---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 108: روشی که او عشق می‌ورزد. (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 108: روشی که او عشق می‌ورزد. (۲)

0

۳.

من همان‌طور به‌رگ‌هایم​ مرگم رسیدگی می‌کردم که‌اگر​ دیگران به زندگی روزمره‌شان.

همیشه این گزینه را داشتم که راحت‌تر بمیرم. مغزم را‌فکر​ با هاله بپوشانم. منفجرش کنم. در یک چشم‌به‌هم‌زدن، می‌توانستم بدون‌یاد​ درد به زندگی‌ام پایان دهم. آسان، ساده و بی‌دردسر بود.

به همین دلیل‌اگر​ بود که آن‌طور‌بدن​ خودم را نمی‌کشتم.

«چون آسان،‌اگر​ ساده و‌گرمای​ بی‌دردسر است.»

آسانی. سادگی. بی‌دردسری. انسان‌ها وقتی به این سه‌شبیه​ چیز عادت می‌کنند، بی‌دقت می‌شوند. ذهن آدم هرچقدر هم‌چشمانم​ که تیز و برنده‌ باشد، در نهایت زنگ می‌زند.

«در نهایت، امپراتور شعله‌هرگز​ به خاطر بی‌دقتی‌اش به‌اضطراب​ دست من کشته شد.»

من به دنبال مرگ‌های دردناک‌تری بودم. اصرار داشتم از خنجرم‌بدنت​ استفاده کنم تا حواس و قدرت قضاوتم را تیز نگه‌احساس​ دارم. این کاری بود که تا به حال انجام می‌دادم.

اما امروز‌اگر​ قرار بود‌گرمای​ همه‌چیز متفاوت باشد.

«مشکلی نیست.‌داغی​ در یک‌جریان​ چشم‌به‌هم‌زدن تمام می‌شه.»

آرام‌آرام هاله‌ام را از طریق دست بانوی زنبق نقره‌ای به او منتقل‌نکنم​ کردم. آیا به خاطر این بود که حس ناآشنایی داشت؟ وقتی بانوی‌می‌کرد​ زنبق نقره‌ای هاله سرخ‌رنگم را دریافت کرد، ابروهایش در هم گره خورد.

«...گرم است.»

«بله.»

«انگار آب داغی در رگ‌هایم جریان دارد.‌اگر​ پیشخدمت، اگر این شبیه به گرمای بدن توست،‌کمی​ باید دمای بدنت کمی گرم‌تر از من باشد.»

بانوی زنبق‌مضطربم​ نقره‌ای به‌هرگز​ چشمانم نگاه کرد.

«من مضطربم.»

«...»

«پیش از این هرگز برای بازگشت احساس اضطراب نکرده بودم. فکر می‌کردم تا‌دمای​ زمانی که خودم را گم نکنم، همه‌چیز خوب خواهد بود. اما... امروز، نمی‌خواهم تو‌فکر​ را از دست بدهم. اگر من زودتر بازگردم و تو مرا به یاد نیاوری...»

آیا اگر حرف‌های بانوی زنبق نقره‌ای خوشحالم می‌کرد،‌اضطراب​ تبدیل به یک آدم پست می‌شدم؟ اگر از‌بدهم​ اینکه او برایم مضطرب بود احساس خوشحالی می‌کردم چه؟

آره. احتمالاً این‌اگر​ مرا به یک‌بدن​ عوضی تبدیل می‌کرد.

«نگران نباشید.»

اما من‌داغی​ فقط برای او‌دارد​ یک عوضی بودم.

«من با شما خواهم بود.»

در حالی که گرمای بدنمان‌گرمای​ را با هم شریک می‌شدیم،‌بدنت​ دنیای اطرافمان در حال فروپاشی بود.

غرش—

زمین با صدای مهیبی شکافته‌دارد​ شد و خون از میان‌بدن​ درزها به بیرون فواره زد.

شیاطین دنیای زیرین، که زمانی آشنایان بانوی زنبق نقره‌ای بودند، وحشیانه و‌نکنم​ خارج از کنترل او به هر سو می‌دویدند. تعدادشان به اندازه قطرات آبی‌تبدیل​ بود که دریا را می‌ساختند، و هر قطره به بزرگی یک کوه بود.

«ها؟»

از دوردست، مردم فریاد می‌کشیدند.

«شیاطین! شیاطین اینجان!»

«عجب بدشانسی‌ای.»

آن‌ها جیغ می‌کشیدند.

ده روز موعود. عشق بانوی زنبق نقره‌ای که با یک‌کمی​ آرزو تضمین شده بود، آن عشق ابدی که حتی یک‌اضطراب​ نیمه‌صورت فلکی هم نمی‌توانست مانعش شود، در حال لبریز شدن بود.

اما حتی در این وضعیت، بانوی زنبق‌اگر​ نقره‌ای با قلبی که در نقره پوشانده‌بدنت​ شده بود، با آرامش به من نگاه می‌کرد.

«هیچ اشتباهی‌مضطربم​ را تحمل‌هرگز​ نخواهم کرد.»

«بله.»

«اگر حتی یک دهم ثانیه زودتر از تو بمیرم، اگر تو یک میلی‌ثانیه‌نگاه​ سریع‌تر از من بمیری، هرگز، هرگز تو را نخواهم بخشید. کلماتی را که‌خواهد​ الان گفتم در قلبت حک کن. من فقط یک فرصت به تو می‌دهم.»

«بله.»

«از آن استفاده کن.»

[قلب نقره‌اندود به شما نگاه می‌کند.]

«مسئولیت اینکه باعث شدی دوباره باور کنم را بپذیر.»

«...»

دستش را کمی محکم‌تر فشردم.

«می‌پذیرم.»

در حالی که شیاطین روی زمین جولان می‌دادند، آسمان درخشان غروب مانند آینه‌ای در هم شکست.

سیلابی از خون به پایین سرازیر شد.

زمین به تدریج غرق در رنگ سرخ می‌شد. فریادهای طنین‌انداز، در صدای حباب‌ها فروکش کرد، گویی که غرق شده بودند.

تنها سیلاب بانوی زنبق نقره‌ای نبود که باعث پایان این دنیا می‌شد.

[رسول «گاوی که ویرانه‌ها را درو می‌کند» متجلی شده است.]

رسولان سایر صورت‌های فلکی که او زمانی به آن‌ها اشاره کرده بود نیز حضور داشتند.

[رسول «اسب جنگی دشت‌های ابدی» متجلی شده است.]

[رسول «مبشر سعادت ابدی» متجلی شده است.]

از میان شکاف‌های آسمانِ پاره‌پاره، موجوداتی از دنیاهای دیگر فرود آمدند.

نیمه‌صورت فلکی این دنیا، بانوی زنبق نقره‌ای. آن‌ها با هدف گرفتن شکاف‌های سد فروریخته، حتی به خود زحمت حفظ ظاهر را هم ندادند و یک تهاجم همه‌جانبه را آغاز کردند.

«به هر حال، آن‌ها دسته‌ای هستند که هیچ درکی از رمانتیک بودن ندارند.»

ظاهرشان به اندازه صورت‌های فلکی‌ای که آن‌ها را فرستاده بودند، متنوع بود.

«این‌طور به نظر می‌رسه.»

بنابراین، به خاطر سپردنشان آسان بود.

«باید درسی به آن‌ها بدهم.»

«چه درسی؟»

«اینکه نباید در روابط دیگران دخالت کنند.»

«از این خوشم می‌آد.»

بانوی زنبق نقره‌ای خندید.

«اما اشکالی ندارد اگر الان این کار را نکنی.»

دقیقاً همان‌طور بود که می‌گفت. به هر حال الان وقتش را نداشتیم.

«بانوی من.»

گنبد در هم شکسته آسمان غروب. خونی که بی‌وقفه می‌بارید.

