---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 101: [قلب تو. (۱)] • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 101: [قلب تو. (۱)]

0

بانوی زنبق نقره‌ای گفت:‌موتیا​ «این اولین باری است‌کریچ​ که چهره‌ات را می‌بینم.»

«آیا صورت فلکی‌ات تو را بدون هیچ توضیحی به اینجا فرستاده است؟ جای تعجب‌ایستادم​ دارد. صورت‌های فلکی معمولاً سعی می‌کنند در همان ابتدا تا حد امکان اطلاعات در‌مثلث​ اختیار حواری خود قرار دهند. آیا رابطه‌ات با آن صورت فلکی تیره و تار است؟»

«حواری...؟»

«واقعاً هیچ‌چیز نمی‌دانی. جالب است.»

بانوی زنبق نقره‌ای کشویی را باز کرد. او یک ساعت شنی‌هوم​ بیرون آورد. دقیقاً شبیه همان ساعت شنی‌ای بود که قبلاً برگردانده‌چیز​ بود. دینگ! بانو به آرامی زنگی را که روی میزش بود فشرد.

درِ دفتر باز شد.

«مرا صدا زدید، بانوی من؟»

«۱۵ دقیقه بیشتر وقت بگیرید. ممکن‌بودن​ است زمان استراحت طولانی‌تر شود، پس به‌نیست​ همه بگو با خیال راحت استراحت کنند.»

«به نظر می‌رسد از‌موتیا​ این گفتگو لذت می‌برید.‌کریچ​ میل دارید کمی چای بیاورم؟»

«بله. چای جرنیسان.»

«اطاعت می‌شود.»

خدمتکار موخاکستری سر تکان داد.‌معذب​ او سرش را پایین انداخت‌برام​ و اتاق را ترک کرد.

نمی‌دونستم چی بگم یا چطور بگم، برای‌هسیمیت​ همین با معذب بودن همون‌جا ایستادم. بانوی‌حال​ زنبق نقره‌ای ابروهاش رو برام بالا انداخت.

«مشکلی نیست. راحت بایست.»

بهم نگفت‌می‌تونم​ که می‌تونم‌کدام​ راحت بشینم.

«کدام صورت فلکی تو را فرستاده است؟ موتیا؟ ستاره مثلث؟‌برام​ هسیمیت کریچ؟ لازاروس؟ سایم؟ هوم. از قیافه‌ات پیداست که تا به‌ستاره​ حال حتی اسمشان را هم نشنیده‌ای. تو نماینده چه کسی هستی؟»

«کتابدار همه چیز...»

ذهنم آشفته بود. حس کرده بودم که بانوی روبه‌روم آدم‌همین​ معمولی‌ای نیست، اما فکر نمی‌کردم تا این حد باشه. به مغزم‌بهم​ فشار آوردم و سعی کردم لقب کتابدار رو به یاد بیارم.

«نه، کتابدار‌می‌تونم​ گوشه من‌کدام​ رو فرستاده.»

«یک کتابخانه.»

بانوی زنبق نقره‌ای‌کدام​ قلم‌پرش را با‌مثلث​ دست چپ چرخاند.

«گوشه... آه، منظورت هاموسترا است؟»

هاموسترا.

یک نام حقیقی.

این شخص نام‌کدام​ حقیقی یک صورت‌مثلث​ فلکی رو می‌دونست.

«آیا هاموسترا‌پایین​ هیچ‌چیز برایت‌اتاق​ توضیح نداد؟»

«...کتابدار سعی می‌کنه تا جای ممکن از دخالت در‌کریچ​ آخرالزمان دوری کنه. به جای اینکه همون اول بهمون‌نشنیده‌ای​ اطلاعات بده، می‌خواد که خودمون از همه‌چیز سر در بیاریم.»

«آخرالزمان؟»

«دنیایی که موانعش در حال فروپاشی‌ان چون‌هسیمیت​ هیچ صورت فلکی‌ای وجود نداره... این چیزیه که‌حتی​ کتابدار به دنیایی که در آستانه نابودیه می‌گه.»

