چپتر 120: عروسی سیاه. (۱)
0۱.
-آه، خدایا.
-کمکم کن.
دختری دعامهمانان کرد ودلمان آرزویش برآورده شد.
و.
-آه، خدایا.
-کمکمان کن.
پسری که بهعنوان دوست دوران کودکی واگر پیشخدمت در کنار دختر ایستاده بود، دعاکار کرد و آرزوی او نیز برآورده شد.
۲.
راویل به آرامی زمزمه کرد: «اول از همه، باید چیدمانبرج سالن عروسی را تغییر دهیم. حالا که میدانیم حواریون کجا ظاهرمیرسید میشوند، میتوانیم مأموران ویژه و جنگجویان را در آنجا متمرکز کنیم.»
هنگام آمادهسازی برای عروسی متوجه این موضوع شدم، اماهمین عروس و داماد قدرت عظیمی در دست داشتند. ماپرتا میتوانستیم مهمانان عروسیمان را هر کجا که دلمان میخواست بنشانیم.
اگر میخواستیم، میتوانستیم نجیبزادگانی را که از هم متنفر بودند سر یک میزالبته بنشانیم. البته، این کار اعتبارمان را نابود میکرد و مردم به ما لعنتدادن میفرستادند، اما مگر اهمیتی داشت؟ اولویت اول ما شکست دادن حواریون دنیاهای دیگر بود.
'خیلی راحتتربعضی میشد اگر میتوانستمغریب موهبتهایشان را بدزدم...'
متأسفانه، مهارت من، [میخواهم درست مثلکند تو شوم]، نمیتوانست موهبتی را کهجنبههای بانوی ابریشم طلایی استفاده میکرد، کپی کند.
-زامبی، بهت که گفتم. برجبیاورم تو بعضی جنبههای عجیب والانشم غریب به شکل مسخرهای واقعبینه.
به هو-ریونگ هیجانزده به نظر میرسید،بنشانیم از اینکه نمیتوانستم لقمه آماده ومیز مفت گیر بیاورم، حسابی کیف کرده بود.
-همین الانشم داری چند تا [موهبت] دریافت میکنی، مگه نه؟هیجانزده وقتی با پرتا میجنگیدی هم همینطور بود. حتی الانم موهبتهایحسابی الهه زیبایی و الهه سرزندگی یا یه همچین چیزایی رو داری.
'آره. با موهبتهاطلایی کاملاً متفاوت ازکند مهارتهای من برخورد میشه.'
-آره دیگه. اونا، اگه بخوام دقیق بگم، اثرات تقویتی هستن که صورت فلکیموهبت با مهارتش روت میندازه. غیر از این چطور میتونه کار کنه؟ اگه موهبتسرزندگی رو میخوای، برو و بذار صورتهای فلکیای که دارن حواریون رو تقویت میکنن بکشنت.
'خودم میدونم.'
غرولند کردم. این مکانیزم شبیه بازیهای کامپیوتریمسخرهای به نظر میرسید، اما چیزی که پیشنمیتوانستم رویم بود واقعیت بود، نه یک بازی.
و مفتش بدعتکارطلایی این واقعیت راکند کاملاً روشن کرد.
«اگر حواریای وجود دارد که میتواند از حملات روانیهمین استفاده کند، تعداد مهمانان باید به شدت کاهش یابد!پرتا مخصوصاً اگر موهبت حواری، بازسازی [خاطرات شاد افراد] باشد!»
شعلههای شمع زبانهعروسیمان کشید و چهرهی مفتشاگر بدعتکار را روشن کرد.
نیمهشب بود.
هر سه نفر ما در یک اتاق رختکن مشغول همفکری بودیم.بعضی روی میز، نقشه چیدمان سالن عروسی و لیست مهمانان قرار داشت.اینکه رختکن راویل به اتاق مخفی شورای جنگ ما تبدیل شده بود.
