چپتر 131: فصل 131
0طولی نکشید که یو ایلهان به ونزوئلا رسید. شهراجرا زیر آسمان آبی پر از جنبوجوش مردم بود وخود صدای پچپچهای پرهیاهو و چانهزنی در مغازهها به گوش میرسید.
او در دوران جا ماندنش به اینجا آمده بود،ترکیب اما از قضا، حالا که میتوانست جریان زندگی را درنقشه اینجا حس کند، همهچیز حتی عجیبتر هم به نظر میرسید.
«چطور ممکنه اینطوری باشه؟»
[خدای من. اون میوهفروش، اون زن خانهداریروز که داره ازش خرید میکنه، و حتی فروشندهنمیتوانست اونطرف خیابان... تقریباً همهشون رده دوم هستن.] (لیرا)
[یعنی قبل از حمله تحقیقدارن کرده بودن؟ انگار دارن یه نمایشنامهاسپیرا در سطح ملی اجرا میکنن.] (اسپیرا)
قطعاً در ونزوئلا افرادی هم بودند که با استفاده از پوست انسان خود را استتار نکرده بودند. آنهااونا احتمالاً همان توریستهای معمولی بودند. با این حال، آنها با خوشحالی و بدون کوچکترین شکی در حال خریدبدنش سیب از یک میوهفروش رده دوم بودند. به این معنی که متوجه هیچ چیز غیرعادی و عجیبی نشده بودند.
یو ایلهان با دیدن این صحنه احساس وحشت کرد.داشتند تخیلاتش تا حدودی به واقعیت تبدیل شده بود. آنهاچیکار داشتند سعی میکردند با زمین همگام و ترکیب شوند!
[زبان چی؟کار برای زباناونا چیکار کردن؟] (لیرا)
[آرتیفکتها، کار آرتیفکتهاست. چطور ممکنه...دارن اونا این نقشه رو برایمیکنن یکی دو روز نکشیدن...!] (اسپیرا)
پس قرار بود چنین اتفاقی برای چینزمین هم بیفتد... اگر نمیتوانست جلویش را بگیرد، چهآرتیفکتها میشد... لرزه وحشتناکی در تمام بدنش حس کرد.
مشکل این بود که ونزوئلا اکنونواقعیت در دستان آنها بود. حتی نمیتوانست تصورهمگام کند که نقشههایشان چقدر پیشرفت کرده است.
اگر یک چیز خوب وجود داشت، این بود که آنها بهاتفاقی مجمعالجزایری در اقیانوس اطلس حمله کرده بودند. اگر کل قاره آمریکای جنوبیمشکل را بلعیده بودند، دیگر نیازی به حمله به آن جزایر کوچک نبود.
یو ایلهان به این فکر کرد که برای توقفاجرا این تهاجم باید چه کار کند. دقیقاً چطور میتوانست ایناستتار افرادی را که یک کشور کامل را بلعیده بودند، بکشد...
...که ناگهانتبدیل متوجه یکداشتند چیز شد.
«صبر کن،وحشت من میتونمتخیلاتش تشخیصشون بدم؟»
[به خاطر اینکهآرتیفکتهاست میانگین سطحشون ازیکی توریستها بالاتره نیست؟] (لیرا)
«نه، دلیلش به این سادگی نیست.نمایشنامه توریستهای سطح بالای زیادی هم اینجا هستن.افرادی اما یه جوری میتونم انجامش بدم... آها.»
درست در حین صحبتداشتند با لیرا، موفق شدهمگام جواب را پیدا کند.
«به خاطر اینه که باحدودی کشتن هزاران نفر از اونا،سعی ثبتهاشون رو به دست آوردم.»
در زمان کشتن اژدهازادها و اژدهایان هم همینطور بود. از آنجایی که تعدادبیفتد زیادی از آنها را کشته بود، در نقطهای به این درک رسیده بودتصور که چه نوع اژدهایی از چه قدرتی استفاده میکند یا چه نقاط ضعفی دارد.
الان هم دقیقاً همینطور بود. از آنجا که او ساکنان یک دنیای خاص را بهطوراستفاده مداوم و به تعداد زیاد کشته بود، ویژگیهای آنها را درک کرده بود و حالا میتوانستشکی آنها را از هم تشخیص دهد؛ درست مثل تعیین نوع یک هیولا، یا شناسایی یک طعمه.
حتی اگر آنها از استتار خاصی استفادهزمین میکردند که نیازی به جادو نداشت، بازکردن هم نمیتوانستند آکاشیک رکورد را فریب دهند.
«پس که اینطور...»
