---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 147: 147 • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 147: 147

0

یو ایل‌هان تصمیم گرفت کمی عقب بکشد و بیش از حد خودنمایی نکند، هرچند مطمئن بود که از نظر‌مثل​ قدرت، با اختلاف فاحشی از اطرافیانش سرتر است. او از صمیم قلب می‌خواست که مردم زمین روزی از او‌دزد​ پیشی بگیرند، اما به نظر می‌رسید آن روز هرگز فرا نخواهد رسید. این شکافِ قدرت، بیش از حد عمیق بود.

به همین خاطر، نگران بود که اگر‌همراه​ بیش از حد قدرت‌نمایی کند، آن‌ها انگیزه‌شان‌تظاهر​ را برای قوی‌تر شدن از دست بدهند.

«عمراً بذارم همچین اتفاقی بیفته!‌زجر​ اگه بخوان همه کارا رو بندازن‌بالاتر​ گردن من، از حرص دق می‌کنم.»

[قبل از اینکه این حرف رو‌اگه​ بزنی خیلی خفن به نظر می‌رسیدی.‌حرص​ اما الان... یکم رقت‌انگیز شدی.] (لیرا)

اگر مثل قبل بود، اجازه می‌داد زیردستانش به جای او میدان را به‌می‌رسیدی​ خاک و خون بکشند، اما بعد از رفتن به یک دنیای متروکه، حالا حتی‌بکشند​ پایین‌ترین سطح در میان آن‌ها متعلق به دزد الف، فیریا با سطح ۱۲۳ بود.

از آنجا که آن‌ها حدود سه سال در شرایطی طاقت‌فرسا زجر کشیده بودند، سطح‌تظاهر​ مهارت‌های از پیش استثنایی‌شان حتی بالاتر هم رفته بود و با توجه به اینکه تجهیزاتشان‌کرد​ به دست یو ایل‌هان ارتقا یافته بود، از نظر سلاح و زره تقریباً بی‌رقیب بودند.

با این تفاسیر، یو ایل‌هان به زیردستانش دستور داد تا دست نگه دارند و با تمام توان نجنگند. بهترین استراتژی این بود که همراه با متحدانشان به‌توان​ سمت دشمن یورش ببرند و فقط تظاهر به جنگیدن کنند. قرار شد در پایین‌ترین سطح ممکن همکاری کنند، اگر کسی در خطر بود به او کمک کنند‌مقدار​ و فقط دشمنانی را که بیش از حد جسور بودند از سر راه بردارند. او با خودش فکر کرد که همین مقدار هم کمک بزرگی خواهد بود.

تنها مشکل این بود که آن‌ها حتی با‌همه​ وجود عقب کشیدن و مدارا کردن، به راحتی‌حرف​ نیمی از نیروهای دشمن را با خاک یکسان می‌کردند.

«ای وای!‌کارا​ این انسان‌های‌گردن​ زمین هیولان؟!»

«باهاشون نجنگید! همین الان‌نجنگند​ یکیمون فقط با یه لگد‌سمت​ از مسابقه شوت شد بیرون!»

یو ایل‌هان و گروهش مثل یک طوفانِ کُند حرکت می‌کردند؛‌استثنایی‌شان​ تا زمانی که کسی به آن‌ها نزدیک نمی‌شد مشکلی نبود، اما‌تفاسیر​ به محض اینکه کسی در مسیرشان قرار می‌گرفت، کارش ساخته بود!

حتی با این وجود، حمله به سایر مردم زمین هم کار چندان ساده‌ای نبود. اعضای‌اینکه​ قبیله خدای رعد که جای خود داشتند، اما سایر مردم زمین نیز که پس از‌جای​ نبردهای پر هرج و مرجِ بی‌شمار در زمین آبدیده شده بودند، با چنگ و دندان می‌جنگیدند.

«دیگه از دست‌بندازن​ امواج سیاه‌چال جون‌می‌کنم​ به لب شدیم!»

«من قهرمان زمین می‌شم!»

