چپتر 109: روشی که او عشق میورزد. (۳)
0۵.
از بودن با تو خوشحالم.
اغراق است اگر بگویم این زندگی را فقط برای دیدن تو زیستهام،باهوشی اما دروغ نیست اگر بگویم از این پس برای تو زندگی خواهمگذاشتنشان کرد. چه تسکینی. میتوانستم این را بدون حتی یک کلمه دروغ بگویم.
«باز هم داری گریه میکنی؟»
میتوانستم چنین آدمی باشم.
«بیا یهقیافه قولی بهزنده هم بدیم.»
میتوانستم آدمیمگه باشم که بههست کسی اهمیت میدهد.
«بگو. میخواهم بشنوم.»
«وقتی طرف مقابلت داره به وضوح گریه میکنه، ازش نپرس کهکاملاً آیا داره گریه میکنه یا نه. راستش رو بخواین بانوی من،گذاشتنشان شما این رو فقط برای سربه سر گذاشتن من میپرسین، مگه نه؟»
«همم. چیزی در تو هست که مدام مرا غافلگیر میکند. بهطور غیرمنتظرهایخجالتآور باهوشی، اما کاملاً مشخص است که در حضور من نمیتوانی حواست راخفه جمع کنی. آدمهای زیادی نیستند که سربهسر گذاشتنشان تا این حد لذتبخش باشد...»
«لطفاً این قول رو بدین.»
«نمیخواهم.»
آه. دوست داشتمهست وقتی بانوی منغافلگیر به من «نه» میگفت.
من واقعاً دوستش دارم...
عاشقشم...
-آآآآخ! آرررغ!همم آخ! چشمهام!هست آخ! کواااغ! چشمااااام!
به هو-ریونگچیزی با بیقراری رویمرا زمین غلت میخورد.
-کمک! این روح رو نجات بدین! چرا بعد از اینکه غزل خداحافظی رو خوندم، بهامپراتور جای اینکه برم بهشت باید اینجوری زجر بکشم؟! چرا باید سرخ شدن اون قیافه نحستتمومش رو زنده تماشا کنم؟! ای عوضی، چشمهام! جونم رو به لبم رسوندی، ای زامبی خجالتآور لعنتی!!
'آه، امپراتور شمشیر. دلمچیزی برات میسوزه که شکوهغافلگیر عشق رو درک نمیکنی.'
-خفه شووووو!
'راویل ایوانسیا، ارباب قلب من...'
-تـ... تمومشقیافه کن. فقطزنده تمومش کن...!
همم.
عجیب بود، اما صدای به هو-ریونگمرا دورتر از همیشه به نظر میرسید. صدایمشخص گوشخراش و بوقمانندش کمی ضعیفتر شده بود.
'نکنه واکنشش با تأخیر همراهه؟'
تنها به هو-ریونگنحست نبود که شروع بهعوضی واکنش نشان دادن کرد.
وقتی من و بانوی زنبق نقرهای یکدیگرمرا را بوسیدیم، سالن رقص یخ زده بود. آنحضور هوای منجمد بالاخره شروع به ذوب شدن کرد.
«بـ... بانوی زنبقچیزی نقرهای. همین الان، شـ...غافلگیر شما دارید چه کار...؟»
اوه. چقدر جالب.
چه کسی میدانستنحست که رشتههای نودلکنم هم میتوانند حرف بزنند؟
یا بامگه نگاهی دقیقتر،چیزی شبیه زباله بود.
«بابت ایجادهمم این هیاهوهست عذرخواهی میکنم.»
بانوی زنبق نقرهایهست بهآرامی سرش راغافلگیر روی شانهام تکیه داد.
«من نباید درنحست انظار عمومی دست بهعوضی چنین کاری میزدم، اعلیحضرت.»
«آه...»
«در مقیاسی کوچک، من ضیافت سورموین را خرابمیکند کردم و در مقیاسی بزرگتر، شرافت بنیادین اینحواست کشور را خدشهدار نمودم. جرایم من بسیار سنگین است.»
بانوی زنبق نقرهای با لحنی زمزمهوار سخن گفت. نیازی نبود بلندتر حرف بزند؛حضور صدای خونسردش چنان قدرتی داشت که توجه همه را به خود جلب میکرد. تمامبدین حاضران در سالن رقص با چهرههایی بهتزده به بانوی زنبق نقرهای خیره شده بودند.