یو ایلهان لبخند زد. حالا که اوضاع اینطور شده بود، تمام لحظات تردیدبیفتد بیمعنی بود. به هر حال او کسی بود که قرار بود آنها راتصور محو کند، بنابراین همین که خودش میتوانست آنها را تشخیص دهد کافی بود!
چه کسی فکرش را میکرد که نابود کردن مهاجمان در مجمعالجزایر چنینقطعاً نتایجی به همراه داشته باشد... او از گذشته هم به این موضوع فکرمعمولی کرده بود، اما به نظر میرسید همیشه در لحظات مناسب شانس خوبی میآورد.
علاوه بر این، خودشان هم دنبال دردسر میگشتند.همگام از حالا به بعد، آنها باید تاوان غرورشانکار در فریب دادن مردم زمین را پس میدادند.
[من متوجه نشده بودمتخیلاتش که میشه اونا رو باداشتند آکاشیک رکورد تشخیص داد.] (اسپیرا)
[خب، ما فکر میکردیم که همه اونا انسانهای مشابهی هستن. واتفاقی فرصت زیادی هم پیش نمیاد که آدم هزاران انسان رو یکجابدنش بکشه... اوه! منظورم این نیست که تو آدم بدی هستی، ایلهان!] (لیرا)
«اشکالی نداره، میدونم.»
یو ایلهان تصمیم گرفت که تحت سلطه مفهوم بهشدت مبهم خیر و شر قرار نگیرد. او فقطآرتیفکتهاست مصمم بود که از خودش محافظت کند، با قلبش صادق باشد و قاطعانه در مسیری که دروحشتناکی نظر گرفته بود قدم بردارد. این همان دلیلی بود که میتوانست یک هزار سال تنهایی را تحمل کند.
به همین دلیل، حتی اگر کاری که اکنونشده قصد انجامش را داشت بسیار شرورانه به نظرزبان میرسید، یو ایلهان چندان به آن اهمیتی نمیداد.
«کوااااک!»
«کیاااک!»
«این دیگه چه کوفتیه؟»
«فرار کنیـ... کاهک!»
وقتی مردم شروع به مردن کردند، بازار طبیعتاً در هرجومرجچنین فرو رفت. همه در حال وحشت برای محافظت از خود بهتمام اینسو و آنسو میدویدند و وحشت توریستها حتی بیشتر هم بود.
«ایـ، این دیگه چه جهنمیه؟»
«من اینو یادمه.شده سوسانو هم ازمیکردند یه چیزی شبیه به...»
«لعنتی، همه مردم دارن میمیرن!»
بسیاری از مردم از آنجا فرار کردند، اما هیچکس روی زمین سریعتر ازبیفتد یو ایلهان نبود. او در حالی که با سرعت در حال حرکت بود،تصور مرگ را به تمام افراد دنیاهای دیگر که در محدوده بردش بودند هدیه داد.
«نجاتم بدین!»
«کیاااک!»
وقتی هیچ کار دیگری جواب نداد، آنها سعی کردند خودسعی را در میان گروه توریستها جا بزنند، اما همهچیز بیفایدهآرتیفکتها بود. نیزههای یو ایلهان آنها را با دقتی موشکافانه میکشت.
از لحظهای که یک نیزه استخوان اژدها در هوا ظاهر میشد تاچین زمانی که دشمن را میکشت، کمتر از ۰.۱ ثانیه طول میکشید. اگر آنهادستان حداقل در سطح متوسط رده سوم نبودند، حتی نمیتوانستند واکنش مناسبی نشان دهند.
«لعنت بهش!»
در آن لحظه، آنها متوجه شدند که یک جایترکیب کار میلنگد. از آنجایی که قبل از رفتن بهاونا مرحله بعدی لو رفته بودند، استتار کردن دیگر بیمعنی بود.
«اول اینا رو پاکسازی کنین!»
«به مقامات بالاتر گزارش بدین!»
انگار که از قبل هماهنگ کرده باشند، سلاحهاییملی را که در بخشی از بدنشان پنهان کردهپوست بودند بیرون آوردند و سعی کردند توریستها را بکشند.
آنها کاملاً شرور بودند، چرا که حتی در حالیترکیب که تحت حمله قرار داشتند، سعی میکردند هرگونه مدرکی رانقشه پاک کنند. شاید دقیقاً به همین دلیل پنهان شده بودند.
البته، یو ایلهانکرد از قبل اینواقعیت را پیشبینی کرده بود.
«خااااک!»
«کاهک!»
