چپتر 145: با ارزشترین بازیکن مال من است
0یو ایلهان و یومیر قبل از اینکهاسپیرا با بستنی توی دهانشان برگردند، تقریباً نصفخوشبختانه غذاهای موجود در خانه را جارو کردند.
فرشتگان، الفها، انسانها و یک گرگ، مسابقه پینگپنگشانبقیه را تمام کرده بودند و حالا داشتند یکحرکت بازی مسابقهای چهار نفره روی پلیاستیشن بازی میکردند.
نا یوناهمین گفت: «مهارتهای دریفتمحین رو ببینید! ایول!»
کانگ میره جواباون داد: «فقط بدنتمیپوشونی داره کج میشه!»
[کیاک، یه بمب!] (لیرا)
[مدام داری باشامل اون بالهات صفحهغرغرو رو میپوشونی!] (ارتا)
اعضایی که داشتند از بازی لذت میبردند، شامل دو تا احمق و دوخوشبختانه تا آدم غرغرو میشد. بقیه اعضا به صفحه نمایش بزرگ خیره شده بودندقطعاً و بالاتنهشان را با جریان بازی حرکت میدادند، انگار که خودشان داشتند بازی میکردند.
او میتوانست رفاقتی را ببیند که محال بود فقط تویمیبردند ده روز شکل گرفته باشد. برایش عجیب بود که لیراخیره چطور توانسته بود خودش را در آن گروه جا کند.
به نظر میرسید یومیر هم دلش میخواست به آنهانزدیک ملحق شود، برای همین ایلهان اجازه داد برود وبودن در همین حین، اسپیرا به جایش به او نزدیک شد.
[به نظرمیبردند میرسه مشکلاحمق خاصی نبود.] (اسپیرا)
«خوشبختانه هرهمین دوشون کاملاًبرود عادی بودن.»
اگر حتی یکی از آن دو نفر، هزار سال تنهایی را تجربه کردهآدم بود، قطعاً باید به حرفهای یو ایلهان واکنشی نشان میداد. ایلهان به مهارت خودشخودشان در چهرهخوانی اعتماد کامل داشت و مطمئن بود که آن دو زندگی عادیای داشتهاند.
[من هم گزارشهایی از فرشتگان مختلفِ اون دو دنیایی که رفته بودن دریافت کردم. اون دو نفرعادی واقعاً ده سال رو با بقیه گذروندن و همراه با بقیه انسانها برگشتن. هرچند هنوز نمیتونم با اطمیناناعتماد بگم، اما احتمال اینکه یه عامل دیگه غیر از مسائل ژنتیکی دلیل این اتفاق باشه خیلی بیشتره.] (اسپیرا)
«مگه نه؟»
یو ایلهان با خنده سر تکان داد. اما بعد،میرسه متوجه نیت پنهان در حرفهای اسپیرا شد و دراگر حالی که ابروهایش از تعجب بالا پریده بود، پرسید:
«وقتی خودتون میتونستید این کار رو بکنید، چرا من رو فرستادید؟ نه،احمق خب... البته کاملاً هم بیفایده نبود، چون تونستم میر رو بهشون معرفی کنممیدادند و یه دیداری هم تازه کردیم، ولی بازم دلیلی نداشت من رو بفرستید.»
[خودت خیلی خوب میدونی که فرشتگان بینقص نیستن. ممکنه چیزهاییمیرسه بوده باشه که از چشمشون دور مونده باشه. برای همینحتی میخواستم خودت شخصاً قضیه رو بررسی و تأیید کنی.] (اسپیرا)
اسپیرا اضافه کرد که در وهله اول، اگر فرشتگان بینقص بودند، امکان نداشتشده از طرف سایر جناحهای متعالی به دردسر بیفتند و هیچ خائنی هم در میانشانگرفته پیدا نمیشد. بعد از شنیدن این حرفها، یو ایلهان دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
«...وقتی برای اولین بار لیرا و ارتا رو دیدم،میرسه غرورشون به عنوان فرشتگان ردهبالا سقف آسمون رو سوراخ کردهحتی بود، اما تو به همین راحتی این واقعیت رو میپذیری...»
