چپتر 136: بدون عنوان
0«هوپ!»
شوالیه به جلو قدم برداشت تا از امپراتور محافظت کند. باگرفت این حال، یو ایلهان حتی نگاهی هم به امپراتور بیپا نینداختلیرا و در حالی که به شوالیه نگاه میکرد، با نیزهاش ضربه زد.
نیزه یو ایلهان که بیش از یک هزاره تمرینمقاومت داده شده بود، و مشت شوالیه که صدها سالنیست نبرد را پشت سر گذاشته بود، با هم برخورد کردند!
بوم!
ضربه نیزه دو دستی یو ایلهان وخود مشت حریف مستقیماً با هم برخورد کردند وذهن باعث ایجاد صدای مهیبی در زیر زمین شدند.
با این حال، کسی کهدقیقتر در آن برخورد هیولاوار اول بهگرفت عقب قدم برداشت، یو ایلهان بود.
«کهک!»
[کروآآآآر!] 1
یو ایلهان نمیتوانست باورش کند. حمله حریف مانای زیادی در خودوجود نداشت و او یکدست هم بود! اما حتی با این وجود همنیست نتوانست در برابرش مقاومت کند؟ ذهن و روانش به شدت آشفته شد.
«بیا جدی باشیم. مهم نیست چقدر ضعیف شده، اون هنوز تو رده چهارم قرار داره و اگه موجودات برترینوک که قبلاً دیدم رو فاکتور بگیرم، بالاترین سطح رو هم داره. بیشتر از صد سطح اختلاف داریم و اونممکن یه هنر رزمی پیشرفته رو هم یاد گرفته. علاوه بر این، اون اولین کسیه که تونسته پنهانکاری من رو ببینه.»
نگاه یو ایلهان تغییر کرد. حالت ایستادنش دقیقتر شد و نیزهاشروانش با زاویهای عجیب چرخید و قلب حریف را هدف گرفت. با هماهنگرده کردن تنفس و مانایش، همه چیز را روی نوک نیزه متمرکز کرد.
اگرچه او به لیرا گفته بود که به خاطرنوک زرهش مشکلی نیست و هر زمان که بخواهد میتواندبخواهد فرار کند، اما این فقط برای آرام کردن او بود.
اگر نمیتوانست او را همینجا بکشد، این یارو ممکن بود با استفادهنتوانست از روشهای عجیبی خودش را درمان کند و دوباره به زمین حمله کند،ضعیف بنابراین هیچ راهی وجود نداشت که یک عنصر بالقوه خطرناک را زنده بگذارد!
«تو...! تو فقطحالت تو رده سومزاویهای هستی، اما چطور؟»
با این حال، غافلگیری برای دشمن هم به همان اندازه بود. به نظرآشفته میرسید که او متوجه شده بود که یو ایلهان یک بمبگذار ساده نیست، بلکهاگه یک نیزهدار آموزشدیده است. یو ایلهان لبخندی زد و دوباره به جلو یورش برد.
«سعی کن دوباره دفاع کنی!»
«یک میلیوننمیتوانست بار همحمله دفاع میکنم!»
«چرت نگو.»
برخوردی دیگر. اگرچه او سعی کرد حرکات فریبندهای به حرکات دست یا شانهاش اضافه کند،جدی اما به نظر میرسید که این کار در برابر حریفی که یک هنر رزمی پیشرفته رادیدم آموخته بود، چندان مؤثر نبود. در برخورد دوم هم یو ایلهان کسی بود که عقبنشینی کرد.
با این حال، با این کار،همه ارزیابی حریف به پایان رسید. حریف واقعاًگفته هیچکدام از قدرتهایش را پنهان نکرده بود.
«بیا جلو! دفاعباورش من فقط بازیادی این چیزها فرو نمیریزه!»
«هی.»
یو ایلهان خندیدنداشت و نیزهاش را دوبارهنتوانست محکم در دست گرفت.
«واقعاً فکر کردی نمیفهممتنفس که با ایجاد این بلبشونوک داری درخواست نیروی کمکی میکنی؟»
کار جادوی توهم و جادوی محافظتی دیگر تمام شده بود، ووجود از آنجا که یو ایلهان هر دوی آنها را با انفجارمهم نابود کرده بود، هر کسی میتوانست به این مکان نزدیک شود.
این شوالیه سناریویی را در نظر گرفته بودچرخید که در آن نمیتوانست یو ایلهان را متوقفهمه کند، و داشت این مبارزه را طول میداد.
«کهک...!»
شوالیه لبهایش را گازتنفس گرفت، به نظر میرسید کهنوک حق با یو ایلهان بود.
لحظهای که یو ایلهان به جلو یورش برد دقیقاً دراما همان زمان بود. لحظهای که روان شوالیه شوک خفیفی راجدی تجربه کرد و قدرت برای لحظهای کوتاه از بدنش خارج شد!
[چقدر موذیانه!] (لیرا)
«بهم بگوخود متخصص جنگیکدست روانی! هاه!»
روی نیزه یو ایلهان، شعلههای بنفش و مهارت «آتش» در هم تنیده شدند و شعلهای خشن ایجاد کردند.بخواهد شاید حریف متوجه شده بود که یو ایلهان اکنون دارد با تمام توان حمله میکند، به نظر میرسید کهراهی شوالیه با وجود کمبود مانا، هر انرژیای که در بدنش داشت را جمع کرد و برای ضدحمله آماده شد.
«قربان البانی، اون...!»
«ای موجودکرد پست، این،ایستادنش ارادهی انسانیه...!»
او مانایش را طوری متمرکز کرد که گویی میخواست بازوی باقیماندهاش را منفجر کند،بیا و داشت آن را به چیزی فراتر از مانا تعالی میبخشید! این انرژی زیباییموجودات بود که باعث میشد آدم نبرد را فراموش کند و فقط به آن خیره شود.
«این رو بگیر، ... کیاهک!»
با این حال، آن فقطمانای یک انرژی زیبا بود، واما فرصت همچنان یک فرصت بود.
درست قبل از اینکه نیزه یو ایلهان مستقیماً باقلب مشت حریف برخورد کند، یک «مسیر غیرقابل ردیابی» که یونوک ایلهان از قبل پرتاب کرده بود، گردنش را پاره کرد.
«کهپ، هووووپ!»
چیزی که واقعاً شگفتانگیز بود این بود که مشتنوک با آن حمله حتی نلرزید. همانطور که از یک مهارتمیتواند پیشرفته که معادل «مسیر غیرقابل ردیابی» است انتظار میرفت! و!
«کیاهک!»
[ضربه مهلک!]
[مهارت نیزه مسیر غیرقابل ردیابی به سطح ۲۷ رسید. اکنون حمله سریعتر، مخفیانهتر و متوالیتر امکانپذیر است.]
[مهارت ضربه مهلک به سطح ۵۱ رسید. نرخ ضربه مهلک افزایش مییابد.]
لحظهای که به نظر میرسید نیزه یو ایلهانروی با مشتش برخورد کرده است، یک ضربه نیزهمشکلی نامرئی دیگر، سوراخ دومی در گردنش ایجاد کرد!
[خدای من،نمیتوانست دو تاحمله تقریباً همزمان!؟] (لیرا)
«فقط بمیر.»
مگر اینکه یو ایلهان یکی از آن هیولاهای یک قسمتی بود که در پاور رنجرز ظاهر میشدند، در غیرچقدر این صورت هیچ راهی وجود نداشت که بتواند یک ضربه با تمام قدرت را مستقیماً دریافت کند، مگر نه؟ ازهنر ترس اینکه مبادا انرژی باقیمانده در مشت به او برخورد کند، با عجله عقبنشینی کرد و روی زمین فرود آمد.
«کهپ، کهک...!»
با این حال، به نظر میرسید که او بیش از حد نگران شده بود. اگرچه حریف سعی کرد بابیا ارادهای کاملاً مافوق بشری به یو ایلهان حمله کند، اما لحظهای که ضربه دوم یو ایلهان به عنوان یک ضربهبالاترین مهلک فرود آمد، قابلیت «نیزه اژدهای هشتدم» فعال شد و مه غلیظی از مواد به شدت سمی را پراکنده کرد.
تحمل این مه سمی حتی با «مقاومت شدید در برابر سم» هم دشوار بود. و این بار،چیز حریف آن را مستقیماً از طریق نای استنشاق کرده بود، بنابراین نتیجه کاملاً واضح بود. با ایناگر حال، شوالیه حتی در حالی که در این وضعیت میلرزید، باز هم کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد.
«چطور، ممکنه...»
«این، ارادهی انسانیه!»
«ای، حرومزا...!»
حتی در حالی که به خاطر استفاده از یک مهارت نیزه پیشرفته آن همتنفس دو بار و تقریباً همزمان داشت خون سرفه میکرد، باز هم به مسخره کردنبخواهد شوالیه ادامه میداد. اگر مسابقه تمسخر وجود داشت، مدال طلا قطعاً مال او میشد!
با این حال، لیرا توانست خشم عمیق نهفته در کلمات سبکسرانهاشروانش را بخواند. او در طول یک هزاره، بارها دیده بود که یورده ایلهان افکار واقعیاش را در پس اعمال بیخیال و سبکسرانهاش پنهان میکند.
علاوه بر این، او نیز از دست این انسانها با آن حاکمانلیرا متعددشان به ستوه آمده بود. اگر در تمام دوران فرشته بودنش زمانیاگر وجود داشت که از انسانها احساس انزجار کند، دقیقاً همین الان بود.
«واقعاً مجبور بودی این کار رو بکنی! واقعاً مجبور بودی قلعهای رو که کل تاریخ یهروانش دنیا توش بود نابود کنی، و روی رویاها و امیدهای هر چیزی که توش رشد کردهاگه بود پا بذاری! مجبور بودی خانواده سلطنتی رو بکشی! و حتی نوادگانی که از هیچی خبر نداشتن!»
«...از هیچی خبر نداشتن؟ و شمازاویهای واقعاً مجبور بودین تا خود زمین برینکردن و پوست آدمای بیگناه رو بکنین؟ هان؟»
به نظر میرسید صبر یو ایلهان به سر رسیده بود. اوروانش با لبخندی درخشان از شوالیهای که داشت خون سرفه میکرد اینهنوز را پرسید. در آن لحظه، پلکهای شوالیه لرزید و دهانش را بست.
البته. این در مورد حمله به یک دنیای کامل بود. هیچاگرچه راهی وجود نداشت که یک شوالیه محافظ سلطنتی که درست دربرای کنار امپراتور از او محافظت میکرد، از این موضوع خبر نداشته باشد.
«اگه بتونی منو قانع کنی، اونزیادی وقت میذارم بری، پس لطفاً حرفنتوانست بزن. هی، دارم بهت فرصت میدم.»
«او، اون...»
«حرف بزن.»
یو ایلهان این را به آرامیهمه گفت. به نظر میرسید شوالیه قبللیرا از باز کردن دهانش لکنت گرفته بود.
«اون، یهنمیتوانست ربطی به سرنوشتمانای دنیای ما داره...»
«آه، بله، البته. و به نظر میرسهعجیب حالا اون سرنوشت قطعی شده. از الان بهمانایش بعد، شما نابود میشین. خودم ترتیبش رو میدم.»
یو ایلهان لبخند عمیقی زد. نیت قتل غیرقابلانکاری از کلمات سادهاش حس میشد.آشفته لیرا که در آغوش او بیسروصدا در حال تماشای کل این مکالمه بود، بااگه خودش فکر کرد: «چقدر خفن!»؛ خب، از یک فرشتهی ناامیدکننده انتظار دیگهای هم نمیرفت.
«کا، هاک...!»
«و تو، در مورد ارادهیمانای بشریت و این چرتوپرتها حرفاما زدی، ولی حتی خندهدار هم نبود.»
یو ایلهان نیزه اژدهای هشتدم خود را بالا برد. از آنجا که شوالیه جراحات جدی داشت وچیز حتی سوراخهایی روی گردنش ایجاد شده بود و مِه سمی را هم مستقیماً استنشاق کرده بود، حتی اگرهمینجا به حال خودش رها میشد هم میمرد، اما رها کردن دشمن با شخصیت یو ایلهان جور در نمیآمد.
«شماها انسان نیستین.»
شعلههای بنفش و مهارت حریق شعلهورهمه شدند. شاید این هم چیزی فراترلیرا از مانای خالص در خود داشت.
«شما آشغالهایی بدتر از هیولاهایین.»
وقتی نیزهاش را پرتاب کرد، نیزه طوری به پرواز درآمد و ضربه زد که گوییمانایش از اول باید همانجا میبود، و سر شوالیه را شکافت. مهارت حریق که با سوختنِ بسیارفقط درخشانش بیشترین درد ممکن را به همراه داشت، در لحظه بعد به زندگی او پایان داد.
شما ۲۳,۸۲۰,۲۲۷,۴۰۵ تجربه به دست آوردید.