«لطفاً مرا مجازات کنید، چراتماشا که جرایمم سنگین است. منرسوندی آماده پذیرش کیفر خویش هستم.»
«مـ... مجازات؟»
«آیا تعیین مجازات برایم دشوار است؟ البته که همینطور است. پس من به جای اعلیحضرتنمیتوانی مجازات را تعیین خواهم کرد. از امروز به بعد، دیگر به خود جرئت نمیدهم در آکادمیداشتم حضور یابم و توجهات منفی بیشتری را جلب کنم. من در سکوت به اشتباهاتم میاندیشم. و—»
بانوی زنبق نقرهای پاکت کوچکی را ازمیکند سینهاش بیرون آورد. ولیعهد که هنوز درنمیتوانی شوک بود، با درماندگی پاکت را گرفت.
«این...؟»
بانوی زنبقمگه نقرهای بهآرامی لبهست به سخن گشود.
«این درخواستهمم انصراف منهست از آکادمی است.»
«......»
درست زمانی که هوای سالن رقص در حال ذوبلبم شدن بود، بوران دیگری آنجا را درنوردید. بانوان وبرات نجیبزادگان، بهویژه آن زباله موطلایی، کاملاً شوکه به نظر میرسیدند.
«من تا زمان نهایی شدن انصرافم در حالتغافلگیر تعلیق باقی خواهم ماند. هیچ ملاقات شخصیای رانمیتوانی نخواهم پذیرفت. اعلیحضرت، لطفاً با این مجازات موافقت کنید.»
«را... راویل...؟»
«بابت اجازهتان بسیار سپاسگزارم، اعلیحضرت.»
بانوی زنبق نقرهای درحالیکه هنوز به شانهام تکیه داده بود،رسوندی سرش را برای شاهزاده خم کرد. با نگاهی دقیقتر، این حرکتعشق بیشتر شبیه به یک تکان دادن سر بود تا یک تعظیم.
'اما او احتمالاً به خاطرهست آن شمشیر در آینه، هنوزبهطور هم احساسی نسبت به شاهزاده دارد...'
آیا این کارچیزی درست بود؟ برای لحظهایغافلگیر به آن فکر کردم.
اما در واقع، مگر بانوی زنبق نقرهای با این حرکت جاسوسان شاهزاده را ازنمیتوانی گردن نگرفته بود؟ پس مشکلی نبود. این مقدار در برابر آن هیچ بود. ونمیخواهم مهمتر از همه، از آنجا که راویل خوشحال به نظر میرسید، دیگر هیچچیز اهمیتی نداشت.
بانوی زنبققیافه نقرهای دستم راتماشا گرفت و کشید.
«بیا برویم.»
«آه. بله.»
پس از اینکه سالن رقصمرا را در شوک و وحشتباهوشی فرو بردیم... آنجا را ترک کردیم.
فقط رفتیم.
مهم نبود چطورهمم یا چرا، هیچکس نمیتوانستمرا جلوی ما را بگیرد.
شاید میتوانستند من یا بانوی زنبق نقرهای را بهتنهایی متوقف کنند، اما وقتیمشخص با هم بودیم این کار غیرممکن بود. اگر میخواستیم برویم، میرفتیم. اگر هنوزلطفاً هم میخواستند سر راهمان بایستند؟ به درک. چطور میتوانستند زوج بازگشتکننده را متوقف کنند؟
«پادشاه مرگ! پادشاه مرگ!»
تنها مفتش بدعتکار سعی کردتماشا به ما برسد. او به دنبالزامبی ما از سالن رقص خارج شد.
«پاکسازی این مرحله چه میشود؟هست و آن ماچِ همین الان چهغیرمنتظرهای معنایی داشت؟ من اصلاً متوجه نمیشوم!»
مفتش بدعتکار از آن دسته افرادی بود که به بوسه میگفتند «ماچ».کاملاً این واقعاً غافلگیرکننده بود. میدانستم در دنیا آدمهایی هستند که از اینلذتبخش کلمه استفاده میکنند، اما انتظار نداشتم مفتش بدعتکار یکی از آنها باشد...