اگرچه خواندن تمام حرکات همه افراد در این منطقه وسیعشوند برایش دشوار بود، اما بیشتر مشکل زمانی حل شد کهیکی او به سمت هر کسی که میدید نیزه پرتاب کرد.
علاوه بر این، در این لحظهواقعیت برخی از توریستها متوجه چیزهایی شدند، بنابراینهمگام سعی کردند به سمت ساکنان حرکت نکنند.
«لعنتی، آخه چطور ممکنه...!»
«دشمن رو پیدا کنین! اگهدارن قبل از تموم شدن کارمونمیکنن شایعات پخش بشه، کارمون تمومه!»
تمام بازماندگان با عجله به اینسو و آنسو میرفتند.ترکیب برخی برای پیدا کردن دشمن، برخی برای گزارش بهاونا مقامات بالا، و برخی برای فرار از این فاجعه ناگهانی.
و یکوحشت نفر، برای کشتنحدودی تمام این عوضیها.
[بیشتر از هزارآرتیفکتهاست نفر در عرضیکی ۱ دقیقه مردن.] (لیرا)
[به نظر میرسه که فقط یک کشور در این قضیهمیکنن دخیل نیست. مگر اینکه اونا امپراتوری بزرگی باشن که روینکرده یک دنیای کامل قدرت دارن، وگرنه این کار غیرممکنه.] (اسپیرا)
«حالا بیاینتبدیل حرکتمون روداشتند شروع کنیم.»
پاکسازی پایتخت برای یو ایلهان دو ساعت طول کشید. از آنجا که او در حین نابودزبان کردن افراد دنیاهای دیگر در یک نقطه جابهجا میشد، آنها حتی نتوانستند با بقیه ارتباط برقراربیفتد کنند و فقط در جای خود به وظایفشان عمل میکردند. برای یو ایلهان، این جای شکر داشت.
او بارانی از نیزه میریخت، افراد را میکشت و قبلچنین از حرکت، آنها را در اینونتوری خود جمعآوری میکرد. او اینتمام حرکات را دقیقاً مانند چکش زدن برای ساخت تجهیزات تکرار میکرد.
آن تصویر بیشتر شبیه به یک ماشینسطح بود تا یک انسان. این نوع قتلعامبودند عاری از زیبایی و غیرانسانی، بهشدت مورمورکننده بود.
حتی اسپیرا که به افکار یو ایلهان اهمیتی نمیداد و فقطزبان تواناییهایش برایش مهم بود، کمی احساس ناراحتی کرد. با این حال، یوقرار ایلهان بدون اینکه تغییری در چهرهاش نشان دهد، به کارش ادامه داد.
در همین حین، بازماندگان زمین در تلاش بودند تا در حین فرار از فاجعهای کهشوند یو ایلهان به راه انداخته بود، ویدیوها و مطالبی را در شبکههای اجتماعی آپلود کنند، اماچین متأسفانه اینترنت در سراسر ونزوئلا قطع بود. هیچ راهی وجود نداشت که شبکههای اجتماعی کار کنند.
«لعنتی کار نمیکنه! ایناونا یه خبر مهم دربارهنکشیدن قتلعام مردم ونزوئلا توسط سوسانوئه!»
«لعنت بهش، بایدبودن اینو به بقیهنمایشنامه مردم زمین بگم!»
واقعاً، آنها باید در زمانی که برای این کارها تلف میکردند،زبان به زیرزمین پناه میبردند و فرار میکردند، اما این آدمها واقعاًنکشیدن ناامیدکننده بودند. اسپیرا با نگاهی به آنها، با جدیت سر تکان داد.
«میدونستم شبکههایوحشت اجتماعی فقطتخیلاتش تلف کردن عمره.»
«هاه! حقشونه.»
«هی، یه اتفاق دستهجمعی برای شمانمایشنامه فرشتهها افتاده، مگه نه؟ قول میدمقطعاً نخندم، پس لطفاً بگید چی شده؟»
فرشتگان دهانشان را بستند.داشتند یو ایلهان هم بیخیال شدترکیب و به «پاکسازی» ادامه داد.
«کواااااااک!»
«تو! ایکار زمینی! کاراونا تو بود!»
چه هیولاها و چه انسانها، بهندرت پیش میآمد که «افکار» ازاسپیرا خود به جا بگذارند، اما از آنجا که یو ایلهان تعداداحتمالاً بسیار زیادی را کشته بود، «افکار» زیادی به دست آورده بود.
