چپتر 105: [درام. (۲)]
0۲.
شنهای روی ماهمهم باعث میشد کمیچقدر سرخ به نظر برسد.
غبار آن آسمان را سرخ کرده بود، درست همانطورلطف که وقتی کسی خون میریزد، محیط اطرافش را سرخگفت میکند. این حقایق نامربوط باعث میشد احساس ناراحتی کنم.
«انگار ماه داره خونریزی میکنه.»
به جلو قدم برداشتم وهیچ این افکار ناآرام، مثل یکصحبت سایه پشت سرم کشیده میشد.
در دوردست، خدمتکارانمهم در حال همهمهچقدر و تکاپو بودند.
«بانوی من،دختر شما نمیتونید اینجامهم اینطور رفتار کنید!»
«اینجا اقامتگاه دختر دوک ایوانسیاست!»
«مهم نیست اعلیحضرت چقدربدعتکار به شما لطف دارن،کند اما تو این ساعت...»
بانوی زنبق نقرهایمهم که کنارم قدمچقدر برمیداشت، زیر لب گفت:
«پس مهماندختر ناخوانده کسیایوانسیاست نیست جز او.»
لحنش به وضوح تحقیر وبودم نفرتش را نسبت به مفتشهیچ بدعتکار—نه، بانوی ابریشم طلایی—نشان میداد.
«با توجه به اینکه در این ساعت بهکند اینجا آمده، مشخص است که برای صرف چای نیامده.گفته پیشخدمت، آیا این ملاقات از پیش برنامهریزی شده بود؟»
«خیر، بانو.»
من هم گیج شده بودم. مگر از نیمهشبچقدر نگذشته بود؟ مفتش بدعتکار هیچ دلیلی نداشت کهبرمیداشت در این ساعت با بانوی زنبق نقرهای ملاقات کند.
من و اوبانو دو روز پیش بانیمهشب هم صحبت کرده بودیم.
«فعلاً به عنوان پیشخدمت شخصی بانوی زنبق نقرهای کار میکنم.»صحبت این را من گفته بودم. «این کار برای به دستاطلاعات آوردن اطلاعات در مورد اون و نحوه عبور از این مرحلهست.»
«همم.»
مفتش بدعتکار برایدوک لحظهای حالت عجیبینیست به چهرهاش گرفت.
با اینخیر حال، مثل همیشهبودم لبخند گشادی زد.
«بسیار خب!نیمهشب چون برای مأموریتهیچ است، چارهای نیست!»
«من حالم خوبمهم خواهد بود. سفر بیخطریلطف داشته باشید، پادشاه مرگ!»
ما اینگونهدختر با همایوانسیاست توافق کرده بودیم.
حداقل، من اینطور فکر میکردم.
«پیشخدمت مرا بیاورید!»
هرچه جلوترایوانسیاست میرفتیم، صدانیست نزدیکتر میشد.
«پیشخدمت! میدانم که اینجایی!»
باغ اقامتگاه بانوی زنبق نقرهای.
حتی آسمان تاریک شب هم نمیتوانست بهار را در این باغ گل پنهان کند. شکوفههای بالغ ماگنولیای سفید،دست مغلوب سنگینی فصل، سرهایشان را خم کرده بودند. ماه سرخ بود و نور ماه که از گلبرگهای ماگنولیا منعکسمأموریت میشد، رنگی گلگون داشت. از این رو، ماگنولیاهای سفید باغ، همچون ماگنولیاهای صورتی در شکوفایی کامل به نظر میرسیدند.
«آه!»
گلبرگی از ماگنولیا فرو افتاد.
«همانطور کهخیر فکر میکردم، توبودم اینجا بودی، پیشخدمت!»
مفتش بدعتکار نگهبان دروازه را کناردلیلی زد. نگهبانان مردد بودند، چرا که نمیتوانستندعنوان بیمحابا به دختر یک بارون آسیب برسانند.
