چپتر 143: دروازه باز میشود
0«دروازه داره باز میشه؟!»
[نشانههاش که اینطور میگه!آزاد پس باید عجله کنیم، همینحمله الان باید راه بیفتیم!] (لیرا)
یو ایلهان تازه ساخت بالها را تمام کرده بود، اما از همان زمانی که نقشه ساختشان را کشیدهمیگرفت بود، شبیهسازیهای مربوط به استفاده از آنها را در ذهنش انجام داده بود. بالهایی با پرهای تیغهدار، یعنیپشتش «ندای تباهی»، طبیعتاً برای تقویت مهارت پرش کاربرد داشتند، اما هسته اصلی قدرتشان در موج شوک نهفته بود.
او میتوانست با کنترل بالها، موج شوک را در هر جهتیبلکه که میخواست آزاد کند. اگر اراده میکرد، میتوانست آن را براینمیتوانست حمله به دشمنان به سمت جلو بفرستد، اما کاربرد واقعیاش این نبود.
«خیلی خب، بریم!»
[واو، اونجهتی توربو بوسترآزاد دیگه چیه؟] (لیرا)
وقتی یو ایلهان با استفاده از پرش و پرش مجدد به آسمان پرید، مانا راحالی به درون بالها تزریق کرد و موج شوک را به سمت عقب فعال کرد. بلافاصله،هوف بدن یو ایلهان به سمت جلو شلیک شد، آن هم تا فاصلهای حدود صد متر!
اگر بردار نیروی دریافتی را بهخوبی تنظیم میکرد، میتوانست با استفادهبلکه از حداکثر قدرت نیروی دافعه شتاب بگیرد. اما شگفتانگیزترین نکته درنمیتوانست مورد این موج شوک، نه شتاب ناگهانیاش بود و نه قابلیت شتابگیریاش.
بلکه این بود که میتوانست از موج شوک به جای زمین بهعنوان تکیهگاه استفادهکار کند و دوباره پرش و پرش مجدد را به کار بگیرد! این کار برایارسال کسی که هیچ درکی از مانا نداشت یا نمیتوانست آن را کنترل کند، غیرممکن بود!
[اوه! این دیگهمیخواست چه کوفتیه؟ خیلیاگر بیشازحد قویه!] (لیرا)
«آره، واقعاً بیشازحد قویه!»
یو ایلهان در حالی که با ارسال یک موج شوک دیگر دوباره به سمت جلوتکیهگاه شتاب میگرفت، این واقعیت را تأیید کرد. لیرا که نزدیک بود از یک انسان ساده باارسال آن بالهای خندهدار عقب بیفتد، بالهایش را به هم زد و خودش را به او رساند.
«هوف، این واقعاً عالیه.»
او میتوانست با منقبض کردن جزئی عضلات پشتش و حرکت دادنسمت بالها، مسیرش را تغییر دهد و حتی بدون اینکه بدنش رابوستر منقبض کند، به لطف بالها میتوانست آزادانه به هر طرف حرکت کند.
خب، هرچند استفاده از ایجیس بهعنوان تکیهگاهی برایغیرممکن پریدن آنقدرها هم دردسرساز نبود، اما این روشارسال خیلی راحتتر و حدود سه برابر سریعتر بود.
تعیینکنندهترین تغییر، عوض شدن زاویه دیدش بود. وقتی با استفاده از پرش میدوید، بایدبهعنوان مراقب موانع پیش رویش میبود، اما حالا میتوانست در حالت درازکش پرواز کند و زمینواقعاً را ببیند. با اینکه تفاوت چندان بزرگی نبود، اما به هر حال برایش لذتبخش بود.
«هاهاها. آدما از اینجامورد مثل یه مشت ذرهبلکه غبار به نظر میرسن!»
[داشتم با خودم میگفتم چراکند اینو نمیگی... به نظر میرسهدشمنان حسابی داره بهت خوش میگذره.] (لیرا)
«چون دیگهکار نیازی نیستهیچ نگران چیزی باشم.»
او این را با لبخندی درخشان گفت. حتی حالا که دروازه نشانههایی از باز شدن رادوباره بروز میداد، زیردستان یو ایلهان هنوز به او متصل بودند. در واقع، نهتنها کاملاً «سالم» بودند، بلکهمیگرفت در این ده روز چنان رشد سریعی داشتند که مهارت حکمرانی او به سطح ۵۰ رسیده بود!
