چپتر 140: نه من، بلکه پسرم!
0یو ایلهان و لیرا با عجله ازاون دروازه خارج شدند و به زمین بازگشتند.یونا اسپیرا جلوی دروازه سیاهچال زیرآبی منتظرشان بود.
[باید ازقبیلهست ارتا شنیدهبرکت باشی، درسته؟] (اسپیرا)
[دقیقاً چون شنیدمبسته اینطوری شدم. بیااونجا عجله کنیم!] (لیرا)
[با اینکه اعصابخردکنه، امااونجا حتی اگه عجله هم بکنیم،برای کاری از دستمون برنمیاد.] (اسپیرا)
به نظر میرسید اسپیرا به خاطر تفاوت در تجربه، منطقیتربخوایم از لیرا با وضعیت کنار میآمد. هرچند، مشتهای گرهکردهاش نشانزیبایی میداد که آنچه در دلش میگذرد تفاوت چندانی با لیرا ندارد!
[دروازه کاملاً بسته شده. از اونجایی که اونجا یه دنیای متروکهست، هیچ راهی برایپرسید ارتش بهشت وجود نداره که بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. حالا که بهش فکرشانهای میکنم، پشت اقدامات ارتش شیاطین نابودی و ارتش نور درخشان نیت دیگهای پنهان بوده.] (اسپیرا)
[دلیل اینکه با هم دست به یکی کردن؟ این بودراهی که میرِ ما رو بدزدن!؟ به خاطر اینه که خیلیکنه بامزهست؟ میدونستم به خاطر اینه که بیش از حد بامزهست!] (لیرا)
لیرا در اوج عصبانیت فریاددنیای زد. یو ایلهان برای آرامارتش کردنش، ضربهای به سرش زد.
«شنیدم که میر برای نجات دادننباید خانم میره وارد شد. اگه اینطوره، هدفشونهدف نباید اون، بلکه باید میره بوده باشه.»
[اگه بخوایم دقیق بگیم، هدف نا یونادریافت بوده که تو همون قبیلهست. همون زنیپرسید که برکت الهه زیبایی رو دریافت کرده.] (اسپیرا)
[آه، اونکاملاً زن، کهشده اینطور...] (لیرا)
چشمان لیرا ریزاونجایی شد. با دیدن اینهیچ واکنش، یو ایلهان پرسید.
«چیه، انتظارمیره داشتی ایناینطوره اتفاق بیفته؟»
[اوم، آره. فکر میکردمبرکت که ممکنه یه روزیکرده هدف قرار بگیره.] (لیرا)
لیرا در حالیبسته که شانهای بالااونجا میانداخت، این را گفت.
[اونم توسطشده همه به جزدنیای ارتش بهشت.] (لیرا)
«مگه چیه، نکنه اون زنهدفشون قدرت نابود کردن یه دنیابخوایم یا همچین چیزی رو داره؟»
[نه، اینطور نیست. اون برکت الهه زیبایی رو دریافتاینطور کرده. همین دلیل کافیه تا هدف قرارش بدن. به همینبیفته دلیل هم بود که فیتا خیلی زود بهش چسبید.] (لیرا)
[آره. اگه کسی تو زمیناونجایی باشه که بخوان هدف قرارشراهی بدن، قطعاً همون زن میبود.] (اسپیرا)
یو ایلهان در سکوت به دو فرشته نگاه کرد وارتش خواستار توضیح بیشتری شد. شاید به خاطر پذیرفتن این واقعیتبهش که نمیتوانستند میر را نجات دهند، لیرا با آهی توضیح داد.
