---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 81: فصل 81 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 81: فصل 81

0

مر مثل یک راهنمای تور رفتار می‌کرد‌سینه‌اش​ و گفت: «این همون عصاییه که بانو‌موردش​ سیه‌نا تو بیشتر عمرش ازش استفاده می‌کرد.»

ویچ‌کرافت تنها وسیله‌ی موجود در تالار سیه‌نا نبود. ابزارهای جادویی مختلفی که سیه‌نا در طول‌می‌دونستی​ حیاتش از آن‌ها استفاده کرده بود و به دلیل تبدیل شدن عمارتش به یک جاذبه‌ی‌آکاشا​ توریستی نمی‌شد آن‌ها را در آنجا نگه داشت، در عوض به اینجا منتقل شده بودند.

برای مثال، عصایی که مر داشت‌توضیح​ به آن اشاره می‌کرد. آن وسیله‌تکرار​ هم در خاطرات یوجین جای داشت.

یوجین به‌سپر​ یاد آورد و‌انتظار​ گفت: «...اسمش آکاشاست.»

مر لبخند پیروزمندانه‌ای زد، سینه‌اش را سپر کرد و گفت: «همون‌طور که انتظار می‌رفت، از قبل در موردش‌اسم​ می‌دونستی. یه نوع درخت به اسم درخت پری وجود داره که فقط تو جنگل سامار، حریم امن الف‌ها، رشد‌مرکز​ می‌کنه. آکاشا، قدرتمندترین عصای جادویی دنیا، از ریشه‌های همون درخت هزارساله‌ای ساخته شده که تو مرکز جنگلشون رشد می‌کنه.»

صدای او که از شدت هیجان می‌لرزید، واقعاً به یوجین این حس را می‌داد که انگار‌نوع​ دارد به حرف‌های سیه‌نا گوش می‌دهد. مدت‌ها پیش، سیه‌نا شخصاً تاریخچه‌ی این عصا را برایش توضیح‌عصای​ داده بود و هر وقت که مست می‌کرد، مثل یک طوطی این پز دادن‌ها را تکرار می‌کرد.

مر به داستانش ادامه داد: «الف‌ها باور دارن که این درخت باستانی، ارواح اجدادشون رو در خودش جا داده و ریشه‌هاش کل‌ریشه‌هاش​ جهان رو سر پا نگه داشته. این درخت جهان، مرکز دین الف‌هاست. می‌دونی این یعنی چی، مگه نه؟ اون الف‌های مغرور در‌انسان​ واقع یه ریشه از اون درخت باستانی و مقدس رو بریدن تا این عصا رو به عنوان هدیه برای بانو سیه‌نا بسازن!»

سیه‌نا یک‌سپر​ الف یا حتی‌انتظار​ یک نیمه‌الف نبود.

با اینکه انسان بود، اما اغلب نام سیه‌نا با الف‌ها گره خورده بود.‌قبل​ در میان شایعات متعددی که درباره‌ی محل انزوای او وجود داشت، برخی گمان‌امن​ می‌کردند که شاید او به جنگل سامار، حریم امن الف‌ها، پناه برده باشد.

سیه‌نا نمی‌دانست والدینش چه کسانی هستند. وقتی فقط یک نوزاد بود، در جنگل عظیم واقع در جنوبی‌ترین نقطه‌ی قاره، یعنی جنگل سامار،‌فقط​ رها شده بود. در حالت عادی، او باید طعمه‌ی یک هیولا یا جانور وحشی می‌شد، اما آن روز شانس با سیه‌نا یار‌می‌داد​ بود. الفی که تصادفاً از آنجا می‌گذشت، با شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد به سمت او کشیده شد و سیه‌نا را نجات داد.

این‌گونه بود که سیه‌نا به بیشه‌ی‌توضیح​ مقدس الف‌ها، که جایی در اعماق‌تکرار​ آن جنگل قرار داشت، برده شد.

الف‌های آنجا در ابتدا روی خوشی به سیه‌نا نشان ندادند. با این‌اسم​ حال، پس از پی بردن به استعداد جادویی فوق‌العاده‌اش، او را به‌آکاشا​ عنوان یکی از اعضای خود پذیرفتند و جادوی الف‌ها را به او آموختند.

در حالی که یوجین با چشمانی بی‌روح‌سینه‌اش​ به آکاشا خیره شده بود، مر با صدای‌می‌دونستی​ زیر و کودکانه‌اش به سخنرانی خود ادامه داد.