در حالی که یو ایل‌هان و گروهش در گوشه‌ای از میدان در حال ضبط یک فیلم‌یافته​ ترسناک از قتل‌عامِ یک‌طرفه‌ی کیهانی بودند، بقیه داشتند یک درام جنگیِ حماسی بازی می‌کردند. سیلِ اشک‌های‌متحدانشان​ بی‌پایانِ آمیخته با خون و عرق، زمین را فرا گرفته بود و فریادهایشان آسمان را می‌شکافت.

«همین الان‌بذارم​ خطِ مرکزشون‌اتفاقی​ رو می‌شکنیم!»

«اوووووه!»

کانگ می‌ره، که در دنیای متروکه جهشِ سطحیِ فوق‌العاده‌ای را تجربه کرده بود، رهبری آن‌ها را بر‌قرار​ عهده داشت. هیچ چیز جلودارِ صاعقه‌های او نبود و جادویی که پس از زمانِ طولانیِ آماده‌سازی، با‌مشکل​ کمکِ باف‌های نا یونا شلیک می‌کرد، آن‌قدر قدرت داشت که حفره‌ای بزرگ در میان نیروهای دشمن ایجاد کند.

«اینا دیوونه‌ن...»

«آخه چطور قراره اینا رو ببریم؟! چرا این‌قدر اختلاف‌کارا​ قدرت وجود داره؟ دنیای ما هم بیشتر از ۲۰۰‌خیلی​ سال از اولین فاجعه بزرگش می‌گذره و پیشرفت کرده!»

حریفان در برابر صاعقه‌های او روحیه‌شان را کاملاً باختند. البته، این‌طور نبود‌خفن​ که هیچ ابرانسانی در میانشان نباشد که از بقیه قوی‌تر باشد، اما‌میدان​ حتی آن ابرانسان‌ها هم توسط کانگ می‌ره و باف‌های نا یونا جارو می‌شدند.

با این اوصاف، نتیجه‌ی‌نجنگند​ مسابقه کاملاً مشخص بود و‌سمت​ اصلاً نیازی به گفتن نداشت.

زمین، جزو ۴ تیم برتر تورنمنت تازه‌کارها. ۴۱۹ نفر باقی‌مانده.

شرکت‌کنندگانِ ضعیف‌ترِ زمین بی‌رحمانه از مسابقه حذف شده بودند و در نتیجه، تعداد نهایی افراد باقی‌مانده‌رقت‌انگیز​ ۴۱۹ نفر بود. تنها نخبگانی از میان نخبگان زمین باقی مانده بودند. حتی با کنار گذاشتنِ‌حالا​ گروه یو ایل‌هان، کانگ می‌ره و نا یونا، میانگین سطح آن‌ها به وضوح بالاتر از ۹۰ بود!

«تونستیم! رفتیم‌تمام​ جزو ۴‌نجنگند​ تای برتر!»

«یعنی واقعاً می‌تونیم‌شرایطی​ تله‌های تخریب پیشرفته‌کشیده​ رو به دست بیاریم؟»

«لعنتی... ما واقعاً تونستیم!»

قهرمانانی که موفق شده بودند جای پای زمین را محکم کنند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و در‌لیرا​ حالی که به شانه‌های هم می‌کوبیدند، اشک می‌ریختند. آن‌ها به خاطر امواجِ وحشتناکِ زمین چه روزگارِ سیاهی را‌میان​ پشت سر گذاشته بودند؟ اما حالا، بالاخره می‌توانستند با قدرتِ خودشان، زمین را به جای امن‌تری تبدیل کنند!

«این تازه اولشه. درسته که توی تورنمنت تازه‌کارها جزو ۴‌دشمن​ تای برتر شدیم، اما هنوز باید با تیم‌های پیشکسوت‌ها هم‌کسی​ بجنگیم تا بتونیم جزو ۸ تای برترِ کل مسابقات بشیم!»

«آره، باید همین‌طور بریم بالاتر!»

مردم زمین در آتشِ اشتیاق می‌سوختند. یو ایل‌هان با تماشای این صحنه، با خودش فکر کرد که‌بزنی​ چقدر خوب شد که خودش را کنترل کرد و بیش از حد دخالت نکرد. آن‌ها دیگر آدم‌های ضعیفی‌بعد​ نبودند که نیاز به محافظتِ دیگران داشته باشند، بلکه جنگجویانی بودند که با قدرتِ خودشان، آینده‌شان را می‌ساختند!

