چپتر 135: [بدون عنوان]
0هیس!
گوراب که حالا پس از جذب قدرت هیدرا وزره افزایش اندازهاش، تقریباً شبیه به یک باسیلیسک شده بود،اکنون زبانش را بیرون آورد و صداهای تهدیدآمیزی از خود درآورد.
«یـ-یک هیولا!»
«اووااااک!»
مردمی که درآندد جاده اصلی بودند، وحشتزدهپرتاب پا به فرار گذاشتند.
هیس! هیس!
در حالی که گوراب سم هیدرا را بهپرتاب این طرف و آن طرف میپاشید، دود تند ومورد سوزانی از میان علفها و درختان به هوا برخاست.
پالادینهای تغییر قیافهداده که از ظاهرکین شدن گوراب غافلگیر شده بودند، سپرهایشانساخته را بالا آوردند و آرایش دفاعی گرفتند.
سگهای شکاری باآندد دیدن این صحنهاطراف گیج و مبهوت شدند.
'اینا دیگه کین؟'
در همان لحظه بود.
تق! تق!
آنددهایی که ازآندد استخوان هیولاها ساختهاطراف شده بودند، پدیدار شدند.
همزمان، دمی لیچ ظاهرشکستند شد و با صداییپیکری تاریک و دلخراش فریاد زد:
«من زیردست "پیامآور خونآندد و جنون" هستم! اونپرتاب پیروان نور رو نابود کنید!»
دمی لیچ ناگهان به'اینا سگهای شکاری که تغییرلحظه قیافه داده بودند، دستور داد.
سگهای شکاری از اینکه لیچ ناگهان بهپرتاب آنها دستور میداد، گیج شده بودند. آنهاکرد که جا خورده بودند، سلاحهایشان را بیرون کشیدند.
پالادینها همآندد به همان اندازهاطراف غافلگیر شده بودند.
'اینا دیگه کین؟'
پالادینها که آنها را همدست هیولاهاکین و دشمن خود فرض کرده بودند،ساخته بلافاصله با سپرهای برافراشته هجوم بردند.
«حملهههه!»
بوم!
هیولاهای آندد با ضربهآندد سپرهای پالادینها در هم شکستنددرست و به اطراف پرتاب شدند.
درست در همان لحظه، پیکری باکین زره سیاه از میان هیولاها بیرونساخته آمد و به پالادینها حمله کرد.
جرینگ!
پالادینها که مورد حمله قراراطراف گرفته بودند، اکنون سگهای شکاریسیاه را کاملاً به عنوان دشمن میدیدند.
«کافران! اینبوم کافرها هیولاآندد احضار کردن!»
پالادینها که ایمان کورشان'اینا کرده بود، وضعیت را بهآنددهایی نفع باورهای خود تفسیر کردند.
آنها با نگاههایی جنونآمیزضربه و سپرهای برافراشته، بهدرست سمت سگهای شکاری یورش بردند.
سگهای شکاری نیز وقتی بااطراف حمله پالادینها مواجه شدند، چارهای جزآمد کشیدن سلاحهایشان و مبارزه متقابل نداشتند.
با شروع اینهیولاهای نبرد پر هرجومرج، دیگراطراف دلیل درگیری اهمیتی نداشت.
آنها فقط بر روی'اینا شکست دادن دشمنانی کهلحظه پیش رویشان بودند تمرکز کردند.
زیک که در حالت پنهانکاریشکستند از پشت بوتهها تمام اینزره ماجرا را تماشا میکرد، پوزخندی زد.
'کارتون عالی بود،ضربه سربازهای دندان اژدهای شمارهدرست یک، دو و سه.'
زیک مخفیانه سربازهای دندان اژدها را در میان سگهایدرست شکاری پنهان کرده بود و آنها را وادار کرده بودگرفته تا برای تحریک و شروع درگیری، به پالادینها حمله کنند.
همانطور که زیک برنامهریزی کرده بود، پالادینهاهمان و سگهای شکاری با سوءتفاهم درباره هویتهمزمان یکدیگر، در حال جنگیدن با هم بودند.
'خیلی عالی میشهآندد اگه همینجوری همدیگهاطراف رو نابود کنن.'
در همان لحظه بود.
سوت!
صدای سوت بلندیشدند از پشت سرکین به گوش رسید.
به محض شنیده شدن صدای سوت،اطراف سگهای شکاری که در حال مبارزه بودندحمله بلافاصله برگشتند و شروع به عقبنشینی کردند.
