---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 109: روشی که او عشق می‌ورزد. (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 109: روشی که او عشق می‌ورزد. (۳)

0

۵.

از بودن با تو خوشحالم.

اغراق است اگر بگویم این زندگی را فقط برای دیدن تو زیسته‌ام،‌زامبی​ اما دروغ نیست اگر بگویم از این پس برای تو زندگی خواهم‌نمی‌کنی​ کرد. چه تسکینی. می‌توانستم این را بدون حتی یک کلمه دروغ بگویم.

«باز هم داری گریه می‌کنی؟»

می‌توانستم چنین آدمی باشم.

«بیا یه‌می‌پرسین​ قولی به‌همم​ هم بدیم.»

می‌توانستم آدمی‌اون​ باشم که به‌زنده​ کسی اهمیت می‌دهد.

«بگو. می‌خواهم بشنوم.»

«وقتی طرف مقابلت داره به وضوح گریه می‌کنه، ازش نپرس که‌کاملاً​ آیا داره گریه می‌کنه یا نه. راستش رو بخواین بانوی من،‌گذاشتنشان​ شما این رو فقط برای سربه سر گذاشتن من می‌پرسین، مگه نه؟»

«همم. چیزی در تو هست که مدام مرا غافلگیر می‌کند. به‌طور غیرمنتظره‌ای‌غیرمنتظره‌ای​ باهوشی، اما کاملاً مشخص است که در حضور من نمی‌توانی حواست را‌سربه‌سر​ جمع کنی. آدم‌های زیادی نیستند که سربه‌سر گذاشتنشان تا این حد لذت‌بخش باشد...»

«لطفاً این قول رو بدین.»

«نمی‌خواهم.»

آه. دوست داشتم‌هست​ وقتی بانوی من‌غافلگیر​ به من «نه» می‌گفت.

من واقعاً دوستش دارم...

عاشقشم...

-آآآآخ! آرررغ!‌مدام​ آخ! چشم‌هام!‌غافلگیر​ آخ! کواااغ! چشمااااام!

به هو-ریونگ‌چیزی​ با بی‌قراری روی‌مرا​ زمین غلت می‌خورد.

-کمک! این روح رو نجات بدین! چرا بعد از اینکه غزل خداحافظی رو خوندم، به‌مشخص​ جای اینکه برم بهشت باید این‌جوری زجر بکشم؟! چرا باید سرخ شدن اون قیافه نحست‌بدین​ رو زنده تماشا کنم؟! ای عوضی، چشم‌هام! جونم رو به لبم رسوندی، ای زامبی خجالت‌آور لعنتی!!

'آه، امپراتور شمشیر. دلم‌نحست​ برات می‌سوزه که شکوه‌عوضی​ عشق رو درک نمی‌کنی.'

-خفه شووووو!

'راویل ایوانسیا، ارباب قلب من...'

-تـ... تمومش‌می‌پرسین​ کن. فقط‌همم​ تمومش کن...!

همم.

عجیب بود، اما صدای به هو-ریونگ‌به‌طور​ دورتر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای‌حواست​ گوش‌خراش و بوق‌مانندش کمی ضعیف‌تر شده بود.

'نکنه واکنشش با تأخیر همراهه؟'

تنها به هو-ریونگ‌مگه​ نبود که شروع به‌مدام​ واکنش نشان دادن کرد.

وقتی من و بانوی زنبق نقره‌ای یکدیگر‌کنم​ را بوسیدیم، سالن رقص یخ زده بود. آن‌'آه​ هوای منجمد بالاخره شروع به ذوب شدن کرد.

«بـ... بانوی زنبق‌مرا​ نقره‌ای. همین الان، شـ...‌غیرمنتظره‌ای​ شما دارید چه کار...؟»

اوه. چقدر جالب.

چه کسی می‌دانست‌مگه​ که رشته‌های نودل‌هست​ هم می‌توانند حرف بزنند؟

یا با‌اون​ نگاهی دقیق‌تر،‌نحست​ شبیه زباله بود.

«بابت ایجاد‌مدام​ این هیاهو‌غافلگیر​ عذرخواهی می‌کنم.»

