---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 148: [نامشخص] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 148: [نامشخص]

0

«این دره‌ی لعنتی!»

وردی، کاردینال پادشاهی‌مشکلتون​ مقدس، دندان‌هایش را‌پلاتینی​ به هم سایید.

او به دنبال زیک دریکر وارد‌چرخاند​ دره مرگ شده بود، اما به محض‌همین​ ورود به دره، راهشان را گم کردند.

مسیرهای باریک و پرپیچ‌وخم، شن‌های خشک‌ایـ​ و دیواره‌های بی‌پایان دره، هر کسی‌چرخاند​ را که وارد می‌شد سردرگم می‌کرد.

با این فکر که باید دوباره تجدید قوا کنند، سعی کردند به‌برای​ ورودی که از آن آمده بودند برگردند، اما با از دست دادن‌جوان​ حس جهت‌یابی، حرکت رو به جلو فقط آن‌ها را به اعماق دره می‌کشاند.

«عالیجناب، لوبرن‌هایی‌حالا​ که همراهمان آوردیم‌بلوند​ رفتار عجیبی دارند.»

لوئیس، کاپیتان واحد پالادین‌های تحت فرمان‌چرخاند​ مستقیم کلیسا که برای یافتن یادگار اعزام‌همین​ شده بود، این را به کاردینال گفت.

کاردینال با چهره‌ای آزرده،‌دهان​ به دنبال لوئیس به‌عجیبه​ انتهای صف واحد رفت.

چند پسر و دختر جوان که دست، پا‌تحت​ و گردنشان با زنجیر به هم بسته شده‌گفت​ بود، از ترس به هم چسبیده بودند و می‌لرزیدند.

کاردینال موهای پسری را که از همه‌سرش​ بزرگ‌تر به نظر می‌رسید چنگ زد و‌احتیاط​ در حالی که او را تکان می‌داد، گفت:

«شما کافرهای‌عجیبه​ لعنتی، حالا‌حرف‌های​ مشکلتون چیه؟»

پسر مو بلوند پلاتینی در‌باز​ حالی که کاردینال سرش را‌حرف‌های​ تکان می‌داد، از درد ناله کرد.

سپس، دختری که پشت‌لوئیس​ سر او بود با‌تحت​ احتیاط دهان باز کرد.

«ایـ... این مکان عجیبه.»

با شنیدن حرف‌های دختر،‌حرف‌های​ کاردینال موهای پسر را رها‌نقشه‌های​ کرد و سرش را چرخاند.

«اگه می‌خواید با نقشه‌های‌دهان​ کفرآمیزتون من رو فریب‌عجیبه​ بدید، همین الان تمومش کنید.»

دختر سرش را‌دارند​ تکان داد و‌واحد​ به سمتی اشاره کرد.

«و... واقعاً عجیبه. هر‌چیه​ چی به اونجا نزدیک‌تر‌درد​ می‌شیم، قـ... قلبم بیشتر می‌تپه.»

با شنیدن حرف‌های‌شنیدن​ دختر، حالت چهره‌چرخاند​ کاردینال تغییر کرد.

او از جا‌احتیاط​ بلند شد و کاپیتان‌مکان​ لوئیس را صدا زد.

«فکر می‌کنم این کافران‌لوئیس​ جوان دارن به محل‌تحت​ یادگار واکنش نشون می‌دن.»

«با شما موافقم، عالیجناب.»

کاردینال در حالی که با انگشتری‌چرخاند​ که نگین بزرگی داشت بازی می‌کرد، لحظه‌ای‌همین​ درنگ کرد و سپس به حرف آمد:

«اون دختر رو جلو بندازید و مسیری رو که‌شنیدن​ بهش واکنش نشون می‌ده دنبال کنید. اگه ما رو‌بدید​ درست راهنمایی نکرد، اول از همه کوچک‌ترین‌ها رو بکشید.»

«اطاعت می‌شه.»

لوئیس زنجیر دختر را‌چیه​ باز کرد و او‌درد​ را به جلوی واحد آورد.

دختر در حالی که ترسش را‌چرخاند​ تحمل می‌کرد، به سمتی که آن حس‌همین​ عجیب را در آن داشت اشاره کرد.

