---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 131: فصل 131 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 131: فصل 131

0

طولی نکشید که یو ایل‌هان به ونزوئلا رسید. شهر‌اجرا​ زیر آسمان آبی پر از جنب‌وجوش مردم بود و‌خود​ صدای پچ‌پچ‌های پرهیاهو و چانه‌زنی در مغازه‌ها به گوش می‌رسید.

او در دوران جا ماندنش به اینجا آمده بود،‌ترکیب​ اما از قضا، حالا که می‌توانست جریان زندگی را در‌نقشه​ اینجا حس کند، همه‌چیز حتی عجیب‌تر هم به نظر می‌رسید.

«چطور ممکنه این‌طوری باشه؟»

[خدای من. اون میوه‌فروش، اون زن خانه‌داری‌روز​ که داره ازش خرید می‌کنه، و حتی فروشنده‌نمی‌توانست​ اون‌طرف خیابان... تقریباً همه‌شون رده دوم هستن.] (لیرا)

[یعنی قبل از حمله تحقیق‌دارن​ کرده بودن؟ انگار دارن یه نمایشنامه‌اسپیرا​ در سطح ملی اجرا می‌کنن.] (اسپیرا)

قطعاً در ونزوئلا افرادی هم بودند که با استفاده از پوست انسان خود را استتار نکرده بودند. آن‌ها‌اونا​ احتمالاً همان توریست‌های معمولی بودند. با این حال، آن‌ها با خوشحالی و بدون کوچک‌ترین شکی در حال خرید‌بدنش​ سیب از یک میوه‌فروش رده دوم بودند. به این معنی که متوجه هیچ چیز غیرعادی و عجیبی نشده بودند.

یو ایل‌هان با دیدن این صحنه احساس وحشت کرد.‌داشتند​ تخیلاتش تا حدودی به واقعیت تبدیل شده بود. آن‌ها‌چیکار​ داشتند سعی می‌کردند با زمین همگام و ترکیب شوند!

[زبان چی؟‌کار​ برای زبان‌اونا​ چیکار کردن؟] (لیرا)

[آرتیفکت‌ها، کار آرتیفکت‌هاست. چطور ممکنه...‌دارن​ اونا این نقشه رو برای‌می‌کنن​ یکی دو روز نکشیدن...!] (اسپیرا)

پس قرار بود چنین اتفاقی برای چین‌زمین​ هم بیفتد... اگر نمی‌توانست جلویش را بگیرد، چه‌آرتیفکت‌ها​ می‌شد... لرزه وحشتناکی در تمام بدنش حس کرد.

مشکل این بود که ونزوئلا اکنون‌واقعیت​ در دستان آن‌ها بود. حتی نمی‌توانست تصور‌همگام​ کند که نقشه‌هایشان چقدر پیشرفت کرده است.

اگر یک چیز خوب وجود داشت، این بود که آن‌ها به‌اتفاقی​ مجمع‌الجزایری در اقیانوس اطلس حمله کرده بودند. اگر کل قاره آمریکای جنوبی‌مشکل​ را بلعیده بودند، دیگر نیازی به حمله به آن جزایر کوچک نبود.

یو ایل‌هان به این فکر کرد که برای توقف‌اجرا​ این تهاجم باید چه کار کند. دقیقاً چطور می‌توانست این‌استتار​ افرادی را که یک کشور کامل را بلعیده بودند، بکشد...

...که ناگهان‌تبدیل​ متوجه یک‌داشتند​ چیز شد.

«صبر کن،‌وحشت​ من می‌تونم‌تخیلاتش​ تشخیصشون بدم؟»

[به خاطر اینکه‌آرتیفکت‌هاست​ میانگین سطحشون از‌یکی​ توریست‌ها بالاتره نیست؟] (لیرا)

«نه، دلیلش به این سادگی نیست.‌نمایشنامه​ توریست‌های سطح بالای زیادی هم اینجا هستن.‌افرادی​ اما یه جوری می‌تونم انجامش بدم... آها.»

درست در حین صحبت‌داشتند​ با لیرا، موفق شد‌همگام​ جواب را پیدا کند.

«به خاطر اینه که با‌حدودی​ کشتن هزاران نفر از اونا،‌سعی​ ثبت‌هاشون رو به دست آوردم.»