یو ایل‌هان به آرامی برایشان دست زد. سپس با صدایی آن‌قدر‌خیلی​ آرام که بقیه نشنوند، موضوعی را از اسپیرا پرسید. اسپیرا تازه‌زیردستانش​ کارش با نبردِ زمین تمام شده و پیش یو ایل‌هان برگشته بود.

«ولی با تمام این‌نجنگند​ حرف‌ها، جلوی تیم‌های ارشد‌متحدانشان​ کاملاً پودر می‌شن، مگه نه؟»

غرورِ بی‌جا فقط نادیده گرفتنِ واقعیت‌کشیده​ بود. اسپیرا لبخندِ ملایمی زد و در‌توجه​ پاسخ به قضاوتِ منطقیِ یو ایل‌هان گفت:

[طبیعی نیست؟ پایین‌ترین سطحِ اونا ۱۳۰ـه. اگه‌بخوان​ بیشتر از این بگم قوانین رو زیر پا‌اینکه​ گذاشتم، پس چیز دیگه‌ای نمی‌تونم بهت بگم.] (اسپیرا)

دنیای فراتا با داشتنِ ارتشی بی‌شمار‌می‌کنم​ از موجودات رده سوم و ۵ نفر‌می‌رسیدی​ در رده چهارم، قطعاً قدرتِ سرکوب‌کننده‌ای داشت.

با این حال، این بدان معنا نبود که دنیاهای دیگر هم‌یورش​ مثل زمین ضعیف باشند. دنیاهایی که در آستانه‌ی سومین فاجعه بزرگ خود‌دشمنانی​ بودند، قدرتی معادل حداقل نیمی از نیروهای فراتا یا حتی بیشتر داشتند.

با فکر کردن به تورنمنتِ‌زجر​ تیم‌های ارشد، چیزی ذهنش را‌استثنایی‌شان​ درگیر کرد و از اسپیرا پرسید:

«محض کنجکاوی‌بذارم​ می‌پرسم، سرِ‌اتفاقی​ فراتا چی اومد؟»

[باختن. اشراف و شوالیه‌های بازمانده از پایتختِ امپراتوری اصلاً توی مسابقات‌خیلی​ شرکت نکردن، و با اینکه نیروهای اشرافِ حومه‌نشین و کشورهای کوچیک‌تر‌زیردستانش​ حضور داشتن... در نهایت نتونستن به ۴ تیم برتر برسن.] (اسپیرا)

«اصلاً شرکت نکردن...»

خب، نیمی از آن‌ها تازه به رده سوم رسیده بودند و نیمِ دیگر هنوز در مراحل ابتداییِ آن‌زره​ قرار داشتند، اما با توجه به قدرتِ کارِ گروهی‌ای که آن روز از خودشان نشان داده بودند، رسیدن‌ببرند​ به مقام چهارم برایشان غیرممکن نبود. با این حال، احتمالاً وضعیتِ آشفته‌ی امپراتوری به آن‌ها چنین اجازه‌ای نداده بود.

با یادآوریِ اشک‌ها و حسرت‌هایی که آن روز از خود نشان داده بودند، حسِ گناهِ خفیفی از قلبش عبور کرد. اما فوراً با‌رقت‌انگیز​ خودش فکر کرد که این حسِ دلسوزی واقعاً مسخره است. همان‌طور که بازماندگانِ آن‌ها حق نداشتند از یو ایل‌هان کینه به دل بگیرند، او‌فیریا​ هم حق نداشت از کاری که آن زمان کرده بود پشیمان باشد، مخصوصاً با توجه به عزم و اراده‌ای که در آن لحظه داشت.

اگر باز هم در موقعیتِ مشابهی قرار می‌گرفت، دقیقاً‌حرف​ همان کار را تکرار می‌کرد. به همین خاطر، تصمیم‌لیرا​ گرفت پرونده‌ی فکر کردن به فراتا را همین‌جا ببندد.

