چپتر 135: من حمله میکنم - ۸
0یو ایلهان حتی در حال۴۰۰ دویدن درون قلعهی در حالنرسیدم فروپاشی هم احساس دوگانگی میکرد.
«حس میکنم با۴۰۰ این وضع هیچوقت نمیتونمراه سطحم رو ارتقا بدم.»
[بیا آروم پیش بریم. ایلهان، تو یهرویای نابغهای، پس فقط ۵۰ سال طول میکشهباهاش تا به یه موجود برتر تبدیل بشی.] (لیرا)
پس لیرا میدانست که هدف اصلی او تبدیل شدن به یکنرسیدم موجود برتر است. یو ایلهان با نگاه به لیرای در آغوششمیشن که چشمهایش برق میزد، کمی مشکوک شد اما با این حال پرسید:
«برای تبدیل شدن بهشاید یه موجود برتر بایدنیمه به چه سطحی برسم؟»
۳۰۰ (لیرا)
«اسپارتا!»
هرچند، تاانتظارش حدودی انتظارشفکر را داشت!
با این حال،فکر فکر میکرد شایدباشد ۴۰۰ هم باشد!
«اما وقتی به این فکروقتی میکنم که حتی به نیمه راهمیره هم نرسیدم، کل انرژیم تحلیل میره.»
[اگه بقیه موجوداتمیگرفت برتر صدات رو بشنونرویای حسابی عصبانی میشن.] (لیرا)
اگرچه یو ایلهان در حال غر زدن بود، اما در واقعیت اصلاً استراحت نمیکرد و تمام مدت در حال حرکتحسابی بود. به محض اینکه مانایش بازیابی میشد، چیزهای بیشتری را به آتش میکشید، با استفاده از شلاقی که شعله وآتش شعلهخون داشت، هر جادوی محافظی را که میدید از بین میبرد و هر شوالیهای را که در تیررسش قرار میگرفت، میکشت!
«حتی منم یه زمانی رویای یهباشد عشق تراژدیک با یه خدمتکار رو داشتممیره که تو قلمروی دشمن باهاش آشنا میشم...»
[این حرفاشاید رو یه شیطانوقتی آتشافروز میزنه...] (لیرا)
درون قلعه هیچکس را نمیدید که بدون مهارت باشد. هرکسیخدمتکار که میدید حداقل در رده دوم قرار داشت. همانطور که ازقلعه قلعهی شهر امپراتوری یک امپراتوری انتظار میرفت، استانداردها کاملاً سختگیرانه بود.
هرچند، الانانتظارش همهچیز درفکر آتش میسوخت.
[اگه کل قلعهفکر بسوزه و خاکستر بشهوقتی میخوای چیکار کنی؟] (لیرا)
«انقدر گند میزنم تا ارتا باهام تماس بگیره. بایدانرژیم مطمئن بشم که این احمقا دیگه حتی خواب حمله کردنمیشن رو هم نمیبینن. هدفم فقط ایجاد هرجومرج و نابودی متخصصهاست.»
کشتن امپراتور؟ اصلاً چنین فکری در سر نداشت. مهم نبود یو ایلهان بهدشمن عنوان یک مهاجم چقدر از همه برتر بود، او فکر نمیکرد کشتن امپراتورهرکسی یک امپراتوری کار آسانی باشد. در بهترین حالت، میتوانست بدل او را بکشد.
با این حال، در واقعیت، او نه نیازی به کشتن امپراتور داشت و نهمیره این کار فایدهای داشت. چرا؟ امپراتورها فقط سرِ یک جامعهی عظیم از انسانها بودند.استراحت حتی اگر یکی را میکشت، یک سر جدید (یا شاید هم دو تا) جایگزینش میشد.
چرا آنپانمن شکستناپذیر بود؟ او شکستناپذیر بود چون مهم نبود چقدر آسیب میدید، به محض اینکهموجودات سرش را عوض میکرد فوراً پر از نشاط و سرزندگی میشد! یو ایلهان وقتی در کودکیمحض این کارتون را میدید، فکر میکرد این قابلیت به طرز احمقانهای بیش از حد قوی است.
