چپتر 141: قتلعام جهانی
0وقتی کانگ میره دوبارهاینطوری چشمانش را باز کرد،کنار در یک دنیای متروکه بود.
«سلام، نونای مهربون!»
جلوی چشمانش پسرک خردسالی با چهرهای فوقالعاده دوستداشتنی ایستاده بود که تا حدودی آشناقلبم به نظر میرسید. میر با آن دو چشم گرد و درشتش به او زل زدهتعجب بود. وقتی کانگ میره به خودش آمد، او را شناخت و با او احوالپرسی کرد.
«سلام، میر.»
یومیر، هیولایی که یو ایلهان بزرگش میکرد و احتمالاً بیش از حد هم دوستش داشت. وبودند البته، کسی که بیش از حد شبیه ایلهان بود. با این حال، وقتی میره برای مدتی طولانیبگوییم به او خیره شد، میر در حالی که انگار خجالت کشیده بود سرش را برگرداند و گفت:
«فکر کنمحالت این نونابامزه قراره بهزودی بمیره.»
«اوگو، هاگو، هوگو...!»
«ها؟ آه!»
کانگ میره تازه متوجه شد که نا یونا را سفت در آغوش گرفته است. اوانبوه از ترس اینکه مبادا هنگام عبور از دروازه از هم جدا شوند، یونا را به سمتبخواهیم خودش کشیده بود، اما به نظر میرسید در مسیر رسیدن به اینجا از هوش رفته است.
و احتمالاً دلیل اینکه نا یونا داشتقلبم خفه میشد هم همین بود، چون میرهاگه او را بیش از حد محکم چسبیده بود.
«ببخشید.»
«سرفه، سرفه، سرفه...»
وقتی کانگ میره او را رها کرد، نا یونا در حالی که به سینه برجستهاش میکوبید، بههمون سرفه افتاد. کانگ میره از این نمایش آشکار زنانگی او کمی حرصش گرفت، اما یومیر با کنجکاوی بهدشمنی قفسه سینه نا یونا نگاه میکرد. این حالت او آنقدر بامزه بود که حال میره را بهتر کرد.
«نا یونا، حالت خوبه؟»
«قلبم از آغوش خشن میره بهکنجکاوی لرزه دراومد. حتی با خودم گفتمبهتر اگه اینطوری بمیرم هم اشکالی نداره!»
«خفه شو.»
کانگ میره نا یونا را کنار زدنداره و به اطراف نگاه کرد. در کمالدرختان تعجب، آنها در جنگلی با درختان انبوه بودند.
«همون لحظه که اونبامزه هیولاهای میموننما از دروازهخشن اومدن بیرون باید متوجه میشدی.»
«افکارم رو نخون.»
هیچ هیولایی در اطراف نبود. نه، اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، هیچ هیولای دشمنی در آن حوالیهوگو پرسه نمیزد. در میان متحدانشان این افراد حضور داشتند: میر، چهار گرگ که داشتند محیط اطرافسمت را میپاییدند، و چهار «نفر» که کاملاً مشخص بود با تجهیزات ساخت یو ایلهان مسلح شدهاند.
«چطور کار به اینجا کشید؟»
«میر با مهارت پنهانکاری خود همهخوبه را مخفی کرد و شما را بهگفتم اینجا آورد. این واقعاً استعداد مضحکی است.»
آه، و یک نفر دیگر. یک فرشته مینیاتوری هم آنجا بودبامزه که قدش در بهترین حالت به پانزده سانتیمتر میرسید. او ارتا بود،بمیرم همان دختر نامهرسانی که به درخواست یو ایلهان پیش او آمده بود.
نا یونا کهخجالت او را دیدهبرگرداند بود، با کنجکاوی پرسید:
«فرشتهجاااان، میدونی فیتا کجاست؟»
«خیلی خوبحالت میدانم. منبامزه او را کشتم.»
ارتا با خونسردی پاسخ داد.
«آن عوضی خائنی در ارتش بهشت بود که برای ارتش نور درخشانبهزودی دم تکان میداد. دلیل دزدیده شدن شما هم کمکهای همان عوضی بود،ترس اما شما مثل احمقها بدون اینکه چیزی بدانید در دام افتادید، اینطور نیست؟»
«آره!»
نا یونا با سرزندگیبامزه جواب داد، اما لحظهایخشن بعد کمی دمغ شد.
«فکر میکردم دختر مهربونیه...»
