چپتر 95: بدون عنوان
0کارمن در حالی که یک سیگار برگ جدید درمیآورد، زیر لب گفت: «عجیبه. چطور یهاجازهٔ جادوگر سیاه ردهپایین مثل اون تونسته با پسر ارشد خانوادهٔ اصلی لاینهارت ارتباط بگیره وبرمیخورد براش قرارداد جور کنه؟ حتماً حس ترسش رو با جراحی کشیدن بیرون، یا اینکه کلاً دیوانهست.»
صدایی از بیرون سلول زندان جواب داد: «احتمالاً فقط درمونده بوده. اون دهها سال پیش تمرین جادویدوشس سیاه رو شروع کرد، اما موفقیت چندانی به دست نیاورد. اگه همینطوری پیر میشد و میمرد، روحشپیکان به مالکیت قوم شیاطینی درمیاومد که باهاشون قرارداد بسته بود، و حتی اجازهٔ تناسخ هم پیدا نمیکرد.»
«...» کارمن ساکت ماند.
گوینده ادامه داد: «به همین خاطر، احساس کرد که باید یه کاری بکنه. حتی اگهنداشته به مشکلی برمیخورد و در نهایت به دردسر میافتاد، احتمالاً باور داشت که با "قدرتی"پاداش که از فروختن وارث ارشد خاندان لاینهارت به دست میآورد، میتونه از اون دردسر خلاص بشه.»
گاوید هم دقیقاً به همین موضوع اعتراف کردهقوم بود. او زیر شکنجه فریاد میزد که این کارپیدا را صرفاً به خاطر طمع خودش انجام داده است.
کارمن بالاخره جواب داد: «شنیدمنداشته که نوآر جیابلا ادعا میکنهممکنه تو این قضیه دخالتی نداشته.»
صدا اظهار نظر کرد: «اگرچه ممکنه اینطور باشه، اما اگهاینکوبوس اون اینکوبوس موفق میشد وارث ارشد لاینهارت رو با موفقیت گیرتحکم بندازه، دوشس جیابلا قطعاً بهش پاداش میداد و مسلماً مجازاتش نمیکرد.»
کارمن باطمع تحکم پرسید:انجام «و تو چی؟»
بالزاک که بیرون سلول ایستاده بود، شانهای بالا انداخت و گفت: «نمیدونم چرا نوک پیکان سؤالاتتناسخ شما همیشه به سمت من برمیگرده. مخصوصاً از اونجایی که فکر میکنم در هر مرحله ازدردسر این ماجرا با شما همکاری کردم و بیشتر از حد نیاز بهتون احترام گذاشتم و عذرخواهی کردم.»
کارمن دلیلش را آورد: «به جای اینکه باورنظر کنم یه جادوگر سیاه بیاهمیت پشت این نقشهست، منطقیترهدوشس که شک کنم تو طراح اصلی این ماجرا بودی.»
بالزاک در حالی که به جسد تکهتکهشدهٔ گاوید اشاره میکرد، پرسید: «آه. با اینکه میفهمم چرا همچین فکری میکنید، اما اگه اینطور بود،بالزاک من از اجازه دادن به این اتفاق چه سودی میبردم؟ اگه من کسی بودم که این نقشه رو کشیده... هرگز اجازه نمیدادم خطر اینکهبهتون کسی ردم رو بزنه وجود داشته باشه. همهچیز رو اونقدر دقیق برنامهریزی میکردم که هیچکس نتونه ردی از من پیدا کنه. اینطور فکر نمیکنید؟»
«این اتفاق بینهایت ناشیانه بود. فکرش رو بکنید که اونا یه پاتوق مواد مخدر وسط خیابان بولرو رو برایاگرچه محل مراسمشون انتخاب کردن. بهعلاوه، نگهبانهاشون اونقدر ضعیف بودن که حتی متوجه نشدن یه پسر هفدهساله داره تعقیبشون میکنهشانهای و نتونستن جلوی دخالتش رو بگیرن. هاه... حتی اگه تمام تلاشم رو هم میکردم، نمیتونستم ادای همچین بیعرضگیای رو دربیارم.»
