چپتر 147: [نامشخص]
0بوم!
با کوچکترتیغه شدن اندازهاش، حرکاتشحرکت بسیار سریعتر شد.
آراتاسو به هوا پریدنبود و شمشیرش را بهروح سمت زیک تاب داد.
جرینگ! جرینگ!
هاله سبزی که ازدست شمشیر فوران میکرد، زیکتطهیر را در بر گرفت.
با این حال،تطهیر هرسیون زیک تمام هالهفرو سبز را دفع کرد.
آراتاسو که در هوا شناوربلکه بود، پایین آمد و با شمشیرشروحش ضربهای به سمت پایین وارد کرد.
غرمب!
شمشیر فوراً بزرگ شددست و با وزن وحشتناکیتطهیر روی زیک فشار آورد.
بنگ!
شمشیر آراتاسو وفیزیکی شمشیر زیک بادقیقاً هم برخورد کردند.
جرینگ!
زیک باهاموت را بادست هاله طلایی آغشته کرد وسرعت شمشیر آراتاسو را پس زد.
سپس، شمشیر اوریکالکوم راسرعت از موجودیاش بیرون آوردترق و در دست دیگرش گرفت.
ووونگ!
تیغه تطهیرکند از شمشیرفیزیکی اوریکالکوم فوران کرد.
زیک به سرعت تیغه آغشته بهووونگ هاله طلایی را حرکت داد وفرو آن را در قلب آراتاسو فرو کرد.
ترق!
شمشیر اوریکالکوم بدن سختنبود آراتاسو را سوراخ کردروح و در آن فرو رفت.
آراتاسو بدنش راموجودیت پیچ و تاببلکه داد و فریاد کشید.
تیغه تطهیرموجودیاش روی شمشیر، دروندیگرش آراتاسو را سوزاند.
جلز و ولز!
دود سبزیموجودیت از بدنشنبود بلند شد.
[کیااااک! چطورکند یه انسان پستنبود چنین جرئتی میکنه!]
چشمان آراتاسوموجودیاش به رنگدست سبز درخشید.
شاخههایی ازتیغه تمام بدنشسرعت رشد کردند.
آنها سعی کردندفیزیکی مانند شاخکهای زندهدقیقاً دور بدن زیک بپیچند.
سپس، زیک درموجودیت همان حالت از مهارتدقیقاً مجازات نور استفاده کرد.
تراق!
رعد و برق سفیدی جرقهحرکت زد و نور سفیدی ازسخت درون بدن آراتاسو منفجر شد.
[کهاغ!]
شاخههایی که سعی داشتندفیزیکی دور بدن زیک بپیچند،خود خاکستر و پراکنده شدند.
دوباره مهموجودیاش سبزی از بدندیگرش آراتاسو بلند شد.
[ا-ای انسان! چطور جرئتسرعت میکنی! من تو روترق به مرگ نفرین میکنم!]
مه سبز سعی کردنبود از طریق هرسیون بهروح بدن زیک نفوذ کند.
مه سبز یک موجودیتفیزیکی فیزیکی نبود، بلکه دقیقاًخود خود روح آراتاسو بود.
نقشه او این بود که باووونگ استفاده از بخشی از روحش زیک راترق نفرین کند و به دنیای شیاطین بازگردد.
درست در همان لحظه، زیکحرکت که هنوز شمشیرش را درسخت دست داشت، دهانش را باز کرد.
«انعکاس نفرین.»
تراق!
مهارت انعکاس نفرین، که پسدیگرش از جذب شبح باستانی نفرینکننده آنجلیناقلب به دست آورده بود، فعال شد.
[س-سرفه!]
آراتاسو که سعی در نفرین کردندقیقاً زیک داشت، خودش به خاطر ایندنیای مهارت از ناحیه روح آسیب دید.
مه سبزی که سعیفیزیکی داشت زیک را تسخیرخود کند، به بدن اصلیاش بازگشت.
چشمان سبزموجودیاش آراتاسو بهدست آرامی تاریک میشدند.
او دندانهایش راتطهیر به هم سایید وفرو به زیک ناسزا گفت.
[انسان پست... این پایان کار نیست...دقیقاً تا زمانی که آرزوی سبز ادامهدنیای داره... تو هرگز روی آرامش رو نمیبینی...]