«کشندهترین زهر در جهان باعث درد نمیشود. بلکه مردمهمین را شاد میکند! افراد زیادی نیستند که بتوانند از زهرمیجنگیدی خوشبختیای که توسط [مبشر سعادت ابدی] باریده میشود، فرار کنند!»
«...مشکل اینجاست.»
راویل با انگشتجنبههای کشیدهاش روی لیستشکل مهمانان ضربه زد.
«هرچه مهمانان کمتری داشته باشیم، مقابله با [اسب جنگی دشتهای ابدی] دشوارتر خواهد بود. اینشکل حواری میتواند ده هزار سرباز احضار کند. اگر لیست مهمانان را افزایش دهیم، از حملات روانیکرده رنج خواهیم برد، اما اگر لیست را کاهش دهیم، زیر فشار اختلاف تعداد خرد خواهیم شد.»
«همم. درسته. پیچیدهست...»
آن دو غرقعروسیمان در افکار پریشانبنشانیم شدند. شمعها میسوختند.
«لطفاً اینبعضی را بهعجیب من بسپارید.»
من لب به سخن گشودم.
هر دویآماده آنها بهگیر من نگاه کردند.
«آیا ایدهمهمانان خوبی دارید،دلمان پادشاه مرگ؟»
«بله.»
سرم را تکان دادم. سپس، استراتژیام را توضیحبهت دادم. همانطور که به صحبت ادامه میدادم، رنگمسخرهای چهرهی راویل و مفتش بدعتکار به تدریج تغییر کرد.
«...که اینطور.»
راویل بامهمانان شگفتی بهدلمان من نگاه کرد.
«همسر من ارتباطات خوبی دارد.غریب اگر همانطور که تو میگویی عملنظر کنیم، هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.»
درست همانطور که من نیازی به اغراقزامبی در تحسین او نداشتم، راویل نیز درغریب تحسین من دریغ نمیکرد. کمی احساس خجالت کردم.
«اما، یک شرط وجود دارد.»
«چه شرطی؟»
«لطفاً به منجنبههای هم اجازه بدهشکل مشکی بپوشم، راویل.»
«...»
راویل لبهایش را بست.
در امپراتوری، تنها رئیس آیندهی خانواده میتوانست در روز عروسیاشمتنفر لباس مشکی بپوشد. این رنگی نبود که من بتوانم بهعنوانمیفرستادند همسر دوک بپوشم. با این حال، مجبور بودم مشکی بپوشم.
«این به خاطرجنبههای این نیست که میخواهممسخرهای ارباب دوکنشین باشم. فقط...»
«نه. نیازی به بهانه آوردن نیست.کند من از زندگی قبلیام میدانم کهجنبههای تو کسی نیستی که تشنهی قدرت باشد.»
راویل سرش را تکان داد.
«من فقط به خاطر رسوم امپراتوری تردیداگر کردم. اما به خاطر مشتی سنت، خواستههای همسرماعتبارمان را نادیده نمیگیرم. لباست را آماده خواهم کرد.»
«ممنونم.»
هر سه نفرمان با هم ارتباط چشمی برقرار کردیم وبرج سر تکان دادیم. این فقط یک تصادف بود، اما درنظر لحظهای که سرهایمان را حرکت دادیم، شمع روی میز سوسو زد.
ما تمامآماده آمادهسازیهایمان را بهبیاورم پایان رسانده بودیم.
۳.
عصر فرا رسید.
نجیبزادگان عالیرتبهی امپراتوریطلایی شروع به ورودکند به سالن عروسی کردند.
عروسی تنها در عرض یک ماه اعلام و آماده شده بود. همهچیز با سرعتی فوقالعادهمیکنی در حال انجام بود، اما هیچ اشرافزادهای جرئت نداشت دعوت به عروسی یک ایوانسیا را ردکاملاً کند. مهم نبود در دلشان چقدر به راویل لعنت میفرستادند، در ظاهر مجبور بودند لبخند بزنند.
اقتدار، قلدر قدرتمندی بود.