شما ثبت البانی دا قوراد سطح ۲۵۷ را به دست آوردید.
«واو، هنوزمخود سطحم ارتقا پیدااما نمیکنه. واقعاً اعصابخردکنه.»
این یارو «البانی» برای رسیدن به سطح ۲۵۷ چند نفرمتمرکز را کشته بود؟ یو ایلهان از وزن طاقتفرسای زمان زبانش رافقط بیرون آورد و به آخرین مرد حاضر در آنجا نزدیک شد.
«بـ... بهم رحم کن.»
امپراتور با ناامیدی فریاد زد.
«مـ... ماخود فقط یهیکدست سیاهچال امنتر میخواستیم!»
«این دیگه چه کوفتیه؟»
[آه، آاااه...نمیتوانست پس قضیهحمله این بود.]
یو ایلهان اصلاً متوجه نشد،دقیقتر اما به نظر میرسید لیراهدف فوراً همهچیز را فهمیده است.
[این دنیا دقیقاً قبل ازاما سومین فاجعه بزرگ بود، درسته؟ زمینروانش هم دقیقاً قبل از دومین فاجعهست.]
«خب که چی؟»
[باید بدونی که مواد اولیه تلههای تخریب که در اختیار بهشت قرار داره، محدوده، مگه نه؟ در این بین، مقدار موادباشیم اولیه برای ساخت تلههای تخریبی که بتونن هیولاهای بیشتر و قویتر رو با خیال راحت گیر بندازن، حتی از این هم کمتره.داریم اونقدر وجود نداره که بشه به تمام دنیاها داد. با این حال، هر دنیایی دلش میخواد اونا رو به دست بیاره، درسته؟]
«البته.»
[به همین دلیل، ارتش بهشت در فواصل زمانی معین، نبردذهن رقابتی رو بین دنیاهایی که در آستانهی فاجعه بزرگ بعدیشونضعیف هستن، برگزار میکنه. برندهی این نبرد، تلههای تخریب رو میبره.]
صرفاً با چسباندن کلمه «رقابتی» نمیشد کلمه بیرحمانه «نبرد» را زیبا جلوه داد.گفته به هر حال، با شنیدن این حرف، میخواست درباره قوانین نبرد، تعادل قدرت بینیارو دنیاها، یا لیست مسابقات بپرسد، اما وقت نداشت به هیچکدام از اینها گوش دهد.
اگر چیزنمیتوانست مهمی وجود داشت،مانای این بود که:
«پس اینا با کمک خائنها مخفیانه وارد زمینچرخید میشن و توی نبرد رقابتی نقش جاسوس روهمه بازی میکنن تا زمین رو به شکست بکشونن؟»
[دقیقاً.]
میدونستم! واقعاً فقط یهتنفس تهاجم ساده نبود! تازهروی الان همهچیز روشن شد.
این موضوع تغییری در این حقیقت ایجاد نمیکردنداشت که این عوضیها چقدر پست بودن، اما خوبروانش شد فهمید این عوضیها دقیقاً دارن چه غلطی میکنن!
«پس چراکرد قبلاً اینوایستادنش بهم نگفتی؟»
[گفتنش از قبل ممنوعه. و اینا هم از قبل میدونن چون توی دومین فاجعه بزرگشون تجربهاش رو داشتن.نیست و از اونجایی که خودت از زبون اونا شنیدیش، دیگه مشکلی نداره منم بهت بگم. علاوه بر این، حتیاختلاف منم فکر نمیکردم دنیایی وجود داشته باشه که فقط به خاطر نبرد رقابتی، دست به چنین کار مضحکی بزنه...]
«باشه، کافیه.»
با فهمیدن این موضوع، احساس راحتی کرد. حالا که خیالش راحت شده بود،برابرش وقتش بود این کار را تمام کند. از آنجا که حسابی آشوب بهاون پا کرده بود، میتوانست نزدیک شدن افراد به این مکان را حس کند.
«هیییک!»
وقتی یو ایلهان با نیزهایاما در دست به امپراتور نزدیکذهن شد، مرد از ترس فریاد زد.
«اگه منو، امپراتور امپراتوریتنفس کادرا رو بکشی، یه فاجعهنوک رخ میده! نباید منو بکشی!»
«اوه، که اینطور.»
«بـ... بله! جانور شیطانی که با امپراتوری قراردادچرخید بسته، از شدت خشم همهجا رو به همهمه میریزه! اگه این اتفاق بیفته، همهچیز نابود میشه!»
«عالیه!»
حتی در حین ابراز خوشحالی، بدون تردید نیزهاش را چرخاند واگرچه گردن امپراتور را قطع کرد. یو ایلهان در حالی که به امپراتورآرام که تا آخرین لحظه مرگش چهرهای وحشتزده داشت نگاه میکرد، پوزخندی زد.
«طوری حرف میزنی انگارحمله قراره یه ربات غولپیکرنداشت از پنتاگون بیاد بیرون.»
[اگه واقعاً اتفاق بیفته چی؟]
«اونوقت این کارمای این امپراتوریه.»
غیرنظامیان بیگناه فقطکردن به خاطر کشتههمه شدن امپراتور قتلعام میشن؟
مهم نبود این امپراتوری چقدر فاسدزیادی و ریاکار بود، امکان نداشت بانتوانست مردمش مثل حشرات رفتار کنند، مگه نـ...
[کگاااااااااااه!]
در همان لحظه، یو ایلهان غرشوجود بلندی از دوردست شنید که گوییشدت میخواست افکار کودکانهاش را در هم بشکند.
فقط از روی همین فریاد همهمه متوجه شد. این غرش متعلق بهلیرا هر چیزی که بود، قدرت وحشتناکی داشت!
یو ایلهان با چشمانی گیجمانای به جسد بیجان امپراتور نگاه کردوجود و با ناامیدی زیر لب گفت:
«ها... ها... لعنتی.»
این عوضیها تا لحظه آخراما واقعاً عوضی بودن. نه، کلمهذهن عوضی هم براشون کم بود.
[میخوای چیکار کنی، ایلهان؟]
«نمیدونم. اگه برگردمباورش زمین، سعی میکنم یهخود سری به پنتاگون بزنم.»
[آره، آره.کرد منم باهات میام.دقیقتر خب الان چی؟]
«...خب، معلومه.»
یو ایلهان آه عمیقی کشید. اگر آن جانور فقط رهبرانمتمرکز این امپراتوری را زیر پا له میکرد، از آن استقبالفرار میکرد، اما احتمال چنین چیزی بینهایت به صفر نزدیک بود...
«حالا که خودم باعثش شدم،مانای نباید خودم هم جمعش کنم؟اما ...واقعاً دلم نمیخواد مردم بیگناه بمیرن.»
[چطور میتونی تویحالت همچین لحظات حساسیزاویهای اینقدر مهربون باشی...]
«هومف، خفه شو.»
یو ایلهان میتوانست ببیند شوالیههایی کههمه در حال نزدیک شدن به این مکانگفته بودند، با شنیدن آن غرش متوقف شدهاند.
بسیار خب. چه بایدحمله میگفت تا بتواند ازنداشت آنها به خوبی استفاده کند؟
یو ایلهان در حالی کهدقیقتر برای نبرد آماده میشد، بههدف چنین سؤالات بیفایدهای فکر میکرد.
یادداشت نویسنده
کسانی که کنجکاو بودن امپراتور چطور قدرتش رو حفظ میکنه، احتمالاً بعد از خوندن این فصل روشش رو فهمیدن... احتمالاً T^T
روشی که ارتش بهشت برای مدیریت دنیاها استفادهنداشت میکنه از اول تا آخر «تأمین تلههای تخریب»روانش است. بدون اینها، تمام دنیاها محکوم به نابودی میشن.
پس آیا ممکنه کسانی که خودشون رو توی پوست انسانهدف جا زدن، به عنوان جاسوس توی نبرد رقابتی عمل کنن! -اگرچه این موضوع بعداً با محتوای بیشتری درباره نبرد رقابتی پرداخته میشه.
در واقع، رفتار فعلی ایلهان کاملاً ریاکارانهست. منم از همون اول یه قدیس کامل خلق نکردم. با این حال، فکرضعیف کنم بتونم بهتون قول بدم که اون بدون تزلزل مسیر خودش رو طی میکنه. شاید یکی از عناصر لذتبخش این مجموعهپیشرفته این باشه که چطور شخصیتی به نام یو ایلهان در طول داستان تکامل پیدا میکنه، یا حداقل من اینطور فکر میکنم.
یادداشت مترجم (انگلیسی)
~~~
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu
۱. اینجاکرد احتمالاً منظورایستادنش اوروچی است.
۲. اصلاًباورش چطوری داشتمانای حرف میزد...