---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 118: جنگ مقدس. (۲) • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 118: جنگ مقدس. (۲)

0

۴.

مفتش بدعت‌کار.

یک دارنده لقب. یک شکارچی به اصطلاح نسل اول که از روزهای آغازین برج فعال بود. در میان‌دشوار​ تمام ملیت‌ها، مناطقی که هیچ کشوری در آن‌ها مستقر نشده بود، و مناطقی که با هجوم انسان‌ها کشورها‌حالا​ در آن‌ها فروپاشیده بودند، این بیمار روانی مو بلوند با شکار کردن افراط‌گرایان، برج را به ثبات رسانده بود.

«من صورت‌های فلکی‌تکنولوژی​ را به عنوان‌پیشرفته​ خدایان دنیاهایشان می‌بینم!»

متخصصی که تمام ادیان روی‌ادامه​ سیاره را با اقتدار «معبد ده‌رایج​ هزار» مدیریت می‌کرد، لبخند گشادی زد.

«به بیان ساده، خدایان همان قوانین دنیاهای خودشان هستند! برای مثال، قانونی در دنیای ما، زمین، وجود‌آهنین​ دارد که قانون فیزیک است! البته، قوانین فیزیک اساساً همه جا نصب شده‌اند، مثل سیستم‌عامل ویندوز، بنابراین‌خانه​ چیز خاصی نیستند. به همین دلیل است که هیچ چیز خاصی در مورد دنیای ما وجود ندارد!»

اوم.

«اما می‌دونی که‌تکنولوژی​ ما سلاح‌های هسته‌ای‌پیشرفته​ و تفنگ داریم؟»

«همان‌طور که گفتم، قوانین فیزیک پایه و اساس همه‌چیز هستند، مهم‌رایج​ نیست کجا بروید! این یعنی آن دو ابزار می‌توانند از هر دنیایی‌کنند​ که تکنولوژی در آن به اندازه کافی پیشرفته باشد، به وجود بیایند!»

مفتش بدعت‌کار ادامه داد که با این حال، اگر جادو و معجزات رایج باشند،‌نابود​ توسعه تکنولوژی تنها بر اساس فیزیک دشوار خواهد بود. اما این بدان معنا نبود‌می‌دانستم​ که دنیاهای دیگر به هر حال نمی‌توانستند تکنولوژی هسته‌ای و تفنگ را اختراع کنند.

«فکر کنم یک آخرالزمان هم بود که با‌ادامه​ جنگ هسته‌ای نابود شد. حماسه شوالیه‌های آهنین در‌توسعه​ فضا، که حالا طبقه ۲۳ ماست، علمی-تخیلی بود...»

امکان داشت...؟ یعنی‌تکنولوژی​ زمین در میان‌پیشرفته​ دنیاها ضعیف‌ترین بود؟

می‌دانستم که جادو و مهارت‌ها تا قبل از ظهور برج رایج نشده‌باشند​ بودند، اما شنیدن اینکه خانه ما زمین، این تیله آبی‌رنگ، ضعیف است، حس‌کنم​ عجیبی به من می‌داد. آیا این ملی‌گرایی بود؟ نه، شاید باید می‌گفتم جهانی‌گرایی؟

«اما، همان‌طور که گفتید، این حقیقت دارد که تفنگ‌ها و‌فکر​ سلاح‌های هسته‌ای بسیار قدرتمند هستند! اگر آن‌ها را مثل باران‌طبقه​ بر سرشان بریزیم، می‌توانیم تعداد زیادی از حواریون را شکست دهیم!»

«می‌فهمم.»

راویل با نوک‌تکنولوژی​ بادبزنش به دهانش‌پیشرفته​ ضربه آرامی زد.

«از آنجا که قوانین فیزیک‌ادامه​ پایه‌های بنیادین اکثر دنیاها هستند، حملات‌رایج​ فیزیکی تقریباً در همه‌جا قابل استفاده‌اند.»

«کاملاً درست است! طبیعی است کسانی که مقید به فیزیک نیستند نمی‌توانند حمله فیزیکی کنند. و‌شوالیه‌های​ اگر بدن فیزیکی داشته باشند، حملات فیزیکی قطعاً روی آن‌ها اثر خواهد کرد! اما مسئله کارایی‌شنیدن​ باقی می‌ماند: آیا آن‌ها تحت تأثیر نیروی کامل حملات قرار می‌گیرند، یا اثر حملات کاهش می‌یابد؟»

امپراتور شمشیر که در‌کافی​ هوا شناور بود، صدای‌ادامه​ تعجب کوچکی از خود درآورد.

