---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 134: [بدون عنوان] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 134: [بدون عنوان]

0

پرنسس آرینا پلک زد.

چشمانش که گویی با پرده‌ای‌چون​ پوشیده شده بودند، اکنون بینایی‌دستش​ اصلی خود را بازیافته بودند.

با حالتی از‌باشه​ ناباوری، به زیک که‌فرق​ روبرویش بود نگاه کرد.

«ز-زیک؟ چـ-چطور...؟»

زیک با صدایی آرام گفت:

«پرنسس، من در‌کار​ واقع از کلاس‌خودم​ شفا دهنده هستم.»

البته، او اکنون از کلاس جاودانه بود،‌فرق​ اما فقط گفت کلاس شفا دهنده، زیرا‌عادی​ توضیح دادنش بیش از حد پیچیده می‌شد.

پرنسس آرینا‌کردنت​ از حرف‌های‌برام​ زیک غافلگیر شد.

سپس، به‌بودن​ آرامی سر‌معجزه​ تکان داد.

«فکر می‌کردم به خاطر اینکه پسر لورا‌می‌تونستم​ هستی، چنین چیزی ممکن باشه. اما... کلاس‌کند​ شفا دهنده بودن با انجام معجزه فرق داره.»

«منظورتان از معجزه چیست؟‌بودن​ من همیشه فکر می‌کردم‌داره​ این یک شفای عادی است.»

پرنسس آرینا‌کردنت​ سرش را‌برام​ تکان داد.

«قدرت بازگرداندن بینایی از دست رفته نمی‌تواند یک‌چیست​ شفای ساده باشد. اگر تمام شفا دهنده‌ها چنین قدرتی‌دست​ داشتند، دیگر هیچ بیماری در این دنیا وجود نداشت.»

زیک در حالی که‌بکنن​ به حرف‌های پرنسس آرینا‌بلند​ گوش می‌داد، سر تکان داد.

در واقع، او در زندگی قبلی‌اش هرگز شفا دهنده‌ی‌منظورتان​ دیگری جز خودش ندیده بود، بنابراین هیچ‌وقت به این‌بازگرداندن​ فکر نکرده بود که یک شفای عادی چگونه است.

«فکر می‌کردم همه شفا‌برام​ دهنده‌ها می‌تونن این کار‌شبیه​ رو بکنن چون خودم می‌تونستم.»

پرنسس آرینا به آرامی از جا بلند‌منظورتان​ شد، به جلو خم شد و دستش را‌قدرت​ دراز کرد تا صورت زیک را نوازش کند.

او با لبخندی، به‌بکنن​ آرامی بینی، چانه و‌بلند​ ابروهایش را لمس کرد.

«این‌طور لمس کردنت خاطرات‌بودن​ رو برام زنده می‌کنه. تو‌منظورتان​ خیلی شبیه لورا هستی، زیک.»

پرنسس آرینا به صندلی‌اش بازگشت‌زنده​ و با شگفتی به اطراف عمارت‌شگفتی​ و همچنین به زیک نگاه کرد.

«شما کِی‌بودن​ بینایی‌تان را‌معجزه​ از دست دادید؟»

«وقتی سر فاب ما را از کلیسا بیرون برد، من هنوز یک کودک‌نوازش​ بودم. فرار از پادشاهی مقدس در میان آن همه سختی، کار دشواری بود.‌خیلی​ به خاطر همین تب شدیدی کردم و بعد از آن، دیگر نتوانستم چیزی ببینم.»

زیک از‌ممکن​ شنیدن حرف‌های پرنسس‌انجام​ آرینا غافلگیر شد.

«تقریباً پنجاه سال پیش‌برام​ بود که خاندان لوبرن‌شبیه​ از پادشاهی مقدس فرار کردن...؟»

با نگاه به چهره‌اش،‌معجزه​ هنوز هم نمی‌توانست سن‌چیست​ او را باور کند.

«زیک، به این نگاه کن.»