کارمن فرض کرد: «اگهمیشد قرار بوده دستگیر بشنقوم تا رد گم کنن چی؟»
بالزاک خندید و با یک بشکن، شعلهای در انتهای سیگار برگی که کارمن درموفق دهان داشت روشن شد. «دارید میگید اونا زیردستان من هستن؟ چه دلیلی داره کهشانهای بخوام اینطوری تیشه به ریشهٔ خودم بزنم؟ سر کارمن، از قضا من دشمنان زیادی دارم.»
کارمن منتظر ماندصدا تا او بهاگرچه اصل مطلب برسد: «...»
«من به پادشاه شیاطین اسارت خدمت میکنم و ازش ممنونم که اعتمادمیکنه و لطف زیادی به من داره. اما به خاطر همین قضیه، خیلیهاموفق تو هلموث از اینکه تا این حد مورد لطفش قرار میگیرم، خوششون نمیاد.»
«مثل ادموند کودرث؟»
«البته، اون هم حتماً من روصدا یه مانع میبینه. آملیا مروین همباشه نباید زیاد از من خوشش بیاد.»
در این عصر، تنها سه جادوگراگرچه سیاه وجود داشتند که شخصاً باگیر پادشاه شیاطین اسارت قرارداد بسته بودند:
یکی از ارلهایخودش هلموث و مالکاست فعلی ولادمیر، ادموند کودرث.
استاد برجهمینطوری سیاه آروث،میشد بالزاک لودبث.
ارباب سیاهچالمیکنه صحرای ناهاما،دخالتی آملیا مروین.
بالزاک سوءظنهایش را بیان کرد: «البته، جدا از اون دو نفر، خیلی ازبندازه "قوم شیاطین" هم هستن که از من بدشون میاد. به نظر من، ممکنهبالا یکی از اونا... خواسته باشه با استفاده از این بهانه، من رو بیاعتبار کنه.»
کارمن اشارهطمع کرد: «اما توداده هیچ مدرکی نداری.»
بالزاک در حالی که سرش را تکان میداد، با خندهای حرفش را نیمهکاره رها کرد: «هیچ مدرکیپیدا هم وجود نداره که من مسئول این اتفاق باشم. واقعاً، تو این چند روز گذشته چند بار گفتمداشت که من هیچ ربطی به این قضیه نداشتم... راستی، سر کارمن، مطمئناً من تنها مظنون شما نیستم، درسته؟»
کارمن صاف ایستاد و در حالی که دیگر به دیوار تکیه نداده بود، بهموفق بالزاک چشمغره رفت: «آزادی هر چی که تو اون سرت میگذره رو بیرون بریزی.شانهای اما این آزادی، مسئولیت هم به همراه داره. حاضری مسئولیت حرفهات رو به عهده بگیری؟»
بالزاک با لبخندی موذیانه عینکش را بالا داد: «واقعاً هیچ مظنون دیگهای ندارید؟ به عنوان خدمتگزار وفادار پادشاه شیاطین اسارت، همونطور که ایشون میخواد با خاندانبالا لاینهارت رابطه خوبی داشته باشه، من هم همین رو میخوام. به همین دلیله که سرم رو برای عذرخواهی خم کردم، با تحقیقات شما همکاری کردم و بهتونجای احترام گذاشتم. با این حال، من هم فقط یه انسانم، پس... نمیتونم این احساس بیعدالتی رو که مثل یه درفش تو سینهم فرو میره، کاملاً سرکوب کنم.»
«...» کارمنطمع با چهرهایانجام سنگی ساکت ماند.