از آنجا که یو ایلهان قصد داشت تمام افراد دنیاهای دیگر را کهچیکار به زمین آمده بودند بکشد، چندان به این افکار اهمیتی نمیداد، اما وقتی بابیفتد وجود پاکسازی بسیاری از شهرهای ونزوئلا نتوانست ریشهشان را پیدا کند، کمی مکث کرد.
«اول بایدوحشت از چندتخیلاتش نفر بازجویی کنم.»
مکانی که یو ایلهان در حال حاضر در آن قرار داشت، بزرگترینچین ایالت ونزوئلا، یعنی بولیوار بود. او تا این لحظه تقریباً تمام افراداکنون دنیاهای دیگر را در شهرهایی که از آنها عبور کرده بود، کشته بود.
اگر نمیتوانست هیچ مسیری برای اتصال به دنیای دیگراجرا در ونزوئلا پیدا کند، مجبور میشد به گویان، برزیل یااستتار کلمبیا برود، اما واقعاً نمیخواست چنین وضعیتی را تصور کند.
این کار نه تنها به این معنیزمین بود که خسارت تا آنجا گسترش یافته، بلکهآرتیفکتها احتمال زنده ماندن آنها را نیز بیشتر میکرد.
به همین دلیل،کرد حالا باید بهواقعیت یک مکان مشخص میرفت.
«بازجویی؟ چطوری میخوای بازجویی کنی؟»
«نکنه از قدرت یه خدای مرگ استفادهسطح میکنی؟ هرچند فکر نمیکنم تو خدای مرگیبودند باشی که بر ارواح حکومت و کنترل داره؟»
اوه، پس چنین خدایان مرگی هم وجود داشتند، هاه. خب، بهتر بود بگوییم خدایکردن مرگ خشنی که نیروی حیات را برای ایجاد شعله میسوزاند، نادر بود. اگرچه او افسوننمیتوانست روح را از روح جهشیافته رتا کارهیها یاد گرفته بود، اما در همین حد بود.
«پس هنوز نمیدونید.کرد مهارتها فقط تبلورواقعیت تواناییهای انسانی هستن.»
«معلومه که میدونیم. با اینکه اینیکی شکلی به نظر میرسم، اما چندینچین برابر بیشتر از تو عمر کر... #$%»
لیرا پس از اینکه خیلی طبیعی دهنلقی کرد، جلوی دهان خودشاسپیرا را گرفت. با این حال، درست زمانی که یو ایلهان میخواستاحتمالاً وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده است، اسپیرا جمله نسبتاً بیرحمانهای گفت.
«چندین برابر؟تبدیل منظورت دههاداشتند برابر نیست؟»
«نیست، اینطوروحشت نیست! واقعاًتخیلاتش اینطوری نیست!»
یو ایلهان بدون توجه بهنقشه جنگ فوقالعاده کوچک بین فرشتگان،چنین به کار خودش مشغول شد.
«ما هیچی نداریم بهت بگیم!»
«ما فقط بخش کوچکی هستیم. نقشهمیکردند بزرگ از قبل در حال اجراست، پسچیکار کسی مثل تو نمیتونه جلوش رو بگیره!»
او به حرفهایی که این افکار میزدند اهمیتی نمیداد. بههرحال یومیکردند ایلهان بهتنهایی نمیتوانست کاری با آنها بکند. از این رو، نیزهآرتیفکتهاست اژدهای هشتدم را از اینونتوری خود بیرون آورد و دستور داد.
«اوروچی.»
«کروووووووووار!»
«وقت غذاست. اول همهشونداشتند رو بخور و فقطهمگام بیست تا رو باقی بذار.»
«کرررررررررررااااار!»
اینگونه بودکار که بازجویی ازنقشه ارواح آغاز شد.
«فکر نمیکنی بهترهبودن به این کارنمایشنامه بگی «شکار و بلعیدن»؟»
«پس افکار همشده دنیای خودشون رومیکردند دارن. خیلی عمیقه...»
برخی از افکاری که همراه با نیروی حیات بیرون آمده بودند، سرسختی خاصی داشتند. همهشوند آنها توسط اوروچی خورده شدند و با دیدن این صحنه، بقیه با وجود اینکه فقطاتفاقی تکههایی از ارواح بودند، از «ترسِ» مرگ دوم به «لرزه» افتادند و اطلاعات را بیرون ریختند.
یو ایلهان با تجربهای که در جمعآوری اطلاعات مهمقرار از متون بیشمار داشت، تمام اطلاعات مرتبط را جدامیشد کرد و تکه کوچکی از حقیقت را کامل کرد.
«پس دنیاییکرده که ازشانگار اومدید فراتا ست.»