تراق!
ناگهان، آراتاسوموجودیاش از درددست طاقتفرسایی فریاد کشید.
[کهاغ!]
آراتاسو متوجه شد کهنبود بدنش با زنجیرهایی ازروح جنس نور بسته شده است.
درست قبل از ناپدید شدن آراتاسو، زیکدقیقاً از تکنیک مهر و موم روح استفاده کردبازگردد تا روح او را به بدنش پیوند دهد.
آراتاسو که ناپدید شدن ارواح احضارکنندگانش را حس میکرد، گمان میکردقلب روح او نیز به دنیای شیاطین بازمیگردد. اما وقتی متوجه شددرون هنوز در دنیای فیزیکی حضور دارد، نتوانست شگفتیاش را پنهان کند.
[چ-چطور ممکنه؟]
زیک در حالی کهنبود به چشمان رو بهروح خاموشی آراتاسو نگاه میکرد، گفت:
«نمیتونی همینطوری بری.موجودیت تو باختی، پس بایددقیقاً به قولت عمل کنی.»
[م-من نمیدونمموجودیاش در مورددست چی حرف میزنی.]
«مگه قبلاً نگفتیتطهیر که شما جداقلب هستید، اما یکی هستید؟»
[خفه شو! چطور جرئت میکنیبلکه با چنین سفسطهای سعی کنیبخشی من رو تحقیر کنی، تو...]
زیک وسیله شکنجهموجودیت قوم شیطانی، شعلهبلکه مقدس، را بیرون آورد.
ووش!
او شعله مقدس را روی بدنقلب آراتاسو که با تکنیک مهر ورفت موم روح گرفتار کرده بود، تاباند.
[اوااااک!]
تأثیر آن فوری بود.
مثل گریزمدال، آراتاسو همدست از درد ناشی ازتطهیر شعله مقدس فریاد کشید.
[آااااک! دورشتیغه کن! اونسرعت رو دور کن!]
زیک شعله مقدسفیزیکی را کنار برددقیقاً و دوباره صحبت کرد.
«خب، حالا آمادهای حرف بزنی؟»
[تحمیل چنین تحقیری به من، یکووونگ جنگجوی شرافتمند... اربابم حتماً تو رو دستگیرترق میکنه و روحت رو از هم میدره...]
«خب، اگه بهتطهیر این زودی حرفقلب میزدی یکم ناامیدکننده میشد.»
زیک دوباره روحفیزیکی آراتاسو را بادقیقاً شعله مقدس سوزاند.
پس از حدود یک ساعت سوزاندن دقیقدقیقاً این طرف و آن طرف او با شعلهبازگردد مقدس، بالاخره شروع به درست حرف زدن کرد.
[بس کن،موجودیاش خواهش میکنمدست بس کن!]
«حالا آمادهای حرف بزنی؟»
آراتاسو دندانهایش رافیزیکی به هم سایید وخود به زیک خیره شد.
زیک از آراتاسو پرسید:
«با اونموجودیاش یادگار میخوایددست چیکار کنید؟»
[بین زیردستان رقابت وجود داشت...]
«اینو از قبل میدونم. بهمبلکه بگو شیطانی که یادگار رو میخوادروحش کیه و میخوان باهاش چیکار کنن.»
[م-من اینو نمیدونم. واقعاً.]
«که اینطور؟ شایدبیرون اگه بدنت یکم گرمترتیغه بشه بهتر یادت بیاد.»
[ن-نه! آاااک!]
زیک بیرحمانه در حال شکنجهبلکه کردن عضو قوم شیطانی بودبخشی که در حالت روحی قرار داشت.
پس از یک ساعت دیگر استفاده مجدانه از کمپرسروح شعله مقدس، آراتاسو شروع به بیرون ریختن تمام چیزهاییهنوز کرد که میدانست، چه اطلاعات واقعی بود چه نبود.
[پادشاه شیاطین!موجودیاش پادشاه شیاطیندست یادگار رو میخواد!]
با ظاهر شدنتطهیر اطلاعات جدید، زیک شعلهفرو مقدس را عقب کشید.
«پادشاه شیاطین دیگه چیه؟»
آراتاسو درکند حالی که نفسنفسنبود میزد، ادامه داد:
[ا-این به صورتبیرون فلکیای اشاره داره کهتیغه اربابم بهش خدمت میکنه.]
