---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 116: شیوه‌ای که او عشق می‌ورزد. (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 116: شیوه‌ای که او عشق می‌ورزد. (۳)

0

۳.

دویدم و در آغوشش کشیدم.

«راویل.»

میلیون‌ها کلمه‌خواهد​ در دهانم‌بوسیدیم​ معلق مانده بود.

می‌توانستم بگویم [متأسفم].

متأسفم که زخم‌شنیدن​ ماندگاری روی تنت‌کشیدنش​ به جا گذاشتم.

واقعاً متأسفم.

همچنین می‌توانستم بگویم [ممنونم].

ممنونم که به من اعتماد کردی،‌حال​ ممنونم که منتظرم ماندی و بیشتر‌زبان​ از همه، ممنونم که دوستم داشتی.

برای اینکه‌بودند​ کسی مثل من‌نفس​ را دوست داشتی.

اما چیزی که می‌خواستم بگویم نه عذرخواهی بود و‌کم‌رنگی​ نه کلمات تشکرآمیز. این اولین باری نبود که از او‌بی‌صدا​ عذرخواهی می‌کردم و اولین باری هم نبود که قدردانش می‌شدم.

در این لحظه، در شبی که‌دوی​ دوباره به هم رسیدیم، نمی‌خواستم عذرخواهی‌رنگ​ کنم یا از او تشکر کنم.

«چیزی که‌رسیدیم​ تا به‌کنم​ حال نگفته‌ام.»

می‌خواستم کلماتی را به او تقدیم کنم که تنها یک بار می‌توانستم به‌بدون​ زبان بیاورم. می‌خواستم جمله‌ای را بگویم که در تمام عمرم فقط یک بار‌حالی​ به زبان می‌آوردم. اولینم. آخرینم. می‌خواستم زمانم را به راویل ایوانسیا اختصاص دهم.

پس. بنابراین.‌هنگام​ به همین‌بیدار​ دلیل بود.

دست راویل را گرفتم.

«بیا ازدواج کنیم.»

یک پیشنهاد ازدواج.

«...»

راویل به‌خواهد​ آرامی سر‌بوسیدیم​ تکان داد.

«مرا به نام‌های بسیاری می‌خوانند. من لقب زنبق نقره‌ای را از‌بار​ امپراتور دریافت کرده‌ام. امپراتوری مرا با عنوانم، وارث ایوانسیا، صدا می‌زند.‌ایوانسیا​ اما نام من، راویل، تا ابد تنها متعلق به تو خواهد بود.»

یکدیگر را بوسیدیم.

عمیق.

۴.

هر دوی‌رسیدیم​ ما هنگام‌کنم​ سپیده‌دم بیدار شدیم.

پنجره‌ها به‌بودند​ رنگ آبی‌صدای​ کم‌رنگی درآمده بودند.

با شنیدن صدای نفس کشیدنش، سرم‌پنجره‌ها​ را چرخاندم و راویل را دیدم‌شنیدن​ که بی‌صدا به من نگاه می‌کرد.

«...»

«...»

من هم بدون هیچ حرفی به راویل نگاه کردم. سپس، دستم را حرکت دادم تا‌حرفی​ دستش را بگیرم. انگشتان خنکش را حس کردم. او زیبا بود. در حالی که نفس‌هایمان‌انگشتانمان​ را به اشتراک می‌گذاشتیم و انگشتانمان در هم گره خورده بود، پیشانی‌هایمان را به هم چسباندیم.

«راویل، تو یک نابغه‌ای.»

سپیده‌دم بود. در آن زمانی که سپیده‌دم نامیده می‌شد، تمام دیدارها قرارهای عاشقانه‌آبی​ پنهانی بودند و تمام نجواها به حرف‌های شیرین عاشقانه بدل می‌شدند. بنابراین، کسانی که‌بدون​ سپیده‌دم‌های خود را با هم شریک می‌شدند، همان‌هایی بودند که به یکدیگر عشق می‌ورزیدند.

زمزمه کردم:

«تو شگفت‌انگیزی. تو از تروماهایی که مجبور به دیدنشان‌دیدم​ بودم استفاده کردی تا خاطراتم را منتقل کنی... واقعاً،‌دستم​ تو بی‌نظیری. من هرگز به چنین روشی فکر نمی‌کردم.»

