---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 130: فصل 130 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 130: فصل 130

0

«ها؟ هی،‌نبود​ اون بالا‌آن‌ها​ رو نگاه.......!»

«کاهاک!»

وقتی متوجه شدند، دیگر خیلی دیر شده بود. حتی گرگ‌زادها که در میان‌نجات​ رده سوم‌ها به چابکی و واکنش‌های برترشان می‌بالیدند هم نتوانستند واکنشی نشان دهند،‌پیش‌فرض‌های​ پس چطور یک رده دوم ضعیف می‌توانست پرتاب نیزه یو ایل‌هان را دفع کند؟

از لحظه‌ای که یو ایل‌هان قدم به جلو گذاشت، دقیقاً ۲ ثانیه طول کشید تا اوضاع پاکسازی‌وهله​ شود. نیزه‌های استخوان اژدها با وزن چند صد تن از بالا سقوط کردند و سرشان را در‌وظیفه​ هم کوبیدند، بنابراین هیچ راهی وجود نداشت که موجودات حقیر رده دوم بتوانند چنین چیزی را تحمل کنند.

«هیچ بازمانده‌ای نیست، هاه.»

[باید بعد از کشتن‌وهله​ همه‌شون، اونا رو یه‌مردم​ جا جمع می‌کردن.] (لیرا)

[حتی ۲ ساعت هم از مرگشون نگذشته. این یعنی‌واقعاً​ نقشه‌شون همین الان در حال اجراست. پس به لطف‌باشد​ غریزه تو، تونستیم از بدترین سناریوی ممکن جلوگیری کنیم.] (اسپیرا)

یو ایل‌هان تمام اجساد، از جمله قربانیان و مقصران را در اینونتوری خود قرار داد. این‌طور‌واقعاً​ نبود که نخواهد آن‌ها را دفن کند، اما از آنجا که در حال حاضر اوضاع بسیار‌می‌کرد​ اضطراری بود، تصمیم گرفت بعد از سر و سامان دادن به وضعیت، همه را یک‌جا دفن کند.

[ایل‌هان. حالت خوبه؟] (لیرا)

«خوبم. ........واقعاً خوبم.»

[ایل‌هان......] (لیرا)

این‌طور نبود که در وهله اول برای نجات مردم زمین وارد عمل شده‌حالت​ باشد. حتی برایش خنده‌دار بود که مردم زمین چطور او را ستایش می‌کردند.‌برایش​ خودش فکر می‌کرد که پیش‌فرض‌های وظیفه یا عدالت، چیزی جز یک مشت چرندیات نیستند.

آینده بشریت، محافظت از زمین و چیزهای دیگر، همگی برایش بی‌معنی و آزاردهنده‌سامان​ بودند. اگر خودش، والدینش، لیرا و ارتا، الف‌ها، میر و... خیلی خب، اریکیا،‌مردم​ کانگ می‌ره و اسپیرا حالشان خوب بود، دیگر ذره‌ای به بقیه مردم اهمیت نمی‌داد.

دلیلی که او تمام آن‌هایی را که برای زمین خطرناک بودند می‌کشت هم به‌خنده‌دار​ خاطر خودش بود. برای او چه اهمیتی داشت اگر ارتش شیاطین نابودی تصمیم می‌گرفت‌محافظت​ ده میلیارد نفر را در یک جهان دیگر و نه روی زمین قتل‌عام کند؟

مشکل این بود که آن‌ها روی زمین، جایی که او زندگی می‌کرد،‌برای​ در حال جولان دادن بودند. تا به حال، یو ایل‌هان هرگز به‌فکر​ کشتن دشمنانش صرفاً به عنوان جمع کردن زباله‌های حیاط خانه‌اش نگاه نکرده بود.

اما بله، در همین لحظه، احساس انزجار می‌کرد. نه به این‌همه​ خاطر که مردگان از مردم زمین بودند، یا مردم دنیایی دیگر،‌زمین​ بلکه از دیدن انسانی که داشت پوست انسان دیگری را می‌کند.