هر بار که به دوراهی‌باز​ می‌رسیدند، دختر مسیری را نشان می‌داد‌رها​ که قلبش در آن بیشتر می‌تپید.

در کمال تعجب، برخلاف قبل که فقط‌پالادین‌های​ در این دره هزارتو مانند دور خودشان‌یادگار​ می‌چرخیدند، مسیرهای جدیدی به تدریج پدیدار شدند.

لوئیس به‌حالا​ کاردینال نزدیک‌چیه​ شد و گفت:

«به لطف درایت‌شنیدن​ عالیجناب، به نظر می‌رسد‌اگه​ راه را پیدا کرده‌ایم.»

«همه چیز تحت‌احتیاط​ هدایت خدای خورشید‌ایـ​ انجام خواهد شد.»

کاردینال با چهره‌ای راضی، دختر‌کاپیتان​ لوبرن را وادار کرد تا‌مستقیم​ سریع‌تر راه را پیدا کند.

پس از مدتی پیاده‌روی،‌چیه​ غار عظیمی در پایین‌درد​ صخره دره پدیدار شد.

پالادین‌ها نیز با دیدن‌حرف‌های​ غاری که شبیه به دهان‌نقشه‌های​ یک شیطان بود، مضطرب شدند.

کاردینال زنجیری که‌احتیاط​ دختر را مهار کرده‌مکان​ بود کشید و پرسید:

«داخل اون غاره؟»

دختر با‌حالا​ چهره‌ای وحشت‌زده‌چیه​ سر تکان داد.

کاردینال صدایش را‌شنیدن​ پایین آورد و در‌اگه​ گوش دختر زمزمه کرد:

«اگه یادگار اونجا نباشه، تمام‌باز​ اون حرامزاده‌ها و تمام خط‌حرف‌های​ خونی لوبرن رو توی کلیسا می‌سوزونم.»

دختر با شنیدن‌دارند​ حرف‌های کاردینال لرزید‌واحد​ و اشک ریخت.

«بـ... بله، همونجاست. هر‌چیه​ چی به اونجا نزدیک‌تر‌درد​ می‌شم، قـ... قلبم بیشتر می‌تپه.»

کاردینال چهره‌ای ناراضی به‌حرف‌های​ خود گرفت و سپس‌می‌خواید​ به پالادین‌ها اشاره کرد.

تمام واحد وارد غار شدند.

برای غاری در‌دارند​ وسط صحرای مرگ، سرمای‌پالادین‌های​ غیرعادی و شدیدی داشت.

بخار سفیدی‌حالا​ از دهان‌چیه​ پالادین‌ها خارج می‌شد.

کودکان لوبرن که لباس‌های‌حرف‌های​ نسبتاً نازکی به تن‌می‌خواید​ داشتند، از سرما می‌لرزیدند.

اما پالادین‌ها هیچ پتو یا کتی به کودکان‌عجیبه​ ندادند، بلکه تنها زنجیرهای سرد را می‌کشیدند و‌کفرآمیزتون​ آن‌ها را وادار می‌کردند که سریع‌تر حرکت کنند.

غار عظیم‌عجیبی​ استالاکتیتی بی‌پایان‌لوئیس​ امتداد داشت.

دختر سرما و ترس را‌بلوند​ تحمل کرد و مسیری را که‌سپس​ واکنش قلبش نشان می‌داد، دنبال کرد.

پس از ساعت‌ها‌شنیدن​ پیاده‌روی در غار،‌چرخاند​ چیزی نمایان شد.

«عالیجناب، یـ... یک در!»

در عظیمی آنجا‌دارند​ بود که تمام دیوار‌پالادین‌های​ غار را پوشانده بود.

کاردینال، لوئیس و تمام پالادین‌ها‌بلوند​ با دیدن عظمت آن در‌کرد​ غول‌پیکر، زبانشان بند آمده بود.

کاردینال که زودتر از‌حرف‌های​ بقیه به خود مسلط شده‌نقشه‌های​ بود، در را بررسی کرد.

«در فوق‌العاده‌پشت​ بزرگیه. چطور‌دهان​ باید بازش کنیم؟»

کاردینال به‌عجیبی​ جاهای مختلف‌لوئیس​ در ضربه زد.

در مانند‌حالا​ یک توده آهن‌بلوند​ یکپارچه، تکان نخورد.

سپس، لوئیس‌عجیبه​ به کاردینال‌حرف‌های​ نزدیک شد.

«آیا وقت آن نرسیده‌دهان​ که از آیتمی که‌عجیبه​ دریکر فرستاده استفاده کنیم؟»

«همم.»

کاردینال لحظه‌ای‌حالا​ به حرف‌های‌چیه​ لوئیس فکر کرد.

با وجود اینکه آن آیتم توسط آبل‌اگه​ دریکر فرستاده شده بود، اما نمی‌توانست حس ناخوشایندی‌تمومش​ را که نسبت به آن داشت انکار کند.

'اما نمی‌تونم دست خالی برگردم...'

کاردینال به لوئیس‌دارند​ اشاره کرد که‌واحد​ کارش را انجام دهد.

لوئیس به دختری‌مشکلتون​ که تا اینجا راهنمایی‌شان‌سرش​ کرده بود نزدیک شد.

او بازوی دختر را‌حرف‌های​ گرفت و او را‌می‌خواید​ به جلوی در کشاند.

«چـ... چرا‌پشت​ این کار‌دهان​ رو می‌کنید، آقا؟»

لوئیس ویالی را از‌لوئیس​ جیبش بیرون آورد و‌تحت​ به سمت دختر گرفت.

«اینو بنوش.»

«ایـ... این چیه...؟»

«اگه به این حرف‌های بی‌فایده‌باز​ ادامه بدی، دست اون بچه‌ای که‌رها​ از همه کوچک‌تره رو قطع می‌کنم.»

دختر که وحشت کرده‌لوئیس​ بود، ویال را از لوئیس‌فرمان​ گرفت و آن را نوشید.

پس از نوشیدن آن مایع ناشناخته،‌پلاتینی​ دختر احساس کرد که قلبش به‌دختری​ تدریج در حال داغ شدن است.

سپس، لوئیس دست دختر‌حرف‌های​ را گرفت و مچ‌می‌خواید​ دستش را با خنجری برید.

خون مانند یک‌احتیاط​ فواره از مچ‌ایـ​ دست دختر فوران کرد.

«آآآآه!»

کودکان لوبرن که پشت سر‌بلوند​ او بودند جیغ کشیدند و‌کرد​ سعی کردند به سمت دختر بدوند.

اما کودکان که‌شنیدن​ با زنجیر بسته شده‌اگه​ بودند، نتوانستند حرکت کنند.

دختر با نگاهی خالی‌دهان​ به خونی که از مچ‌شنیدن​ دستش جاری بود خیره شد.

او در شوک بسیار عمیقی فرو‌واحد​ رفته بود و نمی‌توانست به درستی درک‌یافتن​ کند که چه اتفاقی برایش افتاده است.

لوئیس خون‌حالا​ دختر را به‌بلوند​ سمت در پاشید.

کاردینال با اضطراب تماشا می‌کرد.

با وجود پاشیده‌احتیاط​ شدن خون دختر،‌ایـ​ در هیچ تکانی نخورد.

لوئیس با نگاهی سرد، دختر خون‌آلود‌واحد​ را روی زمین رها کرد و با‌یافتن​ خنجری به سمت دیگر کودکان لوبرن رفت.

درست زمانی که لوئیس می‌خواست‌بلوند​ ویال دیگری از جیبش بیرون‌کرد​ بیاورد و به بزرگ‌ترین پسر بخوراند،

غرررش!

درِ محکم بسته‌احتیاط​ شده، به آرامی شروع‌مکان​ به باز شدن کرد.

کاردینال با دیدن‌دارند​ این صحنه، دستانش‌واحد​ را بالا برد.

«تحت عنایت‌حالا​ خدای خورشید، نور‌بلوند​ بر ما می‌تابد!»

بوم!

در با‌پشت​ صدای بلندی‌دهان​ کاملاً باز شد.

کاردینال بر‌عجیبی​ سر پالادین‌ها‌لوئیس​ فریاد زد:

«زود باشید! بیایید قبل از‌بلوند​ اینکه بقیه برسند، عتیقه را‌کرد​ پیدا کنیم و از اینجا برویم!»

پالادین‌ها اعضای خط خونی‌حرف‌های​ لوبرن را به دنبال خود‌نقشه‌های​ کشیدند و وارد در شدند.

لوئیس قبل از ورود به‌باز​ در، به دنبال دختری گشت‌حرف‌های​ که مچ دستش را بریده بود.

اما دختری که‌دارند​ باید در حال مرگ‌پالادین‌های​ می‌بود، هیچ‌کجا پیدا نشد.

«کجا رفت؟»

در حالی‌عجیبه​ که لوئیس‌حرف‌های​ در فکر بود...

غرش!

همین که یکی از پالادین‌ها‌کاپیتان​ خواست قدم به داخل در‌مستقیم​ بگذارد، صدای عجیبی طنین‌انداز شد.

«چی؟!»

دو مجسمه جنگجوی غول‌پیکر که‌رها​ کنار دیوارِ داخل در ایستاده‌کفرآمیزتون​ بودند، ناگهان شروع به حرکت کردند.

بوم! بوم! بوم!

پالادین‌ها با دیدن مجسمه‌های جنگجویی که‌واحد​ از در بیرون می‌آمدند، سپرهایشان را‌برای​ بالا آوردند و شمشیرهایشان را کشیدند.

«آ-آن‌ها دیگر چه هستند...؟!»

با وجود اینکه قبلاً با گولم‌هایی که‌اگه​ توسط جادوگران احضار می‌شدند روبه‌رو شده بودند،‌الان​ این مجسمه‌های جنگجوی غول‌پیکر حس متفاوتی داشتند.

انسان‌ها وقتی با وجودی ناشناخته‌باز​ و غیرقابل درک مواجه می‌شوند،‌حرف‌های​ به‌طور غریزی احساس ترس می‌کنند.

مجسمه‌های جنگجو که مانند انسان‌ها کاملاً‌واحد​ طبیعی حرکت می‌کردند، دقیقاً همان موجودات ناشناخته‌ای‌یافتن​ بودند که ترس را به جانشان می‌انداختند.

آن‌ها برای غلبه‌مشکلتون​ بر ترسشان، دعای‌پلاتینی​ پروردگار را زمزمه کردند.

بوم!

اما در همان لحظه، مجسمه‌های جنگجو که بیش‌عجیبه​ از ۴ متر ارتفاع داشتند، سلاح‌هایشان را به‌کفرآمیزتون​ سمت پالادین‌ها نشانه رفتند و آن‌ها را تهدید کردند.

کاردینال بر‌عجیبی​ سر پالادین‌ها‌لوئیس​ فریاد زد:

«آن‌ها هیولاهای کفرآمیزند!‌مشکلتون​ به نام خدای‌پلاتینی​ خورشید، فوراً مجازاتشان کنید!»

هم‌زمان، کاردینال‌عجیبه​ وردی از کلیسای‌رها​ خورشید را خواند.

حلقه‌های جادوییِ حک‌شده‌احتیاط​ روی ردایش شروع‌ایـ​ به درخشش کردند.

ووش!

دو گلوله آتشین غول‌پیکر‌چیه​ ظاهر شدند، گویی دو‌درد​ خورشید طلوع کرده باشند.

کاردینال گلوله‌های آتشین‌شنیدن​ را به سمت‌چرخاند​ مجسمه‌ها پرتاب کرد.

بوم!

دو گلوله آتشین غول‌پیکر‌لوئیس​ هر کدام به بدن‌تحت​ یکی از مجسمه‌ها برخورد کردند.

لوئیس با استفاده از‌چیه​ این فرصت، فرمان حمله‌درد​ را به پالادین‌ها صادر کرد:

«به آن‌عجیبه​ هیولاهای کافر‌حرف‌های​ حمله کنید!»

پالادین‌ها با سپرهای برافراشته، به‌باز​ دو گروه تقسیم شدند و‌حرف‌های​ به سمت مجسمه‌ها یورش بردند.

یورش پالادین‌ها، در حالی که‌کاپیتان​ بدن‌هایشان در هاله پوشیده شده‌مستقیم​ بود، قدرت مخرب وحشتناکی داشت.

آن‌ها با دیوارِ سپریِ خود،‌بلوند​ ضربه محکمی به مجسمه‌های جنگجوی‌کرد​ غرق در آتش وارد کردند.

بوم!

در همان لحظه بود که...

شعله‌هایی که مجسمه‌ها‌دارند​ را در بر‌واحد​ گرفته بود، ناپدید شدند.

با کمال تعجب، مجسمه‌ها از‌بلوند​ جادوی کاردینال کاملاً در امان‌کرد​ مانده و هیچ آسیبی ندیده بودند.

کاردینال با‌عجیبه​ دستپاچگی قدمی‌حرف‌های​ به عقب برداشت.

«چـ-چطور چنین چیزی ممکن است؟»

بوم!

مجسمه‌ها با در‌مشکلتون​ دست داشتن سپرها و‌سرش​ سلاح‌هایشان، دوباره گارد گرفتند.

سپس، با دیوار‌شنیدن​ سپری خود مستقیماً به‌اگه​ سمت پالادین‌ها یورش بردند.

سپرهای مجسمه‌ها‌پشت​ با دیوار سپری‌باز​ پالادین‌ها برخورد کرد.

گرومب!

با غرش‌حالا​ بلندی، دیوار سپری‌بلوند​ پالادین‌ها فرو ریخت.

«آخ!»

چهره کاردینال و‌احتیاط​ لوئیس با دیدن این‌مکان​ صحنه در هم رفت.

لوئیس بر‌عجیبی​ سر پالادین‌ها‌لوئیس​ فریاد زد:

«دوباره دیوار را تشکیل دهید! حرکات مجسمه‌ها‌سرش​ را مسدود کنید و از پشت حمله کنید!‌دهان​ اگر آن‌ها گولم باشند، حتماً یک هسته دارند!»

با حرف‌های لوئیس، پالادین‌ها‌حرف‌های​ دوباره موضع گرفتند و‌می‌خواید​ سپرهایشان را بالا آوردند.

هم‌زمان، یکی از مجسمه‌ها‌دهان​ تبر غول‌پیکری را به‌عجیبه​ سمت پالادین‌ها تاب داد.

ووش!

تبری که با صدای شکافتن هوا‌پلاتینی​ به پرواز درآمده بود، یکی از پالادین‌های‌پشت​ سپر به دست را به پرواز درآورد.

«آآآآه!»

اگرچه او به دلیل تقویت بدنش با‌مکان​ هاله کشته نشد، اما آرایش سپری پالادین‌ها‌می‌خواید​ با همان یک ضربه از هم پاشید.

«لعنتی! مقاومت کنید!‌دارند​ شما اصلاً شوالیه‌های‌واحد​ خدای خورشید هستید؟!»

لوئیس غرش کرد، شمشیرش را‌بلوند​ کشید و یک تیغه هاله‌کرد​ به سمت مجسمه رها کرد.

لوئیس، که کاندیدای قدرتمندی برای تبدیل‌چرخاند​ شدن به آرچ پالادین بود، شوالیه‌ای بی‌نظیر‌همین​ با مهارت‌های یک شوالیه قرمز محسوب می‌شد.

او به هوا پرید و‌باز​ شمشیرش را با قدرت بر‌حرف‌های​ سر مجسمه جنگجو فرود آورد.

جرینگ!

مجسمه جنگجو تیغه‌مشکلتون​ هاله لوئیس را‌پلاتینی​ با سپرش دفع کرد.

ترک!

در اثر تیغه هاله‌دهان​ لوئیس، ترک‌هایی روی سپر‌عجیبه​ مجسمه جنگجو پدیدار شد.

لوئیس عقب‌عجیبی​ کشید و‌لوئیس​ نفس تازه‌ای گرفت.

«تیغه‌های هاله جواب می‌ده.»

لوئیس بر‌عجیبه​ سر پالادین‌ها‌حرف‌های​ فریاد زد:

«پالادین‌های در سطح شوالیه‌دهان​ آبی، جلو بیایید و تیغه‌های‌شنیدن​ هاله خود را رها کنید!»

به‌زودی، تیغه‌های هاله‌دارند​ از شمشیرهای پالادین‌های سطح‌پالادین‌های​ شوالیه آبی فوران کرد.