در زمان کشتن اژدهازادها و اژدهایان هم همین‌طور بود. از آنجایی که تعداد‌بیفتد​ زیادی از آن‌ها را کشته بود، در نقطه‌ای به این درک رسیده بود‌تصور​ که چه نوع اژدهایی از چه قدرتی استفاده می‌کند یا چه نقاط ضعفی دارد.

الان هم دقیقاً همین‌طور بود. از آنجا که او ساکنان یک دنیای خاص را به‌طور‌استفاده​ مداوم و به تعداد زیاد کشته بود، ویژگی‌های آن‌ها را درک کرده بود و حالا می‌توانست‌شکی​ آن‌ها را از هم تشخیص دهد؛ درست مثل تعیین نوع یک هیولا، یا شناسایی یک طعمه.

حتی اگر آن‌ها از استتار خاصی استفاده‌زمین​ می‌کردند که نیازی به جادو نداشت، باز‌کردن​ هم نمی‌توانستند آکاشیک رکورد را فریب دهند.

«پس که این‌طور...»

یو ایل‌هان لبخند زد. حالا که اوضاع این‌طور شده بود، تمام لحظات تردید‌بیفتد​ بی‌معنی بود. به هر حال او کسی بود که قرار بود آن‌ها را‌تصور​ محو کند، بنابراین همین که خودش می‌توانست آن‌ها را تشخیص دهد کافی بود!

چه کسی فکرش را می‌کرد که نابود کردن مهاجمان در مجمع‌الجزایر چنین‌قطعاً​ نتایجی به همراه داشته باشد... او از گذشته هم به این موضوع فکر‌معمولی​ کرده بود، اما به نظر می‌رسید همیشه در لحظات مناسب شانس خوبی می‌آورد.

علاوه بر این، خودشان هم دنبال دردسر می‌گشتند.‌همگام​ از حالا به بعد، آن‌ها باید تاوان غرورشان‌کار​ در فریب دادن مردم زمین را پس می‌دادند.

[من متوجه نشده بودم‌تخیلاتش​ که می‌شه اونا رو با‌داشتند​ آکاشیک رکورد تشخیص داد.] (اسپیرا)

[خب، ما فکر می‌کردیم که همه اونا انسان‌های مشابهی هستن. و‌اتفاقی​ فرصت زیادی هم پیش نمیاد که آدم هزاران انسان رو یک‌جا‌بدنش​ بکشه... اوه! منظورم این نیست که تو آدم بدی هستی، ایل‌هان!] (لیرا)

«اشکالی نداره، می‌دونم.»

یو ایل‌هان تصمیم گرفت که تحت سلطه مفهوم به‌شدت مبهم خیر و شر قرار نگیرد. او فقط‌آرتیفکت‌هاست​ مصمم بود که از خودش محافظت کند، با قلبش صادق باشد و قاطعانه در مسیری که در‌وحشتناکی​ نظر گرفته بود قدم بردارد. این همان دلیلی بود که می‌توانست یک هزار سال تنهایی را تحمل کند.

به همین دلیل، حتی اگر کاری که اکنون‌شده​ قصد انجامش را داشت بسیار شرورانه به نظر‌زبان​ می‌رسید، یو ایل‌هان چندان به آن اهمیتی نمی‌داد.

«کوااااک!»

«کیاااک!»

«این دیگه چه کوفتیه؟»

«فرار کنیـ... کاهک!»

وقتی مردم شروع به مردن کردند، بازار طبیعتاً در هرج‌ومرج‌چنین​ فرو رفت. همه در حال وحشت برای محافظت از خود به‌تمام​ این‌سو و آن‌سو می‌دویدند و وحشت توریست‌ها حتی بیشتر هم بود.

«ایـ، این دیگه چه جهنمیه؟»

«من اینو یادمه.‌شده​ سوسانو هم از‌می‌کردند​ یه چیزی شبیه به...»

«لعنتی، همه مردم دارن می‌میرن!»

بسیاری از مردم از آنجا فرار کردند، اما هیچ‌کس روی زمین سریع‌تر از‌بیفتد​ یو ایل‌هان نبود. او در حالی که با سرعت در حال حرکت بود،‌تصور​ مرگ را به تمام افراد دنیاهای دیگر که در محدوده بردش بودند هدیه داد.

«نجاتم بدین!»

«کیاااک!»