با این حال، شاید این یک پارودی از بیعدالتی در جامعهی بشریاگه بود که در طول تاریخ دیده میشد، و انتقادی به طبقهی مرفهاصلاً و تغییرناپذیر جامعه، حتی با وجود اینکه تا مغز استخوان فاسد بودند.
اوم، شاید هم اینطور نبود.
«پس به جاش بدنه رو نابود میکنم تا حتینیمه وقتی یه سر جدید پیدا شد، نتونه هیچ قدرتی اعمالبشنون کنه. خیلی، خیلی هم با پشتکار این کار رو میکنم.»
[ایلهان، استدلالت واقعاًفکر با بقیه آدماباشد فرق داره...] (لیرا)
حتی در حالی که لیرا ایننیمه حرفها را زیر لب زمزمه میکرد، نقشهیبقیه مخرب یو ایلهان بسیار روان پیش میرفت.
این قلعهی لعنتی بیش از حد بزرگ بود، بنابراین زمان زیادی میبرد، اما آتشی که او بهحرفا پا کرده بود خاموش نمیشد و یکی پس از دیگری جادوهای محافظ قلعه را در هم میشکست واستانداردها شعلهخون با بلعیدن مانایی که از تشکیلات جادویی شکسته شده به بیرون سرازیر میشد، حتی بزرگتر هم میشد.
در حالت عادی، جادوی محافظ باید قبل از اینکه آتش بیش از حد بزرگمیره شود فعال میشد و اگر این کار جواب نمیداد، جادوگران وارد عمل میشدند و آتشنمیکرد را خاموش میکردند، اما هر دوی آنها توسط یو ایلهان در هم شکسته شده بودند.
قلعه، که هستهی قدرت بشریتِ فراتا بود،وقتی به همین شکل در حال فروپاشی بود.اگه آن هم تنها توسط یک انسان رده سوم.
از آنجا که آتش تا این حد گسترش یافته بود، بخشهای بالاییاگه قلعه مدتها پیش به دلیل آتشسوزی فرو ریخته بود و جایی کهاصلاً یو ایلهان در حال حاضر در آن قرار داشت، بخشهای مرکزی زیرزمین بود.
البته، او در مسیر پایین آمدنش هرکسی را که دیده بود کشتهقلمروی بود. شاید در میان کسانی که کشته بود افرادی متعلق به خانوادهیبدون امپراتوری هم حضور داشتند، اما این موضوع اصلاً برای یو ایلهان اهمیتی نداشت.
[باید گنجینهی عظیمیداشت تو قلعه باشه، نمیخوایباشد اونا رو برداری؟] (لیرا)
«فقط از همون چیزایی که تو دارئو به دست آوردم، کوهیانرژیم از گنجینه دارم. علاوه بر این، تو این وضعیت، مهم نیستاگرچه تو کدوم بخش قلعه باشن، تا الان همهشون باید ذوب شده باشن.»
گذشته از این، اگر به آرتیفکتی نیاز داشت، میتوانست خودشتحلیل آن را بسازد. با این حال، به نظر نمیرسید لیرااگرچه تسلیم شده باشد، چرا که دوباره به او غر زد:
[راستش، من یه جادویی پیدا کردم که به نظر میرسه روی خزانهی گنجینهدشمن طلسم شده. نمیتونی فقط کل خزانهی گنجینه رو بریزی تو اینونتوری خودت؟ بعداً میتونیحداقل چکش کنی. باشه؟ خیلی هم طول نمیکشه. در واقع همین جلومونه. پس لطفاً؟] (لیرا)
«تو اینقدرانتظارش حلقهی الماسفکر دوست داری؟!»