«من برعکس نگران اینکشیده بودم که تو خیلی راحتکنم به اون فرشته اعتماد کردی.»
برخلاف ظاهر سادهلوح و سربههوایش، نا یونا به این راحتیها به دیگران اعتماد نمیکرد.درختان او به خاطر زیبایی ذاتیاش، از همان دوران کودکی با طمع و شهوت آشکارهیچ اطرافیانش روبهرو شده بود. اگر خانوادهاش نبودند، هرگز نمیتوانست اینگونه پاک و معصوم بزرگ شود.
با این حال، او به فیتا اعتماد کرده بود.لرزه با وجود اینکه کانگ میره او را بهتر ازنداره هر کسی میشناخت، باز هم باورش برایش سخت بود.
نا یونازنانگی جواب داد: «ولیگرفت اون یه فرشتهست.»
کانگ میره آهیخجالت کشید و ارتابرگرداند لبخند تلخی زد.
«عذرخواهی میکنم که نتوانستیم اعتماد بیقید و شرط شما را جلب کنیم. انسانهاجنگلی قرار است به فرشتگان اعتماد کنند و فرشتگان هم باید پاسخگوی این اعتماد باشند...نخون این یک رابطه طبیعی است، اما از مدتی پیش، اوضاع به هم ریخته است.»
نا یونا نگاهی به ارتابهتر انداخت و سپس با لحنی نگرانحتی در گوش کانگ میره زمزمه کرد:
«میتونم بهزنانگی این فرشتهخانومحرصش اعتماد کنم؟»
«میتونی.»
کانگ میرهگفتم با صداییاینطوری مطمئن گفت:
«این فرشتهحالت رو ایلها... آقایبهتر یو ایلهان فرستاده.»
«میره...؟»
نا یونا با چشمانی غیرقابل وصف به کانگ میره نگاه کرد. کانگ میرهبمیره کمی سرخ شد و نگاهش را دزدید. ارتا در حالی که به آنمبادا دو نگاه میکرد، با خود اندیشید که آنها چقدر خوب با هم کنار میآیند.
«اگر حالتان جا آمده، بیایید حرکت کنیم. دروازه بسته شده و این دنیاجنگلی ایزوله شده است. شما دیگر نمیتوانید به دنیاهایی که به آنها متصل بودید برگردید.نخون بنابراین، باید تا زمانی که بتوانیم دروازهای به سمت زمین باز کنیم، دوام بیاوریم.»
«کِی میتونیمحالت این کاربامزه رو بکنیم؟»
کانگ میره پس از اینکه مطمئن شد واقعاً نمیتواند به دنیاییبامزه که به آن متصل بود برود، در حالی که دستش را رویبمیرم پیشانیاش گذاشته بود این را پرسید. ارتا با صدایی روشن پاسخ داد:
«دو مشکل وجود دارد. اول اینکه این دنیا کاملاً از دنیاهایقراره دیگر ایزوله شده است، و دوم اینکه، حتی اگر اینطور همگرفته نبود، باز کردن مسیری برای بازگشت به زمین فوقالعاده سخت است.»
«من هر کاری از دستمبمیرم بربیاد انجام میدم. برای حلکمال این مشکلات باید چیکار کنیم؟»
«ما با قدرت فعلیمان نمیتوانیم هیچ کاری برای مشکل اول انجام دهیم. اگر یک حقیقت قطعیبمیرم وجود داشته باشد، این است که این دنیا برای همیشه به این شکل باقی نخواهد ماند.میموننما بنابراین، در حال حاضر باید مشکل دوم را حل کنیم... مشکل اول خودبهخود برطرف خواهد شد.»
با شنیدن این کلمات، چشمان کانگ میره سیاهی رفت. یعنی باید تا زمان نامعلومی صبر میکردند تا این دنیاخودم از حالت ایزوله خارج شود؟ تا آن موقع اتفاقات زیادی برای زمین میافتاد! با وجود اینکه کانگ هاجین درهیولاهای آن سوی دروازه جا مانده بود، برای او سخت بود که بهتنهایی در زمینِ در حال تغییر دوام بیاورد.
علاوه بر این، اگر نمیتوانستندسرش برای مدت طولانی برگردند، اونونا چطور میتوانست با آن شخص...
«فکر کنم میدونم.»