تا شروع فینال ۳ ساعت زمانِ استراحت باقی مانده بود.‌دشمن​ یو ایل‌هان گروهش را دورِ هم جمع کرد، با تکه‌های‌کسی​ سرخ‌شده‌ی گوشت اژدها و گرگ از آن‌ها پذیرایی کرد و گفت:

«فکر کنم از مبارزه‌ی‌طاقت‌فرسا​ بعدی باید یه کم‌مهارت‌های​ جدی‌تر وارد عمل بشیم.»

«پس قضیه‌ی‌بذارم​ "رشد مردم"‌اتفاقی​ چی می‌شه؟»

این سوالِ اریکیا بود. یو ایل‌هان سرش‌قبل​ را تکان داد، تأیید کرد که سوالِ‌الان​ بسیار خوبی است و سپس جواب داد:

«مگه من گفتم به‌نجنگند​ خاطر رشد و اراده‌ی‌متحدانشان​ آزادِ مردم دخالت نمی‌کنم؟»

«آره، گفتی.»

«دروغ گفتم.»

«واو، چه قاطع!»

اگر بخواهیم دقیق باشیم، این حرفش واقعاً دروغ نبود. در واقع، او از همان اول هم قصد نداشت تا‌همکاری​ آخرِ کار دست روی دست بگذارد. او به این نتیجه رسیده بود که مردمِ فعلیِ زمین تقریباً به حدِ‌کردن​ نهاییِ توانشان رسیده‌اند. و این نتیجه‌گیری حتی با در نظر گرفتنِ قدرتِ سرکوب‌کننده‌ی کانگ می‌ره و نا یونا بود.

«همین که تا اینجا جنگیدن، یعنی به اندازه‌ی کافی‌پیش​ رشد کردن. الان مهم‌تر از رشدِ اونا اینه که‌زره​ با کمتر شدنِ شکست‌های سیاه‌چال، کارِ منم کمتر بشه.»

اگر قرار بود حتی بعد از قوی و مستقل‌کارا​ شدنِ مردم، زمین باز هم به خطر بیفتد، این‌خیلی​ کارها هیچ فایده‌ای نداشت! قضاوتِ یو ایل‌هان کاملاً منطقی بود.

«از همه مهم‌تر، حریفای بعدی اصلاً تو لیگِ اینا نیستن. اونا حداقل سطح ۱۳۰‌الان​ دارن، پس حتی شماها هم اگه بی‌احتیاطی کنین از مسابقه شوت می‌شین بیرون. یه‌بعد​ گله هیولای بی‌عقل با آدمایی که آموزشِ ویژه دیدن، از زمین تا آسمون فرق دارن.»

حتی اگر گروهش می‌خواستند به خاطرِ نابود کردنِ یک دنیای کامل کمی مغرور‌فقط​ شوند و به خودشان استراحت بدهند، نمی‌توانستند حرف‌های یو ایل‌هان را نادیده بگیرند؛‌بردارند​ چرا که او به تنهایی با دشمنانی به مراتب قدرتمندتر در دارئو جنگیده بود.

گذشته از این‌ها، مگر او نبود که نیمی از ارتشِ انسان‌های ارتقا یافته را در یک دنیای دیگر‌زره​ با خاک یکسان کرد؟ اگر فقط تجربه را معیار قرار می‌دادند، هیچ‌کس در جایگاهی نبود که بخواهد روی حرفِ‌فقط​ او حرفی بزند. بنابراین، آن‌ها چاره‌ای جز این نداشتند که با جدیت سرشان را به نشانه تأیید تکان دهند.

«خودمون می‌دونییییم. دنیای متروکه‌ای که ما رفتیم هم سومین فاجعه‌بندازن​ بزرگش رو تجربه کرده بود. البته اونجا نسلِ بشریت منقرض شده‌الان​ بود! وای، این چقدر خوشمزه‌سسست. آقای ایل‌هان، با من ازدواج کن!»

با وجود اینکه رویِ صحبتِ یو ایل‌هان با زیردستانش بود، این نا یونا بود که جوابش را‌شدی​ داد. تازه اینجا بود که ایل‌هان فهمید چرا چند لحظه پیش صدای «واو!» شنیده بود... گذشته از‌پایین‌ترین​ این، نا یونا در حالی این حرف را می‌زد که یک تکه گوشتِ سرخ‌شده‌ی اژدها در دهانش بود.

یو ایل‌هان‌تمام​ بی‌رحمانه ضربه‌ی محکمی‌بهترین​ به پیشانی‌اش زد.

«آخ!»

«غذای بچه‌های‌بذارم​ منو کِش نرو،‌بیفته​ برو پی کارت.»

«آره نا‌کارا​ یونا، برو‌گردن​ پی کارت.»

کانگ می‌ره تکه گوشتی را که از یومیر گرفته بود در دهان گذاشت و هیزمِ این آتش‌قرار​ را بیشتر کرد. یو ایل‌هان با نگاهی معنادار به پسرش یومیر خیره شد؛ کاملاً مشخص بود که‌مشکل​ او این دو دختر را به اینجا دعوت کرده است. سپس آهی کشید و سرش را تکان داد.

«...گوشت زیاد‌سال​ هست، پس‌طاقت‌فرسا​ راحت بخورین.»

«بلهههه!»

«ببخشید که همیشه مزاحمتون می‌شیم.»

«یه مقدار هم برای اونایی که اونجا دارن آب‌سمت​ دهنشون رو قورت می‌دن بسته‌بندی می‌کنم تا بهشون بدین. وگرنه‌همکاری​ مردم فکر می‌کنن استاد کلن بهشون حتی حقوق هم نمی‌ده.»

صحنه عجیبی بود که در آن مهارت‌های ارتباطی پدر به لطف پسرش در حال افزایش بود. با این حال،‌تقریباً​ شخص مورد نظر، یعنی یومیر، به نظر می‌رسید کاملاً بی‌خبر است. او فقط داشت با خوشحالی همراه بقیه غذا‌تظاهر​ می‌خورد. این همان تصویر یک فرد به شدت اجتماعی و خوش‌مشرب بود که یو ایل‌هان در کودکی رویایش را می‌دید!

«بابا، بازم می‌خوام!»

«...آره، خیلی بیشتر‌بندازن​ بخور. تو تنها‌می‌کنم​ امید خانواده یو هستی.»

پس پدر یو ایل‌هان، یو یونگ‌هان چه؟ بله. در واقع، او هم یک‌فقط​ گوشه‌گیرِ تمام‌عیار بود، طوری که ایل‌هان را به این فکر می‌انداخت که مادرش‌بردارند​ چطور توانسته با او ازدواج کند. هرچند که او مهارت پنهان‌کاریِ غیرفعال نداشت!

حریف مرحله یک‌چهارم نهایی مشخص شد. دنیایی به نام‌پیش​ «اسنوئه» که ۱۳۰۰ سال از آخرین فاجعه بزرگشان می‌گذشت! همچنین‌تقریباً​ دنیایی بود که به سومین فاجعه بزرگ خود نزدیک می‌شد.

به نظر می‌رسید دو تیم خوش‌شانس از ۴ تیم برتر تازه‌کار‌گردن​ به عنوان حریف به هم افتاده‌اند... اما زمین و یک دنیای‌یکم​ ناشناخته دیگر، تیم‌های ارشد را به عنوان حریف خود دریافت کرده بودند.

«لعنتی...»

«با اینکه می‌دونستیم کار‌نجنگند​ آسونی در پیش نداریم، اما‌سمت​ واقعاً باید به اینجا می‌کشید...!»

«این مسابقات چطور‌شرایطی​ تعیین می‌شن؟ مدیر رو‌بودند​ صدا کنین بیاد اینجا!»

پس از مشخص شدن حریف، برخی از مردم با عصبانیت آه کشیدند، برخی به نوعی احساس آرامش کردند، در حالی که‌الان​ برخی ناامید شدند و تسلیم شدند، و برخی دیگر در آتش اشتیاق می‌سوختند. چطور ممکن بود به یک موقعیت یکسان این‌سطح​ همه واکنش‌های متفاوت نشان داد؟ یو ایل‌هان در حالی که برای دسر یک سیب گاز می‌زد، این صحنه را تماشا می‌کرد.