[بدون درکِ نقص و کاستی، هیچ پیشرفتیارتا حاصل نمیشه. اون دو تا هم دارن اینمیشد موضوع رو درک میکنن و پیشرفت میکنن.] (اسپیرا)
«بله، تو که راست میگی.»
یو ایلهان این را زیر لب زمزمه کرد و همزماننمایش به لیرا که با بالهایش کل صفحه نمایش را پوشاندهمیتوانست بود و ارتا که داشت بیرحمانه سرزنشش میکرد، خیره شد.
با اینکه نمیدانست چقدر پیشرفت کردهاند، اما با دیدن وضعیتمشکل الانشان، کاملاً از آنها قطع امید کرده بود. هرچند کهیکی در ابتدا رویِ باهوش و جدی خودشان را نشان داده بودند...
البته که وضعیت فعلیشان را بیشتر دوست داشت، امالذت گاهی اوقات دلش برای آن شخصیتهای قبلیشان تنگ میشد.نمایش در همین افکار بود که اسپیرا ناگهان به حرف آمد.
[بهتره به جایهمین این حرفها، خودتحین رو آماده کنی.] (اسپیرا)
«آمادهی چی؟»
[اعلامیه نبردهمین رقابتی صادر شد.حین همین الان.] (اسپیرا)
حرکات یو ایلهان برای لحظهای متوقف شد. اواعضایی احساس کرد که بدنِ در حال استراحتش، در یکاعضا چشم به هم زدن منقبض و آمادهی نبرد شد.
نبرد رقابتی. مگر میشد در موردش نداند؟ اوجایش به خاطر همین موضوع، یک امپراتوری کامل راکاملاً در دنیایی دیگر با خاک یکسان کرده بود.
نگاهی به بقیه که هنوزآدم درگیر بازی مسابقهای بودند انداختنمایش و دوباره رو به اسپیرا کرد.
«پس بالاخرههمین الان میتونی درحین موردش حرف بزنی؟»
[وقت زیادی نمونده. اینبالهات موضوع به زودی به گوشلذت تمام مردم زمین میرسه.] (اسپیرا)
«چند روز وقت داریم؟»
[سه ساعت دیگه،شامل صحنه برای انتخابغرغرو شرکتکنندهها آماده میشه.] (اسپیرا)
ساعت، نه روز!
«هه، واقعاًداری "وقت خیلیبالهات زیادی" بهم دادی.»
[نیازی به عجله نیست. روند انتخاب شرکتکنندهها ۲۴جایش ساعت طول میکشه. اون هم توی نیویورک، همونکاملاً جایی که نبرد با دنیای متروکه اتفاق افتاد.] (اسپیرا)
خب، آنجا بهترین مکان ممکن بود،غرغرو چون در حال حاضر توجه تمام مردمشده دنیا به آن نقطه جلب شده بود.
[هر کسی که بخواد تلههای نابودی رو بهنزدیک زمین برگردونه، میتونه شرکت کنه. اما فقط هزار نفربودن صلاحیت شرکت توی مسابقه رو به دست میارن.] (اسپیرا)
«هزار نفر...؟»
یو ایلهان سرشهمین را کج کرد. متوجهاسپیرا چیز عجیبی شده بود.
اگر تعداد شرکتکنندهها تا این حد زیاد بود،بقیه دیگر چه نیازی بود که کل ونزوئلا راحرکت ببلعند؟ دیگر نیازی نداشتند که نیرویی میلیونی اعزام کنند!
[قوانین مسابقه با توجه به توازن قوا توی هر دنیا متفاوته. بانبود اینکه قانون این دفعه "نبرد نیروهای نخبه" است، اما احتمالاً دنیای فراتاتنهایی توی دومین فاجعه بزرگ خودش، وارد یه "نبرد همهجانبه" شده بوده.] (اسپیرا)
«وحشتناک به نظر میرسه.»
