چپتر 144: بدون عنوان
0زیک پس ازکشت شنیدن حرفهای کاپیتان واحداجسادشان هفتم، سر تکان داد.
«شروع خوبیه. همینطوریکشت باید باشه. کی بهتاجسادشان گفته اینجا یه یادگاره؟»
کاپیتان دربین حالی کهنظر میلرزید گفت:
«مـ... مطمئناستفاده نیستم، اما...پوسیدگی از... دریکر اومده...»
«همم. دریکر.»
«مـ... مطمئن نیستم!کشت مـ... من فقطپوسیدگی از یکی دیگه شنیدم...»
زیک و بوریس با حوصله نهتنها کاپیتان واحد هفتم،میخواید بلکه سایر اعضای واحد را هم بازجویی کردند تابکنیم اطلاعات را جمعآوری کرده و با هم تطبیق دهند.
زیک در حالیقدرت که به اطلاعاتبین ثبتشده نگاه میکرد، گفت:
«پس میگیتمام اون حرومزادههای ابیسقدرت هم اومدن اینجا؟»
کاپیتان با صداییکشت خسته سر تکانپوسیدگی داد و جواب داد:
«بـ... بله... درسته.»
«میدونی زیردست کدوم شیطانن؟»
«ا... این رو نمیدونم.»
«هر چیزی کهکشت میدونی رو بگو،پوسیدگی هر ویژگی دیگهای.»
کاپیتان واحد هفتم چشمانشنظر را چرخاند و بهیکسانه سختی دهان باز کرد:
«سـ... سبز...»
«سبز؟»
«اونا آدماییتمام بودن که همیشهقدرت لباس سبز میپوشیدن.»
«سبز.»
زاهد داستان فقط با همین حرفبین میفهمید که آنها زیردست کدام شیطانیکسانه هستند، اما برای زیک غیرممکن بود.
انگار اونا شیطانی متفاوت ازقدرت «پیامآور خون و جنون» یانظر «ارباب پایینترین اعماق» رو میپرستن.
او نمیدانست دقیقاً چند شیطان وپوسیدگی زیردست وجود دارد، بنابراین همیشه هنگامهشتم مقابله با ابیس باید محتاطانه عمل میکرد.
پس از جمعآوری تمام اطلاعات، زیک اعضایتقریباً واحد هفتم را کشت و با استفادهنکنم از قدرت پوسیدگی، اجسادشان را از بین برد.
زیک به بوریس گفت:
«به نظر میرسهکشت اطلاعات واحد هشتم واجسادشان واحد هفتم تقریباً یکسانه.»
«بله. میخوایدتمام واحد نهم روقدرت هم بررسی کنید؟»
«فکر نکنم نیازیبرد باشه. بهتره فقطهشتم کلکشون رو بکنیم.»
«متوجهم.»
زیک و بوریس تمام ردپاهاقدرت را پاک کردند و بهنظر سمت دره مرگ به راه افتادند.
واحد نهم که با بیشترین احتیاط وارد درهبین مرگ شده بود، با دنبال کردن ردپای واحدنهم هفتم، در حال نزدیک شدن به غار بود.
زیک و بوریس که در دوهشتم طرف کمین کرده بودند، تلهای راکنید که آماده کرده بودند فعال کردند.
گرااامب!
بمبهای جادویی منفجر شدنداستفاده و تلی از صخرههابین در دره باریک فرو ریخت.
سپس، کاپیتان واحدکشت نهم با عجلهپوسیدگی چیزی را احضار کرد.
ووش!
سه عقرب سیاهقدرت غولپیکر از دلبین زمین بیرون آمدند.
به نظر میرسید آنهااستفاده کایمراهایی باشند که ازبین طریق جادوی سیاه خلق شدهاند.
عقربهای سیاه صخرههایکشت در حال سقوط رااجسادشان به کناری پس زدند.
در پشت عقربهای سیاه، جادوگرانمیرسه سیاه جادوی خود را آمادهنهم کرده و مهیای حمله شدند.
سپس، کاپیتاناستفاده بر سر عقربهایاجسادشان سیاه فریاد زد:
«بگیریدشون!»
دو تا از عقربهای سیاهقدرت به سرعت به سمت جایینظر که زیک قرار داشت، خزیدند.
زیک باهاموت را بیرون کشید وهشتم شمشیرش را به سمت عقرب سیاهیکنید که به سویش یورش میآورد، تاب داد.
سویییش!