- هاه. این یارو باهوشه.

«امپراتور شمشیر،‌پیشرفته​ به نظرت‌بیایند​ حرفش درسته؟»

- آره. واسه همینه که قاتل صورت‌های فلکی تونست با هاله‌اش شاینی رو بشکنه و چرا وقتی من‌فضا​ فقط با یه شمشیر تمرین می‌کردم، کسی نمی‌تونست بهم زور بگه. اون بچه‌ای هم که گیلد اژدهای سیاه‌آبی‌رنگ​ رو کنترل می‌کنه، می‌تونست با پرتو نورش پرتا رو مثل پنکیک له کنه. قدرت فیزیکی یه «قانون» خیلی قدرتمنده.

[شاینی با‌تکنولوژی​ دلخوری سر‌کافی​ تکان می‌دهد.]

- می‌شه گفت کلاس یه صورت‌پیشرفته​ فلکی به این بستگی داره که‌اگر​ چقدر از قوانین فیزیک پیروی می‌کنه.

می‌خواستم بپرسم منظورش چیست،‌بیایند​ اما مفتش بدعت‌کار بلافاصله‌اگر​ شروع به توضیح داد.

«بخشی که همین الان درباره کاهش آسیب فیزیکی گفتم، به طرز غیرمنتظره‌ای مهم‌جنگ​ است! این به این دلیل است که یک نفر می‌تواند از قوانین فیزیک‌دنیاها​ پیروی کند اما کاملاً به آن‌ها مقید نباشد! و اگر این ممکن باشد—»

«—چون تمام صورت‌های فلکی قوانین خودشان را‌بیایند​ دارند، حواریون آن‌ها باید با استفاده از‌رایج​ آن قوانین در برابر قوانین فیزیک مقاومت کنند.»

«اوه! همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌کافی​ درک فوق‌العاده‌ای از آن دارید!‌داد​ شما واقعاً شریک پادشاه مرگ هستید!»

«این که کاملاً واضح است.»

شوهرم چه کلمات عاشقانه‌ای به زبان آورد.‌نمی‌توانستند​ مطمئن بودم که راویل تنها با همین‌نابود​ حرفش، به این جلسه تاکتیکی کوچک درخشش می‌بخشید.

- زامبی، نمی‌خوای تمرکز‌کافی​ کنی؟ الان داری درباره‌ادامه​ سرنوشت این دنیا تصمیم می‌گیری.

[شاینی بالا می‌پرد‌تکنولوژی​ و به پشت‌پیشرفته​ گردن جنگجو ضربه می‌زند.]

خدای من.

آن‌ها خیلی ترحم‌انگیزند‌بدان​ که عشقی مثل‌دیگر​ عشق مرا نمی‌شناسند.

- هی، چرت‌اندازه​ و پرت گفتن‌باشد​ رو تموم کن، زامبی.

[شاینی با چشمانی‌تکنولوژی​ شبیه به ماهی گندیده‌باشد​ به جنگجو نگاه می‌کند.]

«شاینی، تو‌پیشرفته​ که اصلاً‌بیایند​ چشم نداری.»

[شاینی می‌گوید که‌بدان​ به جواهرات روی‌دیگر​ غلاف نگاه کنم.]

وقتی حرفش را گوش کردم و‌باشد​ به غلاف تزئین‌شده نگاه کردم، رنگ جواهرات‌معجزات​ تا حدودی کدر و مه‌آلود شده بود.

همم.

«فهمیدم. حواسمو جمع می‌کنم.»

- و تمرکز کن.

«باشه.»

۱. تمام‌دنیایی​ صورت‌های فلکی قوانین‌کافی​ خودشان را دارند.

۲. حواریون آن‌ها‌باشد​ نیز از آن‌داد​ قوانین اطاعت می‌کنند.

«چند تا‌خواهد​ مثال از‌معنا​ این قوانین می‌زنی؟»

«همم! برای مثال،‌اندازه​ یک صورت فلکی به‌بیایند​ نام باربیت وجود دارد.»