[...اون زنیه که توسط الهه زیبایی برکت یافته.بلکه در ضمن، رهبر ارتش نور درخشان، ارتش شیاطینقبیلهست نابودی و باغ غروب، همگی مرد هستن.] (لیرا)
«خب که چی، هان؟»
با شنیدن این حرف، تا حدودی متوجه اوضاعمتروکهست شد، اما دقیقاً به همین دلیل اصلاً دلشبتونه نمیخواست قضیه را درک کند، که لیرا اعلام کرد:
[وقتی تبدیل به یه موجود برتر بشه، حتی از اینم خوشگلتر میشه،وجود مگه نه؟ شاید تو تمام دنیاها به زیبایی بیسابقهای برسه. با اینکهاقدامات خیلی رو اعصاب و حرصدرآره، اما احتمالاً از منم خوشگلتر میشه.] (لیرا)
[اون قطعاً از تو خوشگلتر میشه،نباید لیرا. نه، شاید اگه تو بودی کههدف برکتی نهچندان ضعیفتر دریافت کرده بودی...] (اسپیرا)
[وااااااه! خفهقبیلهست شو! خفهبرکت شوووووو!] (لیرا)
«پس اینکاملاً یاروها دارنشده سعی میکنن...»
در حالی که فرشتگان به دلایلی نامعلومهیچ برای یو ایلهان با هم دعوا میکردند،بتونه او با صدایی توخالی به درِ حقیقت کوبید.
«...بزرگش کنن و بعد بخورنش؟»
[اوه، آره...قبیلهست یه چیزی توالهه همین مایهها.] (لیرا)
یو ایلهان احساس ناامیدی کرد.
«لعنتی، این سطحپایینترین مشکلیاونجا بود که میتونست بهراهی ذهنم برسه، واقعاً غافلگیر شدم!»
[ما هم فکر میکردیم ممکنههدفشون اینطوری بشه، اما هرگز فکربخوایم نمیکردیم واقعاً اتفاق بیفته.] (لیرا)
[متأسفم، یو ایلهان. ببخشید کهالهه مجبورت کردم به داستانی با یهریز پیرنگ درجه سه گوش بدی...] (اسپیرا)
او که تازه زمین را از بحران نجات داده بود، پس از فهمیدنبهشت اینکه رهبر گروههای متعالی فقط برای دزدیدن یک زن چنین نمایشی به راه انداختهاند،شیاطین نتوانست جلوی عصبانیتش را بگیرد. تازه میر هم در این ماجرا گیر افتاده بود!
[ما نمیدونیم اوضاع چطور پیش رفت که اونراهی تو خطر دزدیده شدن قرار گرفت. حتی اگهارتباط بفهمیم هم کار زیادی از دستمون برنمیاد.] (اسپیرا)
آیا فقط او بود که احساس میکرد حرفهای اسپیرا بیش ازدقیق حد سرد است؟ شاید دیدگاه فرشتگان نسبت به انسانها اساساً همینگونهکرده بود. یو ایلهان در همین افکار بود که لیرا فریاد زد.
[چیزی که از اون مهمتره، میره!زیبایی اگه ارتا، میر رو صحیح ودیدن سالم برنگردونه، میدونم باهاش چیکار کنم!] (لیرا)
[دنیایی که ارتا بهششده رفته یه دنیای متروکهست. بایدهیچ نگران امنیت اونم باشیم.] (اسپیرا)
نگرانی کمکمشده بر قلباونجا ایلهان سایه افکند.
مگر او درباره دنیاهای متروکه خوب نمیدانست؟ با کنار گذاشتن کیروا که گرگزادها در آن زندگیقبیلهست میکردند، چه میشد اگر آن دنیا نیرویی معادل نصف، نه، یکچهارم دارئو داشت؟ علاوه بر این، اگربیفته این نقشه مشترک ارتش شیاطین نابودی و ارتش نور درخشان بود، نمیتوانستند به این راحتیها فرار کنند!
«فکر کنم اول بایدبرکت برم به محل حادثه. بایداینطور از آدمای اونجا اطلاعات بگیرم!»
[یو ایلهان، نگرانیت رو درک میکنم.اونجا با این حال، قبل از اونارتش کاری هست که باید انجام بدیم.] (اسپیرا)
چیزی که اسپیرا به آن اشاره میکرد، همان دروازهای بود که لیرا ونداره یو ایلهان تازه از آن خارج شده بودند. گرداب سیاهی که هنوز فراتانابودی را به زمین متصل میکرد، در زیر آب نور شومی از خود ساطع میکرد.
«آره، بایدمیره اون رواینطوره نابود کنیم.»
از آنجایی که او پایههای امپراتوری را نابود کرده بود، با از بین بردن دروازه دیگرانتظار هرگز مجبور نبود با فراتاییها روبهرو شود. شاید در نبرد رقابتی دوباره با آنها ملاقات میکرد،اونم اما از آنجا که نقشههایشان شکست خورده بود، فقط کافی بود دوباره آنها را در هم بشکند.
دروازه خیلی زود با حمله ترکیبی یو ایلهان، لیرا و اسپیرا ازارتش بین رفت. این سه نفر که حالا بحران را کاملاً برطرف کرده بودند،پشت با عجله از اقیانوس اطلس خارج شده و به سمت نیویورک حرکت کردند.
[همونجاست! تو یهاونجایی نگاه میشه فهمید چههیچ افتضاحی به بار اومده!]
در حالی که به سرعت از خیابانهای ناشناخته نیویورک عبور میکردند، لیرابگیم با دستش اشاره کرد و فریاد زد. وقتی یو ایلهان مسیر دست اوریز را دنبال کرد، به وضوح دید که دهها آسمانخراش مانند دومینو فرو ریختهاند.
[من انسانها رو هم میبینم. خب، اینطوردریافت نیست که فقط به خاطر بسته شدنپرسید دروازه بتونن نفس راحتی بکشن... هان؟] (اسپیرا)
اسپیرا سرش را کج کرد. یو ایلهان نیز کمی بعد از او متوجه دلیلشوجود شد. دروازه کوچک شده و به یک توپ کروی بزرگ و خاکستریرنگ تبدیل شدهنابودی بود. گروهی از هیولاها در آنجا حضور داشتند که در مقابل انسانها صفآرایی کرده بودند.
آنها کسی جز گرگزادهای تحت فرمان اریکیا نبودند. ازبرای آنجایی که اریکیا بعد از میر وارد دروازه شده بود،حالا جای تعجب نداشت که گرگزادها از آن مکان محافظت میکردند.
«بفرمایید، اینم از این.»
یو ایلهان بدون تردید در آن مکان که تا همین چندی پیش یکواکنش میدان جنگ بود، فرود آمد. وقتی پنهانکاریاش را غیرفعال کرد و خودش رابگیره نشان داد، افرادی که از آنجا محافظت میکردند با ترس به گوشهای جمع شدند.
«اون اینجاست.»
«واقعاً خودشه.شده پسر، مثل همیشهدنیای یهویی پیداش میشه.»
«تا الانمیره دقیقاً داشتاینطوره چیکار میکرد؟»
«ساکت شید، ممکنه چیزیبرکت بدونه. شاید بتونه برایکرده این وضعیت کاری بکنه.»
بدون اینکه به پچپچهای مردم اهمیتی بدهد، به سمت گرگزادها رفت. قویترین گرگبهشت در آن مکان از گروه جدا شد و قبل از اینکه به شکل انسانشیاطین دربیاید، به یو ایلهان نزدیک شد. این شخص برکت ماه را دریافت کرده بود.
«به یو ایلهاناونجایی نیم درود میفرستم.متروکهست من لیوتینو هستم.»
«آه، آره.»
گرگزاد به صورت رسمی ادای احترامزیبایی کرد. یو ایلهان سر تکان داددیدن و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفت.
«خب، بهم بگو چطوریشده مثل سوسیس پشت سرمتروکهست هم وارد دروازه شدن.»
«هوووف.»
با شنیدن حرفهای یو ایلهان، لیوتینو با آه کشیدن شروع کرد. شایدبگیم فقط او اینطور فکر میکرد، اما به نظر میرسید که تمام گرگهاچشمان نیز در حال آه کشیدن بودند. آههایی که مملو از خشم بود.
داستانی که به اینبرکت شکل شروع شد، بسیارکرده کوتاه و تماشایی بود.
