---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 143: دروازه باز می‌شود • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 143: دروازه باز می‌شود

0

«دروازه داره باز می‌شه؟!»

[نشانه‌هاش که این‌طور می‌گه!‌آزاد​ پس باید عجله کنیم، همین‌حمله​ الان باید راه بیفتیم!] (لیرا)

یو ایل‌هان تازه ساخت بال‌ها را تمام کرده بود، اما از همان زمانی که نقشه ساختشان را کشیده‌می‌گرفت​ بود، شبیه‌سازی‌های مربوط به استفاده از آن‌ها را در ذهنش انجام داده بود. بال‌هایی با پرهای تیغه‌دار، یعنی‌پشتش​ «ندای تباهی»، طبیعتاً برای تقویت مهارت پرش کاربرد داشتند، اما هسته اصلی قدرتشان در موج شوک نهفته بود.

او می‌توانست با کنترل بال‌ها، موج شوک را در هر جهتی‌بلکه​ که می‌خواست آزاد کند. اگر اراده می‌کرد، می‌توانست آن را برای‌نمی‌توانست​ حمله به دشمنان به سمت جلو بفرستد، اما کاربرد واقعی‌اش این نبود.

«خیلی خب، بریم!»

[واو، اون‌جهتی​ توربو بوستر‌آزاد​ دیگه چیه؟] (لیرا)

وقتی یو ایل‌هان با استفاده از پرش و پرش مجدد به آسمان پرید، مانا را‌حالی​ به درون بال‌ها تزریق کرد و موج شوک را به سمت عقب فعال کرد. بلافاصله،‌هوف​ بدن یو ایل‌هان به سمت جلو شلیک شد، آن هم تا فاصله‌ای حدود صد متر!

اگر بردار نیروی دریافتی را به‌خوبی تنظیم می‌کرد، می‌توانست با استفاده‌بلکه​ از حداکثر قدرت نیروی دافعه شتاب بگیرد. اما شگفت‌انگیزترین نکته در‌نمی‌توانست​ مورد این موج شوک، نه شتاب ناگهانی‌اش بود و نه قابلیت شتاب‌گیری‌اش.

بلکه این بود که می‌توانست از موج شوک به جای زمین به‌عنوان تکیه‌گاه استفاده‌کار​ کند و دوباره پرش و پرش مجدد را به کار بگیرد! این کار برای‌ارسال​ کسی که هیچ درکی از مانا نداشت یا نمی‌توانست آن را کنترل کند، غیرممکن بود!

[اوه! این دیگه‌می‌خواست​ چه کوفتیه؟ خیلی‌اگر​ بیش‌ازحد قویه!] (لیرا)

«آره، واقعاً بیش‌ازحد قویه!»

یو ایل‌هان در حالی که با ارسال یک موج شوک دیگر دوباره به سمت جلو‌تکیه‌گاه​ شتاب می‌گرفت، این واقعیت را تأیید کرد. لیرا که نزدیک بود از یک انسان ساده با‌ارسال​ آن بال‌های خنده‌دار عقب بیفتد، بال‌هایش را به هم زد و خودش را به او رساند.

«هوف، این واقعاً عالیه.»

او می‌توانست با منقبض کردن جزئی عضلات پشتش و حرکت دادن‌سمت​ بال‌ها، مسیرش را تغییر دهد و حتی بدون اینکه بدنش را‌بوستر​ منقبض کند، به لطف بال‌ها می‌توانست آزادانه به هر طرف حرکت کند.

خب، هرچند استفاده از ایجیس به‌عنوان تکیه‌گاهی برای‌غیرممکن​ پریدن آن‌قدرها هم دردسرساز نبود، اما این روش‌ارسال​ خیلی راحت‌تر و حدود سه برابر سریع‌تر بود.

تعیین‌کننده‌ترین تغییر، عوض شدن زاویه دیدش بود. وقتی با استفاده از پرش می‌دوید، باید‌به‌عنوان​ مراقب موانع پیش رویش می‌بود، اما حالا می‌توانست در حالت درازکش پرواز کند و زمین‌واقعاً​ را ببیند. با اینکه تفاوت چندان بزرگی نبود، اما به هر حال برایش لذت‌بخش بود.

