---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 106: درام. (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 106: درام. (۳)

0

«من...»

تمام تلاشم‌بله​ رو کردم‌هنوز​ که لکنت نگیرم.

«فعلاً پیش‌مبهمیه​ بانوی زنبق‌اینکه​ نقره‌ای می‌مونم.»

سکوت.

«...نمی‌تونم دلیلت رو درک کنم.»

بانوی ابریشم طلایی نگاهش رو بالا آورد. آیا به این‌توی​ خاطر بود که احساساتش از شدت سرما یخ زده بود؟ ولیعهد‌برابر​ با شنیدن صدای سرد کسی که دوستش داشت، از حرکت ایستاد.

«از تو می‌خوام که همین الان با من بیای،‌شدی​ پیشخدمت. قصد ندارم زخم‌هام رو به رخ بکشم، اما‌گرفته​ برای آزاد کردنت از دست بانو زحمات زیادی کشیدم.»

«بله. می‌دونم.»

«اما هنوز‌مبهمیه​ هم از‌اینکه​ رفتن امتناع می‌کنی؟»

طعم تلخی توی دهنم پیچید.

نمی‌دونستم این احساس متناقض ناشی از از دست دادن مفتش بدعت‌کار بود یا‌هاه​ طغیان پیشخدمت در برابر رد کردن ارباب اصلی‌اش. اما... اون چشم‌های آبی. نگاه‌پیوند​ کردن به اون چشم‌ها که فقط بانوی ابریشم طلایی رو بازتاب می‌داد، دردناک بود.

غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.

در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۴۲٪ است.

بنابراین سرم رو پایین انداختم و از نگاهش دوری کردم.

«متأسفم.»

«...»

«هنوز کارهایی برای انجام دادن دارم.»

«بهانه مبهمیه. خب، مگه نه اینکه خیلی ساده، مسحور و شیفته‌ی اون شدی؟»

در سکوت بی‌حرکت موندم.

بانوی ابریشم طلایی پوزخندی زد: «هاه.» این پوزخند رو به من نبود، بلکه بانوی زنبق نقره‌ای رو هدف گرفته بود.

«درک می‌کنم، بانوی من. نمی‌دونم این بار چه نقشه بزرگی کشیدید، اما نمی‌تونید پیوند بین من و پیشخدمتم رو متزلزل کنید. لطفاً به خوبی ازش مراقبت کنید.»

«شما آزادید هرچه می‌خواهید باور کنید. از جلوی چشمانم دور شوید.»

«بله. من دیگه می‌رم.»

بانوی ابریشم طلایی که در آغوش شاهزاده جا گرفته بود، دستش رو دراز کرد. سپس، گونه‌اش رو نوازش کرد و زمزمه کرد—یا حداقل طوری وانمود کرد که داره زمزمه می‌کنه، در حالی که صداش اون‌قدر بلند بود که همه بشنوند.

«با من می‌آیید، اعلی‌حضرت؟»

«آه. آآآه.»

صورت ولیعهد سرخ شد.

غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.

در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۴۳٪ است.

اون دو نفر همراه با نگهبان‌ها برگشتند.

به این ترتیب، هیاهویی که بعد از نیمه‌شب به پا شده بود، به پایان رسید.

۳.

باغ در یک چشم به هم زدن غرق در سکوت شد.

«بانوی من...»

خدمتکاران با چهره‌هایی غمگین نگران اربابشان بودند. این دختر دوک بود که مهمانان ناخوانده رو فراری داده بود، اما فضا طوری بود که انگار او طرد شده است.

بانوی زنبق نقره‌ای گفت: «دیر وقت است.»

«همگی زحمت کشیدید. حالا می‌توانید به داخل بروید.»

«بانوی من، شما چه می‌کنید...؟»

«پیش از بازگشت، لحظه‌ای در اینجا به گل‌ها نگاه خواهم کرد. مایلم تنها باشم. همگی شما، ترکم کنید.»

بانوی زنبق نقره‌ای با لباس خوابش به آسمان شب خیره شد. همچون کسی که نه در روز، بلکه در دل شب زاده شده باشد، بدنش در تاریکی ذوب شده بود. خدمتکاران که قادر به نافرمانی از ارباب خود نبودند، به اقامتگاه‌هایشان بازگشتند.

«بانوی من.»

تنها من باقی ماندم و به کنارش رفتم.

- زامبی. این آدم الان ضعیف شده! مگه فضای دور و برش فلاکت‌بار به نظر نمی‌رسه؟ شاید داره صورتش رو بی‌تفاوت نشون می‌ده، اما در واقع، بدجوری ضعیف شده. این خبر عالیه، پسر! بحران‌ها همون فرصت‌ها هستن! دروازه‌بان بالاخره غیبش زده. قرار گذاشتن با کسی که ازت سرتره سخته، پس باید همین الان ضربه‌ت رو بزنی.

'خفه شو.'

اون روح هیچ‌وقت عوض نمی‌شد. هنوز هم نمی‌تونست جو رو بخونه.

«تو هم برگرد و استراحت کن، پیشخدمت.»

«حتی اگه یکی دو شب بیدار بمونم حالم خوبه. در عوض، شما خیلی خسته نیستید؟»

«با اینکه دلم می‌خواهد انکارش کنم... بله. کمی خسته‌ام.»

بانوی زنبق نقره‌ای آهی کشید.

«این چهاردهمین بار است. برای ۱۴۰ روز، تلاش کردم تا ولیعهد را به راه راست هدایت کنم. حتی اگر این را به عنوان سرنوشتم بپذیرم که عشقم بی‌پاسخ خواهد ماند، ولیعهد روزی به عنوان امپراتور بر تخت خواهد نشست. اگر بتوانم او را در مسیر درست قرار دهم، امنیت امپراتوری به خطر نخواهد افتاد... اما سخت است.»

«شما دیگه تنها نیستید.»

شما تنها بازگشت‌کننده در این دنیا نیستید. منظورم این بود.

«شما من رو دارید. آدم‌ها تا زمانی که یک نفر در اطرافشون اون‌ها رو بشناسه و ببینه، می‌تونن دوام بیارن.»

«این‌طور است؟»

«بله. به طرز عجیبی، واقعیت همینه.»

بانوی زنبق نقره‌ای نگاهش را از آسمان شب گرفت.

او مستقیماً به من نگاه کرد.

«تو در یک مورد اشتباه می‌کنی.»

اشتباه؟

«من ده روز گذشته را تکرار می‌کنم. وقتی تو می‌میری، به روز قبل بازمی‌گردی. در نگاه اول ممکن است شبیه به یک بازگشت یکسان به نظر برسد، اینکه ما دو نفر زمان را با هم شریک خواهیم شد، اما در واقعیت این‌طور نیست.»

حرفش رو قطع نکردم. مکالمه‌ای که الان داشتیم احتمالاً به صورت زنده پخش می‌شد و مردم برج اون رو می‌دیدند.

اما اشکالی نداشت.

من از قبل برای بازگشت بعدی تصمیمم رو گرفته بودم.

«پیشخدمت. یکی از ما زودتر بازگشت خواهد کرد.»

بانوی زنبق نقره‌ای به جلو خم شد.

«اگر من زودتر بازگشت کنم، تو زندگی فعلی‌ات را فراموش خواهی کرد. از سوی دیگر، اگر تو زودتر بازگشت کنی، من آنچه را که رخ داده فراموش خواهم کرد. بازگشت یکی از ما، بازگشت دیگری را خواهد بلعید.»

خِش، خِش.

بانو با عصایش خطوطی موازی روی زمین کشید.

«ما خطوط موازی هستیم که هرگز نمی‌توانند به هم برسند.»

قلبم با دردی جانکاه تپید.

«من قادر خواهم بود تو را درک کنم. تو نیز قادر خواهی بود مرا درک کنی. اما درک کردن، نهایت کاری است که می‌توانیم انجام دهیم. غیرممکن است که ما دو نفر به طور همزمان زندگی کنیم. تو نمی‌توانی مسئولیت مرا بر عهده بگیری، و من نیز نمی‌توانم برای تو چنین کنم.»

صدای بانوی زنبق نقره‌ای خونسرد و آرام بود.

«اعتراف تو درباره‌ی خواستنِ شریک شدن در زمانی یکسان با من، پرشور و زیبا بود. با این حال، این اتفاق نمی‌تواند رخ دهد. شاید به همین دلیل است که حتی زیباتر جلوه می‌کند.»

«اگه می‌تونست اتفاق بیفته چی؟»

مستقیماً به چشم‌هاش نگاه کردم.

«اگر؟ چنین چیزی وجود ندارد.»

«من سر حرفم می‌مونم. مهم نیست چی بشه. من پیشنهاد موندن پیش شما رو فقط به این خاطر ندادم که می‌خواستم قلبتون رو به دست بیارم. من از اون دسته آدم‌هایی نیستم که با باد کردن کلمات دروغین مثل بادکنک، مردم رو جذب کنم.»

«...»

«اگه بتونم کمکتون کنم تا از این ده روز ابدی فرار کنید، اگه بتونم کمک کنم، شما چه کار می‌کنید؟»

پرنده‌ای در دل شب فریاد کشید.

«...تو مغروری. من از زندگی کردنِ زندگی خودم راضی‌ام.»

«فکر می‌کنم همین‌طور باشه. من هم همین احساس رو دارم. با این حال، می‌خوام بهتون کمک کنم. آیا خواستنِ کمک به کسی که دوستش داری، غروره؟ پس، من تبدیل به یک آدم مغرور می‌شم.»

بانوی زنبق نقره‌ای لب‌هایش را روی هم فشرد. او نیز به روش خودش در تلاش بود تا به شاهزاده کمک کند. چه به این موضوع اعتراف می‌کرد و چه نه، ما دو نفر شبیه هم بودیم.

«از من چه می‌خواهی؟»

«وقتی این بار دنیا به پایان رسید، لطفاً با من بمونید.»

«همین؟»

«بله.»

وقتی دیدم مفتش بدعت‌کار ۱۰۰٪ غوطه‌ور شده، متوجهش شدم. رازِ شکست دادنِ این مرحله. این یک راه‌حل عجیب و فریبنده بود، اما... احتمالاً ممکن بود.

تا زمانی که حواسم رو جمع می‌کردم و عقلم سر جاش بود.

«و اگر ممکنه، ممنون می‌شم اگه بتونید کاری کنید که عمیق‌تر عاشقتون بشم. فوق‌العاده می‌شه اگه اون‌قدر عمیق و احمقانه عاشقتون بشم که هرگز نتونم ازش فرار کنم.»

«این چیزی است که اکنون از من درخواست می‌کنی؟»

«مشکلی نیست. من آدم راحتی‌ام. حتی اگه بانوی من فقط دستم رو بگیره، قلبم دیوانه‌وار می‌تپه.»

بانوی زنبق نقره‌ای طوری به من نگاه کرد که انگار مات و مبهوت شده بود.

«چقدر بی‌شرمانه... بسیار خب. به تو گفتم که درباره‌ی عشق به تو خواهم آموخت، پس به وعده‌ام عمل خواهم کرد.»

بانوی زنبق نقره‌ای دستم را گرفت. نرم بود. دست‌هایش برهنه بودند. لمس دست او، دست راستم را در بر گرفت. دیشب، قلبم از به یاد آوردن عطر بانوی زنبق نقره‌ای به تپش افتاده بود.

«همین کافی است؟»

غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.

در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۴۴٪ است.

صورتم سرخ شد.

«بله. کـ-کافیه.»

«خدای من. این را برای اغوا کردنت نمی‌گویم، اما بیش از حد پاک‌دل نیستی؟ عجیب است که در این دنیای بی‌رحم زنده مانده‌ای.»

«من مُردم. خیلی زیاد.»

«……»

«اگه نقطه‌ضعفم رو نشون بدم، قلب شما هم یه کم می‌تپه؟ قبلاً این رو تو یه مجله خونده بودم. بعضی وقتا، برای اینکه تأثیرگذار باشی، باید وانمود کنی که ضعیفی.»

«ها.»

بانوی زنبق نقره‌ای پوزخند زد. با اینکه چشم‌هایش نمی‌خندیدند، اما خنده، خنده بود. او حتماً از تلاش‌های بی‌ثمرش برای ولیعهد به شدت افسرده شده بود. اگر حتی ذره‌ای حالش بهتر می‌شد، من خوشحال بودم.

«داری دعوا راه می‌اندازی؟ با وجود اینکه تازه یک روز است عشق را شناخته‌ای؟»

«وقتی دیدم قبل‌تر با بانوی ابریشم طلایی می‌جنگیدید، این رو یاد گرفتم. بانوی من خردمند هستن، اما اگه کسی تحریکشون کنه، بی‌خیالش نمی‌شن. این به خاطر غرورتونه؟ شما جواب تحریک‌ها رو می‌دین، حتی اگه چیزی برای از دست دادن داشته باشین. برای همین، من هم می‌خواستم تحریکتون کنم.»

«...تو خیلی تیزهوشی.»

«بیشتر تحریکتون کنم؟»

«امتحانش کن. اگر می‌توانی.»

ما دو نفر نزدیک به هم ایستاده بودیم.

نزدیک‌تر شدیم.

سایه‌هایمان شروع به هم‌پوشانی کردند.

هیچ‌کداممان قصد عقب‌نشینی نداشتیم.

«بانوی من از خودشون به عنوان استاد عشق یاد می‌کنن. اما واقعاً همین‌طوره؟ مگه دریافت عشق به همون اندازه ابراز اون مهم نیست؟ عشق ورزیدن به ولیعهد و بیرون کشیدن عشق ولیعهد هر دو مهمن. اما بانوی من در دومی شکست خورده.»

«همم.»

«از این نظر، شاید بانوی ابریشم طلایی در عشق بهتر از شما باشه. در هر صورت، اون کسیه که ولیعهد دوستش داره، نه؟ از نظر بهتر بودن در عشق، در کمال تعجب، بانوی ابریشم طلایی پیشرفته‌تره.»

«اوه؟»

«بانوی من می‌دونه چطور عشق بورزه. اما نمی‌دونید چطور باید دوست داشته بشید. حداقل، واضحه که بیشتر از بانوی ابریشم طلایی نمی‌دونید. پس...»

در آن لحظه.

«پس؟»

بانوی زنبق نقره‌ای چانه‌ام را گرفت.

«……»

«به حرف زدنت ادامه بده. شنیدن صدایت ناخوشایند نیست.»

غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.

در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۴۵٪ است.

«...پس، طبیعی بود که بانوی ابریشم طلایی ولیعهد رو از شما دزدید. شما باید سلیقه و علایق ولیعهد رو با جزئیات بیشتری درک می‌کردید.»

«دندان‌هایت خیلی سفیدند.»

«...اوم. اما، شما این کار رو نکردید. شما بی‌دقت بودید. پس، بانوی من تا حدودی مقصره که چرا بانوی ابریشم طلایی این‌قدر غیرقابل‌کنترل شده.»

«زبانت سرخ است. خیلی بامزه است.»

بانوی زنبق نقره‌ای چانه‌ام را به خودش نزدیک‌تر کرد.

او به دهانم نگاه می‌کرد.

«چرا دوباره ساکت شدی؟ اگر لب‌هایت را ببندی، نمی‌توانم زبانت را ببینم. دیدنش سرگرم‌کننده است. به حرف زدنت ادامه بده.»

«……، ……»

«تسلیم می‌شوی؟»

«بله...»

«[فوق‌العاده می‌شد اگه اون‌قدر عمیق و احمقانه عاشقتون می‌شدم که هرگز نتونم فرار کنم.]»

این چیزی بود که کمی پیش گفته بودم.

«تو واقعاً آدمی هستی که فقط کلمات ترسناک را برای گفتن انتخاب می‌کنی. تو. نمی‌دانم چه نقشه درخشانی کشیده‌ای که این‌قدر اعتماد به نفس داری، اما واقعاً نترسی.»

بانوی زنبق نقره‌ای چانه‌ام را کمی بیشتر به جلو کشید.

انگار جاذبه تسلطش را بر من از دست داده بود و من تنها به سمت حرکات او کشیده می‌شدم.

«خب، من این را ۱۴ بار تکرار کرده‌ام، پس تجربه یک انحراف کوچک بد نخواهد بود.»

«منظورتون...؟»

«قانون من این است که با یک آدم عوضی همان‌طور که لیاقتش را دارد رفتار کنم. با نگاهی به اتفاقات امشب، به نظر می‌رسد اعلی‌حضرت به طور فزاینده‌ای با من مثل یک عوضی رفتار کرده‌اند. نمی‌توانم اجازه دهم این موضوع همین‌طور بماند.»

قلبم به تپش افتاد.

امکان داشت؟

«بالاخره می‌خواید بی‌خیال ولیعهد بشید؟»

«نه. قلب من تبدیل به یک صورت فلکی در آسمان شب شده است. چطور می‌توانم آن را تکان دهم؟»

بانوی زنبق نقره‌ای زمزمه کرد: «من فقط،»

«من هم فقط می‌خواهم کمی بیش از حد عوضی باشم.»

یک عوضیِ بیش از حد.

چهره زشت امپراتور شعله به ذهنم خطور کرد. با شنیدن کلمات عوضی یا حرامزاده، ناخودآگاه به یاد یو سو-ها می‌افتادم. اما شبیه آن حرامزاده بودن کار آسانی نبود. بانوی زنبق نقره‌ای درباره چه چیزی صحبت می‌کرد؟

«چشم در برابر چشم. دندان در برابر دندان.»

انگشت اشاره‌اش روی لب پایینی‌ام کشیده شد.

«از امروز به بعد، من با تو یک رابطه پنهانی خواهم داشت.»

«……»

اوم.

«شما... من رو دوست دارید؟»

«نه.»

«حتی ذره‌ای تمایل دارید با من قرار بذارید؟»

«نه.»

«اما...»

«اما تو خدمتکار ارزشمند بانوی ابریشم طلایی هستی. به قول خودش، تو تنها پیشخدمت و دوست دوران کودکی او هستی. کنجکاوم بدانم وقتی بانوی ابریشم طلایی بشنود که تو با من رابطه داری، چه قیافه‌ای به خود می‌گیرد. آیا اعلی‌حضرت هم شرمنده نخواهند شد؟»

به عبارت دیگر.

«منظورتون اینه که می‌خواید وانمود کنید با من قرار می‌ذارید تا حالشون رو بگیرید...؟»

«چرا که نه؟»

می‌توانستم نفسش را حس کنم.

«از این کار متنفری؟»

نمی‌توانستم جواب دهم. تاپ. هیچ چیزی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسید. قلبم به شدت می‌تپید و سرم گیج می‌رفت. منظورم این است که، او کسی بود که دوستش داشتم. عشق اولم. تاپ. اینکه از آن به این شکل استفاده شود. یک رابطه پنهانی کمی... باید چیز عاشقانه‌تری وجود می‌داشت.

«بنشین.»

با احتیاط در باغ نشستم. ماه پشت ابرها پنهان شده بود و زمین تاریک بود. انگار در باتلاقی بی‌انتها زانو زده بودم.

اختلاف سطح نگاه من و بانوی زنبق نقره‌ای برعکس شد.

«می‌گذارم تو تصمیم بگیری.»

بانوی زنبق نقره‌ای از بالا به من نگاه کرد.

«اگر نمی‌خواهی پیشنهادم را بپذیری، چشم‌هایت را ببند. قبل از اینکه بازشان کنی، بی‌صدا ناپدید خواهم شد. اما اگر مایل به پذیرفتن هستی و می‌خواهی وانمود کنی که معشوق من هستی، اگر می‌خواهی این نمایش را تا پایان این زندگی بازی کنی—»

ماه سرخ در آسمان پنهان بود.

چشم‌هایی که از آن هم سرخ‌تر بودند، در برابرم قرار داشتند.

«—اسمم را صدا بزن.»

اسم.

من.

«راویل...»

ها؟

«راویل ایوانسیا.»

چرا دهانم باز بود؟

«خوب است. اولین درسی که درباره عشق به تو دادم را به یاد داری؟»

«عشق مثل یک عوضی شروع می‌شه...»

«آفرین.»

دست‌های بانوی زنبق نقره‌ای گونه‌هایم را قاب گرفتند.

سپس.

«من اولین معشوقه عوضی تو خواهم بود.»

ماه نور را بلعید.

«……»

عطر زنبق‌ها.

نرم و شیرین.

رایحه‌ای تقریباً کشنده.

غوطه‌وری در شخصیت عمیق‌تر می‌شود.

در حال حاضر، نرخ غوطه‌وری شما ۵۰٪ است.

داشتم خفه می‌شدم.

او بسیار زیبا بود.

-هر دوتاتون یه تخته‌تون کمه، برای همین به هم میاین. آره، تو اصلاً چطور می‌تونستی با یه آدم عادی بگردی؟ کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ این یه حقیقت تغییرناپذیره.

از دوردست، صدای به هو-ریونگ را شنیدم.

-اولین روزت مبارک، جوجه.

گلبرگ‌های مگنولیا در هوا چرخیدند و از درختان فرو ریختند.

-حتی اگه یه رابطه پنهانی باشه.

ناولها | novelha.net