلی، دوباره از پرنسس آرینا پرسید:

«هنوز به سؤالم جواب ندادید.‌فاب​ از کجا می‌دونستید که من‌پنجاه​ کتاب جادوی نور رو آوردم؟»

پرنسس لبخندی‌خون‌بسته​ زد و لب‌شده​ به سخن گشود:

«منجی‌ای با چشمان‌شماست​ سیاه، قدرت از دست‌رفته‌خون‌بسته​ لوبرن رو بازخواهد گرداند.»

زیک پیش از این‌آنجا​ نیز کلمات مشابهی را‌ناباورانه​ در قلعه آگاممنون شنیده بود.

«لورا آگاممنون‌صحبت‌هایش​ این پیشگویی‌داد​ رو کرده بود؟»

پرنسس آرینا سر تکان داد.

«این‌ها آخرین حرف‌هایی بودن‌پنجاه​ که لورا قبل از‌کلیسا​ رفتنش برام به جا گذاشت.»

لورا آگاممنون، با کلاس‌آنجا​ شفا دهنده و به عنوان‌نگاه​ یک ناهنجاری، قدرت پیشگویی داشت.

تازه آن زمان بود که زیک توانست‌خاندان​ بفهمد پرنسس آرینا چطور از آوردن کتاب‌کلیسا​ جادوی نور توسط او خبر داشته است.

او به‌خون‌بسته​ زیک نگاه‌زندانی​ کرد و گفت:

«لورا، مادر شما، زن زیبا و برجسته‌ای‌خون‌بسته​ بود. خوشحال بودم که شخص خردمند و‌نتونست​ پرشوری مثل او رو به عنوان دوستم داشتم.»

«می‌دونستید که‌ایستاده​ من پسر‌آنجا​ لورا آگاممنون هستم.»

«به خاطر زندگی در خفا، ما معمولاً به اخبار سراسر قاره‌سال​ توجه می‌کنیم. شنیدم کسی که طلسم قلعه آگاممنون رو شکسته، کسی‌بده​ نبوده جز یک بیدارشده‌ی اصیل از خاندان دریکر با چشمانی سیاه.»

خود زیک به دلیل مشغله‌های فراوان و جابه‌جایی‌های مدام‌نتونست​ متوجه این موضوع نشده بود، اما تمام قاره پر‌درنمیاد​ از اخبار مربوط به شوالیه نابغه، زیک دریکر بود.

زیک لبخند معذبی زد‌پنجاه​ و کتاب جادوی نور‌کلیسا​ را از موجودی‌اش بیرون آورد.

سپس به آرامی‌بودند​ کتاب جادو را‌همچنان​ به پرنسس تقدیم کرد.

«این بخش‌صحبت‌هایش​ دوم کتاب‌داد​ جادوی نوره.»

با شنیدن حرف‌های‌کلیسا​ زیک، ابروهای پرنسس‌بودن​ آرینا تکان خفیفی خورد.

«بالاخره...»

پرنسس آرینا با‌بودند​ دستانی لرزان کتاب‌همچنان​ جادو را لمس کرد.

سپس نور‌صحبت‌هایش​ از کتاب‌داد​ جادو ساطع شد.

پیامی نیز‌خون‌بسته​ در برابر چشمان‌شده​ زیک ظاهر شد.

[کتاب جادوی نور در حال بررسی نشان وارث است.]

[کد تأیید شد.]

[آغاز مراسم وراثت.]

کتاب جادوی‌ماست​ نور شروع به‌سال​ باز شدن کرد.

سپس نور از‌بودند​ تک‌تک حروف نوشته شده‌چهره‌ای​ در کتاب جادو درخشید.

زیک با چشمانی‌ادامه​ کنجکاو مراسم وراثت‌ولی‌نعمت​ را تماشا کرد.

طولی نکشید که حروف داخل کتاب درخشیدند‌نجات​ و در هوا شناور شدند، سپس شروع‌کمک​ به احاطه کردن بدن پرنسس آرینا کردند.