پالادینها با سماجت به تعقیب سگهایپرتاب شکاری پرداختند، اما نتوانستند به کسانی کهکرد تخصصشان در تعقیب و گریز بود، برسند.
زیک از گوراب و ریچموند خواستهشکستند بود تا پالادینها را تا جایسیاه ممکن از جاده اصلی دور کنند.
سپس خودش عقب کشید'اینا و به تعقیب سگهایلحظه شکاریِ در حال فرار پرداخت.
او باید قبل از اینکه سگهای شکاری تورشاندرست را پهن کنند، ارتباطشان را قطع میکرد تامورد آرینا و گروهش فرصتی برای فرار داشته باشند.
ووش!
زیک که در حالت پنهانکاری در حالاطراف تعقیب سگهای شکاری بود، دید که آنهاحمله جلوی یک کلبه در جنگل توقف کردند.
سپس، شوالیهای که خود رادیگه به شکل یک مزدور درآوردهاستخوان بود، از کلبه بیرون آمد.
'به نظر میرسهآندد در سطح شوالیهاطراف آبی باشه. فرمانده میدانیه؟'
شوالیه امپراتوریآندد بر سر سگهایاطراف شکاری فریاد زد:
«احمقها! بهتون گفتم خطآندد خونی لوبرن رو دستگیر کنید،درست چرا با پالادینها درگیر شدید؟!»
سگهای شکاری احساس میکردند در حقشانکین ظلم شده چون همهچیز خیلی ناگهانی اتفاقپدیدار افتاده بود، اما کاری از دستشان برنمیآمد.
در ارتش،هیولاهای حرف مافوقضربه قانون بود.
شوالیه دندانهایش راضربه به هم ساییدپرتاب و فریاد زد:
«لعنت بهش! حتی نمیتونید یه مأموریت نظارتیاطراف ساده رو درست انجام بدید! اگه فرمانده سپاهکرد داریا بفهمه، سرم رو از تنم جدا میکنه!»
نام داریامبهوت توجه زیک'اینا را جلب کرد.
'داریا... منظورشهیولاهای داریا کالوی،ضربه شوالیه اسبسواره؟'
داریا کالوی، شوالیه کماندار،شکستند ماهرترین فرد در میانپیکری شوالیههای زن امپراتوری بود.
او عمدتاً به جای شمشیر از کمان استفاده میکرددرست و میگفتند که میتواند از فاصله چند کیلومتری، یکقرار مورچه را روی دیوار با دقت هدف قرار دهد.
'اگه داریامبهوت کالوی اینجاست،'اینا دردسرساز میشه.'
مورگان بوپون، شوالیه مارافسای، درشکستند واقع شوالیه قدرتمندی نبود، بلکهزره بیشتر یک استراتژیست درخشان بود.
با این حال، داریا به عنوان نزدیکتریندرست شخص به سطح شوالیه سیاه در میان شوالیههایمورد قرمز امپراتوری شناخته میشد و مهارتهای استثنایی داشت.
زیک ناخودآگاهبوم احساس فشارآندد و سنگینی کرد.
'نمیدونستم امپراتوری اونقدر برای خطدیگه خونی لوبرن ارزش قائله که پایهیولاها یک فرمانده سپاه رو وسط بکشه.'
زیک ناگهان حرفهای آرینا را به یاد آورد کهپیکری میگفت تمام افراد قدرتمند قاره میخواهند خط خونی لوبرن رااکنون که قادر به انجام معجزه است، در اختیار داشته باشند.
جای تعجب نداشت که امپراتور،اطراف با آن وسواس فکریاش نسبتسیاه به جاودانگی، وسوسه شده باشد.
زیک شمشیرش راهیولاهای کشید و نقابیشکستند به چهره زد.
'باید تا جاییشدند که ممکنه حواسشونکین رو پرت کنم.'
زیک به ریچموند دستور داد تااطراف ارتش هیولاها را رهبری کند وآمد پالادینها را به سمت سگهای شکاری بکشاند.
حالا که این دو گروه با هم متحدپیکری نبودند، او باید تا حد امکان آنها را باگرفته هم درگیر میکرد تا اوضاع را به هم بریزد.
غرش!
صدای غرشمبهوت گوراب از دوردیگه به گوش رسید.
شوالیههای امپراتوری و سگهایضربه شکاری منقبض شدند ودرست سلاحهایشان را بیرون کشیدند.
«لعنت بهش، یهضربه گله هیولا ازپرتاب کجا پیداشون شد.»
شوالیه امپراتوری به سگهایآندد شکاریِ اطراف علامت دادپرتاب تا به نیروی اصلی بپیوندند.