چشم‌های بانوی زنبق نقره‌ای باریک شد، انگار که براش سرگرم‌کننده بود. مردمک چشم‌هاش سرخ‌ایستادم​ بود، برای همین حتی وقتی چشم‌هاش رو باریک می‌کرد، نگاهش همچنان جلب توجه می‌کرد. چشم‌هاش‌هسیمیت​ رنگی داشت که می‌تونست هر کسی رو که بهش نگاه می‌کرد، در خود غرق کنه.

«همان‌طور که از یک صورت فلکی انتظار می‌رود، متکبر است. دنیای دیگران را‌قیافه‌ات​ هرچه دلش می‌خواهد می‌نامد. آخرالزمان؟ شاید... هوم. اشتباه نیست که دنیا روزی از‌کرده​ بین خواهد رفت. اما من نمی‌توانم به همین سادگی روحم را تسلیم کنم.»

پلک زدم.

«...به نظر می‌رسد که هنوز هم هیچ‌چیز‌هسیمیت​ نمی‌دانی. آیا تو بدن پیشکار بانوی ابریشم‌حال​ طلایی را تسخیر نکرده‌ای تا روح مرا بدزدی؟»

سرم رو تکون‌انداخت​ دادم. تا به حال‌بگم​ چنین چیزی نشنیده بودم.

«...»

بانوی زنبق نقره‌ای لب‌هایش را روی هم فشرد. چشم‌هایش طوری شروع به درخشش و مرطوب شدن کرد‌می‌تونم​ که انگار در حال تماشای یک گنجینه ملی بود. خش. بانو در حالی که همچنان به من‌نماینده​ نگاه می‌کرد، کشو را باز کرد و چیزی از آن بیرون آورد. این سومین ساعت شنی بود.

دینگ.

«مرا صدا‌پایین​ زدید، بانوی من؟‌ترک​ چای آماده است.»

«۱۵ دقیقه‌می‌تونم​ دیگر هم‌کدام​ استراحت کنید.»

«کارمندانتان امروز‌چطور​ بسیار خوشحال‌همین​ خواهند شد.»

خدمتکار بیرون رفت.

بانوی زنبق نقره‌ای در حالی‌ترک​ که چایش را می‌نوشید، از‌همین​ بالای فنجان به من نگاه کرد.

«ببینم، پیشکار.»

«اوه، لطفاً من رو‌همین​ کیم گونگ‌جا صدا بزنید.‌ایستادم​ این اسم واقعی منه.»

«نمی‌خواهم. این بی‌ادبی است. چرا از من می‌خواهی تو‌لازاروس​ را با نامت صدا بزنم؟ خودت را سرزنش کن که‌کسی​ به جای یک نجیب‌زاده، بدن یک پیشکار را تسخیر کرده‌ای.»

این آدم از چند‌اتاق​ لحظه پیش یه‌کم پررو‌چطور​ و مغرور شده بود، نه؟

«در هر صورت، متوجهم که وضعیت تو‌مثلث​ مانند یک کاغذ سفید و دست‌نخورده است.‌پیداست​ احتمالاً حتی یک «راهنمای استراتژی» هم دریافت نکرده‌ای.»

این دیگه‌چطور​ قرار بود‌همین​ چی باشه؟

«یک چیزی‌بشینم​ شبیه به‌موتیا​ این است.»

بانوی زنبق نقره‌ای‌انداخت​ تکه کاغذی از‌نمی‌دونستم​ کشویش بیرون آورد.

دست‌خطی منحنی و زیبا روی کاغذی تقریباً به اندازه A4 نوشته شده بود.

+

۱. بانوی زنبق نقره‌ای در برابر نور‌هسیمیت​ خورشید ضعیف است. بهتر است قرار ملاقات‌ها به‌حتی​ جای روز، برای عصر و شب برنامه‌ریزی شوند.

۲. بانوی زنبق نقره‌ای پرزهای‌ترک​ چشایی ضعیفی دارد، بنابراین به‌همین​ غذاهای تند و طعم‌دار علاقه دارد.

۳. بانوی زنبق نقره‌ای گل‌های سفید را دوست دارد.‌کریچ​ با این حال، او زنبق‌های زیادی دریافت می‌کند. هنگام‌نشنیده‌ای​ انتخاب هدیه این نکته را در نظر داشته باشید.

۴. بانوی زنبق نقره‌ای عمل‌گرا است. او گفتگو درباره‌ابروهاش​ سیاست، دیپلماسی و پول را ترجیح می‌دهد. به خاطر‌بشینم​ داشته باشید که نوشتن اشعار عاشقانه بی‌فایده خواهد بود.