«هاهاها. آدما از اینجا‌مورد​ مثل یه مشت ذره‌بلکه​ غبار به نظر می‌رسن!»

[داشتم با خودم می‌گفتم چرا‌کند​ اینو نمی‌گی... به نظر می‌رسه‌دشمنان​ حسابی داره بهت خوش می‌گذره.] (لیرا)

«چون دیگه‌کار​ نیازی نیست‌هیچ​ نگران چیزی باشم.»

او این را با لبخندی درخشان گفت. حتی حالا که دروازه نشانه‌هایی از باز شدن را‌دوباره​ بروز می‌داد، زیردستان یو ایل‌هان هنوز به او متصل بودند. در واقع، نه‌تنها کاملاً «سالم» بودند، بلکه‌می‌گرفت​ در این ده روز چنان رشد سریعی داشتند که مهارت حکمرانی او به سطح ۵۰ رسیده بود!

به همین خاطر، بازگشت امن آن‌ها تقریباً قطعی بود. یو ایل‌هان مطمئن‌تکیه‌گاه​ بود که ارتا دروازه را باز کرده است. وقتی به این فکر‌قویه​ می‌کرد که همه آن‌ها قرار است به سلامت برگردند، چطور می‌توانست خوشحال نباشد؟

[آره، واقعاً‌جهتی​ جای شکرش باقیه.‌کند​ واقعاً همین‌طوره.] (لیرا)

لیرا در حالی که به یو ایل‌هان نزدیک می‌شد، لبخند زد. حالا که یو ایل‌هان می‌توانست با‌دیگر​ استفاده از ندای تباهی به‌سرعت در آسمان پرواز کند، مشکلی نداشت که او هم به اندازه مینیاتوری‌اش‌جزئی​ دربیاید و در آغوشش بخزد یا موهایش را بچسبد، اما پرواز کردن در کنار او، بیشتر خوشحالش می‌کرد.

[ایل‌هان، تو‌دافعه​ واقعاً بزرگ‌بگیرد​ شدی.] (لیرا)

«الان دیگه پرچم مرگ‌مورد​ بالا نبر. این‌طوری حس‌بلکه​ می‌کنم قراره یه نفر بمیره.»

[هی، خیلی وقت‌می‌خواست​ بود که حرفی از‌اراده​ پیش‌گویی‌های شوم نمی‌زدی.] (لیرا)

«راستش الان یکم ترسیدم،‌هیچ​ چون اتفاقات بدیهی دارن‌غیرممکن​ خیلی بدیهی رخ می‌دن.»

یو ایل‌هان در حالی که‌شگفت‌انگیزترین​ باد به صورتش می‌خورد، لبخند‌شتاب‌گیری‌اش​ کمرنگی زد. لیرا هم لبخند زد.

هنوز حتی یک سال هم از فاجعه بزرگ زمین نگذشته بود، اما سطح یو ایل‌هان‌کسی​ همین حالا هم ۱۴۴ بود. زمین تازه داشت به دومین فاجعه بزرگش نزدیک می‌شد، با‌می‌گرفت​ این حال میانگین سطح مردم زمین برای چنین بازه زمانی کوتاهی، به ارقام دیوانه‌واری رسیده بود.

ارتباطات بی‌شمار با دنیاهای دیگر به دلایل نامعلوم. ارتش شیاطین نابودی،‌سمت​ ارتش نور درخشان و خائنانی که در زمین نقشه می‌کشیدند، آن‌بوستر​ هم در حالی که زمین واقعاً آن‌قدرها هم جای خاصی نبود...

یو ایل‌هان درگیر پرهرج‌ومرج‌ترین حادثه‌ای شده بود که لیرا از زمان تبدیل شدنش به‌واقعاً​ یک فرشته دیده بود. آیا یو ایل‌هان می‌توانست تمام این تغییرات را تحمل کند‌خودش​ و رشد کند؟ آیا می‌توانست از زمین دست نکشد؟ لیرا نگران این موضوع بود.

و در یک لحظه،

«لیرا، الان که فکر می‌کنم این شاید آخرین‌بلکه​ باری باشه که بتونیم با هم تنها باشیم، یه‌درکی​ چیزی هست که باید ازت بپرسم تا مطمئن بشم.»

[ها؟... بـ،‌جهتی​ بـ، بـ،‌آزاد​ بـ، بگو!] (لیرا)

لیرا که در افکارش‌هیچ​ غرق یو ایل‌هان بود،‌غیرممکن​ با دستپاچگی این را گفت.

این مقدمه‌چینی مشکوک دیگه‌بگیرد​ چی بود؟ بالا بردن پرچم؟‌قابلیت​ این پرچم اعتراف عشق نیست؟

«ولی به هر‌نکته​ حال ممنون. من هر‌شتاب‌گیری‌اش​ زمانی ازش استقبال می‌کنم!»

در حالی که صدای شیپورهای‌کند​ جشن در سر لیرا طنین‌انداز شده‌سمت​ بود، یو ایل‌هان به حرف آمد.

«خدا واقعاً وجود داره؟»

[...ها؟]

قلب لیرا که تا الان به شدت می‌تپید، حالا با حس و حال کمی‌کار​ متفاوتی شروع به تپیدن کرد. با این حال، یو ایل‌هان در حالی که عضلاتش را‌دیگر​ به شکل نامحسوسی منقبض می‌کرد، حرفش را تکرار کرد. او هنوز لبخند بر لب داشت.

«خدا، اون واقعاً وجود داره؟»

[خب... آره. مگه همون برخورد اولمون بهت نگفتم؟‌غیرممکن​ من به دستور خدا اومدم اینجا تا تو‌ارسال​ رو ببینم. به لطف همونه که ما هنوز...] (لیرا)

«و تو خدا‌شتاب​ رو دیدی و‌نکته​ مستقیماً ازش دستور گرفتی؟»

لیرا حرفش را خورد. او که تا همین چند لحظه پیش‌به‌عنوان​ به آینده‌ی رمانتیک و شیرینش فکر می‌کرد، نمی‌توانست بفهمد در سر یو‌بیش‌ازحد​ ایل‌هان چه می‌گذرد و در یک چشم به هم زدن دمغ شد.

[این‌طوری نیست. پروردگار کسیه که اون‌قدر مقدسه که فرشته‌ای مثل من نمی‌تونه ببینتش...‌بفرستد​ برای همینه که ما ارتش بهشت وجود داریم. ما اراده‌ی اون رو در تمام‌آسمان​ دنیاها گسترش می‌دیم، از دنیاهای پایین‌تر محافظت می‌کنیم، تله‌های تخریب رو نصب می‌کنیم...] (لیرا)

«که این‌طور.»

لیرا به نوعی احساس دستپاچگی می‌کرد. نگران بود که اگر‌شتاب‌گیری‌اش​ او را محکم نچسبد، به جای دیگری پرواز کند و برود.‌نداشت​ طبیعتاً، لحنش طوری بود که انگار داشت او را متقاعد می‌کرد.

[ایل‌هان، نمی‌دونم داری به چی فکر می‌کنی، اما شواهد خیلی زیادی وجود دارن که وجود خدا رو ثابت می‌کنن!‌نمی‌توانست​ به من نگاه کن! اینکه من تونستم تبدیل به یه فرشته بشم و این بال‌ها رو به دست بیارم هم‌بال‌هایش​ به خاطر وجود پروردگاره! یه خدای واقعی، نه یه خدای دروغین مثل خدای آهنگری، خدای عشق یا خدای زیبایی!] (لیرا)

«باشه.»

[خب، این‌طور نیست که شکت رو درک نکنم، مخصوصاً حالا که‌بیش‌ازحد​ زمین به این روز افتاده، اما در وهله اول، همین واقعیت‌انسان​ که زمین هنوز وجود داره، خودش دلیلی بر وجود خداست!] (لیرا)

لیرا تمام تلاشش را کرد تا یو ایل‌هان را متقاعد کند. البته، هدف نهایی‌اش این بود‌دوباره​ که او را تبدیل به یک فرشته کند و در بهشت با او عروسی بگیرد! یو‌دیگر​ ایل‌هان فقط سر تکان داد، بدون اینکه هیچ نشانه‌ای از دانستن یا ندانستن این واقعیت بروز دهد.

«گرفتم چی شد. فقط می‌خواستم یه‌قابلیت​ بار بپرسم، پس این‌قدر عصبانی نشو.‌تکیه‌گاه​ قصد ندارم ایمانت رو زیر سوال ببرم.»

او صورتش را از لیرا برگرداند و به روبه‌رو خیره شد. با این حال، لیرا‌این​ هنوز نمی‌توانست بفهمد او به چه چیزی فکر می‌کند. چرا همه‌چیز این‌طور شد، آن هم‌درون​ در حالی که تا همین چند لحظه پیش در حال و هوای شادی بودند؟ چطور؟

[تو، واقعاً‌کار​ حرفم رو فهمیدی،‌درکی​ مگه نه...؟] (لیرا)

البته که یو ایل‌هان جوابی به او نداد.‌ناگهانی‌اش​ او فقط بال‌هایش را به هم زد تا موج‌کار​ شوکی ایجاد کند و به سمت جلو پیش برود.

[هی، صبر‌شگفت‌انگیزترین​ کن منم‌مورد​ بیام!] (لیرا)

با دیدن این صحنه، لیرا هم بال‌هایش را به هم زد تا‌جلو​ دنبالش برود. سوال ناگهانی یو ایل‌هان و تلاطمی که در قلب لیرا‌چیه​ ایجاد شده بود نیز همراه با صدای به هم خوردن بال‌ها ناپدید شد.

همان‌طور که خودش گفته بود، شاید‌نداشت​ فقط از روی کنجکاوی پرسیده بود.‌قویه​ لیرا افکارش را همان‌جا به پایان رساند.

آن دو موفق شدند در عرض دقیقاً ۱۷ دقیقه به خرابه‌های نزدیک‌جای​ دروازه نیویورک برسند. حتی اسپیرا هم که با نیزه‌ای در دست منتظر‌اوه​ بود و گرگ‌ها را به صف کرده بود، از دیدنشان غافلگیر شد.

[این دیگه چطور ممکنه؟] (اسپیرا)

[ایل‌هان مثل همیشه یه‌آزاد​ تجهیزات بیش‌ازحد قوی ساخته.‌می‌کرد​ همون نقشه دفعه قبله.] (لیرا)

[...اوه، که این‌طور.] (اسپیرا)

اگرچه زمان زیادی از تبدیل شدن اسپیرا به پیمانکار یو ایل‌هان نمی‌گذشت، اما او از همین حالا‌کار​ این واقعیت را پذیرفته بود که اگر بخواهد به کارهای او واکنش نشان دهد، این ماجرا پایانی‌واقعیت​ نخواهد داشت. به همین دلیل، حتی وقتی یو ایل‌هان بال‌های تیغه‌دارش را حرکت داد، هیچ چیزی نگفت.

[به‌زودی باز می‌شه. می‌تونم یه‌ناگهانی‌اش​ آرایش در مقیاس بزرگ رو‌زمین​ اون طرف حس کنم.] (اسپیرا)

[این آرایش...] (لیرا)

[آره، کار ارتاست. باید ازش بپرسم چطور این‌غیرممکن​ کار رو کرده، وقتی نباید می‌تونست هیچ‌کدوم از‌ارسال​ قدرت‌هاش رو به عنوان یه فرشته بیرون بکشه.] (اسپیرا)

اسپیرا با لبخند کوچکی این را گفت.‌مورد​ لیرا نفس راحتی کشید. به نظر می‌رسید‌به‌عنوان​ که در نهایت نگران ارتا بوده است.

[متصل شد.] (اسپیرا)

[این هاله...!] (لیرا)

خیلی زود، یک پسر مو مشکی، چشم طلایی و بسیار بسیار خوش‌تیپِ حدوداً یازده ساله، به‌ارسال​ بیرون دوید. با وجود اینکه حدود چهار تا پنج سال بزرگ‌تر از آخرین باری که او‌منقبض​ را دیده بودند به نظر می‌رسید، یو ایل‌هان فوراً او را به عنوان پسرش، یومیر، شناخت.

«میر!»

«بابا!»

یومیر بدون لحظه‌ای تردید به آغوش یو ایل‌هان دوید.‌حمله​ یو ایل‌هان فوراً با تکنیک تعویضِ به‌خوبی تمرین‌شده‌اش، زره‌بریم​ خود را کنار گذاشت و پسرش را در آغوش گرفت.

«این بابای واقعیه! بابا...!»

«آره، آره.»