«...چیدمان سالن عجیبه.»
حتی نجیبزادگانِ مرعوبشده نیز هنگام ورود به سالن عروسی مجبور شدند سرهایشان را کجغریب کنند. آنها میتوانستند درک کنند که چرا مراسم در فضای باز و نه در داخلحسابی کلیسا برگزار میشد. متبرک شدن پیوند میان یک نجیبزاده و یک فرد عادی دشوار بود.
با این حال.
«چرا جنگجوهامهمانان تو یکدلمان نقطه جمع شدن؟»
پیشکار اعظم،بعضی پدرخواندهی من، واردغریب رختکن داماد شد.
«علاوه بر این، این چیدمان... جسارتم را ببخشید، اما بهبرج نظر میرسد که انتظار یک نبرد را دارید. افرادی کهنظر توانایی جنگیدن دارند در جلو هستند و نجیبزادگان معمولی در عقب.»
در حالی که توسط خدمتکاران احاطه شده بودمکرده و لباسم را میپوشیدند، با لحنی طبیعی پاسخمگه دادم: «نمیفهمم منظورتان چیست.» لبخند پیرمرد نجیبزاده محو شد.
«به نظر میرسد تفالههایی را که در نبردمیخواستیم دردسرساز خواهند بود به عقب راندهاید و افراد مفیدمیکرد را در جلو قرار دادهاید. لطفاً بیاحترامی مرا ببخشید.»
«همسرم حتماًبعضی برای هرعجیب کاری دلیلی دارد.»
«شما همابریشم شمشیری بهاستفاده کمر بستهاید.»
«بله. من همیشه از تمرین و آموزش هنرهای رزمی لذت بردهام. آیاچند کسی که قرار است ماهِ ایوانسیا شود، باید ضعیف به نظر برسد؟ ضمنزیبایی اینکه ممکن است در عروسی شورشی به پا شود. من باید آماده باشم.»
«دقیقاً. بایدمهمانان برای اتفاقاتدلمان غیرمنتظره آماده باشید...»
پیرمرد نجیبزاده لبخند تلخی زد.
«میفهمم. پس، به همکارانم میگویم که [محض احتیاط]، برایگفتم یک موقعیت ناشناخته آماده باشند. آه، درسته. احتمالاً به همینهیجانزده دلیل است که عالیجناب مرا بهعنوان پدرخواندهی همسرشان انتخاب کردند...»
پیرمرد با من خداحافظی کرد و از رختکنکرده خارج شد. او احتمالاً میرفت تا به پیروانش دروقتی میان مأموران ویژه بگوید که برای نبرد آماده شوند.
این نیزمهمانان همان واکنشدلمان مطلوب ما بود.
'هرچه افراد بیشتری بتوانند هنگامغریب وقوع یک اتفاق غیرمنتظره آرامشهیجانزده خود را حفظ کنند، بهتر است.'
راویل از قبل دراستفاده پشت صحنه در حالبهت بسیج کردن افراد بود.
[اراذل و اوباشی که ازبیاورم این پیوند ناراضی هستند، یکالانشم حملهی تروریستی ترتیب خواهند داد.]
شایعات جعلی مانند اینها در حال پخش شدن بود. هیچکسمتنفر آن را باور نمیکرد، اما اشرافزادگان موجوداتی به شدت متکیمیفرستادند به ذهنیت بودند. صرفاً کاشتن ایدهی هوشیار بودن، تأثیر قدرتمندی داشت.
«کیاااا!»
تأثیرات زودتر ازطلایی چیزی که انتظار داشتمزامبی خود را نشان دادند.
'آمدند.'
خدمتکاران را مرخصعروسیمان کردم و با عجلهاگر از رختکن بیرون دویدم.
همزمان، صداهایی که احتمالاً درغریب این دنیا فقط من وهیجانزده مفتش بدعتکار میتوانستیم بشنویم، طنینانداز شد.
[حواریِ 'گاوی که ویرانهها را درو میکند' تجلی یافته است.]
