چپتر 145: بدون عنوان
0زیک بلافاصلهترک بوریس راسبزپوش بیدار کرد.
«دشمنه؟»
«آره.»
زیک و بوریس مخفیانه از غاربینظمی خارج شدند و به سمتی حرکت کردندنقشه که سربازان دندان اژدها علامت داده بودند.
آنها باترک احتیاط ازسبزپوش دره بالا رفتند.
پس از مدتی حرکت،۳۰۰ زیک به بوریس علامتهمراه داد تا متوقف شود.
سپس بامانند «چشمان اژدها» بهشبیه جلو نگاه کرد.
سایههایی درحرکاتشان میدان دیدشبدون پدیدار شدند.
با طلوع کمنوردنبال خورشید، میتوانست غریبههادرست را به وضوح ببیند.
زیک لباسهایمیرسید عجیب و غریبشانسال را بررسی کرد.
کتهای سبز.
هر پنج نفر کتهای سبز تیرهای به تن داشتند کهعمق به نظر میرسید متعلق به ۳۰۰ سال پیش باشد، همراهوجود با کلاههای سهگوش سبزی که سربازان قدیمی بر سر میگذاشتند.
زیک آنچه را که دررفت طول بازجویی از جادوگر قبیلهشبیه عقرب شنیده بود، به یاد آورد.
میگفتن اونایی کهمتعلق از ابیس اعزام میشنباشد همیشه لباس سبز میپوشن.
حتی از دورلباسهایشان هم میتوانست هاله غیرعادیهیچ آنها را حس کند.
زیک به بوریس گفت:
«بوریس، همینجا بمون و اگه دیدی اوضاع به نفعمحرکاتشان نیست، بمبهای جادویی که کار گذاشتم رو منفجر کن.مرگ اگه افراد پادشاهی مقدس رو هم دیدی، منور بزن.»
«فهمیدم، رئیس.»
زیک، بوریس رالباسهایشان ترک کرد و بههیچ دنبال افراد سبزپوش رفت.
درست مانندحرکاتشان لباسهایشان، حرکاتشان همهیچ شبیه سربازان بود.
آنها بدون هیچ بینظمی ورفت در آرایش نظامی حرکت میکردندشبیه و به عمق دره مرگ میرفتند.
زیک نقشه را بررسی کردسال و دید که مکان مناسبی برایسبزی کمین در داخل دره وجود دارد.
او بلافاصله عقبنشینیلباسهایشان کرد و بهبدون سرعت وارد دره شد.
زیک که از طریق نقشه به زمینهای اطرافنظامی مسلط شده بود، قصد داشت آنها را بهمناسبی مکانی بکشاند که برای مبارزه به نفعش باشد.
زیک وارد درهای شد کهرفت از قبل بررسی کرده بود وبدون موقعیت بالاتری را به دست آورد.
سپس، سربازانمیرسید دندان اژدها۳۰۰ را احضار کرد.
«همه سر پستهاشون.»
بیست سرباز دندان اژدها در سراسر درهآرایش پخش شدند، هر کدام در موقعیت خوددید قرار گرفتند و کمانهایشان را نشانه رفتند.
زیک ازترک قبل هرسیون خودرفت را مجهز کرد.
او باید کاملاًمتعلق آماده میبود، زیرا نمیدانستباشد سبزپوشان چه تواناییهایی دارند.
او یکی از سربازان دندانشبیه اژدها را فرستاد تا سبزپوشان رامیکردند طعمه کند و به آنجا بکشاند.
سوووش!
سرباز دندان اژدها از رویرفت بلندی تیری پرتاب کرد تاشبیه توجه آنها را جلب کند.
دانگ!
سبزپوشان تمام تیرهایلباسهایشان سرباز دندان اژدها راهیچ با سپرهایشان دفع کردند.
آنها موقعیت سرباز دندانبدون اژدها را شناسایی کرده ومیکردند شروع به تعقیب او کردند.
زیک از طریق دیدسبزپوش سرباز دندان اژدها، حرکاتلباسهایشان آنها را زیر نظر گرفت.
سبزپوشان بهمیرسید سرعت در حالسال نزدیک شدن بودند.
اما در کمال تعجب، آنها بهبدون جای استفاده از جادو، با دویدنعمق سرباز دندان اژدها را تعقیب میکردند.