زیک مخفیانه آنها را تعقیبدیگه کرد و در همان حالاستخوان ریچموند و گوراب را هدایت میکرد.
سگهای شکاری با ورود به کوهستان،اطراف در مقابل غاری که کمپی درآمد آن برپا شده بود، جمع شدند.
'هیچجا نیستآندد که اینا توشاطراف کمپ نزده باشن.'
زیک موقعیت غارهیولاهای را به ریچموندشکستند و گوراب اطلاع داد.
و سعی کرد در'اینا حالی که پنهان مانده بود،آنددهایی اوضاع را زیر نظر بگیرد.
اما ناگهان، یک صاعقهضربه سیاه درست به جایی کهپیکری زیک قرار داشت برخورد کرد.
بوم!
زیک با عجلههیولاهای بدنش را غلتاند تااطراف از صاعقه جاخالی دهد.
'چی؟'
زیک نمیتوانست دستپاچگیاش را پنهان کند، چراپرتاب که جادو با وجود اینکه او در حالتجرینگ پنهانکاری بود، دقیقاً به او برخورد کرده بود.
سپس، چیزیآندد از ذهنشکستند زیک گذشت.
'اون جادوگر ابیس تویآندد معبد زوئین هم موقعیتمپرتاب رو تشخیص داده بود.'
او مکانیزمش را نمیدانست، اما به نظرهمان میرسید در میان جادوهای ابیس تکنیک ردیابیایهمزمان وجود دارد که میتواند در پنهانکاری نفوذ کند.
زیک از چشمانآندد اژدها برای بررسیاطراف محیط اطراف استفاده کرد.
سپس، جادوگری درضربه ردای سیاه ازپرتاب داخل غار ظاهر شد.
«احمقها! اونجاست!»
جادوگر بار دیگرشدند دقیقاً به جایی کههمان زیک بود اشاره کرد.
شوالیهها و سگهای شکاری بهشکستند سمت نقطهای که جادوگر بازره عصایش نشان داده بود، هجوم بردند.
ووش!
زیک پنهانکاریاش را غیرفعال کردضربه و سگهای شکاری و شوالیههاپیکری را به سمت جنگل کشاند.
در حین این کار، خنجرهاییدیگه از جیبش بیرون آورد واستخوان به سمت سگهای شکاری پرتاب کرد.
سوووش!
خنجرها در پاهاضربه و بازوهای سگهایپرتاب شکاری فرو رفتند.
شوالیهها با شمشیرهایشان خنجرهاآندد را دفع کردند وپرتاب به سمت زیک هجوم بردند.
جرینگ!
شمشیر شوالیه امپراتوریآندد و شمشیر زیکاطراف با هم برخورد کردند.
«هااااپ!»
شوالیه امپراتوری یک تیغهآندد هاله رها کرد وپرتاب زیک را به عقب راند.
'این کافی نیست.'
زیک از سد آب استفاده کرداطراف تا در برابر حمله فشاری شوالیهآمد مقاومت کند و سپس ضد حمله زد.
بوم!
ضربه شمشیربوم قدرتمندی به زرهضربه شوالیه برخورد کرد.
«آخ!»
زره شوالیه کاملاً فرو رفتشکستند و بر اثر این ضربه مستقیم،سیاه در آستانه خرد شدن قرار گرفت.
شوالیههای امپراتوری که متوجه شدهاطراف بودند مهارتهای زیک خارقالعاده است،سیاه گارد خود را تنظیم کردند.
زیک سد بادهیولاهای را در برابرشکستند آنها رها کرد.
ووش!
باد قدرتمندی از شمشیر زیکشکستند وزید. سپس او یک شمشیرزره طوفان به سمت شوالیهها رها کرد.
شواک!
طوفان عظیمی شوالیهها را درضربه بر گرفت و آنها راپیکری به داخل جنگل پرتاب کرد.
ووش!
زیک شمشیرش را به سمتشکستند شوالیههایی که تعادلشان را اززره دست داده بودند، تاب داد.
جرینگ!
اگرچه برخی از شوالیهها موفق شدند حتی در میان طوفانپیکری شمشیرهای خود را بالا بیاورند و ضد حمله بزنند، اما بیشترکاملاً آنها با ضربه شمشیر زیک برخورد کرده و به زمین افتادند.
«آخ!»
پس از فروکش کردن طوفان،شکستند بیش از نیمی از نیروهایزره امپراتوری از بین رفته بودند.
شوالیه امپراتوری دندانهایش را بهاطراف هم سایید و شمشیرش راسیاه به سمت زیک نشانه رفت.