«به این دلیل‌سپیده‌دم​ است که تو به‌رنگ​ درد دیگران احترام می‌گذاری.»

دست راویل‌خواهد​ نرمه گوشم‌بوسیدیم​ را نوازش کرد.

«تو هم فوق‌العاده‌ای. چطور برج را متقاعد کردی؟ برج برای صورت‌های‌بار​ فلکی مانند یک مدیر غیرقابل‌تعرض است. می‌دانم که زبان چرب و نرمی‌اختصاص​ داری، اما متوجه نبودم که می‌توانی خود برج را هم خام کنی.»

«خب، راستش چیز زیادی یادم نمی‌آید. مثل‌سرم​ یک رویای مبهم است. احتمالاً خاطرات پس‌هیچ​ از ملاقات با مقامات برج ناپدید می‌شوند.»

«با این وجود،‌سپیده‌دم​ تو موفق شدی. معشوق‌رنگ​ من کاملاً توانمند است.»

«و معشوقه‌خواهد​ من یک‌بوسیدیم​ نابغه است.»

«این را انکار نمی‌کنم.»

پیشانی‌هایمان را به هم فشردیم.

می‌توانستیم بدون غرور‌سپیده‌دم​ یا خودنمایی یکدیگر‌پنجره‌ها​ را تحسین کنیم.

این حقیقت‌خواهد​ دوباره مرا‌بوسیدیم​ خوشحال کرد.

«کی باید ازدواج کنیم؟»

«عجله‌ای در کار است؟»

«این‌طور گفتنش باعث‌سپیده‌دم​ می‌شود کمی بی‌شرمانه‌پنجره‌ها​ به نظر برسد.»

راویل به نرمی خندید. احساس سرگیجه کردم. صاعقه‌ای از‌بیدار​ ستون فقراتم به سمت سرم هجوم آورد. هیچ موسیقی‌ای‌صدای​ هرگز نمی‌توانست با زیبایی خنده ملایم راویل برابری کند.

«اولین قدم این است‌کنم​ که نامزدی‌ام را با‌کلماتی​ ولیعهد به هم بزنم.»

«آه.»

قطعاً همین‌طور بود.

راویل سر تکان داد.

«والاحضرت و من با نامزدی‌مان به‌حال​ هم پیوند خورده‌ایم، که ازدواج قانونی با‌بیاورم​ تو را در حال حاضر دشوار می‌کند.»

«همم. من واقعاً به قانونی بودنش اهمیتی‌سرم​ نمی‌دهم. با یک مراسم کوچک فقط با‌هیچ​ حضور خودمان دو نفر هم راضی می‌شوم.»

«نه. این‌هنگام​ برای من‌بیدار​ مهم است.»

راویل گونه‌ام را نوازش کرد.

«این دنیایی است که من در آن زندگی می‌کنم. من به این امپراتوری وفادارم.‌جمله‌ای​ دنیا و ملت من باید ازدواج مرا به رسمیت بشناسند. حتی اگر در اینجا‌دست​ یک فرد عادی باشی، تو معشوق منی و تک‌تک شهروندان امپراتوری باید تو را بپذیرند.»

«بسیار خب. اما آیا‌صدای​ می‌توانیم انتظار داشته باشیم که‌دیدم​ همه واکنش خوبی نشان دهند...؟»

راویل با خونسردی گفت: «مشکلی نیست،‌پنجره‌ها​ گونگ‌جا. شهروندانی که تو را به رسمیت‌صدای​ نشناسند، به دست من کشته خواهند شد.»

چه کار کنم؟ او بیش از‌دوی​ حد جذاب بود. دوباره داشتم عاشق‌رنگ​ می‌شدم. می‌خواستم بارها و بارها عاشقش شوم.

«می‌فهمم. بیا عروسی‌مان را در‌تشکر​ دنیای تو بگیریم، راویل. اما‌تنها​ من هم یک شرط دارم.»

«بگو.»

«به هم زدن نامزدی با شاهزاده ضروری است، اما تو‌درآمده​ نباید کسی باشی که آن را شروع می‌کند. من نمی‌توانم کسی‌می‌کرد​ را که هیچ‌چیز نمی‌داند و پشت سرت بد حرف می‌زند، ببخشم.»