آن‌ها به نور‌شماست​ تبدیل شده و در‌خون‌بسته​ بدن او رسوخ کردند.

ووش!

صفحات ورق خوردند و‌داد​ تمام حروف شناور شده‌ماست​ و جذب بدن او شدند.

وقتی حروف آخرین صفحه به نور تبدیل‌نجات​ شده و در بدن پرنسس آرینا جذب‌کمک​ شدند، کتاب با صدای تلپی روی میز افتاد.

با پایان یافتن مراسم وراثت، کتاب‌اعضای​ جادوی نور برخلاف گذشته به کتابی‌نجات​ خالی و بدون هیچ نوشته‌ای تبدیل شد.

تموم شد؟

پرنسس آرینا با‌ادامه​ چشمانی بسته، نفس‌های‌ولی‌نعمت​ تند و سطحی می‌کشید.

سپس، پیامی‌خون‌بسته​ در برابر چشمان‌شده​ زیک نمایان شد.

[مأموریت اصلی با موفقیت انجام شد.]

[عنوان شوالیه نور به عنوان پاداش به دست آمد.]

[مهارت شعله مقدس (رتبه S) به عنوان پاداش به دست آمد.]

[مختصات «معبد باستانی فراموش‌شده» به عنوان پاداش به دست آمد.]

[۵۰۰ امتیاز کارما به عنوان پاداش اعطا شد.]

[امتیازات سیستم مدیر متوسط اضافی باز شد.]

[عملکرد جداسازی/تعمیر آیتم در فروشگاه باز شد.]

[عملکرد ارتقای آیتم در فروشگاه باز شد.]

[عملکرد اضافی ساخت آیتم در فروشگاه فعال شد.]

با تکمیل این‌ادامه​ مأموریت، پاداش‌های متنوعی به‌خاندان​ سوی او سرازیر شد.

زیک نام «معبد‌کلیسا​ باستانی فراموش‌شده» را در‌نجات​ میان آن‌ها بررسی کرد.

معبد باستانی؟

این نامی بود‌بودند​ که هرگز پیش‌همچنان​ از این نشنیده بود.

در همان‌صحبت‌هایش​ زمان، پنجره‌داد​ مأموریتی ظاهر شد.

—مأموریت اصلی—

[یادگار حاوی قدرت باستانی را به معبد باستانی فراموش‌شده بیاورید. (بدون محدودیت زمانی / مختصات معبد پس از به دست آوردن هر سه یادگار به طور خودکار فعال می‌شود)]

[پاداش مأموریت: ؟؟؟]

زیک با دیدن پنجره‌زندانی​ ناگهانی مأموریت اصلی، چهره‌ای‌البته​ مبهوت به خود گرفت.

این دیگه چیه؟ قدرت باستانی‌سال​ چیه و این یادگارها چی هستن؟‌بودن​ و چرا پاداش‌های مأموریت علامت سؤاله؟

این مأموریت کاملاً با‌آنجا​ تمام مأموریت‌هایی که تا به‌نگاه​ حال دیده بود، فرق داشت.

فعلاً این مأموریت رو به‌فاب​ تعویق می‌ندازم. کارهای زیادی غیر‌پنجاه​ از این برای انجام دادن دارم.

زیک تصمیم گرفت فعلاً مأموریت را‌بودن​ به تعویق بیندازد و به لیست‌منظورتون​ دسته‌بندی‌های تازه بازشده در فروشگاه نگاه کرد.

—فروشگاه—

۱. خرید/فروش آیتم

۲. جداسازی/تعمیر آیتم

۳. ارتقای آیتم

۴. ساخت آیتم

گزینه چهارم، یعنی ساخت‌داد​ آیتم اضافه شده. این‌ماست​ یعنی می‌تونم خودم آیتم بسازم؟

در حالی که زیک در حال‌بودن​ بررسی دسته‌بندی‌های فروشگاه بود، پرنسس آرینا‌منظورتون​ به آرامی چشمانش را باز کرد.