«د.. د.. دقیقاً همینطوره!»
با این حرفها، یو ایلهان نگاهی به لیرا و اسپیرا انداخت. آن دو سر تکانشوند دادند. احتمالاً داشتند به فرشتگانی فکر میکردند که در فراتا کار میکردند. البته، از آنجایی کهچین در حال حاضر با هیچ فرشتهای روی زمین در تماس نبودند، مجازاتها به بعد موکول میشد.
«از زمانی که مردم زمین به فراتا رفتن، این کارچنین توسط امپراتوری بزرگ فراتا ما کادرا برنامهریزی شده بود ووحشتناکی بعد از تماس ارتش نور درخشان با اونا، امکانپذیر شد.»
«بـ.. بللله!»
«از اونجایی که فقط میتونستید یه دروازه باز کنید محتاط بودید،زبان و اول روی ونزوئلا و جزایر اطرافش تمرکز کردید چون باید قبلقرار از آزاد شدن افرادی که روی دنیاهای متروکه تمرکز داشتن، ریشه میدواندید.»
«هـ.. همینطوره! فقط سه روز از شروع عملیات این نقشه روی زمین میگذره. ما هیچشوند قلمرویی فراتر از ونزوئلا به دست نیاوردیم...! اگر شوالیههای رده دوم با موفقیت مستقر میشدن، اونوقتچین سربازان رده اول میاومدن و پوست کشورهای فراتر از ونزوئلا رو هم میکندن. نقشه این بود!»
انگار که داشت از سیری سؤال میکرد، پاسخنکشیدن فوری بود. یو ایلهان با یک «پوف» خندیدجلویش و برای آخرین بار با آنها تأیید کرد.
«خب، سیاهچال کجاست؟»
«مکانی که توسط هیچکس پیدا نمیشه و در عین حالشوند در جای مناسبی برای تسخیر ونزوئلا و جزایر اطرافش قرار داره...روز این یه سیاهچال زیرزمینیه که در اعماق اقیانوس اطلس قرار داره.»
یو ایلهانوحشت با نگاه بهحدودی اسپیرا، پوزخند زد.
«پیشبینی آیندهام رو دیدی؟»
«...این انسانکرده داره رویانگار اعصاب میره...»
یو ایلهان دو ساعت دیگر وقت صرف کرد تا تمام فراتاییهای پنهانشدهبرای در ونزوئلا را نابود کند و تمام کشورهای کوچک اطراف را همچنین جستجو کرد، اما واقعاً نتوانست تعداد بیشتری از آنها را پیدا کند.
اگرچه او با بیشترین سرعت ممکن حرکت کرده بود، اما ونزوئلا بهزمین استثنای مکانهای بسیار کوچک، محکوم به نابودی بود. یو ایلهان نتوانسته بود آنهایکی را نجات دهد. به همین دلیل، باید جلوی بدترین سناریوی ممکن را میگرفت.
اگرچه نمیدانست آنها از چه روشهای ارتباطی برای تماس با پایگاه فرماندهیچین استفاده میکنند، اما از آنجا که ساعتها از قتلعامشان گذشته بود، پایگاهاکنون فرماندهی احتمالاً نیروهای کمکی میفرستاد یا کاری شبیه به این انجام میداد.
اینکه آنها بفهمند یو ایلهان همهشان راسطح قتلعام کرده، هیچ نتیجه خوبی به همراهبودند نداشت. او باید همین الان حرکت میکرد.
بسیار خب.تبدیل این تازهداشتند شروع کار بود.
حالا وقت آن بودتخیلاتش که پایگاهشان را ازشده روی زمین محو کند.
یادداشت نویسنده:
قدرت آکاشیک رکورد!
فرشتگان از شبکههای اجتماعی میترسند.
اوروچی امروزوحشت کمی فرصتتخیلاتش خودنمایی پیدا کرد.
سیری برنامه دستیار شخصی است که توسط اپلنکشیدن توسعه یافته است. من هم آن را روی آیپدمبگیرد دارم، اما تا به حال از آن استفاده نکردهام...
پرتاب دستهجمعی نیزهها با استفاده از جمعآوری از راه دور، بیشتر برایقطعاً پاکسازی هیولاهای ضعیف استفاده میشود. اگرچه او میتواند هنگام رویارویی با دشمنانتوریستهای سطح بالاتر هم از آن استفاده کند، اما این فقط برای پشتیبانی است.
یادداشت مترجم انگلیسی:
با عرض پوزشکرد از تمام خوانندگانی کهتبدیل در ونزوئلا زندگی میکنند...
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu