---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 144: 144 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 144: 144

0

پنج دقیقه طول کشید تا کانگ می‌ره از گریه دست بکشد و به‌فکر​ خودش بیاید. وقتی گریه‌اش بند آمد، تازه فهمید چه کار کرده و با‌طور​ دستپاچگی خودش را از آغوش یو ایل‌هان بیرون کشید و سرش را پایین انداخت.

«مـ... من‌ترک​ معذرت می‌خوام. لطفاً‌محل​ گستاخی‌ام رو ببخشید...»

«حالا در حد گستاخی‌ترک​ که نبود ولی... اوه،‌حاضر​ شماها هم بیاید پایین.»

«تچ.»

با اینکه لحن کانگ می‌ره آرام به نظر می‌رسید، اما از گونه‌ها‌قابل‌درک​ و چشمان قرمزش مشخص بود که اصلاً این‌طور نیست. اگر واقعاً هزار‌گفتم​ روز را در سرگردانی و دوری گذرانده بودند، این واکنشش کاملاً قابل‌درک بود.

«فکر کنم باید به حرف‌هاتون گوش‌حاضر​ بدم. اول بیاید جامون رو عوض‌مات​ کنیم. آهای، گفتم بیاید پایین دیگه.»

هر طور که حساب می‌کرد، الان اصلاً وقتِ متفرق شدن نبود، برای‌همیشه​ همین یو ایل‌هان با لبخندی تلخ این پیشنهاد را داد. اگر هنوز‌نگاه​ در دوران گوشه‌گیری‌اش بود، چنین طرز فکری برایش غیرقابل‌تصور به حساب می‌آمد.

«بله.»

کانگ می‌ره سرش را کمی تکان داد و اشک‌هایش را پاک کرد.‌قابل‌درک​ سپس، نا یونا را از یو ایل‌هان کند و روی زمین انداخت؛ بعد‌دیگه​ گوشی‌اش را که هزار روز آنتن نداشت برداشت و با جایی تماس گرفت.

«آخ... آخ‌ترک​ آخ. می‌ره،‌لیموزین‌ها​ تو واقعاً خشنی.»

«لطفاً این عادتت رو‌ترک​ که به هرکسی که دل‌شدند​ می‌بندی این‌طوری می‌چسبی، ترک کن.»

در عرض پنج دقیقه، لیموزین‌ها در محل حاضر شدند. در حالی که یو ایل‌هان از این صحنه‌ی‌گفتم​ همیشه غیرواقعی مات و مبهوت مانده بود، راننده‌هایی که از لیموزین‌ها پیاده شدند، با احترام به کانگ‌گوشه‌گیری‌اش​ می‌ره و نا یونا ادای احترام کردند. لیرا در حالی که به آن‌ها نگاه می‌کرد، با تعجب گفت.

[عجیبه که حتی بعد از این همه تغییر تو‌این​ دنیا، هنوزم تونستن قدرتشون رو حفظ کنن. فقط با پول‌اول​ نمی‌شه همچین کاری کرد... قدرت سیاسی واقعاً یه چیز دیگه‌ست.]

[لیرا، لطفاً شأن و‌لیموزین‌ها​ وقار اولیه‌ات رو به‌حالی​ عنوان یه فرشته حفظ کن.]

[ها؟ فکر کنم همین الان یه فرشته‌محل​ رو دیدم که داشت زار می‌زد و‌مات​ به ایل‌هان چسبیده بود، کجا رفت پس؟]

[من گریه نکردم!]

در حالی که فرشتگانی که تازه به هم رسیده بودند مثل همیشه‌قابل‌درک​ داشتند با هم دعوا می‌کردند، کانگ می‌ره که حالا آرامش خودش را‌گفتم​ به دست آورده بود، با لبخندی محو رو به یو ایل‌هان گفت.

«لطفاً سوار شید.»

کانگ می‌ره که با آن لیموزین‌ها یو ایل‌هان را شوکه‌حالی​ کرده بود، ترکیب طلاییِ یک هواپیما به همراه چند هلیکوپتر و‌کردند​ کاربران توانایی کلاس دوم را برای محافظت از آن فعال کرد.

«فوراً شما رو به‌کاملاً​ کره برمی‌گردونیم، بانو می‌ره.‌باید​ همین‌طور بانو نا یونا رو.»

«بله. راستی، به‌هزار​ پدرم بگید که‌دوری​ نمی‌تونم فوراً ببینمش.»

«اطاعت می‌شه.»

با دیدن چندین کاربر توانایی که سعی داشتند از زمین و آسمان‌همیشه​ از کانگ می‌ره و همراهانش محافظت کنند، یو ایل‌هان با خودش فکر‌نگاه​ کرد که پولی که به دست آورده در برابر این‌ها هیچ است.

داشتن کاربران توانایی کلاس دوم به عنوان زیردست، فقط با‌گوش​ پول امکان‌پذیر نبود. تنها تاریخچه‌ای از وفاداری که در طول‌حساب​ سال‌ها تثبیت شده باشد، می‌توانست چنین چیزی را ممکن کند.

«ارباب، تو‌واقعاً​ مدتی که نبودیم‌سرگردانی​ مشکلی پیش نیومد؟»

«اعلی‌حضرت. فکر کنم قوی‌تر شدید!»

«خوش‌تیپ‌تر هم شده. فکر می‌کردم‌عرض​ خیلی بهش نزدیک شدم، اما‌حالی​ انگار هنوز خیلی فاصله دارم.»

خب، او‌این​ هم زیردستان وفادار‌قابل‌درک​ خودش را داشت.

فقط اینکه آن‌ها انسان نبودند. یو ایل‌هان با این فکر که وضعیت خودش هم‌کنم​ آن‌قدرها بد نیست، لبخندی زد. در هر صورت، جای شکرش باقی بود که همه‌می‌کرد​ سالم برگشته بودند. او واقعاً این‌طور فکر می‌کرد. به نوعی احساس رضایت و خرسندی می‌کرد.

همه، به جز فلمیر که باید تمام گرگ‌های منتظر در بیرون دروازه‌ی نیویورک را رهبری می‌کرد،‌پیاده​ با هم به سمت سئول حرکت کردند. با اینکه یو ایل‌هان از اینکه نتوانسته بود بال‌هایش، ندای‌حفظ​ تباهی، را به رخ بکشد کمی پکر شده بود، بقیه متوجه این موضوع نشدند. فقط لیرا خندید.

پس از رسیدن به سئول، گروه به سمت آپارتمان‌شدند​ یو ایل‌هان رفتند. از آنجایی که به جز فرشتگان،‌پیاده​ همه زیردستان یو ایل‌هان بودند، این موضوع اصلاً عجیب نبود.

البته، اگر کانگ‌واکنشش​ می‌ره و نا‌فکر​ یونا را فاکتور می‌گرفتید.

«پس می‌خواید‌واقعاً​ سه روز‌روز​ اینجا بخوابید.»

یو ایل‌هان از درخواست ناگهانی کانگ‌حاضر​ می‌ره جا خورده بود. کانگ می‌ره با‌مبهوت​ چهره‌ای بسیار شرمنده دلایلش را توضیح داد.

«البته، اگه براتون زحمتیه می‌ریم هتل می‌گیریم، اما اگه با اسم‌صحنه‌ی​ خودم هتل رزرو کنم، خیلی احتمال داره که پدر یا برادرم‌لیرا​ بیان دنبالم... اگه اینجا بمونیم، اون دو تا احتمالاً دخالتی نمی‌کنن.»

در عوض، از دیدگاه‌کاملاً​ یو ایل‌هان، ممکن بود یک‌حرف‌هاتون​ سوءتفاهم وحشتناک به وجود بیاید!؟

«میرررر! بیا‌واقعاً​ با نونا‌روز​ بریم حموم!»

«آره!»

«نا یونا، تو هم جوری که‌لیموزین‌ها​ انگار خونه‌ی خودته این‌ور و اون‌ور‌همیشه​ ندو، همین‌جا سرت رو بنداز پایین!»