وقتی هیچ کار دیگری جواب نداد، آن‌ها سعی کردند خود‌سعی​ را در میان گروه توریست‌ها جا بزنند، اما همه‌چیز بی‌فایده‌آرتیفکت‌ها​ بود. نیزه‌های یو ایل‌هان آن‌ها را با دقتی موشکافانه می‌کشت.

از لحظه‌ای که یک نیزه استخوان اژدها در هوا ظاهر می‌شد تا‌چین​ زمانی که دشمن را می‌کشت، کمتر از ۰.۱ ثانیه طول می‌کشید. اگر آن‌ها‌دستان​ حداقل در سطح متوسط رده سوم نبودند، حتی نمی‌توانستند واکنش مناسبی نشان دهند.

«لعنت بهش!»

در آن لحظه، آن‌ها متوجه شدند که یک جای‌ترکیب​ کار می‌لنگد. از آنجایی که قبل از رفتن به‌اونا​ مرحله بعدی لو رفته بودند، استتار کردن دیگر بی‌معنی بود.

«اول اینا رو پاک‌سازی کنین!»

«به مقامات بالاتر گزارش بدین!»

انگار که از قبل هماهنگ کرده باشند، سلاح‌هایی‌ملی​ را که در بخشی از بدنشان پنهان کرده‌پوست​ بودند بیرون آوردند و سعی کردند توریست‌ها را بکشند.

آن‌ها کاملاً شرور بودند، چرا که حتی در حالی‌ترکیب​ که تحت حمله قرار داشتند، سعی می‌کردند هرگونه مدرکی را‌نقشه​ پاک کنند. شاید دقیقاً به همین دلیل پنهان شده بودند.

البته، یو ایل‌هان‌کرد​ از قبل این‌واقعیت​ را پیش‌بینی کرده بود.

«خااااک!»

«کاهک!»

اگرچه خواندن تمام حرکات همه افراد در این منطقه وسیع‌شوند​ برایش دشوار بود، اما بیشتر مشکل زمانی حل شد که‌یکی​ او به سمت هر کسی که می‌دید نیزه پرتاب کرد.

علاوه بر این، در این لحظه‌واقعیت​ برخی از توریست‌ها متوجه چیزهایی شدند، بنابراین‌همگام​ سعی کردند به سمت ساکنان حرکت نکنند.

«لعنتی، آخه چطور ممکنه...!»

«دشمن رو پیدا کنین! اگه‌دارن​ قبل از تموم شدن کارمون‌می‌کنن​ شایعات پخش بشه، کارمون تمومه!»

تمام بازماندگان با عجله به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.‌ترکیب​ برخی برای پیدا کردن دشمن، برخی برای گزارش به‌اونا​ مقامات بالا، و برخی برای فرار از این فاجعه ناگهانی.

و یک‌وحشت​ نفر، برای کشتن‌حدودی​ تمام این عوضی‌ها.

[بیشتر از هزار‌آرتیفکت‌هاست​ نفر در عرض‌یکی​ ۱ دقیقه مردن.] (لیرا)

[به نظر می‌رسه که فقط یک کشور در این قضیه‌می‌کنن​ دخیل نیست. مگر اینکه اونا امپراتوری بزرگی باشن که روی‌نکرده​ یک دنیای کامل قدرت دارن، وگرنه این کار غیرممکنه.] (اسپیرا)

«حالا بیاین‌تبدیل​ حرکتمون رو‌داشتند​ شروع کنیم.»

پاک‌سازی پایتخت برای یو ایل‌هان دو ساعت طول کشید. از آنجا که او در حین نابود‌زبان​ کردن افراد دنیاهای دیگر در یک نقطه جابه‌جا می‌شد، آن‌ها حتی نتوانستند با بقیه ارتباط برقرار‌بیفتد​ کنند و فقط در جای خود به وظایفشان عمل می‌کردند. برای یو ایل‌هان، این جای شکر داشت.

او بارانی از نیزه می‌ریخت، افراد را می‌کشت و قبل‌چنین​ از حرکت، آن‌ها را در اینونتوری خود جمع‌آوری می‌کرد. او این‌تمام​ حرکات را دقیقاً مانند چکش زدن برای ساخت تجهیزات تکرار می‌کرد.

آن تصویر بیشتر شبیه به یک ماشین‌سطح​ بود تا یک انسان. این نوع قتل‌عام‌بودند​ عاری از زیبایی و غیرانسانی، به‌شدت مورمورکننده بود.