بالزاک در حالی که مردمک چشمانش تاریکتر میشد، گفت: «من بالزاک لودبث هستم. استاد برج سیاه آروث. خدمتگزار پادشاه شیاطینماند اسارت. با اینکه میفهمم چرا از احترام گذاشتن به من امتناع میکنید... اما در برابر چنین توهینهای بیش از حدی... حتیمیتونه اگه به خاطر پادشاه شیاطین اسارت و خودم هم باشه، دیگه نمیتونم چنین مدارای بیحد و حصری از خودم نشون بدم.»
نایشون و فالگو که هر دو همراه کارمن داخل سلول بودند، با چهرههایی خشن جلوگیر رفتند تا ورودی سلول را سد کنند. گیون هم در حالی که از انتهای سلولانداخت با چشمانی ریزشده وضعیت را زیر نظر داشت، دستش را روی قبضهٔ شمشیر کمریاش گذاشت.
کارمن بالاخره آهی کشید: «...واقعاً هیچ میلیممکنه ندارم به عنوان یه مهمون تو این پادشاهیقطعاً غریبه، بیشتر از این بیادبی به بار بیارم.»
بالزاک با ملایمت گفت: «اگه خواستهتوناست اینه، منم تمام تلاشم رو میکنم کهقضیه هیچکس کارهای شما رو بیاحترامی تلقی نکنه.»
«ولی برای اینپیر کار، اول بایدروحش سرت روی تنت بمونه.»
بالزاک هیچ جوابی به این تهدید آشکار نداد و فقط لبخند زد. اما سایهاش کهگیر روی دیوار سلول افتاده بود، شروع به لرزیدن و تاب خوردن کرد. کارمن با سردیانداخت به او خیره شده بود، اما در نهایت شانهای بالا انداخت و سرش را تکان داد.
کارمن بحث را عوضاظهار کرد: «پس انگار بایداینطور همچنان بهش فکر کنم.»
بالزاک پرسید: «به چی؟»
کارمن که به نظر میرسید بالزاک را از لیستشیاطینی مظنونینش خط زده، گفت: «به اینکه کی تو خانداننمیکرد لاینهارت دلش میخواد به اعتبار خانوادهٔ اصلی لطمه بزنه.»
خاندان لاینهارت بیش از حد بزرگ بود. در طول سیصد سال گذشته، به جز خط مستقیمبندازه جانشینی که از پاتریارک به پاتریارک بعدی میرسید، تمام اعضای دیگر خانوادهٔ اصلی مجبور میشدند مستقل شوندنوک و شاخههای فرعی خودشان را تأسیس کنند. هیچ محدودیتی هم برای تعداد این شاخههای فرعی وجود نداشت.
در میان این نوادگان بیشمارِ فرعی،اگرچه قطعاً عدهای پیدا میشدند که کینهٔگیر خانوادهٔ اصلی را به دل داشته باشند.
کارمن بدون هیچ لحن عذرخواهانهای اعتراف کرد: «فقط یه حدس بود.ادعا با شکنجه یا جادوی ذهن نتونستیم چیزی از زیر زبونش بکشیم بیرون.اینکوبوس همهچیز بیش از حد تمیز بود. برای همین به تو شک کردم.»
بالزاک با حالتی شرمگینمیشد گفت: «اوه، پس انگارقوم تو حرفهام زیادهروی کردم.»
آنها کاملاً در تاریکی ماندهنداشته بودند، بدون اینکه حتی یک سرنخاینطور برای دنبال کردنِ ردپا داشته باشند.
بالزاک با تردید گفت: «باید اضافه کنم حرفی کهباشه الان میخوام بزنم دیگه اونقدرها هم 'تمیز' نیست. البته هیچمسلماً دلیلی هم نداره که تو این مورد بهم اعتماد کنید.»
کارمن کوتاه آمد: «بگو.»
«اگه به کمک نیاز دارید، میتونم قدرتم رو بهتونشیاطینی پیشنهاد بدم. البته اگه خودتون بخواید... اوه، راستی. روحنمیکرد گاوید هنوز اینجا رو ترک نکرده... میخواید براتون احضارش کنم؟»
«نمیخوام چشمم به هیچکدوم از اون جادوهای کثیفتنظر بیفته. برای تحقیقات هم اصلاً نیازی به کمکت ندارم،دوشس چون ممکنه وسط کار بخوای یه کلکی بهمون بزنی.»
«هاها...»
«سر اولفر چی شد؟»
«میتونم نشونتونهمینطوری بدم، ولی منظرهٔمیمرد چندان جالبی نیست.»
«من تا حالا چیزهای بیرحمانهنداشته و وحشتناک زیادی دیدم. مثلممکنه همین منظرهای که الان جلومه.»
با وجود این حرف، نگاه کارمن به سمت جسد گاوید نچرخید. در عوض، چشماندوشس ریزشدهاش روی بالزاک قفل مانده بود. به نظر او، بیرحمانهترین و وحشتناکترین چیزِ ایننمیدونم اتاق، جسدی نبود که زیر شکنجه جان داده بود، بلکه همین جادوگر سیاه زنده بود.
بالزاک شانهایطمع بالا انداخت: «اگهداده اینطور فکر میکنید.»
بالزاک بشکنی زد و سایهٔ متصل به او، آرامشیاطینی از روی زمین بلند شد. سایه، سر بریدهٔ یک اینکوبوسِساکت خوشقیافه را در دست سیاهش گرفته بود و جلو آورد.
بالزاک گفت: «روحش توسط پادشاه شیاطینصدا اسارت درو شده. اگه مایل باشید، میتونماینکوبوس درخواست کنم که به شما تقدیم بشه.»
کارمن پیشنهادش راصدا رد کرد: «نیازیاگرچه به این کار نیست.»
بالزاک با پوزخندی، سر ایون اولفراست را روی کف سلول گذاشت. کارمنمیکنه بلافاصله به آن سرِ بریده لگد زد.
تـرق!
سر ایون اولفر به میلههای سلول برخورد کرد و متلاشی شد.اینطور بالزاک که پشت میلهها ایستاده بود، صورت و لباسهایش غرق در خون،مجازاتش خردهاستخوان و تکههای مغز شد، اما لبخند روی لبش حتی ذرهای نلرزید.
کارمن در حالی که از سلول خارج میشد و کتی را که روی شانههایش انداخته بود میتکاند،پاداش دستور داد: «برمیگردیم.» او روبهروی بالزاک ایستاد و به او هشدار داد: «...فقط محض احتیاط این روهمیشه بهت میگم. یوجین لاینهارت. ما اون رو به برج جادوی سرخ میسپاریم. اگه حتی باهاش تماس داشته باشی—»
بالزاک پیش از آنکه حرف کارمن تمام شود، میان کلامش پرید: «تنها کسی که میتونه به اعمالاظهار و خواستههای من فرمان بده، پادشاه شیاطین اسارت ـه.» در حالی که با نوک انگشتانش بهآرامی عینکتحکم آغشته به خونش را درمیآورد، رویش را برگرداند و گفت: «سِر کارمن، شما هیچ قدرتی روی من ندارید.»
یادداشتهای مترجم انگلیسی:
۱. در متن اصلی، کارمن میگوید که احتمالاً کبد او رانظر از شکمش بیرون کشیدهاند. در زبان کرهای، کبد عضوی است که ترسپاداش را کنترل میکند، نه مثلاً قلب. اگر کبد شما بلرزد، یعنی ترسیدهاید.
۲. کارمننداشته با لقب شوالیهاینظر «سِر» خطاب میشود.
افکار اوپنبوکوورم:
این فصل جالبی بود. گارگیثِ بیچاره مداماگه در حال نابود شدن بود و گفتگویقوم بین بالزاک و کارمن هم مورمورکننده بود.