.

.

.

۱۰. بانوی زنبق نقره‌ای رعیت وفادار امپراتوری است. او ممکن‌برام​ است از امپراتوری یا شاهزاده بد بگوید، اما هرگز تحمل‌موتیا​ نخواهد کرد که شخص دیگری چنین کاری کند. مراقب باشید.

+

زبونم بند اومده‌انداخت​ بود. این دیوانه‌کننده بود.‌بگم​ این دیگه چی بود؟

«این راهنمای استراتژی‌ای است که حواریِ فرستاده‌شده برای فتح من در ششمین‌هوم​ دوره، به همراه داشت. او حواری‌ای بود که توسط یک صورت فلکی‌ذهنم​ به نام ماهوس فرستاده شده بود. او به آن «مسیر هدف» می‌گفت.»

دهنم باز موند.

«مـ-مسیر هدف...»

بانوی زنبق نقره‌ای با آرامش گفت:‌نمی‌دونستم​ «آن‌قدر شوکه شده بودم که او‌بودن​ را مسموم کردم و آن را برداشتم.»

«در حالی که به دست من می‌مرد، فریاد زد: «من مو به مو استراتژی رو دنبال کردم، پس چرا‌نماینده​ نمی‌تونم دلت رو به دست بیارم؟!» لحنش طوری بود که انگار در حقش ظلم شده است. اما این من‌کردم​ هستم که احساس می‌کنم در حقم ظلم شده. چطور ممکن است برای قلب یک انسان راهنمای استراتژی وجود داشته باشد؟»

[قلب نقره‌اندود در حال ابراز نارضایتی‌های خود است.]

«این یعنی نگاه کردن به آدم‌ها به عنوان اهدافی آسان. اگر کسی واقعاً می‌خواهد قلب مرا به دست آورد، باید صادقانه و شرافتمندانه به من نزدیک شود. با این حال، راهنمای استراتژی یا مسیر هدف؟ این از ریشه فاسد و مضحک است.»

«این... درسته.»

«خوشحالم که می‌توانی منطقی باشی.»

بانوی زنبق نقره‌ای فنجان چایش را پایین گذاشت.

«دلیلی دارد که برایت ارزش زیادی قائل شدم. فقط به این خاطر نیست که باهوشی. به این خاطر است که تو هنوز مردم دنیای مرا به عنوان «انسان» می‌بینی.»

«ایـ-این‌طوره؟ حس می‌کنم دارید چیزی رو می‌گید که باید کاملاً بدیهی باشه...»

«حیوانات وحشی بی‌شماری وجود داشتند که حتی نمی‌توانستند آن شرط بدیهی را برآورده کنند. جانوران محضی که دیگران را به چشم انسان نمی‌بینند. و با این حال، خودشان را انسان می‌پنداشتند. کثافت‌ها.»

برای لحظه‌ای نفسم رو حبس کردم.

بانوی زنبق نقره‌ای با دیدن این واکنشم، دستش را زیر چانه‌اش برد.

«هوم؟»

پس از زمزمه‌ای کوتاه، سر تکان داد.

«پس قضیه از این قرار است؟»

تاپ.

«آیا این کلمات برایت معنای خاصی دارند؟»

تاپ.

«آیا تو هم چنین جانوران زیادی را دیده‌ای؟ یا زمانی توسط چنین جانوری به عنوان یک موجود پست‌تر از انسان دیده شده‌ای؟»

تاپ.

«اگر نه، آیا ماجرا این است؟ شخص عزیزی برای تو، حرف مشابهی زده است—»

«بانوی من.»

مجبور شدم حرفش رو قطع کنم.

دیگه نمی‌تونستم این حس رو تحمل کنم؛ احساس اینکه کسی قفسه سینه‌ام رو می‌شکافه، دنده‌هام رو از هم باز می‌کنه و با یه ذره‌بین به قلب بی‌حفاظ و خونینم خیره می‌شه.

[قلب نقره‌اندود به شما نگاه می‌کند.]

باید کاری می‌کردم.

دهنم رو باز کردم.

«با وجود اینکه چنین حرف‌هایی می‌زنید، آیا من رو به این خاطر که در بدن یک رعیت هستم و نه یک نجیب‌زاده، بی‌ارزش نشمردید؟»

بانوی زنبق نقره‌ای حتی پلک هم نزد.

«چه شده، آیا آن‌قدر از اینکه تو را به نامت صدا نزده‌ام غمگینی؟»

«فقط به نظرم می‌رسه که بانوی من در جایگاهی نیستن که بخوان از بالا به من نگاه کنن.»

«من طوری رفتار نمی‌کنم که انگار برتر هستم. تو صرفاً یک پیشکار بیچاره هستی که در آکادمی آشوب به پا کرده است.»

صدای بانوی زنبق نقره‌ای به نوعی، کمی شاد به نظر می‌رسید.

«با این حال، اعتراف می‌کنم که حرفت منطقی است.»

سپس، بانو سرفه‌ای کرد، انگار که می‌خواست مکالمه را به مسیر اصلی‌اش برگرداند.

«حالا، موضوع چیست؟»

«ببخشید؟»

«می‌دانم که تو روح مرا نمی‌خواهی. در این صورت، چرا مرزهای میان دنیاها را پشت سر گذاشتی تا به اینجا بیایی؟ اینجا دنیایی است که هر ده روز یک‌بار، تا ابد تکرار می‌شود.»

[قلب نقره‌اندود نیت واقعی شما را زیر سؤال می‌برد.]

«این‌طور نیست که صورت فلکی آن‌قدر از تو متنفر بوده که تبعیدت کرده باشد. شنیده‌ام که هاموسترا نسبتاً میانه‌رو است. اما تو هم برای تعطیلات به اینجا نیامده‌ای. جوابم را بده، بازیگری که نقش خدمتکار بانوی ابریشم طلایی را بازی می‌کنی.»

«من...»

«هیچ دروغی را نمی‌پذیرم. لحظه‌ای که چیزی بگویی که ذره‌ای از حقیقت فاصله داشته باشد، هدفت هرچه که باشد، هرگز خواسته‌ات را برآورده نخواهم کرد. من قلبم را برای کسی که ابتدا قلب خودش را نشان ندهد، آشکار نمی‌کنم.»

با خودم کلنجار رفتم که چه بگویم.

«می‌خوام دنیای شما رو به طبقه ۲۵ تبدیل کنم.»

اما آیا این مرحله واقعاً ضروری بود؟ نه، نبود. اگر مرحله دیگری را انتخاب می‌کردیم، وضعیت برج به مشکل نمی‌خورد.

«تکه‌ای از شمشیر مقدس من تو این دنیاست.»

آیا مجبور بودم همه قطعات را جمع کنم و شمشیر مقدس را کامل کنم؟ این هم دلیل اصلی نبود. پیدا کردن خواهران شاینی من را به عنوان صاحبش قوی‌تر می‌کرد، اما به عبارت دیگر، فقط کمی قوی‌ترم می‌کرد.

«......»

دلیلی که الان باید در این مرحله می‌ماندم.

«......من هنوز نمی‌دونم عشق چیه.»

«چی؟»

«قرار گذاشتن یا احساسات عاشقانه، من از همه این‌ها بی‌خبرم. بانوی من، شاید این رو ندونید، اما ژانر این دنیا [عاشقانه] است. فکر می‌کنم اینجا جای مناسبی برای یادگیری درباره عشق باشه.»

وقتی استاد آخرین رقصش را اجرا کرد، به هو-ریونگ شمشیر استاد را دفع کرد و چیزی فریاد زد.

«این بچه، گونگ‌جا، هنوز طعم شگفتی‌های دنیا رو نچشیده.»

«ارباب فرقه، می‌دونستی؟ این بچه هنوز هیچ‌وقت عاشق نشده! اون هیچ‌وقت تو یه رابطه نبوده!»

آن کلمات تأثیر عمیقی روی من گذاشته بودند.

«اگه چیزی هست که کم دارم، می‌خوام یادش بگیرم. نه، می‌خوام بشناسمش. اینکه خودم رو همین‌طور نادان رها کنم؟ احساس اشتباهی بهم می‌ده. انگار دارم چیزی رو می‌خرم که صددرصد کامل نیست.»

بانوی زنبق نقره‌ای حالت چهره‌ام را بررسی کرد. شاید فقط خیال می‌کردم، اما چشمان قرمزش کمی آشفته به نظر می‌رسیدند.

«به همین دلیل است که می‌خواهی عشق را یاد بگیری؟»

«بله.»

«با من؟»

«این... چیزیه که نمی‌دونم.»

«توضیح بده.»

افکارم را مرتب کردم.

«اگه بخوام دقیق بگم، بیشتر شبیه اینه که می‌خوام عشق رو از این دنیا یاد بگیرم.»

«دنیا.»

«بله. می‌خوام بدونم چی کم دارم. می‌خوام احساسش کنم.»

«پس چرا پیش من آمدی؟ تو بانوی خودت را داری. آیا با بانوی ابریشم طلایی سریع‌تر نبود؟»

مفتش بدعت‌کار.

بانوی ابریشم طلایی.

«نمی‌تونم.»

«چرا که نه؟ آیا از بقیه کسانی که تسخیر شده‌اند متنفری؟»

«مسئله دوست داشتن یا تنفر نیست. اون شخص...»

«اگه من هم مثل تو بودم،» او این را گفته بود.

او این را گفته بود.

«اون شخص از من هم بدتره.»

«......»

«برای یاد گرفتن یه چیزی، باید از کسی یاد بگیری که از خودت بهتر باشه.»

بانوی زنبق نقره‌ای جرعه‌ای از چایش نوشید. برای مدتی سکوت برقرار شد.

«گمان می‌کنم بانوی ابریشم طلایی این بار، صلاحیت آموزش عشق به کسی را ندارد. در عوض، به نظر می‌رسد خودش کسی است که نیاز به آموزش دارد.»

«بله.»

«اما این هنوز هم دلیلی برای آمدن پیش من نیست.»

با حرارت گفتم: «من دلیل دارم.»

افکاری که در سیاه‌چال داشتم، سرم را پر کرد.

«می‌خوام شما رو درک کنم.»

به نظر نمی‌رسید بانوی زنبق نقره‌ای انتظار شنیدن این کلمات را داشته باشد. قطره‌ای چای روی جلوی لباسش چکید.

پلک زد و تکرار کرد: «مرا درک کنی...؟»

«بله. هنوز نمی‌دونم به خاطر شاهزاده‌ست یا امپراتوری، اما بانوی من وفاداره و زندگیش رو فدا کرده. برام جالبه که چطور می‌تونید این کار رو بکنید. می‌خوام بدونم چه نوع احساسی تو قلبتون نهفته‌ست و به چی فکر می‌کنید. اگه به خاطر عشقه، پس من هم می‌خوام اون احساس رو تجربه کنم، درست مثل شما.»

«......»

«کمی خجالت‌آوره، حتی شرم‌آوره. اما این جواب صادقانه منه.»

بانوی زنبق نقره‌ای برای مدتی ساکت ماند.

«این...»

این بار، به وضوح می‌توانستم آن را ببینم.

«...واقعاً اولین باری است که با چنین موردی روبرو می‌شوم.»

بانوی زنبق نقره‌ای دستپاچه شده بود.

«تو می‌خواهی عشق را بشناسی. همین حرف به تنهایی نشان می‌دهد که تو آدم‌ها را نمی‌شناسی. اما می‌خواهی مرا درک کنی؟ درک کردن کلمه‌ای نیست که بتوان آن را به سادگی به زبان آورد. کلمه‌ای است که انسان‌ها را به سمت زهر می‌کشاند. درک کردن هیچ تفاوتی با پذیرش مسئولیت ندارد. با این حال.»

«جناب کتابدار.»

سرم را بلند کردم و به فضای خالی خیره شدم. مشخصاً کتابدار آنجا نبود.

با این حال، کتابدار و شکارچیان برتر بدون شک درست در همان لحظه به گفتگوی ما گوش می‌دادند.

«لطفاً برای لحظه‌ای پخش رو متوقف کنید.»

هوای دفتر ساکت بود.

«می‌خوام چیزی رو به طور خصوصی به بانوی زنبق نقره‌ای بگم.»

پس از مدتی، صدایی به درخواستم پاسخ داد.

[کتابدار با کمال میل درخواست شما را می‌پذیرد.]

[به شما اجازه داده می‌شود تا به مدت ۱۰ دقیقه «صحنه را رد کنید».]