آن‌ها حملات مجسمه را با‌بلوند​ دیوار سپری مستحکم خود دفع کردند‌سپس​ و با تیغه‌های هاله ضدحمله زدند.

ترک!

اگرچه تیغه‌های هاله مؤثر بودند،‌باز​ اما وارد کردن ضربه‌ای مهلک برای‌رها​ سرنگون کردن مجسمه‌ها کار آسانی نبود.

مجسمه‌ها نیز گارد خود را تغییر‌واحد​ دادند؛ سپرهایشان را بالا گرفتند و شانه‌به‌شانه‌یافتن​ هم ایستادند و روی دفاع تمرکز کردند.

با رفتن مجسمه‌ها به حالت دفاعیِ‌پلاتینی​ مطلق، حتی با حملات تیغه هاله‌دختری​ هم ایجاد یک روزنه کار راحتی نبود.

کاردینال با‌عجیبه​ دیدن این‌حرف‌های​ وضعیت فریاد زد:

«لعنت به این شانس!‌دهان​ دارید چه کار می‌کنید! زودتر‌شنیدن​ آن هیولاها را شکست دهید!»

او به شدت مضطرب شده بود، چرا که‌تحت​ توسط گولم‌های ناشناس متوقف شده بودند و حتی‌گفت​ قبل از پیدا کردن عتیقه هم نمی‌توانستند پیشروی کنند.

اما در همان لحظه، لوئیس‌بلوند​ متوجه چیز عجیبی شد و با‌سپس​ چهره‌ای دستپاچه به کاردینال نگاه کرد.

«عـ-عالیجناب. مـ-من لوبرن‌ها را نمی‌بینم!»

بچه‌های لوبرن که آن‌ها‌دهان​ را با زنجیر بسته‌عجیبه​ بودند، ناپدید شده بودند.

کاردینال جا خورد‌دارند​ و به پشت‌واحد​ سرش نگاه کرد.

سپس، بر‌حالا​ سر پالادین‌ها‌چیه​ فریاد کشید:

«لعنتی‌ها! دارید چه‌شنیدن​ غلطی می‌کنید! فوراً‌چرخاند​ لوبرن‌ها را پیدا کنید!»

با فریاد کاردینال، برخی از‌باز​ پالادین‌ها که دیوار فشرده‌ای تشکیل داده‌رها​ بودند، از دیوار سپری جدا شدند.

بوم!

همین که آرایش پالادین‌ها به هم ریخت، یکی از‌ناله​ مجسمه‌های جنگجو از فرصت استفاده کرد و نیزه‌اش را‌مکان​ به سمت لوئیس، قوی‌ترین فرد در میان آن‌ها، تاب داد.

جرینگ!

«هاااات!»

لوئیس به هوا پرید‌لوئیس​ و به سختی توانست‌تحت​ نیزه پرتاب‌شده را منحرف کند.

مجسمه‌های جنگجو در کنار در‌بلوند​ نگهبانی می‌دادند، گویی اجازه نمی‌دادند‌کرد​ حتی یک نفر وارد شود.

کاردینال دندان‌هایش را‌شنیدن​ به هم سایید‌چرخاند​ و فریاد زد:

«لعنتی! خدای خورشید نظاره‌گر‌دهان​ است! فوراً آن هیولاهای‌عجیبه​ کافر را شکست دهید!»

لوئیس با شنیدن صدای آزاردهنده کاردینال، برای‌پالادین‌های​ لحظه‌ای میل به کشتن او را در‌یادگار​ خود احساس کرد، اما جلوی خودش را گرفت.

«فقط اگه‌حالا​ بتونم یه‌چیه​ آرچ پالادین بشم...»

کاردینال یک رابط سیاسی بود که می‌توانست به او‌نقشه‌های​ کمک کند تا به مقام آرچ پالادین برسد، بنابراین‌سمتی​ او باید به هر قیمتی در این مأموریت موفق می‌شد.

لوئیس با صدایی‌احتیاط​ حریصانه بر سر‌ایـ​ پالادین‌ها فریاد زد:

«آرایش را دوباره‌دارند​ تشکیل دهید! ما‌واحد​ خط را می‌شکنیم!»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max