[آره! دلمداشت میخواد یکیشاید بگیرم!] (لیرا)
لیرا بدون کوچکترین خجالتی با قاطعیتنیمه این را اعلام کرد! یو ایلهاناگه آهی کشید و از او پرسید:
«واقعاً میتونمقرار اون رومیکشت ببرم تو اینونتوری؟»
[البته، فقطانتظارش اگه جادوی محافظشاید رو بشکنی.] (لیرا)
«هوف، باشه.داشت چون جلومونه عجیب۴۰۰ میشه اگه نریم.»
نه تنها نمیتوانست درخواست لیرا را رد کند، بلکه با در نظر گرفتن اینکه خزانهصدات دستنخورده باقی مانده بود، حتی اگر یو ایلهان هم سر و هم بدنه را نابودمحض میکرد، احتمال داشت افراد باقیمانده از گنجینههای درون خزانه استفاده کنند تا دوباره امپراتوری قدرتمندی بسازند.
از آنجا که نمیتوانست اجازه دهدزمانی چنین اتفاقی بیفتد، یو ایلهان مطیعانهقلمروی طبق مسیرهایی که لیرا میگفت دوید.
[از اینجا بپیچ چپ.] (لیرا)
«هی.»
[این یه جادوی توهم فوق پیشرفتهست که اگه راه درست رو نری، توبقیه رو به بیرون هدایت میکنه. حتی مهارت پنهانکاری تو هم نمیتونه فریبش بده.نمیکرد این یه جادوی توهم فوقالعادهست که تو طول چند نسل تکمیل شده.] (لیرا)
«اما اگه اینو بهممیکشت بگی، گرفتار یکی از اونتراژدیک قوانین حکمرانی موجودات برتر نمیشی؟»
[همچین حکمرانیایانتظارش وجود نداره. تازه،شاید نگاه کن.] (لیرا)
یو ایلهان به سمتی که لیرا اشاره میکرد نگاه کرد. بالاخره چیز عجیبی پیدا کرد؛ شعلهخونِ فوقالعاده بزرگیبشنون که یو ایلهان ایجاد کرده بود، به نظر میرسید تمام وجب به وجب آنجا را پوشانده است، امامیشد در عین حال به نظر میرسید برخی از آنها گرما ساطع میکنند در حالی که برخی دیگر اینطور نبودند.
به عبارت دیگر، شعلههای تقلبی و شعلههای واقعی در اینجا وجودمیره داشت. از آنجا که یو ایلهان کسی بود که این شعلههابود را تولید کرده بود، شعلههای تقلبی دیگر نمیتوانستند او را فریب دهند.
[محافظت از مسیر واقعی با جادوی محافظ، و اضافه کردن جادویداشتم توهم روی اون برای فریب دادن دشمن. چطوره، فکر نمیکنی اگههیچکس به جایی بری که شعلههای تقلبی هدایتت میکنن، چیزی اونجا باشه؟] (لیرا)
«تو که تخصصتداشت جادو نیست، چطور۴۰۰ اینقدر خوب میدونی؟»
[با اینکه جادوی من تعریفی۴۰۰ نداره، اما پیدا کردن ونرسیدم نابود کردن جادو تخصص منه!] (لیرا)
واقعاً، او از۴۰۰ این نظر شبیهنیمه یو ایلهان بود.
او مطیعانه دوید.
با پیشروی در مسیر، یو ایلهان باباشد هیچکس روبهرو نشد. در واقع، حتی یکمیره موش هم آنجا نبود. لیرا اینطور توضیح داد:
[مستقر کردن نیروها تو اینجا،۴۰۰ خطر لو رفتن جادوی محافظنرسیدم رو به همراه داره.] (لیرا)
«هاه، واقعاًشاید دارم یهباشد چیزایی میبینم؟»
چقدر دویده بود؟ آنها بهمنم یک در آهنی معمولی رسیدند کهداشتم نه بزرگ بود و نه کوچک.
با این حال، اگر آنجا مرکز جادوی محافظ و جادوی توهم بود،انرژیم داستان فرق میکرد. علاوه بر این، از آنجا که او از محدودهیزدن موثر جادوی توهم خارج شده بود، شعلههای تقلبی هم به اینجا نمیرسیدند.