به همین خاطر، بازگشت امن آنها تقریباً قطعی بود. یو ایلهان مطمئنتکیهگاه بود که ارتا دروازه را باز کرده است. وقتی به این فکرقویه میکرد که همه آنها قرار است به سلامت برگردند، چطور میتوانست خوشحال نباشد؟
[آره، واقعاًجهتی جای شکرش باقیه.کند واقعاً همینطوره.] (لیرا)
لیرا در حالی که به یو ایلهان نزدیک میشد، لبخند زد. حالا که یو ایلهان میتوانست بادیگر استفاده از ندای تباهی بهسرعت در آسمان پرواز کند، مشکلی نداشت که او هم به اندازه مینیاتوریاشجزئی دربیاید و در آغوشش بخزد یا موهایش را بچسبد، اما پرواز کردن در کنار او، بیشتر خوشحالش میکرد.
[ایلهان، تودافعه واقعاً بزرگبگیرد شدی.] (لیرا)
«الان دیگه پرچم مرگمورد بالا نبر. اینطوری حسبلکه میکنم قراره یه نفر بمیره.»
[هی، خیلی وقتمیخواست بود که حرفی ازاراده پیشگوییهای شوم نمیزدی.] (لیرا)
«راستش الان یکم ترسیدم،هیچ چون اتفاقات بدیهی دارنغیرممکن خیلی بدیهی رخ میدن.»
یو ایلهان در حالی کهشگفتانگیزترین باد به صورتش میخورد، لبخندشتابگیریاش کمرنگی زد. لیرا هم لبخند زد.
هنوز حتی یک سال هم از فاجعه بزرگ زمین نگذشته بود، اما سطح یو ایلهانکسی همین حالا هم ۱۴۴ بود. زمین تازه داشت به دومین فاجعه بزرگش نزدیک میشد، بامیگرفت این حال میانگین سطح مردم زمین برای چنین بازه زمانی کوتاهی، به ارقام دیوانهواری رسیده بود.
ارتباطات بیشمار با دنیاهای دیگر به دلایل نامعلوم. ارتش شیاطین نابودی،سمت ارتش نور درخشان و خائنانی که در زمین نقشه میکشیدند، آنبوستر هم در حالی که زمین واقعاً آنقدرها هم جای خاصی نبود...
یو ایلهان درگیر پرهرجومرجترین حادثهای شده بود که لیرا از زمان تبدیل شدنش بهواقعاً یک فرشته دیده بود. آیا یو ایلهان میتوانست تمام این تغییرات را تحمل کندخودش و رشد کند؟ آیا میتوانست از زمین دست نکشد؟ لیرا نگران این موضوع بود.
و در یک لحظه،
«لیرا، الان که فکر میکنم این شاید آخرینبلکه باری باشه که بتونیم با هم تنها باشیم، یهدرکی چیزی هست که باید ازت بپرسم تا مطمئن بشم.»
[ها؟... بـ،جهتی بـ، بـ،آزاد بـ، بگو!] (لیرا)
لیرا که در افکارشهیچ غرق یو ایلهان بود،غیرممکن با دستپاچگی این را گفت.
این مقدمهچینی مشکوک دیگهبگیرد چی بود؟ بالا بردن پرچم؟قابلیت این پرچم اعتراف عشق نیست؟
«ولی به هرنکته حال ممنون. من هرشتابگیریاش زمانی ازش استقبال میکنم!»
در حالی که صدای شیپورهایکند جشن در سر لیرا طنینانداز شدهسمت بود، یو ایلهان به حرف آمد.
«خدا واقعاً وجود داره؟»
[...ها؟]
قلب لیرا که تا الان به شدت میتپید، حالا با حس و حال کمیکار متفاوتی شروع به تپیدن کرد. با این حال، یو ایلهان در حالی که عضلاتش رادیگر به شکل نامحسوسی منقبض میکرد، حرفش را تکرار کرد. او هنوز لبخند بر لب داشت.