درست در همان لحظه، وقتی پرنسس‌معجزه​ آرینا کف دستش را باز کرد، یک‌شفای​ دایره جادویی درخشان در هوا پدیدار شد.

«این چیست؟»

«این بخش دوم همان کتاب‌فرق​ جادوی نوری است که آوردی. می‌توان‌شفای​ گفت این عصاره‌ی جادوی لوبرن است.»

«می‌بینم که نیمه‌کار​ اول و دوم کاملاً‌می‌تونستم​ با هم تفاوت دارند.»

«نیمه اول شامل فرمول‌های پایه جادو بود. همان‌طور که می‌دانی، حتی اگر فرمول‌های‌شفای​ جادویی را بدانی، تنها کسانی که می‌توانند از آن‌ها استفاده کنند، اعضای خاندان‌دهنده‌ها​ لوبرن هستند، و آن هم فقط کسانی که جادوی نور را به ارث برده‌اند.»

«پس، آیا شما تنها‌برام​ کسی هستید که می‌توانید از‌صندلی‌اش​ جادوی نور استفاده کنید، پرنسس؟»

«فعلاً بله. اما حالا که‌فرق​ بخش دوم جادو را به‌این​ ارث برده‌ام، اوضاع تغییر خواهد کرد.»

«منظورتان چیست؟»

«بخش دوم شامل فرمول‌های فعال‌سازی‌انجام​ است که می‌توانند فرمول‌های جادوی‌چیست​ نور را آزادانه انتقال دهند.»

زیک از‌کردنت​ شنیدن حرف‌های پرنسس‌زنده​ آرینا شگفت‌زده شد.

«منظورتان این است که می‌توانید جادوی‌داره​ نور را به دیگر نوادگان لوبرن‌عادی​ به جز خودتان هم آموزش دهید، پرنسس؟»

«درست است. و همچنین می‌توان آیتم‌ها‌خودم​ را با جادوی نور آغشته کرد. اگرچه‌نوازش​ این کار به مواد نادری نیاز دارد.»

«خدای من. پس می‌توانید به شوالیه‌های رز‌فرق​ آرتیفکت‌هایی بدهید که با جادوی نور آغشته‌عادی​ شده‌اند. درست مثل شوالیه‌های مقدس لوبرن در گذشته.»

پرنسس آرینا‌کردنت​ با لبخندی‌برام​ سر تکان داد.

زیک که انگار چیزی‌معجزه​ به یاد آورده بود، شمشیر‌همیشه​ اوریکالکوم خود را بیرون آورد.

«این شمشیری است که از چکش‌خودم​ اوریکالکومیِ سر فاب ساخته شده است. سه‌نوازش​ جادوی نور روی آن حک شده بود.»

«این باید گنجینه‌ی ارزشمندی باشد که در پادشاهی مقدس تنها به آرچ پالادین‌ها‌شفای​ داده می‌شد. فکر نمی‌کنم کسی غیر از تو بتواند از آن شمشیر استفاده‌دهنده‌ها​ کند، زیک. در حال حاضر، هیچ شوالیه مقدسی مثل سر فاب وجود ندارد.»

«آه، پس گمان می‌کنم به این‌می‌کنه​ دلیل توانستم از آن استفاده کنم‌اطراف​ که از کلاس شفا دهنده هستم.»

«این بخشی از قضیه است، اما حتی برای یک نواده‌ی لوبرن‌شفای​ هم استفاده از چنین سلاح قدرتمندی دشوار است. اوریکالکوم، همان‌طور که فلز‌تمام​ خدایان نامیده می‌شود، قدرت عظیمی دارد، بنابراین صاحبش را خودش انتخاب می‌کند.»

زیک با شنیدن‌کار​ حرف‌های پرنسس آرینا‌خودم​ سرش را کج کرد.

«واقعاً؟ یادم نمیاد وقتی‌بودن​ ازش استفاده می‌کردم زیاد به‌منظورتان​ این موضوع فکر کرده باشم.»

زیک متوجه نبود‌خاطرات​ که با افراد‌می‌کنه​ عادی تفاوت دارد.

او شمشیر اوریکالکوم‌انجام​ را در غلاف‌داره​ گذاشت و پرسید:

«راستی، استاد گولینِ صنعتگر می‌گفت که‌خودم​ خاندان پادشاهی لوبرن تکنیک ساخت اوریکالکوم‌صورت​ را می‌دانستند. آیا این حقیقت دارد؟»

پرنسس سرش را تکان داد.

«شاید اجداد ما این تکنیک را‌می‌کنه​ می‌دانستند، اما هیچ سندی مبنی بر‌اطراف​ انتقال آن به نسل‌های بعدی وجود ندارد.»

«متوجهم.»

کنجکاوی زیک‌می‌تونن​ تا حدودی‌بکنن​ برطرف شد.

او آخرین‌ممکن​ سؤالش را از‌انجام​ پرنسس آرینا پرسید.

«برنامه‌های شوالیه‌های‌کردنت​ رز برای‌برام​ آینده چیست؟»

با این حرف،‌انجام​ چهره‌ی پرنسس آرینا‌داره​ کمی در هم رفت.

او به‌می‌تونن​ آرامی دهان‌بکنن​ باز کرد.

«نه تنها پادشاهی مقدس، بلکه امپراتوری روم هم‌داره​ در حال شکار، دستگیری و زندانی کردن نوادگان‌سرش​ لوبرن است. ما قصد داریم آن‌ها را نجات دهیم.»

«چرا این کار را می‌کنند؟ در وضعیت‌خیلی​ فعلی، نوادگان خاندان لوبرن هیچ توجیه یا‌همچنین​ قدرتی برای سرنگونی پادشاهی یا امپراتوری ندارند.»

آرینا به‌بودن​ زیک نگاه‌معجزه​ کرد و گفت:

«برای پیدا کردن کسانی است‌چون​ که بتوانند از معجزه‌ای که‌دستش​ تو نشان دادی استفاده کنند.»

زیک از‌ممکن​ این حرف‌بودن​ غافلگیر شد.

«خدای من. یعنی می‌گویید آن‌ها صدها نفر‌خیلی​ از نوادگان لوبرن را فقط برای پیدا‌همچنین​ کردن یک شفا دهنده‌ی قدرتمند دستگیر می‌کنند؟»

«معجزه‌ای که بتواند هر بیماری‌ای را‌داره​ درمان کند، موهبتی از جانب خداست‌عادی​ که تمام قدرتمندان طمع آن را دارند.»

زیک با شنیدن‌کار​ این کلمات، لرزش خفیفی‌می‌تونستم​ در وجودش احساس کرد.

در زندگی قبلی‌اش، او توانسته بود از گرفتار شدن در‌چیست​ شکار شفا دهنده‌ها در امان بماند، زیرا پس از اخراج‌رفته​ از آکادمی، به عنوان یک قاتل مزدور در جنوب فعالیت می‌کرد.

او از نظارت آن‌ها دور مانده بود چون از نوادگان لوبرن نبود، اما اگر زودتر‌شما​ متوجه استعدادش به عنوان یک شفا دهنده می‌شد و از توانایی‌هایش استفاده می‌کرد، ممکن بود‌میان​ او را به اشتباه یکی از نوادگان لوبرن در نظر بگیرند و توسط کلیسا دستگیر شود.

«فکر می‌کردم زندگی قبلیم بدترین‌فرق​ حالت ممکن بود، اما می‌تونست‌این​ حتی از اون هم بدتر باشه.»

فکر زندانی شدن در سیاه‌چاله‌های زیرزمینی‌خودم​ کلیسا و سپری کردن تمام عمرش‌صورت​ برای درمان بیماری‌های قدرتمندان، وحشتناک بود.

زیک از افکارش‌باشه​ بیرون آمد و‌معجزه​ به پرنسس گفت:

«برای نجات خط‌خاطرات​ خونی لوبرن به‌می‌کنه​ قدرت نیاز دارید.»

پرنسس آرینا سر تکان داد.

«بدون قدرت،‌می‌تونن​ هیچ عدالتی‌بکنن​ وجود نداره.»

هرچند ظریف و شکننده به نظر‌معجزه​ می‌رسید، اما چشم‌ها و صدایش در‌این​ عین ملایمت، محکم و استوار بودند.

زیک به او پیشنهادی داد.

«من بهتون کمک می‌کنم تا‌فرق​ به اهداف شوالیه‌های رز برسید. نظرتون‌شفای​ در مورد همکاری با من چیه؟»

پرنسس آرینا‌می‌تونن​ با چهره‌ای‌بکنن​ غافلگیرشده گفت:

«با دریکر؟»

زیک سرش را تکان داد.

«نه. من دارم یک محفل شوالیه‌گری خصوصی به اسم شوالیه‌های شمشیر سیاه تشکیل می‌دم.‌سرش​ این‌طور در نظر بگیرید که دارید با اون محفل همکاری می‌کنید. در صورت همکاری،‌هیچ​ امکانات، بودجه عملیاتی و اطلاعاتی رو که شوالیه‌های رز بهش نیاز دارن، براتون فراهم می‌کنم.»

پرنسس آرینا با‌کار​ شنیدن پیشنهاد غیرمنتظره زیک‌می‌تونستم​ به فکر فرو رفت.

پس از مدتی،‌باشه​ به آرامی لب‌معجزه​ به سخن گشود.

«اگر پیشنهاد شما رو بپذیریم، چه کاری باید انجام بدیم؟‌بازگشت​ برامون سواله که آیا ما هم باید به شوالیه‌های شمشیر‌فاب​ سیاه ملحق بشیم و از دستورات شما پیروی کنیم، سر زیک؟»

زیک سرش را تکان داد.

«این دقیقاً یک رابطه همکاری و اتحاده.‌می‌تونستم​ من از شوالیه‌های رز درخواست کمک می‌کنم،‌کند​ اما اگر تمایلی نداشتید می‌تونید رد کنید.»

آرینا با شنیدن‌باشه​ پیشنهاد زیک، با‌معجزه​ چهره‌ای آشفته گفت:

«این شرایط برای ما‌برام​ خیلی مطلوبه. سر زیک،‌شبیه​ شما نباید این‌طوری معامله کنید.»

پرنسس آرینا طوری صحبت‌معجزه​ می‌کرد که انگار دارد‌چیست​ برادرزاده‌ی جوانش را نصیحت می‌کند.

سپس زیک دهان باز کرد.

«من هرگز پیشنهادی‌باشه​ نمی‌دم که به‌معجزه​ ضررم تموم بشه.»

«پس دلیل این پیشنهاد چیه؟»

«جناحی که من باهاش درگیرم، با افراد مشکوکی که با نیروی کینه‌عادی​ و شرارت سروکار دارن، دست به یکی کرده. برای مبارزه با اونا،‌دهنده‌ها​ به قدرت شوالیه‌های رز نیاز دارم که می‌تونن از جادوی نور استفاده کنن.»

زیک با در نظر گرفتن ابیس‌خودم​ که با آبل در ارتباط بود،‌صورت​ پیشنهاد اتحاد با شوالیه‌های رز را داد.

او می‌توانست در موقعیت فعلی‌اش از قدرت‌فرق​ تطهیر استفاده کند، اما اگر زیردستان شیطان یا‌است​ هیولاها به پایگاهشان حمله می‌کردند، آن‌ها بی‌دفاع می‌ماندند.

او می‌خواست به عنوان‌برام​ یک اقدام متقابل، قدرت‌شبیه​ نور را قرض بگیرد.

پرنسس آرینا در نهایت‌معجزه​ پس از شنیدن حرف‌های‌چیست​ زیک سر تکان داد.

«بسیار خب. اگر دلیلش‌بکنن​ اینه، فکر کنم ما‌بلند​ هم بتونیم بهتون کمک کنیم.»

پرنسس آرینا دستش‌باشه​ را دراز کرد و‌فرق​ زیک آن را فشرد.

کلون پس از دیدن‌معجزه​ بهبودی چشمان پرنسس آرینا،‌چیست​ تقریباً نصف روز گریه کرد.

پرنسس آرینا به او گفت که‌خودم​ چشمانش پس از به ارث بردن‌صورت​ بخش پایانی کتاب جادو، بهبود یافته است.

کلون دستان زیک را که‌انجام​ کتاب جادو را آورده بود‌چیست​ گرفت و از او تشکر کرد.

«هق‌هق... فکر می‌کردم تنها دریکرِ‌زنده​ خوب، دریکرِ مرده‌ست. اما اشتباه‌بازگشت​ می‌کردم. ممنونم، واقعاً ازت ممنونم. هق‌هق...»

زیک به سختی توانست‌معجزه​ کلون را که زارزار‌چیست​ گریه می‌کرد، آرام کند.

پرنسس آرینا تصمیم گرفت مقر‌چون​ شوالیه‌های رز را به قلعه‌دستش​ آگاممنون در موکنای منتقل کند.

به نظر می‌رسید تمپل بیش از حد خطرناک بود،‌منظورتان​ زیرا افراد غریبه می‌توانستند به راحتی در آن رفت‌وآمد‌بازگرداندن​ کنند و این خطر لو رفتنشان را افزایش می‌داد.

با این حال، ورود پالادین‌های تعقیب‌کننده به موکنای بسیار‌صندلی‌اش​ دشوار بود، چرا که این شهر رویه‌های نسبتاً سخت‌گیرانه‌ای‌دادید​ برای ورود غریبه‌ها داشت و از پادشاهی مقدس دور بود.

اما در حین آماده‌سازی‌معجزه​ برای نقل مکان به‌چیست​ موکنای، مشکلی پیش آمد.

زیک با دریافت گزارشی از‌چون​ خبرچین‌های سندیکا که پالادین‌های تمپل‌دستش​ را زیر نظر داشتند، اخم کرد.

«پالادین‌ها دارن تمام‌باشه​ جاده‌های خروجی تمپل‌معجزه​ رو مسدود می‌کنن.»

واحد پالادین‌ها که کلون و گروه زیک را‌شبیه​ گم کرده بود، قصد داشت تمام جاده‌های شهر‌کِی​ را مسدود کرده و رفت‌وآمد را محدود کند.

با شنیدن این‌انجام​ خبر، کلون از‌داره​ کوره در رفت.

«اون پالادین‌های لعنتی!‌کار​ خودم می‌رم و‌خودم​ همه‌شون رو نابود می‌کنم!»

خواهر کلون‌ممکن​ از شدت‌بودن​ خشم می‌جوشید.

زیک پس از کمی تفکر،‌زنده​ کلونِ آشفته را آرام کرد‌بازگشت​ و نقشه‌اش را توضیح داد.

«فلیکس، لیام. پرنسس رو بردارید و همراه‌منظورتان​ خواهر کلون زودتر برید موکنای. من با جلب‌قدرت​ توجه پالادین‌ها، اونا رو از اینجا دور می‌کنم.»

پرنسس آرینا‌می‌تونن​ از این‌بکنن​ حرف جا خورد.

«نـ-نه! ما نمی‌تونیم شما‌بودن​ رو فدا کنیم، سر‌داره​ زیک! منم بهتون کمک می‌کنم.»

زیک سرش را تکان داد.

«می‌دونم که بعد از مراسم وارث، هنوز قدرتتون رو کامل‌این​ به دست نیاوردید. نگران نباشید، پرنسس. اگر فقط خودم باشم،‌ساده​ می‌تونم اونا رو دور کنم و به سلامت فرار کنم.»

«اما...»

فلیکس که کنار‌باشه​ او بود نیز به‌فرق​ آرینا اطمینان خاطر داد.

«پرنسس، ارباب من کسیه که‌زنده​ حتی اگر بکشیدش هم نمی‌میره،‌بازگشت​ پس نیازی نیست نگران... آخ!»

به نظر‌بودن​ می‌رسید فلیکس همیشه‌فرق​ باید تنبیه می‌شد.

در نهایت، همان‌طور که زیک می‌خواست، تصمیم‌می‌تونستم​ بر این شد که او زودتر حرکت‌کند​ کند و پالادین‌ها را به دنبال خود بکشاند.

«چون کلون‌ممکن​ و لیام همراه‌شونن،‌انجام​ مشکلی پیش نمیاد.»

او لباس مزدوران را به تن کرد، موهایش‌شبیه​ را به هم ریخت و از طریق جاده‌کِی​ اصلی به سمت ایست بازرسی اطلس به راه افتاد.

رفتن به موکنای از اطلس و‌داره​ از طریق فانتاس، سریع‌تر از رفتن‌عادی​ مستقیم از تمپل به موکنای بود.

به همین دلیل زیک قصد داشت‌خودم​ پالادین‌هایی را که جاده اطلس را‌صورت​ مسدود کرده بودند، به دنبال خود بکشاند.

زیک در حالی که میان مردمی که‌فرق​ سعی داشتند از ایست بازرسی عبور کنند‌عادی​ حرکت می‌کرد، متوجه چیز مشکوکی در آنجا شد.

«اون حرومزاده‌ها سگ‌های شکاری‌ان.»

زیک با تشخیص هاله‌معجزه​ منحصربه‌فرد سگ‌های شکاری، دندان‌هایش‌چیست​ را روی هم سایید.

سگ‌های شکاری برخلاف‌کار​ پالادین‌ها، در ردیابی‌خودم​ و جاسوسی مهارت داشتند.

اگر حتی سگ‌های شکاری هم بوی او‌فرق​ را حس می‌کردند و به تعقیبش می‌پرداختند، رفتن‌است​ به اطلس با این وضعیت می‌توانست خطرناک باشد.

پالادین‌های تغییر قیافه‌داده‌خاطرات​ نیز در اطراف ایست‌خیلی​ بازرسی به چشم می‌خوردند.

با مشاهده آن‌ها، زیک متوجه شد‌داره​ که سگ‌های شکاری و پالادین‌ها با‌عادی​ شک و تردید به یکدیگر نگاه می‌کردند.

«همم، به‌می‌تونن​ نظر می‌رسه نمی‌دونن‌چون​ اون یکی کیه.»

زیک پس از کمی فکر‌انجام​ کردن، تصمیم گرفت سگ‌های شکاری و‌همیشه​ پالادین‌ها را به جان هم بیندازد.

او در‌کردنت​ ذهنش ریچموند‌برام​ را صدا زد.

«ریچموند.»

ریچموند که با هیجان در حال تحقیق روی‌بلند​ استخوان‌های هیولا و مصنوعات شیطانی‌ای بود که از قلمرو‌چانه​ بربرها آورده بود، از تماس ناگهانی زیک جا خورد.

«اوه، ارباب.»

«من و‌کردنت​ تو باید با‌زنده​ هم همکاری کنیم.»

«چی؟»

سگ‌های شکاری و پالادین‌ها که در جاده اصلی‌داره​ تغییر قیافه داده و منتظر انجمن رز بودند، هر‌قدرت​ کدام با هوشیاری محیط اطرافشان را زیر نظر داشتند.

و سپس، در یک لحظه،

بوم! بوم!

هیولایی شبیه به‌کار​ یک مارمولک غول‌پیکر از‌می‌تونستم​ اعماق جنگل پدیدار شد.

کیااااا!

غرش باشکوه گوراب‌خاطرات​ در سراسر ایست‌می‌کنه​ بازرسی طنین‌انداز شد.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]