مگه اینا جادوگر نیستن؟
این با جادوگران ابیسسبزپوش که تا به حاللباسهایشان دیده بود تفاوت داشت.
طولی نکشید که سبزپوشان واردسال درهای شدند که زیک آنهاسهگوش را به آنجا کشانده بود.
این زمین برای جادوگران نامطلوب بود؛ ازهیچ هر طرف با صخرهها احاطه شده ومیرفتند فضای خالی در وسط آن قرار داشت.
زیک پشت صخرهایشبیه پنهان شد و چهرههایآرایش سبزپوش را بررسی کرد.
اینقدر با اعتماددنبال به نفس ازدرست جلو وارد میشن؟
اگر زیک بود، نیمی از آنها را جداهمراه میکرد تا از پشت دره دور بزنند، امابازجویی این افراد با جسارت تمام به جلو قدم برمیداشتند.
رفتارشان بیشترمانند شبیه شوالیههاحرکاتشان بود تا جادوگران.
سپس، سبزپوشان دستان خودبدون را دراز کردند ونظامی چیزی از آنها خلق کردند.
اون دیگه چیه؟
شمشیرهای چوبیمیرسید از دستانشان۳۰۰ جوانه زد.
سپس، یکی از آنها سرششبیه را چرخاند و دقیقاً بهنظامی جایی که زیک بود نگاه کرد.
یعنی عمداً افتادن تو تله؟
در حالی که زیک بهرفت این موضوع فکر میکرد، فردی کهبدون در وسط بود به جلو آمد.
«زیک دریکر، من خدمتگزار۳۰۰ وفادار "آرمان سبز زلال"همراه و یک جنگجوی سبز هستم.»
در کمال تعجب، آنهاحرکاتشان آشکارا نام شیطانی رابینظمی که میپرستیدند فاش کردند.
اینا دارنحرکاتشان چیکار میکنن؟بدون خیلی عجیبه.
او روترک به زیکسبزپوش فریاد زد:
«شنیدهام که دریکر شوالیه شوالیههاست.سال به عنوان یک جنگجوی سبز، ازسبزی تو درخواست یک دوئل شرافتمندانه دارم.»
این پیشنهادی کاملاً غیرمنتظره بود.
زیک از طریقشبیه سربازان دندان اژدها محیطآرایش اطراف را بررسی کرد.
او مشکوک بوددنبال که شاید تلهایدرست در کار باشد.
با این حال، حتی پس از بررسیباشد با دید سربازان دندان اژدها و چشمانآنچه اژدها، هیچ نشانهای از تله وجود نداشت.
اگه تلهمانند نیست، پس واقعاًشبیه میخوان رودررو بجنگن.
این تضاد آشکاری بابدون جادوگران ابیس داشت کهنظامی تا به حال دیده بود.
زیک به آرامی بلندسبزپوش شد و رو بهلباسهایشان جنگجویان سبز فریاد زد:
«جنگجویان سبز! مایلم پیشنهاد شرافتمندانه شما را بپذیرم. با این حال، خدمتگزاران "پیامآورمیگذاشتند خون و جنون" و "ارباب پایینترین اعماق" که با آنها روبهرو شدهام، هرگز رویاعزام شرافتمندانهای به من نشان ندادهاند. آیا میتوانید قسم بخورید که با آنها متفاوت هستید؟»
زیک با تقلید ازحرکاتشان لحن صحبت قدیمی آنها،بینظمی این سوال را مطرح کرد.
رهبر جنگجویانحرکاتشان سبز سر تکانهیچ داد و گفت:
«همانطور که گفتی، آن خدمتگزاران بویی از شرافت نبردهاند.حرکاتشان با این حال، ما جنگجویان سبز متفاوتیم. قسم میخورم کهمیرفتند به عنوان جنگجویانی شرافتمند با این دوئل روبهرو خواهیم شد.»
زیک پوزخند زد.
همانطور که انتظار داشت،حرکاتشان آنها بیشتر به شوالیهها یاآرایش جنگجویان نزدیک بودند تا جادوگران.
خوبه. از پسشبیه این تیپ آدمای کلهشقآرایش برآمدن از همه راحتتره.
زیک در تلاشدنبال بود تا زیردستاندرست شیطان را فریب دهد.
او ازمیرسید بالای دره۳۰۰ به پایین پرید.
از نزدیک،مانند جنگجویان سبزحرکاتشان ظاهر عجیبی داشتند.