مفتش بدعت‌کار‌دنیایی​ اضافه کرد:‌اندازه​ «یک خدای عشق.»

«این صورت فلکی [همه‌چیز را در دنیا به عاشقانه ترجمه می‌کند]. در‌باشند​ دنیایی که باربیت بر آن حکومت می‌کند، قدرت و ثروت بی‌معنی هستند!‌فکر​ قدرت یک شخص با این تعیین می‌شود که چقدر قدرت عاشقانه دارد.»

«قدرت عاشقانه؟ اون دیگه چیه؟»

«مم! باید خودتان ببینید.»

مفتش بدعت‌کار دستانش‌تکنولوژی​ را به هم گره‌باشد​ زد تا نشانی بسازد.

«تکنیک مقدس، روان.»

پوف!

نوری از دستان مفتش بدعت‌کار ساطع شد. فقط سفید نبود،‌حال​ بلکه مایل به قرمز... و کمی صورتی بود؟ به هر‌بدان​ حال، مه غلیظی شبیه به عطر ما را در بر گرفت.

«آها. این موقتی است، اما من‌پیشرفته​ یک پناهگاه برای خدای باربیت ایجاد کرده‌ام!‌جادو​ سعی کنید کاری انجام دهید، پادشاه مرگ!»

«اوم...»

با معذب بودن به اطراف نگاه کردم. اواخر شب بود.‌فکر​ من، مفتش بدعت‌کار و راویل در اقامتگاه راویل بودیم تا‌طبقه​ برای تهاجمی که ۱۰ روز دیگر رخ می‌داد، استراتژی بچینیم.

«...اما به جز‌اندازه​ این مه صورتی،‌باشد​ هیچ‌چیز دیگه‌ای تغییر نکرده؟»

«یک لحظه ببخشید!»

همان لحظه بود. مفتش بدعت‌کار پایش را دور مچ پایم حلقه کرد تا زیر‌تنها​ پایم را خالی کند. بدنم کج شد و گفتم: «ها؟» بازوی راویل را گرفتم و‌حماسه​ گفتم: «اوم.» و در نهایت با یک «آآه؟» هر دو با هم روی زمین افتادیم.

«همم.»

راویل از بالا به من خیره شد. او روی من‌حال​ افتاده بود، طوری که به نظر می‌رسید مورد حمله او‌بدان​ قرار گرفته‌ام. همه‌چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد.

«گونگ‌جا. نشان دادن‌تکنولوژی​ این نوع محبت جلوی‌باشد​ شخص دیگری خجالت‌آور است.»

«اوه. اوه...»

از خجالت آب شدم.

«نـ-نه! نه! این‌طور‌اندازه​ نیست، راویل! من‌باشد​ فقط داشتم می‌افتادم...!»

«آهاها.»

مفتش بدعت‌کار خندید.

«این ژستی است‌بدان​ که اغلب در‌دیگر​ آثار عاشقانه می‌بینید!»

«مفتش بدعت‌کار، این...؟»

«در پناهگاه باربیت، هر عملی به یک صحنه عاشقانه ختم می‌شود! شما به سادگی زمین نمی‌خورید؛ بلکه افراد اطرافتان را هم‌بدان​ به سمت خود می‌کشید. اوهوم. برای مثال، اگر پادشاه مرگ یک پیراهن رسمی بپوشد و کمی آب بنوشد، ۹۵ درصد احتمال دارد‌داشت​ که آب بریزد و عضلاتش را به نمایش بگذارد! هر کسی که آن نزدیکی باشد، ناگزیر از دیدن این صحنه دستپاچه می‌شود!»

اوه، خدای من. این دیگر‌ادامه​ چه بود؟ این بیشتر شبیه‌معجزات​ وحشت کیهانی بود تا عاشقانه، نه؟

«خلاصه بگویم، یک پناهگاه دنیا را دوباره تفسیر می‌کند و افراد را شستشوی مغزی‌نابود​ می‌دهد. این دقیقاً مانند کتابخانه بزرگ است که قبلاً در آن بودیم! کتابدار دنیا‌می‌دانستم​ را به عنوان [مجموعه‌ای از داستان‌ها] تفسیر می‌کند، و ما مجبور می‌شویم [شخصیت‌ها] باشیم.»

پوف.

وقتی مفتش بدعت‌کار نشان دیگری ساخت،‌پیشرفته​ دایره صورتی روی زمین ناپدید شد. با‌جادو​ چهره‌ای سرخ‌شده، از زیر راویل بیرون آمدم.

مفتش بدعت‌کار لبخند گشادی زد و گفت: «شکست دادن حواریون صورت‌های‌رایج​ فلکی با استفاده از قوانین خودشان و قوانینی که ما می‌توانیم استفاده‌کنند​ کنیم. این هم یک جنگ مقدس است و هم یک جنگ ستارگان!»

یک جنگ مقدس و یک‌نبود​ جنگ ستارگان. در زبان کره‌ای،‌فکر​ هر دو «سونگ‌جون» نوشته می‌شوند.

«همم. پس چطور باید با‌پیشرفته​ جنگ مقدسی که ده روز‌حال​ دیگه رخ می‌ده برخورد کنیم؟»

«ما باید دقیقاً بدانیم کدام صورت‌های فلکی درگیر هستند!‌ادامه​ می‌توانید این را از آنچه تاکنون گفته‌ام استنباط کنید،‌تنها​ اما تاکتیک‌های ما به قوانین صورت‌های فلکی بستگی خواهد داشت!»

راویل در حالی که بادبزنش را جلوی‌حال​ دهانش گرفته بود، گفت: «قطعاً، دانستن اطلاعات‌تنها​ درباره دشمن قبل از جنگ بی‌نهایت مهم است.»

مفتش بدعت‌کار سر تکان داد.

«بله! بنابراین از شما‌کافی​ می‌پرسم، حواریون کدام صورت‌های‌ادامه​ فلکی ده روز دیگر می‌آیند؟»

همم.

«می‌تونی قوانین رو‌باشد​ از روی اسم‌های‌داد​ صورت‌های فلکی تشخیص بدی؟»

«اگر نام‌های واقعی آن‌ها را بدانید،‌دیگر​ ۱۰۰ درصد ممکن است! من می‌توانم با‌جنگ​ مهارت خود، [معبد ده هزار]، نگاهی بیندازم!»

با شنیدن این حرف، اطلاعاتی درباره مرد جوانی... نه،‌داد​ او بدن بانوی ابریشم طلایی را تسخیر کرده بود،‌دشوار​ پس زن جوانی که... روبه‌رویم بود را به یاد آوردم.

«حدوداً زمانی بود‌تکنولوژی​ که داشتم با پرتا‌باشد​ در طبقه ۱۳ می‌جنگیدم.»

زمانی که در حال تحقق بخشیدن به پیشگویی بودم، ارباب‌معجزات​ گیلد اژدهای سیاه گفت که مفتش بدعت‌کار نه تنها ماهر‌دیگر​ است، بلکه در مورد ادیان دنیاهای دیگر نیز دانش فراوانی دارد.

عالی است.

«یک توصیف... می‌تونی نام‌کافی​ واقعی یک صورت فلکی رو‌داد​ از روی لقبش استنباط کنی؟»

«اگر صورت‌دنیایی​ فلکی معروفی‌اندازه​ باشد، بله!»

اگر این‌طور بود...

«آن‌ها [گاوی که ویرانه‌ها را‌نبود​ درو می‌کند]، [اسب جنگی دشت‌های‌فکر​ ابدی] و [مبشر سعادت ابدی] هستند.»

«همم.»

مفتش بدعت‌کار چانه‌اش را مالید.

«[گاوی که ویرانه‌ها را درو می‌کند] موتیا‌حال​ است. حوزه‌های اصلی کنترل آن صورت فلکی‌تنها​ [تخریب] و [بازآفرینی] هستند. ساده اما قدرتمند است.»

تخریب و بازآفرینی.

«چطور می‌جنگه؟»

«حدس می‌زنم... نیروی فیزیکی آن می‌تواند به دلخواه و با شدت استفاده شود! می‌تواند یک منطقه را در هم بشکند،‌خواهد​ ساختار یک موجود را متلاشی کند و شاید بعداً آن ساختار را دوباره ترکیب کند تا یک گولم بسازد. بسیار‌علمی​ نادر است، اما مواقعی هم وجود دارد که می‌تواند از قدرت زمان استفاده کند! زمان هم بخشی از قوانین فیزیک است!»

پس ویژگی نقش اصلی زن‌ادامه​ در تناسخ دوم بانوی ابریشم طلایی،‌رایج​ قطعاً به خاطر قدرت موتیا بود.

حواری یک صورت فلکی‌معنا​ از آن‌سوی این دنیا، از‌کنند​ قبل در اینجا حضور داشت.

«آیا به همین دلیل بود‌پیشرفته​ که کتابدار گوشه این دنیا را‌اگر​ به عنوان یک آخرالزمان تعیین کرد؟»

از دیدگاه کتابدار، آیا ما می‌توانستیم‌پیشرفته​ مداخله کنیم چون صورت‌های فلکی خارجی‌اگر​ از قبل در این داستان دخالت می‌کردند؟

یا فقط به این دلیل بود‌داد​ که همان‌طور که راویل گفت، هیچ‌باشند​ صورت فلکی‌ای در این دنیا وجود نداشت؟

«مورد اول بیشتر از‌معنا​ مورد دوم با تمایلات‌اختراع​ کتابدار گوشه همخوانی دارد.»

در حالی که داشتم‌کافی​ به این موضوع فکر‌ادامه​ می‌کردم، مفتش بدعت‌کار ادامه داد.

«[اسب جنگی دشت‌های ابدی] لقب ماهوس است. حوزه‌های‌بیایند​ اصلی کنترل آن [دوئل] و [جنگ] هستند. این‌باشند​ هم یک نیروی ساده اما قدرتمند دیگر است!»

دوئل و جنگ.

«این یعنی اونا نمی‌تونن دعوت‌نبود​ به یک دوئل یا یه‌فکر​ همچین چیزی رو رد کنن؟»

«بله! یا جنونی را پخش کنند تا از مرگ نترسند، یا خردی درباره تاکتیک‌ها‌رایج​ و استراتژی‌ها ارائه دهند! آه. از طرف دیگر، همچنین می‌تواند با "ممنوع کردن خود‌کنم​ جنگ"، به زور یک منطقه صلح ایجاد کند! البته این یک مورد بسیار نادر است!»

«کسی که جنگ رو کنترل‌کافی​ می‌کنه، صلح رو هم کنترل می‌کنه...‌حال​ این یکم عجیب به نظر می‌رسه.»

راویل به‌پیشرفته​ زمزمه‌ام لبخند‌بیایند​ محوی زد.

«هیچ چیز عجیبی در آن نیست. صلح چیزی جز نامی برای‌کنم​ [وضعیتی که در آن جنگ متوقف شده است] نیست. بنابراین، کسی که‌تخیلی​ می‌تواند بر جنگ تأثیر بگذارد، مسلماً می‌تواند بر صلح نیز تأثیر بگذارد.»

«دقیقاً!»

مفتش بدعت‌کار لبخند گشادی زد.

«من نام حقیقی [مبشر سعادت‌ادامه​ ابدی] را نمی‌دانم! حتماً صورت فلکی‌ای‌رایج​ است که هنوز مشهور نشده است!»

ناشناخته بود.

«اگر صورت فلکی مشهور‌کافی​ نیست، یعنی ضعیف است، یا‌داد​ این یک مزیت محسوب می‌شود؟»

در حالی که‌تکنولوژی​ غرق در افکار‌پیشرفته​ آزاردهنده‌ام بودم، شاینی لرزید.

[شاینی می‌خواهد بپرسد که آیا او درباره «الهه محافظت» چیزی می‌داند یا نه.]

«شاینی... خودت گفتی روی جلسه تمرکز کنم...»

[شاینی دارد درباره یک مسئله بسیار مهم مشاوره می‌دهد!]

«چرا این‌طوری می‌کنی...»

[شاینی اعلام می‌کند که اصلاً خودخواه نیست و این کار برای سنجش میزان دقت اطلاعات مفتش بدعت‌کار است!]

همم.

«من... کمی از بحث خارج است، اما درباره [الهه محافظت] چیزی می‌دانید؟»

«اوهو.»

مفتش بدعت‌کار نیشخند زد.

«[الهه محافظت] توصیف‌گر هوییا است! همان‌طور که از نامش پیداست، حوزه‌های اصلی کنترل او [محافظت] و [جاودانگی] هستند! او خدای بسیار قدرتمندی است، اما مهارت معبد ده هزار من می‌گوید که او به خاطر رویداد خاصی قدرتش را از دست داده است.»

[شاینی می‌درخشد و می‌گوید که این شخص صادق است و می‌شود به او اعتماد کرد!]

«گونگ‌جا. چرا شمشیرت ناگهان این‌طور می‌کند؟ دارد چشم‌هایم را اذیت می‌کند.»

«فقط یک لحظه. الان جمعش می‌کنم...»

[شاینی فریاد می‌زند که جنگجو دست نگه دارد.]

به هر حال، در حالی که تأییدیه درست بودن اطلاعات مفتش بدعت‌کار را دریافت می‌کردم، راویل با بادبزنش به چانه‌اش ضربه زد.

«دشوار خواهد بود... هر دشمن از نوع متفاوتی است. در مجموع سه دشمن وجود دارد؟»

«حتی دشوارتر هم خواهد بود، چون هر حواری ممکن است سطوح مختلفی از قدرت را قرض بگیرد!»

«با این حال، می‌توانیم تصویر کلی را ببینیم. از اینکه اطلاعاتتان را به اشتراک گذاشتید سپاسگزارم.»

«آها، نجات این دنیا به برج ما کمک خواهد کرد! کمک به شما کارآمد است!»

«که این‌طور؟»

«بله! و مهارت دیگر من، [تکنیک مقدس]، می‌تواند قدرت هر خدایی را که نام حقیقی‌اش را می‌دانم قرض بگیرد! با ترکیب نقاط قوت همه، راهی پیدا خواهیم کرد!»

نقطه قوت ما.

من و راویل به یکدیگر نگاه کردیم. سپس، هم‌زمان دهان باز کردیم.

«عشق است.»

«عشق خواهد بود.»

قطعاً افراد زیادی بودند که در مبارزه از ما بهتر بودند، و کسانی پیدا می‌شدند که از ما باهوش‌تر باشند، اما ما به یک چیز اطمینان داشتیم. عشق ما از عشق هر کس دیگری بزرگ‌تر بود.

«...ها؟»

مفتش بدعت‌کار سرش را کج کرد.

«عجیب است، پادشاه مرگ. وقتی می‌بینم شما دو نفر با هم این‌قدر عاشقانه رفتار می‌کنید، ناحیه اطراف قلبم مورمور و بی‌حس می‌شود. قبلاً هرگز چنین چیزی حس نکرده بودم، پس این چه حسی می‌تواند باشد؟»

«حمله قلبی است.»

«همچنین پیامی شنیدم که نرخ غوطه‌وری‌ام بالاتر رفته است! این را چطور باید تفسیر کنم؟»

«نه... فعلاً، لطفاً مراقب نرخ غوطه‌وری‌تان باشید.»

اگر بانوی ابریشم طلایی پیش از جنگ مفتش بدعت‌کار را می‌بلعید، ما فلج می‌شدیم.

در مورد آنچه پیش‌تر گفتیم، من و راویل هم‌عقیده بودیم. او گفت:

«"عشقی" که به آن اشاره کردیم، معنایی فراتر از تعریف عمومی‌اش دارد.»

«آن چیست؟»

«متأسفم، اما نمی‌توانم آن را به اشتراک بگذارم. بیایید بگوییم یک سلاح مخفی است.»

«اومم، اما این‌طوری نمی‌توانم هنگام برنامه‌ریزی آن را در نظر بگیرم...»

«مشکلی نیست. در عوض بیایید درباره تاکتیک‌ها و مراحل پایه‌ای بحث کنیم. از آنجا که من در این دنیا قدرتمند هستم، می‌توانم ترتیبی دهم که نیروهای امنیتی در هر کجای سالن عروسی حضور داشته باشند. برای مثال، می‌توانم مأموران ویژه امپراتور را قرض بگیرم...»

«اوهو. آن مأموران چقدر مهارت دارند...»

به این ترتیب، راویل و مفتش بدعت‌کار روبه‌روی یکدیگر نشستند و به گفتگو ادامه دادند.

«این جواب میده.»

دیدن رقبای عشقی سابق—هرچند شخصیت یکی از آن‌ها آشکارا عوض شده بود—که مصمم برای مبارزه در کنار هم صحبت می‌کردند، مرا سرشار از خوش‌بینی کرد.

«این قطعاً جواب میده!»

به هو-ریونگ مانند یک سطل آب یخ وارد میدان دیدم شد.

- گونگ‌جا. احمق نباش. مورد هجوم سه حواری قرار گرفتن اصلاً چیز ساده‌ای نیست.

«چقدر بد میشه؟»

- فرض کن حدود ۱.۵ برابر قدرت پرتا توی طبقه دوازدهمه.

چه واحد اندازه‌گیری جدیدی.

«پرتا یه صورت فلکی بود. مهاجم‌های الان حواری‌ان. مگه حواری‌ها نباید ضعیف‌تر از یه صورت فلکی باشن؟»

- اون پایین‌ترین سطح صورت فلکی بود. از نظر رتبه‌بندی‌های برج شما، اون شبیه یه صورت فلکی رتبه D بود.

«پرتای طبقه دوازدهم؟»

- آره، پرتای طبقه دوازدهم.

به هو-ریونگ در حالی که گوشش را می‌خاراند، ادامه داد.

- خب، چون تویی نگران نیستم. نه، باید بگم چون «شما دو تایین» نگران نیستم.

به هو-ریونگ نگاهی به راویل انداخت.

از آنجا که او مدت زیادی را کنار من گذرانده بود، حتماً حدس زده بود که «سلاح مخفی» مورد اشاره راویل چیست.

برای من هم همین‌طور بود. بنابراین، فکر نمی‌کردم که نتوانیم بر این تهاجم غلبه کنیم.

اما.

- اما زامبی (لقب گونگ‌جا از طرف به هو-ریونگ)، نمی‌خوای این مرحله رو با تلفات صفر پاکسازی کنی؟

«آره، درسته.»

- پس باید حسابی فکر کنی. همسرت و اون عقل‌کل می‌تونن به تاکتیک‌ها برسن، اما تو باید توانایی مبارزه شخصی خودت رو بالا ببری.

به هو-ریونگ با دست‌های به سینه گره‌خورده، از بالا به من نگاه کرد.

- همم. که بهش فکر می‌کنم، تو هم رتبه D هستی، نه؟ که قصد نداری برای همیشه تو این رتبه بمونی، مگه نه؟

البته که نداشتم.

۵.

ده روز مانند تیری از چله رها شده گذشت.

«بالاخره روز عروسی‌تان فرا رسید!»

در امپراتوری، عروسی‌ها در هنگام عصر برگزار می‌شد.

ازدواج، پیوند خورشید و ماهِ خانواده بود. عصر، زمانی که این دو جرم آسمانی در آسمان به هم می‌رسیدند، برازنده یک ازدواج بود. هرچه غروب خورشید صاف‌تر و سرخ‌تر بود، برای عروسی بهتر بود، و امروز دقیقاً چنین روزی بود.

«امروز بسیار باشکوه به نظر می‌رسید، همسر دوک!»

در حالی که توسط چند خدمتکار احاطه شده بودم، احساس عجیب دیگری به من دست داد.

تا پنج خدمتکار مانند سوسک به من چسبیده بودند تا مرا به این‌طرف و آن‌طرف هدایت کنند. آن‌ها مدام می‌گفتند: «چطور می‌توانید این‌قدر زیبا باشید؟» «عالیجناب بسیار خوش‌شانس هستند!» و چیزهای احمقانه دیگر. ذهنم بیش از حد تحریک شده بود.

«خب، از همه شما خیلی ممنونم. نیازی نیست این‌قدر شلوغش کنید...»

خدمتکاران با قاطعیت پاسخ دادند: «نه، اصلاً زحمتی نیست!»

«حداقل برای امروز، همسر دوک باید شگفت‌انگیزترین داماد در کل ملت باشد! صرفه‌جویی و فروتنی فضیلت هستند، اما الان نمی‌توانید این‌طور رفتار کنید! امروز، تنها فضیلت، زیبایی است!»

اوه، قبلاً یک بار این حس را تجربه کرده بودم...

درست مثل زمانی بود که ارباب گیلد اژدهای سیاه و سایر اربابان گیلد برای عکاسی از من دیوانه شده بودند...

البته تفاوت‌هایی هم با آن زمان وجود داشت.

«عروسی‌تان را تبریک می‌گویم، همسر دوک.»

پیرمردی متشخص با ریشی جذاب در اتاق پرو به من سلام کرد. گیج شده بودم چون نمی‌دانستم او کیست. پیرمرد با دیدن سردرگمی من، لبخند تلخی زد.

«من پدرخوانده شما هستم. سمت کوچکی در اداره دربار امپراتوری دارم. از دوشس جدید ایوانسیا چیزهای زیادی درباره شما شنیده‌ام.»

«آه...»

اوه، خدای من. داشتم فکر می‌کردم او کیست، و او پدری بود که برای اولین بار ملاقاتش می‌کردم!

«ا-از دیدارتان خوشحالم. اوم. یعنی، این...»

«می‌توانید مرا پدر صدا کنید. نگران نباشید. می‌دانم که نمی‌توانید در قلبتان مرا به عنوان پدر خود ببینید. من با استفاده از ارتباطم با شما، مزاحمتی برای دوک‌نشین ایجاد نخواهم کرد.»

پیرمرد با احترام فراوان تعظیم کرد.

«من بعد از این عروسی بازنشسته خواهم شد. همسرتان بسیار مراعات حالم را کردند. هوهو. نیازی نیست نگران روزهای بازنشستگی‌ام باشم.»

«......»

آهی از دهانم خارج شد. راویل برای امروز چقدر زحمت کشیده بود؟

کلمه‌ای را به زبان آوردم که در تمام عمرم نگفته بودم.

«...پدر.»

«بله، ماهِ ایوانسیا؟»

«من از سیاست سر در نمی‌آورم و هیچ ارتباطی با جامعه اشراف ندارم، بنابراین از شرایط جامعه بی‌خبرم. برای همین می‌خواهم بپرسم: مردم امپراتوری درباره این ازدواج چه می‌گویند؟»

مرد با ملایمت گفت: «به بیان ساده، بسیار نامتعارف بوده است.»

«ازدواج شخصی از خانواده دوک ایوانسیا معادل یک ازدواج سلطنتی است. طبیعتاً، آماده‌سازی برای چنین رویدادی در این مدت کوتاه چالش‌برانگیز است. علاوه بر این، عالیجناب نامزدی خود را با اعلیحضرت ولیعهد به هم زدند و به عنوان رئیس خانواده خود جانشین شدند...»

در آن لحظه، پیرمرد دهانش را بست. دلیلش این بود که بیرون از اتاق پرو بسیار پرسروصدا شد. می‌توانستیم همهمه‌ی مهمانان را بشنویم.

«...به هر حال، اگر دوشس زنبق نقره‌ای اعلیحضرت امپراتور را متقاعد نمی‌کرد، این امر غیرممکن بود.»

پیرمرد ریشش را نوازش کرد و به روشنی لبخند زد.

«همسر دوک. همسر شما واقعاً فرد توانمندی است. وفاداری او به اعلیحضرت موهبتی بی‌بدیل برای امپراتوری است. هرچند ممکن است من فقط برای امروز نقش پدر شما را ایفا کنم... اما اگر اجازه دهید چیزی بگویم.»

درست در همان لحظه، چشمان پیرمرد باریک شد.

هم‌زمان، روحیه و هاله‌ای قدرتمند از بدن پیرمرد ساطع شد که تقریباً با قدیس شمشیر قابل مقایسه بود.

«با توجه به اینکه همسرتان حضور مرا در "سمت دیگرم" و برای ترتیبات امنیتی سالن عروسی نیز درخواست کرده‌اند، به نظر می‌رسد که ازدواج امروز چندان هم بی‌دردسر پیش نخواهد رفت.»

پیشکار اعظم خانواده امپراتوری.

لحظه‌ای که فرمانده مأموران ویژه اعلیحضرت این را گفت، همهمه بیرون از اتاق پرو به جیغ و فریاد تبدیل شد.

- زامبی (لقب گونگ‌جا از طرف به هو-ریونگ). آماده باش.

از پنجره به بیرون نگاه کردم.

- اومدن.

حق با به هو-ریونگ بود.

[حواری «گاوی که ویرانه‌ها را درو می‌کند» تجلی یافته است.]

[حواری «اسب جنگی دشت‌های ابدی» تجلی یافته است.]

[حواری «مبشر سعادت ابدی» تجلی یافته است.]

دو جرم آسمانی، خورشید و ماه، در آسمان سرخ در هم آمیختند.

با محو شدن درخشش خورشیدِ در حال غروب، دشمنانی که انتظارشان را می‌کشیدیم ظاهر شدند.

~~~

ناولها | novelha.net