«بانو سیه‌نا اولین کسیه که تا حالا عصایی ساخته شده از ریشه‌های درخت جهان داشته.‌می‌دونستی​ حتی در بین خود الف‌ها هم این یه افتخار بی‌سابقه‌ست. تازه فقط این نیست، اون‌آکاشا​ چیزی که اونجاست رو می‌بینی؟ اون جواهر سرخ‌رنگ انتهای عصا رو! اگه کنجکاوی بدونی چیه، اون...»

یوجین حرفش‌شخصاً​ را قطع کرد:‌برایش​ «یه قلب اژدهاست.»

مر بدون اینکه از این پریدن وسط حرفش ناراحت شود، با اشتیاق ادامه داد:‌وجود​ «آره، درسته! بین تمام عصاهای جادویی که تو دنیا وجود دارن، فقط دو تا عصا‌هزارساله‌ای​ هستن که توشون از قلب اژدها استفاده شده. یکیش آکاشای بانو سیه‌ناست، و اون یکی...»

یوجین با لحنی‌اسمش​ آرام به سوال‌پیروزمندانه‌ای​ پرسیده‌نشده پاسخ داد: «ولادمیر.»

آن عصای وحشتناک هنوز هم در سیصد سال پیش‌کرد​ وجود داشت. در آن زمان، صاحب ولادمیر یک لیچ‌اسم​ به نام بلیال بود؛ یکی از خدمتکاران پادشاه شیاطین اسارت.

یوجین رابطه‌ی‌شخصاً​ شومی با‌عصا​ آن عصا داشت.

یوجین بی‌اختیار نگاهی به شکم خودش انداخت. در زندگی قبلی‌اش، کسی که او را کشته بود همان لیچ،‌سامار​ یعنی بلیال بود. آن عوضی مسئول تله‌های قدرتمندی بود که در سراسر قلعه‌ی پادشاه شیاطین کار گذاشته شده‌می‌لرزید​ بودند و گروه آن‌ها بدون اینکه حتی فرصتی برای استراحت پیدا کنند، مدام توسط آن تله‌ها آزار می‌دیدند.

در طول مدتی که در آن قلعه بودند، پس از‌همون‌طور​ اینکه سوراخی در قفسه‌ی سینه‌ی هامل ایجاد شد، او با بدنی‌داره​ رها شده بود که هر لحظه در خطر مرگ قرار داشت.

از همان ابتدا، قلعه‌ی پادشاه شیاطین اسارت به قدری عذاب‌آور بود که اصلاً با قلعه‌های پادشاهان‌نوع​ شیاطین قبلی قابل مقایسه نبود. علاوه بر آن، تمام جانوران شیطانی و قوم شیاطین که از قلعه‌دنیا​ محافظت می‌کردند، آن‌قدر قدرتمند بودند که می‌توانستند با هر یک از خدمتکاران پادشاهان شیاطین قبلی برابری کنند.

و حتی در میان آن نگهبانان قدرتمند، سه نفر از قوم شیاطین‌تکرار​ حضور داشتند که به طرز ویژه‌ای قدرتمند بودند. این سه نفر به‌داشته​ ترتیب با عناوین تیغه اسارت، سپر اسارت و عصای اسارت شناخته می‌شدند.

در حالی که آن‌ها در میانه‌ی مبارزه با سپر اسارت بودند، بلیال، یعنی همان عصا،‌داره​ مداخله کرده بود. در قلعه‌ی پادشاه شیاطین اسارت، پاک کردن کامل اثرات جادوی سیاه و هرگونه‌مرکز​ نفرین‌هایی که توسط عصا روی آن‌ها طلسم می‌شد، حتی با جادوی مقدس آنیس هم غیرممکن بود.

به کسی نیاز بود‌آکاشاست​ تا جلو برود و‌سپر​ راه را باز کند.

هامل برای این نقش داوطلب شده بود. با اینکه در حالت عادی مولون کسی بود‌می‌دونستی​ که چنین نقشی را بر عهده می‌گرفت، اما هامل او را پس زده و اصرار‌آکاشا​ کرده بود که خودش پیشتاز شود و بدین ترتیب راه را برایشان هموار کرده بود.

برای آن‌ها غیرممکن بود که‌برایش​ بتوانند قلعه‌ی پادشاه شیاطین اسارت‌طوطی​ را بدون هیچ تلفاتی فتح کنند.

پس اگر قرار‌کرد​ بود کسی برای‌می‌رفت​ این کار بمیرد...