این یعنی امپراتوری کادرا ممکن بود نیروهایش را فراتر از مرزهای ونزوئلا همنبود گسترش داده باشد. با فکر کردن به این احتمال که اگر جلوی تهاجمتجربه امپراتوری کادرا را نگرفته بود چه میشد، لرزه بر اندام یو ایلهان افتاد.
البته که امپراتوری مورد نظر در حال حاضر بایداعضا به خاطر حمله هیولاها در آستانه انقراض باشد... درانگار همین افکار بود که حرفهای اسپیرا دوباره به گوشش رسید.
[باید توی ایناجازه مسابقه جایگاه خوبیاسپیرا به دست بیاری.] (اسپیرا)
«حتی اگه نمیگفتیاون هم تمام تلاشممیپوشونی رو میکردم اما... چرا؟»
[نبرد رقابتی زیاد برگزار نمیشه. و زمین هم در حال حاضر دارهخاصی با سرعت باورنکردنیای پیشرفت میکنه. بهت تضمین میدم که تا قبل از سومینتنهایی فاجعه بزرگِ زمین، دیگه هیچ نبرد رقابتی دیگهای در کار نخواهد بود.] (اسپیرا)
نبرد رقابتی در «لو فوئرا»، یکی از دنیاهای برتر تحت کنترل ارتش بهشت برگزار میشد. طبیعتاً هیچ موجود فروتریخودشان نمیتوانست وارد آن دنیا شود. آنها فقط در زمان نبرد رقابتی که به طور منظم برگزار میشد، اجازه وروددلش به آن دنیا را پیدا میکردند. به همین دلیل، هیچ راهی وجود نداشت که بخواهند برای زمین استثنا قائل شوند.
با شنیدن ایناجازه حرف، غرایز یواسپیرا ایلهان به صدا درآمد.
«یه دنیای برتر،اون هاه. حالا دیگهمیپوشونی واقعاً دارم نگران میشم.»
[میفهمم داریبرای به چیاجازه فکر میکنی.] (اسپیرا)
اسپیرا با لبخندی جواب داد:
[امکان نداره جناحهای متعالیِ دیگه بتونن به یه دنیای برتر که تحت کنترلخوشبختانه بهشته حمله کنن. این کار دقیقاً مثل این میمونه که فرشتگان از دیوار آشوبباید عبور کنن، با نیروهای اصلی ارتش شیاطین نابودی بجنگن و بعدش زنده برگردن.] (اسپیرا)
«هی، یکیداری از اونابالهات دقیقاً همونجاست.»
[ولی اون...برای حق بااجازه توئه.] (اسپیرا)
اسپیرا در جواب یو ایلهان که داشت به فرشتهی بزدلی اشارهبزرگ میکرد که درست در لحظهی سبقت گرفتن ماشینِ رقیب، با بالهایشببیند دید بقیه را کور کرده بود، چارهای جز سر تکان دادن نداشت.
[من شخصاً رسیدگیاجازه میکنم تا امنیت محلجایش برگزاری بیشتر بشه.] (اسپیرا)
«لطفاً. آهان، راستی یه فرشتهی درست و حسابی هم برای خانم نا یوناآدم پیدا کنید. با اینکه اصلاً خودِ شخصش برام مهم نیست، اما با این وضعیتیخودشان که پیش میره، پای خانم میره هم گیر میافته و میر هم غصه میخوره.»
[حتماً در نظر میگیرمش.] (اسپیرا)
بعد از این حرفها، یو ایلهان به سمتبقیه گروهی که مشغول بازی بودند رفت. بازی تازه تماممیدادند شده بود و داشتند مجازات لیرا را اجرا میکردند.
«من بردمهمین تو باختی،برود حالا وقتِ پسگردنیه!»