«مفتش بدعتکار.»
«بله، پادشاه مرگ! آه. فقط جهت اطلاع، وقتی شمالبم را با آن بانو میبینم، قلبم مدام به تپشبرات میافتد، پادشاه مرگ. همم، این چه معنایی میتواند داشته باشد...؟»
«این یهمگه حمله قلبیه.چیزی باید مراقب باشی.»
«که اینطور.همم پس یکهست حمله قلبی است.»
«آره. در ضمن، من روی این مرحلهمیکند جداگانه کار میکنم. میتونی بری تعطیلات، مفتشنمیتوانی بدعتکار. اگه بهت نیاز داشتم صدات میزنم.»
«آه. بسیار خب.»
مفتش بدعتکار با معصومیت خندید.
«متوجه شدم! منچیزی آزادانه هر طور کهغافلگیر بخواهم عمل خواهم کرد!»
آن نشاطچیزی و درخشش بیپایانشمرا واقعاً نگرانکننده بود.
«...مفتش بدعتکار.»
«بله!»
«حق نداری آدم بکشی.»
«آه. دریافت شد!»
«حق شکنجهقیافه کردنشون روزنده هم نداری.»
«بسیار خب.»
«برای بیرون کشیدن اطلاعاتهست هم نمیتونی کسی رومیکند بدزدی یا زندانی کنی.»
«پادشاه مرگ.»
مفتش بدعتکار طوری بهزنده من نگاه کرد کهجونم انگار به دردسر افتاده است.
«پس دیگرمگه کاری نیست کههست بتوانم انجام دهم؟»
«من خودم حلش میکنم، پسمدام فقط برو گوشه اتاقت بشینغیرمنتظرهای و یه داستان پریان بخون.»
«همم. باشه. متوجه شدم...»
مفتش بدعتکار لبهایش را آویزان کرد. او درستجونم شبیه یک سگ کورگی ولزیِ غمگین با گوشهایشمشیر افتاده شده بود. آهی کشیدم و روی شانهاش زدم.
«بعداً یه کاری برایچیزی انجام دادن بهت میدم. تامیکند اون موقع فقط بیسروصدا بمون.»
مفتش بدعتکار به صورتم نگاه کرد.مرا سه بار سرش را کج کردکاملاً و سپس دهانش را باز کرد.
«پادشاه مرگ. همین الانمدام شنیدم که نرخ غوطهوریام بالاغیرمنتظرهای رفته است. آن دیگر چیست؟»
«اون هم یه حمله قلبیه.»
فقط بیسروصدا بمون. لطفاً.
۶.
«از فردا تمام امپراتوری غرق در آشوب خواهدبهطور شد.» بانوی زنبق نقرهای در حالی که با شتابکنی از آکادمی خارج میشدیم، با آرامش این را گفت.
«واقعاً؟»
«چون من انسان شناختهشدهای هستم.»
ما سوار کالسکهای بودیم که به بانوی زنبق نقرهای تعلق داشت. بانو گفتهمشخص بود: «حالا که تصمیم گرفتهام برای تنوع هم که شده بیپروا زندگی کنم،لطفاً میخواهم آکادمی را ترک کنم.» و من البته هیچ دلیلی برای مخالفت نداشتم.
«برای شروع، حدود ۲۰۰ نامه از محافل اجتماعی پایتخت سرازیر خواهد شد. بیست نامهنمیتوانی از محافل اجتماعی زادگاهم میرسد که ده تای آنها از طرف پدرم خواهد بود.نمیخواهم در نهایت، اعلیحضرت امپراتور نیز ممکن است فرستادهای اعزام کند. گونگجا، چند راهحل پیشنهاد بده.»
«امم...»
میخواستم چیزی بگویم که مکث کردم. یک لحظه صبرمیکند کن. آیا بانو به جای پیشخدمت، مرا گونگجا صدا زد؟کنی این اولین باری بود که مرا به اسم صدا میزد.
«مشکلی پیش آمده؟»
بانوی زنبقچیزی نقرهای نگاهشمدام را بالا آورد.
«صورتت سرخقیافه شده. گونگجا،زنده سرما خوردهای؟»
«...»