حتی اسپیرا که به افکار یو ایل‌هان اهمیتی نمی‌داد و فقط‌زبان​ توانایی‌هایش برایش مهم بود، کمی احساس ناراحتی کرد. با این حال، یو‌قرار​ ایل‌هان بدون اینکه تغییری در چهره‌اش نشان دهد، به کارش ادامه داد.

در همین حین، بازماندگان زمین در تلاش بودند تا در حین فرار از فاجعه‌ای که‌شوند​ یو ایل‌هان به راه انداخته بود، ویدیوها و مطالبی را در شبکه‌های اجتماعی آپلود کنند، اما‌چین​ متأسفانه اینترنت در سراسر ونزوئلا قطع بود. هیچ راهی وجود نداشت که شبکه‌های اجتماعی کار کنند.

«لعنتی کار نمی‌کنه! این‌اونا​ یه خبر مهم درباره‌نکشیدن​ قتل‌عام مردم ونزوئلا توسط سوسانوئه!»

«لعنت بهش، باید‌بودن​ اینو به بقیه‌نمایشنامه​ مردم زمین بگم!»

واقعاً، آن‌ها باید در زمانی که برای این کارها تلف می‌کردند،‌زبان​ به زیرزمین پناه می‌بردند و فرار می‌کردند، اما این آدم‌ها واقعاً‌نکشیدن​ ناامیدکننده بودند. اسپیرا با نگاهی به آن‌ها، با جدیت سر تکان داد.

«می‌دونستم شبکه‌های‌وحشت​ اجتماعی فقط‌تخیلاتش​ تلف کردن عمره.»

«هاه! حقشونه.»

«هی، یه اتفاق دسته‌جمعی برای شما‌نمایشنامه​ فرشته‌ها افتاده، مگه نه؟ قول می‌دم‌قطعاً​ نخندم، پس لطفاً بگید چی شده؟»

فرشتگان دهانشان را بستند.‌داشتند​ یو ایل‌هان هم بی‌خیال شد‌ترکیب​ و به «پاک‌سازی» ادامه داد.

«کواااااااک!»

«تو! ای‌کار​ زمینی! کار‌اونا​ تو بود!»

چه هیولاها و چه انسان‌ها، به‌ندرت پیش می‌آمد که «افکار» از‌اسپیرا​ خود به جا بگذارند، اما از آنجا که یو ایل‌هان تعداد‌احتمالاً​ بسیار زیادی را کشته بود، «افکار» زیادی به دست آورده بود.

از آنجا که یو ایل‌هان قصد داشت تمام افراد دنیاهای دیگر را که‌چیکار​ به زمین آمده بودند بکشد، چندان به این افکار اهمیتی نمی‌داد، اما وقتی با‌بیفتد​ وجود پاک‌سازی بسیاری از شهرهای ونزوئلا نتوانست ریشه‌شان را پیدا کند، کمی مکث کرد.

«اول باید‌وحشت​ از چند‌تخیلاتش​ نفر بازجویی کنم.»

مکانی که یو ایل‌هان در حال حاضر در آن قرار داشت، بزرگ‌ترین‌چین​ ایالت ونزوئلا، یعنی بولیوار بود. او تا این لحظه تقریباً تمام افراد‌اکنون​ دنیاهای دیگر را در شهرهایی که از آن‌ها عبور کرده بود، کشته بود.

اگر نمی‌توانست هیچ مسیری برای اتصال به دنیای دیگر‌اجرا​ در ونزوئلا پیدا کند، مجبور می‌شد به گویان، برزیل یا‌استتار​ کلمبیا برود، اما واقعاً نمی‌خواست چنین وضعیتی را تصور کند.

این کار نه تنها به این معنی‌زمین​ بود که خسارت تا آنجا گسترش یافته، بلکه‌آرتیفکت‌ها​ احتمال زنده ماندن آن‌ها را نیز بیشتر می‌کرد.

به همین دلیل،‌کرد​ حالا باید به‌واقعیت​ یک مکان مشخص می‌رفت.

«بازجویی؟ چطوری می‌خوای بازجویی کنی؟»

«نکنه از قدرت یه خدای مرگ استفاده‌سطح​ می‌کنی؟ هرچند فکر نمی‌کنم تو خدای مرگی‌بودند​ باشی که بر ارواح حکومت و کنترل داره؟»

اوه، پس چنین خدایان مرگی هم وجود داشتند، هاه. خب، بهتر بود بگوییم خدای‌کردن​ مرگ خشنی که نیروی حیات را برای ایجاد شعله می‌سوزاند، نادر بود. اگرچه او افسون‌نمی‌توانست​ روح را از روح جهش‌یافته رتا کارهیها یاد گرفته بود، اما در همین حد بود.

«پس هنوز نمی‌دونید.‌کرد​ مهارت‌ها فقط تبلور‌واقعیت​ توانایی‌های انسانی هستن.»

«معلومه که می‌دونیم. با اینکه این‌یکی​ شکلی به نظر می‌رسم، اما چندین‌چین​ برابر بیشتر از تو عمر کر... #$%»

لیرا پس از اینکه خیلی طبیعی دهن‌لقی کرد، جلوی دهان خودش‌اسپیرا​ را گرفت. با این حال، درست زمانی که یو ایل‌هان می‌خواست‌احتمالاً​ وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده است، اسپیرا جمله نسبتاً بی‌رحمانه‌ای گفت.

«چندین برابر؟‌تبدیل​ منظورت ده‌ها‌داشتند​ برابر نیست؟»

«نیست، این‌طور‌وحشت​ نیست! واقعاً‌تخیلاتش​ این‌طوری نیست!»

یو ایل‌هان بدون توجه به‌نقشه​ جنگ فوق‌العاده کوچک بین فرشتگان،‌چنین​ به کار خودش مشغول شد.

«ما هیچی نداریم بهت بگیم!»

«ما فقط بخش کوچکی هستیم. نقشه‌می‌کردند​ بزرگ از قبل در حال اجراست، پس‌چیکار​ کسی مثل تو نمی‌تونه جلوش رو بگیره!»

او به حرف‌هایی که این افکار می‌زدند اهمیتی نمی‌داد. به‌هرحال یو‌می‌کردند​ ایل‌هان به‌تنهایی نمی‌توانست کاری با آن‌ها بکند. از این رو، نیزه‌آرتیفکت‌هاست​ اژدهای هشت‌دم را از اینونتوری خود بیرون آورد و دستور داد.

«اوروچی.»

«کروووووووووار!»

«وقت غذاست. اول همه‌شون‌داشتند​ رو بخور و فقط‌همگام​ بیست تا رو باقی بذار.»

«کرررررررررررااااار!»

این‌گونه بود‌کار​ که بازجویی از‌نقشه​ ارواح آغاز شد.

«فکر نمی‌کنی بهتره‌بودن​ به این کار‌نمایشنامه​ بگی «شکار و بلعیدن»؟»

«پس افکار هم‌شده​ دنیای خودشون رو‌می‌کردند​ دارن. خیلی عمیقه...»

برخی از افکاری که همراه با نیروی حیات بیرون آمده بودند، سرسختی خاصی داشتند. همه‌شوند​ آن‌ها توسط اوروچی خورده شدند و با دیدن این صحنه، بقیه با وجود اینکه فقط‌اتفاقی​ تکه‌هایی از ارواح بودند، از «ترسِ» مرگ دوم به «لرزه» افتادند و اطلاعات را بیرون ریختند.

یو ایل‌هان با تجربه‌ای که در جمع‌آوری اطلاعات مهم‌قرار​ از متون بی‌شمار داشت، تمام اطلاعات مرتبط را جدا‌می‌شد​ کرد و تکه کوچکی از حقیقت را کامل کرد.

«پس دنیایی‌کرده​ که ازش‌انگار​ اومدید فراتا ست.»

«د.. د.. دقیقاً همین‌طوره!»

با این حرف‌ها، یو ایل‌هان نگاهی به لیرا و اسپیرا انداخت. آن دو سر تکان‌شوند​ دادند. احتمالاً داشتند به فرشتگانی فکر می‌کردند که در فراتا کار می‌کردند. البته، از آنجایی که‌چین​ در حال حاضر با هیچ فرشته‌ای روی زمین در تماس نبودند، مجازات‌ها به بعد موکول می‌شد.

«از زمانی که مردم زمین به فراتا رفتن، این کار‌چنین​ توسط امپراتوری بزرگ فراتا ما کادرا برنامه‌ریزی شده بود و‌وحشتناکی​ بعد از تماس ارتش نور درخشان با اونا، امکان‌پذیر شد.»

«بـ.. بللله!»