[همینجاست. جادوی محافظ دارهشاید ازش محافظت میکنه. میخواینیمه در موردش چیکار کنی؟] (لیرا)
آنجا، منطقهای از سکوت بود؛وقتی جایی که هیچچیز و هیچکستحلیل نمیتوانست به آن نفوذ کند.
«خوبه، بیاقرار با مین زمینیمنم فوقبزرگ بریم جلو.»
و یو ایلهان تصمیم گرفت به آن سکوت نفوذ کند. او باانرژیم استفاده از تکنیک جمعآوری از راه دور خود، مینهای زمینی داخل اینونتوریاشزدن را بدون ایجاد کوچکترین شوکی، به کنار خزانهی گنجینه منتقل کرده بود!
[تو ارتشداشت بمبگذاری یادشاید گرفتی؟] (لیرا)
«کار یدی همهش۴۰۰ به پیدا کردن ترفندهایراه درست بستگی داره، لیرا.»
دلیل اینکه خود یو ایلهان حرکتی نکرد بسیار ساده بود. اگر خودش حمله میکرد، پنهانکاریاشآشنا از بین میرفت، اما وقتی این اتفاق میافتاد، آیا لایههای متعدد جادوی تله در آنهمانطور سوی در فعال نمیشدند؟ یو ایلهان کسی بود که هنگام انجام کارهای بد محتاطتر میشد.
«خب، پسانتظارش بیا انجامشفکر بدیم، الان، الان!»
مین زمینی بدون هیچ نشانهی قبلی منفجر شد و در را نابود کرد. همزمان، جادوهای تلهی بیشماری فعال شدندحسابی و گاز سمی، نفرینها، انفجارهای فیزیکی، شعلههای آتش و یخ را پراکنده کردند تا دود بسیار خطرناکی ایجاد کنند،بیشتری اما از آنجا که یو ایلهان کاملاً دور بود و حتی ایجیس هم او را پوشش میداد، کاملاً سالم ماند.
[اوواا. اگه محتویات۴۰۰ خزانه هم... میخواینیمه چیکار کنی؟] (لیرا)
«هی، چرا یهو... هاه؟»
درست زمانی که یو ایلهان میخواست بپرسد چرا او ناگهان حرفش راانرژیم قطع کرد، خودش جواب را گرفت: اگرچه قبل از باز شدن خزانهزدن چیزی حس نکرده بود، اما حالا که درها در هم شکسته شده بودند،
میتوانست پیکرهای انسانی راشاید ببیند که با ترسنیمه به اعماق پناهگاه پس میکشیدند.
«لعنتی. هر جور حساب کنی،وقتی اینا خانواده سلطنتیان. پس اون تومیره قایم شده بودن و بیرون نرفتن؟»
[من به اینمیگرفت چیزا اهمیت نمیدم،زمانی گنج من کجاست...؟] (لیرا)
در حالی که لیرا با ناامیدی زیر لب غر میزد، انسانهایی که از پشت دود دیده میشدندموجودات خیلی سریع وارد عمل شدند. جوانترها فوراً به عقب رفتند و شوالیههای رده چهارم، که سه نفراینکه بودند، جلو آمدند. انگار که دست زدن به خانواده سلطنتی بدون رد شدن از جنازه آنها ممنوع بود!
حالا دیگر مطمئن بود. امکان نداشت یک خانواده سلطنتیراه جعلی توسط رده چهارمها محافظت شود. چرا وقتی میتوانستندبشنون به بیرون فرار کنند، احمقانه داخل قصر مخفی شده بودند!
«شیطان تا اینجا هم رسیده...!»
«نمیذاریم عبور کنی!میگرفت شمشیر امپراتوری توزمانی رو از پا درمیاره!»
با دیدن این صحنه غیرمنتظره، یو۴۰۰ ایلهان کمی به فکر فرو رفت.انرژیم اما خیلی زود به نتیجه رسید.
«تچ، چاره دیگهای نیست.»
بشکنی زد. در همان لحظه،وقتی تمام مینها و نارنجکها ناگهانتحلیل داخل پناهگاه اضطراری ظاهر شدند.