«شبهای بهار سرد هستند. گونگجا. حتی اگرغافلگیر دمای بدنت بالاست، باید احتیاط کنی. پس،حضور نمیخواهی سریعتر به سوالم جواب بدهی، گونگجا؟»
اوه.
باید ضدحملهقیافه میزدم، حتیزنده شده یک ذره.
«کـ-کی درخواست انصرافت رو نوشتی؟ با اینکهمرا قراره این روز رو تکرار کنیم، وقتی منحضور نبودم پنهانی اونو نوشتی. واو. این یکم بامزهست.»
«بامزه، گونگجا؟ فکر کردی اگر مرا بامزه خطاب کنیبهطور دستپاچه میشوم؟ گونگجا، سعی داشتی ضدحمله بزنی؟ حالا، اینکنی بامزه است. دلت میخواست تو را بامزه صدا بزنم، گونگجا؟»
«...»
«این راقیافه به پایزنده تسلیم شدنت میگذارم.»
امروز هممگه بانوی منچیزی پیروز شد.
این حالا آیندهی من بود. از طرفی، اگرمیکند آیندهام شامل شکست خوردن از بانو میشد، آیاحواست من برنده نبودم؟ همین فکر کارم را ساخت.
بانوی زنبق نقرهای ناگهان گفت: «کوچک است.»میکند او از پنجره به آکادمی سورموین خیرهنمیتوانی شده بود که داشت کوچک و کوچکتر میشد.
«آکادمی سورموین برای تقویت قدرت امپراتوری تأسیس شد. فرزندان اشراف و خانوادههای بانفوذلعنتی از سراسر امپراتوری تا حدودی مجبور میشوند در یک مکان جمع شوند. با'راویل اشتراک در آموزش، زبان و برنامهای یکسان، ما به شهروندان یک امپراتوری تبدیل میشویم.»
«چقدر پیچیده.»
بانوی زنبق نقرهای زمزمه کرد: «من مدت زیادی آنجا بودهام. پشت آن دروازهی کوچک، حسادت، غرور، تکبر، انحصارطلبی،کنی عشق، شهوت در کمین است—همهچیز، که به سختی زیر نام سنت و نظم پنهان شده. در نهایت، امپراتوریایعاشقشم که ما باید بر آن حکومت کنیم، آن داخل نیست. بیرون است. آیا اعلیحضرت اصلاً این حقیقت را میداند...»
«راویل.»
بانوی زنبق نقرهای مکث کرد.
«میتونی بعداً نگران امپراتوریچیزی باشی. داری بیش ازغافلگیر حد به خودت فشار میاری.»
«...»
«فعلاً، لطفاً فقط ومدام فقط به من فکربهطور کن. هوش از سرت میبرم.»
کالسکه تکان خورد.
«گونگجا.»
«بله.»
«اگر قلبمچیزی را بشکنی،مدام تو را میکشم.»
پشت گردنم سرد شد.
«میفهمی؟»
«بله، میفهمم.»
«بگو چه چیزی را میفهمی.»
«هرگز. مهم نیست چه اتفاقی بیفته. منعوضی روی روحت زخم نمیندازم. اگر روزی از'آه روی نادانیِ محض بهت آسیبی رسوندم، عذرخواهی میکنم.»
«باید کمیمگه بهتر آنچیزی را درک کنی.»
بانوی زنبقهمم نقرهای ایستادهست و کنارم نشست.
فشار.
کف دستش را روی پشت دستم گذاشت. قلبم از جارسوندی پرید، اما پشت گردنم هنوز سرد بود. کسی که عاشقششکوه شده بودم، در چشمانش آتش و در صدایش یخ داشت.
«اگر روزیمگه به منچیزی خیانت کنی، گونگجا.»
«بله.»
«مجبورت میکنم با دستهای خودت مرا خفه کنی. از هاله یا چیزی شبیه به آن استفاده نکن. فقط با دستهاینیستند خودت بکش. مرا بارها و بارها بکش تا زمانی که این دنیایی که من و تو در آن یکدیگر راچشمااااام ملاقات کردهایم، پاک شود. مهم نیست صدها یا هزاران روز طول بکشد. من تو را به مرگِ خودم محکوم خواهم کرد.»
