چپتر 129: فصل 129
0در آمریکای جنوبی، روی «دریای»لعنتی منتهی به اقیانوس اطلس، یودارن ایلهان داشت زیر لب غرغر میکرد.
«اگه این بار یه خائن پیداقید کردم، یه وسیله نقلیه پرنده بهممنتظرش بدین که خیلی قوی و خفن باشه.»
[ما چنین چیزهایی نمیسازیم،لعنتی چرا که همه ما فرشتگاندارن قادر به پرواز هستیم.] (لیرا)
«اه! شماهافقط واقعاً هیچدیده کمکی نمیکنین.»
کشورهایی که یو ایلهان احساس میکرد باید به آنها برود، بیشترترتیب کشورهای جزیرهای در آمریکای جنوبی بودند. این کشورها آنقدر کوچک بودند کهتعجب پس از فاجعه بزرگ، بقای آنها حتی مورد توجه هم قرار نگرفت.
اگر خبری از سقوطشان میرسید جای شکرش باقی بود، و کشورهای متعددیمنتظرش بودند که بیسروصدا ناپدید شدند. اگر به خاطر اطلاعاتی که کانگ میرهمهارت داده بود نبود، یو ایلهان هم هرگز از این موضوع باخبر نمیشد.
در ابتدا، یو ایلهان قصد داشت خودش را پنهان کند و با هواپیماکرد برود، اما وقتی فهمید حتی با سریعترین قطار هم بیش از ۲۵ ساعتاساتید طول میکشد تا به ونزوئلا در آمریکای جنوبی برسد، از این کار منصرف شد.
او مجبور شد قید ملاقات با زیبارویان ونزوئلا را هم بزند. و اینروشی در حالی بود که او بیصبرانه منتظرش بود، چرا که در دوران جاحاضر ماندنش، زنان زیبا را فقط در مجلات دیده بود و نه از نزدیک. لعنتی!
[چه بهتر!] (لیرا)
«همه فرشتهها مهارت ذهنخوانی دارن؟»
و به این ترتیب، روشی که یو ایلهان انتخاب کرد، همانطورروشی که در بالا دیده شد، «دریا» بود. منظور از «دریا» هیچتعجب کشتی یا قایقی نبود. آنها حتی از هواپیما هم کندتر بودند.
در کمال تعجب، یو ایلهان در حال حاضر مانند اساتید رمانهای ووشیا رویروشی آب میدوید. چطور؟ این ترکیبی از مهارتهای قدرت فراانسانی و پرش بود، به همراهمانند قابلیت جمعآوری از راه دورِ اینونتوریاش برای احضار جای پا... خب، در واقع سپرها.
فرآیند بسیار ساده بود. در ابتدا، او با تمام قدرت از زمین میپریدانتخاب و با استفاده از تمام پرشهای مجددی که در اختیار داشت، در هوامانند شلیک میشد. سرعت گرفتن از طریق پرشهای مجددِ پیدرپی با کمی تمرین آسان بود.
سپس، وقتی سرعتش کم میشد، وزن اینونتوریاش را روی خودش منتقل میکرد تا به سمت دریا سقوط کند،مجلات و وقتی میتوانست سطح دریا را ببیند، هر نوع سپری را که در اینونتوریاش افتاده بود در زیر پایشکندتر احضار میکرد و از سپر به عنوان جای پا برای پرش مجدد استفاده میکرد، و این فرآیند تکرار میشد.
به این ترتیب، او میتوانست مسافتی بینهایت طولانی رادارن بدون افتادن در دریا بدود. آن هم با سرعتیکشتی که سونیک را هم در گرد و خاکش جا میگذاشت!
مهمترین چیز در این فرآیند، جمعآوری سپر به داخل اینونتوریاشذهنخوانی بود. اگرچه ظاهرش کمی عجیب به نظر میرسید، اما از نظرقایقی سرعت، او با سرعت ۶ هزار کیلومتر در ساعت حرکت میکرد.
اگر یک ماهی تن ناگهان از دریا به بیرون میپرید، به دلیل برخورد با یو ایلهانبالا فوراً متلاشی میشد. یو ایلهان در حالی که با سرعت ۶ هزار کیلومتر در ساعت میدوید،ترکیبی تا حدودی منتظر سوشیِ ماهی تنِ تازه بود، اما از بدشانسی هیچ اتفاقی از این دست نیفتاد.
«ولی اینطوریبرسد یکم بیش ازمجبور حد ضایع نیستم؟»
[میتونستی فقط میرنزدیک رو بزرگ کنیفرشتهها و سوارش بشی.] (لیرا)
«به جای اینکه منتظر رده چهارم میربهتر بمونم، شاید سریعتر باشه که بشریت هاوربردهایی اختراعکرد کنه که با سنگهای جادویی کار میکنن. نه...»
درست در حالی کهنزدیک داشت جواب میداد، جرقهایمهارت در ذهنش زده شد.
«نه، خودم میتونم بسازمش!»
[نباید اوندیده حرف رولعنتی میزدم.] (لیرا)
«چطور به فکر خودم نرسید؟ لعنتی، اگهبهتر به طرحی که دفعه قبل کشیدم رجوعانتخاب کنم، فکر کنم بتونم یه وسیله نقلیه بسازم...!»
با این حال، برای خلق چنین چیزی خیلی دیر بود.دارن مهمتر از همه، از آنجا که او در وسط اقیانوسقایقی بود، اصلاً محیط مناسبی برای چکش زدن روی فلزات نبود.
پس بهتر بود با جمعآوری ایدههایی که در سر داشت، یک طرح اولیه ایجادماندنش کند. حتی در حالی که با سرعت هزاران کیلومتر در ساعت روی (اگر بخواهیمروشی دقیق بگوییم، کمی بالاتر از) دریا میدوید، یک تکه کاغذ از اینونتوریاش بیرون آورد.
خب، به جای «کاغذ» بیشتر شبیه به یک تکه پارچه بود، و در واقع یک زره پارچهایِ شکستخوردهکشتی بود که ساخته بود تا زیر زره چرمی بپوشد، چرا که هیچ کاربرد عملی نداشت. به هر حال، ازقابلیت نظر استحکام چیزی از یک بوم نقاشی کم نداشت. هرچند، او نمیخواست در این زمینه با چیزی رقابت کند.
اولین چیزی که به ذهنش رسید همان چیزی بودمهارت که همین الان به آن اشاره کرد: هاوربرد. وسیلهدریا نقلیهای که به فرد اجازه میدهد در آسمانها پرواز کند.
با این حال، حالا که به آن فکر میکرد،ذهنخوانی ساختن آن به شکل یک وسیله نقلیه هیچ معناییمنظور نداشت. نه تنها دستوپاگیر بود، بلکه بازدهی پایینی هم داشت.
«وسایل نقلیه هدررفتِ انرژی زیادی دارن.قید من همین الانش هم مهارت پرش رودوران دارم، پس برای به حداکثر رسوندنش باید...»
[پس داریدیده چیزی شبیه بهبهتر پاراگلایدر میسازی.] (لیرا)
«با این تفاوتمجلات که این خیلیلعنتی هوشمندانهتر و قدرتمندتره.»
پس از اینکه چند تکه پارچه در دریا دور انداخته شد، چیزی که رویکرد نقشه یو ایلهان ظاهر شد، یک جفت بال ساخته شده از پرهای فلزی بود.رمانهای یک جفت بال زیبا که از هزاران تیغه با ظرافت تراشیده شده، ساخته شده بود.
و علاوه بر آن، خطوطی از متن در حال نوشته شدن بود که حتی لیرا و اسپیرا هم نمیتوانستند آنها را درک کنند.فرشتهها در ابتدا، آنها فکر کردند که این زبان بهشت است، اما در واقع ترکیبی از زبان الفی باستانی و زبان اژدهایان بود. اینمیدوید یک اثر هنری بود که تنها یو ایلهان میتوانست آن را خلق کند، چرا که او مهارت درک زبان را در بالاترین سطح داشت.
اسپیرا با دیدن بالهای پردار فلزیفرشتهها و حروف نفیسی که آن بالها راکرد تزئین کرده بودند، با شگفتی فریاد زد.
[واقعاً زیباست.فقط پس در هنرنزدیک هم استعداد داشتی؟]
«آره. از هنر خوشم میاومد. زمانی بود که میتونستم کارها رو تنهایی انجامانتخاب بدم. با اینکه همیشه تنها بودم، اما فقط هنر نشوندهنده زمانی بود کهمانند بقیه هم تنها بودن. باید بوم رو پر میکردم بدون اینکه احساس تنهایی کنم.»
