---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 127: قدرت همه را یکی کن! • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 127: قدرت همه را یکی کن!

0

حتی پس از تمام کردن زره، آهنگری یو ایل‌هان متوقف نشد، با این حال، از آنجا‌تکنیک​ که هر چیزی را که نیاز داشت ساخته بود، زمان آهنگری‌اش بسیار کاهش یافت. در این‌می‌شدند​ صورت، خوب می‌شد اگر تمرین نیزه قطع‌کننده کیهان کبیر را انجام می‌داد، اما این کار را نکرد.

«خوبه، تو‌تاخیر​ پنج ساعت‌حالا​ توش استاد می‌شم.»

[ولی خیلی‌اگه​ ضایع به‌بشی​ نظر می‌رسه...] (لیرا)

چیزی که او آن زمان برای تمرینش استفاده می‌کرد، «تعویض» بود.‌آتش​ «تعویض» زرهی که در حال حاضر پوشیده بود با زرهی که‌سلاح‌هایش​ داخل موجودی‌اش قرار داشت. و آن هم با کمترین تاخیر ممکن!

حالا که یک زره با ویژگی آتش و‌کمترین​ یک زره با ویژگی آب آماده کرده بود،‌تکنیک​ تعویض کردن یک تکنیک مهم به شمار می‌رفت.

البته تا الان هم در طول نبرد سلاح‌هایش را عوض می‌کرد یا چندتایی‌البته​ از آن‌ها را بیرون می‌کشید، اما تعویض سلاح‌هایی که با دو دست استفاده می‌شدند‌روی​ با تعویض یک زره تمام‌تنه روی بدنش، از نظر درجه سختی تفاوت زیادی داشت.

اگر حرکات بدن یو ایل‌هان حتی ذره‌ای اشتباه می‌بود، آن‌وقت فقط زرهی که‌اومدن​ در حال حاضر به تن داشت به داخل موجودی‌اش می‌رفت و زره جدید پوشیده‌هیچ‌کس​ نمی‌شد، و در نتیجه، او در موقعیت دشواری قرار می‌گرفت. مخصوصاً در قسمت ران‌هایش.

[البته اگه‌پوشیده​ لخت هم بشی‌قرار​ بد نیستا.] (لیرا)

«این کار باعث آسیب روحی و جسمی می‌شه، پس نه. برای‌حالا​ جلوگیری از پیش اومدن همچین موقعیت‌های غیرقابل پخشی، زیرش یه زره‌طول​ چرمی ساده می‌پوشم و زره تمام‌تنه رو روش به تن می‌کنم.»

اگر یک زن زیبا لخت می‌شد، هر مردی از آن استقبال می‌کرد، اما هیچ‌کس‌الان​ دوست نداشت لخت شدن یو ایل‌هان را ببیند. با وجود اینکه دنیا هیچ کاری‌بدنش​ برای او نکرده بود، او هم دلش نمی‌خواست هیچ آسیبی به دنیا وارد کند.

«این روزا، حتی وسط‌بشی​ تغییر شکل سوپر رنجرها‌روحی​ هم بهشون حمله می‌شه.»

[یعنی لباس عوض‌داخل​ کردن هم تغییر‌کمترین​ شکل حساب می‌شه؟] (اسپیرا)

این یک دیالوگ واقعاً نوستالژیک بود، اما‌قرار​ یو ایل‌هان تصمیم گرفت جوابی ندهد. انگار‌آماده​ اسپیرا داشت سعی می‌کرد چندتا جوک قدیمی بپراند...

«الان دارم این کار رو در حالت ایستاده انجام می‌دم، اما وقتی بهش عادت کنم، اون‌قدر تمرین می‌کنم‌عوض​ تا بتونم موقع دویدن، پریدن، چرخوندن سلاحم، شلیک کردن با پایل بانکر، کوبیدن یه ستون تو زمین، پرت شدن‌می‌بود​ به دوردست، شلیک شدن تو آب و در نهایت وقتی که ناگهان تو فضا وارپ می‌شم هم انجامش بدم.»

[این دیگه فراتر از حد‌نیستا​ بشره. اوه، ببخشید. تو همین الانشم‌جلوگیری​ از قلمرو انسانیت خارج شدی.] (ارتا)

با اینکه در حال حاضر تازه داشت راه رفتن‌حالا​ را یاد می‌گرفت، اما به‌نوعی به دنبال این بود که‌الان​ در حین تمرین، در برابر وارپ‌های فضایی هم مقاومت کند.