[حواریِ 'اسب جنگی دشتهای ابدی' تجلی یافته است.]
[حواریِ 'مبشر سعادت ابدی' تجلی یافته است.]
همان غروبی که روز گذشته دیده بودم،اگر تجسم یافت. آسمان مانند شیشهی پنجره ترک خورداعتبارمان و سه حواری از میان شکاف پدیدار شدند.
«خدای من...»
«یاور اعظم، این دیگه...»
مهمانان تلوتلوخوران از جای خود برخاستند. مانند دفعه قبل، آنها شوکه شده بودند، اما نگاهی دقیقترمگه نشان میداد که وضعیت بدنشان تغییر کرده است. جنگجویان بهطور غریزی دور هم جمع شدند و قبضهیمهارتهای شمشیرهایشان را چسبیدند، و نجیبزادگانی که جنگیدن بلد نبودند، به دنبال راه فرار به اطراف نگاه میکردند.
و.
«مفتش بدعتکار!»
مفتش بدعتکار که جلوی رختکن منتظر ایستاده بود،بهت پاسخ داد: «بله، پادشاه مرگ! از حالا بهمسخرهای بعد، من بر پشت پادشاه مرگ سوار خواهم شد!»
«باشه!»
«تکنیک مقدس، انتقال الهی!»
اولین باری که فهمیدم مفتش بدعتکار یک روانی است، زمانی بود کهمیرسید پادشاه اهریمن باران پاییزی و الهه محافظت ما را با یک آزمون ازداری هم جدا کردند. مفتش بدعتکار در آن زمان از تکنیکهای مقدس استفاده کرد.
تأثیر آن،ابریشم انتقال ازاستفاده راه دور است.
-ها؟
مقصد ما،مهمانان وسعت سرخرنگدلمان آسمان بود.
-چـ-چی؟
حواریِ پتک به دست.استفاده ما دقیقاً پشت سربهت بانوی ابریشم طلایی بودیم.
ابریشم طلایی با گیجی به من نگاه کرد. جیرینگ! شمشیر مقدسی که درموهبت دست داشتم و پتک او با هم برخورد کردند. جاذبهی آسمانِ بلند داشتسرزندگی مرا در هم میکوبید. با احساس سقوط بدنم به سمت پایین، فریاد زدم.
«یک بار دیگه!»
«آهاها! بله!بعضی تکنیک مقدس،عجیب انتقال الهی!»
مفتش بدعتکار با لحنی که انگار داشت لذت میبرد،گفتم فریاد زد. لحظه بعد، دوباره پشت سر بانوی ابریشمریونگ طلایی ظاهر شدیم. شمشیرم را بر پشت بیدفاعش فرود آوردم.
-اوغ!
بانوی ابریشم طلایی دوباره توانست حملهام رااگر دفع کند. با این حال، دو کمینکار غیرمنتظره مرگبار بودند. گاردش در هم شکست.
ووووش!
او در ابتدا قصد داشت بهکند سادگی از آسمان پایین بیاید، اما باعجیب شکسته شدن گاردش، شروع به سقوط کرد.
-نمیدونم داری چهمفت حقهای سوار میکنی،حسابی اما فایدهای نداره!
بانوی ابریشم طلایی فریاد زد.میخواست فشار باد ناشی از سقوط،متنفر موهای طلاییاش را آشفته کرد.
-بدن من شکستناپذیره! الان دیگه هیچی نمیتونه بهمواقعبینه آسیب بزنه! من شکستناپذیرم! گاوی که ویرانهها راآماده درو میکند بدنی بهم داده که هرگز زخم برنمیداره!
«روحت رو فداطلایی کردی فقط به خاطرزامبی اینکه نمیخواستی صدمه ببینی؟!»
-به تو چه ربطی داره؟!
بانوی ابریشممهمانان طلایی بادلمان عصبانیت فریاد زد.
-همه فقط راویل ایوانسیا رو میبینن! اون عوضیِ رو اعصاب! اون فقط تواینکه یه خانواده خوب به دنیا اومده، و بعدش طوری فخرفروشی میکنه که انگار تمامموهبت غمهای دنیا رو میفهمه! میکشمش! همه چیزایی که اون عوضی داره رو ازش میدزدم!
میلی کثیف و چندشآور.
اما به بانوی ابریشم طلایی نخندیدم. مهم نبود آدم چقدر آنداری را بپوشاند، این همان میل و هوسِ خالصی بود که انسانهاالانم را هدایت میکرد. این را میدانستم، چون خودم هم زمانی همینطور بودم.
اما.
«من تو این دنیا آدمایغریب زیادی رو میشناسم که وضعشونهیجانزده از تو بدتره، بانوی بارونی!»
بنابراین، حرفهاییابریشم داشتم که درکپی جوابش فریاد بزنم.
قبضه شمشیرآماده مقدس راگیر محکمتر فشردم.
«آدم دردی رو که خودش کشیده میشناسه! برای همین وقتی یکی دیگه از دردکار فریاد میکشه، میتونه تصور کنه که چقدر احساس تنهایی میکنه و باهاش همدردی کنه!دیگر مهم نیست کی هستی! من برای هر کسی که از درد فریاد میکشه، دلم میسوزه!»
-ها، چرت وجنبههای پرت نگو! کیشکل همچین زندگیای میکنه؟!
بانوی ابریشم طلایی مسخرهام کرد. بادکند شدیدتر شد. در حالی که ازجنبههای آسمان سقوط میکرد، به من خیره شد.
-به هر حال نمیتونیگیر بهم آسیب بزنی! بدنکرده من تسلیمناپذیر، نشکن و جاودانهست!
حق با او بود.
اگر او کسی بود که فقط با حرف تغییر میکرد، تا الان تغییراینکه کرده بود. کلمات بیقدرت بودند. برای کمک به کسی که فریاد میکشید، به زورموهبت نیاز داشتی. به همین دلیل بود که پیروان آیین سایهها شمشیر به دست میگرفتند.
«شاینی!»
[شاینی به ندای جنگجو پاسخ میدهد.]
«از شمشیر بت به شمشیر شفقت تغییر شکل بده!»
به محض اینکه دستور دادم.
[بله، جنگجو.]
انرژی سیاهی از شمشیر مقدس جریان یافت. قلپ! تیغه مقدس به زودی با سیاهیای که شبیه به آب کثیف بود، آلوده شد.
تواناییهای حریفم قدرتمند اما ساده بودند.
『او حامل یکی از موهبتهای موتیا است، [بدن آسیبناپذیر]!』
『او نمیتواند زخمی شود.』
اما من راهی برای در هم شکستن او داشتم.
『توانایی من درد است.』
شمشیری که در دنیای استادم به دست آورده بودم.
『کسی که توسط من بریده شود، درد را احساس میکند.』
『اما من نه زخمی بر بدنشان به جا میگذارم و نه آنها را میکشم.』
『رنج بردن بدون جراحت، توانایی من است.』
دومین توانایی الهه محافظت.
آن شفقت بود.
«سیلویا اوانایل!»
نام واقعی بانوی ابریشم طلایی را فریاد زدم و شمشیر را چرخاندم.
«میکشمت!»
-ها.
بانوی ابریشم طلایی پوزخند زد. به نظر میرسید هیچ قصدی برای جاخالی دادن از ضربهام ندارد. چهرهاش مرا به چالش میکشید تا جایی از بدنش را خنجر بزنم. او به موهبتی که دریافت کرده بود اطمینان داشت. این اعتماد به نفس مطلق، او را سر پا نگه داشته بود.
-اگه میخوای منو بکشی، سعیتو...
بانوی ابریشم طلایی نتوانست جملهاش را تمام کند.
در عوض، شروع به جیغ کشیدن کرد.
-آآآآآآآه!!
نوک شمشیرم قلبش را شکافت. هیچ زخمی به جا نگذاشت. تیغه به سادگی از قفسه سینه بانوی ابریشم طلایی عبور کرد، انگار که هیچ چیزی آنجا نبود. هیچ خونی در کار نبود.
-ککغ، ها، هک؟!
اما درد وجود داشت.
-آآآآخ! آآآآه!!
جیغی خونین آسمان سرخ را درید. بانوی ابریشم طلایی در حالی که مانند یک ستاره دنبالهدار سقوط میکرد، از درد فریاد کشید. صدایش از میان باد گذشت و در غروب آفتاب پخش شد.
«مفتش بدعتکار!»
در حال سقوط از آسمان بودیم. زمین به سرعت نزدیک میشد. یک بار دیگر قلب بانوی ابریشم طلایی را خنجر زدم.
و درست قبل از اینکه به زمین برخورد کنیم—
«الان!»
«تکنیک مقدس، انتقال الهی!»
مفتش بدعتکار طوری که انگار منتظر همین لحظه بود، فریاد زد. او تکنیک مقدس را چندین بار تکرار کرد. پاپ! پاپ! با هر تلپورت، سرعت سقوط ما به تدریج کاهش مییافت. در نهایت، به سلامت روی زمین فرود آمدیم. از متلاشی شدن جان سالم به در بردیم.
با این حال، بانوی ابریشم طلایی نتوانست فرار کند.
بوووووم!
زمین طوری لرزید که انگار شهابسنگ کوچکی سقوط کرده است. گرد و غبار به هوا برخاست. برخلاف دفعه قبل، فرود بانوی ابریشم طلایی به یک سقوط آزاد تبدیل شد. هیچکس از چکش او آسیبی ندیده بود.
-هیک، هییک، کوک... این، آه...؟
تنها حواریای آنجا بود که از دردِ قلبی شکافتهشده تشنج میکرد.
چنگم را روی شمشیر محکم کردم.
«درد داره؟»
سپس، به آرامی به سمت بانوی ابریشم طلایی قدم برداشتم.
«فکر کنم باید داشته باشه.»
با شنیدن صدای قدمهایم، بانوی ابریشم طلایی لرزید. در حالی که هقهق میکرد و ناله سر میداد، با لرز از جا بلند شد.
-کـ-کمک!
بانوی ابریشم طلایی صدایم را نشنید. او فقط برای نجات التماس میکرد. رو به آسمان عصرگاهی. رو به عروسکهای خیمهشببازیِ دیگر صورتهای فلکی.
-ما توافق کرده بودیم! ایـ-این یه قرارداد بود! اگه فقط تماشا کنید، موتیا شما رو نمیبخشه! صورت فلکی شما هم ناراحت میشه!
-همم.
ژنرال سوار بر پگاسوس دهان باز کرد.
-عجیبه. یه صورت فلکی... نه، نیست. آیا تکهای از یه صورت فلکیه؟ نمیتونم حدس بزنم همچین آرتیفکتی رو از کجا پیدا کردی، اما—
ژنرال به آرامی پرچمش را برافراشت.
-این حقیقت رو تغییر میده که تو یه مزاحمی و من باید سرکوبت کنم. سربازان اسب جنگی. بیدار شید.
سپس، احضارشدگان خود را نمایان کردند.
-گووووه!
صدها و هزاران شبح ظاهر شدند. در نور غروب سرخرنگ، ارواح مانند قاتلانی غرق در خون به نظر میرسیدند. جیغهای شوکهکنندهای در سراسر سالن عروسی طنینانداز شد.
توانایی طرف مقابل شگفتانگیز بود.
『میدان نبرد پناهگاه یک موهبت با منطقه اثر گسترده است. این موهبت کل میدان را تحت تأثیر قرار میدهد.』
『اثر آن شگفتانگیز است. این موهبت [توانایی موجود احضارشده را در نقطه اوجش تثبیت میکند].』
『هر یک از آن ارواح، نخبگانی در میان سربازان نخبه هستند. آنها ارواح جنگجویانی هستند که از ماهوس پیروی میکردند!』
اما من راهی برای شکست دادنش داشتم.