او اصرار کرده‌اسمش​ بود: «بذارید اون‌پیروزمندانه‌ای​ یه نفر من باشم.»

هامل قوی بود.

اما به‌شخصاً​ اندازه‌ی ورموث‌عصا​ قوی نبود.

هامل سرسخت بود.

اما به‌آورد​ اندازه‌ی مولون‌آکاشاست​ سرسخت نبود.

با آگاهی کامل از این حقایق، او پیشتاز شده بود. تا حتی‌می‌رفت​ اگر می‌مرد، مولون آنجا باشد تا ضربات را تحمل کند. حتی اگر‌سامار​ دیگر نمی‌توانست بجنگد، ورموث هنوز آنجا بود تا به مبارزه ادامه دهد.

زمانی که سپر اسارت شکست خورد، هامل آن‌قدر جراحت برداشته بود که دیگر در آستانه‌ی‌داد​ مرگ قرار داشت. نه از قدرت الهی و نه از جادو نمی‌شد برای درمان زخم‌هایش استفاده‌الف‌های​ کرد. قدرت شیطانی قلعه‌ی پادشاه شیاطین و نفرین‌های لیچ، هامل را به کام مرگ کشانده بود.

و زمانی که مبارزه با بلیال،‌می‌رفت​ عصای اسارت، به پایان رسید، سوراخ بزرگی‌پری​ در قفسه‌ی سینه‌ی هامل ایجاد شده بود.

این‌گونه بود‌آورد​ که زندگی قبلی‌اش‌لبخند​ به پایان رسید.

هامل توسط بلیال و ولادمیر کشته شده بود. یوجین کاملاً باور داشت که ولادمیر‌موردش​ نابود شده است. درست قبل از مرگش، او با چشمان خودش دیده بود که طلسم‌دان‌می‌کنه​ بلیال در هم شکست و خود لیچ هم پودر شد و به خاکستر تبدیل گشت.

با این حال، ولادمیر به نحوی نابود نشده بود. با اینکه یوجین جزئیات دقیق چگونگی جان سالم به‌باستانی​ در بردن آن را نمی‌دانست، اما صاحب فعلی ولادمیر، کنت ادموند کودرث از هلموث بود. ادموند کودرث به‌بریدن​ همراه استاد برج سیاه، بالزاک، یکی از سه جادوگر سیاهی بود که با پادشاه شیاطین اسارت قرارداد بسته بودند.

یوجین در حالی که به‌انتظار​ آکاشا اشاره می‌کرد، پرسید: «می‌تونم‌نوع​ امتحان کنم و دستم بگیرمش؟»

با این سوال، مر لبخند شیطنت‌آمیزی زد و سر‌کرد​ تکان داد: «البته، مشکلی نیست، ولی فقط برای اینکه بدونی‌پری​ می‌گم، غیرممکنه بتونی با اون عصا هیچ جادویی اجرا کنی.»

یوجین پرسید: «چرا؟»

«آکاشا فقط بانو سیه‌نا رو به عنوان اربابش می‌شناسه. بعد از‌دادن‌ها​ اینکه بانو سیه‌نا به انزوا رفت، چند تا جادوگر سعی کردن صاحب‌جهان​ جدید آکاشا بشن، اما هیچ‌کدوم نتونستن تایید آکاشا رو به دست بیارن.»

«اگه نمی‌تونستن ازش استفاده کنن، چرا‌می‌رفت​ همین‌جا ولش کردن؟ باید عصا رو‌اسم​ می‌شکستن و حداقل قلب اژدها رو برمی‌داشتن.»

«لطفاً از این چرت‌وپرت‌ها نگو. آکاشا گنجیـه که الف‌ها‌کرد​ و اژدهایان به بانو سیه‌نا هدیه دادن. با اینکه‌اسم​ نمی‌شه ازش استفاده کرد، اما به تنهایی ارزش فوق‌العاده‌ای داره.»

وقتی مر با نوچ‌نوچ کردن این را گوشزد کرد، یوجین لبخند‌انتظار​ محوی زد. از جواب او کمی احساس نوستالژی به او دست‌فقط​ داد. مدت‌ها پیش، او هم همین حرف‌ها را از سیه‌نا شنیده بود.

«شما خودتون هم باید این رو بدونید، درسته سر یوجین؟ قلب اژدها به معنای واقعی کلمه قلب یک اژدهاست. از اونجایی‌خودش​ که قلب یکی از رفقای مرده‌شون برای ساختن عصا برای بانو سیه‌نا فدا شده... اگه کسی بخواد آکاشا رو به خاطرش‌نیمه‌الف​ بشکنه، با اینکه در مورد الف‌ها مطمئن نیستم، اما اژدهایان قطعاً پیداشون می‌شه و آروث رو با حملات نفسشون به رگبار می‌بندن.»