اسپیرا که ناخواسته پایش را روی یک مین گذاشته بود، نمیدانست چه کار کند.ماندنش با نگاهی به لیرا که میخواست در جواب بگوید بالها بیشتر جنبه زیبایی دارندروشی تا کاربردی، اما از ترس تحریک احساسات منفی یو ایلهان از این کار خودداری کرد.
مهمتر از همه.
[اما اگه قراره این رونزدیک به پشتت وصل کنی، با رداتدارن میخوای چی کار کنی؟ ...ها؟] (لیرا)
با این حرف، لیرا نگاهی به ردای رویمهارت زره یو ایلهان انداخت و متوجه چیزی شد. خنجرهایدریا فلسداری که به ردا متصل بودند، دیگر دیده نمیشدند.
[پس طوفانبرسد رعد و برقمجبور تیغهها چی...؟] (لیرا)
«راستش، یه بار امتحانش کردم، امافرشتهها قدرت طوفان رعد و برق خیلیانتخاب زیاد بود و خنجرها نتونستن تحملش کنن...»
به این ترتیب، یو ایلهان چارهای جز دست کشیدن از رویای طوفانترتیب رعد و برق تیغهها نداشت. و او حتی یک بار هم از آنحال در نبرد استفاده نکرده بود! این بزرگترین شکست در دوران آهنگری او بود.
«و برای همین تصمیم گرفتم بهبهتر خنجرها جون دوبارهای بدم. همین الان،روشی ارتا باید در حال تحویل دادنش باشه.»
دو ویژگی روی خنجرها وجود داشت. ویژگی شلیک شدن در هنگامبیصبرانه دریافت ضربه، و ویژگی بازگشت به مکان اولیه. در واقع، هیچبهتر مهماتی بهتر از این برای استفاده در سلاحهای دوربرد وجود نداشت.
یو ایلهان چند سلاح قابل حمل ساخته بود که میتوانست کارایی اینانتخاب دو ویژگی را به حداکثر برساند. به جای اینکه فقط یک دکورحاضر روی ردا باشند، بهتر بود از آنها در نابودی هیولاها استفاده شود.
از آنجا که این سلاح میتوانست به یک انسان معمولی اجازه دهد یک هیولایانتخاب رده سوم را بکشد، تاثیر آن بسیار زیاد بود. یو ایلهان کنجکاو بود کهاساتید وقتی سربازان ارتش شیاطین تخریب با چنین سلاحی روبرو شوند، چهرهشان چه شکلی میشود.
«تازه، اگه جادوی خانمنزدیک میره هم وارد بازیمهارت بشه، این دیگه... کهکهکه.»
[ایلهان دوباره دارهکار یه قیافه خفنقید به خودش میگیره.] (لیرا)
[من میتونم اونجا یه جزیرهبهتر ببینم. هرچند، نباید یکی از اونروشی کشورهایی باشه که سقوط کردن.] (اسپیرا)
از آنجا که او در یک خط مستقیم از سئول تادارن اقیانوس اطلس دویده بود و خشکی و دریا برایش فرقی نداشت،کندتر توانست تنها در عرض سه ساعت جزیرهای را نزدیک مقصدش پیدا کند.
مجمعالجزایری در اقیانوس اطلسنزدیک که میتوانست گروهی ازمهارت کشورهای کوچک نامیده شود.
در میان آنها، تنها گزارش شده بود که چندتایی ویرانحالی شدهاند. با این حال، مردم مدتها قبل از آن، مجمعالجزایر رالعنتی ترک کرده بودند و حالا دیگر حتی مورد توجه هم نبودند.
همه میدانستند که جزایر کوچک خطرناک خواهند شد، چرا که این موضوع را زمانیهمانطور که در دنیاهای دیگر بودند یاد گرفته بودند. مردمی هم که پول و امکانات لازممیدوید برای نقل مکان داشتند، از قبل برای فرار از خطر به شهرهای بزرگ رفته بودند.
به همین دلیل، مردمی که در این جزایر بیشمار باقی ماندهدارن بودند، نه قدرت و نه شجاعت مبارزه با هیولاها را داشتندکندتر و به خاطر نداشتن ثروت کافی، نمیتوانستند سکونتگاههایشان را هم ترک کنند.
مردم دیگر اهمیتی نمیدادند که آیا هیولاها در این جزایردارن ظاهر میشوند، آیا هیولاها مردم را میخورند، یا اینکه آیا شکستکندتر سیاهچالهای رخ میدهد و هیولاها جزایر را فتح میکنند یا نه.
با وجود اینکه از همان ابتدا هیچ قصدی برای نجاتشان نداشتند، مردم آنها را «قربانیانی»زنان مینامیدند که در روند پیشرفت زمین به مرحلهای جدید، اجتنابناپذیر بودند. هرچند، خود یو ایلهان همهمانطور نمیتوانست چیزی بگوید، چرا که وقتی وارد عمل شده بود، اصلاً به آنها فکر نکرده بود.
و دقیقاً به خاطر همین شرایط محیطی، اینجا مکانی بینقص برای پنهان شدن ازهمانطور دید جهانیان و نقشهکشی بود. وقتی به آن فکر میکرد، حتی اگر نگاه همهووشیا به دنیاهای رهاشده دوخته شده بود، هیچکس نمیتوانست در وسط نیویورک کاری از پیش ببرد.
«هووو.»
حالا زمان رویارویی بود. وقت آن رسیده بود که تأیید کند آیاروشی حس ششمش درست میگفت یا نه. اگر اشتباه میکرد، از شدت شوک فروحاضر میریخت. خب، البته فقط بعد از اینکه پسرش و زیردستانش را نجات میداد.
یو ایلهان سرش را بالا آورد و به جلو نگاه کرد. فقط قدرت عضلانیاشماندنش نبود که از حد یک انسان فراتر رفته بود، بیناییاش هم همینطور بود. اوروشی با اینکه دهها کیلومتر دورتر بود، هنوز هم میتوانست مناظر جزیره را بررسی کند.
با این حال، در ساحلبهتر جزیره هیچ چیزی وجود نداشت. نهروشی انسانی، نه حیوانی و نه هیولایی.
با وجود اینکه در ظاهر آرام به نظر میرسید،مهارت دقیقاً به همین دلیل عجیبتر بود. چون هنوز هم ردپایمنظور تمدن بشری در آنجا دیده میشد. معنیاش این بود که...
«فکر نمیکنیمجلات باید بلیتنزدیک بختآزمایی بخرم؟»
[فکر نمیکردمبرسد اینقدر زود باهاشونمجبور روبرو بشیم...] (لیرا)
...یو ایلهان درنزدیک همان تلاش اولفرشتهها به هدف زده بود.
یو ایلهان که از درست بودن پیشبینیهایش احساس آسودگی میکرد، از اینکه اتفاق روی اعصابی روی زمین دردریا حال رخ دادن بود خشمگین بود و در عین حال نگران زیردستانش بود که برای نبرد به دنیاهایفراانسانی رهاشده رفته بودند، به یکباره سپری را احضار کرد و با لگد زدن به آن به هوا پرید.
او عضلات پاهایش را با مهارت قدرت مافوق بشری تقویت کرد، با استفادهانتخاب از مانا آن را باز هم قویتر ساخت و با استفاده از مجموعاًمانند چهار پرش و جهش مجدد، سرعت مطلقی ایجاد کرد، هرچند که لحظهای بود.
«مراقب باش از بغلم نیفتی.»
[آره، تادیده ابد بهتلعنتی میچسبم!] (لیرا)
«تا ابد خیلی طولانیه.»
قبل از اینکه با سر به ساحل برخورد کند، سپری را در هواانتخاب احضار کرد و تغییر مسیر داد. از آنجا که نمیتوانست در مکانی کهمانند هیچ چیزی نداشت از فلزیاب استفاده کند، تصمیم گرفت کل جزیره را اسکن کند.
[شاید اینطوری ازکار پرواز کردن همقید سریعتر باشی.] (لیرا)
«من میتونم پرواز کنم!»
در روز جدایی، او با قدرت خدا به کرهمهارت پرواز کرده بود، اما حالا با توانایی خودش پرواز میکرد.منظور البته، اگر بخواهیم دقیق بگوییم، این واقعاً پرواز کردن نبود!
[پیداش کردم.] (اسپیرا)
اولین کسیبرسد که صحبتمنصرف کرد، اسپیرا بود.
[حضور انسانهاست. دهها نفرلعنتی از رده دوم. ممکنه ازدارن مردم زمین باشن اما...] (اسپیرا)
[الان هیچ نیازی نیست که یه انسانبهتر رده دوم از زمین اینجا بمونه. ایلهان،انتخاب منم پیداشون کردم. از این طرف.] (لیرا)
لحظهای که یو ایلهان گزارشلعنتی دو فرشته را شنید، فوراً متوقفترتیب شد و روی زمین فرود آمد.
او به آرامی به زمین لگد زدملاقات و به سمتی که آنها اشاره میکردند دوید.زنان بالاخره او هم میتوانست چیزی را حس کند.
انسانها، حضور افراد زیادی حس میشد. او میتوانست صداهاییدارن را بشنود، و آنها به هیچکدام از زبانهای زمینکشتی صحبت نمیکردند، اما یو ایلهان میتوانست حرفهایشان را بفهمد.
این ثابت میکرد که آنها از مردم زمینفرشتهها نبودند. مهارت درک زبان که به حداکثر سطح رسیدهبالا بود، در چنین موقعیتهای پیشپاافتادهای هم به کار میآمد.
«واقعاً میتونیم با این روش برتریبهتر به دست بیاریم؟ من برعکس نگرانم، چونانتخاب تا الان همهچیز خیلی خوب پیش رفته.»
«حداقل اون فرشتههای لعنتی دروغمجبور نمیگن. فرمانده منتظره، پس بیاحالی زودتر کار رو تموم کنیم.»
با شمردن افراد، دقیقاً بیست و نه انسان رده دومترتیب زرهپوش آنجا بودند که داشتند کاری انجام میدادند. یو ایلهانکندتر پس از نزدیک شدن به آنها، فهمید که دارند چه میکنند...
«هه.»
و از آنجا کهنزدیک صحنه بسیار مضحک بود،مهارت در نهایت به خنده افتاد.
«پس جسدبرسد تمام کسانیمنصرف که مردن، اینجاست.»
[این جمعآوری مواد برای کیمیاگریه. به عبارتمهارت دیگه، برای یه تکنیک تغییر شکل خاصهمانطور که با تشخیص جادو لو نمیره...] (لیرا)
لیرا درست زمانی که میخواست حرفشلعنتی را ادامه دهد، دهانش را بست.ترتیب چیزی که یو ایلهان میخواست، توضیح نبود.
«لعنتی، دوباره پاره شد.»
«بهت گفته بودم مهارت تجزیهت روقید بالا ببر. اگه از حقوقت کممنتظرش بشه، دیگه به من ربطی نداره.»
آنها در حال کندن پوست انسانها بودند.مهارت انسانها داشتند پوست انسانهای دیگر را میکندند،همانطور آن هم با استفاده از مهارت تجزیه.
او نمیتوانست این موضوع را درک کندبهتر و نمیخواست هم که درک کند. حتیانتخاب اگر هم میفهمید، تغییری در اقداماتش ایجاد نمیشد.
خدای مرگ بادیده برقی در چشمانشبهتر قدم به جلو گذاشت.
مرگ، بربرسد سر آنهامنصرف فرود آمد.
یادداشت نویسنده:
شنیدم جون جیهیون اگه تو ونزوئلا بود باید کشاورزی میکرد. واقعیت داره...؟ (یادداشتمنتظرش مترجم انگلیسی: فکر کنم منظورش اینه که تو ونزوئلا زنهای زیبای زیادی هستن،ذهنخوانی بنابراین سلبریتیهای کرهای اونجا باید به عنوان کشاورز کار کنن یا یه همچین چیزی...)
لیرا الان فعالترمجلات شده چون رقیبهایلعنتی زیادی پیدا کرده، هه.
بعداً باید فرصتهای بیشتری برای صحبت دربارههمانطور کیمیاگری پیش بیاد... (یادداشت مترجم انگلیسی: تا جاییتعجب که من خوندم، هیچ کیمیاگری به یاد نمیارم...)
یادداشت مترجم:
یه فصل کوتاهترکار برای جبران(؟) فصلقید قبلی، حدس میزنم...