نبرد در برابر دنیایشده متروکه از همان ابتدامتروکهست به نفع انسانها بود.
هزار گرگ نخبه به رهبری فلمیر رده چهارم، الفهای پوشیده در تجهیزات رتبه افسانهای، و میر که باکنه وجود بودن در رده دوم، یک نابغه در جادو و پنهانکاری بود، همگی کمک بزرگی بودند. اما فراترکردن از همه اینها، سلاحهای نصبی که یو ایلهان از طریق ارتا به کانگ میره داده بود، حسابی درخشیدند.
اتحاد خط مقدم، با محوریت قبیله خدای رعد، ریتم حملاتشان را هماهنگ کرده و جریان نبرد را هدایتبرکت کردند. در حالی که هیولاهای رده سوم که از دنیای متروکه بیرون میریختند یکی پس از دیگری نابود میشدند،ممکنه روحیه جبهه انسانها به بالاترین حد ممکن رسید. آنها با کمترین تلفات ممکن، نبرد را تحت تسلط خود درآوردند.
طولی نکشید که نیروهای هیولاها حتی از قبل هم دیوانهوارتر شدند. احتمالاً به این دلیل بود که خائنیاتفاق در میان فرشتگان این سمت حضور داشت و وضعیت را به طرف مقابل گزارش میداد. هجوم آنها چنان جنونآمیزقدرت شد که گویی تمام قویترین هیولاهای آن دنیا گرد هم آمده و به زور از دروازه عبور داده میشدند.
انسانها در ابتدا به دلیل افزایش ناگهانی نیروهای هیولاها وحشت کردند، اما همچنان باوجود خونسردی مقاومت نشان دادند. در این لحظه، سلاحهای نصبی یو ایلهان قدرت واقعی خود رانور نشان دادند. تمام سلاحها، از جمله بالیستاها و نیزهاندازها، دارای یک عملکرد خودتخریبی اضطراری بودند!
[ایلهان، چرا هر وقت وضعیتدنیای اضطراری میشه، اول از همهارتش همهچیز رو منفجر میکنی؟] (لیرا)
«لیوتینو، ادامه بده.»
انفجار در همهجا و انقراض دستهجمعی هیولاها! اریکیا گروه گرگها را مانند یک نیزهپرسید شکل داد و هر زمان که هیولاها ضعیفتر به نظر میرسیدند، حمله میکرد. اینشانهای کار تنها برای اریکیا ممکن بود، کسی که کنترل مطلق گرگها را در دست داشت.
از آنجا که انسانها میدانستند آنها زیردستان یو ایلهان هستند وبرای با آنها همکاری کردند، توانستند به نحوی در برابر موج عظیمیبهش از بیش از ۵۰ هزار هیولای رده سوم به تنهایی مقاومت کنند.
«در برابر ۵۰ هزار هیولایدنیای رده سوم مقاومت کردن؟ انسانهاارتش واقعاً خیلی زود بزرگ شدن.»
«اگه کنترل اریکیا-نیم و قدرتهایهدفشون فلمیر نبود، شکست میخوردند. اوه، البتهدقیق سلاحهای یو ایلهان-نیم هم بیتأثیر نبود.»
با این حال، حقیقت داشت که نیروهای جبهه انسانها خیلی سریعریز رشد کرده بودند. یو ایلهان تأثیر خودش و ونگارد روی زمینمیکردم را دوباره حس کرد. اما در همان لحظه، گرگ آهی کشید.
«در اونکاملاً لحظه، یومیر-نیمشده جادو اجرا کرد.»
«ها؟ چراشده میر بایداونجا اینجا پیداش بشه؟»
«دلیل پشت این موج عظیم هیولاها، نابود کردن انسانهاباشه نبود، بلکه ایجاد هرجومرج بود. کاری که اونها سعیبرکت داشتن تو این هرجومرج انجام بدن، دزدیدن نا یونا بود.»