او از سیه‌نا هم چیزهایی در همین مایه‌ها شنیده بود. وقتی به شوخی‌پری​ گفته بود که عصا را بشکنند و مانای قلب اژدها را بین خودشان‌عصای​ تقسیم کنند، سیه‌نا با فریاد بلندی یک بطری آبجو به سمتش پرت کرده بود.

—ای حروم‌زاده‌ی نادون. می‌خوای‌آکاشاست​ چی رو بشکنی؟ واقعاً می‌خوای‌کرد​ همه‌مون رو به کشتن بدی؟

البته، مر مثل سیه‌نا با لحن تندی به او فحش نداد. با این‌قبل​ حال، شنیدن حرف‌هایی که سیه‌نا می‌زد، آن هم از چهره‌ای که شبیه سیه‌نا‌امن​ بود، باعث شد یوجین خاطرات سیه‌نا را از زندگی قبلی‌اش به یاد بیاورد.

'این...' یوجین پس از اینکه چند‌توضیح​ ثانیه مبهوت آنجا ایستاد، با این‌تکرار​ فکر به خودش آمد: 'خوب نیست.'

او داشت بیش از حد درگیر خاطرات زندگی گذشته‌اش می‌شد.‌نوع​ یوجین سرش را محکم تکان داد و از مر روی برگرداند.‌الف‌ها​ او به آکرون نیامده بود تا فقط در خاطراتش غرق شود.

یوجین در حالی که دستش‌لبخند​ را دراز می‌کرد، گفت: «فعلاً، بذار‌انتظار​ فقط امتحان کنم و دستم بگیرمش.»

عصا به بلندی قد سیه‌نا بود. با اینکه مستقیماً آن را در‌می‌رفت​ دست گرفته بود، به نظر نمی‌رسید اتفاقی افتاده باشد. یوجین پس از‌سامار​ نگاهی گذرا به مر، سعی کرد مقداری مانا به آکاشا تزریق کند.

اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. آکاشا مانایی را که به آن ارائه داده بود نپذیرفت. از آنجایی‌باستانی​ که توهم سیه‌نا را دیده بود، یوجین امید اندکی داشت که شاید بتواند تایید آکاشا را به دست‌بریدن​ بیاورد. اما به نظر می‌رسید که سیه‌نا هیچ تمهیداتی از این قبیل برای او به جا نگذاشته بود.

'اگه قرار بود چیزی برام‌انتظار​ به جا بذاری، ترجیح می‌دادم‌نوع​ به جای گردنبندم، آکاشا رو می‌ذاشتی.'

او هنوز مطمئن نبود چه کسی گردنبند را در عمارت‌همون‌طور​ اصلی لاین‌هارت جا گذاشته است. با این حال، یوجین تقریباً‌وجود​ مطمئن بود که سیه‌نا مسئول انداختن آن در آنجا بوده است.

یوجین با فکری که ناگهان به ذهنش‌سینه‌اش​ خطور کرد، گردنبند را بیرون آورد و به‌می‌دونستی​ مر نشان داد و پرسید: «...می‌دونی این چیه؟»

مر آن را بررسی‌عصا​ کرد و گفت: «این‌وقت​ فقط یه گردنبند کهنه‌ست.»

«پس یادت‌سپر​ نمیاد قبلاً‌همون‌طور​ دیده باشیش؟»

«امکان نداره دیده باشمش. مگه بهت‌پیروزمندانه‌ای​ نگفتم که تو تمام این صدها‌می‌رفت​ سال پام رو از آکرون بیرون نذاشتم؟»

«خب، مهم نیست اگه نمی‌شناسیش.»

بدون اینکه سوال دیگری بپرسد، یوجین گردنبند را دوباره زیر‌طوطی​ یقه‌اش پنهان کرد. سپس آکاشا را رها کرد و با‌اجدادشون​ جدیت شروع به نگاه کردن به اطراف تالار سیه‌نا کرد.

چیزهای زیادی وجود‌کرد​ داشت که به یاد‌قبل​ می‌آورد قبلاً دیده است.

رداها و کلاهی که سیه‌نا همیشه دوست داشت بپوشد، آنجا بودند. آن‌ها نیز آرتیفکت‌هایی با ارزش‌نوع​ جادویی خارق‌العاده‌ای بودند. طبقه اول تالار پر از چنین چیزهایی بود. با وجود ویچ‌کرافت در مرکز،‌عصای​ اطراف آن پر از تمام ابزارهای جادویی بود که سیه‌نا شخصاً از آن‌ها استفاده کرده بود.

مر هشدار داد:‌اسمش​ «نمی‌تونی هیچ‌کدومشون رو‌پیروزمندانه‌ای​ با خودت ببری بیرون.»

یوجین با دست او‌عصا​ را رد کرد: «سعی‌وقت​ نمی‌کنم با خودم ببرمشون.»

شاید به دلیل جادوی حفاظتی که روی آن‌ها اعمال شده بود، با وجود گذشت صدها سال هنوز در وضعیت‌حریم​ بکر و دست‌نخورده‌ای بودند. البته این بدان معنا نبود که آن‌ها در وضعیت بی‌نقصی قرار داشتند. رداها در بسیاری‌می‌داد​ از جاها ساییده شده بودند. یوجین در حالی که سعی می‌کرد از این موضوع ناراحت نشود، به طبقه بالا رفت.

مر همچنان به عنوان یک راهنمای تور‌سینه‌اش​ ادامه داد: «این کتاب‌ها یادداشت‌هایی هستن که‌موردش​ در طول فرآیند ساخت آکرون نوشته شدن.»

طبقه سیزدهم پر از قفسه‌های کتاب بود. با اینکه در عمارت کتاب‌های زیادی وجود داشت، اما‌نوع​ کتاب‌هایی که آنجا به نمایش گذاشته شده بودند، از نظر ارزش قابل مقایسه با کتاب‌های اینجا‌عصای​ نبودند. کتاب‌های جادویی با ارزش واقعاً برجسته، قطعاً در عمارت نگهداری نمی‌شدند، بلکه اینجا، در آکرون بودند.

«و اون یه پیش‌نویس از فرمول جادوی حلقه‌ایـه که وقتی سیه‌نا در حال توسعه‌ش بود، نوشته شده. اگه الان بخوای بخونیش، سر یوجین، احتمالاً نمی‌تونی متوجهش بشی. حتی اگه‌مگه​ یه پیش‌نویس باشه، تکنیک‌ها و تحقیقاتی که برای توسعه‌ش استفاده شده، به شدت پیشرفته‌ست.» مر در حالی که پشت سر یوجین می‌آمد، به غرولند ادامه داد: «این در مورد بقیه‌شاید​ مجلات تحقیقاتی اون که توی آکرون نگهداری می‌شن هم صدق می‌کنه. بین تمام جادوگرهایی که راهشون رو به اینجا پیدا کردن، هیچ‌کدومشون در ابتدا نتونستن تحقیقات بانو سیه‌نا رو بفهمن.»

یوجین که این حرف‌ها را از یک گوش می‌شنید و از گوش دیگر درمی‌کرد، یکی از مجلات تحقیقاتی را‌حریم​ از قفسه کتاب بیرون کشید. با اینکه کتاب‌های عمارت به نمایش گذاشته شده بودند، اما اجازه نداشتید آن‌ها را‌می‌داد​ باز کنید و بخوانید. با این حال، در اینجا، شما اجازه داشتید هر تعداد مجله تحقیقاتی که می‌خواستید را بخوانید.

قبل از اینکه یوجین حتی‌لبخند​ چند صفحه را ورق بزند،‌همون‌طور​ خنده‌ای از دهانش پرید: «...ها.»

مر پیاز داغش را‌آکاشاست​ زیاد کرد: «دیدی، اصلاً نمی‌دونی‌کرد​ معنی این کلمات چیه، درسته؟»

یوجین در حالی که با پوزخندی از قفسه‌وقت​ کتاب روی برمی‌گرداند، اعتراف کرد: «فکر کنم همین‌طوره.» او‌دارن​ با خودش فکر کرد: 'دست‌خطش هنوز مثل همیشه افتضاحه.'

دست‌خط وحشتناک سیه‌نا برای همیشه در داخل این کتاب‌ها حفظ شده بود. فهمیدن اینکه‌وجود​ او درباره چه چیزی صحبت می‌کرد وقتی مدام از مانا و حلقه‌ها می‌نوشت، به خودی‌هزارساله‌ای​ خود دشوار بود، اما خط خرچنگ قورباغه‌ی سیه‌نا خودش به تنهایی نیاز به رمزگشایی داشت.

ناولها | novelha.net