هیولاها واقعاً هم‌نوع‌خواری می‌کردند، اما این کار برای یک موجود منفرد نبود، بلکه برای‌دادن​ کل آن نژاد به عنوان یک کل انجام می‌شد. با این حال، این افراد‌وارد​ داشتند چه کار می‌کردند؟ آیا آن‌ها به معنای واقعی کلمه از هیولاها بدتر نبودند؟

«واقعاً می‌تونیم خودمون رو نژادی بنامیم‌برای​ که دنیا رو توسعه می‌ده؟ ما‌باشد​ فقط داریم نابودی خودمون رو جلو می‌ندازیم.»

شاید برخی در جواب بگویند که از دیدگاه دنیای خودشان، آن‌ها تنها «انسان‌ها» هستند و دلیل‌وارد​ حمله آن‌ها به زمین و دلیل کشتن و پوست کندن انسان‌های زمین، دقیقاً برای شکوفایی همان‌آینده​ «بشریت» بوده است؛ و این کار به هیچ وجه برنامه نابودی خودشان را به جلو نمی‌انداخت.

به این‌آنجا​ افراد، یو ایل‌هان‌اضطراری​ این را می‌گفت:

خودم نابودتون می‌کنم.

«بیاید یکم بجنبیم.»

یو ایل‌هان در حالی که بی‌صدا و عمیقاً خشمگین بود، عزم خود‌برای​ را جزم کرد. قبل از اینکه فقط همین را به فرشتگان بگوید‌فکر​ و راه بیفتد؛ همان‌طور که گفته بود، سرعتش را کمی بیشتر کرد.

[داری حتی‌آنجا​ از قبل هم‌اضطراری​ سریع‌تر می‌ری!] (لیرا)

[همم...... تو‌نبود​ واقعاً خیلی‌آن‌ها​ خوبی.] (اسپیرا)

او در حالی که از یک پاکت نوشیدنی حاوی برث می‌مکید، مهارت قدرت فوق‌بشری را فعال کرد‌خودش​ و با چنان قدرتی به جلو پرید که عضلات پاهایش تقریباً در حال پاره شدن بودند. قدرت‌اگر​ بازسازی متعالی کاملاً روی پاهایش متمرکز شد و عضلات آسیب‌دیده را به محض پاره شدن، ترمیم کرد.

دفعه قبل روی دریا به نظر می‌رسید که با‌واقعاً​ تمام سرعت در حال حرکت است، اما ظاهراً این‌طور‌باشد​ نبود. اگر می‌خواست سریع‌تر باشد، هنوز هم می‌توانست سریع‌تر برود.

فقط با اراده برای دویدن سریع‌تر، تمام جسم و روحش را در‌یک‌جا​ آن گذاشت. او فرشتگان را رها کرد تا برای پیدا کردن هرگونه‌عمل​ دشمن به اطراف نگاه کنند و خودش روی سریع دویدن متمرکز شد.

[نمی‌تونم باور کنم که یه‌دفن​ رده سوم بتونه به این‌اضطراری​ سطح از سرعت برسه.] (اسپیرا)

[اگه یه مدت با ایل‌هان‌اول​ بمونی، ممکنه خیلی از این‌وارد​ چیزا رو تجربه کنی.] (لیرا)

از آنجا که آن‌ها در یک جزیره کوچک در یک مجمع‌الجزایر کامل بودند، افراد زیادی در آن زندگی نمی‌کردند‌برایش​ و انگار که مهاجمان از این موضوع خبر داشتند، تعدادشان هم بسیار کم بود. با این حال، یو ایل‌هان‌آزاردهنده​ دو گروه دیگر متعلق به دشمن را پیدا کرد و گروهی از اجساد نگهداری‌شده را در یک کشتی یافت.

یو ایل‌هان تأیید کرد که هیچ بازمانده‌ای در‌سامان​ میان مردم وجود ندارد، مهاجمان زنده را کشت‌واقعاً​ و همه آن‌ها را داخل اینونتوری خود قرار داد.

