چپتر 113: روشی که او عشق میورزد. (۱)
0۱.
بانوی زنبق نقرهایصورتت در دل شببار در راهرو ایستاده بود.
پشت سرشمیتوانم آینه بزرگینگاه قرار داشت.
آینهای به قدریفدا بزرگ که تمامحمایت بدنش را منعکس میکرد.
صاف و تمیز.
آینهای که نور مهتاب تنها پشت باوقار بانو را در آن بازتاب میداد.همینطور این آینه فقط پرتویی از نور ماه و موهای نقرهای را منعکس میکرد،برای طوری که بانوی زنبق نقرهای مانند جزیرهای تنها در دریایی تاریک به نظر میرسید.
«زبانبسته شدهای.»
«...»
«و آشفته به نظر میرسی. حالت چهرهات کاملاً واضح است.عشق حتی در شب هم میتوانم آن را بخوانم. فقط بارویاها نگاه کردن به صورتت، میتوانم ببینم که این [اولین بار] است.»
اولین بار؟
قلبم از مدتی پیش با اضطراب میلرزید.ببینم هنوز هم همینطور بود. چرا بانوی زنبقمیلرزید نقرهای اینقدر با مهربانی با من صحبت میکرد؟
شمشیری بیرحم و منطقیجان در برابر همه. اویعنی ماه خاندان ایوانسیا بود.
دلیلی برای مهربانیسوال با من، پیشخدمت بانویبلعیده ابریشم طلایی... وجود نداشت.
اصلاً نباید وجود میداشت.
«...من سکوت کردم چون نمیدانستم چه بگویم. لطفاً اگربار بیادبی کردم مرا ببخشید. وارث ایوانسیا، این... آیا ایناینقدر یک رویاست؟ آیا شما در رویای من ظاهر شدهاید؟»
بانوی زنبق نقرهای با نگاهی عجیب بهدیگری من واکنش نشان داد. لبخند روی لبهایش بهچیزی نوعی شبیه به یک زخم به نظر میرسید.
«سوال جالبی است. در واقع، رویای تو زندگیاکنون مرا بلعیده است. اکنون میدانم که عشق تنها فدامیشوم کردن جان خود برای حمایت از رویای دیگری است.»
این یعنی چه؟
«من رویای تو میشوم و تو زندگیببینم من میشوی. این تبادل رویاها و زندگیها همانهنوز چیزی است که ما به آن عشق میگوییم.»
منظورش چه میتوانست باشد؟
نمیفهمیدم چه میگوید.سوال چیزهای بسیار دیگریزندگی هم بود که نمیدانستم.
بانوی زنبق نقرهای با آناولین لبخند زخممانندش، یکی از چیزهاییاضطراب که نمیدانستم را توضیح داد.
«با این حال، احتمالاً آن سوال را به شیوهای عاشقانهقلبم نپرسیدی. من با جدیت به تو پاسخ خواهم داد. نگرانصحبت نباش که هیچ خدمتکاری را نمیبینی. من به آنها گفتم برگردند.»
«چرا...؟»
«و به تو هشدارجالبی میدهم. دیگر هرگز بااکنون دهانت مرا [وارث] صدا نزن.»
بانوی زنبق نقرهای لبخند زد.
«قلبت را ازبخوانم سینه بیرون میکشمصورتت و جانت را میگیرم.»
«...»
نمیفهمیدم.
همین الان، بانوی زنبق نقرهای نیت قتل خود را به من نشان داد.همینطور وقتی گفت مرا میکشد، شوخی نمیکرد. بلوف هم نمیزد. اگر یک بار دیگربرای او را «وارث» صدا میزدم، شمشیر رپیر او قطعاً در قلبم فرو میرفت.
این اتفاقیمیتوانم بود کهنگاه میافتاد، اما...
'چرا؟'
چرا تهدید اوسوال سرد نبود، بلکه گرمبلعیده و لطیف احساس میشد؟
آیا ممکن بودصورتت یک تهدید بهبار مرگ اینقدر دلگرمکننده باشد؟
«بیا اینجا.»
صدایش مرا فراخواند. نمیتوانستم درخواستش را رددیگری کنم. وقتی به بانوی زنبق نقرهای نزدیک شدم،چیزی او به آینه قدی اشاره کرد. «چه میبینی؟»
«...میتوانم بانوزخم را ببینم کهواقع کنارم ایستاده است.»
«و؟»
«راهروی تاریک... نور مهتاب به سختی میتابد.ببینم به جز شما و خودم تقریباً هیچ چیزهنوز دیگری نمیبینم. همهچیز در تاریکی مدفون شده است.»
بانوی زنبقعشق نقرهای پرسید:جان «و دیگر چه؟»
عجیب بود. او جواب دیگری میخواست،زندگی انگار چیز دیگری در آینه بودجان که باید میدیدم. اما آن چه بود؟
«دیگر چه میبینی؟»
«...»
«پنهانش نکن. بگو.»
سعی کردم با دقت بیشتری به آینه نگاه کنم.میدانم ابروهایم را در هم کشیدم و پیشانیام را چروکمیشوی کردم. با این حال، همهچیز تقریباً همانطور به نظر میرسید.
'همانطور که انتظارصورتت میرفت، فقط تاریکی است.قلبم چشمهای قرمز خارقالعاده و...'
همان موقعمیتوانم بود. تیر کشید!کردن سرم درد گرفت.
کلماتی کهعشق نمیتوانستم بفهمم جلویخود چشمانم جرقه زدند.
■■■
■■■: ■■
■■ [■■]، [■■■]، [■■]، [■■]
■■ ■■
■■ ■■■: [■تاد]، [عا■]، [■■■ ■■]، [■■■]، [■■■]، [■■■■]، [■■]، [■] ■■ ■■■ ■ ■■ ■]، [■■■■ ■■■■ ■]،
[■■ ■■■■■]
«اوف، هوو...؟!»
عق زدم.
-کیم ■جاکردن ■■ لط■ببینم ■ ■■ ■ن!
[■■■■ هش■■■ ■■■■■ ■■■■!]
ناخودآگاه دستهایم را دور گردنمواقع حلقه کردم. گردنم برای لحظهایعشق درد گرفت، اما نمیدانستم چرا.
نمیتوانستم در مورد چیزهاییببینم که نمیدانستم کاری بکنم، بنابراینپیش به چیز دیگری فکر کردم.
'خوشحالم که معدهام پر نبود.'
بالا نیاورده بودم. استفراغ کردن جلویحمایت دختر دوک ایوانسیا وحشتناک میبود. بارویاها ناامیدی حالت تهوعم را سرکوب کردم.
بانوی زنبق نقرهای آرام بود.
«پرسیدم چه میبینی.»
او شخص بسیار سردی بود.
طعم تلخی نوک زبانم بود.
«کلمات... حروف عجیبیسوال میبینم. و صداها... صداهایبلعیده عجیبی که... واقعاً نمیدانم.»
«صداها.»
بانوی زنبق نقرهای با شنیدن این کلمه لبخنداولین بسیار محوی زد. این لبخند بیشتر از لبخندهمینطور چند لحظه پیش شبیه به یک لبخند واقعی بود.
«کسی به تو عشق میورزد.»
«چه میگویید...»
«از کلمات برایم بگو.»
او آنقدر سریع و بدون هیچ توضیحی بحث را عوض کرد کهپیش من فقط با نگاهی خالی به او خیره شدم. ناگهان، لبخندش خشک شدهمه و با آرامش، بدون اینکه به من فشاری بیاورد، حرفش را تکرار کرد.
«مگر نگفتی حروففدا عجیبی میبینی؟ دربارهشانحمایت به من بگو.»
«...دیدنشان سخت است. کلماتجالبی کاملی نمیبینم... فقط چنداکنون حرف... تکههایی از آنها...؟»
«حداقل یککردن تکه راببینم برایم بخوان.»
«تاد... عا...میتوانم به جزنگاه اینها، مطلقاً هیچچیز.»
«همم.»
بانوی زنبقزخم نقرهای دستش راواقع زیر چانهاش گذاشت.
به دلیلی،کردن ابروهایش در هماولین گره خورده بود.
«میفهمم. [تاد] بخشی از [استاد] است، و [عا] از [عاشق] میآید. چیزیپیش که در آخر باقی میماند بسیار شبیه به توست. اما اربابت قبلبرابر از عاشقت میآید؟ قابل درک است، اما من از آن خوشم نمیآید.»
«بانوی من، چیزهای زیادی هست که مندیگری نمیفهمم. شما گفتید این یک رویا نیست،همان اما اگر نیست، از من چه میخواهید؟»
«من تو را میخواهم.»