«انسان‌ها واقعاً جالبن.»

[می‌دونستم اینو می‌گی.] (لیرا)

برخلاف مرحله مقدماتی که در یک میدان واحد برگزار می‌شد، مرحله‌بالاتر​ نهایی برای هر مسابقه محیط متفاوتی داشت. با این حال، این‌دستور​ بدان معنا نبود که تیم‌ها مجبور باشند نصف دنیا را پیاده‌روی کنند.

در عوض، این دنیا‌اتفاقی​ بود که خودش را‌همه​ با تیم‌ها تطبیق می‌داد.

[شگفت‌انگیزه، مگه‌کارا​ نه؟ این‌گردن​ قدرت خداست.] (لیرا)

«قطعاً شگفت‌انگیزه.‌تمام​ واقعاً که‌نجنگند​ غیرمنطقی و عجیبه.»

یک دنیای برتر، «لو فوئرا»، می‌توانست محیط را تغییر دهد، فواصل را فشرده کند، فضا را گسترش دهد،‌زره​ یک هدف را در داخل یک حصار قرار دهد، و کارهای بسیار دیگری را مطابق با اراده فرشتگانی که‌فقط​ بر جهان حکومت می‌کردند انجام دهد! هر چیزی ممکن بود تا زمانی که روز را به شب تبدیل نمی‌کرد.

«فرشته‌ها خیلی قدرتمندن!»

«ارتش بهشت، معرکه‌ست.»

در روند آماده‌سازی برای مرحله نهایی، یو ایل‌هان و دیگر‌دشمن​ انسان‌ها توانستند با چشمان خود قدرت موجودات برتر را ببینند.‌کسی​ او بالاخره فهمید که چرا اسپیرا این‌قدر به خود مطمئن بود.

«لیرا، تو‌سال​ از یه همچین‌زجر​ محیطی زنده برگشتی؟»

[منظورت اون‌ور دیوار آشوبه، درسته؟ اونجا به این بدی نیست. این لحظه‌ای‌حرص​ بود که ثابت کرد اون بذر‌های فاسد خیلی پایین‌تر از قدرت خدا‌شدی​ هستن! آره! پس تو هم، ایل‌هان، بدون تردید یه فرشته شو!] (لیرا)

[ما هر زمان که باشه از فرشتگان جدید استقبال‌حرف​ می‌کنیم. از اونجایی که ما بیشتر از قبل با‌لیرا​ گروه‌های دیگه درگیر می‌شیم، با کمبود نیروی انسانی مواجهیم...] (ارتا)

حالا دیگر حتی ارتا هم به صورت فعالانه داشت‌سمت​ برای فرشته شدن تبلیغ می‌کرد. یو ایل‌هان با کلافگی‌ممکن​ آن‌ها را پس زد و محیط تغییریافته را بررسی کرد.

اولین چیزی که به چشمش آمد این بود که زمین‌ها بی‌وقفه در‌رفته​ حال تغییر بودند. وقتی به پایین نگاه کرد، دید که آن‌ها روی‌نگه​ یک سکوی غول‌پیکر قرار دارند و این سکو در هوا پرواز می‌کند.

اوه، بله. این‌همچین​ را می‌شد «در‌اگه​ هوا» در نظر گرفت.

[همون‌طور که دنیاها از دومین و سومین فاجعه بزرگ خودشون عبور می‌کنن، محیط متنوع‌تر‌الان​ و افراطی‌تر می‌شه. این مسابقات هم یه جور میدون تمرینه تا با تجربه کردن‌بعد​ پیشاپیشِ این چیزها، انسان‌ها رو آموزش بده که سریع‌تر با محیط‌های جدید سازگار بشن.] (ارتا)

۴۱۹ نفر از زمین هر کدام روی سکوهای مختلفی قرار می‌گرفتند.‌یورش​ این سکوها در محدوده‌ای که باعث برخوردشان نشود، به یکدیگر نزدیک‌کمک​ و از هم دور می‌شدند، زیرا مطابق با جریان هوا حرکت می‌کردند.

با زمان‌بندی مناسب، حتی بچه‌های ۷ ساله هم می‌توانستند روی‌استثنایی‌شان​ یک سکوی دیگر بپرند، بنابراین هیچ موردی از عدم توانایی در‌تفاسیر​ مبارزه به دلیل ناتوانی در عبور به سکوهای دیگر وجود نداشت.

اگر مشکلی وجود داشت، این بود‌اگه​ که افرادی از دنیاهای دیگر نیز‌حرص​ در همان نوع سکو حضور داشتند.

«پس این یه نبرد لشکر‌حرص​ در برابر لشکر نیست، بلکه‌بزنی​ تعداد زیادی نبرد‌های گروهیِ کوچیکه.»

به نظر می‌رسید طرف مقابل هم یو ایل‌هان و دیگر افراد زمین را‌فقط​ دیده است، چرا که داشتند به این سمت چشم‌غره می‌رفتند. با این حال، از‌خودش​ آنجایی که نبرد هنوز شروع نشده بود، کسانی که الان حمله می‌کردند اخراج می‌شدند.

[۱۰ ثانیه تا شروع نبرد.]

فرشته‌ای که مانند اسپیرا یک داور‌اگه​ بود، به آسمان پرید و طوری‌حرص​ فریاد زد که همه بتوانند بشنوند.

[۸ ثانیه.]

یو ایل‌هان محیط اطرافش را بررسی کرد. سایر شرکت‌کنندگان پس از تایید اینکه‌فقط​ شرکت‌کنندگان اسنوئه بسیار قوی‌تر از آن‌ها هستند، دندان‌هایشان را به هم می‌فشردند. به‌بردارند​ نظر می‌رسید حتی قبل از شروع نبرد، روحیه آن‌ها در پایین‌ترین حد ممکن بود.

[۴ ثانیه.]

«تچ.»

یو ایل‌هان نوچ کرد. او‌حرص​ از اینکه آن‌ها بدون هیچ‌بزنی​ تلاشی تسلیم می‌شدند خوشش نمی‌آمد.

با این حال، جدای از آن، او احساس خوبی‌سمت​ نداشت، زیرا می‌توانست پیش‌بینی کند که با وجود دستاورد بزرگی‌همکاری​ که داشتند، وقتی به زمین برگردند قیافه‌هایی افسرده خواهند داشت.

[۲ ثانیه.]

یو ایل‌هان از تکبر متنفر بود، اما فکر می‌کرد‌کارا​ مقدار مشخصی از اعتماد به نفس بد نیست. شناخت‌خیلی​ ارزش‌های خود، بخش بسیار مهمی از پیشرفت کردن بود.

[نبرد آغاز شد.]

بنابراین، بالا بردن روحیه انسان‌ها چندان هم‌همراه​ بد نبود. خب، البته اگر هنوز فکر‌تظاهر​ می‌کردند که یو ایل‌هان به «بشریت» تعلق دارد.

«چاره‌ای نیست.»

یو ایل‌هان یک قدم به جلو برداشت. این، سیگنالی بود که‌گردن​ وضعیت ذهنی او را تغییر می‌داد، و همچنین نوعی خودهیپنوتیزم بود‌یکم​ که باعث می‌شد فکر کند می‌تواند از توانایی‌های خودش بهتر استفاده کند.

«کوهاک!؟ اینا دیگه چه کوفتین!»

«نیزه‌های پرتابی!؟ آخه از‌نجنگند​ کجا دارن می‌بارن... ایییک،‌متحدانشان​ همه‌شون رو دفع کنین!»

صدها نیزه پرتابی با سرعتی‌زجر​ ترسناک در هوا به پایین باریدند‌بالاتر​ و به اهالی اسنوئه حمله کردند.

با این حال، برخلاف این نمایش باشکوه، حملات چندان موثر نبودند. حریفان، هیولاهای ساده‌لوح نبودند،‌اینکه​ بلکه موجودات رده سومی بودند که از طریق سال‌های متمادی عذاب و سختی رشد کرده‌جای​ بودند. و این افراد به قدری قوی بودند که توانسته بودند به مرحله نهایی مسابقات برسند!

البته، از آنجایی که نیزه‌های یو ایل‌هان بسیار سریع و کاملاً‌خیلی​ ناگهانی بودند، این‌طور نبود که هیچ دشمنی شکست نخورد. مشکل این بود‌جای​ که نیزه‌ها فقط یک فریب برای پنهان کردن حمله واقعی او بودند.

در حالی که آن‌ها برای دفع باران نیزه‌ها به این طرف و آن طرف حرکت می‌کردند،‌کنند​ آرایش جنگی‌شان فوراً از هم پاشید و از آنجایی که بیش از حد روی آسمان تمرکز کرده‌تنها​ بودند، روزنه‌های زیادی به وجود آمد. چیزی که یو ایل‌هان هدف گرفته بود، دقیقاً همان روزنه‌ها بود!

«کاهاک!»

یو ایل‌هان پس از پرواز‌بیفته​ به سمت آن‌ها با بال‌هایش در‌گردن​ سرعتی دیوانه‌وار، گروه را درو کرد.

اینجا یک دنیای متروکه نبود و حریفان نیز اژدها نبودند، به همین دلیل، او هیچ‌یکم​ برکت یا باف خاصی دریافت نکرده بود، اما با وجود این، تمام حریفانی که به آن‌ها‌متروکه​ حمله کرد، سپرهایشان را با یک ضربه از دست دادند و به دنیای خودشان اخراج شدند.

«کوهاک!؟»

«این دیگه کیه...»

و چند ثانیه پس از آن. به نظر می‌رسید میدان نبرد دیگری به هم ریخته و سپس دوباره آرام‌خفن​ شده است. این اتفاق چند ثانیه بعد در مکانی دیگر، و دوباره و دوباره تکرار شد. کسانی که تماشا‌متروکه​ می‌کردند، چه حریفان و چه متحدان، روحیه خود را از دست داده بودند، اما متأسفانه، این پایان ماجرا نبود.

«همه حمله کنین.»

«حمله، حمله!»

«ما باید حداقل نصفِ‌طاقت‌فرسا​ تعداد کسایی که اعلی‌حضرت‌مهارت‌های​ شکست می‌ده رو شکست بدیم!»

زیردستان یو ایل‌هان به محض اینکه او دستور داد، با خوشحالی شروع به تاخت و تاز کردند. تیرهای پاته به خصوص‌الان​ بسیار قوی بودند و حتی کسانی که سطحشان از او بالاتر بود، برای دفع آن‌ها با مشکل مواجه می‌شدند و او‌سطح​ بالاترین نرخ پیروزی را به دست آورد. او کارش را برای به دست آوردن یک سلاح رده حماسی به خوبی انجام داد!

نبرد ۱۵ دقیقه پس از آن به پایان‌اینکه​ رسید. نتیجه، بدون شک پیروزی زمین بود. اگر میدان‌شدی​ نبرد باریک‌تر بود، در نصف آن زمان تمام می‌شد.

در آن مدت زمان کوتاه، بیش از ۳۰۰ نفر از مردم زمین اخراج شدند و نشان دادند‌قرار​ که دنیایی که به سومین فاجعه بزرگ خود نزدیک می‌شود واقعاً بسیار قوی است، اما افرادی که‌مشکل​ به زمین بازگشتند به جای ناامیدی به خاطر کمبود قدرت خود، پر از تحسین و ایمان بودند.

تحسین برای خدای مرگِ میدان نبرد که‌بودند​ باعث شد فاصله بین آن‌ها و اهالی اسنوئه‌ارتقا​ در مقایسه با او هیچ به نظر برسد!

یادداشت نویسنده

آیا مردم زمین هیولا هستند! : تقلیدی طنز از دیالوگ معروف «چار آزنابل»‌می‌رسیدی​ از سری گاندام، «آیا زره‌پوش‌های متحرک اتحادیه، هیولا هستند!» (یادداشت مترجم انگلیسی: من‌خون​ کاملاً مطمئنم که این دیالوگ در جامعه انگلیسی‌زبان معروف نیست. نتونستم پیداش کنم)

دروغ گفتم :‌توان​ دیالوگ معروف آرنولد‌استراتژی​ شوارتزنگر در فیلم کماندو.

یادداشت مترجم

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net