اگر کسی سعی می‌کرد انگشت اتهامش را به سوی معشوقه‌ام نشانه‌پنجره‌ها​ بگیرد، آن انگشت را می‌شکستم. اگر کسی پشت سرش غیبت می‌کرد،‌چرخاندم​ زبانش را می‌بریدم. اگر کسی او را لکه‌دار می‌کرد، او را می‌کشتم.

شوخی نمی‌کردم.

طعم جهنم‌بودند​ را به‌صدای​ آن‌ها می‌چشاندم.

«باید برای همه روشن باشد که این‌رنگ​ شاهزاده بود که مقصر است و تو‌نفس​ فقط مجبور شدی نامزدی را به هم بزنی.»

«اوهو. آیا الان داری به من می‌گویی که‌سپیده‌دم​ به بنیان ملت توهین کنم؟ من، وارث دوک‌نشین‌بودند​ ایوانسیا، که به خاطر امپراتوری در سایه‌ها کار می‌کنم؟»

«بله.»

«این که آسان خواهد بود.»

لحظه‌ای مکث‌هنگام​ کردیم تا‌بیدار​ یکدیگر را ببوسیم.

زندگی کمی روشن‌تر شد.

«نقشه‌ای داری؟»

«البته. فکر می‌کنی من چه کسی هستم؟ من سوابق هر باری که ولیعهد با بانوی ابریشم‌کردم​ طلایی ملاقات کرده را در کشوی کتابخانه‌ام روی هم انباشته‌ام. صدها صفحه در انبار وجود دارد. من‌پیشانی‌هایمان​ هم مدارک غیبت و هم شاهدان را آماده کرده‌ام. اگر او را به دادگاه بکشانم، پیروز می‌شوم.»

چه کار کنم؟ او بیش از حد‌رنگ​ جذاب بود. دوباره داشتم به دام عشقش‌نفس​ می‌افتادم. می‌خواستم بارها و بارها عاشقش شوم.

«البته، ما واقعاً مجبور نیستیم به دادگاه برویم. خانواده‌بیدار​ سلطنتی نمی‌خواهند این موضوع را جار بزنند. من فقط باید‌نفس​ با در دست داشتن مدارک از امپراتور درخواست ملاقات کنم.»

«کی به کاخ می‌روی؟»

«در اسرع وقت.»

راویل به‌هنگام​ آرامی چتری‌هایم را‌شدیم​ به عقب راند.

«گونگ‌جا. وقتی با من ازدواج کنی، وارد خانواده دوک‌نشین‌بیدار​ ایوانسیا می‌شوی. خانواده سلطنتی مستقیماً به عنوان همسر من به‌نفس​ تو عنوانی خواهند داد. و من ارباب تو خواهم شد.»

قلبم به تپش افتاد.

«به طور رسمی، من تو را‌کشیدنش​ "زن" صدا می‌زنم. تو مرا "شوهر" صدا‌بدون​ خواهی زد. آیا این قابل قبول است؟»

«این یک جامعه سلسله‌مراتبی است و تو از خانواده ایوانسیا‌درآمده​ هستی. من فقط یک غریبه‌ام. نگران نباش. این فقط پیروی‌نگاه​ از قوانین امپراتوری است. من اصلاً مشکلی با آن ندارم...»

«خوشحالم که فکر می‌کنی مشکلی نیست.‌دوی​ می‌دانستم که این را خواهی گفت. پس،‌آبی​ امتحانش کن و مرا "شوهر" صدا بزن.»

مکث کردم.

«مشکل چیست؟ خجالت می‌کشی؟»

«...»

«خجالت می‌کشی.‌خواهد​ می‌دانستم. اول‌بوسیدیم​ من امتحانش می‌کنم.»

چشمانش خندیدند.

«زن.»

قلبم.

«...»

آب دهانم را قورت دادم. بزاق به ته گلویم چسبیده بود. به آرامی سعی‌جمله‌ای​ کردم دهانم را باز کنم، اما انگار به هم چسبیده بود. لب بالایی‌ام بی‌ثمر‌دست​ روی لب پایینی‌ام لغزید، پیش از آنکه به سختی صدایی از آن خارج شود.

«...شـ...ـوهر.»

راویل پلک زد.

سکوتی بر ما سایه افکند.

چشمان سرخ معشوقه‌ام مستقیماً به من خیره شده بود. چطور توصیفش‌بار​ کنم؟ چهره‌اش شبیه کسی بود که پنجه‌های یک جوجه‌تیغی را دیده‌ایوانسیا​ باشد. به عبارت دیگر، اصلاً نمی‌دانستم حالت چهره‌اش چه معنایی دارد.

«گونگ‌جا.»

«بله.»

«یک بار دیگر بگو.»

«...شوهر؟»

«دوباره.»

همم.

«شوهر...؟»

مژه‌های راویل‌رسیدیم​ لرزید. شانه‌هایش‌کنم​ کمی جمع شد.

«این دیگه چه واکنشیه؟»

در ابتدا متوجه نشدم، چون راویل چهره‌ای جدی به‌کم‌رنگی​ خود گرفته بود، اما خیلی زود فهمیدم. غیرممکنه. شاید؟ امکان‌بی‌صدا​ داره؟ نه، این ممکن نبود، حتی اگر آخرالزمان می‌شد، اما...

«راویل. آیا‌خواهد​ تو الان‌بوسیدیم​ داری خجالت می‌کشی؟»

«مم...»

راویل زیر لب زمزمه کرد.

«به‌طرز دیوانه‌واری بامزه‌ست. مردِ من...»

خجالتش در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌بوسیدیم​ به من هم سرایت‌سپیده‌دم​ کرد. این دیگر دیوانه‌کننده بود.

صورتم سرخ شد و لب‌هایم خشک شدند. با این حال، مغزم هنوز خوب کار می‌کرد. در این لحظه، بهترین کار این‌زمانم​ بود که با گفتنِ [راویل بانمک‌ترین آدم دنیاست] ضدحمله بزنم. می‌توانستم تمام آسیب‌هایی را که تا الان از راویل دریافت کرده‌زنبق​ بودم، به خودش برگردانم. اما نتوانستم این کار را بکنم. آن‌قدر دستپاچه شده بودم که فکر می‌کردم الان است که بمیرم.

در عوض،‌بودند​ راه میان‌بر‌صدای​ را انتخاب کردم.

«شوهر.»

به جای یک حمله‌ی یک‌طرفه، هر دو طرف می‌توانستند با هم‌پنجره‌ها​ لاس بزنند. می‌توانستیم یک تساوی بدون برنده و بازنده را رقم‌چرخاندم​ بزنیم. آیا استراتژی‌ام را فهمیده بود؟ راویل هم دهانش را باز کرد.

«...زن.»

«شوهر.»

«زن.»

«شوهر!»

«زن...»

«عاشقتم.»

«عاشقتم.»

«شوهرِ من...»

«زنِ من.»

و به این‌شنیدن​ ترتیب، یک چرخه‌ی‌کشیدنش​ بی‌نهایت شکل گرفت.

تا به خودمان بیاییم،‌بیدار​ سپیده‌دم جای خود را‌آبی​ به صبح داده بود.

-لعنت. ای پسرِ...

به هو-ریونگ در حالی که رویش را از‌کلماتی​ من برگردانده بود، زیر لب غرولند کرد. او‌عمرم​ سعی کرده بود حریم خصوصی ما را حفظ کند.

-شما زوجِ مسخره. شما احمق‌ها مورمورم می‌کنین. یه زوجِ احمقِ لنگه‌به‌لنگه. لعنتتتتت، پس من چی؟ می‌دونی وقتی غرقِ‌دستم​ اون پیشخدمت شده بودی، با چه حرارتی صدات می‌کردم، هان؟ به محض اینکه بهوش میای، حتی یه تشکر‌زمانی​ هم ازم نمی‌کنی و فقط با معشوقت لاس می‌زنی، هان؟ منو دست‌کم گرفتی؟ واقعاً می‌خوای برم به درک؟ هان؟

[شاینی به امپراتور شمشیر دلداری می‌دهد.]

-آاااه. فقط تو برام موندی، شاینی!

روح و شمشیر در حال شکل دادن به یک دوستیِ مرموز بودند.

'متأسفم، و از هر دوتون ممنونم.'

اما فعلاً، می‌خواستم کمی بیشتر به معشوقم عشق بورزم.

۵.

در بحبوحه‌ی عشق‌ورزی، هدفِ این مرحله را به یاد آوردم.

[جلوگیری از نابودی این دنیا.]

همچنین، علت اصلی پایان دنیا، آرتیفکتِ شوهرم، یعنی قطعه‌ی شمشیر مقدس، و از کنترل خارج شدنِ آرزوی او بود.

'به عبارت دیگر، اگر این قطعه را بازیابی کنم، دنیا توسط اهریمن‌ها نابود نخواهد شد.'

اما این تنها دلیلی نبود که دنیا به پایان می‌رسید.

- حواریِ «گاوی که ویرانه‌ها را درو می‌کند.»

- حواریِ «اسب جنگی دشت‌های ابدی.»

- حواریِ «مبشر سعادت ابدی.»

در آخرین روز، موجوداتی از دنیاهای دیگر از شکاف‌هایی که آسمانِ پاره‌پاره را پوشانده بودند، فرود می‌آمدند.

من تهاجم حواریون فرستاده‌شده توسط دیگر صورت‌های فلکی را به وضوح به یاد داشتم.

'آن‌ها قطعاً می‌آیند.'

این را می‌دانستم، چون هیچ پیامی مبنی بر پاک‌سازیِ مرحله نیامده بود.

'شوهرِ من با فرو کردنِ قطعه‌ای از شمشیر مقدس در قلبش، به یک نیمه‌صورت فلکی صعود کرد.'

گفته می‌شد که یک صورت فلکی نماینده‌ی یک دنیاست. آن‌ها موانعی بودند که از دنیا محافظت می‌کردند.

به عبارت دیگر، این دنیا تنها نیمی از یک سپر را داشت.

اما در حال حاضر هیچ شمشیری در قلبِ شوهرم نبود. بنابراین، او هنوز صعود نکرده بود.

به بیان دیگر، در این لحظه هیچ صورت فلکی‌ای وجود نداشت که از این دنیا محافظت کند.

گفتم: «بیا عروسی رو برای یک ماه دیگه برنامه‌ریزی کنیم. دقیقاً می‌شه ده روز بعد از اولین باری که بدنِ پیشخدمت رو تسخیر کردم.»

یک ماهِ بعد از این لحظه.

«متوجهم. داری زمان‌بندی را هماهنگ می‌کنی.»

ما تاریخ عروسی‌مان را برای روزی تعیین کردیم که این دنیا در اصل قرار بود به پایان برسد. این کار برای رد کردنِ آخرین لحظاتِ دنیا و بازآفرینیِ آن به عنوانِ آغازِ جدیدِ ما بود.

این یک انتخابِ جسورانه بود.

«در این صورت، کارِ من کمی زیاد می‌شود. اما اگر همه‌چیز خوب پیش برود، می‌توانیم ماه آینده عروسی‌مان را برگزار کنیم.»

«چه کارهایی باید انجام بشه؟»

«اول، باید نامزدی‌ام را با ولیعهد به هم بزنم. بعد، باید جانشین مقام پدرم شوم.»

راویل این را طوری گفت که انگار طبیعی‌ترین کارِ دنیاست.

«ازدواج با تو با جایگاهِ فعلی‌ام دشوار خواهد بود. مراحل قانونی دردسرساز هستند و جامعه در مورد نامزدیِ یک رعیت با یک نجیب‌زاده سروصدا به پا خواهد کرد. آزاردهنده خواهد بود. ترجیح می‌دهم دوشس شوم و تو را به عنوان همسرِ رسمی خود انتخاب کنم. وقتی رئیس خانواده شوم، می‌توانم همه‌چیز را همان‌طور که می‌خواهم ترتیب دهم.»

«اوه...»

زبانم بند آمده بود.

«راویل. من هنوز خیلی از خاطراتِ پیشخدمت رو به یاد دارم. این... آیا برای یک وارثِ زن خیلی سخت نیست که به عنوان رئیس خانواده جانشین بشه؟ مخصوصاً برای ایوانسیاها. این خانواده‌ی نجیب و بزرگِ ایوانسیاست. اینکه فقط چون خودت می‌خوای جانشینِ دوک‌نشین بشی...»

راویل با آرامش گفت: «حق با توست. اگر من، من نبودم، این کار دشوار می‌شد. با این حال، من راویل ایوانسیا هستم.»

باید چه کار می‌کردم؟ او بیش از حد خفن بود. داشتم دوباره عاشقش می‌شدم. می‌خواستم بارها و بارها عاشقش شوم.

«ملازمانِ دوک‌نشین پیش از این وفاداری خود را به من اعلام کرده‌اند. من قدرت نظامی هم دارم. اگر پدرم بخواهد تا آخر به قدرت خود بچسبد، تنها انتخابش این است که دوان‌دوان نزد اعلی‌حضرت امپراتور برود.»

تق.

راویل دسته‌ای از کاغذها را روی میز انداخت.

«من شواهد زیادی دارم که خیانتِ ولیعهد را ثابت می‌کند. امپراتور به اندازه‌ی نیروهای ویژه‌ای که فرماندهی می‌کند، توانمند است. او به جای وفادار ماندن به پدرم که هیچ قدرتِ واقعی‌ای ندارد، از شأن و منزلتِ خانواده‌ی سلطنتی دفاع خواهد کرد.»

«طوری بیانش می‌کنی که انگار برای امپراتور احترام قائلی، اما راویل... این کار فرقی با باج‌گیری ازش نداره...؟»

«زن.»

راویل با جدیت به من نگاه کرد. وقتی مرا زنِ خودش صدا زد، بدنم تکانِ خفیفی خورد. ما حتی وقتی تنها بودیم، یکدیگر را [شوهر] و [زن] صدا می‌زدیم تا به این القابِ جدید عادت کنیم.

«بله، شوهرِ من؟»

«شغلِ تو در برج است، نه در این دنیا. درک می‌کنم اگر نتوانی مرتباً به دنیای من و این امپراتوری برگردی. تو هم باید درک کنی که من نمی‌توانم از عنوانِ اشرافیِ خود دست بکشم.»

شنیدنِ این حرف‌ها باعث شد احساس کنم شبیهِ همسری هستم که برای کار به خارج از کشور رفته است...

«اما مواقعی پیش خواهد آمد که باید در کنارم باشی. برای مثال، در مراسم‌های پایانِ سال و سالِ نو. علاوه بر این، رویدادهایی که توسط دوک یا دوشس و همسرش برگزار می‌شوند، همیشه ماهیتِ سیاسی دارند. تو ماهِ ایوانسیا خواهی بود و به عنوانِ عالی‌مقام‌ترین همسرِ امپراتوری، به استثنای امپراتریس، مورد احترام قرار خواهی گرفت. تو به سطحی از مهارت و زیرکیِ سیاسی نیاز خواهی داشت.»

ممم. پس...

«پس وفاداری به امپراتور و باج‌گیری از خانواده‌ی سلطنتی می‌تونن هم‌زمان با هم وجود داشته باشن. این‌طور نیست که با رئیسِ خانواده شدنِ شوهرِ من، آسیبی به امپراتوری برسه. در عوض، من خوش‌شانسم که چنین بانوی نجیب‌زاده‌ی توانمندی رو به عنوانِ شوهرم دارم.»

«زنِ من می‌داند چطور حرف‌های ناگفته را بخواند. او توانمند، باهوش و جذاب است.»

«معلومه. من مردِ راویلم.»

«عاشقتم.»

«عاشقتم.»

لحظه‌ای مکث کردیم تا یکدیگر را ببوسیم.

زندگی کمی روشن‌تر شد.

-لعنتتتتت...

به دلایلی، چهره‌ی روح هر لحظه درهم‌رفته‌تر و افسرده‌تر می‌شد.

-کی بود؟ کی به این احمق یاد داد عاشق بشه؟ کی این یارو رو به جنون و بیماریِ عشق مبتلا کرد... اصلاً چرا عاشق شده؟ اگه این یارو عاشق نمی‌شد، من هنوزم خوشحال بودم...

[شاینی با پشیمانی به امپراتور شمشیر اشاره می‌کند.]

-باید خودم رو به خاطر این کار کتک بزنم. من...

سپس، با مشغله‌ی فراوان شروع به کار کردیم.

برای باشکوه‌ترین پایانِ خوش—نه.

برای باشکوه‌ترین عروسی.

~~~

[۱] یادداشت مترجم: کلماتی که آن‌ها یکدیگر را با آن صدا می‌زنند، در زبان اصلی برای گونگ‌جا به معنای «زن/همسر» و برای راویل به معنای «حاکمِ زن/شوهر» است. در واقع، راویل در این رابطه نقش رهبر و مردِ خانه را بر عهده دارد.

ناولها | novelha.net