مفتش بدعتکار از این فرصت استفاده کرد، دامن خود را بالازنبق کشید و با قدمهای بلند وارد باغ شد. قرچ. گلبرگ صورتینفرتش ماگنولیا که لحظاتی پیش افتاده بود، زیر کفش مفتش بدعتکار له شد.
«وقتی برنگشتی، نگران شدم.»
«...»
«واقعاً که. اینکه باعث شوی اربابت نگران شودکند و شخصاً به دنبالت بگردد... آیا این تومیکنم را از مقام یک خدمتکار فاقد صلاحیت نمیکند؟»
به محض دیدنمهم مفتش بدعتکار، احساس بدیلطف به من دست داد.
موهایش.
موهای بلوند وبانو مهتابی مفتش بدعتکار بلندترنیمهشب از روز گذشته بود.
«بانوی من...»
«تو تنها پیشخدمت و دوست دوران کودکی من هستی. تو برایزنبق من معنایی فراتر از یک خدمتکار معمولی داری. آیا خیلی دورنفرتش از شأن است که از تو بخواهم این حقیقت را درک کنی؟»
فقط موهایش نبود. چهرهاش. ظاهرش. با وجود اینکهچقدر هنوز رگههایی از مفتش بدعتکار در او باقی ماندهزیر بود، اما ظاهرش به نوعی ناآشنا به نظر میرسید.
«یعنی باخیر تکنیکهای مقدس ظاهرشبودم رو تغییر داده؟»
چرا؟
«در هر صورت، تو نباید در چنین مکانیدارن باشی. احساس میکنم حتی این باغ گل هم سمیمهمان است. حالا! پیشخدمت، بیا اینجا تا با هم برگردیم.»
«زن گستاخ.»
وقتی مفتش بدعتکار سعی کردبودم به من نزدیک شود، بانویهیچ زنبق نقرهای راهش را سد کرد.
«اینگونه آشوب به پا کردن در دل شب، جرمی است کهبودیم مجازاتش شلاق است. فکر کردهای کجا هستی که اینچنین صدایت رااون بالا میبری؟ همین الان روی زانوهایت بیفت و به اشتباهاتت اعتراف کن.»
«اوه؟ آیا قصدمهم دارید مرا باچقدر ترکه تنبیه کنید؟»
مفتش بدعتکار نیشخند زد.
«اگر قصد دارید مرا کتک بزنید، لطفاً محکم و با تمام قدرت این کار را بکنید.بودیم بانوی من، در عجبم که اگر جای زخمهایی که روی ساق پاهایم به جا میگذارید را بهحالت اعلیحضرت ولیعهد نشان دهم، چه اتفاقی خواهد افتاد. خاطرات مشترک من و شاهزاده دوباره بیشتر خواهد شد.»
«چـ-چقدر چندشآور...!»
خدمتکاران دوک به خود لرزیدند. نامزد رسمی ولیعهد، بانوی زنبق نقرهای بود. با این حال، اینگفت تازهبهدورانرسیده درست در مقابل چشمان بانو، از نشان دادن ساق پاهایش به نامزد او و ساختنمشخص خاطرات مشترک سخن میگفت. چهرهی خدمتکاران از خشم سرخ شد و به مفتش بدعتکار خیره شدند.
بانوی زنبقدختر نقرهای به آرامیمهم زمزمه کرد: «واقعاً؟»
لرزش. خدمتکاران بابانو شنیدن صدای او درنیمهشب جای خود خشک شدند.
قفسه سینه مننگذشته نیز در یکدلیلی لحظه یخ کرد.
«پس، همینایوانسیاست کار رانیست خواهم کرد.»
صدای بانوی زنبقدوک نقرهای دقیقاً بهنیست همین اندازه سرد بود.
«اشتیاق تو برای ساختن خاطرات زیبا در دوران مدرسهات، دوستداشتنی است. در واقع، اگر پای توبودیم در میان باشد، حتی میتوانی خاطره غلت زدن در مزرعه کود را هم باشکوه جلوه دهی.لحظهای اگر میخواهی خاطرات شگفتانگیزی بسازی، من به عنوان یک نجیبزاده از امپراتوری، به تو کمک خواهم کرد.»
بانوی زنبقنیمهشب نقرهای دست چپشهیچ را بالا برد.
«یک ترکه برایم بیاورید.»
خدمتکاران به خود لرزیدند.
«بـ-بانوی جوان...»
«مگر به شما دستور ندادههیچ بودم که در اینجا مراصحبت با این عنوان صدا نزنید؟»
«اگر ولیعهدایوانسیاست از ایننیست موضوع باخبر شوند...»
«فکر کردی بعد از افتضاحی که در اقامتگاه افراد دوک به پا کردهای، تو را بابرمیداشت مهربانی بدرقه خواهم کرد؟ اگر تو را در سکوت بفرستم بروی، آیا نام خاندان ما لکهداراینکه نخواهد شد؟ قانون از هر چیزی مهمتر است و ولیعهد کسی است که باید پاسدار آن باشد.»
خدمتکاران نفسهایشان را در سینه حبس کردند. به نظر نمیرسیدهیچ متقاعد شده باشند. خدمتکاران در سکوت اعتراض میکردند: «اما، آیاکار ولیعهد از آن دسته آدمهایی است که چنین کاری کند؟»
هیچکس نتوانستنیمهشب اعتراض خود راهیچ به زبان بیاورد.
«دست چپایوانسیاست من هنوزنیست خالی است.»
صدای بانویدختر زنبق نقرهای درمهم فضا طنینانداز شد.
«یک ترکهخیر بیاورید. حرفم رابودم تکرار نخواهم کرد.»
کفشهای خدمتکارانش با شتاب روی مسیری کهنداشت ماگنولیاهای صورتی فرو ریخته بودند، به حرکتشخصی درآمدند تا از داخل ساختمان یک ترکه بیاورند.
آنها سرهایشان را پایین انداخته بودند، گویی از نشان دادنساعت چهره خود در زیر نور ماه میترسیدند. تنها دو نفر، بانویتحقیر زنبق نقرهای و مفتش بدعتکار، سرهایشان را بالا نگه داشته بودند.
«بانوی من.»
در نهایت، چارهایبانو نداشتم جز اینکه بهنیمهشب مفتش بدعتکار نزدیکتر شوم.
«مشکل چیه؟ چرانگذشته تو این وقتدلیلی شب اومدید اینجا؟»
«من آمدم تا آنچه متعلق بهچقدر من است را پس بگیرم. تو مراکنارم مجبور میکنی واضحات را به زبان بیاورم.»
مفتش بدعتکاردختر با خوشحالی بهمهم من لبخند زد.
«من از صبح منتظر بودم، اما تو برنگشتی، پیشخدمت.بدعتکار در ابتدا فکر کردم حتماً موضوع مهمی پیش آمده،عنوان اما بعد شنیدم که تو با بانوی زنبق نقرهای هستی.»
مفتش بدعتکارنیمهشب دستانش رابدعتکار روی گونههایش فشرد.
«فوراً متوجه شدم. این بانو حتماً نقطه ضعفی از توساعت پیدا کرده و از تو باجگیری میکند. این تخصص اوست. پیشخدمتتحقیر بیچاره. تو به خاطر اعلیحضرت و من درگیر این ماجرا شدی...»
«...»
نمیفهمیدم.
او داشتنیمهشب درباره چهبدعتکار چیزی حرف میزد؟
«نگران نباش.»
لبخند مفتشدختر بدعتکار مثلایوانسیاست همیشه درخشان بود.
«من اجازه نمیدهم او چیزی را از من بگیرد، چه لطف شاهزاده باشد و چهصحبت وفاداری تو. ترکه؟ او میتواند هر چقدر که میخواهد مرا کتک بزند. من به خاطرمرحلهست تو آمدم، پیشخدمت. هر چه بیشتر به من شلاق بزند، خودش بیشتر آسیب خواهد دید.»