او عزمی را احساسآندد میکرد که حتی ازپرتاب مرگ هم هراسی نداشت.
زیک در حالی که'اینا به شوالیه امپراتوری نگاهلحظه میکرد، با خود فکر کرد:
'چرا ایناهیولاهای انقدر به اونشکستند امپراتور دیوانه وفادارن؟'
او نمیتوانست بفهمد چرا شوالیههای امپراتوری اینقدر ناامیدانه درزره تلاش بودند تا دستورات امپراتور را اجرا کنند؛ کسی کهکاملاً در جستجوی جاودانگی، تمام سیاهچالههای قاره را به هم میریخت.
با وجود سوالهیولاهای زیک، تیغههای هاله ازاطراف شمشیر شوالیهها فوران کرد.
«هاااات!»
شوالیههای امپراتوری همگیآندد با هم بهاطراف سمت زیک هجوم بردند.
بوم!
شمشیر زیک که باآندد اراده تخریب عجین شده بود،درست با شمشیر شوالیهها برخورد کرد.
«آخ!»
شوالیهای که اراده تخریب راشکستند مستقیماً دریافت کرده بود، خونزره سرفه کرد و به زمین افتاد.
'باید از اینجا فرارشکستند کنم و اینا روپیکری بیشتر به سمت دوردست بکشونم.'
درست زمانی که زیک، باضربه دیدن تزلزل شوالیهها از اینپیکری برخورد عظیم، قصد عقبنشینی داشت...
بوم!
رعد و برق سیاهیضربه دوباره به همان نقطهای کهپیکری زیک ایستاده بود اصابت کرد.
'اون جادوگر لعنتی.'
جادوگرِ سیاهپوشبوم همراه با دودیضربه سیاه ظاهر شد.
او عصایش راشدند به سمت زیککین گرفت و گفت:
«از کجا پیدات شد؟»
زیک بدون اینکه جوابیشکستند بدهد، شمشیرش را بهپیکری سمت جادوگر نشانه رفت.
'زمانبندی خوبیه.بوم اینا رو ازضربه اینجا دور میکنم.'
زیک به عقب قدم'اینا برداشت و از گرزلحظه نور علیه جادوگر استفاده کرد.
بوم!
نور عظیمی مانندضربه یک صاعقه بهپرتاب سمت جادوگر فرود آمد.
فیشش!
دود سیاهی از نیمکره'اینا سیاهی که بدن جادوگرلحظه را پوشانده بود، بلند شد.
«جادوی لعنتیهیولاهای لوبرن. بگیرینش! اونشکستند از نوادگان لوبرنه!»
همانطور که زیکضربه انتظار داشت، جادوگر جادویدرست نور را تشخیص داد.
زیک چرخیدبوم و بهآندد اعماق جنگل گریخت.
سوت!
صدای سوتهیولاهای از همهضربه جهات طنینانداز شد.
این سیگنالی برای سگهای شکاری بودپرتاب تا تور خود را پهن کنند وکرد به تدریج حلقه محاصره را تنگتر کنند.
'ریچموند، چهبوم بلایی سرآندد پالادینها اومد؟'
'آه... ارباب. اینا خیلی'اینا سمجن. من و گورابلحظه با این وضعیت میمیریم.'
با شنیدن این حرف، زیکشکستند از ریچموند و گوراب خواست تاسیاه عمیقتر وارد تور سگهای شکاری شوند.
او قصد داشتضربه پالادینها را درونپرتاب تور به دام بیندازد.
در همین حال، جادوگر کهضربه در هوا شناور بود، بهپیکری دنبال زیک رفت و فریاد زد:
«بگیرینش! باید بگیرینش!»
زیک در حالی که فاصلهشکستند مناسبی را حفظ میکرد، جادوگرزره را به دنبال خود کشاند.
این یکآندد پله برای دستگیریاطراف جادوگر ابیس بود.
غررر!
در مقطعی، غرششدند گوراب از دورکین به گوش رسید.
زیک با درک اینکه پالادینهاشکستند عمیقاً وارد محدوده تور شدهاند، احضارسیاه گوراب و ریچموند را لغو کرد.
سپس دست ازضربه دویدن کشید وپرتاب به سمت جادوگر برگشت.
جادوگر که در هوا در حالشکستند پرواز بود، عصایش را بالا بردسیاه و آن را به سمت زیک چرخاند.
«زندهزنده فلجت میکنم!»
ترق!
دهها توپ انرژیضربه سیاه به سمتپرتاب زیک پرواز کردند.
در آن لحظه، زیک شمشیرضربه اوریکالکوم را که در موجودیپیکری خود ذخیره کرده بود، بیرون آورد.
ووونگ!
و بلافاصلههیولاهای از مهارت مجازاتشکستند نور استفاده کرد.
ترق!
الکتریسیتهای شبیه بههیولاهای نور در شمشیرشکستند زیک جریان یافت.
'اوه؟'
زیک توپهای انرژی را که جادوگر شلیکپرتاب کرده بود، با شمشیر اوریکالکوم که بهکرد مجازات نور آغشته شده بود، دفع کرد.
فیشش!
توپهای انرژی با برشآندد شمشیر اوریکالکوم به خاکسترپرتاب تبدیل و پراکنده شدند.
با دیدن اینشدند صحنه، جادوگر با تعجبهمان در هوا متوقف شد.
«ا-امکان نداره!هیولاهای بریدن جادوضربه با شمشیر!»
زیک تمام توپهایضربه انرژی را که بهدرست سمتش پرواز میکردند، برید.
سپس به هوا پریدآندد و شمشیرش را بهپرتاب سمت جادوگر تاب داد.
تسسسس!
با این حال، تنهاضربه دود سیاهی در جایی کهپیکری جادوگر حضور داشت، باقی ماند.
زیک روی زمین فرودشکستند آمد و با چشمانپیکری اژدها اطراف را بررسی کرد.
سپس پنجه اژدها راآندد به سمتی که حضور مشکوکیدرست را حس میکرد، پرتاب کرد.
شواک!
او احساس کردآندد چیزی در پنجهاطراف اژدها گیر افتاده است.
«آخ!»
دود جمعبوم شد وآندد جادوگر ظاهر گشت.
خون سیاه از سینهاش میچکید.
«ز-زخم التیام پیدا نمیکنه... چطور...»
این اولین باری نبود که او از پنجه اژدها استفاده میکرد، اماحمله اولین باری بود که چنین تأثیری را میدید؛ یا کاملاً مسدود میشد یاکردن درجا میکشت. به نظر میرسید زخمهای ناشی از مهارتهای اژدهایی قابل التیام نیستند.
'نمیدونستم مهارتهایبوم اژدهایی همچینآندد تأثیری دارن.'
تیغه تطهیر و مهارتهای نور شرارت را ریشهکنلحظه میکردند، اما به نظر میرسید مهارتهای اژدهایی بهلیچ روشی متفاوت زخمهای کشندهای به آنها وارد میکنند.
ترق!
زیک با شمشیر سفیدی کهاطراف با مجازات نور عجین شده بود،آمد به آرامی به جادوگر نزدیک شد.
جادوگر در حالی که جلوی خونریزیشکستند را میگرفت، با یک دست عصایشسیاه را به سمت زیک نشانه رفت.
زیک به جادوگر گفت:
«تو زیردست کدوم شیطانی؟»
جادوگر باآندد شنیدن اینشکستند حرفها جا خورد.
سپس نالهایبوم شبیه بهآندد فریاد سر داد.
«خودتی. همونی که پروژه آلنسیادیگه رو نابود کرد. باورم نمیشهاستخوان حرومزادههای لوبرن هم درگیر ماجرا بودن.»
همانطور که انتظار میرفت، بهشکستند نظر میرسید این جادوگر نیززره یکی از اعضای ابیس باشد.
زیک شمشیرشآندد را نشانهشکستند رفت و گفت:
«اگه برای معجزه دنبال ماضربه افتادین، بیفایدهست. به اون امپراتور دیوانهزره بگو دست از این توهمات برداره.»
جادوگر دهانی پر از'اینا خون تف کرد ولحظه به طرز شومی خندید.
«شما هرگزهیولاهای از اینجاضربه فرار نمیکنید.»
سپس جادوگر ناگهانضربه خنجری بیرون آورد ودرست گلوی خودش را برید.
زیک ازبوم خودکشی ناگهانیآندد جادوگر غافلگیر شد.
'لعنتی، باید زندهاششدند رو میگرفتم وکین ازش اطلاعات میکشیدم بیرون.'
زیک در حالی که به بدن جادوگرپرتاب که در حال خونریزی بود و به زمینجرینگ میافتاد نگاه میکرد، دندانهایش را به هم سایید.
در همان لحظه.
فیششش!
دود سیاهی ازشدند بدن جادوگر شروعکین به برخاستن کرد.
یادداشت مترجم
[مترجم: Peptobismal | ویراستار: Max]