«شترق شترق شترق شترق!»
[لعنتی، پسبرای کِی قراره بهبرود «کبودی» برسیم!] (لیرا)
به نظر میرسید همه دلِ پری از لیرا دارند، چون این شعرِ سادهی مجازات اصلاً تمامی نداشت وانگار تعداد ضرباتی که به او زده بودند داشت از مرز ۳۰۰ تا میگذشت. از آنجایی که ایلهان نمیتوانستنظر تا ابد به تماشای این صحنه بنشیند، با یک تلنگر محکم به پیشانی لیرا، بازی را تمام کرد.
«کبودی.»
[آه، عاشقتم ایلهان!] (لیرا)
نا یونا گفت: «آآآه، توبرود که اصلاً بازی نکردی، پسمیرسه تو هم باید مجازات بشی!»
«این از حقوقِ صاحبخونهست.احمق بازی دیگه تمومه، وقتبقیه استراحت هم به سر رسیده.»
هرچند که شاید به خاطر استفاده نکردن از کلِ ۷۲ ساعت استراحتشان کمی دمغدوشون شده بودند، اما دیگر وقتی برای تلف کردن نداشتند. چهرهی کانگ میره هم جدیحرفهای شد؛ به نظر میرسید متوجه شده بود که یو ایلهان میخواهد چیز مهمی بگوید.
«سه ساعت دیگه، رویدادی برای انتخاب شرکتکنندههای نبرد رقابتیِ ارتش بهشت برگزار میشه. تاغرغرو جایی که من شنیدم، این مسابقه ارتباط مستقیمی با این داره که چقدر بتونیم بارفاقتی موفقیت در برابر دومین فاجعه بزرگ مقاومت کنیم. ارتا بقیهی جزئیات رو براتون توضیح میده.»
[چرا همیشه من باید مسئول توضیح دادناسپیرا باشم!؟... فقط یک بار توضیح میدم پس خوبدوشون گوش کنید! نبرد رقابتی در واقع به...] (ارتا)
توضیحات تکاندهندهی ارتا ادامه پیدا کرد. از آنجاییبقیه که همه افرادِ حاضر میدانستند وظیفهی ارتش بهشت مربوطمیدادند به تلههای نابودی است، خیلی زود متوجه قضیه شدند.
در حین این توضیحات، یو ایلهان متوجه نکتهی جدیدی در مورد قوانیننبود مسابقه شد. او پیش خودش فکر میکرد که فقط کافی است همه چیزتجربه را نابود کند و برنده شود، اما ظاهراً قضیه به این سادگیها نبود.
[به هر کدوم از شرکتکنندهها حداقلِ تجهیزات ایمنیاعضایی داده میشه. هدف ارتش بهشت پخش کردن تلههایبقیه نابودیه، نه تضعیف کردنِ قدرت کلیِ دنیاها.] (ارتا)
برای این منظور، روی پوست هر شرکتکننده یک غشای محافظ قرار میگرفت. این غشای محافظ پس از دریافتبودن مقدار مشخصی آسیب در هم میشکست و شرکتکننده را به دنیای خودش اخراج میکرد. نتیجهی مسابقه هم برکامل اساس تعداد شرکتکنندههای دشمنی که در طول نبرد اخراج میشدند، یا اخراج شدنِ تمام اعضای تیم حریف تعیین میشد.
با این حال، حتی در صورت پیروزی در نبرد، شرکتکنندهاینمایش که اخراج شده بود دیگر قادر به شرکت در مراحلمیتوانست بعدی نبود؛ بنابراین مهمترین مسئله، حفظ نیروها تا جای ممکن بود.
«اگه یه نفر با چنان قدرتی حملهجایش کنه که همزمان هم غشای محافظ رودوشون بشکنه و هم خود شرکتکننده رو بکشه، چی؟»
[اون غشای محافظ نهایتِ کاریه که از دستمون برمیاد. اینمیبردند مسابقهای برای محافظت از دنیاهای خودشونه، پس اگه برای چنینخیره خطراتی آماده نیستن، از همون اول هم نباید شرکت کنن.] (ارتا)
«چقدر بیرحمانه...»