درست زمانی که چهره شخص خاصی در ذهنخشن کانگ میره در حال شکل گرفتن بود، یومیر، نابغهاشکالی ذاتی جادو، دستش را بالا برد و فریاد زد.
«قتلعام!»
کانگ میره با شنیدن این کلمه از زبان یومیر که با لبخندیبهزودی درخشان آن را به زبان آورد، کمی ترسید. با این حال، آنترس چهار فرد مسلح که تا الان ساکت مانده بودند، با هیجان فریاد زدند:
«همین انتظارگفتم هم ازاینطوری شاهزاده امپراتوری میرفت.»
«آه، حالا خیالمآنقدر راحت شد. انگار باقلبم خود اعلیحضرت همراه هستیم.»
«این ماییم که بایدحرصش از شاهزاده امپراتوری محافظتنگاه کنیم. همهتون دلتون میخواد بمیرید؟»
به نظر میرسید آنها برای محافظت از یومیر استخدام شدهاند.نونا اگرچه میره نمیدانست چرا آنها با خانواده یو ایلهان مثلسفت خانواده سلطنتی رفتار میکنند... کانگ میره برای اطمینان از ارتا پرسید:
«خب، روش کار چیه؟»
«قتلعام. میر درست گفت.»
«واو. میر چقدر باهوشه.»
«اهههههه.»
«چطوری!»
در حالی که نا یونا و یومیر لبخندهای مشابهی رد وحتی بدل میکردند، کانگ میره که تنها فرد قانعنشده در آن جمعتعجب بود، از ته دل فریاد زد. البته ارتا با مهربانی توضیح داد:
«از آنجایی که اینجا یک دنیای متروکه است، فرشتگان متعلق به ارتش بهشتخوبه نمیتوانند از قدرتهای خود در اینجا استفاده کنند. با این حال، اگر تعداد کافیاطراف سنگ جادو در اختیارمان قرار بگیرد، میتوانم یک فرمول جادویی برای فعالسازی دروازه بسازم.»
«و منظورت ازخجالت "تعداد کافی سنگبرگرداند جادو" دقیقاً چقدره؟»
«اگر رده سومهای سطحاینطوری ۱۳۰ را معیار قرارکنار دهیم، حدود صد هزار تا.»
واقعاً به نظر میرسید کهبهتر آنها باید قتلعامی در مقیاسدراومد کل جهان به راه بیندازند!
«فووو... هوپ.»
کانگ میره از مقیاس مضحک و غیرمنطقی این جادو آهی کشید، اما بعد بهاوگو خودش آمد و چند ضربه به گونههایش زد. برای ناامید شدن خیلی زود بود.عبور تا زمانی که امیدی برای بازگشت به زمین وجود داشت، نمیتوانست دست روی دست بگذارد.
یومیر داشت به او خیره نگاه میکرد. کانگ میره تازه به یاد آورد که وقتیانبوه داشت به داخل دروازه کشیده میشد، یومیر او را چسبیده بود. او از روی نگرانی، میرهبخواهیم را تا اینجا دنبال کرده بود. با وجود اینکه اصلاً معلوم نبود بتوانند برگردند یا نه.
حالا که فکرش را میکرد، اگر او نبود، میره حتی متوجه نمیشد که آنها قصداینطوری دزدیدن نا یونا را دارند و احتمالاً بعد از ورود به دروازه شکست میخوردند. احتمالاًاون به همین دلیل بود که نا یونا هم در برابر او گاردش را پایین آورده بود.
«میر، ازت ممنونم.»
«آره.»
یومیر سر تکان داد. سپس با بیخیالی لبخند زد. با وجود اینکهآنها وضعیت فعلی بسیار جدی بود، کانگ میره هم ناخودآگاه با او لبخند زد.میشدی با خودش فکر کرد چقدر خوب میشد اگر برادر کوچکتری مثل او داشت.
او باحالت قلبی سبکتربامزه دهان باز کرد:
«میر، مازنانگی میتونیم برگردیم،حرصش مگه نه؟»
«آره!»
یومیر با اطمینان سر تکان داد ونداره این حرف را زد. شاید کانگ میره هرگزانبوه در طول زندگیاش این کلمات را فراموش نمیکرد.
«در مقایسه با کاری کهبهتر بابام کرد، این خیلی آسونتره!دراومد پس ما میتونیم انجامش بدیم!»
و به این ترتیب، گروهی متشکل ازقفسه دو انسان، چهار گرگ، یک اژدها وقلبم یک فرشته، شکار جهانی خود را آغاز کردند.
شش ماه اول سختترین دوران بود. از آنجا که پنهانکاری یومیر هنوز کامل نبود، گاهی اوقات هیولاها آنهامتوجه را پیدا میکردند و در این مواقع، مجبور بودند با چنگ و دندان آن هیولاها را پاکسازی کننداینجا و هرچه سریعتر از آنجا دور شوند. این اتفاق در طول شش ماه اول بارها و بارها تکرار شد.
از آنجا که تمام دنیا دشمنشان بود، هیچ جایی برایکمال استراحت با خیال راحت وجود نداشت. نبرد به زندگی روزمرهشان تبدیلمیموننما شده بود و طولانیترین استراحتی که داشتند به ۳ ساعت میرسید.
با این حال، هیچکس شکایتی نکرد. همه افراد به جز یومیر برای رشدگفتم کردن، جهنم خاص خودشان را تجربه کرده بودند و از آنجا که یومیرانبوه از بدو تولد مهارت استراحت را داشت، وضعیت او از همه بهتر بود.
نبرد بیوقفه ادامه داشت. خوشبختانه، توزیع کلاسهای آنها بسیار متعادلآنقدر بود و میتوانستند هم در برابر گروه کوچکی از نخبگانگفتم و هم در برابر تعداد زیادی از هیولاها پیروز شوند.
فیریا با کلاس دزد خود، مسئولیت پیشاهنگی را بر عهده گرفت. چهار گرگ با رهبری فلمیر ردهتازه چهارم، به همراه میری که سپر و شمشیر بزرگی در دست داشت و جیرل، هیولاها را درمسیر خط مقدم مسدود میکردند، و پاته که کمان در دست داشت، کنترل میدان را به دست میگرفت.
کانگ میره تحت محافظت آنها قرار میگرفت و میدان نبردکمال را با جادوی قدرتمندی که آمادهسازیاش زمان زیادی میبرد، پاکسازیهیولاهای میکرد، و نا یونا به عنوان راهبه، همه را تقویت میکرد.
بزرگترین شانس آنها این بود که یک کیف گسترش فضایی از قبیله کانگ میره آورده بودند. داخل آن پر ازاطراف معجونهای مانا بود که میره از طریق مذاکره و تهدید با چندین انجمن کیمیاگری در دنیایی که به آن رفتهنبود بود، به دست آورده بود. فقط «پر» نبود، آدم را به این فکر میانداخت که نکند تمام ذخایرشان را دزدیده است!
گروه به سرعت رشد کرد. در میان آنها، یومیر سریعتر از بقیه اعضای رده دومخشن به رده سوم رسید و ظاهرش از یک کودک ۷ ساله به یک نوجوان ۱۱آنها ساله تغییر کرد. بقیه با احساسی پیچیده از شادی و غم، رشد او را تبریک گفتند.
«چون هنوزم بانمکه مشکلی نیست. با اینکهگفت اگه بیشتر از این بزرگ بشه یکماوگو غصه میخورم، ولی بازم چون بانمکه عیبی نداره.»
همه با حرفهای نا یونا موافقاشکالی بودند. او به خاطر سن کمش بانمکجنگلی نبود، او بانمک بود چون یومیر بود!
با وجود اینکه یومیر پس از رشد هنوز هم بانمک بود، اما با به دست آوردنبمیرم کلاس جدیدش، جنبه اژدهایی او بیشتر نمایان شد و قویتر گشت. به خصوص، درست مانند نام کلاسش،اومدن مهارتهای پنهانکاری و جادوییاش تقویت شدند و به نظر میرسید که دارد به پای یو ایلهان میرسد.
ارتا از دیدن این موضوع با چشمانیقفسه اشکبار خوشحال شد، و بعد با فهمیدن اینکهخشن چقدر دلتنگ یو ایلهان شده است، شوکه شد.
اریکیا پس از یومیر به رده سوم دست یافت و توانایی برکت قدرتمندتری به دست آورد وتازه قدرت کلی گرگزادها افزایش یافت، و الفها نیز کمی پس از او به رده سوم رسیدند. نا یونارسیدن و کانگ میره نیز پس از مدتی بدون هیچ مشکلی کلاسهای رده سوم خود را به دست آوردند.