بانوی زنبق نقره‌ای‌هست​ به‌آرامی سرش را‌غافلگیر​ روی شانه‌ام تکیه داد.

«من نباید در‌مگه​ انظار عمومی دست به‌مدام​ چنین کاری می‌زدم، اعلی‌حضرت.»

«آه...»

«در مقیاسی کوچک، من ضیافت سورموین را خراب‌باهوشی​ کردم و در مقیاسی بزرگ‌تر، شرافت بنیادین این‌آدم‌های​ کشور را خدشه‌دار نمودم. جرایم من بسیار سنگین است.»

بانوی زنبق نقره‌ای با لحنی زمزمه‌وار سخن گفت. نیازی نبود بلندتر حرف بزند؛‌حضور​ صدای خونسردش چنان قدرتی داشت که توجه همه را به خود جلب می‌کرد. تمام‌بدین​ حاضران در سالن رقص با چهره‌هایی بهت‌زده به بانوی زنبق نقره‌ای خیره شده بودند.

«لطفاً مرا مجازات کنید، چرا‌چیزی​ که جرایمم سنگین است. من‌می‌کند​ آماده پذیرش کیفر خویش هستم.»

«مـ... مجازات؟»

«آیا تعیین مجازات برایم دشوار است؟ البته که همین‌طور است. پس من به جای اعلی‌حضرت‌کنی​ مجازات را تعیین خواهم کرد. از امروز به بعد، دیگر به خود جرئت نمی‌دهم در آکادمی‌دوستش​ حضور یابم و توجهات منفی بیشتری را جلب کنم. من در سکوت به اشتباهاتم می‌اندیشم. و—»

بانوی زنبق نقره‌ای پاکت کوچکی را از‌می‌کند​ سینه‌اش بیرون آورد. ولیعهد که هنوز در‌نمی‌توانی​ شوک بود، با درماندگی پاکت را گرفت.

«این...؟»

بانوی زنبق‌اون​ نقره‌ای به‌آرامی لب‌زنده​ به سخن گشود.

«این درخواست‌مدام​ انصراف من‌غافلگیر​ از آکادمی است.»

«......»

درست زمانی که هوای سالن رقص در حال ذوب‌غافلگیر​ شدن بود، بوران دیگری آنجا را درنوردید. بانوان و‌حواست​ نجیب‌زادگان، به‌ویژه آن زباله موطلایی، کاملاً شوکه به نظر می‌رسیدند.

«من تا زمان نهایی شدن انصرافم در حالت‌عوضی​ تعلیق باقی خواهم ماند. هیچ ملاقات شخصی‌ای را‌امپراتور​ نخواهم پذیرفت. اعلی‌حضرت، لطفاً با این مجازات موافقت کنید.»

«را... راویل...؟»

«بابت اجازه‌تان بسیار سپاسگزارم، اعلی‌حضرت.»

بانوی زنبق نقره‌ای درحالی‌که هنوز به شانه‌ام تکیه داده بود،‌می‌کند​ سرش را برای شاهزاده خم کرد. با نگاهی دقیق‌تر، این حرکت‌آدم‌های​ بیشتر شبیه به یک تکان دادن سر بود تا یک تعظیم.

'اما او احتمالاً به خاطر‌زنده​ آن شمشیر در آینه، هنوز‌لبم​ هم احساسی نسبت به شاهزاده دارد...'

آیا این کار‌مرا​ درست بود؟ برای لحظه‌ای‌غیرمنتظره‌ای​ به آن فکر کردم.

اما در واقع، مگر بانوی زنبق نقره‌ای با این حرکت جاسوسان شاهزاده را از‌نمی‌توانی​ گردن نگرفته بود؟ پس مشکلی نبود. این مقدار در برابر آن هیچ بود. و‌نمی‌خواهم​ مهم‌تر از همه، از آنجا که راویل خوشحال به نظر می‌رسید، دیگر هیچ‌چیز اهمیتی نداشت.

بانوی زنبق‌می‌پرسین​ نقره‌ای دستم را‌چیزی​ گرفت و کشید.

«بیا برویم.»

«آه. بله.»

پس از اینکه سالن رقص‌مرا​ را در شوک و وحشت‌باهوشی​ فرو بردیم... آنجا را ترک کردیم.

فقط رفتیم.

مهم نبود چطور‌قیافه​ یا چرا، هیچ‌کس نمی‌توانست‌کنم​ جلوی ما را بگیرد.

شاید می‌توانستند من یا بانوی زنبق نقره‌ای را به‌تنهایی متوقف کنند، اما وقتی‌حواست​ با هم بودیم این کار غیرممکن بود. اگر می‌خواستیم برویم، می‌رفتیم. اگر هنوز‌نمی‌خواهم​ هم می‌خواستند سر راهمان بایستند؟ به درک. چطور می‌توانستند زوج بازگشت‌کننده را متوقف کنند؟

«پادشاه مرگ! پادشاه مرگ!»

تنها مفتش بدعت‌کار سعی کرد‌چیزی​ به ما برسد. او به دنبال‌به‌طور​ ما از سالن رقص خارج شد.

«پاکسازی این مرحله چه می‌شود؟‌زنده​ و آن ماچِ همین الان چه‌رسوندی​ معنایی داشت؟ من اصلاً متوجه نمی‌شوم!»

مفتش بدعت‌کار از آن دسته افرادی بود که به بوسه می‌گفتند «ماچ».‌نمی‌توانی​ این واقعاً غافلگیرکننده بود. می‌دانستم در دنیا آدم‌هایی هستند که از این‌قول​ کلمه استفاده می‌کنند، اما انتظار نداشتم مفتش بدعت‌کار یکی از آن‌ها باشد...

«مفتش بدعت‌کار.»

«بله، پادشاه مرگ! آه. فقط جهت اطلاع، وقتی شما‌غافلگیر​ را با آن بانو می‌بینم، قلبم مدام به تپش‌حواست​ می‌افتد، پادشاه مرگ. همم، این چه معنایی می‌تواند داشته باشد...؟»

«این یه‌اون​ حمله قلبیه.‌نحست​ باید مراقب باشی.»

«که این‌طور.‌مدام​ پس یک‌غافلگیر​ حمله قلبی است.»

«آره. در ضمن، من روی این مرحله‌می‌کند​ جداگانه کار می‌کنم. می‌تونی بری تعطیلات، مفتش‌نمی‌توانی​ بدعت‌کار. اگه بهت نیاز داشتم صدات می‌زنم.»

«آه. بسیار خب.»

مفتش بدعت‌کار با معصومیت خندید.

«متوجه شدم! من‌مرا​ آزادانه هر طور که‌غیرمنتظره‌ای​ بخواهم عمل خواهم کرد!»

آن نشاط‌چیزی​ و درخشش بی‌پایانش‌مرا​ واقعاً نگران‌کننده بود.

«...مفتش بدعت‌کار.»

«بله!»

«حق نداری آدم بکشی.»

«آه. دریافت شد!»

«حق شکنجه‌می‌پرسین​ کردنشون رو‌همم​ هم نداری.»

«بسیار خب.»

«برای بیرون کشیدن اطلاعات‌غافلگیر​ هم نمی‌تونی کسی رو‌باهوشی​ بدزدی یا زندانی کنی.»

«پادشاه مرگ.»

مفتش بدعت‌کار طوری به‌همم​ من نگاه کرد که‌مرا​ انگار به دردسر افتاده است.

«پس دیگر‌اون​ کاری نیست که‌زنده​ بتوانم انجام دهم؟»

«من خودم حلش می‌کنم، پس‌می‌کند​ فقط برو گوشه اتاقت بشین‌مشخص​ و یه داستان پریان بخون.»

«همم. باشه. متوجه شدم...»

مفتش بدعت‌کار لب‌هایش را آویزان کرد. او درست‌مرا​ شبیه یک سگ کورگی ولزیِ غمگین با گوش‌های‌حضور​ افتاده شده بود. آهی کشیدم و روی شانه‌اش زدم.

«بعداً یه کاری برای‌نحست​ انجام دادن بهت می‌دم. تا‌جونم​ اون موقع فقط بی‌سروصدا بمون.»

مفتش بدعت‌کار به صورتم نگاه کرد.‌به‌طور​ سه بار سرش را کج کرد‌نمی‌توانی​ و سپس دهانش را باز کرد.

«پادشاه مرگ. همین الان‌مدام​ شنیدم که نرخ غوطه‌وری‌ام بالا‌غیرمنتظره‌ای​ رفته است. آن دیگر چیست؟»

«اون هم یه حمله قلبیه.»

فقط بی‌سروصدا بمون. لطفاً.

۶.

«از فردا تمام امپراتوری غرق در آشوب خواهد‌به‌طور​ شد.» بانوی زنبق نقره‌ای در حالی که با شتاب‌کنی​ از آکادمی خارج می‌شدیم، با آرامش این را گفت.

«واقعاً؟»

«چون من انسان شناخته‌شده‌ای هستم.»

ما سوار کالسکه‌ای بودیم که به بانوی زنبق نقره‌ای تعلق داشت. بانو گفته‌حواست​ بود: «حالا که تصمیم گرفته‌ام برای تنوع هم که شده بی‌پروا زندگی کنم،‌نمی‌خواهم​ می‌خواهم آکادمی را ترک کنم.» و من البته هیچ دلیلی برای مخالفت نداشتم.

«برای شروع، حدود ۲۰۰ نامه از محافل اجتماعی پایتخت سرازیر خواهد شد. بیست نامه‌نمی‌توانی​ از محافل اجتماعی زادگاهم می‌رسد که ده تای آن‌ها از طرف پدرم خواهد بود.‌نمی‌خواهم​ در نهایت، اعلی‌حضرت امپراتور نیز ممکن است فرستاده‌ای اعزام کند. گونگ‌جا، چند راه‌حل پیشنهاد بده.»

«امم...»

می‌خواستم چیزی بگویم که مکث کردم. یک لحظه صبر‌جونم​ کن. آیا بانو به جای پیشخدمت، مرا گونگ‌جا صدا زد؟‌برات​ این اولین باری بود که مرا به اسم صدا می‌زد.

«مشکلی پیش آمده؟»

بانوی زنبق‌چیزی​ نقره‌ای نگاهش‌مدام​ را بالا آورد.

«صورتت سرخ‌می‌پرسین​ شده. گونگ‌جا،‌همم​ سرما خورده‌ای؟»

«...»

«شب‌های بهار سرد هستند. گونگ‌جا. حتی اگر‌غیرمنتظره‌ای​ دمای بدنت بالاست، باید احتیاط کنی. پس،‌جمع​ نمی‌خواهی سریع‌تر به سوالم جواب بدهی، گونگ‌جا؟»

اوه.

باید ضدحمله‌می‌پرسین​ می‌زدم، حتی‌همم​ شده یک ذره.

«کـ-کی درخواست انصرافت رو نوشتی؟ با اینکه‌کنم​ قراره این روز رو تکرار کنیم، وقتی من‌'آه​ نبودم پنهانی اونو نوشتی. واو. این یکم بامزه‌ست.»

«بامزه، گونگ‌جا؟ فکر کردی اگر مرا بامزه خطاب کنی‌کاملاً​ دستپاچه می‌شوم؟ گونگ‌جا، سعی داشتی ضدحمله بزنی؟ حالا، این‌نیستند​ بامزه است. دلت می‌خواست تو را بامزه صدا بزنم، گونگ‌جا؟»

«...»

«این را‌می‌پرسین​ به پای‌همم​ تسلیم شدنت می‌گذارم.»

امروز هم‌اون​ بانوی من‌نحست​ پیروز شد.

این حالا آینده‌ی من بود. از طرفی، اگر‌باهوشی​ آینده‌ام شامل شکست خوردن از بانو می‌شد، آیا‌آدم‌های​ من برنده نبودم؟ همین فکر کارم را ساخت.

بانوی زنبق نقره‌ای ناگهان گفت: «کوچک است.»‌می‌کند​ او از پنجره به آکادمی سورموین خیره‌نمی‌توانی​ شده بود که داشت کوچک و کوچک‌تر می‌شد.

«آکادمی سورموین برای تقویت قدرت امپراتوری تأسیس شد. فرزندان اشراف و خانواده‌های بانفوذ‌باهوشی​ از سراسر امپراتوری تا حدودی مجبور می‌شوند در یک مکان جمع شوند. با‌لذت‌بخش​ اشتراک در آموزش، زبان و برنامه‌ای یکسان، ما به شهروندان یک امپراتوری تبدیل می‌شویم.»

«چقدر پیچیده.»

بانوی زنبق نقره‌ای زمزمه کرد: «من مدت زیادی آنجا بوده‌ام. پشت آن دروازه‌ی کوچک، حسادت، غرور، تکبر، انحصارطلبی،‌نیستند​ عشق، شهوت در کمین است—همه‌چیز، که به سختی زیر نام سنت و نظم پنهان شده. در نهایت، امپراتوری‌ای‌چشم‌هام​ که ما باید بر آن حکومت کنیم، آن داخل نیست. بیرون است. آیا اعلی‌حضرت اصلاً این حقیقت را می‌داند...»

«راویل.»

بانوی زنبق نقره‌ای مکث کرد.

«می‌تونی بعداً نگران امپراتوری‌نحست​ باشی. داری بیش از‌عوضی​ حد به خودت فشار میاری.»

«...»

«فعلاً، لطفاً فقط و‌مدام​ فقط به من فکر‌به‌طور​ کن. هوش از سرت می‌برم.»

کالسکه تکان خورد.

«گونگ‌جا.»

«بله.»

«اگر قلبم‌چیزی​ را بشکنی،‌مدام​ تو را می‌کشم.»

پشت گردنم سرد شد.

«می‌فهمی؟»

«بله، می‌فهمم.»

«بگو چه چیزی را می‌فهمی.»

«هرگز. مهم نیست چه اتفاقی بیفته. من‌مدام​ روی روحت زخم نمی‌ندازم. اگر روزی از‌کاملاً​ روی نادانیِ محض بهت آسیبی رسوندم، عذرخواهی می‌کنم.»

«باید کمی‌اون​ بهتر آن‌نحست​ را درک کنی.»

بانوی زنبق‌مدام​ نقره‌ای ایستاد‌غافلگیر​ و کنارم نشست.

فشار.

کف دستش را روی پشت دستم گذاشت. قلبم از جا‌می‌کند​ پرید، اما پشت گردنم هنوز سرد بود. کسی که عاشقش‌کنی​ شده بودم، در چشمانش آتش و در صدایش یخ داشت.

«اگر روزی‌اون​ به من‌نحست​ خیانت کنی، گونگ‌جا.»

«بله.»

«مجبورت می‌کنم با دست‌های خودت مرا خفه کنی. از هاله یا چیزی شبیه به آن استفاده نکن. فقط با دست‌های‌نیستند​ خودت بکش. مرا بارها و بارها بکش تا زمانی که این دنیایی که من و تو در آن یکدیگر را‌چشمااااام​ ملاقات کرده‌ایم، پاک شود. مهم نیست صدها یا هزاران روز طول بکشد. من تو را به مرگِ خودم محکوم خواهم کرد.»

بانوی زنبق نقره‌ای دستم را به آرامی گرفت. او‌غافلگیر​ دستم را روی گردنش گذاشت. پوستی سفید. سرمایی گزنده.‌حواست​ در مرکز گردنش، می‌توانستم تارهای صوتی یخی‌اش را حس کنم.

«و تا ابد با این‌زنده​ خاطره زندگی کن که من‌لبم​ هرگز تو را نخواهم بخشید.»

«اگر تو باشی، می‌توانی‌غافلگیر​ تا ابد زندگی کنی. اگر‌کاملاً​ این چیزی است که می‌خواهی.»

آب دهانم را قورت دادم.

«بله.»

«بدان لحظه‌ای که به‌نحست​ من خیانت کنی، به‌عوضی​ جهنمی ابدی تبعید خواهی شد.»

بانوی زنبق‌مدام​ نقره‌ای زمزمه‌غافلگیر​ کرد: «می‌فهمی؟»

دهانم را باز کردم.

«می‌فهمم، راویل.»

«اگر رازی داری که‌نحست​ باید به من بگویی،‌عوضی​ همین حالا اعتراف کن.»

«من مهارتی‌مدام​ به نام تناسخ‌می‌کند​ صد شبح دارم.»

بدون هیچ تردیدی اعتراف کردم.

«کسی که به دست من کشته بشه، می‌تونه بعد از مرگش توسط‌غیرمنتظره‌ای​ من احضار بشه. شخص احضارشده ممکنه قدرت‌های زمان حیاتش رو نداشته باشه،‌سربه‌سر​ اما اگر من بخوام، ظاهر و خاطرات گذشته‌اش رو به ارث می‌بره.»

«می‌فهمم. پس قادر‌قیافه​ خواهی بود مرا‌تماشا​ نیز احضار کنی.»

«تو نُه بار با‌غافلگیر​ من مردی، پس می‌تونم نُه‌کاملاً​ راویل متفاوت رو احضار کنم.»

«آن را ممنوع می‌کنم.»

«باشه.»

از همان ابتدا هم هرگز قصد نداشتم بانوی زنبق نقره‌ای‌لبم​ را احضار کنم. مهم نبود شرایط چگونه باشد. اما صدا‌می‌سوزه​ و کلمات او این احتمال را برای همیشه از بین برد.

عشق یک‌مدام​ عهد مقدس و‌می‌کند​ یک قرارداد بود.

ما در حال نوشتن‌مدام​ قوانین خودمان بودیم، قوانینی‌به‌طور​ فقط برای ما دو نفر.

«در صورتی که به من خیانت‌هست​ کنی، یک چیز دیگر به مجازاتت اضافه‌باهوشی​ خواهم کرد. آن مهارت را دور بینداز.»

«این کار رو می‌کنم.»

سپس، کلمات بعدی‌ام را انتخاب کردم. او کسی بود که دوستش داشتم. او‌حواست​ کسی بود که مرا دوست می‌داشت. او کسی بود که باید بیش از‌نمی‌خواهم​ هرکس در دنیا قدرش را می‌دانستم و با او با احتیاط رفتار می‌کردم.

«متأسفم که زودتر بهت نگفتم.»

«اگر چیز دیگری‌مگه​ به من قول‌هست​ بدهی، تو را می‌بخشم.»

«هر چیزی باشه قول می‌دم.»

«بدون اجازه‌مدام​ من، خودت‌غافلگیر​ را نکش.»

«...»

«حتی زمانی که مرگ راه فرار آسانی است، نمیر. تو معشوق‌به‌طور​ من هستی. نمی‌توانی کسی باشی که زندگی‌اش را بی‌پروا دور می‌اندازد. حتی‌نیستند​ اگر فکر می‌کنی نمی‌توانی از مرگ بگریزی، تا آخرین لحظه تقلا کن.»

سکوت کردم.

داشتم قولی که به‌غافلگیر​ او داده بودم را‌باهوشی​ در قلبم حک می‌کردم.

«این کار رو نمی‌کنم.»

«بگو تو‌می‌پرسین​ از من‌همم​ چه می‌خواهی.»

«وقتی ازت می‌خوام‌قیافه​ بهم اعتماد کنی، لطفاً‌کنم​ حرفم رو باور کن.»

«من همیشه‌مدام​ به تو‌غافلگیر​ اعتماد خواهم کرد.»

کالسکه تکان خورد. با بهانه کردن آن‌می‌کند​ لرزش خفیف، من و بانوی زنبق نقره‌ای به‌حواست​ هم نزدیک‌تر شدیم. لب‌هایمان روی هم قرار گرفت.

از آن روز به بعد.

ما به‌اون​ عشقِ یکدیگر‌نحست​ تبدیل شدیم.

~~~

یادداشت مترجم: در زبان کره‌ای راه‌های مختلفی برای گفتن بوسه وجود‌کاملاً​ دارد. گونگ‌جا از کلمه‌ای استفاده می‌کند که دقیقاً تلفظ انگلیسی بوسه است،‌لذت‌بخش​ در حالی که مفتش بدعت‌کار از کلمه‌ای نام‌آوا و بامزه استفاده می‌کند.

ناولها | novelha.net