راویل در حالی که از پشتم نزدیک میشد، گفت: «گونگجا.» وقتی به عقب نگاه کردم، راویل چیزی در دستانش گرفته بود.
«این را بپوش.»
یک شنل سیاه بود.
راویل شنل را مانند یک شال دورم انداخت. به زودی، تاکسیدوی سفیدم زیر شنل سیاه پنهان شد. و بر روی گستره سیاه آن، نشان خانوادگی ایوانسیا با نخ نقرهای گلدوزی شده بود.
در همین حال، ارتش ارواح نزدیک و نزدیکتر میشد.
«د-دوشس ایوانسیا!»
مهمانان عروسی که در عین حال جنگجو نیز بودند، با گیجی به راویل نگاه کردند. در مقایسه با دفعه قبل، آنها بهتر مجهز و محافظت شده بودند، اما راهپیمایی ارواح وحشتناک بود.
«باید چه کار کنیم؟ به ما دستور بدهید...»
«فعلاً دهانتان را ببندید.»
«...»
راویل پاسخ کوتاهی به آنها داد و پوشاندن شنل به من را تمام کرد. رفتار او نشان میداد که نگران لژیون ارواح نیست.
«همم.»
او به لباسم نگاه کرد و سر تکان داد.
«شنل هم به تو میآید.»
«ممنونم که درخواستم رو قبول کردی. با این حال، باید این کار رو انجام بدم.»
«درک میکنم. همانطور که میخواهی تمامش کن.»
«همین کار رو میکنم.»
لبخند زدم و برگشتم.
تعداد عظیمی از ارواح به سمت ما میدویدند.
『میدان نبرد پناهگاه یک موهبت با منطقه اثر گسترده است.』
『این موهبت تواناییهای موجود احضارشده را در نقطه اوجش تثبیت میکند.』
『این موهبت کل میدان را تحت تأثیر قرار میدهد.』
به آرامی شمشیر سیاه را بلند کردم.
سپس، به حرف آمدم.
«تناسخ صد شبح.»
سایه زیر پاهایم مانند گرگ و میش گسترده شد.
[مهارت شما در حال فعال شدن است.]
عصرگاه.
آسمان از غروب سرخ بود و افق با سایهها تاریک شده بود.
-چی...!
ژنرالی که سوار بر پگاسوس خود پیشگام حمله بود، متوقف شد. ارواحی که به دنبالش میآمدند نیز ایستادند. حملهای که با چنان اطمینانی سعی در درهم شکستن ما داشت، توسط سایهای که زمین را دفن میکرد، مسدود شد.
«ارباب من.»
یکی از سایهها دهان باز کرد.
«مرا صدا زدید؟»
پرتا روی یک زانو زانو زد.
ظاهر او با همیشه متفاوت بود. او در فرم ظریف استل نبود. مادهای قرمز تیره بیوقفه از بدن پرتا تراوش میکرد. این فرم، فرم پادشاه اهریمن باران پاییزی بود که زمانی با او جنگیده بودم.
『این موهبت تواناییهای موجود احضارشده را در نقطه اوجش تثبیت میکند.』
فقط پرتا نبود.
پشت سر او جنگجویانی با رداهای تیره ایستاده بودند. هر کدام چهره، اصالت و زندگی متفاوتی داشتند، اما همه زیر رنگ سیاه متحد شده بودند.
«به ارباب جوانِ بهشتهای دوزخی درود میفرستیم!»
آنها کسانی بودند که زندگیام را اثبات میکردند.
در آن شنل سیاه، گفتم: «لطفاً برای من بجنگید.»
اعضای فرقه که از آیین سایهها پیروی میکردند، همزمان تعظیم کردند.
«فرمان ارباب جوان را میپذیریم!»
لحظه آغاز جنگ فرا رسیده بود.