نه تنها شمشیرهایی در دست داشتند که شبیه شاخههای درختعمق با پوستههای چسبیده به آن بود، بلکه روی صورتشان نیز پوستدارد درخت وجود داشت که باعث میشد به نظر برسد ماسک زدهاند.
زیک به آنها گفت:
«جنگجویان سبز،میرسید هدف از۳۰۰ این دوئل چیست؟»
یکی از جنگجویانلباسهایشان پشت سر رهبربدون به حرف آمد.
«اگر شکست خوردی، مکانبدون یادگار را به مانظامی بگو و شرافتمندانه بمیر.»
«و اگر من برنده شوم؟»
«آنچه رامیرسید که آرزو داریسال به تو میبخشیم.»
«آنچه آرزو دارم...»
زیک بهحرکاتشان آرامی شمشیرشبدون را بالا آورد.
جنگجویان سبز نیزدنبال شمشیرهای خود را بهمانند سمت زیک نشانه رفتند.
زیک بامیرسید دیدن این۳۰۰ صحنه گفت:
«مگر نگفتید این یک دوئل شرافتمندانهبدون است؟ پنج جنگجو در برابر یکعمق شوالیه چندان شرافتمندانه به نظر نمیرسد.»
ناگهان، جنگجویان سبز یکصدا گفتند:
«ما جداترک هستیم، اماسبزپوش یکی هستیم.»
زیک در دل خندید.
با وجود اینکه ازحرکاتشان شرافت دم میزدند، اما هنوزآرایش هم زیردستان یک شیطان بودند.
این اشتباه بود که فکرهیچ میکرد آنها شرافت یک شوالیهعمق معمولی را حفظ خواهند کرد.
پنج جنگجوی سبز، گوییسبزپوش حرف دیگری برای گفتن نداشتند،حرکاتشان به سمت زیک یورش بردند.
سوووش!
حرکات آنهامانند هیچ تفاوتی باشبیه شوالیههای آبی نداشت.
در حالی که جنگجویان سبزپوشهیچ هجوم میآوردند، شمشیرهای چوبی درعمق دستشان به سمت جلو امتداد یافت.
وووش! وووش! وووش!
پنج نیزه چوبیمتعلق بلند به سمتپیش زیک کشیده شد.
زیک بامانند باهاموت نیزههای چوبیشبیه را دفع کرد.
تق!
با قدرت باهاموت، او نه تنها نیزهها را منحرف کرد،شبیه بلکه آنها را در هم شکست، اما چهره زیک درنقشه هم رفت. آن حس سنگینی، اصلاً شبیه بریدن چوب معمولی نبود.
'انگار داشتممیرسید یه تیکه۳۰۰ آهن رو میبریدم.'
قطع شدنمانند نیزههای چوبیحرکاتشان اصلاً اهمیتی نداشت.
جنگجویان سبزپوشحرکاتشان با دست دیگرشانهیچ سلاحهای جدیدی ساختند.
یکی تبری ساخت وسبزپوش دیگری سلاحی شبیه بهلباسهایشان یک شمشیر خمیده ایجاد کرد.
سپس، انگار که یک۳۰۰ بدن واحد باشند، همزمانهمراه به سمت زیک یورش بردند.
وووش! وووش!
زیک خودش را به سمتی پرت کردآرایش تا از نیزهها، شمشیرها و تبرهایی کهدید از هر طرف به سمتش میباریدند، جاخالی بدهد.
بوم!
یکی از نیزههای چوبی۳۰۰ که نتوانست دفع کند،همراه به بدنش برخورد کرد.
با این حال، هرسیون در برابر نیزه چوبیبینظمی مقاومت کرد و سپرش فعال شد، و بادید نیروی پسزنی، جنگجو را به عقب پرتاب کرد.
«آه!»
جنگجویی که به عقب پرتابرفت شده بود تعادلش را به دستبدون آورد و نیزه چوبی دیگری ساخت.
در حالی که جنگجوی جلویی نیزهاش را تابهمراه میداد، جنگجوی تبر به دست به پشت زیکبازجویی رفت و نقطه کور او را هدف گرفت.
انگار که میتوانستند ذهن یکدیگر رابدون بخوانند، حملاتشان به طور یکپارچه جریانعمق داشت و بیامان بر سر زیک میبارید.
دانگ!
زیک شمشیرش را تاب داد،رفت نیزه و تبر را همزمانشبیه دفع کرد و عقبنشینی کرد.
اما درست در همان نقطه،سال جنگجوی دیگری با یک شمشیرسهگوش چوبی خاردار منتظر عقبنشینی زیک بود.
سواش!
در حین جاخالی دادن، خارهایهیچ روی شمشیر چوبی گونهاش راعمق که توسط کلاهخود محافظت نمیشد، خراشید.
[سم کشنده تاکهای خاردار که در دنیای شیاطین میرویند، شناسایی شد.]
[ویژگی «مصونیت در برابر تمام سموم» اثر سم را خنثی کرد.]
ویژگی «مصونیت در برابر تمام سموم» کهدید پس از بلعیدن هیدرا به دست آورده بود،عقبنشینی حتی سم دنیای شیاطین را هم بیاثر میکرد.
'حریفای سرسختیان.'
زیک از حملات جاخالیدنبال داد و حرکات جنگجویانمانند سبزپوش را تحلیل کرد.
جنگجویان سبزپوش مانند یک تنمنفجر جمع شدند و سلاحهایشان رابزن به سمت زیک نشانه گرفتند.
اینکه پنج نفر بتوانند دقیقاًمیرفتند مثل یک بدن واحد حرکت کنند،کمین نیازمند تمرینات طاقتفرسا و وحشتناکی بود.
حمله با یک آرایش تیمیبزن هماهنگ، خیلی سختتر از چیزیسبزپوش بود که به نظر میرسید.
به همین خاطر، زیک ازسبزپوش این سطح هماهنگی آنها شگفتزده شدهشبیه بود. او از جنگجویان سبزپوش پرسید:
«هی، چطورجادویی میتونید اینطوریگذاشتم حرکت کنید؟»
در زندگی قبلیاش، زمانی که زیک در شمال بود،مناسبی سعی کرده بود در حین آموزش مزدوران نسبتاً ضعیف شمالی،زمینهای از این آرایش تیمی برای مبارزه با شوالیهها استفاده کند.
نتیجه فقطپادشاهی تا حدودیمنور موفقیتآمیز بود.
آرایش تیمی به تنهاییدنبال برای اینکه مزدوران بتوانند درلباسهایشان برابر شوالیهها بایستند، کافی نبود.
با این حال، تمرین اینمنفجر آرایش تیمی به افزایش شانسبزن زندهماندن آنها کمک زیادی کرده بود.
اما حالا، حرکاتی که این جنگجویان سبزپوش بهمکان نمایش میگذاشتند، دقیقاً همان فرم ایدهآلی از آرایشسرعت تیمی بود که زیک همیشه در ذهن داشت.
جنگجویان سبزپوش به صدا درآمدند.
«ما بسیاریم،»
«و درجادویی عین حالگذاشتم یکی هستیم.»
«با قدرتمیکردند عظیم 'آرمانمرگ سبز زلال'،»
«ما ازپادشاهی محدودیتهای انسانیمنور فراتر رفتهایم.»
«از قدرت ارباب ما بترس.»
آنها طوری صحبتکار میکردند که انگارافراد یک نفر بودند.
زیک تازه متوجه شد کهمیرفتند این آرایش تیمی بینقص، دربرای واقع همان قدرت زیردستان است.
'پس اونا میتونن از قدرت قومفهمیدم شیطانی به این شکل استفاده کنن،درست نه فقط از طریق جادوی سیاه.'
اگر میشد از قدرت قوم شیطانی بهدرست این شکل استفاده کرد، یعنی شوالیهها همبینظمی میتوانستند چنین قدرت نامقدسی را دریافت کنند.
زیک به یاد کینگذاشتم افتاد؛ کسی که پیشترمقدس او را بلعیده بود.
'یعنی کین همعمق با یکی از قومدید شیطانی قرارداد بسته بود؟'
اگر واقعاً میشد با قدرت قوم شیطانیرئیس قویتر شد، قطعاً مقاومت در برابر اینلباسهایشان وسوسه برای خیلی از شوالیهها سخت میشد.
زیک باهاموت راترک محکم گرفت و بهدرست جنگجویان سبزپوش خیره شد.
'اگه اینا رو بگیرم،گذاشتم فکر کنم بتونم چیزایمقدس بیشتری درباره هویت ابیس بفهمم.'