«منظورت از ارباب،تطهیر همون 'آرزوی سبزقلب شفاف'ـه که قبلاً گفتی؟»
[درسته.]
«ارباب تو هم یه شیطانه که نامدقیقاً صورت فلکی داره، و تو میگی اونا بهبازگردد یه شیطان دیگه به عنوان اربابشون خدمت میکنن؟»
[هاف، هاف. د-دنیایبیرون شیاطین دنیای بقای قدرتمندترینهاست.تیغه قویترها همهچیز رو میگیرن.]
این خبر غافلگیرکنندهای بود.
این بدان معنا بود که شیطاندقیقاً عالیرتبهتری وجود دارد که بر شیاطیندنیای دارای نام صورت فلکی حکومت میکند.
«شیطانی که برموجودیت شیاطین حکومت میکنه.بلکه اون دیگه چقدر قویه؟»
زیک زنجیرهاموجودیاش را کشید ودیگرش از آراتاسو پرسید:
«چرا اون پادشاه شیاطینسرعت که اربابت بهش خدمتترق میکنه، یادگار رو میخواد؟»
آراتاسو دندانهایش رافیزیکی به هم ساییددقیقاً و پاسخ داد:
[م-من واقعاً نمیدونمموجودیت میخوان باهاش چیکاربلکه کنن. به شرافتم قسم.]
«شرافت یه عضو قوم شیطانی بهووونگ چه دردم میخوره؟ خب، اسم پادشاهفرو شیاطینی که یادگار رو میخواد چیه؟»
آراتاسو سرش را تکان داد.
[ن-نمیتونم بگم.]
«شعله مقدس بیشتری نیاز داری؟»
[اینطور نیست! ما زیردستان نمیتونیمدیگرش اسم صورت فلکیای رو که اربابمقلب بهش خدمت میکنه به زبون بیاریم!]
آراتاسو طوری فریادتطهیر زد که گوییقلب خون بالا میآورد.
زیک باموجودیت سوءظن بهنبود آراتاسو خیره شد.
آراتاسو با ناامیدی گفت:
[واـ واقعیت داره.بیرون واقعاً راسته، پسووونگ حرفم رو باور کن!]
«همم.»
زیک با دیدن رفتارنبود مستأصل آراتاسو، حس کرد کهنقشه شاید حرفهایش حقیقت داشته باشد.
زیک تصمیم گرفت دیگرفیزیکی برای شنیدن آن نام اصرارروح نکند و به آراتاسو گفت:
«یه سوال دارم.»
آراتاسو دیگر تسلیم شده بود.
[...چیه؟]
«هاله سبزی که استفاده کردی. حسشبلکه با کینه و شرارت فرق داشت. اوندنیای تکنیکیه که از هاله انسانها تقلید شده؟»
آراتاسو طوری خندیدبیرون که انگار حرفووونگ مضحکی شنیده است.
[فکرش رو بکن بعد ازحرکت این همه سال زندگی، همچین چرندیاتیسوراخ بشنوم! انسان! تو احمقی، خیلی احمق!]
زیک شمشیر اوریکالکوم را دربلکه دست گرفت و مجازات نوربخشی را به درون آن هدایت کرد.
جرقه!
[کیااااک!]
«چرند گفتن روتطهیر تموم کن وقلب جواب سوالم رو بده.»
[آخ. انسان احمق! مگه هالهایبلکه که شما استفاده میکنید، تکنیکیبخشی نیست که از ما دزدیده شده؟!]
زیک ازکند حرفهای آراتاسوفیزیکی غافلگیر شد.
«هاله یهموجودیاش تکنیک ازدست قوم شیطانیه؟»
آراتاسو دیوانهوار خندید.
[این قدرتیه که فقط زیردستان برگزیدهای که قدرت یه صورت فلکیروحش بزرگ رو دریافت کردن، میتونن ازش استفاده کنن! این در سطحیجذب کاملاً متفاوت از اون تقلیدیه که انسانهای پست به کار میبرن...]
«اگه با هاله ساختهفیزیکی نشده، پس اون هاله ازروح چی به وجود اومده بود؟»
آراتاسو لحظهای تأملبیرون کرد و بهووونگ آرامی دهان باز کرد.
[...این قدرت ارباب منه. زیردستانحرکت برگزیده میتونن از قدرت صورت فلکیایسوراخ که بهش خدمت میکنن، استفاده کنن.]
زیک با شنیدنفیزیکی حرفهای آراتاسو بهدقیقاً فکر فرو رفت.
تا به امروز، زیک میدانست که هالهدقیقاً توسط ساترن دریکر خلق شده است. این اطلاعاتیبازگردد بود که بیشتر مردم از آن بیخبر بودند.
اما طبق گفتههای آراتاسو، این تکنیکی متعلق بهتطهیر قوم شیطانی بود که توسط انسانها دزدیده شدهسوراخ بود؛ موضوعی که به شدت گیجکننده به نظر میرسید.
'یعنی ساترن دریکر روشسرعت پرورش هاله رو ازترق قوم شیطانی یاد گرفته بود؟'
او داستانی را به یاد آورد که میگفتروح ساترن به سراسر قاره سفر کرده و برای ابداعهنوز روش پرورش هاله، از تکنیکهای مختلفی الهام گرفته است.
شاید در میان آنها، تکنیکینبود وجود داشت که از قدرتنقشه قوم شیطانی الگوبرداری شده بود.
زیک که به حقیقتیدست غیرمنتظره پی برده بود،تطهیر سوال دیگری از آراتاسو پرسید.
«در موردتیغه ابیس یا آبلحرکت دریکر چیزی میدونی؟»
آراتاسو باموجودیت شدت سرشنبود را تکان داد.
[من هیچچیز در مورد فانیهای پستبلکه نمیدونم. وقتی اونا قربانی پیشکش میکنن،روحش ما فقط خواستههاشون رو برآورده میکنیم.]
زیک با دیدن اینکه آراتاسودیگرش تا حدودی یک موجود شیطانی منطقیقلب است، فکر دیگری به سرش زد.
'اطلاعاتش زیاده و به درد بخوره. نمیتونمفرو با تکنیک مهر و موم روح، اینپیچ یارو رو توی دنیای فیزیکی نگه دارم؟'
زیک کتابچه راهنمای تکنیک مهر و موم روح را کهبخشی در بایگانی امن خود ذخیره کرده بود، باز کرد تاباز ببیند آیا اطلاعات مرتبطی در آن وجود دارد یا نه.
'اوه؟ یهکند چیز مشابهفیزیکی اینجا هست.'
موضوع در مورد انتقال روحی بود کهتیغه با تکنیک مهر و موم روح تسخیر شدهسخت و قرار دادن آن در یک واسطه فیزیکی.
زیک پس از کمی فکر، شمشیرقلب وونچول را که این روزها زیادرفت از آن استفاده نمیکرد، بیرون آورد.
آراتاسو که انرژی عجیبینبود را حس کرده بود،روح با صدایی مستأصل گفت:
[مـ میخوای چیکار کنی؟!]
زیک با پیروی از دستورالعملهای کتابچه، ازتیغه تکنیک مهر و موم روح استفاده کرد تاسخت روح آراتاسو را از تکه چوب بیرون بکشد.
[کیااااااک!]
روح آراتاسوموجودیت با جیغی کرکنندهبلکه بیرون کشیده شد.
زیک شمشیر را با زنجیرها پیچیدبلکه و با زور، روح موجود شیطانیروحش را به درون آن فرو کرد.
[نـ نه!]
«خفه شو و برو تو.»
همزمان که زیک روح رابلکه با شعله مقدس میسوزاند، آراتاسوبخشی فریادی کشید و وارد شمشیر شد.
سپس، شمشیر به شدت لرزید.
پس از مدتی،بیرون تیغه شمشیر بهووونگ رنگ سبز کمرنگی درآمد.
این یعنی روحتطهیر آراتاسو با موفقیت درفرو شمشیر مستقر شده بود.
«گولین میگفت که این شمشیربلکه انرژی رو خوب جذب میکنه.بخشی برای مقید کردن ارواح عالیه.»
زیک شمشیر راموجودیت که درخشش سبز کمرنگیدقیقاً داشت، در دست گرفت.
سپس، صدایموجودیاش آراتاسو رادست در سرش شنید.
'انسان لعنتی! توی دنیای شیاطین، همه به من، آراتاسو، کسیسخت که هزاران شوالیه مرگ رو رهبری میکنه، احترام میذارن وولز ازم میترسن! چطور جرئت میکنی اینطوری تحقیرم کنی! هرگز نمیبخشمت!'
«حالا اگهموجودیت نبخشی میخواینبود چیکار کنی؟»
«خـ خب...»
«به تمرینموجودیاش ذهنی بیشتریدست نیاز داری.»
زیک زنجیرها را دور شمشیرحرکت پیچید و آن را با تکنیکسوراخ مهر و موم روح پلمپ کرد.
با نفوذ زنجیرهای محکم پیچیدهشدهبلکه به درون شمشیر، الگویی بهبخشی شکل زنجیر روی تیغه حک شد.
زیک شمشیری را که آراتاسونبود در آن مهر و موم شدهبخشی بود، به داخل موجودی خود انداخت.
سپس، به جنگجویان سبز که آراتاسوووونگ را احضار کرده بودند، نگاه کرد. آنهاترق از قبل مرده و مومیایی شده بودند.
«این سرنوشت کسانیهتطهیر که با قومقلب شیطانی قرارداد میبندن؟»
زیک با نگاه بهنبود مردگان، خودش را درروح زندگی قبلیاش به یاد آورد.
آن زمان، اوموجودیت برای قویتر شدن دستدقیقاً به هر کاری میزد.
کینه نسبت به قبیله دریکر که او را طردسرعت کرده بودند و ناامیدی از ضعف خودش به خاطر ناتوانیپیچ در محافظت از کسانی که باید از آنها محافظت میکرد.
زیک که با آن احساساتحرکت زندگی میکرد، بیشتر از هرسخت کس دیگری تشنه قدرت بود.
'اگه منِ اون زماننبود بودم، میتونستم قرارداد با یهنقشه موجود شیطانی رو رد کنم؟'
هیچ موجودی بیشترموجودیت از انسانها مستعدبلکه وسوسه شدن نبود.
زیک به اجساد خشکیده جنگجویان سبز مرده نگاه کرد،سرعت سپس سرش را تکان داد تا افکارش را پاکبدنش کند و با قدرت پوسیدگی آنها را از بین برد.
فیسسس!
اجساد مومیاییشده ذوبفیزیکی شدند و بهدقیقاً درون زمین نفوذ کردند.
پس از اتمام پاکسازی،فیزیکی زیک به جایی کهخود بوریس منتظرش بود، بازگشت.
«رئیس!»
بوریس به محضتطهیر ظاهر شدن زیک،قلب به او سلام کرد.
زیک که استقامت زیادی را برای مقابله با آراتاسونقشه مصرف کرده بود، تکهای گوشت خشکشده بیرون آورد وداشت در حالی که آن را میجویید، از بوریس پرسید:
«تحرکی ازکند طرف پادشاهیفیزیکی مقدس دیده شد؟»
چشمان بوریسموجودیاش برقی زددست و گفت:
«راستش، تحرکاتی رو شناسایی کردیم. اوناقلب ردپاهایی که به جا گذاشته بودیم روبدنش دنبال کردن و وارد دره مرگ شدن.»
بوریس اندازه و وضعیتنبود واحد پادشاهی مقدس را کهنقشه شناسایی کرده بود، گزارش داد.
زیک ازکند شنیدن گزارشفیزیکی بوریس غافلگیر شد.
«گفتی بچه هم همراهشونه؟»
«بله. بچههاییتیغه با موهایسرعت بلوند پلاتینی بودن.»
زیک متوجه شدفیزیکی که آن کودکاندقیقاً از نوادگان لوبرن هستند.
'انگار فقط با شنیدن اینکه خط خونیدقیقاً لوبرن اونا رو به سمت یادگار راهنماییشیاطین میکنه، کورکورانه بچهها رو با خودشون آوردن.'
با در نظر گرفتن این احتمالووونگ که آگاممنون از نوادگان لوبرن باشد،فرو او نمیتوانست آن کودکان را نادیده بگیرد.
زیک پستیغه از کمی فکرحرکت به بوریس گفت:
«باید اونا روفیزیکی به جایی کهدقیقاً یادگار قرار داره، بکشونیم.»
یادداشت مترجم
مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max