تشخیص فوری وضعیت بدنش، انتقال آن به مغزش، و درآوردن زره و‌ویژگی​ پوشیدن یک زره جدید به‌طور همزمان. اگرچه انجام این کار آسان به نظر‌عوض​ می‌رسید، اما تنها با درک فضایی و سرعت پردازش فکری دیوانه‌واری امکان‌پذیر بود.

او فکر می‌کرد که این تمرین فقط به تعویض سریع زره ختم‌می‌رفت​ نخواهد شد. شناخت بسیار دقیق خودش در یک فضای سه‌بعدی، کمک بزرگی در‌می‌شدند​ استفاده از موجودی‌اش که دست‌کمی از یک دنیای کوچک نداشت، به او می‌کرد.

اگر موفق می‌شد خودش را به‌طور کامل بشناسد، هدف بعدی‌اش اشیای دیگر، سپس افراد‌همچین​ دیگر و در نهایت جهان می‌بود. با اینکه هنوز از قابلیت جمع‌آوری از راه‌دوست​ دور موجودی‌اش استفاده نمی‌کرد، اما در زمان مناسب این کار را هم انجام می‌داد!

[یو ایل‌هان‌پوشیده​ داره یه لبخند‌قرار​ چندش‌آور می‌زنه...] (ارتا)

[اشکالی نداره.‌زرهی​ من دیگه بهش‌داخل​ عادت کردم.] (لیرا)

فرشتگان حرف‌های بسیار بی‌ادبانه‌ای‌حالا​ می‌زدند، اما یو ایل‌هان‌کرده​ همه آن‌ها را نادیده گرفت.

همه از زندگی در این فضای بسته شکایت داشتند، اما حالا که پایان‌اومدن​ نزدیک بود، تمام تلاششان را می‌کردند تا حتی کمی هم که شده قوی‌تر شوند.‌هیچ‌کس​ انگار که دومین فاجعه بزرگ قرار بود بلافاصله بعد از این از راه برسد!

یو ایل‌هان هم همین‌طور بود. در حالی که با نسبت ۱:۳:۴ بین فلزکاری، تعویض زره‌مهم​ و تمرین نیزه قطع‌کننده کیهان کبیر مشغول حرکت بود، درست زمانی که می‌خواست تعویض زره‌اش‌می‌شدند​ را به حد کمال برساند، کمتر از ۱۰ ساعت از مدت زمان حصار باقی مانده بود.

در آن لحظه، او در حالی که با شدت در جای‌حالا​ خود حرکت می‌کرد، بین چندین زره مختلف جابه‌جا می‌شد و طوری‌طول​ به نظر می‌رسید که انگار دارد در یک کلوپ شبانه می‌رقصد.

«چیکا-جاگ-جاگ چیکا-جاگ-جاگ»

«بابا خیلی خفنه!»

[این برای تربیت بچه بده! اگه‌کمترین​ حس شوخ‌طبعی میر افتضاح بشه، تو‌آماده​ می‌خوای مسئولیتشو به عهده بگیری؟] (ارتا)

حالا که می‌توانست در حین رقص تکنو‌قرار​ زره‌هایش را عوض کند، یو ایل‌هان تصمیم‌آماده​ گرفت به جلسه تمرین تعویض خود پایان دهد.

او میرِ ناامید را به جلسه تمرین جادویش برگرداند و در‌شمار​ این فکر بود که چه چیز دیگری آماده کند تا به عنوان‌سلاح‌هایی​ یک فرد بی‌نقص تحسین شود، که ناگهان به چیزی فکر کرد؛ زیورآلات.

در مجموع چهار زیورآلات در تجهیزات یو ایل‌هان وجود داشت و به استثنای‌اومدن​ دستبند چرمی طلایی طوفان رعد و برق سریع که رده‌اش منحصربه‌فرد بود، بقیه آن‌ها‌هیچ‌کس​ رده کمیاب پایینی داشتند که سرعت بازیابی مانا او را ۱۰ درصد افزایش می‌دادند.

تا به حال، هر زمان که مانایش تمام می‌شد از معجون‌های مانا استفاده می‌کرد، اما معجون‌های مانایی‌می‌رفت​ که از کشتن جادوگر رده چهارم به دست آورده بود، تقریباً رو به اتمام بودند. در این‌درجه​ وضعیت که تنها معجون مانایی که می‌توانست بسازد نَفَس بود، قابلیت بازیابی مانا یک مشکل بزرگ محسوب می‌شد.

«الان چندتا زیورآلات می‌تونم بپوشم؟»

او کیسه پلاستیکی‌ای را که در آن تکه‌ها و قطعات باقی‌مانده از فلزکاری‌اش را جمع‌آوری‌طول​ کرده بود باز کرد و در حالی که با فرشتگان مشورت می‌کرد، آن‌ها را با‌سختی​ قدرت شعله ابدی ذوب کرد. لیرا بدن او را اسکن کرد و به یک محاسبه رسید.

[نهایتاً ۵ تا؟‌لخت​ این مقداریه که‌باعث​ می‌تونی تحمل کنی.] (لیرا)

[مگه ۴ تا بیشترین‌موجودی‌اش​ مقداری نیست که می‌تونه بدون‌حالا​ هیچ تداخلی استفاده کنه؟] (ارتا)

[۵ تا.] (اسپیرا)

لیرا و اسپیرا گفتند ۵ تا، و ارتا گفت ۴ تا.‌شمار​ یو ایل‌هان تصمیم گرفت تمام زیورآلات دیگر به جز دستبند چرمی‌می‌کشید​ طلایی را کنار بگذارد و تصمیم گرفت ۴ زیورآلات دیگر بسازد.

اگر احساس می‌کرد که ۵ تای‌باعث​ آن‌ها با هم تداخل دارند، می‌توانست‌پیش​ به سادگی یکی را دور بیندازد.

[دلم می‌خواد‌پوشیده​ ایل‌هان رو با‌قرار​ گوشواره ببینم!] (لیرا)

[گردنبند از همه بهتره چون موقع پوشیدن زره مزاحمت ایجاد نمی‌کنه.‌حالا​ از اونجایی که دستبند چرمی طلایی رو دستت می‌کنی، خوب می‌شه‌طول​ اگه یه دستبند دیگه هم برای اون یکی مچت بسازی.] (ارتا)

تا اینجا نظرات بسیار عادی بودند.‌آتش​ ۲ گوشواره، ۱ گردنبند و ۱‌می‌رفت​ دستبند هم روی هم می‌شدند ۵ تا.

با این حال، توهمات‌بشی​ فرشتگان در اینجا متوقف‌روحی​ نشد و شدت گرفت.

[مگه اصل پیرسینگ برای روی زبون‌کمترین​ نیست؟ با اینکه این روزا لباس‌های رسمی‌کرده​ رو ترجیح می‌دم، اما تو گذشته...] (اسپیرا)

[آه، به نظرم‌حاضر​ یدونه رو ناف هم‌قرار​ خیلی جذاب می‌شه.] (لیرا)

[روی یو ایل‌هان؟ همم، همممم... فکر‌آتش​ کنم روی لب از همه دلرباتر باشه.‌البته​ نظرتون راجع به پیرسینگ لب چیه؟] (ارتا)

«خیلی خب دیگه. لطفاً‌بشی​ بقیه‌اش رو با رئیس‌روحی​ قبیله ماسایی در میون بذارید.»

حد تحمل روانی یو ایل‌هان تا همان گوش‌ها بود. او‌ویژگی​ با نادیده گرفتن اعتراضات خاموش و قیافه‌های حق‌به‌جانب فرشتگان، فلز‌طول​ مذاب را در قالب ریخت و آن‌ها را جامد کرد.

سپس، یک چاقوی کنده‌کاری بیرون آورد و با دقت شروع به صنایع‌دستی کرد، و‌آماده​ از آنجا که این‌ها را از استخوان اژدها می‌ساخت، روی گوشواره‌ها، گردنبند و دستبند‌بیرون​ طرح اژدها حک کرد. اژدهایان در جهنم همگی از این کار به وجد می‌آمدند.

شاید به دلیل عادت کردن به صنایع‌دستی در حین کار روی تله‌های‌می‌رفت​ تخریب، کار خیلی زود تمام شد. دو گوشواره، یک دستبند و یک گردنبند‌می‌شدند​ به پایان رسیدند و تنها چیزی که باقی مانده بود، دست‌ورزی مانا بود.

«فکر کنم باید‌لخت​ تو مصرف سنگ‌های جادویی‌آسیب​ رده چهارم صرفه‌جویی کنم.»

[مگه به جز اونایی‌موجودی‌اش​ که مصرف کردی، هنوز حدود‌حالا​ ۲۰ تاشون رو نداری؟] (ارتا)

«همه‌شون بعداً‌زرهی​ به کار‌پوشیده​ میان. همه‌شون.»

یو ایل‌هان در حالی که این جمله بسیار مشکوک را زیر لب زمزمه می‌کرد، یک سنگ جادویی رده‌عوض​ سوم بیرون آورد و آن را در یک دست گرفت. از آنجایی که مواد اولیه استخوان اژدها بودند، حد‌می‌بود​ جذب مانا بسیار بالا بود و او مجبور شد برای هر زیورآلات بیش از ۳ سنگ جادویی مصرف کند.

[گوشواره اژدهای نفرین‌شده سریعِ جلوگیری‌کننده از تخریب تکمیل شد.]

از آنجا که استخوان‌های اژدها به عنوان مواد‌کمترین​ اولیه در حد قدرت‌های اغراق‌آمیز بودند و سازگاری‌تکنیک​ فوق‌العاده‌ای با سنگ‌های جادویی اژدها‌زاد داشتند، نتایج باشکوه بود.

دستبند با قابلیت‌هایی برای افزایش ۲۰ درصدی سرعت بازیابی مانا و جذب اندک جادوی حمله دشمن‌نبرد​ به دست آمد، و دو گوشواره نیز به عنوان زیورآلات رده منحصربه‌فرد با قابلیت‌های شگفت‌انگیزی مانند‌زیادی​ ۲۵ درصد افزایش بازیابی مانا و ۳۰ درصد افزایش مقاومت در برابر نفرین و سم ساخته شدند.

و در مورد گردنبند، قابلیت افزایش ۳۰ درصدی بازیابی مانا و‌جلوگیری​ جذب جادوی حمله دشمن به آن اضافه شده بود. در این‌روش​ لحظه، ارتا سرش را کج کرد و به یو ایل‌هان پیشنهاد داد.

[چرا دستبند چرمی طلایی‌موجودی‌اش​ رو دور نمی‌ندازی و‌ممکن​ یه زیورآلات جدید نمی‌سازی؟] (ارتا)

«نه، نمی‌تونم از‌حاضر​ طوفان تیغه رعد‌موجودی‌اش​ و برق بگذرم.»

[تو حتی یه بار‌حالا​ هم درست و حسابی‌کرده​ ازش استفاده نکردی...] (ارتا)

[دعوا نکنید،‌اگه​ فقط استخراجش‌بشی​ کن.] (لیرا)

«...این کار رو بکنم؟»

پیشنهاد لیرا برای استخراج قابلیت‌ها با یک سنگ جادویی رده سوم‌حالا​ و دست‌ورزی مانا کردن آن روی دستبندی ساخته شده از مواد اژدها‌نبرد​ به همراه سایر سنگ‌های جادویی رده سوم، نتیجه فوق‌العاده‌ای به همراه داشت.

این نتیجه‌ای بود که وقتی قابلیت‌های دستبند چرمی طلایی را استخراج کرد و آن‌الان​ را روی دستبندی که با فلس‌های یک اژدهای دارای جادوی رعد و برق ساخته‌بدنش​ بود، به همراه دو سنگ جادویی رده سوم دیگر دست‌ورزی مانا کرد، به دست آمد:

[دستبند اژدهایی سرعت نورِ خشمگین خدای رعد و برق]

[رده – افسانه]

[محدودیت‌های کاربر – قاتل اژدها]

[پایداری – ۳,۲۰۰/۳,۲۰۰]

[قابلیت‌ها-

۱. با جذب مانا از محیط اطراف، مانا را ذخیره می‌کند و می‌تواند یک طوفان رعد و برق در مقیاس متوسط با مرکزیت کاربر ایجاد کند. می‌تواند تا ۳ برابر ظرفیت مانا ذخیره کند و برای ایجاد یک طوفان در مقیاس بزرگ، تمام مانا را به یکباره آزاد کند. هنگام برخورد با جادوی دشمن، می‌تواند مقدار قابل‌توجهی از مانای آن را بدزدد و ذخیره کند و در مورد جادوی رعد و برق، بیش از ۵۰ درصد آن جذب خواهد شد.

۲. ۴۰ درصد افزایش سرعت بازیابی مانا.]

۳. ۳۰٪‌پوشیده​ افزایش در سرعت‌قرار​ استفاده از مانا.]

حالا یک قدم به‌پوشیده​ رویای طوفان تیغه‌های رعد‌کمترین​ و برقش نزدیک‌تر شده بود.

«اوه پسر.»

[اینم یه گنج‌لخت​ دیگه‌ست که انگار از‌آسیب​ خزانه‌داری ارتش بهشت اومده...]

لحظه‌ای که یو ایل‌هان گزینه‌های دستبندش رو تایید کرد، بلافاصله‌ویژگی​ شروع به ساخت یک دستبند جدید کرد. البته با همون فلس‌های‌نبرد​ اژدهایی که همین الان برای ساخت اون دستبند استفاده کرده بود!

«حتی اگه همون سرعت بازیابی‌داخل​ و استفاده از مانا رو‌ممکن​ هم بگیرم، بازم یه برد اساسیه!»

[و نیت واقعیت؟]

«حالا وقت رسیدن‌لخت​ به رویای طوفان‌باعث​ رعد و برق دوقلوئه!»

یو ایل‌هان بدون اینکه جلوی اشتیاق کودکانه‌اش رو بگیره، به روند کار سرعت بخشید! در حالی که رویای جارو‌الان​ کردن هیولاها با طوفان‌های رعد و برق رو در سر می‌پروروند، سنگ‌های جادویی رده سوم رو بدون هیچ تردیدی مصرف‌بدن​ کرد و با مانا بهشون شکل داد. نور خیره‌کننده‌ای که ساطع شد، باعث شد بتونه نتیجه کار رو پیش‌بینی کنه.

نور فروکش کرد و دستبند کامل‌شده حالا جلوی چشمان یو‌ممکن​ ایل‌هان قرار داشت. دستبندی که قدرت بیشتری نسبت به قبل‌البته​ داشت! متن سبزرنگی روی شبکیه چشم یو ایل‌هان نقش بست.

[دستبند اژدهایی فرمانروای رعد و برق دیوانه و آسوده‌خاطر تکمیل شد.]

[دستبند اژدهایی فرمانروای رعد و برق دیوانه و آسوده‌خاطر]

[رتبه – افسانه]

[محدودیت‌های کاربر – جادوگر کلاس رعد و برق رده سوم. سطح ۶۰ یا بالاتر در جادوی رعد و برق پیشرفته. ویژگی جادو ۳۵۰ یا بالاتر]

[پایداری – ۳۸۰۰/۳۸۰۰]

[گزینه‌ها –

۱. ۲۰٪ افزایش در قدرت حمله و دامنه حمله جادوی رعد و برق. ۵۰٪ افزایش در مقاومت در برابر ویژگی رعد و برق.

۲. ۳۰٪ افزایش در سرعت بازیابی مانا، و ۳۰٪ افزایش در سرعت اوراد جادویی.

۳. می‌تواند مانا را به رعد و برقی با غلظت و کارایی بالا تبدیل و کنترل کند.]

[یکی از معجزاتی که یک آهنگر در مسیر تبدیل شدنش به یک افسانه خلق کرد. تنها افراد بسیار آموزش‌دیده در میان استفاده‌کنندگان از رعد و برق قادر خواهند بود قدرت این وسیله را بیرون بکشند.]

«موفقیت» بخوره تو‌حاضر​ سرش. اینم یه‌موجودی‌اش​ آرزوی محال دیگه بود.

«هی، از اونجایی که همه‌چرمی​ دارن تناسخ پیدا می‌کنن، حتی‌زیبا​ آرزوهای محال هم تناسخ پیدا کردن!»

[راستش رو بگو. تو‌می‌شه​ دانشگاه به جای مدیریت‌همچین​ کسب‌وکار، رشته تیکه‌پرانی خوندی، نه؟]

«می‌خواستم برم دانشگاه‌کمترین​ ولی یهو همه غیبشون‌ویژگی​ زد و نتونستم، خنگول.»

جادوگر کلاس رعد و برق که جای خود داشت، اصلاً هیچ جادوگری‌ویژگی​ تو تیم یو ایل‌هان نبود. از الف‌ها پرسید چون یادش می‌اومد چندتا جادوگر‌عوض​ بینشون هست، اما به نظر می‌رسید هیچ‌کدومشون جادوی رعد و برق بلد نبودن.

یو ایل‌هان خنده تلخی کرد و آرتیفکت رو انداخت‌می‌کنم​ تو اینونتوریش. حالا اون چیز کاملاً بی‌فایده بود. فقط‌وجود​ می‌تونست اون رو با قیمت بالایی به کانگ می‌ره بفروشه.

[به نظر می‌رسه اون‌می‌شه​ زن تا آخر عمرش هم‌موقعیت‌های​ نتونه بدهیش رو صاف کنه...]

[دفعه قبل چشماش یه جوری غیرعادی به نظر می‌رسید، ولی اگه یهو‌مهم​ بگه «با تمام زندگیم این بدهی رو جبران می‌کنم» چی کار کنم؟‌می‌کشید​ باید اول پاهاش رو بشکنم و بعد تصمیم بگیرم که چی کار کنم؟]

[بعضی وقتا واقعاً برام‌پوشیده​ سوال می‌شه که چطور تونستی‌تاخیر​ هنوز یه فرشته بمونی، لیرا.]

یو ایل‌هان با آرزوی به دست آوردن یه دستبند دیگه با همون گزینه‌ها، چندین دستبند تولید کرد و این‌اینکه​ کار رو دقیقاً به همون روشی انجام داد که دستبند قبلی رو ساخته بود، اما هر ۱۲ دستبند فقط‌لباس​ دستبندهای معمولی با رتبه «منحصربه‌فرد» بودن که ۲۵٪ افزایش سرعت بازیابی مانا و یه سری گزینه‌های پیش‌پاافتاده دیگه داشتن.

به این معنی که‌می‌شه​ باید قید طوفان رعد‌همچین​ و برق دوقلو رو می‌زد.

«چلا من‌قرار​ نمی‌تونم خوشحال‌تاخیر​ باشم! چلااااااا!»

[این‌طور نیست که‌حاضر​ آرتیفکت‌های رتبه افسانه‌موجودی‌اش​ همین‌جوری الکی سبز بشن.]

[در واقع، گزینه‌های فعالی مثل طوفان رعد و برق‌می‌کنم​ اون‌قدرها هم رایج نیستن. به خاطر همین هم بود‌وجود​ که لیرا بهت پیشنهاد داد اون گزینه رو استخراج کنی.]

«...می‌دونم... حس می‌کنم با اینکه کل‌پیش​ خونه‌م رو دزد زده، تازه رفتم‌زیرش​ ۱۲ تا قفل زدم به درش.»

حالا که کار به اینجا کشیده بود، یو ایل‌هان تصمیم گرفت‌تکنیک​ دستبندها رو بین زیردستانش پخش کنه، به هر کدوم ۲ تا.‌آن‌ها​ البته، زیردستانش از این «عنایت» او حسابی شوکه و زبون‌بسته شدن.

اگرچه گزینه دوم برای همه‌شون متفاوت بود، اما از اونجایی که همگی‌ویژگی​ دارای ۲۵٪ افزایش سرعت بازیابی مانا بودن، با این توزیع، حالا تمام‌سلاح‌هایش​ زیردستان یو ایل‌هان ۵۰٪ افزایش در سرعت بازیابی مانا دریافت کرده بودن.

«حالا که این‌طور‌پخشی​ شد، بهتره براشون‌ساده​ زیورآلات هم بسازم.»

[پیدا کردن همچین‌جسمی​ شغلی هم اصلاً‌پیش​ کار آسونی نیست...]

برخلاف یو ایل‌هان، حداکثر تعداد زیورآلات‌حالا​ برای زیردستانش ۴ تا بود. یو‌مهم​ ایل‌هان با دریافت درخواست‌هاشون، زیورآلاتشون رو ساخت.

الف‌ها انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده باشن، هر کدوم یه‌آتش​ گوشواره و یه انگشتر خواستن. اریکیا هم دو تا گوشواره خواست که حتی وقتی‌آن‌ها​ به گرگ تبدیل می‌شه سر جاشون بمونن، و یومیر هم دو تا گوشواره می‌خواست.

بعد از اینکه تمام مراحل ساخت‌ساده​ و ساز تموم شد، فقط ۳ دقیقه‌هیچ‌کس​ از مدت زمان حصار باقی مونده بود.

«آخیش، چسبید. حالا‌جسمی​ باید یه دوش‌پیش​ بگیرم و بخوابم.»

[لحنت شبیه زن‌خونه‌داریه‌کمترین​ که تازه نظافتش‌حالا​ رو تموم کرده.]

یو ایل‌هان پس از اینکه مطمئن شد تمام زیردستانش کارهاشون رو تموم کردن،‌آتش​ حصار رو باطل کرد. دنیا دوباره شروع به چرخیدن کرد، بدون اینکه حتی‌چندتایی​ بدونه یو ایل‌هان و گروهش زمان رو برای دو ماه متوقف کرده بودن.

«امروز کاملاً تعطیله، پس هر کاری دلتون می‌خواد بکنین، چه‌زیبا​ خوابیدن چه بیرون رفتن. با این حال، خودتون رو آماده‌دنیا​ کنین چون از فردا به بعد حسابی سرمون شلوغ می‌شه.»

«بله، اعلی‌حضرت!»

«ممنون، ارباب!»

الف‌ها و‌زرهی​ اریکیا این‌طور‌پوشیده​ جواب دادن.

با این حال، وقتی هیچی از این دنیا نمی‌دونستن، مگه می‌تونستن برن محله گانگنام‌دوست​ و سوجو بنوشن؟ همه‌شون برای خوابیدن دنبال یو ایل‌هان راه افتادن. یو ایل‌هان با‌کند​ حسی شبیه به یه اردک مادر که جوجه‌هاش رو هدایت می‌کنه، از ساختمون خارج شد.

«آه.»

«چطور ممکنه.»

وقتی داخل کارگاهی بودن که با وجود گذشت زمان تغییری نمی‌کرد،‌حالا​ کاملاً حالشون خوب بود، اما حالا که بیرون اومده بودن، با دیدن‌نبرد​ انسان‌هایی که بالاخره در حال حرکت بودن، احساس گسستگی و سرگیجه می‌کردن.

«پس زمان‌غیرقابل​ واقعاً متوقف شده‌چرمی​ بود... ارباب شگفت‌انگیزه.»

«این قدرت من نیست، مال‌جلوگیری​ یه آرتیفکته، پس همین الان‌غیرقابل​ اون نگاه‌های خیره‌تون رو جمع کنین.»

از اونجایی که اونا یو ایل‌هان نبودن که هزار سال تو یه زمین متوقف‌شده زجر کشیده باشه،‌طول​ با دو ماه گسستگی زمانی به شدت احساس ناراحتی می‌کردن. یو ایل‌هان نمی‌تونست درکشون کنه و سرش‌زیادی​ رو کج کرد، و یومیر که تنها فرد سالم در بین زیردستانش بود، از او تقلید کرد.

«بهتره بی‌خیال فهمیدنش‌حاضر​ بشین. فقط همین‌جوری‌موجودی‌اش​ که هست قبولش کنین.»

«اعلی‌حضرت شگفت‌انگیزه!»

در حالی که چشمان می‌ری موقع گفتن این حرف تار و بی‌روح شده‌چرمی​ بود، یو ایل‌هان اونا رو به آپارتمان برد و خوابوند. تو همچین موقعیت‌هایی،‌وجود​ الکل درمان نبود، بلکه خواب بود. بعد از یه استراحت خوب، حالشون جا می‌اومد.

یو ایل‌هان با یومیر دوش گرفت و در حالی که لم داده بودن، کمی‌می‌رفت​ بازی کردن. داشتن یه بازی دونفره می‌کردن که فرشته‌ها هم وارد شدن، برای همین یو‌روی​ ایل‌هان اونا رو به حال خودشون گذاشت تا بازی کنن و خودش تو وب چرخید.

«اگرچه نباید اتفاق خاصی افتاده باشه چون زمان زیادی نگذشته... اوه،‌حالا​ اخبار جدید. یه کشور جزیره‌ای ناشناخته تو آمریکای جنوبی دوباره نابود شده.‌نبرد​ البته اینم فقط یه پیش‌بینیه چون الان تمام ماهواره‌ها از کار افتادن.»

[از اونجایی که با طغیان بیشتر هیولاها اوضاع مدام‌می‌کنم​ سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه، انسان‌های ضعیف حتی اگه دور‌وجود​ هم جمع بشن بازم فقط می‌تونن بمیرن. چیز تاسف‌باریه... آه.]

ارتا که برخلاف بقیه فرشته‌ها تو‌پیش​ کارهای فیزیکی ضعیف بود، خیلی زود از‌چرمی​ اونا باخت و اومد کنار یو ایل‌هان.

به خاطر این بود که بازی نمی‌کرد؟‌ویژگی​ او همچنین تو جمع‌آوری اطلاعات از شبکه‌می‌رفت​ فرشتگان، سریع‌ترین فرد بین اون سه نفر بود.

[یو ایل‌هان. فکر کنم‌پوشیده​ یه اتصال دیگه با‌کمترین​ یه دنیای رهاشده رخ داده؟]

«دوباره؟ اینا اصلاً‌پخشی​ نمی‌خوان به من‌ساده​ وقت استراحت بدن.»

[ها؟ راست می‌گی! با احتساب زمان‌پیش​ زمین، هنوز حتی ۱۰ روز هم‌زیرش​ از حادثه کیروا نگذشته! ...اوه لعنتی، باختم!]

لیرا که دومین واکنش سریع رو به اخبار فوری تو شبکه فرشتگان نشون داده بود،‌البته​ تو مسابقه ماشین‌سواری از اسپیرا باخت. در همین حال، اسپیرا که تو هر محیطی خونسردیش‌بدنش​ رو حفظ می‌کرد و بازی رو برده بود، بازی رو خاموش کرد و به حرف اومد.

[مگه این از قبل پیشگویی نشده بود؟ چیزی که ارتش شیاطین نابودی بهت گفت نباید دروغ باشه. حالا که‌می‌رفت​ زمین داره به شدت افراطی می‌شه، برات راحت‌تره اگه فکر کنی تا زمان دومین فاجعه بزرگ حداقل دو برابر‌تفاوت​ بیشتر از این حوادث رخ می‌ده. البته، دیگه هیچ دنیایی با قدرت جنگی کوبنده‌ای مثل دارئو وجود نخواهد داشت.]

«خب که چی؟‌پخشی​ اگه دومین فاجعه بزرگ‌می‌پوشم​ رخ بده چی می‌شه؟»

[اتصالات حتی بیشتری رخ می‌ده. واقعاً نباید به این‌موقعیت‌های​ موضوع افتخار کنم، اما دنیاهای رهاشده زیادی وجود دارن که‌مردی​ بهشت نتونست ازشون محافظت کنه. خب پس، دیگه وقت رفتنه.]

اسپیرا در حالی که کنسول بازی رو خاموش می‌کرد و اون رو عمیقاً‌شمار​ تو کشو می‌ذاشت تا مبادا لیرا دوباره بخواد بازی کنه، این حرف رو‌دست​ زد. با این حال، یو ایل‌هان جوابی که او می‌خواست رو بهش نداد.

«...یه جورایی،‌زرهی​ این قضیه‌پوشیده​ بو می‌ده.»

«بابا، من نگوزیدم!»

«گوز میر که بو‌می‌شه​ نمی‌ده. منظورم از بو‌همچین​ می‌ده یه چیز دیگه‌ست.»

چشمان یو ایل‌هان برقی زد. ارتا با دیدن چشماش با خودش فکر کرد‌شمار​ «چیزی که باید می‌شد، شد». هر وقت اون نگاه تو چشماش بود، یو‌دست​ ایل‌هان حرف‌های بی‌معنی می‌زد، اما در کمال ناامیدی، حرف‌های بی‌معنیش همیشه به حقیقت می‌پیوست!

«هی، فرشته‌ها.»

یو ایل‌هان‌غیرقابل​ مثل یه‌زیرش​ پیشگو پرسید.

«موجودات برتر بین‌جسمی​ گروه‌هاشون با هم‌پیش​ همکاری هم می‌کنن؟»

یادداشت نویسنده:

این فصل خیلی طولانیه، نه؟ از اونجایی‌آسیب​ که توضیحات آیتم‌ها زیاد بود، داستان بیشتری توش‌موقعیت‌های​ چپوندم و همچین فاجعه‌ای به بار اومد... هاهاهاها

(اشاره غیرقابل ترجمه)

(اشاره غیرقابل ترجمه)

یو ایل‌هان بالاخره به‌زیرش​ حوادث مشکوک می‌شه، فقط‌روش​ یک حقیقت وجود داره!

یادداشت مترجم:

لذت ببرید~~

یادداشت مترجم:

استراحت به‌اگه​ آوریل یا‌بشی​ می موکول می‌شه.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net