در میان آنها، نارنجکی بود که یو ایلهان در دارئوخدمتکار با استفاده از یک سنگ جادوی رده چهارم ساخته بود.میزنه معروف به بسته هدیه ویژه یو ایلهان: «بلیت یکطرفه به جهنم!»
«کیااااک!»
«ایـ... این دیگهفکر چیه! همین الانباشد ببرش دورش کن!»
«جناب البانی!»
«ا... اعلیحضرت!»
با وجود اینکه یو ایلهان از زمان آمدنش به اینجاراه حسابی با مینها سرگرم شده بود، اما در واقع استفادهحسابی از نارنجک یا مین در برابر رده چهارمها بسیار دشوار بود.
مهمتر از همه، اگر پنهانکاریاش وارد عمل نمیشد، مثل دفعه قبل که رده چهارمها را به تله انداخت،بشنون حتی نمیتوانست چنین چیزی را امتحان کند، و همچنین باید حواسشان را پرت میکرد تا نتوانند سریع واکنشمیشد نشان دهند. علاوه بر این، او فقط میتوانست از آنها در فضاهای بستهای که راه فراری نداشتند استفاده کند.
در نهایت، مگر اینکه یکوقتی ضربه مهلک رخ میداد، استفادهتحلیل از آنها تقریباً هیچ فایدهای نداشت.
از این نظر،میگرفت وضعیت فعلی یکی ازرویای بهترین سناریوهای ممکن بود.
مهمتر از همه، فضا بسیار تنگ بود و از آنجا که اشخاص تحت محافظتشانمیره درست در همان حوالی بودند، راه فراری نداشتند. علاوه بر آن، او داشت از نارنجکینمیکرد با قدرت فوقالعاده در برابر یک انسان رده چهارم با بدنی نسبتاً ضعیف استفاده میکرد!
[پس منظورت از «چارهشاید دیگهای نیست» این بودنیمه که همه رو بکشی؟] (لیرا)
لیرا با شوک فریادباشد زد، اما یو ایلهاننرسیدم با خونسردی جواب داد.
«رده چهارمها مثل قلب توی بدن میمونن. اگه اینطوره، باید همهشون روقلمروی بکشم، اما حتی منم اعتماد به نفس پیروزی توی یک مبارزه سهبدون به یک در برابر دشمنانی که همگی رده چهارم هستن رو ندارم.»
به همین دلیل، قبل از حمله، اول آنها را ضعیفراه میکرد. حتی اگر مجبور بود از یک نارنجک ارزشمند کهحسابی با سنگ جادوی رده چهارم ساخته شده بود استفاده کند!
«اعلیحضرت، الان...!»
بومممممممممممممم.
بدون اینکه به آنها فرصت انجام کاری بدهد، تودههای نارنجک و مینقلمروی باعث یک انفجار زنجیرهای شدند. و در واقع، یو ایلهان آنها رابدون طوری تنظیم کرده بود که هیچ زمانی برای واکنش وجود نداشته باشد.
از آنجا که انفجارهای زیادی به۴۰۰ طور همزمان شنیده میشد، حتی صدایشانرژیم کمی شبیه به آژیر خطر بود.
ضربه مهلک!
«سرفه، کاهاک.»
«کو، هوک... جناب البانی...؟»
خوشبختانه برای یو ایلهان، موج انفجار زیادی به جایی کهنرسیدم او ایستاده بود نرسید، چرا که پناهگاه بیشتر آن راعصبانی جذب کرده بود و ایجیس برای مهار مابقی آن کفایت میکرد.
و بدبختانه برای دشمنان، از آنجا که بیشترنرسیدم امواج شوک به داخل پناهگاه هدایت شده بود،بشنون مجبور شدند برای لحظهای طعم جهنم را بچشند.
