چپتر 93: بدون عنوان
0ناهار دیروقتشان را درسمت یکی از ایستگاههای شناور، درطرف رستورانی با منظرهای فوقالعاده خوردند.
با اینکه غذا واقعاً خوب بود، اما حجم کم و ناامیدکنندهٔ گوشت باعث شد یوجین کمی احساس نارضایتی کند. وعدههای غذاییاش در برجتازه جادوی سرخ حسابی میچسبید، چون در چند ماه گذشته آنها به درخواستهای او برای تکههای بزرگ گوشت عادت کرده بودند؛ اما رستورانی مثلاین اینجا که فقط به کلاس و فضای دنجش مینازید، عمراً آن تکههای بزرگ گوشت کبابی را که یوجین واقعاً هوس کرده بود، سرو نمیکرد.
سیئل پرسید: «حالا که دیگهداده قد کشیدی و بزرگ شدی،دوست واقعاً لازمه اینقدر وحشیانه غذا بخوری؟»
یوجین جوابکوچکی داد: «شاید هنوزسمت دارم رشد میکنم.»
«اگه با اینطوری غذا خوردن شبیهمیز گارگیث بشی چی؟ واقعاً حالم بهکاملاً هم میخوره اگه اونقدر گنده بشی.»
«خودمم حالم بهکوچک هم میخوره. اصلاًکوچکی کی همچین چیزی میخواد؟»
یوجین با قیافهای درهمرفته، لبهایش را با دستمال پاک کرد. از آنجاجدا که به خاطر قوانین تزئین غذای رستوران، گوشتها فقط در پرسهای کوچک سروالانش میشدند، کوه کوچکی از بشقابهای خالی سمت یوجین روی میز تلنبار شده بود.
اما در طرف دیگر، فضای جلوی سیئل کاملاً خلوت بود. یوجین باجلوی دیدن اینکه او فقط سبزیجات سفارش داده و تازه از بین آنهانداشت هم فلفلدلمهای و هویجهایی را که دوست نداشت جدا کرده، نوچی کرد.
یوجین سرزنشش کرد:خالی «اگه اینقدر بدغذا باشی،تلنبار معلومه که رشد نمیکنی.»
سیئل مخالفت کرد: «در موردکوه تو نمیشه مطمئن بود، ولی منمیز همین الانش هم کاملاً رشد کردم.»
یوجین نصیحتش کرد: «اگه دست ازتازه این بدغذایی برداری، فکر کنم بتونیجدا یه کم دیگه هم قد بکشی.»
سیئل در حالی که ازسمت جایش بلند میشد گفت: «اگهطرف خیلی دراز بشم دیگه جذاب نیستم.»
یوجین نگاهی به ساعدهای ظریف سیئل انداخت و با نارضایتی سر تکان داد:خلوت «هرچند تمرین دادن مانا همیشه خوبه، ولی تمرینات فیزیکی هم به همون اندازهسرزنشش مهمن. اگه وسط مبارزه مانات تموم بشه، مجبوری فقط به بدنت تکیه کنی تا...»
سیئل حرفش را قطع کرد: «شاید به خاطرخالی اینه که یه مدت با گارگیث میگشتی، ولیجلوی حتی طرز حرف زدنت هم داره شبیه اون میشه.»
یوجین بادیدن تحکم گفت: «حرفتداده رو پس بگیر.»
وقتی یوجین اینطور انزجار غریزیاشسمت را نشان داد، سیئل زبانشطرف را بیرون آورد و خندید.
سیئل بحث را عوض کرد: «راستی یه چیزی ازطرف پدر شنیدم. واقعاً سیصد میلیون سال دادی تا فقطتازه به عنوان یه لطف برای گارگیث بیضهٔ غول بخری؟»
یوجین باپرسهای حالت تدافعی پرسید:کوه «خب که چی؟»
سیئل با ترکیبی از کنجکاوی و چندش پرسید: «واقعاً باهاش نشستی و اونا رو خوردی؟بدغذا من از هازارد دربارش پرسیدم؛ ظاهراً فقط مال غولها نیست، بلکه بیضهٔ همهٔ هیولاها اثربدغذایی تقویتی روی بدن داره. ولی هرچقدر هم که مقوی باشه، چطور تونستی همچین چیزی رو بخوری؟»
یوجین اصرارکوچکی کرد: «منخالی لب بهشون نزدم.»
«واقعاً؟ پسبشقابهای سر گرهاردسمت خوشحال میشه.»
«چرا پدرم باید خوشحال بشه؟»
«چون شاکی بود کهسفارش همچین چیز خوبی روفلفلدلمهای تنهایی برای خودت نگه داشتی.»
یوجین در دلشبشقابهای نالید: پدر، توروی رو خدا بیخیال.
خوشبختانه سیئل بحث را عوض کرد:میز «الان بیشتر از سه ماهه کهکاملاً رسیدی آروث. تو این مدت چیکار میکردی؟»
یوجین خیلی سادهکوچک جواب داد: «کتابکوچکی میخوندم، جادو یاد میگرفتم.»
سیئل با بیاعتنایی گفت: «بهداده جز این کارای تکراری و بدیهی.نداشت هیچ تجربهٔ جدید و هیجانانگیزی نداشتی؟»
یوجین جواب داد: «یادخالی گرفتن جادو خودش یهتلنبار تجربهٔ جدید و هیجانانگیزه.»
او پرسید: «آکرون چطور؟»
با وجود اینکه او برای خریدن هدیهٔ آنسیلا به اینجا آمده بود، اما بعد از غذا خوردن، سیئل تصمیمدیدن گرفت به جای رفتن به خیابانها برای خرید، کمی در حومهٔ ایستگاه شناور قدم بزند. سیئل در حالی کهنمیشه این سؤال را میپرسید، به دریاچهای که در دوردست دیده میشد و همچنین به آبرام، کاخ سلطنتی، اشاره کرد.
او ادامه داد: «بههرحال، به هر کسی اجازه نمیدنهویجهایی وارد همچین جایی بشه. میدونی پدر و سر گرهارد چقدرمخالفت خوشحال شدن وقتی شنیدن مجوز ورود به آکرون رو گرفتی؟»
یوجین پرسید: «بانو آنسیلا چطور؟»
«مادرم هم در ظاهر جوریروی رفتار میکرد که انگار خوشحاله؛دیگر ولی از درون، احساسات پیچیدهتری داشت.»
«احساسات پیچیده دیگهکوچک برای چی؟ بههرحال کهبشقابهای من نمیتونم پاتریارک بشم.»
سیئل با پوزخندی به سمت یوجین چرخید: «دقیقاً نکتههویجهایی همینجاست. شاید نتونی پاتریارک بشی، ولی بیشتر از هرنمیکنی کدوم از ما خواهر و برادرا برای پاتریارک شدن مناسبی.»
یوجین با پررویی جوابخالی داد: «فقط به خاطرتلنبار اینه که من خیلی بااستعدادم.»
سیئل پیشنهاد داد: «بیش از حد بااستعدادتلنبار بودن هم خودش یه ضعفه. بهتر نیست یهسبزیجات جایی یه نقطه ضعفی از خودت نشون بدی؟»
یوجین با لبخندی شبیه به لبخند سیئل گفت: «چونسمت درک حرفات برام سخته، رُک و پوستکنده میپرسم؛ سیئل، اینهمهدیدن راه رو کوبیدی اومدی اینجا که فقط بهم هشدار بدی؟»
این لبخند باعث شد نگاه سیئل کمی متزلزل شود.هویجهایی در طول چهار سالی که با هم زندگی کردهنمیکنی بودند، او بارها لبخند زدن یوجین را دیده بود.
اما حالا، نگاهش با تمام آن دفعات فرق داشت. یوجین طوری مستقیم به او خیره شده بود کهداده انگار میتوانست درونش را بخواند. چشمانش باعث شد سیئل به یاد اولین دیدارشان در چهار سال پیش بیفتد؛ولی همان زمانی که چالش یک دوئل را پذیرفته بود. یوجین دقیقاً با همین نگاه به سیان خیره شده بود.
سیئل با بیخیالی شانهای بالا انداخت و سرش را تکان داد: «هشدار؟ عمراً. فقط... منم بهخاطرسفارش اتفاقات اخیر یکم احساس ناآرومی میکنم. سیان همیشه میخواست پاتریارک بشه. پس این وضعیت برای برادرم خیلینمیشه خوب تموم شده. بهخاطر کارای تو، اوارد و بانو تانیس مجبور شدن عمارت اصلی رو ترک کنن.»
یوجین با طعنهکوچک گفت: «اگه اینطوره، پسبشقابهای باید ازم تشکر کنن.»
سیئل اعتراف کرد: «مادرم باید ازتتازه ممنون باشه. اما برادرم... میترسم که فقطنوچی از این قضیه کینه به دل بگیره.»
یوجین گفت: «بهخاطر همینه که خیلیروی از سیان خوشم میاد. عزتنفس بالاش درکاملاً واقع من رو یاد یه نفر میندازه.»
سیئل با کنجکاوی پرسید: «کی؟»
یوجین در حالی که از کنار سیئل رد میشد، زیر لب گفت: «فقط یه یارویی که عزتنفسش درخلوت مقایسه با تواناییهای واقعیش بیش از حد باد کرده بود. میدونم داری به چی فکر میکنی. با اینکهمخالفت همیشه به برادرت غر میزنی، ولی واقعاً دوستش داری و با اینکه از بانو آنسیلا دلخوری، بازم نگرانشی.»
«...» سیئل ساکت ماند.
یوجین به او اطمینان داد: «من هیچ قصدی برای پاتریارک شدندیگر ندارم. نمیخوام پاتریارک بشم؛ حتی اگه کسی هم بهم بگه، این کاردوست رو نمیکنم. تا آخر عمرم هم هیچ قدمی برای پاتریارک شدن برنمیدارم.»
سیئل اعتراض کرد:خالی «اینقدر راحت یهمیز همچین حرفی رو نزن.»
یوجین رو به سیئل کرد و پرسید: «پسخالی تو چی فکر میکنی؟ اگه یه روز نظرم عوضکاملاً بشه و بگم میخوام پاتریارک بشم، تو چیکار میکنی؟»
سیئل با تردیدسبزیجات اعتراف کرد: «...سیانتازه احتمالاً قبولش میکنه.»
یوجین پرسید: «و تو؟»
سیئل از جواب دادن طفره رفت: «پدرم... اونم تو رو میپذیره. عمو گیون ودیدن بقیه اعضای خانواده اصلی هم همین کار رو میکنن. اگه بگی که برای اینباشی کار مصممی، چارهای جز قبول کردنت ندارن. چون فاصله بین تو و سیان خیلی زیاده.»
یوجین تکرار کرد:کوچک «از تو پرسیدم،کوچکی تو چیکار میکنی؟»
سیئل در حالی که لبهایش را جمع کرده بود،هویجهایی زمزمه کرد: «...منم قبولش میکنم. ...هرچند واقعاً باهاش راحتنمیکنی نخواهم بود. چون مادرم مطلقاً هرگز تو رو نمیپذیره.»
یوجین در حالی که به نردهها تکیه میداد، خندید: «دیدی؟ اگهدیگر بگم که پاتریارک بعدی میشم، بالاخره یه نفر ناراحت میشه. این اجتنابناپذیره.دوست چون مهم نیست چقدر بااستعداد باشم، من وارث خط خونی مستقیم نیستم.»
«...این یعنیبشقابهای داری بهخاطر مادرروی من بیخیالش میشی؟»
«دلایل مختلفی وجود داره که بیخیالش شدم. حتی اگه شما دوقلوها و شوالیههایی کهطرف به خانواده اصلی خدمت میکنن من رو بهعنوان پاتریارک بعدی بپذیرن، شورای شیوخ مننداشت رو قبول نمیکنه. مگه این اولین و سختترین چالشی نیست که باهاش روبهرو میشم؟»
سیئل نتوانست حرفیسبزیجات برای رد کردن ادعایبین او پیدا کند: «...»
یوجین ادامه داد: «همین بهتنهایی بهاندازه کافی رو اعصابه،شده اما من واقعاً نمیخوام پاتریارک بشم. اصلاً چرا باید بخوام؟تازه پاتریارک بعدی خط خونی مستقیم لاینهارت شدن، کجاش اینقدر فوقالعادهست؟»
«...مگه مزایای فوقالعادهی زیادی نداره؟»
«حتی اگه پاتریارک نشم هم اینکوچکی اطمینان رو دارم که هر جاتلنبار برم، همیشه بهترین رفتار رو باهام میکنن.»
«تو واقعاًدیدن یه عوضیِسفارش رو اعصابی.»
یوجین با پوزخندی انگشتش را جلوی سیئل بالا آورد: «اما مگه حرف دروغی زدم؟ بیا فقط به حقایق نگاه کنیم. اولاً، من ازدوست یه شاخه فرعیام. اما تو سیزده سالگی، اولین نفر تو تاریخ خاندان لاینهارت بودم که اعضای خانواده اصلی رو تو مراسم تداوم خطکنم خونی شکست دادم. علاوهبر این، پاداش بیسابقهی فرزندخواندگی تو خانواده اصلی رو دریافت کردم و حتی مالکیت شمشیر طوفان وینید هم بهم داده شد.»
«تو اون سن، تونستم مانام رو تو همون تلاش اول بیدار کنم و فرمول شعله سفید رو هم به ارث بردم. و حالا؟ پیشرفت من توسرزنشش فرمول شعله سفید از سیان که چند سال قبل از من تمرین این فرمول رو شروع کرده بود، بالاتره. با اینکه تو تاریخ خاندان لاینهارت آدماییگفت بودن که قبل از رسیدن به سن قانونی تونستن به ستاره سوم برسن، اما هیچکدومشون نتونستن مثل من وقتی فقط هفده سالشون بود به ستاره سوم برسن.»
سیئل به اوکوچک هشدار داد: «واقعاًکوچکی داری رو اعصابم میری.»
«این همهچیز نیست. بعد از فقط یه ماه خودآموزی جادو، تونستم اولین طلسمم روسرزنشش اجرا کنم و حالا که سه ماه گذشته، اجازه ورود به کتابخانه سلطنتی، آکروندست رو گرفتم. وقتی اینقدر بااستعدادم، واقعاً نیازی هست که چشمم دنبال جایگاه پاتریارک باشه؟»
«باشه. تو بردی.بشقابهای تو واقعاً خیلیروی بااستعدادی، عوضیِ رو اعصاب.»
سیئل که تکتک این نکات را یکییکی گوش داده بود، نتوانست جلوی خودش را بگیردسبزیجات و با خود فکر کرد که یوجین واقعاً یک هیولاست. در حالی که به نگاهنمیکنی یوجین که با زیرکی پوزخند میزد خیره شده بود، از روی کلافگی سرش را تکان داد.