به محض اینکه اینمرگ فکر از ذهنش گذشت،مکان زیک به جلو یورش برد.
سواش!
حتی با یک آرایش تیمیسبزپوش بینقص هم نمیشد اختلاف قدرت مطلقشبیه را به طور کامل جبران کرد.
هر کدام از آنها قدرت یک شوالیه آبی رامنور داشتند، بنابراین با در نظر گرفتن قدرت آرایش تیمیشان،مانند میتوانستند به راحتی یک شوالیه قرمز را از پا درآورند.
اما زیکمیکردند یک شوالیهمرگ قرمز معمولی نبود.
«اراده قدرت.»
زیک در حالی که تمام بدنش، حتیدرست کلاهخودش، با زره هرسیون پوشیده شده بود،بینظمی با جسارت تمام به جلو هجوم برد.
دانگ!
زره هرسیون که با «ارادهمیرفتند قدرت» عجین شده بود، تمامبرای سلاحهای جنگجویان سبزپوش را دفع کرد.
جنگجویان سبزپوش وقتیمقدس دیدند حملاتشان بیاثرفهمیدم است، دستپاچه شدند.
زیک اینرئیس فرصت رادنبال از دست نداد.
زیک که حالا تا حدودی جریان آرایشپادشاهی تیمی آنها را درک کرده بود، مبارزهدنبال جدی خود را با جنگجویان سبزپوش آغاز کرد.
وووش!
با تاب خوردن قوسدار باهاموت درفهمیدم دستان زیک، تعادل جنگجویان سبزپوش بردرست اثر فشار باد به هم خورد.
زیک مهارت «سد» رادنبال فعال کرد تا وزنمانند بیشتری به شمشیرش اضافه کند.
گورومب!
زیک شمشیرش راعمق به سمت جنگجوینقشه جلویی فرود آورد.
ترق!
سلاح چوبی خرد شد.
«کهو!»
نه تنها سلاح نابود شد،میرفتند بلکه جنگجو نیز با ضربهبرای شمشیر به عقب رانده شد.
«هاااا!»
با هر بار تاب دادن شمشیر، وزندرست «سد» بیشتر میشد. از این رو، زیک متوقفآرایش نشد و ضربه شمشیر قدرتمندتری را فرود آورد.
بام!
تبر جنگجویی که این ضربهمیرفتند سنگینتر را مستقیماً دریافت کردهبرای بود نیز در هم شکست.
گورومب!
یکی از جنگجویان با شدتسبزپوش به هوا پرتاب شد وحرکاتشان محکم به دیواره دره برخورد کرد.
وقتی جنگجویان سبزپوش زیر فشارمنفجر حملات زیک به عقب راندهبزن شدند، حالت چشمانشان تغییر کرد.
برخلاف قبل که آراممرگ و خونسرد بودند، حالا نورهایمناسبی سبزی در چشمانشان سوسو میزد.
«ما بسیاریم،»
«و همچنین یکی هستیم.»
آنها مانند فرقهگرایان متعصب وردهاییمنفجر را زیر لب زمزمه کردند وفهمیدم همزمان به سمت زیک هجوم آوردند.
«بیاین.»
زیک شکل باهاموت رامنور تغییر داد و طولترک تیغه را افزایش داد.
سواش!
زیک که منتظر فرصت مناسب بود، باهاموتپادشاهی را به صورت افقی تاب داد و طولسبزپوش آن را به بیش از سه متر رساند.
وووش!
با بلندتر شدنمقدس تیغه، قدرت نهفته دررئیس آن نیز افزایش یافت.
بام!
جنگجویانی که ضربه باهاموتگذاشتم به آنها اصابت کرد، همگیمنور به دیواره دره کوبیده شدند.
زیک در حالی که بهمیرفتند بدنهای فرو رفتهی آنها دربرای دیوار نگاه میکرد، فریاد زد:
«جنگجویان سبزپوشپادشاهی شرافتمند، این تمامبزن چیزیه که دارین؟!»
سپس، جنگجویان سبزپوش بهدنبال آرامی خودشان را ازمانند داخل دیوار بیرون کشیدند.
نورهای سبزی در چشمانشان سوسومنفجر میزد که از شکاف نقابهایبزن چوبیشان به وضوح دیده میشد.
همزمان، وردی مورمورکنندهعمق و شوم ازنقشه دهانشان جاری شد.
[؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......]
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]