یک هیولای رده چهارم که پنهانکاری را تا حد نهایی آموزش دیده بود، سعی کرد نا یونا را بدزدد. بااوم این حال، یومیر که قبل از موفقیتش، پنهانکاری او را دیده بود، برای جلوگیری از این کار جادو اجرا کردهمچین و وقتی چهرهاش نمایان شد، کانگ میره که در همان نزدیکی میجنگید، فوراً متوجه حضورش شد و به سمتش هجوم برد.
مشکل از همینجا شروع شد.
هیولای رده چهارم به خاطر یومیر در دزدیدن نا یونا شکست خورد. بانداره این حال، در آن نقطه، نا یونا و کانگ میره از قبل تحتنابودی فشار هیولاها قرار گرفته بودند. در نهایت، آنها به داخل دروازه سقوط کردند.
اما قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید، یومیر آستین کانگ میره را گرفت و با او وارد دروازه شد. اریکیا کهکرده متوجه این موضوع شده بود، آن را به همه گفت. چند تا از گرگهای فوقنخبه، از جمله فلمیر، خودشان را به داخل دروازهگفت پرتاب کردند و الفها هم به دنبالشان رفتند. ارتا که کمی بعد متوجه این قضیه شد، او هم با عجله وارد دروازه شد.
«آخرین کلماتقبیلهست ارتا-نیم این بود:الهه "تچ، چارهای نیست".»
«اینطوری کهکاملاً تو میگیشده انگار ارتا مرده!»
لیرا فریاد زد، اما در حال حاضر، او حضورشبرای را از موجودات فروتر به جز یو ایلهان پنهان کردهحالا بود. هیچ راهی وجود نداشت که گرگ صدایش را بشنود.
«پس تقصیر ارتاوارد خیلی بزرگ بوده کهاون درست مراقب میر نبوده.»
«خب که چی؟زنی دروازه چی شد؟زیبایی چرا بسته شد؟»
وقتی یو ایلهان در این بارهاونجا پرسید، گرگ در حالی که دندانهایشارتش را به هم میسایید، جواب داد.
«مطمئنم که هدف اونا از همون اول نا یونا بوده. بعد از اینکه اونا به داخل دروازهبرقرار کشیده شدن، دروازه ناگهان شروع به کوچک شدن کرد. فرشتگان متحدمون وحشت کردن و سمت دروازه جمع شدن،یکی اما دیگه کار از کار گذشته بود. یکی از اونا گفت انگار دنیا داره کاملاً خودش رو میبنده.»
«دنیا داره کاملاً خودش روهدفشون میبنده؟ مثل زمین قبل از فاجعهدقیق بزرگ؟ آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟»
لیرا این را پرسید. با این حال، چه کسی جواب چیزی را میدانستواکنش که حتی او، یک موجود رده ششم، پاسخش را نمیدانست؟ گروه در سکوتبگیره فرو رفت و یو ایلهان در حالی که زیر لب غر میزد، آهی کشید.
«لعنتی. فرشتههاکاملاً آخرش هم هیچاونجایی به دردی نمیخورن...»
«اوه راستی، فیتااونجایی چی؟ چه بلاییمتروکهست سر اون اومد؟»
«مگه نگفتم؟ اون همون خائنه بود. با اینکه نمیدونمباشه از همون اول خائن بود یا وسط راه تغییربرکت موضع داد، اما به نظر میرسید ارتا کشته باشتش.»
«آها، میدونستم بیمصرفه!»
«فرشتهها آخرشکاملاً هم هیچشده به دردی نمیخورن!»
این پایان توضیحات بود. حتی با وجود وحشتزدگی، انسانها ابتدا تمامبهشت هیولاهایی را که روی زمین رها شده بودند شکار کردند ومیکنم یو ایلهان زمانی رسیده بود که این کار تمام شده بود.
«داره دیوونهام میکنه.»
با اینکه فکر میکرد اوضاع کمی خطرناک میشود، اما هرگز فکر نمیکرد یومیری کهپرسید آنقدر قوی بود، با پای خودش وارد یک دنیای متروکه شود. با اینکه خود یوبالا ایلهان هم این کار را کرده بود، دقیقاً به همین دلیل میدانست چقدر خطرناک است.
او از اریکیا ممنون بود. به لطف او بود که نیروهایبرای کمکی برای یومیر رفتند. اگر او نبود، یو ایلهان الان خیلیبهش بیشتر نگران میشد. خب، الان هم به اندازه کافی نگران بود.
و ارتا، نمیتوانست او را ببخشد. وقتی برمیگشتراهی باید تقاصش را پس میداد. و به همینارتباط دلیل، آرزو میکرد که او به سلامت برگردد.
یو ایلهان با حواسپرتی به گلولهنباید خاکستریرنگ قدرت جادویی که به جای دروازههدف باقی مانده بود نگاه کرد و گفت.
«لیرا، لطفاً یه کاری بکن.»
«من کاری از دستم برنمیاد.»
«اگه بتونی دروازه رواونجا باز کنی، هر کاریراهی از دستم بربیاد انجام میدم.»
«...باشه، سعیم رووارد میکنم. اما لطفاًنباید سر قولت بمون.»
لیرا آب دهانش را قورت داد و نیزهایکرده از آغوشش بیرون آورد. اسپیرا با ضربه زدنانتظار به سرش با دست، او را آرام کرد.
«هیچ کاری ازبسته دستت ساخته نیست. فقطدنیای قدرتت رو هدر میدی.»
«اما ایلهان گفت!»
«غیرممکنه. اگه احتمالی هم وجودهدفشون داشته باشه، اینه که ازبخوایم داخل اون دنیا خارج بشن.»
خروج از داخل آن دنیا؟ در دنیایی که هماینطور ارتش شیاطین نابودی و هم ارتش نور درخشان در آنبیفته نفوذ دارند؟ میر، به تنهایی؟ یو ایلهان لبخند تلخی زد.
حس ناتوانی به بدنش هجوم آورد.اونجا او تازه فراتا را پاکسازی کرده بود،بهشت اما حالا کار به اینجا کشیده بود...
از اول هم نباید آنها را میفرستاد. اگر به آنها میگفت در خانهنداره منتظرش بمانند، این اتفاق نمیافتاد. این تقصیر یو ایلهان بود که آنها رانابودی به چنین مکان خطرناکی فرستاد. او در مورد خطرات اشتباه قضاوت کرده بود.
و وقتی به این نتیجه رسید، روحیه و روانش که حتی در فراتا به خوبی دوام آورده بود، ترک برداشت.زیبایی با اینکه یو ایلهان میتوانست در برابر بحرانها و خطراتی که خودش را تهدید میکرد بینهایت قویتر شود، اما فکربگیره کردن به اینکه چگونه عزیزانش را به خاطر قضاوت اشتباهش از دست داده، فوراً محدودیتهای روحیاش را در هم شکست.
دهانش ناخودآگاهقبیلهست کلمات ناتوانانهایبرکت را زمزمه کرد.
«وای... این اصلاً منطقی نیست...»
اسپیرا و لیرا به سختی او را نگه داشتند تا همانجا روی زمیننداره نیفتد. اگر در خانهاش بود مشکلی نداشت، اما در حال حاضر، استادان کلنهاینابودی مختلف داشتند به او نگاه میکردند. نشان دادن نقطه ضعفش هیچ فایدهای نداشت.
«ایلهان، بیا به گرگها بگیم اینجا منتظر بمونن و خودمون بریم خونه کمی بخوابیم.یونا منم خیلی نگران میر هستم، اما بیشتر از اون نگران توام. امروز واقعاً به خودتچیه فشار آوردی، مگه نه؟ پس بیا اول استراحت کنیم. بعدش در موردش فکر میکنیم، باشه؟»
«درسته، یو ایلهان. منبرکت حواسم به اینجا هست، پساینطور برو با لیرا استراحت کن.»
یو ایلهان به سختی خودش را نگه داشت. وقتی به اطراف نگاه کرد، همهوجود داشتند به او نگاه میکردند. اوضاع خیلی آشفته به نظر میرسید. جنگ پیش از موعدنور به پایان رسیده بود. و همه منتظر کسی بودند که به همه چیز پایان دهد.
«اینجا توسط گرگها نگهبانی میشه.»
یو ایلهانمیره با صداییاینطوره بیرمق گفت.
«حتی اگه دروازه دوباره باز بشه، خودم ازکرده اینجا محافظت میکنم. بنابراین، نبرد تموم شده. لطفاًانتظار برگردید خونههاتون. برای دومین فاجعه بزرگ آماده بشید.»
همه مردم آهی کشیدند. با اینکه یو ایلهان حاکم آنها نبود، اما همه بهوجود حرفهای او ایمان داشتند. اینگونه، نبرد کوتاه اما خشن به پایان رسید و مردمنابودی زمین که از سیاره محافظت کرده بودند، پس از ادای احترام به یکدیگر پراکنده شدند.
حتی میکائیل اسمیثسون از شوالیههای فلزی هم مطیعانه کلن خود را به خانه بازگرداند و یوارتباط ایلهان از دیدن اینکه او حتی در مسیر بازگشت هم نگران کانگ میره بود، کاملاً احساساتی شد.دلیل شاید درستتر بود بگوییم که او احساس همدردی میکرد، زیرا هر دو در وضعیت مشابهی قرار داشتند.
«یو ایلهان، خوب استراحت کن.هدفشون بقیه چیزها رو به منبخوایم و این گرگهای ضعیف بسپار.»
«بالاخره میخوایقبیلهست بهت بسپارمشونبرکت یا نه؟»
یو ایلهان به حرفهای اسپیرا خندید و به لیوتینوهیچ زمزمه کرد که مراقب این مکان باشد. لیوتینو باارتباط جدیت سر تکان داد و به فرم گرگینهاش بازگشت.
این آخرین کار بود. یو ایلهان در حالی که دستارتش لیرا را گرفته بود به کره بازگشت، به تجهیزاتش رسیدگیبهش کرد و قبل از اینکه به خواب برود، خودش را شست.
با این حال، لحظهای که او کاملاً بهبلکه خواب رفت، متنهای سبزرنگ بهطور انفجاری روی شبکیهقبیلهست چشمش ظاهر شدند، گویی منتظر بودند تا او بخوابد.
یومیر به سطح ۱۰۰ رسید. یومیر به اژدهای خدار نابالغ تکامل یافت.
قدرت طنین انسان-اژدها به دلیل رشد پیمانکار، یومیر، قویتر میشود و امکان فعالسازی خون اژدهایی فراهم میگردد!
مهارت حکمرانی به دلیل رشد زیردستان به سطح ۲۳ رسید!
مهارت حکمرانی به دلیل رشد زیردستان به سطح ۲۵ رسید!
مهارت حکمرانی به دلیل رشد زیردستان به سطح ۲۸ رسید!
این مجموعهای از معجزات بود که هرگز نمیتوانستندراهی بهطور پیوسته رخ دهند، اما متأسفانه یو ایلهانارتباط خواب بود و نتوانست این پیامها را ببیند.
با این حال، خوشبختانه برای او، این طوفانِ ثبتها تنها آغازدقیق یک رشد واقعی بود. هرچند، فقط یومیر و همراهانش میدانستند کهکرده در آن دنیای متروکه چه اتفاقی در حال رخ دادن است!
یادداشتهای نویسنده:
مردها همهشون مثل همن؛ فرقیاونجایی نمیکنه جوون باشن، پیر باشن،راهی موجود فروتر باشن یا موجود برتر...
«ردهبالاها» هم بااونجایی نگاه به پتانسیلها سرمایهگذاریهیچ میکنن. بحث سهام نیستا!
گوشهگیرها روی ازوارد دست دادن داشتههاشوننباید خیلی حساسن! هیس!
لیرا حتماً داره خون گریه میکنهزیبایی چون با اینکه این دو تادیدن تنهان، اما شرایطش اصلاً مهیا نیست!
اژدهای خدار. نیازی نیستشده بگم منظورش چیه! پسرمتروکهست باید به پدرش بره!