یومیر حالا که واقعاً‌مورد​ احساس می‌کرد در آغوش یو‌جای​ ایل‌هان است، زد زیر گریه.

خب، با اینکه فقط ده روز گذشته بود، آن‌ها برای اینکه این‌قدر سطحشان بالا برود، چیزهای سختی را تجربه کرده بودند. حتماً اتفاقات‌دیگه​ سخت و غم‌انگیز زیادی افتاده بود. یو ایل‌هان در سکوت او را در آغوش گرفت و دلداری‌اش داد. حالت بدنش کاملاً طبیعی به‌حداکثر​ نظر می‌رسید و این به خاطر آن بود که در دوران هزار ساله جا ماندنش، گاهی اوقات توسط لیرا در آغوش گرفته می‌شد.

اغراق نیست اگر بگوییم دلیل اینکه یو ایل‌هان‌غیرممکن​ به مردی تبدیل شد که می‌تواند دیگران را‌ارسال​ در آغوش بگیرد، تماماً به خاطر لیرا بود.

«سخت گذشت، نه؟»

«آره، هق‌هق. خیلی‌نکته​ سخت بود. دلم خیلی‌شتاب‌گیری‌اش​ برات تنگ شده بود.»

«بابا هم‌جهتی​ دلش برات تنگ‌کند​ شده بود، میر.»

«واقعاً؟»

«البته.»

در حالی که یومیر داشت‌ناگهانی‌اش​ از محبت یو ایل‌هان لذت می‌برد،‌به‌عنوان​ بقیه هم از دروازه بیرون پریدند.

«ارباب!»

«خوشحالم که دوباره می‌بینمتون.»

اریکیا که خیلی سریع بزرگ شده‌نکته​ بود، و فلمیر با هاله‌ای برنده‌تر، و‌زمین​ دو گرگی که از آن‌ها حمایت می‌کردند.

«اعلی‌حضرت!»

«اعلی‌حضرت به‌جهتی​ خاطر ما اومدن‌کند​ اینجا، چه افتخاری...»

«آه، هیکل‌کار​ اعلی‌حضرت مثل همیشه‌درکی​ جذاب و خوش‌تیپه!»

«اعلی‌حضرت، ما طبق دستور شما از والاگهر‌مورد​ محافظت کردیم! ...هرچند یه جورایی حس می‌کنیم ما‌تکیه‌گاه​ بودیم که محافظت شدیم، اما به هر حال!»

چهار الفی که باعث شدند او شک‌شتاب‌گیری‌اش​ کند چطور در عرض تنها ده روز‌کار​ این‌قدر قوی شده‌اند، و در ادامه، ارتا...

[یو ایل‌هان!] (ارتا)

این ارتای مینیاتوری نبود که او معمولاً می‌دید،‌غیرممکن​ بلکه یک ارتای هم‌اندازه انسان بود که به‌ارسال​ آغوش او دوید! درست مثل یومیر، با تمام وجودش!

با اینکه او به‌طور غریزی با‌نکته​ یک دست او را گرفت، اما یو‌زمین​ ایل‌هان فقط می‌توانست مات و مبهوت بماند.

«هی، شخصیتت خیلی عوض شده‌ها!؟»

[سـ، سوءتفاهم نشه. من فقط برای این نزدیک شدم‌حمله​ تا رابطه نزدیکی که باید بین فرشته و پیمانکار‌بریم​ وجود داشته باشه رو دوباره به دست بیارم.] (ارتا)

«به این‌کار​ چی می‌گفتن؟‌هیچ​ یه سوند...»

[خفه! دهنت رو ببند‌بگیرد​ و اون دستات رو‌ناگهانی‌اش​ یکم بیشتر باز کن!] (ارتا)

یومیر در یک دست، و ارتا در دست دیگر.‌جای​ حالا که یو ایل‌هان نمی‌توانست تکان بخورد، لیرا نیزه‌اش‌نداشت​ را بیرون آورد و به سمت ارتا نشانه رفت.

[این زن‌جهتی​ واقعاً دلش‌آزاد​ می‌خواد بمیره...] (لیرا)

[اون تا الان توی یه دنیای رهاشده بوده. با‌اوه​ در نظر گرفتن نگرانی و تنشی که داشته، اشکالی‌می‌گرفت​ نداره برای یه لحظه به حال خودش رهاش کنی؟] (اسپیرا)

[...همف!] (لیرا)

خیلی خب، فقط برای همین الان! درست زمانی که لیرا‌زمین​ تصمیم گرفت فعلاً بی‌خیال او شود، دروازه دو نفر آخر‌غیرممکن​ را به بیرون تف کرد: کانگ می‌ره و نا یونا.

«آه.»

«آقای ایل‌هان.»

«واقعاً آقای یو ایل‌هانه!‌بگیرد​ مثل همیشه است! صبر‌ناگهانی‌اش​ کن، نه، خوش‌تیپ‌تر شده؟»

با اینکه آن‌ها هم مثل بقیه قوی‌تر شده بودند، اما به‌به‌عنوان​ نوعی، به نظر می‌رسید هم کانگ می‌ره و هم نا یونا در‌بیش‌ازحد​ طول این ده روز کمی «بالغ‌تر» شده‌اند. دقیقاً چقدر سختی کشیده بودند؟

با اینکه آن‌ها هیچ قصدی برای این کار نداشتند، یو ایل‌هان‌سمت​ برنامه‌ریزی کرده بود که به خاطر کشاندن میر به دنیایی دیگر،‌بوستر​ آن‌ها را به راحتی رها نکند، اما حالا، برایشان احساس دلسوزی می‌کرد.

اما بعد،‌کار​ اتفاقی غیرقابل‌تصور برای‌درکی​ یو ایل‌هان افتاد.

«اوه.»

دو چشم کانگ می‌ره پس از دیدن یو ایل‌هان پر از اشک‌تکیه‌گاه​ شد، و بعد ناگهان بدن خود را به سمت او پرتاب کرد،‌قویه​ با وجود اینکه آغوشش از قبل با یومیر و ارتا پر شده بود!

«ها؟ هاااااا؟»

«اوواااااااااااااااا!»

سپس در حالی که دستانش را دور‌مورد​ گردن یو ایل‌هان حلقه کرده بود، ناگهان‌به‌عنوان​ با صدای بلندی شروع به گریه کرد!

«چه مرگشونه؟ نکنه‌نکته​ همه‌شون گرفتار یه‌قابلیت​ طلسم عجیب‌وغریب شدن!؟»

یو ایل‌هان که به تماس با زنانی غیر از خانواده‌اش عادت نداشت، بدون اینکه بداند چه کار‌خیلی​ کند وحشت کرد. اما بعد، نا یونا که فکر می‌کرد وضعیت جالبی است، به سمت او پرواز کرد‌بلافاصله​ و او را در آغوش گرفت. بوی فراوان زنانه در اطرافش باعث شد او حتی بیشتر وحشت کند.

«چه خوب!»

«چه خبره؟ ولم کنید! اول‌شگفت‌انگیزترین​ تو برو کنار! من اصلاً‌شتاب‌گیری‌اش​ ازت خوشم نمیاد پس برو کنار!»

«این‌طوری نبااااااش دیگه.»

با اینکه یو ایل‌هان این اعتمادبه‌نفس را‌اراده​ داشت که در هر لحظه‌ای آرام بماند، اما‌این​ در برابر این وضعیت فعلی نمی‌توانست پیروز شود!

«چه خبره؟‌کار​ چه مرگتونه؟ چرا‌درکی​ همه‌تون این‌طوری شدید؟»

«آخ‌جون، چه‌دافعه​ باحااله! همه‌بگیرد​ بیاید اینجا!»

«پس با اجازه‌تون، اعلی‌حضرت!»

«یاهووو!»

الف‌ها با گاز گرفتن طعمه نا یونا، آن‌ها هم‌اوه​ روی یو ایل‌هان پریدند! ارتا و یومیر تقریباً داشتند خفه‌واقعیت​ می‌شدند، اما اصلاً سعی نکردند یو ایل‌هان را رها کنند.

در نهایت، حتی اریکیا هم با احتیاط به آن‌ها پیوست و‌بلکه​ یو ایل‌هان دیگر از بیرون دیده نمی‌شد. شاید این یک جایزه‌نمی‌توانست​ تسلی‌بخش بود که فلمیر و آن دو گرگ به آن‌ها ملحق نشدند.