«بالاخره بخش دوم کتاب جادوی نور رو پیدا‌کلیسا​ کردیم. حالا دیگه می‌تونم به جای یه جادوگر نصفه‌ونیمه،‌منظورتون​ مثل یه جادوگر واقعی عمل کنم. ازت خیلی ممنونم.»

پوست پرنسس آرینا که از سر‌همچنان​ تا پا سفید بود، کمی برافروخته‌سخن​ شد و گونه‌هایش به رنگ صورتی درآمد.

«تکمیل موفقیت‌آمیز مراسم‌ادامه​ وارث رو بهتون‌ولی‌نعمت​ تبریک می‌گم، پرنسس.»

پرنسس آرینا‌خون‌بسته​ به زیک‌زندانی​ لبخند زد.

«همه‌ش به‌ماست​ لطف شماست،‌پنجاه​ سر زیک.»

زیک بعد از‌بودند​ کمی فکر کردن،‌همچنان​ از پرنسس آرینا پرسید:

«پرنسس، می‌خوام‌صحبت‌هایش​ درباره کلاس‌داد​ شفا دهنده بپرسم.»

«چی می‌خوای بدونی؟»

«خواهر کلون گفت اگه کلاس شفا‌اعضای​ دهنده باشی، می‌تونی بدون نیاز به‌نجات​ قدرت الهی از جادوی نور استفاده کنی.»

پرنسس آرینا سر تکان داد.

«درسته. جادوی نور بیشتر شبیه به یک توانایی خونیه که فقط‌سال​ به دودمان لوبرن اعطا شده. بقیه برای استفاده از این قدرت،‌بده​ به آرتیفکت‌هایی نیاز دارن که با جادوی نور آمیخته شده باشن.»

«در مورد آرتیفکت‌های جادویی، می‌شه با تولید هاله‌البته​ ازشون استفاده کرد. دلیلی داره که فقط جادوی نور‌جور​ به قدرت متفاوتی به اسم قدرت الهی نیاز داره؟»

پرنسس آرینا ادامه داد:

«قدرت الهی با هاله یا قدرت جادویی فرق داره.‌نگاه​ اگه بخوام توضیحش بدم... مثل این می‌مونه که قدرت‌شنیدن​ روح رو از طریق یک اراده‌ی قوی بیرون بکشی.»

زیک با شنیدن‌ادامه​ حرف‌های پرنسس به‌ولی‌نعمت​ چیزی فکر کرد.

'اگه قدرت روح‌کلیسا​ باشه... یعنی شبیه‌بودن​ به تکنیک روح-بدنـه؟'

زیک از روح کلام و مانای درون‌خون‌بسته​ دانتینش استفاده می‌کرد تا اراده‌اش را در‌نتونست​ آن‌ها بدمد و تکنیک روح-بدن را آزاد کند.

اگر جادوی نور هم به معنای احضار قدرت نهفته‌نگاه​ در یک آرتیفکت با استفاده از اراده بود، قطعاً‌شنیدن​ بیشتر از هاله یا جادو، به تکنیک روح-بدن شباهت داشت.

پرنسس آرینا به زیک گفت:

«خواهر کلون گفت که شما‌شده​ می‌تونید بدون قدرت الهی جادوی‌همه​ نور رو احضار کنید، سر زیک.»

زیک لحظه‌ای‌ماست​ فکر کرد‌پنجاه​ و جواب داد:

«بله، درسته.»

او لبخندی زد و گفت:

«شاید تاثیر لورا باشه. این احتمال‌بودن​ هم وجود داره که شما استعداد کلاس‌اینه​ شفا دهنده رو داشته باشید، سر زیک.»

خوشبختانه پرنسس‌ماست​ آرینا بیشتر از‌سال​ این کنجکاوی نکرد.

زیک سوال جدیدی پرسید:

«کلاس شفا دهنده‌ادامه​ فقط تو دودمان‌ولی‌نعمت​ لوبرن ظاهر می‌شه؟»

پرنسس آرینا سرش را‌زندانی​ کمی کج کرد و‌البته​ به آرامی به حرف آمد:

«سوابق وراثت که این‌طور می‌گن. اما با توجه به اینکه لورا هم یک شفا دهنده‌همه​ بود، فکر می‌کنم دو احتمال وجود داره. اول اینکه کلاس شفا دهنده می‌تونه تو دودمان‌هایی‌بشیم​ غیر از لوبرن هم ظاهر بشه. دوم اینکه قبیله آگاممنون شاخه‌ای از دودمان لوبرن باشه.»

زیک از‌ایستاده​ شنیدن این‌آنجا​ حرف‌ها جا خورد.

«یعنی می‌گید‌صحبت‌هایش​ آگاممنون ممکنه از‌فاب​ خون لوبرن باشه؟»

«وقتی دودمان لوبرن قدرت امپراتوری رو تو امپراتوری مقدس از دست داد، بیشترشون کشته شدن‌کرده​ یا به کلیسا برده شدن، اما ممکنه بعضی‌هاشون فرار کرده باشن. نمی‌تونیم این احتمال رو رد‌پادشاهی​ کنیم که اونا اسمشون رو تغییر دادن و به عنوان خون آگاممنون به زندگیشون ادامه دادن.»

با شنیدن حرف‌های آرینا،‌پنجاه​ زیک احساس کرد که‌کلیسا​ این موضوع کاملاً منطقی است.

شمشیرزنی طلایی آگاممنون شباهت‌های زیادی با شمشیرزنی پالادین‌ها و شمشیرزنی‌می‌کرد​ امپراتوری داشت و مهم‌تر از همه، شیء مقدس قبیله، یعنی‌مادرش​ ماسک آگاممنون، یک آرتیفکت اختصاصی برای کلاس شفا دهنده بود.

اگر اجداد آگاممنون از دودمان لوبرن بودند،‌خاندان​ سنت انتخاب یک شفا دهنده به عنوان‌کلیسا​ رهبر خاندان هم منطقی به نظر می‌رسید.

'یعنی اونا هویت خونی خودشون رو مخفی کردن‌البته​ تا از تعقیب امپراتوری مقدس در امان بمونن‌زمانی‌اش​ و اون تاریخچه به کل از بین رفته؟'

لورا آگاممنون، مادر زیک، احتمالاً در حین جستجو برای راز کلاس‌بودن​ شفا دهنده متوجه شده بود که اجداد قبیله‌اش با دودمان لوبرن ارتباط‌درنمیاد​ دارند و به همین دلیل تصمیم گرفته بود به آن‌ها کمک کند.

'نمی‌دونستم کلاس شفا دهنده‌آنجا​ که فکر می‌کردم نفرین‌شده‌ست،‌ناباورانه​ همچین رازی تو خودش داره.'

حتی استاد او در زندگی گذشته‌اش که دانش گسترده‌ای درباره‌ی اسرار‌سال​ باستانی داشت، جزئیات کلاس شفا دهنده را نمی‌دانست؛ بنابراین اطلاعاتی که‌بده​ آرینا به او داد، هم ناآشنا و هم بسیار جذاب بود.

سپس، زیک در حالی که‌شده​ به چشمان پرنسس آرینا نگاه‌همه​ می‌کرد، ناگهان چیزی به یاد آورد.

«راستی پرنسس، چرا‌شماست​ چشم‌هاتون رو با‌اعضای​ شفا درمان نکردید؟»

پرنسس آرینا‌ایستاده​ از سوال زیک‌خارج​ کمی جا خورد.

«نکنه دارید‌صحبت‌هایش​ درباره‌ی معجزه‌داد​ حرف می‌زنید؟»

زیک با دیدن‌کلیسا​ واکنش پرنسس سرش‌بودن​ را کج کرد.

«من چیزی از کلمه‌ی بزرگی مثل معجزه نمی‌دونم،‌کلیسا​ اما برام سوال شد که وقتی می‌تونستید چشم‌هاتون‌بده​ رو با شفا درمان کنید، چرا گذاشتید همین‌طور بمونن.»