شیاطینی که از زمین بالا می‌خزیدند و مهاجمانی که از آسمان فرود می‌آمدند. شخصی که روبه‌رویم بود، توانسته بود تمام این صحنه‌های پایان را به تنهایی تحمل کند.

تا به امروز.

بانوی زنبق نقره‌ای گفت: «پیشخدمت.»

«مرا بکش.»

دنیا به رنگ سرخ درآمده بود و تنها بانو، من، قایق و آبِ تا شعاع سه متری‌مان دست‌نخورده باقی مانده بود. از دریاچه گلگون، زبان‌ها و لب‌های بی‌شماری بیرون زدند تا به ما بخندند.

در این مکان.

برای اولین بار به خودم اجازه یک مرگ راحت را دادم.

هاله‌ای که بدن‌هایمان را پوشانده بود، شعله‌ور شد.

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم نهم.

شمشیر خودکشی.

بدون حتی یک اشتباه. بدون یک لحظه انحراف.

[شما مرده‌اید.]

ما مردیم.

[شما در حال بازگشت به ۲۴ ساعت قبل هستید.]

۴.

وقتی چشمانم را باز کردم، در سایه یک درخت سفید دراز کشیده بودم.

عصر بود.

آسمان داشت به زردی می‌گرایید.

عجیب نبود که چشمانم را اینجا باز کردم. از روزی که تصمیم گرفتم پیشخدمت اختصاصی بانوی زنبق نقره‌ای باشم، عصرها با او به پیاده‌روی می‌رفتم.

با عجله سعی کردم بلند شوم که—

«—بیدار شدی؟»

زمزمه.

صدایی را درست در کنارم شنیدم.

«بالاخره به هوش آمدی.»

به اطراف نگاه کردم.

«تو مایه ننگ یک پیشخدمتی.»

بانوی زنبق نقره‌ای پشت به غروب درخشان ایستاده بود. چتری در دست داشت که سایه‌ای زیر پاهایش می‌انداخت. هوووش— وقتی باد در میان موهای نقره‌ای‌اش وزید، ناخودآگاه نفسم در سینه حبس شد.

«موفق شدم؟»

قلبم به شدت می‌تپید.

«یا شکست خوردم؟»

هنوز نمی‌دانستم.

نمی‌دانستم، بنابراین فقط به بانوی زنبق نقره‌ای نگاه کردم.

انگشتانش که به نرمی دسته چتر را گرفته بودند. حرکت دستش وقتی موهایی را که باد پریشان کرده بود به عقب می‌راند. لب‌هایش که مثل همیشه محکم بسته شده بودند. هر یک از حرکاتش مرا به لرزه درمی‌آورد.

«پیشخدمت. تو دروغ کوچکی به من گفتی.»

بانوی زنبق نقره‌ای لب به سخن گشود.

«قول داده بودی که به یک زمان برمی‌گردیم. اما مگر من نه روز قبل از تو برنگشتم؟»

آه.

«حتی اگر یک رابطه جعلی باشد، تو معشوقت را نه روز تنها گذاشتی. این یک رفتار کاملاً شرم‌آور است.»

من موفق شده بودم.

«من نه روز به تنهایی منتظرت ماندم. در حالی که منتظر بودم، به تنهایی احساس اضطراب می‌کردم. قسم خوردی که کنارم باشی اما نتوانستی سر قولت بمانی. آیا این بی‌توجهی و کم‌کاری نیست؟»

من موفق شده بودم.

«اگر می‌خواهی این بار اشتباهت را جبران کنی، باید با مجازاتی روبه‌رو شوی.»

من موفق شده بودم.

«همم. تشنه‌ام. پیشخدمت، چایی که آورده بودی را به من بده...»

بانوی زنبق نقره‌ای نتوانست جمله‌اش را تمام کند.

چون من ایستادم و او را در آغوش گرفتم.

آن‌قدر دلم می‌خواست در آغوشش بگیرم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

«...»

باد وزید. چتری که بانوی زنبق نقره‌ای در دست داشت افتاد و روی چمن‌ها غلتید.

با اینکه در آغوشش گرفته بودم، اما کافی نبود. کمی بیشتر. بیشتر. می‌خواستم او را حتی بیشتر در آغوش بگیرم. می‌دانستم که این احساسم به خاطر این است که می‌خواستم قلبش را عزیز بدارم، نه بدنش را.

«متأسفم.»

باعث شده بودم برای مدتی طولانی به تنهایی منتظر بماند.

«چیزی نیست.»

بانوی زنبق نقره‌ای پشتم را در آغوش گرفت.

«حالا دیگر همه‌چیز مرتب است. نمی‌توانم بگویم از تماشای نسخه‌ای از تو که روزهای آخر را با من نگذرانده بود، سرگرم نشدم.»

«این یه دروغه.»

«بله، دروغ است. خیلی هم سرگرم‌کننده نبود. اما اشکالی ندارد. من بسیار صبورم.»

«متأسفم.»

«می‌بخشمت.»

بانوی زنبق نقره‌ای گردنم را نوازش کرد.

[غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.]

[در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۷۱٪ است.]

دلم می‌خواست دیوانه‌وار به او عشق بورزم.

«داری گریه می‌کنی؟»

«نه.»

«دروغ می‌گویی.»

«بله.»

«من از دروغ متنفرم. شوخی کردن اشکالی ندارد، اما به من دروغ نگو. من هم به تو دروغ نخواهم گفت. نه با کلمات، نه با حرکات و نه با نگاه‌هایم به تو دروغ نمی‌گویم.»

«داری گریه می‌کنی؟»

«...»

«اگر نمی‌خواهی حرف بزنی، حق داری سکوت کنی. به تو فشار نمی‌آورم. مجبورت نمی‌کنم. می‌توانیم آرام منتظر بمانیم تا زمانی که طرف مقابل بخواهد حرف بزند.»

«بله.»

خدا را شکر.

خدا را شکر که عاشق او شده بودم.

خدا را شکر که به کسی تبدیل شدم که می‌توانست به او عشق بورزد.

«درخواستی دارم، بانوی من.»

«چه درخواستی؟»

می‌توانم ببوسمت؟

جلوی خودم را گرفتم.

باز هم خدا را شکر که نمی‌توانست صورتم را ببیند.

«واقعاً متأسفم، اما می‌شه کمی بیشتر منتظرم بمونید؟»

«چقدر گستاخانه. منظورت این است که چقدر دیگر باید منتظر بمانم؟»

«هشت روز.»

«چرا؟»

«هفت روز.»

«همم؟»

«شش روز.»

«...»

«روز به روز کمش می‌کنم.»

«...»

«تا زمانی که بتونیم در اون روز اول با هم باشیم.»

سکوت.

بانوی زنبق نقره‌ای در گوشم زمزمه کرد: «...مرد گستاخ. در نهایت، منظورت این است که نُه بار دیگر مرا خواهی کشت.»

«درد که نداشت، داشت؟»

«درد نداشت. همان‌طور که گفتی، در یک چشم به هم زدن تمام شد. اما تو همین حالا هم یک بار جانم را گرفته‌ای و اینکه قرار است بیشتر هم بگیری، باعث می‌شود ذاتت وحشتناک به نظر برسد.»

«می‌تونم ببوسمتون؟»

«...»

«...»

اوه. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

بانوی زنبق نقره‌ای سرش را حرکت داد و نگاهش با نگاهم تلاقی کرد.

سرخ.

رنگی که از این به بعد بیشتر از هر چیزی دوستش می‌داشتم، آنجا بود.

«من از حقم برای سکوت کردن استفاده می‌کنم.»

پس بوسیدمش.

یکدیگر را در آغوش گرفتیم.

از نفسی به نفس دیگر، از لبی به لب دیگر، هاله‌ام را بیرون دادم و حرارت قلبم را تقدیم کردم. همچنین سپاسگزار بودم که هاله‌ام سرخ‌رنگ بود. صدای نفس‌هایمان در هم آمیخت.

سپس.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

دفعه بعد که چشمانم را باز کردم، بانوی زنبق نقره‌ای کنارم بود. حرفی نزدیم. شاید از قبل خیلی حرف زده بودیم. بانوی زنبق نقره‌ای دستم را گرفت و من بوسیدمش.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

تا کمی بیشتر به او نزدیک شوم.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

برای ملاقات با بانوی زنبق نقره‌ای، که گفته بود ما برای همیشه خطوطی موازی خواهیم بود، سرم را کج کردم. بوسیدمش. پیش از آنکه خطوط زمانی‌مان روی هم بیفتند، لب‌هایمان یکدیگر را لمس کردند.

در راهروی سرد اقامتگاهش.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

در زیرزمینی تاریک.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

زیر گلبرگ‌های سفید مگنولیا.

«بانوی من.»

نفس‌نفس می‌زدم.

«قبل از اینکه بیایی اینجا، مسواک زدی؟»

«به نظر می‌رسه زمان خوبیه تا از حقم برای سکوت استفاده کنم.»

«این ناجوانمردانه است. فقط تو می‌توانی از زیرش قسر در بروی.»

«در این دنیا، دو حالت وجود دارد که در آن‌ها به خاطر رفتار ناجوانمردانه بخشیده می‌شوی. یکی در جنگ است و دیگری در عشق. علاوه بر این...»

وقتی می‌مردم، ۲۴ ساعت به عقب برمی‌گشتم، اما بانوی زنبق نقره‌ای به روز اول در سالن رقص بازمی‌گشت.

او شکاف‌های زمان را می‌شمرد.

«تو مرا نُه روز، هشت روز، هفت روز... در مجموع سی و نه روز منتظر گذاشتی. ناجوانمردیِ به‌جای من، این امکان را برایت فراهم می‌کند که وجدانت را آسوده کنی. سپاسگزار باش.»

«پس، ۳۹ روز بوسیدن...»

«داری روی اعصابم می‌روی، پس ساکت شو.»

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

دفعه بعد که چشمانم را باز کردم، در اتاق خصوصی بانوی ابریشم طلایی بودم.

«پادشاه مرگ!»

مفتش بدعت‌کار، که هنوز به بانوی ابریشم طلایی تبدیل نشده بود، لبخند زد. خط زمانی من حفظ شده بود، اما خط زمانی مفتش بدعت‌کار نه. بنابراین، در حالی که نرخ غوطه‌وری من ثابت مانده بود، هرچه به روز اول نزدیک‌تر می‌شدم، غوطه‌وری مفتش بدعت‌کار کاهش می‌یافت.

«بانوی زنبق نقره‌ای به ملاقاتمون اومده! آها. برام جالبه که این وقت شب برای چه کاری اومده. شنیدم که ایشون در یک اقامتگاه مجزا ساکن هستن، نه در خوابگاه‌ها. اینکه در این زمان به اینجا اومده، نشون می‌ده که حتماً موضوعی...»

«الان کجاست؟»

«آه. ایشون در باغ جلوی خوابگاه‌ها منتظر هستن.»

در را باز کردم و دویدم. پشت سرم، مفتش بدعت‌کار صدا زد: «پادشاه مرگ؟» اما وقتی برای پاسخ دادن نداشتم. کسی آنجا بود که برایم انتظار کشیده بود.

کمی سریع‌تر.

حتی شده کمی، عجله کن.

بانوی زنبق نقره‌ای زیر درختان مگنولیا ایستاده بود.

نیلوفر آبی سفیدی در آسمان شب شکوفا شده بود.

گل نیلوفر پوشیده از برف، شبیه قلبی بود که رنگ سرخش را از دست داده باشد.

«...»

احتمالاً برخی از افراد در خوابگاه‌ها از پنجره‌ها به باغ سرک می‌کشیدند. اما ما دو نفر نزدیک‌تر شدیم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و لب‌هایمان را به هم رساندیم.

زمزمه کردم: «می‌دونستید؟»

«نمی‌دانم. بگو. خودنمایی کن.»

«اسم من گونگ‌جاست و من شما رو بانوی من، یا "گونیو" صدا می‌زنم. در کنار هم، ما می‌شیم گونیو و گونگ‌جا. البته، ممکنه این کلمات در زبان شما متفاوت به نظر برسن، اما...»

«داری می‌گویی که ما جفتی هستیم که در آسمان‌ها برای هم ساخته شده‌ایم؟»

«این‌طور فکر می‌کنم.»

«به خاطر یک تصادف، داری مغرور می‌شوی.»

«دوستت دارم.»

لب‌ها لمس شدند.

نفس‌ها در هم آمیختند.

زمان‌ها روی هم افتادند.

[شما مرده‌اید.]

بالاخره.

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

وقتی چشمانم را باز کردم، در یک سالن رقص مجلل بودم.

لوستر از سقف آویزان بود و مانند بید مجنون به پایین خم شده بود.

در زیر آن، ده‌ها خانم و آقا در قالب زوج‌هایی در حال رقص بودند.

اینجا همان جایی بود که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردیم.

جایی که مفتش بدعت‌کار سیلی خورد.

اولین مرحله‌ای که خطوط زمانی‌مان با هم تلاقی پیدا کردند.

روز اول.

«...»

«...»

در وسط سالن رقص، روبه‌روی یکدیگر قرار گرفتیم.

پاهایم را حرکت دادم.

بانوی زنبق نقره‌ای نیز قدمی به جلو برداشت.

در جایی که ده‌ها سایه در اهتزاز بودند، زیر لوستر سفید، یکدیگر را بوسیدیم، بی‌آنکه بتوان گفت چه کسی اول حرکت کرده بود.

نیازی به هیچ کلمه‌ای نداشتیم.

در اطرافمان، صداهای حیرت و شگفتی به گوش می‌رسید. نادیده‌شان گرفتیم. گروه موسیقی که در سالن رقص می‌نواخت، متوقف شد. خانم‌ها و آقایان از رقصیدن دست کشیدند و به ما خیره شدند. باز هم، نادیده‌شان گرفتیم.

چشمان بانوی زنبق نقره‌ای. صدایش. من به سادگی در خطوط وجودش غرق شده بودم.

«ما،»

پیشانی‌ام پیشانی بانوی زنبق نقره‌ای را لمس کرد.

«هنوز روز اوله؟»

گوشه‌های لب بانوی زنبق نقره‌ای به سمت بالا متمایل شد.

«روز اول است. همیشه روز اول خواهد بود.»

«برای همیشه؟»

«تا زمانی که هر دوی ما بخواهیم.»

دوباره یکدیگر را بوسیدیم.

چنان در آن لحظه غرق شدیم که گویی ابدیتی در آن نهفته بود.

تنها صدای نفس‌های هر دوی ما بود که در سالن رقص پهناور به آرامی پخش می‌شد.

«ها...؟»

مدت‌ها بعد، صدای مفتش بدعت‌کار از پشت سرمان به گوش رسید.

«اوه. چیزی رو از دست دادم؟»

هیچ‌کس نتوانست پاسخی بدهد.

~~~

یادداشت مترجم: «گونیو» در زبان کره‌ای به دختر یک دوک یا ارباب فئودال اشاره دارد. برخی آن را «شاهزاده خانم» ترجمه می‌کنند و معانی دیگری نیز دارد. «گونگ‌جا» علاوه بر اینکه به معنای «کنفوسیوس» است، می‌تواند به پسر یک دوک/نجیب‌زاده نیز اشاره داشته باشد. به همین دلیل گونگ‌جا می‌گوید نام‌هایشان در کنار هم ترکیب پسر و دختر نجیب‌زاده را می‌سازد.

ناولها | novelha.net