[این دیگه چه وضعشه!] (لیرا)

[شنیدم که تو طول زندگی‌کند​ یه انسان، سه بار پیش میاد‌سمت​ که محبوبیتش به اوج می‌رسه...] (اسپیرا)

[منظورم این نیست، خب، آره،‌درکی​ با اینکه ایل‌هانِ من همیشه‌کوفتیه​ خیلی جذابه، اما بازم!] (لیرا)

[این فرشته ناامیدکننده...] (اسپیرا)

لیرا در حالی که آن صحنه را تماشا می‌کرد بیش از حد گیج شده بود‌کسی​ و حتی نمی‌توانست عصبانی شود. یو ایل‌هان سیگنال درخواست کمک برایش فرستاد چون مدت‌ها پیش‌می‌گرفت​ از حد تحملش گذشته بود، اما لیرا آن‌قدر گیج بود که نتوانست سیگنالش را دریافت کند.

«آه لعنتی!»

یو ایل‌هان منفجر شد و در‌نداشت​ حالی که نا یونا را با تمام‌آره​ قدرت به عقب هل می‌داد، فریاد زد.

«هر اتفاقی هم که افتاده‌شگفت‌انگیزترین​ باشه، چرا همه‌تون این‌طوری شدید‌شتاب‌گیری‌اش​ وقتی فقط ده روز گذشته؟»

در آن لحظه، تمام کسانی‌ناگهانی‌اش​ که یو ایل‌هان را در‌زمین​ آغوش گرفته بودند، متوقف شدند.

«ها؟»

«هااا؟»

«ببخشید؟»

«...ده روز؟»

«اعلی‌حضرت؟»

«ده روز!؟»

«...ها؟»

وقتی یو ایل‌هان به خاطر واکنش‌های عجیب آن‌ها‌بلکه​ سرش را کج کرد، یومیر که هنوز در‌هیچ​ آغوشش بود، سرش را بلند کرد و گفت.

«بابا، ما‌جهتی​ هزار روز‌آزاد​ اونجا بودیم.»

«چی؟»

نگاه‌های یو ایل‌هان‌شتاب​ و یومیر به‌نکته​ هم گره خورد.

«هزار روز؟»

«آره، هزار روز!»

یو ایل‌هان سرش را بلند کرد. چشمانش با چشمان‌اوه​ لیرا تلاقی کرد. چشمان لیرا بی‌وقفه می‌لرزید. یو ایل‌هان هم‌واقعیت​ حتماً در این لحظه همان حالت چهره او را داشت.

ده روز، و هزار روز.

به نوعی،‌شگفت‌انگیزترین​ این یک نسبت‌ناگهانی‌اش​ نسبتاً آشنا بود.

یادداشت نویسنده:

دوره مورد انتظار برای جا ماندن یو‌بیش‌ازحد​ ایل‌هان ده سال بود، در حالی که‌می‌گرفت​ او در واقع هزار سال را سپری کرد.

حرف‌های ارتا و اعمال متضادش، از نظر فنی «سوندِره» نامیده می‌شه! نوعی که نمی‌تونه با کلماتش با قلبش صادق باشه و قلب واقعیش رو تو لحظات غیرمنتظره نشون می‌ده... این شخصیتیه که نشون دادن جذابیتش سخته. خیلیا می‌گن این جذابیت نیست بلکه چرت‌وپرت گفتنه... T_T

مهم نیست کانگ می‌ره تا الان چقدر بالغ رفتار کرده، سنش هنوز بیست ساله. (یادداشت مترجم انگلیسی:‌بریم​ همون‌طور که قبلاً گفتم، اگه ده سال قبل از اولین فاجعه بزرگ رو حساب کنید، می‌شه سی‌بلافاصله​ سال). و او به مدت دو سال و نه ماه تو دنیایی که زمین نبود زجر کشید...

کانگ می‌ره مشکلی‌شتاب​ نداشت، اما نا‌نکته​ یونا خوب نبود، هه.

یو ایل‌هان به اولین دوره «اوج محبوبیت» زندگیش عادت نداره. هه T_T

یادداشت مترجم:

یادداشت ویراستار: چمبر از‌آزاد​ کمک‌های مالی شما قدردانی می‌کنه!‌حمله​ حتی وقتی تو مرخصیه! 😀

سوندِره

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net