«از اونجایی که فقط می‌تونستید یه دروازه باز کنید محتاط بودید،‌زبان​ و اول روی ونزوئلا و جزایر اطرافش تمرکز کردید چون باید قبل‌قرار​ از آزاد شدن افرادی که روی دنیاهای متروکه تمرکز داشتن، ریشه می‌دواندید.»

«هـ.. همین‌طوره! فقط سه روز از شروع عملیات این نقشه روی زمین می‌گذره. ما هیچ‌شوند​ قلمرویی فراتر از ونزوئلا به دست نیاوردیم...! اگر شوالیه‌های رده دوم با موفقیت مستقر می‌شدن، اون‌وقت‌چین​ سربازان رده اول می‌اومدن و پوست کشورهای فراتر از ونزوئلا رو هم می‌کندن. نقشه این بود!»

انگار که داشت از سیری سؤال می‌کرد، پاسخ‌نکشیدن​ فوری بود. یو ایل‌هان با یک «پوف» خندید‌جلویش​ و برای آخرین بار با آن‌ها تأیید کرد.

«خب، سیاه‌چال کجاست؟»

«مکانی که توسط هیچ‌کس پیدا نمی‌شه و در عین حال‌شوند​ در جای مناسبی برای تسخیر ونزوئلا و جزایر اطرافش قرار داره...‌روز​ این یه سیاه‌چال زیرزمینیه که در اعماق اقیانوس اطلس قرار داره.»

یو ایل‌هان‌وحشت​ با نگاه به‌حدودی​ اسپیرا، پوزخند زد.

«پیش‌بینی آینده‌ام رو دیدی؟»

«...این انسان‌کرده​ داره روی‌انگار​ اعصاب می‌ره...»

یو ایل‌هان دو ساعت دیگر وقت صرف کرد تا تمام فراتایی‌های پنهان‌شده‌برای​ در ونزوئلا را نابود کند و تمام کشورهای کوچک اطراف را هم‌چنین​ جستجو کرد، اما واقعاً نتوانست تعداد بیشتری از آن‌ها را پیدا کند.

اگرچه او با بیشترین سرعت ممکن حرکت کرده بود، اما ونزوئلا به‌زمین​ استثنای مکان‌های بسیار کوچک، محکوم به نابودی بود. یو ایل‌هان نتوانسته بود آن‌ها‌یکی​ را نجات دهد. به همین دلیل، باید جلوی بدترین سناریوی ممکن را می‌گرفت.

اگرچه نمی‌دانست آن‌ها از چه روش‌های ارتباطی برای تماس با پایگاه فرماندهی‌چین​ استفاده می‌کنند، اما از آنجا که ساعت‌ها از قتل‌عامشان گذشته بود، پایگاه‌اکنون​ فرماندهی احتمالاً نیروهای کمکی می‌فرستاد یا کاری شبیه به این انجام می‌داد.

اینکه آن‌ها بفهمند یو ایل‌هان همه‌شان را‌سطح​ قتل‌عام کرده، هیچ نتیجه خوبی به همراه‌بودند​ نداشت. او باید همین الان حرکت می‌کرد.

بسیار خب.‌تبدیل​ این تازه‌داشتند​ شروع کار بود.

حالا وقت آن بود‌تخیلاتش​ که پایگاهشان را از‌شده​ روی زمین محو کند.

یادداشت نویسنده:

قدرت آکاشیک رکورد!

فرشتگان از شبکه‌های اجتماعی می‌ترسند.

اوروچی امروز‌وحشت​ کمی فرصت‌تخیلاتش​ خودنمایی پیدا کرد.

سیری برنامه دستیار شخصی است که توسط اپل‌نکشیدن​ توسعه یافته است. من هم آن را روی آی‌پدم‌بگیرد​ دارم، اما تا به حال از آن استفاده نکرده‌ام...

پرتاب دسته‌جمعی نیزه‌ها با استفاده از جمع‌آوری از راه دور، بیشتر برای‌قطعاً​ پاک‌سازی هیولاهای ضعیف استفاده می‌شود. اگرچه او می‌تواند هنگام رویارویی با دشمنان‌توریست‌های​ سطح بالاتر هم از آن استفاده کند، اما این فقط برای پشتیبانی است.

یادداشت مترجم انگلیسی:

با عرض پوزش‌کرد​ از تمام خوانندگانی که‌تبدیل​ در ونزوئلا زندگی می‌کنند...

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net