چپتر 134: [بدون عنوان]
0پرنسس آرینا پلک زد.
چشمانش که گویی با پردهایچون پوشیده شده بودند، اکنون بیناییدستش اصلی خود را بازیافته بودند.
با حالتی ازباشه ناباوری، به زیک کهفرق روبرویش بود نگاه کرد.
«ز-زیک؟ چـ-چطور...؟»
زیک با صدایی آرام گفت:
«پرنسس، من درکار واقع از کلاسخودم شفا دهنده هستم.»
البته، او اکنون از کلاس جاودانه بود،فرق اما فقط گفت کلاس شفا دهنده، زیراعادی توضیح دادنش بیش از حد پیچیده میشد.
پرنسس آریناکردنت از حرفهایبرام زیک غافلگیر شد.
سپس، بهبودن آرامی سرمعجزه تکان داد.
«فکر میکردم به خاطر اینکه پسر لورامیتونستم هستی، چنین چیزی ممکن باشه. اما... کلاسکند شفا دهنده بودن با انجام معجزه فرق داره.»
«منظورتان از معجزه چیست؟بودن من همیشه فکر میکردمداره این یک شفای عادی است.»
پرنسس آریناکردنت سرش رابرام تکان داد.
«قدرت بازگرداندن بینایی از دست رفته نمیتواند یکچیست شفای ساده باشد. اگر تمام شفا دهندهها چنین قدرتیدست داشتند، دیگر هیچ بیماری در این دنیا وجود نداشت.»
زیک در حالی کهبکنن به حرفهای پرنسس آرینابلند گوش میداد، سر تکان داد.
در واقع، او در زندگی قبلیاش هرگز شفا دهندهیمنظورتان دیگری جز خودش ندیده بود، بنابراین هیچوقت به اینبازگرداندن فکر نکرده بود که یک شفای عادی چگونه است.
«فکر میکردم همه شفابرام دهندهها میتونن این کارشبیه رو بکنن چون خودم میتونستم.»
پرنسس آرینا به آرامی از جا بلندمنظورتان شد، به جلو خم شد و دستش راقدرت دراز کرد تا صورت زیک را نوازش کند.
او با لبخندی، بهبکنن آرامی بینی، چانه وبلند ابروهایش را لمس کرد.
«اینطور لمس کردنت خاطراتبودن رو برام زنده میکنه. تومنظورتان خیلی شبیه لورا هستی، زیک.»
پرنسس آرینا به صندلیاش بازگشتزنده و با شگفتی به اطراف عمارتشگفتی و همچنین به زیک نگاه کرد.
«شما کِیبودن بیناییتان رامعجزه از دست دادید؟»
«وقتی سر فاب ما را از کلیسا بیرون برد، من هنوز یک کودکنوازش بودم. فرار از پادشاهی مقدس در میان آن همه سختی، کار دشواری بود.خیلی به خاطر همین تب شدیدی کردم و بعد از آن، دیگر نتوانستم چیزی ببینم.»
زیک ازممکن شنیدن حرفهای پرنسسانجام آرینا غافلگیر شد.
«تقریباً پنجاه سال پیشبرام بود که خاندان لوبرنشبیه از پادشاهی مقدس فرار کردن...؟»
با نگاه به چهرهاش،معجزه هنوز هم نمیتوانست سنچیست او را باور کند.
«زیک، به این نگاه کن.»
درست در همان لحظه، وقتی پرنسسمعجزه آرینا کف دستش را باز کرد، یکشفای دایره جادویی درخشان در هوا پدیدار شد.
«این چیست؟»
«این بخش دوم همان کتابفرق جادوی نوری است که آوردی. میتوانشفای گفت این عصارهی جادوی لوبرن است.»
«میبینم که نیمهکار اول و دوم کاملاًمیتونستم با هم تفاوت دارند.»
«نیمه اول شامل فرمولهای پایه جادو بود. همانطور که میدانی، حتی اگر فرمولهایشفای جادویی را بدانی، تنها کسانی که میتوانند از آنها استفاده کنند، اعضای خانداندهندهها لوبرن هستند، و آن هم فقط کسانی که جادوی نور را به ارث بردهاند.»
«پس، آیا شما تنهابرام کسی هستید که میتوانید ازصندلیاش جادوی نور استفاده کنید، پرنسس؟»
«فعلاً بله. اما حالا کهفرق بخش دوم جادو را بهاین ارث بردهام، اوضاع تغییر خواهد کرد.»
«منظورتان چیست؟»
«بخش دوم شامل فرمولهای فعالسازیانجام است که میتوانند فرمولهای جادویچیست نور را آزادانه انتقال دهند.»
زیک ازکردنت شنیدن حرفهای پرنسسزنده آرینا شگفتزده شد.
«منظورتان این است که میتوانید جادویداره نور را به دیگر نوادگان لوبرنعادی به جز خودتان هم آموزش دهید، پرنسس؟»
«درست است. و همچنین میتوان آیتمهاخودم را با جادوی نور آغشته کرد. اگرچهنوازش این کار به مواد نادری نیاز دارد.»
«خدای من. پس میتوانید به شوالیههای رزفرق آرتیفکتهایی بدهید که با جادوی نور آغشتهعادی شدهاند. درست مثل شوالیههای مقدس لوبرن در گذشته.»
پرنسس آریناکردنت با لبخندیبرام سر تکان داد.
زیک که انگار چیزیمعجزه به یاد آورده بود، شمشیرهمیشه اوریکالکوم خود را بیرون آورد.
«این شمشیری است که از چکشخودم اوریکالکومیِ سر فاب ساخته شده است. سهنوازش جادوی نور روی آن حک شده بود.»
«این باید گنجینهی ارزشمندی باشد که در پادشاهی مقدس تنها به آرچ پالادینهاشفای داده میشد. فکر نمیکنم کسی غیر از تو بتواند از آن شمشیر استفادهدهندهها کند، زیک. در حال حاضر، هیچ شوالیه مقدسی مثل سر فاب وجود ندارد.»
«آه، پس گمان میکنم به اینمیکنه دلیل توانستم از آن استفاده کنماطراف که از کلاس شفا دهنده هستم.»
«این بخشی از قضیه است، اما حتی برای یک نوادهی لوبرنشفای هم استفاده از چنین سلاح قدرتمندی دشوار است. اوریکالکوم، همانطور که فلزتمام خدایان نامیده میشود، قدرت عظیمی دارد، بنابراین صاحبش را خودش انتخاب میکند.»
زیک با شنیدنکار حرفهای پرنسس آریناخودم سرش را کج کرد.
«واقعاً؟ یادم نمیاد وقتیبودن ازش استفاده میکردم زیاد بهمنظورتان این موضوع فکر کرده باشم.»
زیک متوجه نبودخاطرات که با افرادمیکنه عادی تفاوت دارد.
او شمشیر اوریکالکومانجام را در غلافداره گذاشت و پرسید:
«راستی، استاد گولینِ صنعتگر میگفت کهخودم خاندان پادشاهی لوبرن تکنیک ساخت اوریکالکومصورت را میدانستند. آیا این حقیقت دارد؟»
پرنسس سرش را تکان داد.
«شاید اجداد ما این تکنیک رامیکنه میدانستند، اما هیچ سندی مبنی براطراف انتقال آن به نسلهای بعدی وجود ندارد.»
«متوجهم.»
کنجکاوی زیکمیتونن تا حدودیبکنن برطرف شد.
او آخرینممکن سؤالش را ازانجام پرنسس آرینا پرسید.
«برنامههای شوالیههایکردنت رز برایبرام آینده چیست؟»
با این حرف،انجام چهرهی پرنسس آریناداره کمی در هم رفت.
او بهمیتونن آرامی دهانبکنن باز کرد.
«نه تنها پادشاهی مقدس، بلکه امپراتوری روم همداره در حال شکار، دستگیری و زندانی کردن نوادگانسرش لوبرن است. ما قصد داریم آنها را نجات دهیم.»
«چرا این کار را میکنند؟ در وضعیتخیلی فعلی، نوادگان خاندان لوبرن هیچ توجیه یاهمچنین قدرتی برای سرنگونی پادشاهی یا امپراتوری ندارند.»
آرینا بهبودن زیک نگاهمعجزه کرد و گفت:
«برای پیدا کردن کسانی استچون که بتوانند از معجزهای کهدستش تو نشان دادی استفاده کنند.»
زیک ازممکن این حرفبودن غافلگیر شد.
«خدای من. یعنی میگویید آنها صدها نفرخیلی از نوادگان لوبرن را فقط برای پیداهمچنین کردن یک شفا دهندهی قدرتمند دستگیر میکنند؟»
«معجزهای که بتواند هر بیماریای راداره درمان کند، موهبتی از جانب خداستعادی که تمام قدرتمندان طمع آن را دارند.»
زیک با شنیدنکار این کلمات، لرزش خفیفیمیتونستم در وجودش احساس کرد.
در زندگی قبلیاش، او توانسته بود از گرفتار شدن درچیست شکار شفا دهندهها در امان بماند، زیرا پس از اخراجرفته از آکادمی، به عنوان یک قاتل مزدور در جنوب فعالیت میکرد.
او از نظارت آنها دور مانده بود چون از نوادگان لوبرن نبود، اما اگر زودترشما متوجه استعدادش به عنوان یک شفا دهنده میشد و از تواناییهایش استفاده میکرد، ممکن بودمیان او را به اشتباه یکی از نوادگان لوبرن در نظر بگیرند و توسط کلیسا دستگیر شود.
«فکر میکردم زندگی قبلیم بدترینفرق حالت ممکن بود، اما میتونستاین حتی از اون هم بدتر باشه.»
فکر زندانی شدن در سیاهچالههای زیرزمینیخودم کلیسا و سپری کردن تمام عمرشصورت برای درمان بیماریهای قدرتمندان، وحشتناک بود.
زیک از افکارشباشه بیرون آمد ومعجزه به پرنسس گفت:
«برای نجات خطخاطرات خونی لوبرن بهمیکنه قدرت نیاز دارید.»
پرنسس آرینا سر تکان داد.
«بدون قدرت،میتونن هیچ عدالتیبکنن وجود نداره.»
هرچند ظریف و شکننده به نظرمعجزه میرسید، اما چشمها و صدایش دراین عین ملایمت، محکم و استوار بودند.
زیک به او پیشنهادی داد.
«من بهتون کمک میکنم تافرق به اهداف شوالیههای رز برسید. نظرتونشفای در مورد همکاری با من چیه؟»
پرنسس آرینامیتونن با چهرهایبکنن غافلگیرشده گفت:
«با دریکر؟»
زیک سرش را تکان داد.
«نه. من دارم یک محفل شوالیهگری خصوصی به اسم شوالیههای شمشیر سیاه تشکیل میدم.سرش اینطور در نظر بگیرید که دارید با اون محفل همکاری میکنید. در صورت همکاری،هیچ امکانات، بودجه عملیاتی و اطلاعاتی رو که شوالیههای رز بهش نیاز دارن، براتون فراهم میکنم.»
پرنسس آرینا باکار شنیدن پیشنهاد غیرمنتظره زیکمیتونستم به فکر فرو رفت.
پس از مدتی،باشه به آرامی لبمعجزه به سخن گشود.
«اگر پیشنهاد شما رو بپذیریم، چه کاری باید انجام بدیم؟بازگشت برامون سواله که آیا ما هم باید به شوالیههای شمشیرفاب سیاه ملحق بشیم و از دستورات شما پیروی کنیم، سر زیک؟»
زیک سرش را تکان داد.
«این دقیقاً یک رابطه همکاری و اتحاده.میتونستم من از شوالیههای رز درخواست کمک میکنم،کند اما اگر تمایلی نداشتید میتونید رد کنید.»
آرینا با شنیدنباشه پیشنهاد زیک، بامعجزه چهرهای آشفته گفت:
«این شرایط برای مابرام خیلی مطلوبه. سر زیک،شبیه شما نباید اینطوری معامله کنید.»
پرنسس آرینا طوری صحبتمعجزه میکرد که انگار داردچیست برادرزادهی جوانش را نصیحت میکند.
سپس زیک دهان باز کرد.
«من هرگز پیشنهادیباشه نمیدم که بهمعجزه ضررم تموم بشه.»
«پس دلیل این پیشنهاد چیه؟»
«جناحی که من باهاش درگیرم، با افراد مشکوکی که با نیروی کینهعادی و شرارت سروکار دارن، دست به یکی کرده. برای مبارزه با اونا،دهندهها به قدرت شوالیههای رز نیاز دارم که میتونن از جادوی نور استفاده کنن.»
زیک با در نظر گرفتن ابیسخودم که با آبل در ارتباط بود،صورت پیشنهاد اتحاد با شوالیههای رز را داد.
او میتوانست در موقعیت فعلیاش از قدرتفرق تطهیر استفاده کند، اما اگر زیردستان شیطان یااست هیولاها به پایگاهشان حمله میکردند، آنها بیدفاع میماندند.
او میخواست به عنوانبرام یک اقدام متقابل، قدرتشبیه نور را قرض بگیرد.
پرنسس آرینا در نهایتمعجزه پس از شنیدن حرفهایچیست زیک سر تکان داد.
«بسیار خب. اگر دلیلشبکنن اینه، فکر کنم مابلند هم بتونیم بهتون کمک کنیم.»
پرنسس آرینا دستشباشه را دراز کرد وفرق زیک آن را فشرد.
کلون پس از دیدنمعجزه بهبودی چشمان پرنسس آرینا،چیست تقریباً نصف روز گریه کرد.
پرنسس آرینا به او گفت کهخودم چشمانش پس از به ارث بردنصورت بخش پایانی کتاب جادو، بهبود یافته است.
کلون دستان زیک را کهانجام کتاب جادو را آورده بودچیست گرفت و از او تشکر کرد.
«هقهق... فکر میکردم تنها دریکرِزنده خوب، دریکرِ مردهست. اما اشتباهبازگشت میکردم. ممنونم، واقعاً ازت ممنونم. هقهق...»
زیک به سختی توانستمعجزه کلون را که زارزارچیست گریه میکرد، آرام کند.
پرنسس آرینا تصمیم گرفت مقرچون شوالیههای رز را به قلعهدستش آگاممنون در موکنای منتقل کند.
به نظر میرسید تمپل بیش از حد خطرناک بود،منظورتان زیرا افراد غریبه میتوانستند به راحتی در آن رفتوآمدبازگرداندن کنند و این خطر لو رفتنشان را افزایش میداد.
با این حال، ورود پالادینهای تعقیبکننده به موکنای بسیارصندلیاش دشوار بود، چرا که این شهر رویههای نسبتاً سختگیرانهایدادید برای ورود غریبهها داشت و از پادشاهی مقدس دور بود.
اما در حین آمادهسازیمعجزه برای نقل مکان بهچیست موکنای، مشکلی پیش آمد.
زیک با دریافت گزارشی ازچون خبرچینهای سندیکا که پالادینهای تمپلدستش را زیر نظر داشتند، اخم کرد.
«پالادینها دارن تمامباشه جادههای خروجی تمپلمعجزه رو مسدود میکنن.»
واحد پالادینها که کلون و گروه زیک راشبیه گم کرده بود، قصد داشت تمام جادههای شهرکِی را مسدود کرده و رفتوآمد را محدود کند.
با شنیدن اینانجام خبر، کلون ازداره کوره در رفت.
«اون پالادینهای لعنتی!کار خودم میرم وخودم همهشون رو نابود میکنم!»
خواهر کلونممکن از شدتبودن خشم میجوشید.
زیک پس از کمی تفکر،زنده کلونِ آشفته را آرام کردبازگشت و نقشهاش را توضیح داد.
«فلیکس، لیام. پرنسس رو بردارید و همراهمنظورتان خواهر کلون زودتر برید موکنای. من با جلبقدرت توجه پالادینها، اونا رو از اینجا دور میکنم.»
پرنسس آرینامیتونن از اینبکنن حرف جا خورد.
«نـ-نه! ما نمیتونیم شمابودن رو فدا کنیم، سرداره زیک! منم بهتون کمک میکنم.»
زیک سرش را تکان داد.
«میدونم که بعد از مراسم وارث، هنوز قدرتتون رو کاملاین به دست نیاوردید. نگران نباشید، پرنسس. اگر فقط خودم باشم،ساده میتونم اونا رو دور کنم و به سلامت فرار کنم.»
«اما...»
فلیکس که کنارباشه او بود نیز بهفرق آرینا اطمینان خاطر داد.
«پرنسس، ارباب من کسیه کهزنده حتی اگر بکشیدش هم نمیمیره،بازگشت پس نیازی نیست نگران... آخ!»
به نظربودن میرسید فلیکس همیشهفرق باید تنبیه میشد.
در نهایت، همانطور که زیک میخواست، تصمیممیتونستم بر این شد که او زودتر حرکتکند کند و پالادینها را به دنبال خود بکشاند.
«چون کلونممکن و لیام همراهشونن،انجام مشکلی پیش نمیاد.»
او لباس مزدوران را به تن کرد، موهایششبیه را به هم ریخت و از طریق جادهکِی اصلی به سمت ایست بازرسی اطلس به راه افتاد.
رفتن به موکنای از اطلس وداره از طریق فانتاس، سریعتر از رفتنعادی مستقیم از تمپل به موکنای بود.
به همین دلیل زیک قصد داشتخودم پالادینهایی را که جاده اطلس راصورت مسدود کرده بودند، به دنبال خود بکشاند.
زیک در حالی که میان مردمی کهفرق سعی داشتند از ایست بازرسی عبور کنندعادی حرکت میکرد، متوجه چیز مشکوکی در آنجا شد.
«اون حرومزادهها سگهای شکاریان.»
زیک با تشخیص هالهمعجزه منحصربهفرد سگهای شکاری، دندانهایشچیست را روی هم سایید.
سگهای شکاری برخلافکار پالادینها، در ردیابیخودم و جاسوسی مهارت داشتند.
اگر حتی سگهای شکاری هم بوی اوفرق را حس میکردند و به تعقیبش میپرداختند، رفتناست به اطلس با این وضعیت میتوانست خطرناک باشد.
پالادینهای تغییر قیافهدادهخاطرات نیز در اطراف ایستخیلی بازرسی به چشم میخوردند.
با مشاهده آنها، زیک متوجه شدداره که سگهای شکاری و پالادینها باعادی شک و تردید به یکدیگر نگاه میکردند.
«همم، بهمیتونن نظر میرسه نمیدوننچون اون یکی کیه.»
زیک پس از کمی فکرانجام کردن، تصمیم گرفت سگهای شکاری وهمیشه پالادینها را به جان هم بیندازد.
او درکردنت ذهنش ریچموندبرام را صدا زد.
«ریچموند.»
ریچموند که با هیجان در حال تحقیق رویبلند استخوانهای هیولا و مصنوعات شیطانیای بود که از قلمروچانه بربرها آورده بود، از تماس ناگهانی زیک جا خورد.
«اوه، ارباب.»
«من وکردنت تو باید بازنده هم همکاری کنیم.»
«چی؟»
سگهای شکاری و پالادینها که در جاده اصلیداره تغییر قیافه داده و منتظر انجمن رز بودند، هرقدرت کدام با هوشیاری محیط اطرافشان را زیر نظر داشتند.
و سپس، در یک لحظه،
بوم! بوم!
هیولایی شبیه بهکار یک مارمولک غولپیکر ازمیتونستم اعماق جنگل پدیدار شد.
کیااااا!
غرش باشکوه گورابخاطرات در سراسر ایستمیکنه بازرسی طنینانداز شد.
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]