خوب شد که کار پردازش اژدهازادهای دارئو و گرگ‌های قاره‌اضطراری​ کیروا را تمام کرده بود. اگر به خاطر آن‌ها نمی‌توانست تمام‌واقعاً​ این اجساد را ذخیره کند، ممکن بود کمی اعصابش خرد شود.

[یعنی تمام‌خوبم​ جزایر این‌وهله​ اطراف همین‌طورین؟] (لیرا)

[اگه حتی یه ذره‌همه​ دیرتر می‌رسیدیم، ممکن بود‌خوبم​ به نقطه‌ای بی‌بازگشت برسیم.] (اسپیرا)

اگر کسی با استفاده از کیمیاگری پوست شخص دیگری را می‌پوشید، هیچ نشانه‌ای در ظاهر وجود نداشت و از آنجا که این‌زمین​ یک تغییر شکل از طریق جادو نبود، با استفاده از تشخیص مانا هم نمی‌شد آن را فهمید. اگر آشنایانی وجود داشتند، کشف این‌آزاردهنده​ موضوع آسان بود، اما اگر تمام آن آشنایان کشته می‌شدند و شخص دیگری جای آن‌ها را می‌گرفت چه؟ این یک جنایت بی‌نقص می‌شد.

چه می‌شد اگر مهاجمان یک کشور کامل را به این شکل فتح می‌کردند و در‌وضعیت​ حالی که کاربران توانایی زمین در حال مبارزه با دنیاهای رهاشده بودند، خود را در آن‌برایش​ کشور پنهان می‌کردند؟ چه می‌شد اگر به همین‌جا بسنده نمی‌کردند و در سراسر جهان تکثیر می‌شدند؟

حتی اگر آن زمان متوجه می‌شد که دشمنانی در میانشان وجود دارند، نمی‌توانستند کاری انجام دهند. به این دلیل که‌پیش‌فرض‌های​ نمی‌دانستند چه کسی اهل زمین است و چه کسی از دنیایی دیگر آمده است. علاوه بر این، اگر دومین فاجعه‌کانگ​ بزرگ در آن زمان رخ می‌داد، آن‌ها در موقعیتی نبودند که بتوانند افراد پنهان‌شده از دنیاهای دیگر را پیدا کنند.

در واقع، او در حال حاضر هم نمی‌توانست چندان خوش‌بین‌وهله​ باشد. به نظر می‌رسید که تهاجم در حال پیشرفت است،‌خنده‌دار​ اما یو ایل‌هان نمی‌دانست این تهاجم از کجا شروع شده است.

به همین دلیل، کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که صحنه‌یک‌جا​ جرم را در اسرع وقت پاکسازی کند و افرادی را که از‌عمل​ قبل با تغییر هویت خود را پنهان کرده بودند ردیابی کرده و بکشد.

ردیابی افرادی که با تمام وجود سعی در پنهان کردن خود داشتند؟ اگر شخص دیگری‌وضعیت​ بود، شاید غیرممکن به نظر می‌رسید، اما برای یو ایل‌هان امکان‌پذیر بود. او مهارت پنهان‌کاری‌ای داشت‌برایش​ که در صورت تمایل می‌توانست او را حتی از دید یک موجود برتر هم مخفی کند!

یو ایل‌هان عجله کرد. با این آرزو که‌مردم​ خیلی دیر نکرده باشد؛ با این آرزو که‌می‌کردند​ بتواند همه چیز را به حالت قبل برگرداند.

[ایل‌هان، می‌تونم اینجا‌وضعیت​ حسش کنم! این‌حالت​ گروه خیلی بزرگه.......؟] (لیرا)

[صدها رده دوم، و‌بسیار​ یه دونه رده سوم هم‌دادن​ هست. می‌تونی حسشون کنی؟] (اسپیرا)

«می‌تونم حسشون کنم.»

همان‌طور که انتظار داشت، بیشتر کشورهای جزیره‌ای نزدیک آمریکای جنوبی نابود شده بودند. اگر جزایری‌ستایش​ وجود داشتند که آثار سوزاندن بقایا پس از پوست کندن اجساد در آن‌ها دیده می‌شد،‌همگی​ جزایری هم بودند که مانند آنچه در وهله اول دیده بود، در حال اجرای نقشه‌هایشان بودند.

جایی که یو ایل‌هان در حال حاضر توقف کرده بود نیز یکی از آن‌ها بود.‌زمین​ در یک نقطه کور نسبتاً عریض بین ساختمان‌ها، یک فرد زره‌پوش که شبیه کاپیتان یک‌چرندیات​ فرقه شوالیه‌ای بود، صدها نفر از زیردستانش را برای انجام آن کار منزجرکننده رهبری می‌کرد.

«کاپیتان، واقعاً‌آنجا​ لازمه این‌قدر‌بسیار​ محتاط باشیم؟»

«می‌تونستیم مستقیم باهاشون بجنگیم. مردمی هم که از‌حاضر​ زمین به دنیای ما اومدن ضعیف بودن، مگه نه؟‌یک‌جا​ اونا فقط بهمون می‌خندیدن چون نمی‌تونستیم بهشون آسیبی برسونیم.»

«کی بهتون گفته‌واقعاً​ به جای دستاتون،‌برای​ دهنتون رو تکون بدین؟»

«چاره‌ای نیست چون‌وضعیت​ دستور از بالاست. وقت‌خوبه​ زیادی نداریم، پس بجنبید!»

به نظر می‌رسید دلایل خودشان را داشتند. پس قضیه از این قرار بود، یو ایل‌هان‌خوبم​ به آرامی سر تکان داد و دستش را تکان داد. پنج نیزه بالای سر کاپیتان‌خودش​ رده سوم ظاهر شد و مستقیماً روی کلاه‌خودش سقوط کرد و کل بدنش را نابود کرد.

[شما ۱۴,۰۳۹,۳۸۴ تجربه به دست آوردید.]

شما ثبت کرومانو ایل پدرا سطح ۱۳۴ را به دست آوردید.

«فـ... فرمانده؟!»

«کـ... کار رو متوقف کنید!‌اول​ همه‌تون دست از کار بکشید!‌وارد​ فرمانده تو یه کمین کشته شد!»

هرج و مرج در محل به پا شد. این دقیقاً همان‌اول​ فضایی بود که یو ایل‌هان بیشتر از هر چیزی دوست داشت.‌می‌کردند​ او بی‌رحمانه بارانی از نیزه بر سرشان فروریخت و قتل‌عامشان کرد.

در برابر آن‌ها، اصلاً دلش نمی‌خواست از روش‌های دیگری استفاده کند. او‌یک‌جا​ فقط می‌خواست با استفاده از مهارتی که برای کشتن سریع دشمنانِ متعدد روی‌باشد​ آن تحقیق کرده بود، کاری کند که مرگشان کاملاً بیهوده و پوچ باشد.

تا هیچ‌کس نفهمد چه کسی آن‌ها‌اما​ را کشته است؛ تا بدون رسیدن‌گرفت​ به هیچ دستاوردی به این روز بیفتند.

تنها در عرض ۳۰ دقیقه، یو ایل‌هان بیش از ۱۰ جزیره را پاکسازی کرد و ۷ نفر از رده‌می‌کرد​ سوم و ۲۹۰۰ نفر از رده دوم را کشت. از آنجا که یو ایل‌هان و زمین هر دو غیرعادی‌میر​ بودند، این آمار شاید به چشم نمی‌آمد، اما در واقعیت، این تعداد در دنیاهای دیگر معادل یک گردان کامل بود.

«با این حال،‌وضعیت​ این تازه باید‌حالت​ اول کار باشه.»

حداقل در جزایر این حوالی، دیگر اثری از مهاجمان باقی نمانده بود. قلبش از این‌خوبم​ واقعیت که تمام ساکنان جزایر کشته شده و آنجا خالی از سکنه شده بود به‌خودش​ درد آمد، اما مگر اینکه ارتش دیگری حمله می‌کرد، دیگر هرگز گذرش به اینجا نمی‌افتاد.

اگر می‌پرسیدید که آیا آن‌ها کاملاً نابود شده‌اند؟ جواب منفی بود. نه تنها در‌دادن​ میان کسانی که کشته بود هیچ‌کس شبیه به مسئول اصلی این فاجعه به نظر‌وارد​ نمی‌رسید، بلکه حتی نتوانسته بود دروازه‌ای پیدا کند که به دنیای دیگری متصل باشد.

از آنجا که اتصالی با یک دنیای دیگر برقرار شده بود،‌عمل​ کاملاً واضح بود که یک خائن در ارتش بهشت پشت این‌عدالت​ قضیه است، اما او نتوانست حتی یک پر فرشته هم پیدا کند.

معنی این موضوع بسیار ساده بود. اینجا اولین مکانی‌واقعاً​ نبود که آن‌ها ظاهر شده بودند. ریشه‌ای که باید‌باشد​ بیرون می‌کشید در جای دیگری بود؛ در مکانی همین نزدیکی‌ها.

یو ایل‌هان پیش‌بینی کرد که آن مکان باید ونزوئلا باشد – نزدیک‌ترین‌یک‌جا​ کشور به این مجمع‌الجزایر. از قضا، جایی که اگر با هواپیما می‌رفت قرار‌باشد​ بود فقط یک توقفگاه بین‌راهی باشد، حالا به مقصد نهایی تبدیل شده بود.

لیرا با صدایی محتاطانه پرسید.

«اگه ونزوئلا نباشه چی؟»

«اون‌وقت...»

یو ایل‌هان، در حالی که طوری حرف می‌زد که انگار اصلاً‌همه​ نمی‌خواست به چنین سناریویی فکر کند، یک سپر استخوانی اژدها را که‌وارد​ قرار بود به عنوان تکیه‌گاه پاهایش عمل کند، به هوا پرتاب کرد.

«مجبور می‌شم کل‌نخواهد​ قاره آمریکای جنوبی‌اما​ رو جارو کنم.»

وقتی کاربران توانایی، مدت کوتاهی پس از بحران کیروا، خبر اتصال‌اول​ دیگری با یک دنیای متروکه را شنیدند، به وحشت افتادند. این‌می‌کردند​ بار در شهر نیویورک بود! آن هم درست در حومه شهر!

اولین کسی که متوجه این سیاه‌چال شد، استاد قبیله‌ی «روح سوزان» بود که به اتحاد‌خوبم​ خط مقدم تعلق داشت. به عنوان یکی از کاربران توانایی که یک فرشته نگهبان به او‌فکر​ اختصاص داده شده بود، او آدم نسبتاً خوبی بود که سعی می‌کرد به دیگران کمک کند.

علاوه بر این، از آنجا که او تجربه قبلی دفاع در برابر‌گرفت​ گرگ‌ها در کره را با همکاری قبیله خدای رعد داشت، به خوبی‌برای​ می‌دانست که ظاهر شدن اتصال با یک دنیای متروکه چقدر می‌تواند دردسرساز باشد.

«لعنتی، آخه چرا‌واقعاً​ بین این همه‌برای​ جا باید نیویورک باشه...»

«انگار می‌دونستن اگه یه دنیای‌یک‌جا​ متروکه به اینجا وصل بشه،‌وهله​ چقدر خسارت به بار میاد. لعنت...!»

همان‌طور که یو ایل‌هان پیش‌بینی کرده بود، تمام مردم زمین توجهشان را‌یک‌جا​ به نیویورک معطوف کردند. «تمام» کاربران توانایی که به قدرت خودشان اطمینان داشتند،‌باشد​ راهی نیویورک شدند؛ اگر نیویورک سقوط می‌کرد، خسارات فقط به آمریکا محدود نمی‌شد.

این وضعیت با زمانی که یک دنیای متروکه در گانگنامِ‌اضطراری​ کره ظاهر شد، بسیار متفاوت بود. چه از نظر توجه‌خوبم​ کاربران توانایی، چه ارتش، و چه رسانه‌ها و سایر مردم زمین.

نه تنها حادثه کره درست قبل از انفجار دروازه علنی‌وارد​ شد و سوزانو به سرعت به آن غائله پایان داد،‌پیش‌فرض‌های​ بلکه این بار، هنوز مدتی تا انفجار دروازه باقی مانده بود.

از قضا، وضعیتی که به خاطر این موضوع به وجود آمده‌اول​ بود، شبیه به یک جشنواره بود. انگار که المپیک یا جام‌می‌کردند​ جهانی باشد، مردم زیادی دور هم جمع شده بودند و تشویق می‌کردند.

«مردم احمق.»

استاد قبیله‌ی شوالیه‌های فلزی، میکائیل اسمیثسون، این موضوع را کاملاً مضحک می‌دانست که‌سامان​ با وجود زمان کمی که تا باز شدن دروازه باقی مانده بود، بسیاری‌مردم​ از مردم در حال برپا کردن مغازه و به راه انداختن هیاهو بودند.

«فکر کنم قصد دارن‌وهله​ اگه دروازه باز شد،‌مردم​ به دنیاهای دیگه فرار کنن.»

«دوشیزه مالاتستا... اگه چنین چیزی برای هر‌خوبه​ کسی ممکن بود، دیگه هیچ انسانی روی‌مردم​ این زمین به دست هیولاها کشته نمی‌شد.»

«شاید با این هیاهوها دارن ترسشون از هیولاها رو پس‌وضعیت​ می‌زنن. یا شایدم می‌خوان تماشا کنن که چطور از نیویورک دفاع‌مردم​ می‌کنیم و دشمنا رو شکست می‌دیم. اوه، می‌خوای یه چیزی بخوری؟»

«همف، با‌نبود​ کمال میل‌آن‌ها​ قبولش می‌کنم.»

استاد قبیله‌ی ماجیا، کارینا مالاتستا، با دیدن میکائیل اسمیثسون که داشت‌عمل​ هات‌داگی که به او داده بود را گاز می‌زد، خندید. به‌عدالت​ نظرش این که او غذا را قبول کرده بود، بامزه آمد.

پشت سرشان، یک فرد کره‌ای‌یک‌جا​ نزدیک شد، او یکی از‌وهله​ اعضای قبیله خدای رعد بود.

«حال شما چطوره، آقای‌بسیار​ اسمیثسون، دوشیزه مالاتستا. استاد قبیله‌دادن​ ما مایلن شما رو ببینن.»

«قبیله خدای رعد؟ دوشیزه کانگ؟»

چهره میکائیل اسمیثسون روشن‌وهله​ شد. در همین حال، کارینا‌زمین​ مالاتستا سرش را کج کرد.

«ما دو تا با هم؟ ما‌حالت​ دو تا چه وجه اشتراکی با‌برای​ هم داریم؟ در مورد نبرده؟ پس بریم.»

«دقیقاً نمی‌دونم. از اونجایی که من‌تصمیم​ یه آرتیفکت کاهش‌دهنده تشخیص دارم، حالا‌یک‌جا​ می‌تونیم دور از چشم بقیه حرکت کنیم.»

«دور از چشم بقیه؟»

فقط آن‌ها نبودند. استادان قبایل متعلق به اتحاد‌مردم​ خط مقدم، و کسانی از میان آن‌ها که‌می‌کردند​ فرشته نگهبان نداشتند، توسط کانگ می‌ره فراخوانده شدند.

او بدون اینکه کسی متوجه شود آن‌ها را دور‌واقعاً​ هم جمع کرد، حتی شامل نا یونا که برادرش‌باشد​ را فدا کرده بود تا با او وقت بگذراند.

بالای شانه‌هایش، ارتای مینیاتوری شناور بود. او‌گرفت​ از قبل خودش را طوری پنهان کرده بود‌خوبم​ که فقط کانگ می‌ره بتواند او را ببیند.

«پس همه اینجان.»

چشمانش برقی زد. در همین‌اول​ حال، استادان قبایل که هنوز‌وارد​ گیج بودند، درخواست توضیح کردند.

«استاد قبیله خدای رعد، فکر می‌کنم هنوز تا شکست‌واقعاً​ سیاه‌چال زمان باقی مونده باشه. اگه منظورتون اینه که‌باشد​ خودمون بریم داخل سیاه‌چال و حمله کنیم، من رد می‌کنم.»

«نگران نباشید. من اصلاً قصد ندارم تو کشوری که‌دادن​ مال من نیست همچین کاری کنم. من فقط همه رو‌برای​ اینجا جمع کردم چون باید درباره موضوعی باهاتون صحبت کنم.»

کانگ می‌ره نگاهی به اطراف انداخت و به ارتا اشاره‌ای کرد.‌تصمیم​ ارتا سرش را تکان داد و جادویش را اجرا کرد. این یک‌اول​ حصار سطح بالا بود تا هیچ‌کس نتواند متوجه اتفاقات داخل آن شود.

کانگ می‌ره با اطمینان از‌اول​ اینکه جادو کاملاً فعال شده‌وارد​ است، با صدایی قاطع گفت.

«سوزانو نمی‌تونه تو این‌همه​ مبارزه شرکت کنه. اون کارهای‌واقعاً​ مهم‌تری برای انجام دادن داره.»

همین یک جمله کافی بود تا تمام استادان قبایلِ‌دادن​ جمع‌شده در آنجا ناامید شوند. با این حال، قبل‌اول​ از اینکه کسی دلیلش را بپرسد، او اضافه کرد.

«در عوض، نیرویی تحت فرمان سوزانو تصمیم گرفته به ما کمک کنه، و ما همچنین‌وضعیت​ پشتیبانی ویژه‌ای از ونگارد دریافت کردیم. دلیلی که همه شما رو اینجا جمع کردم هم‌باشد​ همینه. فکر می‌کنم این مقدار پشتیبانی برای اینکه فقط قبیله من ازش استفاده کنه خیلی زیاده.»

«درباره چیزهایی که الان‌وهله​ گفتی خیلی کنجکاوم، اما‌مردم​ بذار اول اینو بپرسم.»

تاکاگاکی آسوها از قبیله اژدهای‌یک‌جا​ جادویی پرسید. چشمانش طوری بود که‌اول​ انگار می‌خواست با یک اژدها بجنگد.

«می‌تونیم با اینا پیروز بشیم؟»

«بله.»

کانگ می‌ره‌خوبم​ با اطمینان‌وهله​ پاسخ داد.

«حتی اگه تعداد دشمنا سه برابرِ دشمنای کیروا هم باشه، ما می‌تونیم در‌نجات​ برابرشون دفاع کنیم. به همین خاطر، لطفاً از الان به بعد با دقت‌پیش‌فرض‌های​ به حرفام گوش بدین. من دلیلی دارم که "فقط" شما رو اینجا جمع کردم.»

۱۹ ساعت گذشت‌حاضر​ تا اینکه شکست‌تصمیم​ سیاه‌چال رخ داد.

بزرگ‌ترین نبرد در مقیاس زمین، که ارزشِ از قبل بالا‌اضطراری​ رفته‌ی ونگارد را به آسمان‌ها برد و مسیری به سوی‌خوبم​ بهشت برای چند قبیله برگزیده هموار کرد، آغاز شده بود.

یادداشت نویسنده:

از آنجا که ایل‌هان حضور ندارد،‌حالت​ قصد دارم نبرد دنیای متروکه در‌برای​ برابر زمین را کاملاً کوتاه نگه دارم.

آیا ایل‌هان می‌تواند ریشه این اتفاقات را پیدا‌سامان​ کند؟ خب، اگر نتواند که همه چیز تمام‌واقعاً​ می‌شود، پس احتمالاً کارش را خوب انجام می‌دهد.

یادداشت مترجم:

مترجم انگلیسی: Chamber

ویراستار انگلیسی: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net