«عذرخواهی میکنم.کردن من اینببینم را هم نمیفهمم—»
«چه رویایی دیدی؟»
بانوی زنبق نقرهایفدا به سادگی حرفهایمحمایت را قطع کرد.
'مهم نیست دوکنشینسوال ایوانسیا چقدر قدرتزندگی در دست دارد—'
'من تنهاکردن پیشخدمت بانویببینم ابریشم طلایی هستم—'
'اعلیحضرت ولیعهد بهبخوانم بانوی جوان لطفصورتت دارند، اما این رفتار—'
افکار بیشماری درفدا سرم در همحمایت تنیده شده بودند.
اما هیچکدام از آنها درواقع قلبم طنینانداز نشد. مانند موسیقیعشق بدون ریتم، به زودی متزلزل شدند.
«چیز زیادیکردن به یاد ندارم.اولین اما در رویایم...»
آنچه در نهایت ازنگاه دهانم خارج شد، پاسخیاولین مطیعانه به سوال بانو بود.
«در رویایت.»
«...شما بهزخم من نگاهجالبی کردید و گریستید.»
درست بود.
«من روی یک صندلی بودم... فکر کنم به آن بسته شده بودم.پیش با چیزی شبیه به طناب. نمیدانم چرا بسته شده بودم، اما در آنهمه اتاق مجلل فقط شما آنجا بودید و از بالا به من نگاه میکردید.»
درست قبل از بیدار شدن.
من قطعاًزخم آن منظرهجالبی را دیده بودم.
«قلبم درد میکرد. سینهام... با تیغهبار شمشیر شما سوراخ شده بود. اما فکرهمینطور نمیکنم همهچیز این بود. در رویایم، من...»
«تو؟»
«...احساس گناه شدیدیفدا میکردم، انگار در حقدیگری شما بدی کرده بودم.»
«بله.»
بانوی زنبقکردن نقرهای دوبارهببینم لبخند زد.
درونم به هم پیچید، وکردن احساس کردم فقط نگاه کردن بهمدتی آن لبخند باعث میشود گریه کنم.
«حداقل میدانیعشق که بایدجان متأسف باشی.»
«...»
«میدانی چرا چنین رویایی دیدی؟»
«نه. نمیدانم. اصلاً...»
«به این دلیلفدا است که آنحمایت [تروما]ی من است.»
تروما.
«هنوز بهکردن تو نگفتهام، امااولین مادرم خودکشی کرد.»
چی؟
از شوک رنگم پرید.
«من خیلی جوانتر از آن بودم که بفهمم چرا او خودکشی کرد. همسر دوک. ماه ایوانسیا. زنی با چنینتبادل قدرت و ثروتی خودش به زندگیاش پایان داد. نمیدانستم چرا، اما به وضوح کلماتی را که مادرم در آخرینشیوهای شب زندگیاش در گوشم زمزمه کرد به یاد دارم، و اینکه چگونه مثل یک سرپوش گذاشتن سریعاً سوزانده شد.»
این.
این چیزی بود که نباید میدانستم. حتی نباید گوش میدادم. نمیتوانستم باورپیش کنم که دوکنشین ایوانسیا چنین رازی را پنهان کرده است. این یکبرابر راز وحشتناک بود که میتوانست برای شروع یک جنگ سیاسی استفاده شود.
«با این حال.»
بانوی زنبقزخم نقرهای بهجالبی من نگاه کرد.
«حتی آن خاطرهصورتت هم به ترومایبار من تبدیل نشد.»
«...»
«ولیعهد امروز یکفدا انگشتر مرجان آبی بهدیگری بانوی ابریشم طلایی داد.»
یک قدم.
بانوی زنبقکردن نقرهای بهببینم من نزدیکتر شد.
«در زندگی گذشته، این مرا به ناامیدی کشاند. یا شاید عصبانی بودم. میتوانی بگویی کههنوز حسادت میکردم یا غبطه میخوردم. تمام اینها قلبم را پر کرده بود. در حالی که دنیاابریشم را نفرین میکردم، شمشیری برداشتم و به قلبی که در آینه منعکس شده بود ضربه زدم.»
با این حال،فدا هیچ صدای قدمیحمایت به گوش نرسید.
تازه آن موقعسوال متوجه شدم کهزندگی او پابرهنه است.
«اما حتیکردن آن هم دیگراولین ترومای من نیست.»
فشار.
پای بانوعشق روی کفشجان من قدم گذاشت.
وزن سبک و ناچیز، یکی از پاهایم را میخکوب کرد. اگرفدا میخواستم عقبنشینی کنم، میتوانستم، و اگر میخواستم او را کنار بزنم، کارچیزی سادهای بود. با این وجود، وزن روی پایم مرا همانجا نگه داشت.
«ده روز،کردن که تاببینم ابد تکرار میشود.»
دستش نزدیکتر شد.
«دنیای من، آغشته به خون و در حال نابودی. اهریمنانیمیشوی که مرا مسخره میکنند، زبان و لبهایم را تقلید میکنند. هرمیگوید چیزی که زمانی قلبم را جریحهدار میکرد، دیگر ترومای من نیست.»
فشاری ملایم.
«آنها دیگر ترومای من نیستند.»
گردنم.
«از این پس، توجان تنها کسی هستی که میتواندمیشوم قلبم را به درد بیاورد.»
هر دو دستشسوال به نرمی گردنمزندگی را گرفته بودند.
«حتی اگر کسی با پلیدترین زبان دوقلبم روز تمام نفرینم کند، به پای آههاییچرا که تو از سر ناآگاهی برایم میکشی نمیرسد.»
از انگشت کوچک تا انگشت اشارهاش. ازببینم باریکترین تا ضخیمترین انگشت، ذرهذرهی فشاری کهمیلرزید بر من وارد میکرد را حس میکردم.
«حتی اگر کسی با بیشترین کینه و نفرت مرا به باد کتک و شلاق بگیرد،چیزی دردش با تمسخرهای تو قابلقیاس نیست. با وجود اینکه افراد زیادی در این دنیا میتوانندشیوهای جسمم را بکشند، تو تنها کسی هستی که میتواند روحم را مجروح کند و بکشد.»
داشتم خفه میشدم.
«پس ترومای منصورتت از قبل روی یکقلبم چیز قفل شده است.»
فشار روی گردنم بیشتر شد.
«بـ-بانوی من...»
«ای احمق. منسوال به وضوح بهزندگی تو هشدار دادم.»
『اگر قلبمکردن را بشکنی،ببینم تو را میکشم.』
«تو. تومیتوانم روی مننگاه زخم گذاشتی.»
پوستی گرم.
چشمانی سرخ لبخند زدند.
«من از چهار سالگیببینم تا به حال هیچ قولیپیش را زیر پا نگذاشتهام. بمیر.»
«...، ...»
«بمیر، و دوباره عاشقم شو.»
من.
به دلیلی نمیتوانستم مقاومت کنم.
[شما مردهاید.]
سپس.
[ترومای دشمنی که شما را کشته است در حال بازسازی است.]
[شدت مجازات متوسط است.]
[مجازات، جاده ارواح گرسنه است.]
رویایی در درون رویا گسترده شد.
نمیخواهم تو را بکشم.
این چیزی بود که راویل ایوانسیا وقتی به مرد روبهرویش نگاه میکرد در سر داشت. او نمیخواست از دستش بدهد. خندهدار بود که چقدر حریصانه میخواست او را در انحصار خود داشته باشد.
-بانوی من. بهش فکر کنید. چون شمایید، حتماً به همون چیزی فکر میکنید که من بهش رسیدم. شما هم یک بازگشتکننده هستید.
این مرد خطرناک بود.
راویل به سرعت فهمید که او سعی دارد چه کار کند. او قصد داشت کاملاً خود را در نقش پیشخدمت غوطهور کند. سپس، با بازگشت به یک روز قبل از دیدگاه پیشخدمت، به زمانی برمیگشت که او هنوز قلبش را به آینه نداده بود.
او میخواست خود صفحهی بازی را زیر و رو کند.
«ایدهی درخشانی است.»
این استراتژیای بود که نقطه ضعف برج را هدف قرار میداد.
«ظاهر ملایمی دارد، اما این حقهها از آن ذهن تراوش میکند.»
خوب بود که مردی که عاشقش شده بود احمق نبود. در واقع، بسیار لذتبخش بود. با این وجود، راویل ایوانسیا مخالفت کرد.
-اما، گونگجا. این کار خطرناک است.
دلیلش واضح بود.
-من تو را به یاد نخواهم آورد.
او، راویل ایوانسیا، کیم گونگجا را به یاد نمیآورد.
حتی اگر او بازمیگشت و جلوی او را از خنجر زدن به قلب آینهای میگرفت و بدین ترتیب از تراژدی ده روز ابدی جلوگیری میکرد، اگر نمیتوانست او را به یاد بیاورد، هیچ معنایی نداشت.
-من نمیخواهم تو را بکشم.
-من میخواهم با تو زندگی کنم.
روزهایم با تو.
اولین تعطیلاتی که به من اجازه داده شد، پانزده روز استراحت.
تمام این خاطرات کسی که اکنون هستم را ساختهاند. وقتی آنها از بین بروند، من دیگر راویل ایوانسیا نخواهم بود.
آیا مردی که روبهرویم ایستاده این را میداند؟ اینکه اگر اینگونه از این ده روز هزارتومانند فرار کنم، اصلاً سپاسگزار نخواهم بود؟
-همه چیز درست میشه.
به نظر میرسید که میداند.
-من حتماً یه جوری این مشکل رو حل میکنم.
با دیدن اینکه چقدر حرصدرآر حرف میزد، احتمالاً میدانست.
-لطفاً بهم اعتماد کن.
-...
راویل ایوانسیا سکوت کرد.
او برای لحظهای از بیرحمی کلماتش فلج شد. به او اعتماد کند؟ بدون هیچ توضیحی، به او اعتماد کند؟ با تأخیر، خیلی دیر، از قولی که چند روز پیش داده بود پشیمان شد. اما این موضوع برای راویل ایوانسیا جدیتر از آن بود که در دام فلج شدن و پشیمانی گرفتار شود.
«به تو اعتماد میکنم.»
او به مردی که دوستش داشت اعتماد میکرد. او به توانایی آن مرد اعتماد میکرد. او مردی بود که خودش انتخاب کرده بود. او متعلق به وی بود. او قطعاً موفق میشد، [تحت هر شرایطی]، تا برج را متقاعد کند که به روز قبل بازگردد.
مشکل اصلی بعد از آن به وجود میآمد.
«اگر نرخ غوطهوری بالای ۹۰ درصد باشد، چطور میتوانم آن را برگردانم؟»
اگر او موفق میشد به روز قبل بازگردد، آنگاه قادر نبود به یاد بیاورد که چه کسی است. حتی اگر چیزی هم به یاد میآورد، تنها یک احساس مبهم بود. غیرممکن بود که بتواند روزهایی را که با او گذرانده بود با جزئیات به یاد بیاورد.
«...»
نه.
«یک لحظه صبر کن.»
یک راه وجود داشت.
راویل با فکر کردن به آن نالهای کرد، و سپس دوباره نالید. شایعهای که میگفت تمام سموم امپراتوری از قلب او سرچشمه میگیرد در ذهنش جرقه زد. اما این فکر دوام نیاورد. او نمیتوانست اینگونه وقت تلف کند.
راویل ایوانسیا متوجه شد که باید نقشهاش را تا آخر پیش ببرد.
«من باید—»
بنابراین، راویل ایوانسیا در قلبش به این فکر کرد که چه کاری باید انجام دهد و چگونه.
«—من باید این مرد را بکشم.»
تروما.
آن مرد تقریباً همه چیز را درباره خودش به او اعتراف کرده بود. او به وی اطلاع داده بود که یکی از عوارض جانبی مهارتش، دیدن خاطرات شخصی است که او را میکشد.
«اگر این لحظه را در ترومایم حک کنم.»
وقتی او را میکشت، او [این لحظه] را میدید.
این گذشته یا چیز دیگری نبود، بلکه دقیقاً همین لحظهای بود که او در حال فکر کردن بود.
-...
اگر اینطور بود. اگر میتوانست از پسش بربیاید.
-میتوانم آنچه را که میخواهم بگویم به او منتقل کنم، خاطراتی را که میخواهم به او بدهم، و بگذارم دوباره همه چیز را بداند.
-او میتواند از طریق من به یاد بیاورد.
-بسیار خب.
راویل متقاعد شده بود که میتواند این کار را انجام دهد.
-من تبدیل به اولین معشوقهی عوضی تو شدم، و تو آخرین معشوقهی من خواهی بود.
گونگجا.
-واقعاً، در نهایت یک مرد بد معشوقهام شد.
میشنوی؟
من به خاطر تو خوشحالم. نمیخواهم تو را از دست بدهم. نمیخواهم زمانی را که با تو گذراندهام اینگونه رها کنم.
تو قبلاً این را گفتی. اینکه «از امروز یک دفتر خاطرات مینویسی.» گفتی که تمام روزهایت را به من نشان خواهی داد. آن حرفها، دروغ بودند؟
تو گفتی: «من موسیقی یاد میگیرم.» من میخواستم یک عصر آرام را به گوش دادن به نوازندگی تو بگذرانم. آیا آن آرزو واقعاً یک دروغ بود؟
من میخواهم روزهایت را ببینم. میخواهم به تو شببخیر بگویم. روزهایت بیشک لبخند بر لبانم میآورد، و عصرهایم با تو شاد خواهد بود. میخواهم لبخند من و خوشبختی تو با هم درآمیزند.
من نمیخواهم تو را بکشم.
من نمیخواهم تو را از دست بدهم.
-حالت چطوره؟
-من... فعلاً، خوبم... بیشتر.
-داری از من بوسههای بیشتری میخواهی. معشوق من واقعاً لوس شده است.
به من نگاه کن.
به خودت در کنار من نگاه کن.
تو آدم احمقی هستی. سادهلوح هم هستی. در عجب بودم که چطور با چنین معصومیتی در این دنیا زنده ماندهای، اما خیلی زود فهمیدم که هزاران بار مردهای.
تو دلایل زیادی برای رها کردن معصومیتت داشتی. دلایل کمی برای حفظ سادهلوحیات وجود داشت. به تو، که با وجود دلایل بسیار معصومیتت را دور نینداختی و زمانی که نیازی به آن نداشتی حفظش کردی، به سادگی میگویم:
من عاشق معصومیت تو هستم.
-هنوز حالت خوبه؟
-راویل...
آیا میترسی چون داری خودت را از دست میدهی؟ ترسناک است؟
-دوستت دارم. دوستت دارم، راویل...
-میدانم.
اشکالی ندارد.
-حتی اگه دوباره متولد بشم، باز هم عاشقت میمونم...
من اینجا هستم.
همانطور که من به تو باور دارم، تو هم باید به من باور داشته باشی.
به من تکیه کن.
-پس... برای اینکه هرگز نتونم فراموشت کنم، نذار فراموشت کنم، حتی اگه بمیرم...
-میدانم.
تو به تنهایی نمیتوانی از خودت محافظت کنی.
من به تنهایی نمیتوانم از این دنیا محافظت کنم.
اما اگر ما دو نفر باشیم، تو و من، میتوانیم هر کاری انجام دهیم.
من هم میترسم. کشتن تو وحشتناک است.
ماندن در کنار تو، با وجود اینکه میدانم آسیب خواهم دید، به طرز جهنمیای ترسناک است.
اما ترسهایم مانع بودن من با تو نخواهند شد.
نگاه کن.
-...خدای بزرگ.
سرانجام، تو که در نقش پیشخدمتت فرو رفتهای، با من صحبت میکنی.
-وارث ایوانسیا.
در هم شکستن.
قلبم دردمند بود. درد میکرد.
وقتی مرا به جای [بانوی من]، [وارث] صدا زدی، احساس تنهایی کردم.
-شما من رو ربودید؟
چهرهای بدون هیچ اعتمادی. اینکه اینقدر مشکوک به من نگاه میکنی، آزاردهنده است. وقتی طوری واکنش نشان میدهی که انگار هرگز مرا ندیدهای، شکنجهآور است.
-این دیگه زیادهرویه. مهم نیست دوکنشین ایوانسیا زیر این آسمان چقدر قدرت داره، این کار افراطه. آیا اینقدر از بانوی ابریشم طلایی متنفر هستید که خدمتکاری مثل من رو تهدید میکنید؟
گوش کن.
این زخمی است که تو بر من به جا گذاشتی.
-گونگجا.
فراموش نکن.
-...دارید کی رو صدا میزنید؟
هرگز. فراموش نکن، حتی اگر بمیری.
-معشوقم را.
مردی که قلبش را به من تقدیم کرد.
-مردی که من قلبم را به او تقدیم خواهم کرد.
تو، در این مکان.
تو در قلب من زندگی میکنی.
-سفرت بیخطر.
-...
-منتظرت میمانم.
میشنوی؟
میتوانی بشنوی؟
گونگجا.
دوستت دارم.