بانوی زنبق نقرهای دستم را به آرامی گرفت. اولبم دستم را روی گردنش گذاشت. پوستی سفید. سرمایی گزنده.برات در مرکز گردنش، میتوانستم تارهای صوتی یخیاش را حس کنم.
«و تا ابد با اینهست خاطره زندگی کن که منبهطور هرگز تو را نخواهم بخشید.»
«اگر تو باشی، میتوانیهست تا ابد زندگی کنی. اگربهطور این چیزی است که میخواهی.»
آب دهانم را قورت دادم.
«بله.»
«بدان لحظهای که بهچیزی من خیانت کنی، بهغافلگیر جهنمی ابدی تبعید خواهی شد.»
بانوی زنبقهمم نقرهای زمزمههست کرد: «میفهمی؟»
دهانم را باز کردم.
«میفهمم، راویل.»
«اگر رازی داری کهچیزی باید به من بگویی،غافلگیر همین حالا اعتراف کن.»
«من مهارتیهمم به نام تناسخمدام صد شبح دارم.»
بدون هیچ تردیدی اعتراف کردم.
«کسی که به دست من کشته بشه، میتونه بعد از مرگش توسطخجالتآور من احضار بشه. شخص احضارشده ممکنه قدرتهای زمان حیاتش رو نداشته باشه،خفه اما اگر من بخوام، ظاهر و خاطرات گذشتهاش رو به ارث میبره.»
«میفهمم. پس قادرهمم خواهی بود مرامدام نیز احضار کنی.»
«تو نُه بار باهست من مردی، پس میتونم نُهبهطور راویل متفاوت رو احضار کنم.»
«آن را ممنوع میکنم.»
«باشه.»
از همان ابتدا هم هرگز قصد نداشتم بانوی زنبق نقرهایبهطور را احضار کنم. مهم نبود شرایط چگونه باشد. اما صداآدمهای و کلمات او این احتمال را برای همیشه از بین برد.
عشق یکهمم عهد مقدس ومدام یک قرارداد بود.
ما در حال نوشتنمدام قوانین خودمان بودیم، قوانینیبهطور فقط برای ما دو نفر.
«در صورتی که به من خیانتکنم کنی، یک چیز دیگر به مجازاتت اضافهلعنتی خواهم کرد. آن مهارت را دور بینداز.»
«این کار رو میکنم.»
سپس، کلمات بعدیام را انتخاب کردم. او کسی بود که دوستش داشتم. اومشخص کسی بود که مرا دوست میداشت. او کسی بود که باید بیش ازلطفاً هرکس در دنیا قدرش را میدانستم و با او با احتیاط رفتار میکردم.
«متأسفم که زودتر بهت نگفتم.»
«اگر چیز دیگرینحست به من قولکنم بدهی، تو را میبخشم.»
«هر چیزی باشه قول میدم.»
«بدون اجازههمم من، خودتهست را نکش.»
«...»
«حتی زمانی که مرگ راه فرار آسانی است، نمیر. تو معشوقزامبی من هستی. نمیتوانی کسی باشی که زندگیاش را بیپروا دور میاندازد. حتینمیکنی اگر فکر میکنی نمیتوانی از مرگ بگریزی، تا آخرین لحظه تقلا کن.»
سکوت کردم.
داشتم قولی که بههست او داده بودم رامیکند در قلبم حک میکردم.
«این کار رو نمیکنم.»
«بگو توقیافه از منزنده چه میخواهی.»
«وقتی ازت میخوامهمم بهم اعتماد کنی، لطفاًمرا حرفم رو باور کن.»
«من همیشههمم به توهست اعتماد خواهم کرد.»
کالسکه تکان خورد. با بهانه کردن آنمیکند لرزش خفیف، من و بانوی زنبق نقرهای بهحواست هم نزدیکتر شدیم. لبهایمان روی هم قرار گرفت.
از آن روز به بعد.
ما بهمگه عشقِ یکدیگرچیزی تبدیل شدیم.
~~~
یادداشت مترجم: در زبان کرهای راههای مختلفی برای گفتن بوسه وجودکاملاً دارد. گونگجا از کلمهای استفاده میکند که دقیقاً تلفظ انگلیسی بوسه است،لذتبخش در حالی که مفتش بدعتکار از کلمهای نامآوا و بامزه استفاده میکند.