این روند، نیم سال طول کشید. هیچ نیازی به سالهای بیشمار تمرین سختجنگلی یا چیزهای مشابه نبود. فقط زجر کشیدن در محیطی که همهجایش پر ازافکارم دشمن بود، به طور طبیعی آنها را به موجودات رده سوم تبدیل میکرد!
هر چه آنها قویتر میشدند، تجهیزات یو ایلهان نیز قویتر میشد، وخودم برخی از آنها با وجود اینکه هیچ تعمیری روی آنها انجام نشدهجنگلی بود، محکمتر و قویتر شدند. آنها همراه با ثبت کاربر رشد میکردند!
با این حال، آنها فقط به خاطرقفسه اینکه به رده سوم رسیده بودند، نمیتوانستندقلبم به راحتی با دنیای متروکه سازگار شوند.
هیولاهای تحت فرمان ارتش شیاطین نابودی، در دستههای دهها هزارتایی برای ربودن نا یونا پرسههاگو میزدند، و گروه مجبور بود وارد نبردهای چریکی بیشماری شود تا بتواند چنین گروهی راجدا قتلعام کند. وقتی گروه دیگری به عنوان نیروی کمکی از راه رسید، آنها تقریباً ناامید شدند.
یک زندگی طاقتفرسا با ۱۰ دقیقه خواب، به یک امر عادی تبدیل شده بود.درختان یومیر باید تمام تلاشش را میکرد تا همه همراهانش را در پنهانکاری خود بگنجاند، ونبود استعداد ذاتی او در کنار این محیط خشن، مهارت پنهانکاریاش را به سرعت ارتقا داد.
با این حال، دربامزه مقطعی که یک سال ولرزه نیم گذشت، معجزهای رخ داد.
مهارت پنهانکاری به سطح ۹۰ رسیده است! اکنون میتوانید خود را سریعتر و مخفیانهتر پنهان کنید.
شما لقب «سایه بزرگ و پهناور» را به دست آوردهاید. دامنه پنهانکاری اعمال شده بر روی متحدان گستردهتر میشود و تأثیر آن نیز افزایش مییابد. اگر متحدی توانایی کلاس پنهانکاری داشته باشد، این تأثیر بیشتر میشود.
لقب جدید یومیر وضعیت را کاملاً برعکس کرد. از آنجا که پنهانکاری او به گونهای توسعهبمیرم یافته بود که هم خودش و هم اعضای گروهش را پوشش میداد، لقبی به دست آورده بوداومدن که چنین تواناییای را تقویت میکرد، و این موضوع، گروه را از فراریان به مهاجمان تبدیل کرد!
برای توصیف یومیر و گروهش پس از دریافت این لقب، میشد گفت که گروهی از نسخههای ۲.۰ و ضعیفترِخودم یو ایلهان در حال پرسه زدن بودند. هیولاها باید از ترس اینکه هر لحظه مورد حمله قرار بگیرند بههیولاهای خود میلرزیدند، و یومیر و گروهش میتوانستند پس از یک حمله همهجانبه، با خیال راحت خود را پنهان کنند.
البته، این روش در برابر موجودات رده چهارم چندان خوب جواب نمیداد، امابمیره در آن زمان، آنها میتوانستند با ترکیب قدرتشان یک موجود رده چهارم را بکشند،هنگام بنابراین مشکل چندان بزرگی نبود. این بدون در نظر گرفتن فلمیر رده چهارم بود!
به عبارت دیگر، گروه یومیربمیرم اکنون میتوانست در شرایطی برابر باتعجب دو موجود رده چهارم مبارزه کند.
آیا این بدان معنا بود که تمام هیولاهایخشن رده چهارم در گروههای سهتایی یا بیشتر پرسهبمیرم میزدند؟ متأسفانه، همه هیولاها به اندازه اژدهایان باهوش نبودند.
کمتر از ۱۰۰ موجود رده چهارم در این دنیا وجود داشت، و آنها غرور بسیار زیادیلرزه داشتند و برخلاف اژدهایان، هرگز با دیگر رده چهارمها گروه تشکیل نمیدادند. به همین دلیل، همهدرختان آنها یکی پس از دیگری بخار شده و به امتیاز تجربه برای یومیر و گروهش تبدیل شدند.
پس از گذشت ۲ سال ازبرگرداند ورودشان به این دنیای متروکه، گروه آنهابمیره فاجعهای برای این دنیا به بار آورد.