نبرد رقابتی عمدتاً به دو دسته «رده پایین» و «رده بالا» تقسیم میشد. رده پایین رقابتی بین دنیاهایی بود که در آستانه تجربه دومین فاجعه بزرگ خودگرفته بودند و رده بالا به دنیاهایی اختصاص داشت که قرار بود سومین فاجعه بزرگ یا بالاتر را تجربه کنند. فرمت مسابقات به صورت حذفی بود و تنهانبود ۴ تیم برتر رده پایین و ۴ تیم برتر رده بالا میتوانستند سهم خود را از تلههای تخریب که از مواد بهتری ساخته شده بودند، دریافت کنند.
«چرا به جای یهبرود رقابت عادلانه لیگی، بهنزدیک صورت تورنمنت حذفی برگزار میشه؟»
[در حال حاضر ۴۸ دنیا واجد شرایط شرکت در تورنمنت رده پاییناحمق هستن. ما نمیتونیم هزار نفر از قویترینهای هر دنیا رو مجبور کنیم ۴۷میدادند بار بجنگن. در اون صورت احتمالاً ترجیح میدادن کلاً بیخیال تلههای تخریب بشن.]
«راست میگی...»
اگر این یک نبرد همهجانبه بود ومیشد نه نبرد نیروهای نخبه، احتمالاً وضعیت بسیاربالاتنهشان جدیتر میشد. همه حرفهای ارتا را پذیرفتند.
«۴ تایهمین برتر ازبرود بین ۴۸ دنیا...!»
کانگ میره پس از درک اهمیتمیپوشونی و وخامت اوضاع آهی کشید واحمق نا یونا هم دلسرد به نظر میرسید.
«فرشتهها همیشه وقتیهمین یه چیزی بیخ گوشمونهاسپیرا تازه بهمون خبر میدن.»
[خب، حتی اگهشامل از قبل هم میدونستید،میشد کاری از دستتون برنمیاومد.]
«ولی بازمهمین دلمون میخواستبرود زودتر بدونیم...!»
[همهچیز به اینجا ختم نمیشه.]
اگر همهچیز همانجا تمام میشد خوب بود، اما اینطور نشد. پسمشکل از انتخاب ۴ تیم برتر در هر دو رده پایین و بالا،هزار دستهبندی این دو رده از بین میرفت و فینال واقعی آغاز میشد.
این همان دلیلی بود کهآدم فراتا قبل از سومین فاجعه بزرگبزرگ خود به زمین حمله کرده بود.
«چطور ممکنه؟»
[به این دلیل که مواردی وجود داره که شرکتکنندگان در تورنمنت رده پایین، قویتر از شرکتکنندگان رده بالانمایش هستن. با این حال، اگه رقابت در حالی به پایان برسه که رده پایین و بالا هنوز ازباشد هم جدا هستن، اونوقت رده پایینیها شاکی میشن، مگه نه؟ البته، اونا میتونن تو همون مرحله هم انصراف بدن.]
بله، نیروهای فعلی زمین با در نظر گرفتن اینکه به دومین فاجعه بزرگ خود نزدیکدوشون میشد، به طرز قابلتوجهی قوی بودند. یو ایلهان هم اگر به او میگفتند در حالیواکنشی که فرصتی برای به دست آوردن تلههای تخریب پیشرفتهتر وجود دارد نجنگد، حسابی شاکی میشد.
[خلاصه بگم. فقطشامل باید تا آخرشغرغرو بجنگید و نبازید.]
«ممنون بابتهمین این نصیحتبرود کاملاً بدیهی.»
«...باید عجله کنیم. باید با اتحاد خط مقدم صحبت کنیم و همچنین لازمهآدم با دولت کشورهای مختلف مذاکره کنیم تا بتونیم یه گروه متعادل و تا حدخودشان امکان با بالاترین سطح ممکن رو انتخاب کنیم... راستی، زمان انتخاب کی تموم میشه؟»
[۲۴ ساعتبرای بعد ازاجازه نصب استیج مسابقات.]
«پس بایدمیبردند بیشتر ازاحمق اینا عجله کنیم.»
کانگ میره به سرعت وسایلش را جمعجایش کرد و با گوشیاش به جایی زنگدوشون زد. احتمالاً برای رفتن به آمریکا بود.
«دلم نمیخواست به این زودیها برگردم نیویورک،ارتا اما مثل اینکه باید فوراً برگردیم. آقایغرغرو ایلهان، اگه مشکلی ندارید، بیاید با هم بریم.»
«صبر کن،برای باید یه چیزیبرود رو تایید کنم.»
یو ایلهان از لیرا پرسید.
«هیولاها همهمین میتونن توبرود انتخاب شرکت کنن؟»
[هیچ محدودیتیداری در انتخاببالهات شرکتکنندگان وجود نداره!]
«خوبه، پس الفها هم میتونن؟»
[البته. در واقع، انتخاب شرکتکنندگان که جای خود داره، کل مسابقات هم اونقدرها سختگیرانهبالاتنهشان نیست. حضور هیولاها در جبهه انسانها یا شرکت کردن افرادی از دنیاهای دیگه، اینجورباشد چیزا اصلاً از همون اول در نظر گرفته نشده بودن. این زمینه که اوضاعش خرابه!]
پس به همین دلیل بود که فراتا به فکرمیرسه شرکت در مسابقات با پوست انسان افتاده بود! یو ایلهانحتی به لیرایی که داشت ریزریز میخندید، با تندی جواب داد.
«همین، الان، داره، یه،بالهات همچین، اتفاقات، مزخرفی، روی،اعضایی زمین، میفته، مگه نه؟»
[هیک.]
یو ایلهان روی تکتک کلماتش تاکیدغرغرو میکرد. رگهای روی پیشانیاش بیرون زدهخیره بود. لیرا شوکه شد و سکسکه کرد.
«پس باید دراجازه آینده این قوانیناسپیرا رو اصلاح کنید، درسته؟»
[بله، قربان!]
«از اونجایی که ما کسایی بودیم که آسیب دیدیم،نزدیک بیا این مسابقات رو همینطوری که هست رها کنیم،بودن ولی لطفاً از دفعه بعد این کار رو بکنید.»
[حتماً انجامش میدیم.]
«خوبه، دختر خوب.»
یو ایلهان داشت به یک فرشته دستور میداد. کانگلذت میره و نا یونا با حیرت به این صحنه نگاهبزرگ میکردند، در حالی که اسپیرا و ارتا فقط آه میکشیدند.
«پس...»
«لطفاً بفرمایید، ارباب.»
وقتی یو ایلهان پس از قول گرفتن از لیرا سرش را چرخاند،نبود اریکیا آنجا بود. از نحوه نزدیک شدن و منتظر ماندنش پس ازتنهایی اینکه متوجه شد درباره او صحبت میکنند، بسیار قابلاعتماد به نظر میرسید.
«لطفاً به فلمیراون بگو بیاد. اونم باارتا ما به نیویورک میاد.»
«اگرچه ممکنه در چشم شما راضیکننده نباشه،اسپیرا اما گرگهای زیادی هستن که از مردمخوشبختانه زمین قویترن. آیا همهشون رو جمع کنم؟»
«نه، همون فلمیر کافیه. در عوض،غرغرو قویترها رو انتخاب کن و بذارخیره وقتی ما نیستیم، از سئول محافظت کنن.»
«چشم.»
اریکیا بلافاصله رفت تا فلمیر و بقیه گرگها را صدا بزند.شامل در حالی که کانگ میره و نا یونا با دانستن قدرتبالاتنهشان فلمیر چهرهای آسودهخاطر به خود گرفته بودند، الفها به او نزدیک شدند.
«اعلیحضرتا، آیا الفها رو جمع کنیم؟ اگه پای جنگجویان قدرتمندی درمشکل میون باشه که مستقیماً از شما آموزش دیدن، اونا هر زماننفر که اراده کنید قدم پیش میذارن تا به قدرت شما تبدیل بشن!»
«الفها تو دارئو شرایط سختی دارن. منمیشد شما چهار نفر رو آوردم چون چاره دیگهایجریان نداشتم، اما بیشتر از این نمیتونم اجازه بدم.»
اگرچه همه داشتند به نرمی پیشرفت میکردند، اما اگر اومشکل تعداد بیشتری از آنها را بیرون میآورد، ممکن بود اینیکی نژاد منقرض شود. او نمیتوانست آنها را به اینجا بیاورد.
علاوه بر این، چهار الف حاضر در اینجا میانگین سطحمیبردند ۱۳۰ داشتند. از آنجا که پاته با سطح ۱۳۴ بالاترینخیره سطح را داشت، نیازی به فراخوانی نیروی کمکی بیشتری نبود...
تا همینجا فکرهمین کرده بود که ناگهاناسپیرا چیزی به ذهنش رسید.
«پاته.»
«بله.»
یو ایلهان کمان رده حماسی را که در اینونتوریاش خوابیده بود،شامل یعنی «مسیر خدای مرگ» را بیرون آورد و به او داد.بالاتنهشان با دیدن آن، توجه همه، به خصوص پاته، به آن جلب شد.
«اعلیحضرتا، چنین گنجینهای...»
«چطوره، فکرمیبردند میکنی بتونیاحمق ازش استفاده کنی؟»
«...اگرچه خیلی سختاجازه خواهد بود. اما فکرجایش کنم به زور بتونم.»
محدودیتهای استفاده از مسیر خدای مرگ، داشتن کلاس اصلی کماندار رده سوم و قدرتغرغرو و چابکی بالای ۲۵۰ بود. از آنجا که آمارهای پاته به جای سلامتی رویمیتوانست قدرت و چابکی متمرکز بود، او به سختی میتوانست شرایط لازم را برآورده کند.
یو ایلهان سرهمین تکان داد وحین دستش را دراز کرد.
«پس قبلی رو بده بهآدم من و از این بهنمایش بعد از همین استفاده کن.»
«اعلیحضرتا!»
پاته ساکت شد. او با اشکهایی که در چشمانش حلقه زده بود،احمق واقعاً شبیه دخترها شده بود، بنابراین یو ایلهان او را به عقبحرکت هل داد. سپس با الفهایی که به او نگاه میکردند صحبت کرد.
«اگه کارتون رو خوباجازه انجام بدید، یه مدتجایش دیگه برای شما هم میسازم.»
«اگه کارمونمیبردند رو خوباحمق انجام بدیم...»
«اگه خوبهمین انجام بدیم!برود یه سلاح حماسی!»
الفها با فکر اینکه ممکن است در آینده بتوانند سلاحهایمیبردند رده حماسی به دست بگیرند، از اشتیاق شعلهور شدند. کانگخیره میره پس از دیدن این صحنه با صدایی مبهوت گفت.
«با اینکه میدونستم میتونی سلاحهای ردهحین افسانهای بسازی چون خودم دیده بودم... ولینبود تو حتی میتونی رده حماسی هم بسازی...؟»
با زندگی در کنار زیردستان یو ایلهان به مدت ۲ سال و ۹شده ماه، او اکنون میدانست که آنها انسان نیستند بلکه الف هستند و سلاحهاییشکل که ونگارد در سراسر جهان میفروخت، همگی توسط یو ایلهان ساخته شده بودند.
دستبند رده افسانهای که او قبل از نبرد از ارتا دریافت کرده بود، کیفیت بسیار بالاییعادی داشت و در زنده ماندن در دنیای دیگر کمک زیادی به او کرده بود. او از اینکهچهرهخوانی میدید ایلهان یک آهنگر هم هست غافلگیر شده بود اما... او میتوانست سلاحهای رده حماسی هم بسازد!
با این حال، یوبالهات ایلهان فقط سرش رااعضایی کج کرد و گفت:
«با اینکه نمیتونم هر وقت دلم خواست ازشون بسازم، ولی هرمشکل از گاهی اگه شانس بیارم یکیش درمیاد. اگه بعداً یکی ساختم،نفر به تو هم میدم. به نظر میرسه میر هم ازت خوشش میاد.»
«من چی! پس من چی!آدم منم با میر صمیمیام! میرنمایش کاملاً از من خوشش میاد!»
«اما من شخصاً ازتبرود خوشم نمیاد، پس نه. ۳۰۰میرسه سال دیگه دوباره ازم بپرس.»
«واو!»
او میتوانست به این راحتی یونا را رد کند! کانگ میره با دیدننبود این صحنه لبخندی زد. با وجود اینکه این اتفاق قرار بود برای قبیلهاشتجربه چیز بدی باشد، اما او به نوعی احساس رضایت میکرد. قلبش به تپش افتاد.
بله. او احساس سبکی وآدم خوشحالی میکرد، زیرا به نظر میرسیدبزرگ که دارد رفتار ویژهای دریافت میکند.
«میره! تو الان پوزخند زدی مگه نه!جایش اگه من یه سلاح حماسی به دستدوشون بیارم، برای کمک به تو ازش استفاده میشه!»
«نه، اصلاً هم پوزخند نزدم.»
در حالی که کانگ میره خودشحین را به آن راه زده بود، یونبود ایلهان میر را در آغوشش صدا زد.
«تا اریکیا میره فلمیر رو صدا کنه، منبقیه یه سر میرم کارگاهم. یه بررسی نهایی انجامحرکت میدم و زره جدید میر رو هم میسازم.»
«و میتونی تواجازه همین مدت کوتاهاسپیرا این کارو بکنی؟»
«البته.»
یو ایلهان واقعاً تا زمانی که اریکیا و فلمیر به آپارتمانمشکل برگردند، کارش را تمام کرد و برگشت. هرچند، او علاوه برنفر زره یومیر، چیزی را با خود آورد که «انتظارش را نداشت».
آنها به همراه کانگ هاجین و اعضای قبیله خدای رعد کهبزرگ کانگ میره و بقیه مدتها بود ندیده بودند، راهی نیویورک شدند. یکمحال رقابت سختگیرانه برای انتخاب هزار نفر از مردم زمین، در انتظارشان بود.
...یا حداقلهمین قرار بودبرود اینطور باشد.
یادداشتهای نویسنده
۱. ممکنه بعضی از شما احساس کنید که چند فصل گذشته کمی از هیجان افتاده بود. حق با شماست. این فصل، حادثه قبلی رو به اتفاق بعدی متصل میکنه. ارتاواگون (ارتا) هم اینجا نقش خودش رو ایفا کرد... پس نکته اینه که... بازم حجم کلمات سرریز شد... T_T
۲. (یهمیبردند چیزی دراحمق مورد برنج هندی)
۳. به طور کلی دو نوع مسابقه وجود داره: لیگ و تورنمنت. در لیگدوشون هر تیم باید با تمام تیمهای دیگه مبارزه کنه، در حالی که در تورنمنتحرفهای برنده هر مسابقه برای بازی بعدی انتخاب میشه، یه روش بیرحمانه برای تعیین بهترینها!
۴. فقط برای اینکهبالهات نپرسید، میانگین سطح و پایینترینلذت سطح با هم فرق دارن!
یادداشتهای مترجم انگلیسی
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu