---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 123: [عروسی سیاه. (۴)] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 123: [عروسی سیاه. (۴)]

0

۵.

مرحله پاک شد.

این یعنی این دنیا، [افسانه آکادمی سورموین]، رسماً به بخشی از برج ما تبدیل شده بود.

حالا شکارچی‌ها می‌تونستن به این دنیا رفت و آمد کنن.

البته، مسلماً نمی‌تونستن آزادانه وارد بشن. باید توسط گیلدهای بزرگ ارزیابی می‌شدن. مثلاً، یه شکارچی معمولی برای ورود به امپراتوری اِگیم به مجوز نیاز داشت.

منظورم اینه که—

پاپ!

مدت کوتاهی بعد از اعلام پاک‌سازی مرحله، نور سفیدی درخشید. پاپ! پاپ! نور از همه‌جای سالن عروسی فوران کرد. این صحنه انتقال شکارچی‌ها به این طبقه بود.

«پادشاه مرگ! نه، کیم گونگ‌جا! تو!»

وقتی نورها محو شدن، چند چهره آشنا رو دیدم.

«چطور تونستی بدون مشورت با ما ازدواج کنی؟!»

بعضی از افراد می‌تونستن بدون مجوز بین طبقه‌ها سفر کنن. مثلاً، روسای گیلدهای بزرگ. یکی از اونا، شکارچی رتبه ۲، ارباب اژدهای سیاه، از عصبانیت سرخ شده بود.

«من با این عروسی مخالفم!!»

«...»

«پادشاه مرگ شکارچی‌ایه که نماینده برج ماست! کاملاً مشخصه که عروسی باید توی طبقه اول برج ما، شهر بابل برگزار می‌شد، نه اینجا! ما باید اونو به کل دنیا مخابره کنیم! این باطله! این عروسی اصلاً حساب نیست!»

ارباب اژدهای سیاه تنها کسی نبود که حرفی برای گفتن داشت.

«اهم. همم. پادشاه مرگ.»

شکارچی رتبه ۱. قدیس شمشیر گلویش رو صاف کرد.

«قبل از هر چیز، پاک‌سازی مرحله رو بهت تبریک می‌گم. راستش... این یه عاشقانه به شدت سریع بود. نه، می‌دونم حرف زدن در این مورد اینجا بی‌ادبیانه است، اما به عنوان یه پیرمرد، دلم می‌خواد یه چیزی بگم—»

«نگو.»

«مم.»

قدیس شمشیر دهنش رو بست. به نظر می‌رسید این روزها داره از اون طرز فکر پیرمردانه‌اش فاصله می‌گیره.

«وقتی داشتی این مرحله رو به چالش می‌کشیدی، هیاهوی بزرگی به پا شد. آخه شما دو تا چطور عاشق هم شدین؟ با وجود همه اینا، پادشاه مرگ، من محکم طرف تو ایستادم. فقط کسایی که عشق در نگاه اول رو تجربه کردن می‌تونن اینو بفهمن. نیازی نیست نگران باشی. من درک می‌کنم. بهم اعتماد کن، من ارباب اژدهای سیاه رو آروم می‌کنم.»

بعد، به دلایلی، جنگجوی صلیبی با غرور سرش رو بالا گرفت. نگاهش طوری بود که انگار می‌خواست بگه: «من همه‌چیز رو درباره عشق شما درک می‌کنم.» نمی‌دونستم منظورش چیه.

به راویل نگاه کردم.

«همم.»

راویل بی‌تفاوت بود. البته فقط در نگاه اول. من می‌تونستم اون چهره به ظاهر بی‌تفاوتش رو درک کنم، چون عاشقش بودم.

راویل داشت... با علاقه زیادی به ارباب اژدهای سیاه و همراهانش نگاه می‌کرد. چشم‌های قرمزش لبریز از کنجکاوی بود.

«گونگ‌جا. عشق من.»

«بله، عشق من...؟»

«به نظر می‌رسه افراد زیادی هستن که باید به من معرفیشون کنی.»

آره...

یه کم دیر شده بود، اما وقتش رسیده بود که با خانواده‌ام آشنا بشه.

۶.

به این فکر کرده بودم که قبل از ازدواج اونو با همه آشنا کنم، اما فرهنگ اینجا متفاوت بود. توی امپراتوری، رسم بر این بود که خانواده‌ها بعد از پیوندشون به طور رسمی به هم معرفی بشن.

«مگه این طبیعی نیست؟»

راویل سرش رو کج کرد.

«بسیاری از اعضای خانواده دور از اقامتگاه اصلی زندگی می‌کنن. مراسم عروسی همون چیزیه که اون‌ها رو دعوت می‌کنه و دور هم جمع می‌کنه. در شبِ بعد از مراسم عروسی، خانواده‌های عروس و داماد بالاخره با هم دیدار می‌کنن.»

«اوه... قطعاً همین‌طوره.»

فوراً قانع شدم.

خب، آره. ازدواج پیوندی بین خانواده‌ها هم بود. شکارچی‌هایی مثل ما، که از دنیای بیرون فرار کرده بودیم، نمی‌تونستیم واقعاً درباره خانواده حرفی بزنیم، اما... امپراتوری فرق داشت. اینجا خانواده اهمیت خیلی بیشتری نسبت به فرد داشت.

و این مراسم عروسی فقط نماد پیوند خانواده‌ها نبود.

ازدواج ملت‌ها بود. نه، ازدواج دنیاها بود.

نماینده امپراتوری، راویل بود. نماینده برج، من بودم. از اونجایی که این ازدواج ما بود.

«هوهو...»

پیشکار اعظم، پدرخوانده‌ام، لبخند کج و معوجش رو حفظ کرد.

«هرگز چنین موقعیتی رو تصور نمی‌کردم... امروز پرنده‌های نامه‌رسان زیادی برای امپراتور فرستادم. الان دیگه نمی‌دونم بهش چی بگم.»

«بله. این برای ما هم غیرمنتظره بود.»

ارباب اژدهای سیاه این رو گفت. به شدت آروم بود، انگار نه انگار که چند لحظه پیش اون‌طور آشفته شده بود. افراد قدرتمند امپراتوری و برج در کنار هم دور یک میز نشسته بودن، در برابر هم گارد گرفته بودن اما هر دو طرف غافلگیر شده بودن.

«اما این بیشتر از اینکه یه بدشانسی باشه، یه خوش‌اقبالی بود. جناب پیشکار، جای خوشحالیه که اولین دیدار ما با شما در طول یک مراسم عروسی اتفاق افتاده.»

بعد، از اون احتیاط و دستپاچگی عبور کردن و به صحبت ادامه دادن.

«شما می‌گید که مردمتون از یه دنیای دیگه اومدن، درسته؟ این مسئله عجیبیه که توضیح دادنش برای اعلی‌حضرت به اندازه کافی سخته، چه برسه به رعایای ایشون.»

«بله، حق با شماست. من وضعیت امپراتوری شما رو به خوبی درک می‌کنم.»

ارباب اژدهای سیاه سر تکون داد. به نظر می‌رسید با ایفای نقش دیپلماتیک آشنایی داره. به خوبی می‌دونست چطور مرز بین اقتدار و ادب رو حفظ کنه.

«با این حال، جناب پیشکار حتماً تهاجم موجوداتی از دنیاهای دیگه رو دیده‌اید. اگر کسی حقیقت رو انکار کنه، روزی حقیقت هم اون شخص رو انکار خواهد کرد. من نگران چنان آینده‌ای هستم.»

«مم. شما درست می‌گید.»

«ممنونم. جناب پیشکار، کاری که ما از الان به بعد باید انجام بدیم اینه که به یه درک مشترک برسیم. برای پنج سال، ده، بیست، یا شاید هم بیشتر...»

هر دو طرف با آرامش صحبت می‌کردن.

راویل روی مردم امپراتوری کنترل داشت و من اعتماد کامل رتبه‌دارهای برتر برج رو جلب کرده بودم. ازدواج ما برای هر دو طرف خوش‌یمن و پربرکت بود.

معمولاً جمع کردن فیزیکی افراد قدرتمند از جناح‌های مخالف کار سختیه، اما عروسی من و راویل از همون ابتدا این وظیفه دشوار رو به انجام رسوند. مذاکرات ما نمی‌تونست شروعی بهتر از این داشته باشه.

«...»

من همراه با راویل در جایگاه افتخاری نشسته بودم. دستم رو زیر میز بردم و دست راویل رو گرفتم. محکم. راویل هم خیلی طبیعی انگشت‌هاش رو توی انگشت‌های من گره زد.

«...»

همون یه حرکت باعث شد آروم بشم. شب طولانی بود. ستاره‌ها درخشان بودن. نور شمع‌های روی میز سوسو می‌زد و در میان شمع‌ها، آدم‌ها با هم حرف می‌زدن.

ناگهان، همه‌چیز زیبا شد.

«راویل.»

«بگو.»

زمزمه‌ای آروم.

«چند نفر دیگه هم هستن که می‌خوام بهت معرفیشون کنم.»

«غیر از کسانی که اینجا هستن؟»

«آره.»

«پس باید بریم ببینیمشون.»

راویل از جاش بلند شد.

مردم امپراتوری بلافاصله از صحبت کردن دست کشیدن.

«شب هنوز طولانیه. به صحبت با بقیه ادامه بدید. من برای مدت کوتاهی می‌رم تا با مردم همسرم دیدار کنم.»

«...»

هیچ‌کس نمی‌تونست جلوی رفتن راویل رو بگیره. همون‌طور که از دوشس ایوانسیا انتظار می‌رفت. اگر رفتن در هر زمانی که اراده کنی نشونه‌ای از قدرت بود، پس شوهر من در اینجا قدرتی بی‌نظیر داشت.

راویل رو به جایی بردم که اعضای فرقه شیطانی نشسته بودن.

«اوه. ارباب جوان! حالا دیگه تازه‌داماد شدی!»

اهریمن شمشیر لیوانش رو بالا برد و با خوشحالی خندید. تمام اعضای فرقه از مشروبی که توی عروسی سرو می‌شد، مست بودن. وقتی من رو دیدن، سعی کردن برای خوشامدگویی بلند بشن، اما من دستم رو تکون دادم. بعد، اعضای فرقه همون‌طور که نشسته بودن، تعظیم کردن.

«تبریک می‌گیم!»

«دعای خیر ما بدرقه راهتون، ارباب جوان!»

«مشروب اینجا طعم خاص و خوشمزه‌ای داره!»

«زنده باد فرقه شیطانی!»

«هوف! شما دو تا واقعاً به هم میاین!»

سالن عروسی یک‌دفعه پر از سروصدا شد. با وجود هزار عضو فرقه شیطانی که هیاهو به پا کرده بودن، چاره دیگه‌ای نبود. لبخند تلخی زدم.

«اهریمن شمشیر. بیا اینجا.»

«بله؟»

اهریمن شمشیر در حالی که هنوز لیوان شراب رو تو دستش نگه داشته بود، پلک زد. قیافه‌اش منگ می‌زد، انگار انتظار نداشت من صداش کنم. اعضای مست فرقه که دورش بودن، با صدای بلند زیر خنده زدن.

«نگاهش کنین! می‌دونستم بالاخره یه روزی ارباب جوان دعواش می‌کنه!»

«هر وقت ارباب جوان صداش می‌زنه، یادش می‌ره مودبانه حرف بزنه. احمق.»

«حسابشو برس، ارباب جوان!»

«آه... اوووه...»

اهریمن شمشیر لیوانش را زمین گذاشت و با تردید به ما نزدیک شد. آن گستاخی و جسارتی که هنگام بریدن سر ژنرال لژیون اشباح داشت، کاملاً ناپدید شده بود. او مثل بچه‌ای که کار اشتباهی کرده باشد، خودش را جمع کرد.

«مـ-متأسفم. ارباب جوان. من هیچ‌وقت سواد درست و حسابی نداشتم، برای همین خیلی خوب بلد نیستم مودبانه حرف بزنم. اما تو قلبم، همیشه به ارباب جوان احترام می‌ذارم...»

اهریمن شمشیر بهانه‌های زیادی پشت سر هم می‌آورد.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.

«راویل.»

سپس، به عروسم گفتم:

«این اهریمن شمشیره.»

«...»

«او زیردست استاد من است. استاد من رهبر گروهی به نام فرقه اهریمنی بود. او چهار نفر از افراد برجسته فرقه را انتخاب کرد و آن‌ها را چهار ارباب اهریمنی نامید. اهریمن شمشیر یکی از آن‌هاست.»

«اوهو.»

راویل نگاهی به اهریمن شمشیر انداخت. اهریمن شمشیر به خودش پیچید.

«مردی ساده. کلامت خشن است و رفتارت ناپخته. استادِ همسرم نباید افراد را از روی کلام یا رفتارشان قضاوت کرده باشد. از آنجا که او تو را از مکانی خشن و فقیرانه پیدا کرده، حتماً شخصیتی ارزشمند و نجیب هستی.»

«...»

«من راویل ایوانسیا هستم. دوشس امپراتوری و همسر کسی که او را ارباب جوان می‌نامی. امیدوارم به‌خوبی با هم کنار بیاییم.»

«بـ-بله. بیاین... با هم کنار بیایم.»

سرم را چرخاندم.

«اهریمن ارباب وول‌یونگ.»

«...»

«بیا اینجا.»

شخصی از میان گروه بلند شد. او مودبانه سرش را خم کرد.

«بله، ارباب جوان.»

سکوتی عجیب بر هوای شب حاکم شد. گپ و گفت‌های کوتاهی که هنگام نوشیدن در جریان بود، فروکش کرد. من تک‌تک چهار ارباب اهریمنی را یکی‌یکی صدا زدم و هر بار، ارباب اهریمنی بسیار مودبانه رفتار می‌کرد.

سپس، شخص بعدی را که می‌خواستم معرفی کنم، صدا زدم.

«پرتا.»

«...بله، سرورم.»

«بیا اینجا.»

«بله.»

پرتا، که در میان اعضای فرقه قاطی شده بود، ایستاد. شاید منتظر احضار من بود، چرا که لباسش را مرتب کرده بود.

گفتم: «اسم این بچه... پرتا است.»

«پرتا در اصل به‌عنوان یک هیولای بی‌نام متولد شد. او یک همزاد بود. می‌توانست هر چیزی را که می‌خورد، تقلید کند. پرتا در ابتدا جانورانی مثل قورباغه‌ها و مارها را می‌خورد، اما به‌طور تصادفی، شروع به خوردن انسان‌ها کرد. سپس...»

پرتا بی‌صدا سرش را پایین نگه داشت. گاهی اوقات، شانه‌هایش کمی می‌لرزید. سکوت عجیب همچنان پابرجا بود.

با معرفی زندگی آن‌ها، زندگی خودم را نیز معرفی می‌کردم.

یک نفر درباره زندگی‌اش به دیگری می‌گفت. به‌آرامی. زیر آسمان شب. این به‌خودی‌خود یک عمل مقدس بود.

«و... آه. درسته.»

شمشیر مقدس را از غلاف کمربندم باز کردم.

«این شاینی است.»

«شاینی؟»

«بله. او در ابتدا اسم باشکوه‌تری داشت. توسط یک مرد بد فریب خورد و درون یک شمشیر مهر و موم شد. اسم واقعی‌اش، الهه محافظت، به نظرم حیف بود که استفاده شود، برای همین به او لقب شاینی دادم. چون، می‌دانی، او درخشان است... خیلی درخشان...»

«که این‌طور.»

راویل کمی خندید.

«سلیقه همسرم در نام‌گذاری نسبتاً خشن است. بی‌رحمانه. اگر من بودم، حداقل او را هویی می‌نامیدم.» [۱]

[شاینی به شریک جنگجو سوگند وفاداری یاد می‌کند!]

شاینی خیلی‌همم​ زود وفاداری‌اش‌شمشیر​ را تغییر داد.

«مم.»

و.

«تو نمی‌توانی او‌صحنه​ را اینجا ببینی... اما‌مرگ​ من یک دوست دارم.»

به هو-ریونگ.

«راویل، تو ممکن است هرگز او را نبینی. نمی‌توانی‌مرگ​ با او ملاقات کنی... شرایط دوست من کمی خاص‌آشنا​ است. او نمی‌تواند خودش را به دیگران نشان دهد.»

شریک من.

«لحن حرف زدنش کاملاً مبتذل و بی‌ادبانه‌ست، آره. حدود ۳۰ برابر بدتر از اهریمن‌چند​ شمشیر. اما او واقعاً قوی است. به‌طرز باورنکردنی‌ای قوی... او اولین کسی بود که شمشیرزنی‌روسای​ را به من یاد داد، و استفاده از هاله را هم او به من آموخت.»

«اوهو. پس شخص مهمی است.»

- ...

به هو-ریونگ ساکت بود.

او یک لباس هنرهای‌انتقال​ رزمی کهنه به تن‌کیم​ داشت. دست‌به‌سینه ایستاده بود.

به‌جای اینکه مثل همیشه وراجی‌گلویش​ کند، به هو-ریونگ در سکوت‌تبریک​ به من و راویل نگاه می‌کرد.

«...بدون این دوست،‌فوران​ فکر نمی‌کنم می‌توانستم زمان‌طبقه​ تنهایی‌ام را دوام بیاورم.»

«این‌طور است؟»

«بله.»

«پس، باید مراتب‌قدیس​ قدردانی‌ام را به‌صاف​ این دوست ابراز کنم.»

راویل سرش را خم کرد.

رو به فضای‌اهم​ خالی‌ای که در‌شمشیر​ آن نمی‌توانست چیزی ببیند.

«ملاقات با گونگ‌جا مرا خوشحال کرد. اگر این دوست به گونگ‌جا کمک‌محو​ نکرده بود، خوشبختی من هرگز به وجود نمی‌آمد. از شما برای تمام‌بعضی​ کارهایی که برای گونگ‌جا انجام دادید تا او اکنون بتواند اینجا باشد، سپاسگزارم.»

به هو-ریونگ‌همم​ به‌آرامی دهانش‌شمشیر​ را باز کرد.

- آره.‌عروسی​ لطفاً مراقب این‌صحنه​ بچه دیوونه باش.

من از‌گفتن​ طرف او‌همم​ حرف زدم.

«اگر آن دوست حرف‌های راویل‌طبقه​ را می‌شنید، می‌گفت مراقب من‌وقتی​ باشی چون من یک دیوانه‌ام.»

«دوست فوق‌العاده‌ای داری.»

نفس عمیقی کشیدم.

«راویل.»

این.

«این تمامِ دنیای من است.»

هر آنچه که دوستش دارم.

هر کسی که درِ‌همم​ قلبم را باز کرد‌صاف​ و به آن وارد شد.

خانواده‌ام.

«...»

راویل دستم را محکم گرفت.

«عشق من.»

«بله.»

«بیا برقصیم.»

اشتیاق شدیدی در چشمان راویل موج می‌زد. من تردید کردم.‌کیم​ با این حال، وقتی راویل این‌گونه به من نگاه می‌کرد‌چطور​ و می‌خواست کاری را با من انجام دهد، نمی‌توانستم نه بگویم.

«من تا‌گفتن​ حالا هیچ‌وقت درست‌قدیس​ و حسابی نرقصیده‌ام.»

«حتماً چیزی از خاطرات‌انتقال​ آن پیشخدمت باقی مانده است.‌گونگ‌جا​ لطفاً به آن‌ها رجوع کن.»

«اگر تصادفاً پایت‌قدیس​ را لگد کنم‌صاف​ چه؟ خودم را می‌کشم.»

راویل به‌جای جواب دادن، حرکت کرد. او خم‌پادشاه​ شد و کفش‌های سیاهش را درآورد. لحظه‌ای بعد، با‌چهره​ پای برهنه روی چمن و خاکِ محوطه قدم گذاشت.

پاهای سفید.

او فقط کفش‌هایش را درآورده‌طبقه​ بود، اما به نظر می‌رسید‌وقتی​ به سبکی باد شده است.

«بیا اینجا.»

«...»

با تردید کفش‌های سفید و جوراب‌هایم‌شمشیر​ را درآوردم. راویل بلافاصله دستم را‌تبریک​ گرفت و مرا با خود برد.

یک قدم. دو قدم.

راویل روی نوک پاهایش، بر گلبرگ‌هایی که روی‌چیز​ چمن افتاده بودند قدم گذاشت. گلبرگ‌های سفید مگنولیا‌می‌دونم​ و شکوفه‌های گیلاس با هر قدم سفیدتر می‌شدند.

«...»

هیچ‌کس صدایی درنیاورد. هیچ موسیقی‌ای پخش نمی‌شد. حتی لوستری شبیه‌چیز​ به آنچه سالن رقص را تزئین می‌کرد وجود نداشت، تنها‌زدن​ نور ماه بود که همچون شبنم یخ‌زده بر باغ گل می‌بارید.

یک مجلس‌کرد​ رقص فقط برای‌طبقه​ ما دو نفر.

«...دیدی؟»

همان‌طور که قدم‌های‌فوران​ راویل را دنبال‌انتقال​ می‌کردم، لبخندی زدم.

«من افتضاحم. تا همین الان سه بار‌گلویش​ پایت را لگد کرده‌ام. رقصیدن واقعاً کار‌راستش​ من نیست. می‌خواهی مرا از خجالت بکشی؟»

«اشکالی ندارد. فقط کافی‌انتقال​ است من هم به همان‌گونگ‌جا​ اندازه پایت را لگد کنم.»

به‌محض اینکه این را گفت، راویل پایم‌قبل​ را لگد کرد. وزن او به‌نرمی روی‌شدت​ پای من افتاد. راویل با شیطنت خندید.

«ببین. حالا بی‌حساب شدیم.»

این لبخندی بود که در این‌شمشیر​ دنیا فقط به من نشان می‌داد.‌تبریک​ جواهر سرخ من. قلب من. موسیقی من.

لوسترِ ماه،‌کرد​ سایه‌های ما را‌طبقه​ روی زمین می‌انداخت.

رقص ما درباره لگد کردن پای یکدیگر نبود. درباره این بود که تا‌عاشقانه​ آخر دست‌های هم را رها نکنیم، حتی اگر پای دیگری را لگد کردیم. مهم‌چیزی​ نبود چه بدبختی‌ای پیش بیاید، ما کمی می‌خندیدیم و به صورت یکدیگر نگاه می‌کردیم.

من تنها‌عروسی​ به راویل‌کرد​ تعلق داشتم.

راویل تنها مال من بود.

درست بود. ما رقصیدیم. هر نقطه‌ای که نور ماه به آن‌نورها​ می‌رسید، سالن رقص من و راویل بود. تا زمانی که ما‌ازدواج​ دو نفر با هم بودیم، هر دنیایی می‌توانست صحنه نمایش ما باشد.

در این‌همم​ روز، ما با‌گلویش​ هم ازدواج کردیم.

داستان بعدی ما، در‌کرد​ صحنه‌ای کمی بالاتر از‌پادشاه​ صحنه قبلی آغاز می‌شد.

[۱]: هویی (Hui) نیز به معنای درخشان است، اما مفاهیم زیباتری (روشن، باشکوه) دارد.

ناولها | novelha.net