«نه... ببخشید. فقطنگذشته یه لحظه. لطفاًدلیلی من رو ببخشید.»
کمی به مفتش بدعتکار نزدیکتراعلیحضرت شدم تا اطرافیانمان صدای ما رازنبق نشنوند. خوشبختانه، هیچکس جلوی مرا نگرفت.
«بانوی من.»
«بله.»
آب دهانمنیمهشب را قورت دادمهیچ و زمزمه کردم:
«مفتش بدعتکار.»
سکوت برقرار شد.
«چی؟»
قلبم به شدت میتپید.
لبهایم خشک شده بود. زبانم نمیچرخید. آیا همیشه ادااما کردن کلمات، یکی پس از دیگری برای بافتن یکناخوانده جمله، اینقدر سخت بود؟ به آرامی دهانم را باز کردم.
«وقتی بهار بیاد.»
«ببخشید؟»
قلبم.
«مفتش بدعتکار...»
«داری دربارهدختر چی حرفایوانسیاست میزنی، پیشخدمت؟»
«اگه مثل دفعه قبل داری شوخی میکنی، واقعاًنگذشته عصبانی میشما. جدی میگم. الان دارم کاملاً جدیبودیم میپرسم. لطفاً درست جوابمو بده. نرخ غوطهوریات چقدره؟»
مفتش بدعتکار پلک زد.
«همم؟ پیشخدمت، داری شوخی میکنی؟ داشتی به گذشتهها فکر میکردی؟ساعت یا یک روز موندن پیش بانوی من، عقلت رو بهوضوح هم ریخته؟ اوه، پیشخدمت. با مدارا و ملایمت، درکت میکنم.»
«وقتی بهار بیاد...»
«اومده.»
مفتش بدعتکار خندید.
«بهار از قبل اومده، پیشخدمت.»
نه،
«فصل زیبایی نیست؟»
این بانوینیمهشب ابریشم طلاییبدعتکار بود که میخندید.
«مـ-من چیزیایوانسیاست که میخواستیدنیست رو آوردم...»
خدمتکارانی که در ساختمان پخش شدهنیست بودند، بازگشتند. با سرهای پایینافتاده، عصاساعت را به بانوی زنبق نقرهای تقدیم کردند.
نازک بود.
حدس زدم که حتماً برای پیدا کردننداشت باریکترین عصای عمارت حسابی به دردسر افتادهاند. آیاکار این روش آنها برای مراقبت از اربابشان بود؟
«یکی دیگر پیدا کنید.»
با این حال، بانویایوانسیاست زنبق نقرهای بیرحم بود.چقدر خدمتکاران لرزیدند و برگشتند.
«یکی دیگر پیدا کنید.»
این دستور چهار بار تکرار شد. هر بار، عصا ضخیمترصحبت میشد. خدمتکار لبش را گاز گرفت و چهارمین عصا رااطلاعات دراز کرد. بانوی زنبق نقرهای آن را در دست چپش گرفت.
«بانوی ابریشم طلایی.»
«میتوانید مرادختر با نامم صدامهم بزنید، بانوی من.»
«سیلویا اوانایل.»
«بله، بانو راویل ایوانسیا؟»
خورشید وایوانسیاست ماه روبهروینیست هم قرار گرفتند.
«تو به حریم شخصی یکی از اعضای خانواده دوک تجاوز کرده و آشوب به پا کردهای. هیچ کلمهای برایمهمان عذرخواهی به زبان نیاوردهای. در امپراتوری سلسلهمراتب سختگیرانهای وجود دارد که تو با گستاخی و به طرز وحشتناکی آن رانیامده نادیده گرفتهای. به نامی که اعلیحضرت امپراتور به من عطا کرده است، تو را به خاطر جرمت مجازات خواهم کرد.»