بدون در نظر گرفتن فلمیر و دو گرگ رده سوم که به اینجاجنگلی آمده بودند، میانگین سطح همه روی ۱۳۰ قرار گرفت، و هیولاها آرزو میکردند کهنخون آنها گورشان را گم کنند، اما گروه با جدیت بیشتری به شکار هیولاها میپرداخت.
موجودات ارتش شیاطین نابودی و ارتش نور درخشان که در آن دنیاخودم ساکن بودند، در نهایت کاملاً تسلیم شدند. این واقعیت که موجودات برترجنگلی نمیتوانستند از قدرتهای خود استفاده کنند، در مورد آنها نیز صدق میکرد.
در وهله اول، آنها فکر میکردند که هیولاهای رده چهارم کافی خواهندبهتر بود، اما حضور یومیر باعث شده بود همه چیز به هم بریزد.اشکالی بله، همه چیز به طور کامل و بینقص محکوم به نابودی بود.
حالا، آنها فقط میخواستند به اردوگاههای خود بازگردند. آنها همچنین نمیتوانستند برگردند زیرا دنیا بسته بود. با این حال،یونا از آنجا که دنیا هنوز به شدت بسته بود، آنها فقط میتوانستند مطیعانه صبر کنند، و در این میان، یومیردلیل و گروهش همهجا هرج و مرج به پا کردند و در حال خشکاندن ریشه هیولاها از این دنیای متروکه بودند.
وقتی ۹ ماه دیگر گذشت، این دنیا درکنار نهایت از انزوای خود خارج شد و امکانبودند اتصال به دنیای دیگری را به دست آورد.
ارتش شیاطین نابودی و ارتش نور درخشان اولین کسانی بودنددراومد که خارج شدند، و گروه یومیر نیز موفق شد با مصرفکمال سنگهای جادویی، یک آرایش جادویی برای بازگشت به زمین باز کند.
«چیکار کنیم، اگه کره تاگرفت الان نابود شده باشه چی؟آنقدر واقعاً میتونیم به خوبی سازگار بشیم؟»
«وقتی آقای یو ایلهان اونجاست دیگه نگران چیفکر هستی؟ تازه، کره که هیچ، فکر نکنم کسیهوگو به سرعت ما سطحش بالا رفته باشه، نه؟»
«درسته، اما...»
کانگ میره حالا که واقعاً داشتند برمیگشتندقلبم نمیتوانست آرام بماند، اما نا یونا بااگه همان نگرش همیشه خونسردش او را آرام کرد.
گذشته از آن، فلمیر و گرگهای نخبه از اینکه توانسته بودند بابهتر خیال راحت از اریکیا محافظت کنند، نفس راحتی کشیدند، در حالی که اریکیانداره و الفها نیز از اینکه از یومیر محافظت کرده بودند، نفس راحتی کشیدند.
ارتا از اینکه میتوانست به زمین برگردد و یو ایلهاننونا را ببیند، از صمیم قلب خوشحال بود، و یومیر هم خوشحالآغوش بود، با این فکر که کمی به پای پدرش رسیده است.
«بریم بابا رو ببینیم!»
«آره، بریم.»
درست مانند زمانی که برایگرفت اولین بار به این دنیای متروکهبامزه آمدند، یومیر همه را رهبری کرد.
گروه با ذهنهایی آشفته و پربرگرداند از نگرانی و شادی، به درونبهزودی دروازه پریدند و به زمین بازگشتند.
تنها ۱۰گفتم روز رویاینطوری زمین گذشته بود.
یادداشت نویسنده:
پسر کوزنانگی ندارد نشانحرصش از پدر.
۱۰ روز؟ چه اتفاقی افتاده؟
ارتاواگون کجایی.
میخواستم سه یا چهار فصل در مورد کارهای میر بنویسم، اما آن را دراگه یک فصل فشرده کردم چون این داستان قرار است در مورد وقایعنگاری یو ایلهانهمون باشد. اگر این یک داستان معمولی بود، یومیر یا کانگ میره باید شخصیت اصلی میبودند...
مهم نیست میر چقدر بیش از حد قوی است،حالت او نمیتواند در یک روز از سطح ۱۰۰ عبورحتی کند! تعجب کردم وقتی دیدم خیلیها این واقعیت را پذیرفتند...
ممنون از اینکهخجالت منتظر ماندید، شمارش معکوسگفت برای دومین فاجعه بزرگ!
یادداشت مترجم:
حدس بزنید چندآنقدر روز را درخوبه دنیای دیگری گذراندند.