پوسته عقرب سیاه که ازقدرت ورقههای فولادی هم سختتر بود، بهمیرسه شکلی تمیز و بینقص شکافته شد.
کییییک!
عقرب سیاه از شدت درد به خود پیچیدیکسانه و با تمام توان، دم خود را در حالیکلکشون که نیش زهرآگینش برافراشته بود، به سمت زیک کوبید.
اما زیک کسیقدرت نبود که بابین چنین حملهای شکست بخورد.
ووش!
زیک با شمشیرش دم عقرب راپوسیدگی قطع کرد، به هوا پرید و شمشیرشتقریباً را در سر عقرب سیاه فرو برد.
خرچ!
باهاموت پوسته سختقدرت را سوراخ کرد وبرد در آن فرو رفت.
عقرب سیاهتمام بیجان رویاستفاده زمین افتاد.
عقرب سیاهتمام دیگری به سمتقدرت زیک خیز برداشت.
اما نتیجه همان بود.
سر این عقرب نیز با خنجریبین که زیک پرتاب کرده بود شکافتهیکسانه شد، جان داد و بیحرکت افتاد.
کاپیتان واحد نهم با دیدن اینکه زیک به اینبرد سرعت کلک هر دو عقرب سیاه را کند، فهمیدکنید که زیک کسی نیست که او بتواند از پسش بربیاید.
«لعنتی! از بمبهایکشت دودزا استفاده کنید!پوسیدگی ما از اینجا میریم!»
جادوگران سیاه بمبهای دودزانظر را از جیبهایشان بیرون آوردندمیخواید و به اطراف پرتاب کردند.
آنها سعیاستفاده کردند در پناهاجسادشان دود فرار کنند.
اما بمبهای دودزا دراستفاده برابر زیک که چشمان اژدهابرد را داشت، کاملاً بیفایده بودند.
زیک وارد دود شداستفاده و جادوگران سیاه را بهبرد معنای واقعی کلمه قتلعام کرد.
«کیااااک!»
تیغه هاله خروشان، بیرحمانهپوسیدگی گردن و اندامهای جادوگراننظر سیاه را قطع میکرد.
جادوگران سیاهی که آنقدر خوششانس بودند تااجسادشان از مهلکه فرار کنند، توسط شمشیر بوریس کهمیخواید در پشت سرشان کمین کرده بود، کشته شدند.
به زودی دود پراکندهاستفاده شد و اجساد جادوگران مردهبرد در کف دره پخش شد.
«خیلی راحتتر ازبرد چیزی که فکرهشتم میکردم کلکشون رو کندیم.»
اگر جادوگران سیاه فرار نمیکردند و متقابلاً میجنگیدند، مقابله با آنهاتقریباً زمان بیشتری میبرد، اما از آنجایی که آنها در یک فضایبکنیم باریک بمبهای دودزا را منفجر کردند، کار برای زیک بسیار راحتتر شد.
زیک اجساد جادوگران سیاه را جمعآوریپوسیدگی کرد و با استفاده از قدرتهشتم پوسیدگی آنها را از بین برد.
او تنها مواد لازم برای ساخت آیتماجسادشان را از لاشه عقربهای سیاه مرده نگهیکسانه داشت و بقیه را با پرخوری بلعید.
بوریس به زیک نزدیک شد.
«رئیس، به نظرقدرت میرسه کار قبیلهبین عقرب تموم شده.»
«خوبه. به زودی هوا تاریک میشه. دمایاجسادشان هوا تو دره مرگ در شب بهیکسانه شدت افت میکنه، پس بیا برگردیم به غار.»
زیک و بوریسبرد به غار برگشتند وتقریباً برای اتراق آماده شدند.
پس از جویدن گوشتهای خشک و سفت،برد آنها دستگاههای هشداردهندهای را در مقابل غار نصببررسی کردند تا برای مقابله با مزاحمان آماده باشند.
از آنجایی که زیک سربازان دندانپوسیدگی اژدها را در بیرون احضار کرده بود،تقریباً نیازی نبود که به نوبت کشیک بدهند.
بوریس که در حال گرم کردن خوداجسادشان با بخاری جادوییای بود که زیک ازیکسانه موجودیاش بیرون آورده بود، ناگهان دهان باز کرد.
«رئیس.»
بوریس از زیک پرسید:
«چرا اون موقعکشت تو دلفی منپوسیدگی رو نجات دادی؟»
زیک که به شعلههای بخاریقدرت خیره شده بود، سرش رانظر چرخاند و به بوریس نگاه کرد.
«دلت میخواست بمیری؟»
«نه دقیقاً، اما...»
زیک خندید و گفت:
«تو رو زنده نگه داشتمقدرت چون فکر میکردم به دردمنظر میخوری. هیچ دلیل دیگهای نداره.»
«تا حالا فکربرد کردی که ممکنههشتم بهت خیانت کنم؟»
زیک سرشاستفاده را تکانپوسیدگی داد و گفت:
«نه، برعکس. منکشت فکر میکنم هرپوسیدگی کسی ممکنه خیانت کنه.»
چشمان زیکتمام ناگهان تیزاستفاده و برنده شد.
«نه فقط تو، بوریس، بلکه کی،هشتم استاد فینون، هر کسی. اونا میتوننکنید خیانت کنن. آدما موجودات تغییرناپذیری نیستن.»
بوریس با دیدن چشمانپوسیدگی زیک، لرزشی را درنظر ستون فقراتش احساس کرد.
این آدم چه جوراستفاده زندگیای داشته؟ به خاطربین اینه که یه دریکره؟
این نگاهی نبودکشت که یک جوان هجدهاجسادشان ساله باید داشته باشد.
سپس، زیکبین دوباره دهاننظر باز کرد.
«حالا که حرف از خیانتاجسادشان شد... من فکر میکردم کههشتم ممکنه یه خائن وجود داشته باشه.»
«ها؟ منظورت چیه؟»
«آبل دقیقاً میدونست که من برای پیدا کردن یادگاربرد به منطقه صحرایی میآم و این اطلاعات رو بهکنید پادشاهی مقدس، قبیله عقرب و انجمن قاتلان لو داده.»
«مگه بعد از اینکهنظر حرکت شما رو دید،یکسانه سریع وارد عمل نشد؟»
«نه، آبل نمیدونه که مناجسادشان دنبال یادگارم. وقتی با زیردستاشهشتم میجنگیدم، هویتم رو مخفی کرده بودم.»
زیک ادامه داد:
«آبل فهمیده که این من بودمپوسیدگی که کاروس رو فراری دادم وهشتم به اردوگاه سگهای شکاری حمله کردم.»
بوریس که عرق سردی روی پیشانیاشهشتم نشسته بود، با شنیدن این حرفهاکنید سرش را به نشانه نفی تکان داد.
«ر-رئیس، ق-قطعا کارقدرت من نیست. خ-خواهش میکنمبرد حرفم رو باور کنید.»
بوریس از ترس میلرزید؛ او خوب میدانست زیکبین با وجود ظاهر معمولاً آرام و ملایمش، اگرنهم اراده کند تا چه حد میتواند بیرحم باشد.
زیک نگاهیتمام به بوریساستفاده انداخت و گفت:
«بوریس، نمیگم اصلاً بهت شک نداشتم،هشتم اما با توجه به شرایط، بعیدکنید میدونم تو اطلاعات رو لو داده باشی.»
«دقیقاً. من بدونقدرت شما هیچ جاییبین برای رفتن ندارم، رئیس.»
تنها زیک، رهبر واقعی «سندیکا» و یکاجسادشان دریکر اصیل، میتوانست هویت بوریس را به عنوانمیخواید عضو سابق بخش سیزدهم اطلاعات امپراتوری پاک کند.
زیک بهتمام بوریس نگاهاستفاده کرد و گفت:
«باید بفهمم که واقعاً خائنی در کاره، یا اینکه آبلنهم از یه ترفند دیگه استفاده کرده. بعد از اینکه اینردپاها ماجرا تموم بشه، کارهای زیادی برای انجام دادن داری، بوریس.»
«مـ-من؟»
«من اون آدمهای انجمن قاتلان رو الکی استخدامبین نکردم. بعضی وقتها برای پیدا کردن خائن داخلی،نهم بهتره از کمک نیروهای قابلاعتماد خارجی استفاده کنی.»
«میخواید با استفادهکشت از قاتلهای انجمن قاتلان،اجسادشان خائن رو پیدا کنید؟»
«البته اگهبین واقعاً خائنینظر وجود داشته باشه.»
زیک دو احتمال را در نظر داشت: اول اینکهمیرسه واقعاً خائنی در میانشان بود و دوم اینکه شاید آبلنیازی با استفاده از جادوی عجیب «ابیس» اطلاعات را دزدیده باشد.
اگر در حالی که هیچ خائنی وجود نداشت، شروعبرد به جستجو میکرد و باعث از بین رفتن اعتمادکنید درون سازمان میشد، دقیقاً در زمین آبل بازی کرده بود.
از آنجا که این سازمان با عجلهاجسادشان و به تازگی شکل گرفته بود، اگریکسانه اعتماد بین اعضایش خدشهدار میشد، دیگر جبرانناپذیر بود.
او حدس میزد که شاید هدف آبل هم دقیقاً همین باشد.بررسی اما خوشبختانه برای زیک که سالها در یک کارتل خلافکاری زندگی کردهدره بود، پیدا کردن خائنها به اندازه نفس کشیدن طبیعی و راحت بود.
در یک کارتل، حتی دوستان دیروز یا اعضای همخون خانوادههشتم هم ممکن بود فردا به یک خائن تبدیل شوند؛ بهبهتره همین دلیل او همیشه باید گاردش را بالا نگه میداشت.
بوریس با دیدن خونسردی زیک،قدرت همزمان احساس اعتماد و ترسنظر را در وجودش حس کرد.
خیانت... منتمام هیچوقت نبایداستفاده بهش خیانت کنم.
در چشم بوریس، زیکنظر حتی از امپراتورِ امپراتورییکسانه هم ترسناکتر به نظر میرسید.
در مدتی که بوریساستفاده خواب بود، زیک دستهبندیبین فروشگاه سیستم را باز کرد.
فروشگاه—
۱. خرید/فروش آیتم
۲. تجزیه/تعمیر آیتم
۳. ارتقای آیتم
۴. ساخت آیتم
زیک ابتدا آیتمهایی را که از جادوگرانتقریباً سیاه غارت کرده بود داخل موجودیاش قرارنکنم داد و سپس وارد دستهبندی «تجزیه/تعمیر» شد.
وقتی آیتمها را به پنجرهاجسادشان تجزیه منتقل کرد، مواد تشکیلدهندهشان بهتقریباً طور خودکار از هم جدا شدند.
در مورد آرتیفکتها، رونهاییاستفاده که جادو روی آنها حکبرد شده بود نیز نمایان شدند.
اوه، رونها. پسکشت جادوی روی آرتیفکتهاپوسیدگی اینطوری آزاد میشه.
زیک با استفاده از مواد استخراجشده وتقریباً بقایای عقرب سیاهی که بعد از نبرد جمعآورینیازی کرده بود، فرایند ساخت آیتم را آغاز کرد.
بذار ببینم. با بقایای عقرباجسادشان سیاه چی میتونم بسازم؟ آها، اینجاست.تقریباً سعی میکنم یه سپر ساده بسازم.
زیک طبق لیست مواد موردنیازقدرت برای ساخت، متریالها را ازنظر موجودیاش به پنجره ساختوساز منتقل کرد.
پوسته عقربتمام سیاه، دمش، شمشقدرت آهن... و چرم.
او مهمترین بخش، یعنی پوسته دم عقربتقریباً سیاه را به همراه سایر مواد داخل سیستمنیازی قرار داد و فرایند ساخت را تأیید کرد.
پنجرهای با عنوان «در حال ساخت»بین ظاهر شد و درصد پیشرفت آنیکسانه بهتدریج شروع به بالا رفتن کرد.
حدود دوتمام ساعت طول میکشهقدرت تا تموم بشه.
موقع ساختن معجونها هم این حس را تجربه کرده بود،نظر اما اینکه چطور آیتمها فقط با جمعآوری مواد اولیه ونکنم پیروی از دستورات سیستم بهطور خودکار ساخته میشدند، واقعاً شگفتانگیز بود.
به نظر میرسید این همان روشهشتم ساخت مبتنی بر کارما باشد کهکنید زاهد داستان به آن اشاره کرده بود.
هرچند برای ساخت معجون نیازی به امتیازاتبرد کارما نبود، اما برای ساخت سلاح ونهم تجهیزات، مقدار کمی از این امتیازات کسر میشد.
با این وجود، جمعآوری مواد اولیه و ساختبین تجهیزات بسیار بهصرفهتر بود، چرا که تقریباً ده برابربررسی ارزانتر از خرید مستقیم آنها از فروشگاه تمام میشد.
پس از دوکشت ساعت، درصد پیشرفتپوسیدگی به ۱۰۰٪ رسید.
[«سپر سخت از پوسته عقرب سیاه» ساخته شد.]
سپر ساختهتمام شده در موجودیقدرت زیک ظاهر شد.
«این فوقالعادهست،تمام اولین باره کهقدرت خودم سلاح میسازم.»
زیک سپر سختبرد از پوسته عقربهشتم سیاه را بیرون آورد.
سپر نسبتاً بزرگی بود.
اما نسبت بهکشت اندازهاش، به طرز شگفتانگیزیاجسادشان سبک به نظر میرسید.
با نگاهی به ساختارش، مشخص بود که از پردازشبرد پوسته عقرب سیاه ساخته شده؛ لبههایش با آهن تقویتکنید شده و بخش داخلی آن با چرم پوشانده شده بود.
میشد آن رابرد با دست گرفتهشتم یا روی ساعد بست.
زیک با استفادهقدرت از «چشمان اژدها»، اطلاعاتبرد سپر را بررسی کرد.
—اطلاعات سپر—
توضیحات: سپری که از پردازش سختترین قسمت پوسته یک عقرب سیاه ساخته شده است.
توانایی ذاتی: ندارد
نکته ویژه: با چرخاندن اهرم تعبیهشده در داخل سپر، نیش عقرب سیاه از قسمت پایینی آن بیرون میزند. زهر عقرب بهطور خودکار در داخل آن تولید میشود.
زیک همانطور که دراستفاده نکته ویژه ذکر شده بود،برد اهرم داخلی سپر را چرخاند.
تق!
نیشی شبیه بهقدرت دم عقرب، از قسمتبرد پایینی سپر بیرون زد.
«با اینتمام میتونم دشمنااستفاده رو سوراخ کنم.»
علاوه بر این، از آنجا که بهطوراجسادشان خودکار زهر عقرب سیاه را تولید میکرد، ارزشیمیخواید بسیار فراتر از یک سپر دفاعی ساده داشت.
زیک ناگهان به یاد رونِ جادویی افتاد که کمی قبل بهبررسی دست آورده بود. پنجره ارتقا را باز کرد، سپر و رون رادره با هم داخل آن قرار داد و فرایند ارتقا را آغاز کرد.
[ارتقای «سپر سخت از پوسته عقرب سیاه» با اعمال رون «نفرین تضعیف» در حال انجام است.]
طولی نکشید که ارتقااستفاده کامل شد و پنجره اطلاعاتبرد جدیدی روی هوا ظاهر شد.
—اطلاعات سپر—
توضیحات: سپری که از پردازش سختترین قسمت پوسته یک عقرب سیاه ساخته شده است.
توانایی ذاتی: دشمنانی که مورد اصابت سپر قرار میگیرند، ۲۰٪ احتمال دارد که به «نفرین تضعیف» مبتلا شوند.
نکته ویژه: با چرخاندن اهرم تعبیهشده در داخل سپر، نیش عقرب سیاه از قسمت پایینی آن بیرون میزند. زهر عقرب بهطور خودکار در داخل آن تولید میشود.
زیک با دیدنقدرت پنجره اطلاعات جدید، ازبرد تعجب دهانش باز ماند.
«این فوقالعادهست. میتونی فقط باقدرت استفاده از رونها، آیتمهای معمولینظر رو به آرتیفکت تبدیل کنی.»
ارزش آرتیفکتهایی کهکشت جادو رویشان حک شدهاجسادشان بود، بینهایت بالا بود.
برای آغشته کردن سلاحها به جادو، بهتقریباً مهارتهای همزمانِ یک جادوگر سطح بالا، یکنکنم صنعتگر ابزار جادویی و یک کیمیاگر نیاز بود.
هرچه سطح جادو بالاترپوسیدگی میرفت، ساخت آرتیفکت نیزنظر به مراتب دشوارتر میشد.
جای تعجب نداشت که لوبرن، کسی که میتوانست سلاحهایبرد مقدس آغشته به جادوی نور بسازد، توانسته بود کلکنید قاره را متحد کرده و «امپراتوری مقدس» را تأسیس کند.
زیک با چهرهای سرشاراستفاده از رضایت، سپر ارتقایافتهبین را در هوا تکان داد.
«اگه مواد اولیهاش رو داشتهمیرسه باشم، میتونم تمام شوالیههای شمشیرنهم سیاه رو به آرتیفکت مجهز کنم.»
درست در همان لحظه کهاجسادشان زیک از کشف قابلیتهای ساخت وتقریباً ارتقای سیستم غرق در لذت بود،
سربازان دندان اژدها که درقدرت حال گشتزنی بودند، سیگنالی فرستادندنظر که نشان میداد چیزی پیدا کردهاند.
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal] [ویراستار: Max]