«جرم؟ من خودمبانو بهتر از هرمگر کسی جرمم را میدانم.»
بانوی ابریشمنیمهشب طلایی لبخندیبدعتکار شیرین زد.
«جرم من این است که جرئت کردملطف در خانوادهای بارون از حومه شهر بهبرمیداشت دنیا بیایم و مورد عشق ولیعهد قرار بگیرم.»
این... این چیزی نبودایوانسیاست که کسی بخواهد جلویچقدر نامزد شاهزاده به زبان بیاورد.
«به خاطر اینکهبانو مورد عشق قرارمگر گرفتهام، عذرخواهی میکنم.»
دختر بارون به آرامی حاشیههای دامنش را گرفت. اوروز روی باغ پر از مگنولیا نشست و سرش رادست در برابر زنبقی که پیش رویش ایستاده بود، خم کرد.
آداب و رفتارش بینقص بود.
«متأسفم که بیشتردوک از بانو راویلنیست ایوانسیا عشق دریافت میکنم.»
«...»
«آیا این عذرخواهی کافی است؟»
باد وزید.
«راستی، بانو راویل ایوانسیا. برایم جای سؤال است. آیا این واقعاً جرم من است؟ عشقکنارم تنها زمانی معنا دارد که دریافت شود. عشق میان کسی که عاشق است و کسیمیداد که آن را دریافت میکند تقسیم میشود، پس آیا این تنها مسئولیت من است؟ شاید...»
هیچ کلمهای به دنبال آن «شاید»مگر نیامد. در عوض، او خندید. گلبرگی کهکند به شاخهای سیاه آویزان بود، سقوط کرد.
بانوی زنبق نقرهاینگذشته به آرامی دستدلیلی چپش را بالا برد.
«موجود وحشتناک.»
عصا هوای شب را شکافت.
«-»
بانوی ابریشم طلایی جیغ نکشید. حتی ناله همکند نکرد. کمرش صاف بود و لبخندی مانند یکمیکنم مجسمه روی صورتش حک شده بود. او نلرزید.
آن مرد... نه،مهم آن زن ازچقدر پیروزی خود مطمئن بود.
غوطهوری در کاراکتر عمیقتر میشود.
بنابراین، به نظر منبدعتکار میرسید کسی که داردکند خونریزی میکند، ماه است.
در حال حاضر، نرخ غوطهوری شما ۴۰٪ است.
در آن شب،بانو ماه با غبار شننیمهشب کمی سرخ شده بود.
وقتی آسمان با غبار روی ماه پوشیده میشد، وقتی انسانهاصحبت روی زمین خون میریختند، رنگش سرخ میشد. سرفه. هوای غلیظاطلاعات باعث شد بانوی زنبق نقرهای سرفه کند. صدای سرفهاش خشن بود.
هیچکس حرفی نزد.
تنها صدای سوت عصا ومهم صدای سرفه، باغ را دردارن دل شب پر کرده بود.
«سیلویا!»
نور مشعلی تاب خورد.
«سیلویا! اونجایی، سیلویا؟»
صدای قدمهایی سکوت را شکست. آنسوی دروازه، ولیعهد در حالیدارن که مشعلی در دست داشت، میدوید. نگهبانان با عجله به سمتشلحنش رفتند. با چنین هیاهویی، محال بود که شاهزاده متوجه ماجرا نشود.
«سیل...»
شاهزاده جلوی دروازه ایستاد.
«...»
با نگاه بهدوک داخل باغ، براینیست لحظهای ساکت شد.
«راویل...!!»
لحنش با زمانی کهبدعتکار بانوی ابریشم طلایی راکند صدا میزد، فرق داشت.
«برید کنار!»
شاهزاده نگهبانان دوک را به عقب هل داد. هیچکس دردارن میان آنها نبود که راه پایه و اساس ملت راناخوانده سد کند. شاهزاده مستقیم به سمت بانوی ابریشم طلایی دوید.
«چطور، مهمخیر نیست اونگیج چقدر... چطور...!»
«من حالم خوبه، اعلیحضرت.»
«من حالمایوانسیاست خوب نیست!نیست مثل یه احمق...!»
شاهزاده سراپایدختر بانوی ابریشم طلاییمهم را برانداز کرد.
سپس سرش رابانو چرخاند تا به بانوینیمهشب زنبق نقرهای خیره شود.
«زنِ کینهتوز!»
کلمات به زخم تبدیل میشوند.
«چطور تونستیدختر با سیلویا اینقدرمهم بیرحمانه رفتار کنی؟!»
کسانی که درد را تحمیلبودم میکنند، آن را درک نمیکنند،هیچ زیرا نمیتوانند زخمها را ببینند.
«این قانون امپراتوری است، اعلیحضرت.»
«قانون از آدمها مهمتره؟»
«از یک فرد مهمتر است.»
«برای همینه کهبانو میگم کینهتوزی! تومگر مثل یه جادوگری!»
دنیا احتمالاً به دو دسته تقسیمدلیلی میشد؛ کسانی که میفهمیدند و کسانی کهعنوان نمیفهمیدند. شاهزاده در دسته دوم قرار داشت.
بانوی زنبقایوانسیاست نقرهای سرفهای کرداعلیحضرت و آه کشید.
«آیا قصددختر دارید مراایوانسیاست مجازات کنید؟»
«...»
چهره شاهزاده در هم رفت. فقط در هم رفت. او نتوانست بهفعلاً سؤال بانوی زنبق نقرهای پاسخ دهد. سرش را تکان داد، گویی راویل لیاقتمرحلهست پاسخ دادن را نداشت، اما در واقع فقط داشت از آن طفره میرفت.
شاهزاده نه جرئت به عهده گرفتنچقدر مسئولیتِ بانوی زنبق نقرهای را داشتنقرهای و نه مهارت مقابله با او را.
«بیا بریم، سیلویا!دوک تو نباید تونیست همچین جایی باشی.»
«آه.»
شاهزاده بانوینیمهشب ابریشم طلایی راهیچ در آغوش گرفت.
در آغوش شاهزاده،مهم بانوی ابریشم طلاییچقدر به من نگاه کرد.
«پیشخدمت.»
مفتش بدعتکار.
«پیشخدمت، با ما بیا.»
«...»
جوابی ندادم.
در حالی که به آن شخصمگر نگاه میکردم، در افکارم زمزمه کردم،نداشت گویی در حال دعا کردن بودم.
«پنجره وضعیت کاراکتر.»
سووش.
حروف دردختر برابر چشمانمایوانسیاست شکوفا شدند.
+
نام: سیلویا اوانایل
میزان علاقه: ۹۰
ژانر موردعلاقه: [عاشقانه]
ژانر منفور: [سیاست]
کاراکترهای موردعلاقه: [کسی که دوستم دارد]، [ولیعهد]، [پیشخدمت]، [معلم]، [سالبالاییها]، [سالپایینیها]، [همکلاسی]
کاراکتر منفور: [راویل ایوانسیا]
پیرنگ موردعلاقه: [پیروزی قدرتمندان]، [عشق حقیقی]
پیرنگ منفور: [شکست ضعیفان]، [خنجر از پشت]
وضعیت روانی: «راویل ایوانسیا. من هیچ چیزی به تو نمیدهم.»
+
لقب مفتش بدعتکار آنجا نبود.
کلمه [افسانه] زیر بخش ژانربودم موردعلاقه یا [انسان] زیر دستههیچ کاراکترهای موردعلاقه دیگر وجود نداشت.
«پیشخدمت؟»
مفتش بدعتکار توسطمهم نقش بانوی ابریشمچقدر طلایی بلعیده شده بود.
«تو بادختر من میای،ایوانسیاست مگه نه؟»
با این حساب،بانو میتوانستم پایان اینمگر بازگشت را پیشبینی کنم.