پرنسس آرینا‌ایستاده​ با چهره‌ای‌آنجا​ سردرگم گفت:

«سر زیک، شفا فقط به روند بهبودی کمک می‌کنه. نمی‌تونه‌پنجاه​ چشم‌های از دست رفته رو برگردونه یا اندام‌های قطع شده رو‌همه​ دوباره پیوند بزنه. این کار به معنای واقعی کلمه یک معجزه‌ست.»

«چی؟ منظورتون چیه...؟»

زیک از‌ماست​ حرف‌های آرینا‌پنجاه​ دستپاچه شد.

او حسابش را از دست داده بود که در‌نگاه​ زندگی قبلی‌اش چند بار کره‌ی چشم‌هایش له شده، استخوان‌هایش‌شنیدن​ شکسته و اندام‌های قطع شده‌اش دوباره پیوند خورده بودند.

'پس اون شفا که‌داد​ تمام این مدت ازش‌ماست​ استفاده می‌کردم چی بود؟'

زیک در میان‌کلیسا​ سردرگمی‌اش، با احتیاط‌بودن​ از آرینا پرسید:

«پرنسس، می‌شه‌ماست​ شفا رو‌پنجاه​ بهم نشون بدید؟»

پرنسس آرینا لبخندی زد‌آنجا​ و دستش را به‌ناباورانه​ سمت زیک دراز کرد.

زیک کف دستش‌ادامه​ را روی دست‌ولی‌نعمت​ پرنسس آرینا گذاشت.

در همان لحظه،‌کلیسا​ نور گرمی از‌بودن​ دست او ساطع شد.

وووونگ!

نوری که از دست‌آنجا​ پرنسس آرینا ساطع می‌شد، به‌نگاه​ کف دست زیک نفوذ کرد.

زیک احساس‌صحبت‌هایش​ مشابهی را‌داد​ به یاد آورد.

'شبیه همون حسیه که وقتی‌شده​ از مهارت سد نور استفاده‌همه​ می‌کردم و سلامتی‌ام برمی‌گشت، داشتم.'

در واقع، با این‌پنجاه​ سطح از قدرت، درمان کامل‌زندانی​ زخم‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید.

«این همون شفاست. حتی یک کلاس شفا دهنده هم نمی‌تونه زخم‌ها رو‌سخن​ به طور کامل درمان کنه. آه، لورا کمی فرق داشت. اون می‌تونست‌نمی‌کرد​ از شفای قدرتمندی استفاده کنه تا حتی زخم‌های عمیق رو فوراً ببنده.»

با شنیدن این توضیحات، متوجه شد‌ولی‌نعمت​ که این قدرت به وضوح با‌اعضای​ شفایی که خودش استفاده می‌کرد تفاوت دارد.

او لحظه‌ای فکر‌کلیسا​ کرد و سپس‌بودن​ به پرنسس آرینا گفت:

«پرنسس، یه لحظه ببخشید.»

زیک دست پرنسس آرینا را‌خارج​ گرفت و از شفا به‌می‌کرد​ همراه باف منطقه اثر استفاده کرد.

وووونگ!

قدرت شفابخش شدیدی که‌زندانی​ از بدن زیک فوران‌البته​ می‌کرد، به او منتقل شد.

وووونگ!

زیک می‌توانست احساس کند‌آنجا​ که قدرتش روی چشمان‌ناباورانه​ پرنسس آرینا متمرکز می‌شود.

پرنسس آرینا با احساس‌داد​ هجوم ناگهانی این قدرت خارجی،‌شماست​ چهره‌ای متعجب به خود گرفت.

اما با احساس گرمای ناشی از‌بودن​ انرژی قدرتمندی که در بدنش ساکن‌منظورتون​ شده بود، به آرامی چشمانش را بست.

تسسسس!

امواج به زودی متوقف‌آنجا​ شدند و پرنسس آرینا به‌نگاه​ آرامی چشمانش را باز کرد.

برخلاف قبل، چشمان‌ادامه​ او اکنون نوری‌ولی‌نعمت​ شفاف و درخشان داشتند.

او چشمانش‌خون‌بسته​ را لمس کرد‌شده​ و اشک ریخت.

«چـ... چشم‌هام؟»

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]