دلیل درخواست‌این​ ناگهانی کانگ‌کاملاً​ می‌ره این بود:

برای کانگ می‌ره و نا یونا که دو سال و نه ماه بدون استراحت جنگیده‌باید​ بودند، استرس روحی و جسمی فراتر از حد تحملشان انباشته شده بود. آن‌ها فقط به‌وقتِ​ لطف جادوی شفابخش نا یونا از مرگ بر اثر خستگی مفرط قسر در رفته بودند!

با این حال، اگر الان به کلن‌هایشان برمی‌گشتند، دوباره غرق در کار می‌شدند. کانگ می‌ره کاملاً منطقی‌احترام​ به این نتیجه رسیده بود که به استراحت نیاز دارد. چه فاجعه بزرگ دوم بود و چه‌کنن​ کلن خدای رعد، او فقط بعد از استراحت دادن به جسم و روحش می‌توانست به کارهایش برسد.

«با این حال،‌می‌چسبی​ فقط می‌تونم عذرخواهی‌لیموزین‌ها​ کنم چون این...»

«بابا، می‌ره-نونا‌این​ مهربونه. یونا-نونا‌کاملاً​ هم مهربونه!»

درست زمانی که یو ایل‌هان می‌خواست درخواستشان‌گذرانده​ را رد کند، یومیر که در آغوشش‌کنم​ بود، با چشمانی معصوم به حرف آمد.

«با این وجود...»

«بابا، نمیشه؟»

درست وقتی که می‌خواست بدون توجه به حملات چشمی‌حرف‌هاتون​ یومیر مخالفت کند، آن دو چشم معصوم پر از‌دیگه​ اشک شدند. ضربه بحرانی به قلب و وجدان یو ایل‌هان!

«نمی‌تونم یکم‌واقعاً​ بیشتر با این‌سرگردانی​ نوناها بازی کنم؟»

«...کی این‌ترک​ مهارت رو‌لیموزین‌ها​ بهش یاد داده؟»

«من، من، مننن!‌می‌چسبی​ میر خیلی نازه،‌لیموزین‌ها​ مگه نه! آخ!»

یو ایل‌هان برای اولین بار ضربه‌ای به پیشانی‌باید​ نا یونا زد. با این حال، این کار‌آهای​ به معنای اجازه دادن برای ماندنشان هم بود.

نا یونا با انگشتانش علامت پیروزی را به کانگ‌این​ می‌ره نشان داد، حتی با اینکه قیافه‌اش شبیه کسانی بود‌اول​ که می‌خواهند گریه کنند؛ کانگ می‌ره هم لبخند کوچکی زد.

سه روزِ موعود خیلی سریع گذشت. یو ایل‌هان وضعیت زمین را برای‌مات​ یومیر و بقیه توضیح داد و آن‌ها هم داستان خودشان را برای یو‌عجیبه​ ایل‌هان تعریف کردند. بعد از شنیدن آن، برداشت یو ایل‌هان بسیار ساده بود.

«پس میر یه‌می‌چسبی​ تنه همه رو‌لیموزین‌ها​ به دوش کشیده.»

«من سخت جنگیدم!»

اگر به خاطر توانایی پنهان‌کاری او نبود، احتمالاً همان لحظه‌ای که به آن طرف می‌رفتند کارشان تمام بود. چیزی که بیشتر‌عوض​ تحت‌تأثیر قرار می‌داد این بود که مهارت پنهان‌کاری یومیر طوری تکامل یافته بود که علاوه بر خودش، متحدانش را هم پنهان می‌کرد.‌طرز​ همه چیز به لطف او بود که توانسته بودند در حین تحمل زندگی روزمره در آن دنیای خشن، هیولاها را قتل‌عام کنند!

یک تکاملِ مخصوص گروه... این برای یک گوشه‌گیرِ مادرزاد مثل‌همیشه​ یو ایل‌هان غیرممکن بود. یو ایل‌هان از اینکه پسرش برخلاف خودش‌آن‌ها​ طوری بزرگ شده بود که مراقب همه باشد، احساس رضایت می‌کرد.

«بابا، واقعاً درسته‌می‌چسبی​ که اینجا فقط‌لیموزین‌ها​ ده روز گذشته؟»

«آره، نه‌این​ یه روز‌کاملاً​ کمتر، نه بیشتر.»

«پس این‌طور. چه خوب!»

«اون همه‌ترک​ وقت فقط‌لیموزین‌ها​ ده روز شد...»

در همین حین، بازگشته‌ها از دنیای متروکه پس از اینکه فهمیدند در حالی که هزار‌مبهوت​ روز در آن دنیا گذشته، روی زمین فقط ده روز سپری شده، دچار یک وحشت دسته‌جمعی‌دنیا​ شدند؛ اما از آنجا که تمام رسانه‌ها از جمله اخبار مثل قبل بود، واقعیت را پذیرفتند.

در واقع، این شانس بزرگی بود که آن‌ها قبل از‌گوش​ فاجعه بزرگ دومِ زمین قوی‌تر شده بودند. هرچند، هیچ‌کس نمی‌توانست جواب‌می‌کرد​ دهد که چرا جریان زمان در آن دنیا این‌قدر عجیب بود.

[واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟ به نظرت این‌گذرانده​ قضیه بیش از حد به تو ربط‌کنم​ نداره که بخوای اونو یه تصادف بدونی، ایل‌هان؟]

طعنه‌ی لیرا. یو ایل‌هان با اینکه کمی انتظار این واکنش را داشت، آه عمیقی کشید.‌راننده‌هایی​ همین که هزار سال روی زمین به تنهایی زجر کشیده بود به اندازه‌ی کافی روی‌هنوزم​ اعصاب بود، اما اگر این اتفاق هم تقصیر او می‌بود، آن وقت چه احساسی پیدا می‌کرد!

«نگو که فکر‌می‌چسبی​ می‌کنی من ربطی‌لیموزین‌ها​ به این قضیه دارم؟»

[اما برای اینکه‌واکنشش​ فقط یه تصادف‌فکر​ باشه، زیادی شبیهه...] (لیرا)

آره، راستش خودش هم کمی مشکوک‌دوری​ بود. مگه دوره جا موندن یو‌قابل‌درک​ ایل‌هان صد برابر دوره پیش‌بینی‌شده نبود؟

۱۰ سال تبدیل شد به ۱۰۰۰ سال؛ ده روز‌صحنه‌ی​ تبدیل شد به ۱۰۰۰ روز... این نسبت برای اینکه‌ادای​ فقط یه تصادف در نظر گرفته بشه، زیادی بی‌نقص بود!

[نکنه یه قدرت‌می‌چسبی​ ماورایی تو خانواده‌لیموزین‌ها​ یو وجود داره؟] (لیرا)

[به جای قدرت خودشون، من فکر می‌کنم‌کنم​ ممکنه سوابق پنهانشون به زمین متصل باشه‌عوض​ و باعث این تغییر شده باشه.] (اسپیرا)

[می‌دونستم... وقتی یو ایل‌هان یه‌سرگردانی​ لقب در سطح کیهانی داره، امکان‌کاملاً​ نداره یه انسان معمولی باشه.] (ارتا)

«حتی اگه این‌طوری هم بهم‌محل​ نگاه کنید، جوابی نمی‌گیرید. و‌همیشه​ ارتا، بعداً با من بیا پشت‌بام.»

در طول اون هزار سالِ دوره جا موندنش، لیرا فقط این رو به عنوان یه‌مبهوت​ خطای ناشناخته توضیح داده بود و یو ایل‌هان هم که حسابی مشغول زندگی تو اون‌تغییر​ هزار سال بود، زیاد پیگیرش نشد. حتی اگه می‌شد هم، در هر صورت چیزی تغییر نمی‌کرد.

با این حال، یومیر که از مانای یو ایل‌هان متولد شده بود، در نهایت‌عوض​ تو یه دنیای متروکه گیر افتاد. اگه تفاوتی با خود یو ایل‌هان وجود داشت،‌لبخندی​ این بود که اون همراه با متحدانش بود و آکاشیک رکورد بهش متصل بود.

اون بعد از گذروندن هزار روز برگشت و تو این مدت روی زمین فقط ده روز گذشته‌گوش​ بود. اگه به این دو اتفاق جداگانه نگاه می‌کردی، می‌شد گفت یه تصادفه که می‌تونه تو مقیاس‌همین​ چندجهانی رخ بده، اما با پیوند دادن وجود یو ایل‌هان و یومیر به هم، داستان پیچیده می‌شد.

[چی می‌شه اگه اون‌لیموزین‌ها​ خطای ناشناخته به سوابق‌حالی​ ایل‌هان ربط داشته باشه؟] (لیرا)

[هیچ «چی می‌شه اگه»ای در کار‌لیموزین‌ها​ نیست. گروه‌های دیگه آرزو می‌کنن یو‌همیشه​ ایل‌هان رو دستگیر کنن و نکشنش.] (ارتا)

[این که خیلی‌واکنشش​ خوبه، چون ایل‌هان‌فکر​ الان جاش امن‌تره!] (لیرا)

«بودن تو دهن‌هزار​ یه ببر خیلی امن‌تر‌گذرانده​ از موقعیت الان منه!»

با این حال، نمونه‌ها برای اینکه اعلام کنن‌حالی​ یو ایل‌هان دلیل این اتفاق بوده، خیلی کم‌پیاده​ بود. تو اون لحظه، لیرا دست زد و گفت.

[پس می‌تونی فقط نمونه‌ها رو‌عرض​ بیشتر کنی، مگه نه؟ ایل‌هان،‌حالی​ می‌تونی یه بچه بیاری!] (لیرا)

[من سمت‌این​ راست رو‌کاملاً​ می‌گیرم.] (اسپیرا)

[پس من‌واقعاً​ سمت چپ رو‌سرگردانی​ کتک می‌زنم.] (ارتا)

اسپیرا و ارتا، لیرا رو که داشت‌شدند​ با استرس به خودش می‌پیچید و می‌گفت «چطوره،‌راننده‌هایی​ ایده نابغه‌ای بود، نه؟»، به زور تسلیم کردن.

ارتا با این نگرانی که اگه سریعاً یو‌حاضر​ ایل‌هان رو به یه موجود برتر تبدیل نکنن،‌مانده​ ممکنه این احمق مرتکب یه تابو بشه، گفت.

[یو ایل‌هان، من این احمق رو می‌ندازم تو سطل بازیافت. تو این‌اول​ فاصله، لطفاً تایید کن که آیا چیز مشابهی در مورد پدر و‌متفرق​ مادرت وجود داشته یا نه. اگه فقط یه سرنخ‌هایی هم بگیری کافیه.] (ارتا)

«باشه، پس‌واقعاً​ لطفاً درست‌روز​ بازیافتش کن.»

«منم می‌خوام‌ترک​ برم پدربزرگ و‌محل​ مادربزرگ رو ببینم!»

«باشه، بریم.»

یو ایل‌هان نگاهی به کانگ می‌ره و نا یونا که داشتن‌بدم​ با الف‌ها پینگ‌پنگ بازی می‌کردن انداخت و همون‌طور که می‌رفت، به این‌وقتِ​ فکر کرد که اونا کی قراره برن، چون الان روز سوم بود.

بعد از پنهان‌کاری، فقط چند بار بال زدن کافی بود تا به خونه‌اش برسه. هر دو‌حرف‌هاتون​ والدینش خونه بودن و یو ایل‌هان در حالی که یومیر جلوتر از اون بود، وارد شد.‌شدن​ با اینکه یو ایل‌هان مجبورش نکرده بود، یومیر به محض ورود از در جلویی داد زد:

«پدربزرگ، مادربزرگ. سلام!»

«ایل‌هان، اومدی... اوه؟»

«ایل‌هان نیست؟!»

زمان نسبتاً زیادی لازم بود تا خونه‌ای که به‌این​ خاطر ظاهر شدن ناگهانی یه بچه که ۱۱ ساله به‌اول​ نظر می‌رسید زیر و رو شده بود، دوباره آروم بشه.

«من از این چیزای جوجه‌کشی با مانا و اینا‌صحنه‌ی​ سر درنمیارم، ولی خب پسرت که هست. به خودت‌ادای​ رفته. البته نسبت به اون موقع‌های تو خیلی خوش‌تیپ‌تره.»

یو یونگ‌هان، پدر یو ایل‌هان، بعد‌لیموزین‌ها​ از مدتی بررسی نظرش رو داد.‌همیشه​ یو ایل‌هان با لبخند اضافه کرد.

«نوه شما هم هست.»

«و مادر بچه؟»

این سوال مادرش،‌عرض​ کیم یه‌سئول، بود. یو‌شدند​ ایل‌هان صادقانه جواب داد.

«قبل از تولدش‌می‌چسبی​ مرد. بالاخره اژدهایان از‌محل​ تخم به دنیا میان.»

«اوه خدای من،‌واکنشش​ پسرکم، تو زن‌مرده شدی.‌کنم​ میر، احساس تنهایی نمی‌کنی؟»

«مشکلی نیست چون‌هزار​ بابا هست. نوناهای‌دوری​ خوشگل هم هستن!»

«اوهو؟ نوناهای خوشگل؟‌عرض​ میر، نمی‌خوای بیشتر‌حاضر​ در موردش توضیح بدی؟»

کیم یه‌سئول با یه لبخند درخشان اصرار کرد. برخلاف یو یونگ‌هان که به‌غیرواقعی​ خاطر این وضعیت غیرواقعی کمی تو شوک بود، اون خیلی فرق داشت. علاوه بر‌عجیبه​ این، به نظر می‌رسید بعد از این همه مدت حتی جوون‌تر هم شده بود.

حالا دیگه قطعی بود. برخلاف پدرش که تو رده‌حرف‌هاتون​ اول گیر کرده بود، مادرش داشت سطحش رو ارتقا می‌داد!‌طور​ و شاید، تا الان حداقل به رده دوم رسیده بود.

رده دوم در حال حاضر متعلق به ۳ درصد برتر بشریت‌کاملاً​ بود. با اینکه قبلاً هم به این موضوع فکر کرده بود، اما‌آهای​ اگه استعدادی داشت، شاید اون رو از مادرش به ارث برده بود؟

پس شاید مادرش...؟‌عرض​ یو ایل‌هان با‌حاضر​ کمی استرس ازش پرسید.

«مامان، تو اون ۱۰‌ترک​ سالی که تو یا-ومین‌حاضر​ گذروندی، اتفاق خاصی افتاد؟»

«یا-ومین؟ آه، اووووه.»

کیم یه‌سئول قبل‌هزار​ از اینکه بخنده،‌دوری​ سرش رو کج کرد.

«خب، اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاد. با‌حاضر​ اینکه تو این سن و سال‌مات​ با این قیافه، خیلی هم خوب موندم!»

همم، به نظر می‌رسید‌ترک​ بد متوجه شده بود.‌حاضر​ یو یونگ‌هان بهش خندید.

«منظورت چیه‌این​ خوب موندم.‌کاملاً​ تو یه پیرزنی.»

«هی، وقتی می‌رم بیرون همه حداقل ۲۰‌گذرانده​ سال از تو جوون‌تر به نظر می‌رسن.‌کنم​ مردم پشت سر تو بد میگن، نه من.»

«اوه، در این مورد حق با‌حاضر​ اونه، بابا. لطفاً حتی اگه سخت نمی‌گیری،‌مبهوت​ حداقل یکم سطح خودت رو ارتقا بده.»

«هیچ چیز امنی‌می‌چسبی​ در مورد ارتقا‌لیموزین‌ها​ سطح وجود نداره، پسرم.»

همم، به نظر می‌رسید مادرش هم ربطی‌کنم​ به این قضیه نداشت. و از ظاهر‌عوض​ پدرش هم برمی‌اومد که کار اونم نبوده.

آره، البته. محور زمانی پیچ‌خورده تو دنیاهای گیر افتاده‌ی یو ایل‌هان‌کاملاً​ و یومیر فقط یه تصادف بود. امکان نداشت چنین سوابقی درون‌کنیم​ پسری که حتی نمی‌تونست از مانا استفاده کنه، پنهان شده باشه.

«هووو.»

وقتی نگرانی‌هاش فقط در‌ترک​ حد همون نگرانی باقی‌حاضر​ موند، نفس راحتی کشید.

با اینکه هرگز به این واقعیت که دقیقاً به خاطر اون هزار سال روی زمین این‌قدر‌آهای​ قوی شده شکی نداشت، اما هرگز هم جالب نبود که با یه لبخند ملیح در موردش‌هنوز​ صحبت کنه. اگه پدر و مادرش هم چنین دردی رو می‌کشیدن، برای یو ایل‌هان هم سخت می‌شد.

حالا که خیالش راحت شده بود، گرسنه‌اش شد. از اونجایی که نمی‌تونست برگرده خونه‌کنم​ خودش و غذا بخوره در حالی که مادرش جلوش بود، یو ایل‌هان طوری با‌می‌کرد​ قاطعیت حرف زد که انگار بهشون پول قرض داده بود. این امتیاز یه پسر بود.

«مامان، غذا.»

«غذا! غذا!»

با اینکه از بیرون ۱۱ ساله به نظر می‌رسید، میر هنوز‌بدم​ ۱ ساله... نه، ۳ ساله بود. وقتی با خنده ادای یو‌الان​ ایل‌هان رو درآورد، کیم یه‌سئول با یه لبخند رضایت‌بخش بلند شد.

«باشه، یه ضیافت‌هزار​ راه می‌ندازم تا هر‌گذرانده​ چقدر دلتون می‌خواد بخورید.»

بعد به نظر می‌رسید‌لیموزین‌ها​ داره می‌ره سمت آشپزخونه‌حالی​ که برگشت و پرسید.

«خب؟ کدوم یکی از اون نوناهای‌لیموزین‌ها​ خوشگل کاندیدای عروس منه؟ من با‌همیشه​ چند تا کاندیدا هم کاملاً موافقم.»

«اصلاً هیچ‌کدوم!»

یو ایل‌هان داد زد. با اینکه چهره‌گذرانده​ یه نفر از ذهنش گذشت، یو ایل‌هان‌کنم​ اون رو انکار کرد و با اطمینان گفت.

«هیچ زنی تو این‌لیموزین‌ها​ دنیا نیست که با‌حالی​ پسر تو ازدواج کنه!»

«این الان افتخار‌می‌چسبی​ داره؟ پس برو همین‌محل​ رو به همه بگو!»

حالا چطوری این پسر رو بفرستم خونه بخت؟‌باید​ – کیم یه‌سئول در حالی که به سمت‌آهای​ آشپزخونه می‌رفت، در مورد آینده پسرش فکر می‌کرد.

یادداشت نویسنده

فقط یو ایل‌هان و کانگ‌محل​ می‌ره با نا یونا جوری‌همیشه​ رفتار می‌کنن که انگار هیچی نیست.

هارد کری: یقه‌می‌چسبی​ آدمای بی‌مصرف رو بگیری‌محل​ و با خودت بکشونیشون.

به نظر می‌رسه این اولین‌قابل‌درک​ باری نبود که اسپیرا و ارتا‌بدم​ قبلاً این کار رو کرده بودن.

می‌گن پسرا به مادراشون می‌رن. یومیر هم به لسیدنا رفته و‌کاملاً​ هم به یو ایل‌هان، اما به نظر می‌رسه ایل‌هان به مادرش‌کنیم​ رفته. جهت اطلاع، منم به مادرم رفتم. (مترجم انگلیسی نه، نویسنده)

در مورد چند تا کاندیدا‌محل​ مطمئن نیستم، اما قطعاً یه‌همیشه​ کاندیدای فرشته وجود داره، مادرشوهر!

یادداشت مترجم

ناولها | novelha.net