بسیار خب.

دوباره به بانوی زنبق نقره‌ای نگاه کردم.

«من هم یک بازگشت‌کننده هستم.»

ادامه دادم: «اما روش کار بازگشت من با مال شما کمی متفاوته.»

«چه تفاوتی دارد؟»

«بانوی من، گفتید که ده روز آخر این زندگی رو تکرار می‌کنید. من هر وقت که بمیرم، یک روز به عقب برمی‌گردم.»

«......»

«این یه بازگشت معمولی هم نیست. اگه کسی من رو بکشه، می‌تونم نگاهی اجمالی به ترومای اون شخص بندازم.»

«تروما؟»

«بله.»

صدای نجواگونه‌ام در دفتر پخش شد.

«من می‌تونم زخم‌ها، خاطرات و صحنه‌هایی رو ببینم که در عمیق‌ترین بخش‌های قلب یک شخص روی اون تأثیر گذاشتن. اگه زخم اون‌ها درباره نابودی چیز ارزشمندی براشون باشه، من خاطره نابود شدن اون رو می‌بینم.»

نیازی نبود کلماتم را با دقت انتخاب کنم. فقط با باز کردن دهانم، با رها کردن زبانم، به طور طبیعی چیزی را که می‌خواستم بگویم به زبان آوردم. وقتی رازم را به بانوی زنبق نقره‌ای گفتم، ناگهان متوجه آن شدم.

«به همین خاطر، می‌تونم دیگران رو کمی راحت‌تر درک کنم.»

من.

من می‌خواستم داستانم را به کسی بگویم.

به کسی که در موقعیت مشابهی قرار داشت. به کسی که زندگی‌ای شبیه به زندگی من داشت.

«......»

بانوی زنبق نقره‌ای ساکت بود. هرچه بیشتر صحبت می‌کردم، چشمانش آرام‌تر می‌شد. می‌توانستم احساس کنم که با جدیت به حرف‌هایم گوش می‌دهد.

«این یه نوع مهارته. یه تکنیک. می‌ترسم به اینکه دیگران رو به راحتی درک کنم، عادت کنم. یکی از کسانی که بیشتر از همه بهش اعتماد دارم بهم گفت: [هرگز بیش از حد به یه مهارت عادت نکن]. اما...»

«اما.»

«اگه فقط من درک کنم، اون هم یک‌طرفه...»

«این درک واقعی نیست.»

«با این حال، نمی‌تونم آدم‌ها رو به حال خودشون رها کنم. اگه این کار رو بکنم...»

«اگر تسلیم شوی، آن‌ها پژمرده می‌شوند، در هم می‌پیچند و می‌میرند.»

«......»

«شاید ریاکارانه به نظر برسه، اما می‌خوام به شما بفهمونم که من اینجام، به شما فکر می‌کنم و از شما محافظت می‌کنم. اگه فقط بتونم از پس همین کار بربیام، چقدر سعادتمندانه خواهد بود؟ مگه نه؟»

برای لحظه‌ای احساس کردم بغض گلویم را بسته است.

«......بله.»

«این احمقانه است.»

بانوی زنبق نقره‌ای چشمانش را بست.

«درک کردن تنها برای یک لحظه است، اما مسئولیت آن تا ابد باقی می‌ماند.»

این ورود به جهنمی بود که با میل خودت انتخابش کرده بودی.

بانوی زنبق نقره‌ای این را زمزمه کرد و ساکت شد.

[کتابدار گوشه اعلام می‌کند که این پایان صحنه رد شده است.]

بانوی جوان دوک‌نشین چشمانش را باز کرد.

«بسیار خب. خدمتکار بانوی ابریشم طلایی.»

او یکی از ساعت‌های شنی را که روی میزش برگردانده بود، برداشت. در حالی که به پایین لغزیدن دانه‌های شن نگاه می‌کرد، بانوی زنبق نقره‌ای با صدایی آرام گفت:

«من به تو نشان خواهم داد که عشق چیست.»

~~~

[یادداشت مترجم: بابت هرگونه سردرگمی عذرخواهی می‌کنم، اما عنوان واقعی کتابدار، کتابدار گوشه است. این مورد در فصل‌های قبلی اصلاح شده است.]

ناولها | novelha.net