نتیجه هم کاملاً واضح بود. ضعیفترین فرد در میان رده چهارمها درجا کشته شد و دو عضو خانواده سلطنتی کهمیزنه او از آنها محافظت میکرد نیز از بین رفتند. دومین فرد قدرتمند در میان رده چهارمها چنان آسیب جدیای دید کهبسوزه دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد و سه عضو خانواده سلطنتی که او سپر بلایشان شده بود نیز البته بلافاصله جان باختند.
«اعلیحضرت...!»
«کوهوهوک... نه، نه...!»
«اعلیحضرت، لطفاً به خودتون بیاین!»
از آنجا که او را «اعلیحضرت» صدا میزدند، پس باید امپراتور میبود، درستدشمن است؟ آن شخص فقط مثل یک بیمار روانی گریه میکرد. شاید به اینهرکسی دلیل که تمام کسانی که یو ایلهان فکر میکرد خانوادهاش هستند، کشته شده بودند.
«یکی دیگه.»
شما ۷,۲۹۳,۰۲۹,۱۸۶ تجربه به دست آوردید.
اوه، با شلاق یو ایلهان،منم دومین فرد قدرتمند در میان ردهداشتم چهارمها نیز همین الان جان داد.
البته، از آنجا که انفجار زنجیرهای نارنجکها و مینها هیچ ارتباط مستقیمی با یو ایلهاناگه نداشت، او هیچ تجربهای از آن به دست نیاورد و پنهانکاریاش نیز از بین نرفت.تمام و از آنجا که حمله همین الانش دشمن را درجا کشته بود، پنهانکاریاش همچنان پابرجا ماند.
«ای... ای حرومزاده شیطانی!»
امپراتور که شاهد به هوا رفتن سر زیردستش بود، با دردمیره و اندوه فریاد کشید. شوالیهای که هنوز به عنوان آخرین خطبود دفاعی از امپراتور محافظت میکرد نیز ناگهان چشمانش را باز کرد.
«حرومزاده! ای عوضی!»
«منو بکش! گفتم منو بکش!»
یو ایلهان همانفکر کاری را کردباشد که امپراتور میخواست.
نه، او فقط فکرباشد میکرد که این کار راانرژیم کرده، اما اتفاق عجیبی افتاد.
شلاقی که یو ایلهان مستقیماً به سمت سر امپراتور پرتاب کرده بود، به شکلی دور یکی از بازوهایشیطان شوالیهای که از او محافظت میکرد پیچید. این یک حس غیرقابل توصیف بود، و چیزی که حتی غیرقابل توضیحترسختگیرانه بود، این بود که پنهانکاری یو ایلهان درست در لحظهای که شوالیه شلاق را گرفت، ناگهان از بین رفت!
«جناب البانی!»
«تو ازداشت یک حشرهشاید هم پستتری...!»
شمشیر امپراتوری که از امپراتوروقتی محافظت میکرد، به یو ایلهانتحلیل خیره شد و فریاد زد.
«هنر رزمیقرار محافظ رومیکشت بهت نشون میدم!»
[این یکانتظارش هنر رزمی پیشرفتهست.شاید خدای من!] (لیرا)
مرد شلاق را با تمام توانش کشید. ازنیمه آنجا که یو ایلهان سر دیگر آن راموجودات گرفته بود، بدنش نیز به سمت جلو پرتاب شد.
از آنجا که تمام اشیایی که میتوانستند به عنوان مانعتحلیل عمل کنند در انفجار نابود شده بودند، او در یک خطزدن مستقیم به شوالیه نزدیک شد! و حتی نتوانست واکنشی نشان دهد!
«بمیییییییییییییر!»
یک ضربهانتظارش زانو بعدفکر از کشیدن شلاق!
آن حمله ناامیدانه توسط پنج لایه از سپرهای ایجیس که در مقابل شکم یو ایلهانبقیه جمع شده بودند دفع شد، اما مرد انگار که منتظر همین لحظه بود، شلاق را رهاحرکت کرد و پس از متمرکز کردن تمام مانایش در یک آرنج، به یو ایلهان ضربه زد!
تق!
آن سرعت برای اینکه ایجیس به آن برسد خیلی زیاد بود. با این حال،باهاش درست در لحظهای که آرنجش در حال سوراخ کردن سینه یو ایلهان بود، تیغههایرده غولپیکر متعددی از ناحیه سینه زره بیرون زدند و جلوی آرنج او را گرفتند.
البته، از آنجا که قدرتشان قابل مقایسهباشد نبود، تیغهها نیز مدت زیادی دوام نیاوردندمیره و یو ایلهان به عقب پرتاب شد.
طبیعی بود که او در حین پرتاب شدن، فاصلهراه خود را با دشمن حفظ کند. با این حال،بشنون لیرا این را نمیدانست و با ناامیدی فریاد زد.
[ایلهان، حالت خوبه!؟] (لیرا)
«من، یاد، روزهاییمیگرفت افتادم، که بازمانی بابام... میرفتیم شکار نهنگ...!»
[به نظر میرسه حالتفکر خوبه چون هنوز داریوقتی شوخی میکنی. هوف.] (لیرا)
«ولی واقعاً درد داره...!»
قابلیت دفاعی زره یو ایلهان باعث شد که او از یک ضربهاگه با تمام قدرتِ یک رده چهارم بالای سطح ۲۵۰، فقط «مقدار زیادی درد»استراحت را احساس کند. همانطور که لیرا گفت، او هنوز هم میتوانست شوخی کند.
البته، سه یا چهار تیغه کاملاً شکسته بودند و زره بهداشتم سمت داخل فرو رفته بود که ثابت میکرد حمله دشمن عادی نبودهنمیدید است، اما به نظر میرسید که دشمن نمیتوانست این نتیجه را بپذیرد.
«چطور ممکنه بعدداشت از اینکه ضربهام بهتباشد خورد حالت خوب باشه!»
«خب، تو که اینوشاید نپرسیدی چون واقعاً میخواینیمه جوابشو بهت بدم، مگه نه؟»
یو ایلهان شلاق را در فضاینیمه ذخیرهسازیاش گذاشت و نیزهاش را بیروناگه آورد تا به مصاف او برود.
یک فوقمتخصص با سطح تخمینی بالای ۲۵۰، با یک بازو و تقریباً بدون مانا، در برابر یو ایلهان کهآتشافروز با وجود دریافت یک ضربه با تمام قدرت، هنوز توسط ایجیس محافظت میشد و غرق در آرتیفکتهای باورنکردنی بود،الان اما دیگر نمیتوانست از قدرت پنهانکاری و مهارت خدای مرگ استفاده کند. این یک مبارزه نزدیک و نفسگیر میشد.
در لحظهای که یوفکر ایلهان میخواست از زمینوقتی کنده شود، لیرا فریاد زد.
[ایلهان، گاردتداشت رو پایینشاید نیار!] (لیرا)
«مشکلی نیست، اگه۴۰۰ داشتم میباختم خیلینیمه راحت فرار میکنم!»
با اعلامیهای که اصلاً در شأنزمانی یک قهرمان داستان نبود، یو ایلهانقلمروی به سمت آخرین شوالیه امپراتوری یورش برد!
یادداشت نویسنده:
ایلهان نیازی به گذراندن خدمت سربازی ندارد. البته، موضوعاتراه نظامی در این داستان ظاهر نخواهند شد. دلیلش اینبشنون است که نویسنده از آنها خسته و بیزار است.
من خود بمبم!
عمو جم ترسناک است.
برداشتها از داستان و افکار درباره اقدامات شخصیت اصلی ممکن است متفاوت باشد! متفاوت بودن به معنای اشتباه بودن نیست.حسابی من هم سلیمان نبی نیستم و نمیتوانم درست و غلط بودن نظرات خوانندگان را قضاوت کنم! به همین دلیل، خوشحالآتش میشوم اگر فقط این رمان را بخوانید و به روش خودتان از آن لذت ببرید! بیایید با هم دعوا نکنیم!
یادداشت مترجم:
~~~
مترجم انگلیسی: Chamber
ویراستار انگلیسی: Koukouseidesu