«خدا، اون واقعاً وجود داره؟»
[خب... آره. مگه همون برخورد اولمون بهت نگفتم؟غیرممکن من به دستور خدا اومدم اینجا تا توارسال رو ببینم. به لطف همونه که ما هنوز...] (لیرا)
«و تو خداشتاب رو دیدی ونکته مستقیماً ازش دستور گرفتی؟»
لیرا حرفش را خورد. او که تا همین چند لحظه پیشبهعنوان به آیندهی رمانتیک و شیرینش فکر میکرد، نمیتوانست بفهمد در سر یوبیشازحد ایلهان چه میگذرد و در یک چشم به هم زدن دمغ شد.
[اینطوری نیست. پروردگار کسیه که اونقدر مقدسه که فرشتهای مثل من نمیتونه ببینتش...بفرستد برای همینه که ما ارتش بهشت وجود داریم. ما ارادهی اون رو در تمامآسمان دنیاها گسترش میدیم، از دنیاهای پایینتر محافظت میکنیم، تلههای تخریب رو نصب میکنیم...] (لیرا)
«که اینطور.»
لیرا به نوعی احساس دستپاچگی میکرد. نگران بود که اگرشتابگیریاش او را محکم نچسبد، به جای دیگری پرواز کند و برود.نداشت طبیعتاً، لحنش طوری بود که انگار داشت او را متقاعد میکرد.
[ایلهان، نمیدونم داری به چی فکر میکنی، اما شواهد خیلی زیادی وجود دارن که وجود خدا رو ثابت میکنن!نمیتوانست به من نگاه کن! اینکه من تونستم تبدیل به یه فرشته بشم و این بالها رو به دست بیارم همبالهایش به خاطر وجود پروردگاره! یه خدای واقعی، نه یه خدای دروغین مثل خدای آهنگری، خدای عشق یا خدای زیبایی!] (لیرا)
«باشه.»
[خب، اینطور نیست که شکت رو درک نکنم، مخصوصاً حالا کهبیشازحد زمین به این روز افتاده، اما در وهله اول، همین واقعیتانسان که زمین هنوز وجود داره، خودش دلیلی بر وجود خداست!] (لیرا)
لیرا تمام تلاشش را کرد تا یو ایلهان را متقاعد کند. البته، هدف نهاییاش این بوددوباره که او را تبدیل به یک فرشته کند و در بهشت با او عروسی بگیرد! یودیگر ایلهان فقط سر تکان داد، بدون اینکه هیچ نشانهای از دانستن یا ندانستن این واقعیت بروز دهد.
«گرفتم چی شد. فقط میخواستم یهقابلیت بار بپرسم، پس اینقدر عصبانی نشو.تکیهگاه قصد ندارم ایمانت رو زیر سوال ببرم.»
او صورتش را از لیرا برگرداند و به روبهرو خیره شد. با این حال، لیرااین هنوز نمیتوانست بفهمد او به چه چیزی فکر میکند. چرا همهچیز اینطور شد، آن همدرون در حالی که تا همین چند لحظه پیش در حال و هوای شادی بودند؟ چطور؟
[تو، واقعاًکار حرفم رو فهمیدی،درکی مگه نه...؟] (لیرا)
البته که یو ایلهان جوابی به او نداد.ناگهانیاش او فقط بالهایش را به هم زد تا موجکار شوکی ایجاد کند و به سمت جلو پیش برود.
[هی، صبرشگفتانگیزترین کن منممورد بیام!] (لیرا)
با دیدن این صحنه، لیرا هم بالهایش را به هم زد تاجلو دنبالش برود. سوال ناگهانی یو ایلهان و تلاطمی که در قلب لیراچیه ایجاد شده بود نیز همراه با صدای به هم خوردن بالها ناپدید شد.
همانطور که خودش گفته بود، شایدنداشت فقط از روی کنجکاوی پرسیده بود.قویه لیرا افکارش را همانجا به پایان رساند.
آن دو موفق شدند در عرض دقیقاً ۱۷ دقیقه به خرابههای نزدیکجای دروازه نیویورک برسند. حتی اسپیرا هم که با نیزهای در دست منتظراوه بود و گرگها را به صف کرده بود، از دیدنشان غافلگیر شد.
[این دیگه چطور ممکنه؟] (اسپیرا)
[ایلهان مثل همیشه یهآزاد تجهیزات بیشازحد قوی ساخته.میکرد همون نقشه دفعه قبله.] (لیرا)
[...اوه، که اینطور.] (اسپیرا)
اگرچه زمان زیادی از تبدیل شدن اسپیرا به پیمانکار یو ایلهان نمیگذشت، اما او از همین حالاکار این واقعیت را پذیرفته بود که اگر بخواهد به کارهای او واکنش نشان دهد، این ماجرا پایانیواقعیت نخواهد داشت. به همین دلیل، حتی وقتی یو ایلهان بالهای تیغهدارش را حرکت داد، هیچ چیزی نگفت.
[بهزودی باز میشه. میتونم یهناگهانیاش آرایش در مقیاس بزرگ روزمین اون طرف حس کنم.] (اسپیرا)
[این آرایش...] (لیرا)
[آره، کار ارتاست. باید ازش بپرسم چطور اینغیرممکن کار رو کرده، وقتی نباید میتونست هیچکدوم ازارسال قدرتهاش رو به عنوان یه فرشته بیرون بکشه.] (اسپیرا)
اسپیرا با لبخند کوچکی این را گفت.مورد لیرا نفس راحتی کشید. به نظر میرسیدبهعنوان که در نهایت نگران ارتا بوده است.
[متصل شد.] (اسپیرا)
[این هاله...!] (لیرا)
خیلی زود، یک پسر مو مشکی، چشم طلایی و بسیار بسیار خوشتیپِ حدوداً یازده ساله، بهارسال بیرون دوید. با وجود اینکه حدود چهار تا پنج سال بزرگتر از آخرین باری که اومنقبض را دیده بودند به نظر میرسید، یو ایلهان فوراً او را به عنوان پسرش، یومیر، شناخت.
«میر!»
«بابا!»
یومیر بدون لحظهای تردید به آغوش یو ایلهان دوید.حمله یو ایلهان فوراً با تکنیک تعویضِ بهخوبی تمرینشدهاش، زرهبریم خود را کنار گذاشت و پسرش را در آغوش گرفت.
«این بابای واقعیه! بابا...!»
«آره، آره.»
یومیر حالا که واقعاًمورد احساس میکرد در آغوش یوجای ایلهان است، زد زیر گریه.
خب، با اینکه فقط ده روز گذشته بود، آنها برای اینکه اینقدر سطحشان بالا برود، چیزهای سختی را تجربه کرده بودند. حتماً اتفاقاتدیگه سخت و غمانگیز زیادی افتاده بود. یو ایلهان در سکوت او را در آغوش گرفت و دلداریاش داد. حالت بدنش کاملاً طبیعی بهحداکثر نظر میرسید و این به خاطر آن بود که در دوران هزار ساله جا ماندنش، گاهی اوقات توسط لیرا در آغوش گرفته میشد.
اغراق نیست اگر بگوییم دلیل اینکه یو ایلهانغیرممکن به مردی تبدیل شد که میتواند دیگران راارسال در آغوش بگیرد، تماماً به خاطر لیرا بود.
«سخت گذشت، نه؟»
«آره، هقهق. خیلینکته سخت بود. دلم خیلیشتابگیریاش برات تنگ شده بود.»
«بابا همجهتی دلش برات تنگکند شده بود، میر.»
«واقعاً؟»
«البته.»
در حالی که یومیر داشتناگهانیاش از محبت یو ایلهان لذت میبرد،بهعنوان بقیه هم از دروازه بیرون پریدند.
«ارباب!»
«خوشحالم که دوباره میبینمتون.»
اریکیا که خیلی سریع بزرگ شدهنکته بود، و فلمیر با هالهای برندهتر، وزمین دو گرگی که از آنها حمایت میکردند.
«اعلیحضرت!»
«اعلیحضرت بهجهتی خاطر ما اومدنکند اینجا، چه افتخاری...»
«آه، هیکلکار اعلیحضرت مثل همیشهدرکی جذاب و خوشتیپه!»
«اعلیحضرت، ما طبق دستور شما از والاگهرمورد محافظت کردیم! ...هرچند یه جورایی حس میکنیم ماتکیهگاه بودیم که محافظت شدیم، اما به هر حال!»
چهار الفی که باعث شدند او شکشتابگیریاش کند چطور در عرض تنها ده روزکار اینقدر قوی شدهاند، و در ادامه، ارتا...
[یو ایلهان!] (ارتا)
این ارتای مینیاتوری نبود که او معمولاً میدید،غیرممکن بلکه یک ارتای هماندازه انسان بود که بهارسال آغوش او دوید! درست مثل یومیر، با تمام وجودش!
با اینکه او بهطور غریزی بانکته یک دست او را گرفت، اما یوزمین ایلهان فقط میتوانست مات و مبهوت بماند.
«هی، شخصیتت خیلی عوض شدهها!؟»
[سـ، سوءتفاهم نشه. من فقط برای این نزدیک شدمحمله تا رابطه نزدیکی که باید بین فرشته و پیمانکاربریم وجود داشته باشه رو دوباره به دست بیارم.] (ارتا)
«به اینکار چی میگفتن؟هیچ یه سوند...»
[خفه! دهنت رو ببندبگیرد و اون دستات روناگهانیاش یکم بیشتر باز کن!] (ارتا)
یومیر در یک دست، و ارتا در دست دیگر.جای حالا که یو ایلهان نمیتوانست تکان بخورد، لیرا نیزهاشنداشت را بیرون آورد و به سمت ارتا نشانه رفت.
[این زنجهتی واقعاً دلشآزاد میخواد بمیره...] (لیرا)
[اون تا الان توی یه دنیای رهاشده بوده. بااوه در نظر گرفتن نگرانی و تنشی که داشته، اشکالیمیگرفت نداره برای یه لحظه به حال خودش رهاش کنی؟] (اسپیرا)
[...همف!] (لیرا)
خیلی خب، فقط برای همین الان! درست زمانی که لیرازمین تصمیم گرفت فعلاً بیخیال او شود، دروازه دو نفر آخرغیرممکن را به بیرون تف کرد: کانگ میره و نا یونا.
«آه.»
«آقای ایلهان.»
«واقعاً آقای یو ایلهانه!بگیرد مثل همیشه است! صبرناگهانیاش کن، نه، خوشتیپتر شده؟»
با اینکه آنها هم مثل بقیه قویتر شده بودند، اما بهبهعنوان نوعی، به نظر میرسید هم کانگ میره و هم نا یونا دربیشازحد طول این ده روز کمی «بالغتر» شدهاند. دقیقاً چقدر سختی کشیده بودند؟
با اینکه آنها هیچ قصدی برای این کار نداشتند، یو ایلهانسمت برنامهریزی کرده بود که به خاطر کشاندن میر به دنیایی دیگر،بوستر آنها را به راحتی رها نکند، اما حالا، برایشان احساس دلسوزی میکرد.
اما بعد،کار اتفاقی غیرقابلتصور برایدرکی یو ایلهان افتاد.
«اوه.»
دو چشم کانگ میره پس از دیدن یو ایلهان پر از اشکتکیهگاه شد، و بعد ناگهان بدن خود را به سمت او پرتاب کرد،قویه با وجود اینکه آغوشش از قبل با یومیر و ارتا پر شده بود!
«ها؟ هاااااا؟»
«اوواااااااااااااااا!»
سپس در حالی که دستانش را دورمورد گردن یو ایلهان حلقه کرده بود، ناگهانبهعنوان با صدای بلندی شروع به گریه کرد!
«چه مرگشونه؟ نکنهنکته همهشون گرفتار یهقابلیت طلسم عجیبوغریب شدن!؟»
یو ایلهان که به تماس با زنانی غیر از خانوادهاش عادت نداشت، بدون اینکه بداند چه کارخیلی کند وحشت کرد. اما بعد، نا یونا که فکر میکرد وضعیت جالبی است، به سمت او پرواز کردبلافاصله و او را در آغوش گرفت. بوی فراوان زنانه در اطرافش باعث شد او حتی بیشتر وحشت کند.
«چه خوب!»
«چه خبره؟ ولم کنید! اولشگفتانگیزترین تو برو کنار! من اصلاًشتابگیریاش ازت خوشم نمیاد پس برو کنار!»
«اینطوری نبااااااش دیگه.»
با اینکه یو ایلهان این اعتمادبهنفس رااراده داشت که در هر لحظهای آرام بماند، امااین در برابر این وضعیت فعلی نمیتوانست پیروز شود!
«چه خبره؟کار چه مرگتونه؟ چرادرکی همهتون اینطوری شدید؟»
«آخجون، چهدافعه باحااله! همهبگیرد بیاید اینجا!»
«پس با اجازهتون، اعلیحضرت!»
«یاهووو!»
الفها با گاز گرفتن طعمه نا یونا، آنها هماوه روی یو ایلهان پریدند! ارتا و یومیر تقریباً داشتند خفهواقعیت میشدند، اما اصلاً سعی نکردند یو ایلهان را رها کنند.
در نهایت، حتی اریکیا هم با احتیاط به آنها پیوست وبلکه یو ایلهان دیگر از بیرون دیده نمیشد. شاید این یک جایزهنمیتوانست تسلیبخش بود که فلمیر و آن دو گرگ به آنها ملحق نشدند.
[این دیگه چه وضعشه!] (لیرا)
[شنیدم که تو طول زندگیکند یه انسان، سه بار پیش میادسمت که محبوبیتش به اوج میرسه...] (اسپیرا)
[منظورم این نیست، خب، آره،درکی با اینکه ایلهانِ من همیشهکوفتیه خیلی جذابه، اما بازم!] (لیرا)
[این فرشته ناامیدکننده...] (اسپیرا)
لیرا در حالی که آن صحنه را تماشا میکرد بیش از حد گیج شده بودکسی و حتی نمیتوانست عصبانی شود. یو ایلهان سیگنال درخواست کمک برایش فرستاد چون مدتها پیشمیگرفت از حد تحملش گذشته بود، اما لیرا آنقدر گیج بود که نتوانست سیگنالش را دریافت کند.
«آه لعنتی!»
یو ایلهان منفجر شد و درنداشت حالی که نا یونا را با تمامآره قدرت به عقب هل میداد، فریاد زد.
«هر اتفاقی هم که افتادهشگفتانگیزترین باشه، چرا همهتون اینطوری شدیدشتابگیریاش وقتی فقط ده روز گذشته؟»
در آن لحظه، تمام کسانیناگهانیاش که یو ایلهان را درزمین آغوش گرفته بودند، متوقف شدند.
«ها؟»
«هااا؟»
«ببخشید؟»
«...ده روز؟»
«اعلیحضرت؟»
«ده روز!؟»
«...ها؟»
وقتی یو ایلهان به خاطر واکنشهای عجیب آنهابلکه سرش را کج کرد، یومیر که هنوز درهیچ آغوشش بود، سرش را بلند کرد و گفت.
«بابا، ماجهتی هزار روزآزاد اونجا بودیم.»
«چی؟»
نگاههای یو ایلهانشتاب و یومیر بهنکته هم گره خورد.
«هزار روز؟»
«آره، هزار روز!»
یو ایلهان سرش را بلند کرد. چشمانش با چشماناوه لیرا تلاقی کرد. چشمان لیرا بیوقفه میلرزید. یو ایلهان همواقعیت حتماً در این لحظه همان حالت چهره او را داشت.
ده روز، و هزار روز.
به نوعی،شگفتانگیزترین این یک نسبتناگهانیاش نسبتاً آشنا بود.
یادداشت نویسنده:
دوره مورد انتظار برای جا ماندن یوبیشازحد ایلهان ده سال بود، در حالی کهمیگرفت او در واقع هزار سال را سپری کرد.
حرفهای ارتا و اعمال متضادش، از نظر فنی «سوندِره» نامیده میشه! نوعی که نمیتونه با کلماتش با قلبش صادق باشه و قلب واقعیش رو تو لحظات غیرمنتظره نشون میده... این شخصیتیه که نشون دادن جذابیتش سخته. خیلیا میگن این جذابیت نیست بلکه چرتوپرت گفتنه... T_T
مهم نیست کانگ میره تا الان چقدر بالغ رفتار کرده، سنش هنوز بیست ساله. (یادداشت مترجم انگلیسی:بریم همونطور که قبلاً گفتم، اگه ده سال قبل از اولین فاجعه بزرگ رو حساب کنید، میشه سیبلافاصله سال). و او به مدت دو سال و نه ماه تو دنیایی که زمین نبود زجر کشید...
کانگ میره مشکلیشتاب نداشت، اما نانکته یونا خوب نبود، هه.
یو ایلهان به اولین دوره «اوج محبوبیت» زندگیش عادت نداره. هه T_T
یادداشت مترجم:
یادداشت ویراستار: چمبر ازآزاد کمکهای مالی شما قدردانی میکنه!حمله حتی وقتی تو مرخصیه! 😀
سوندِره
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu