---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 129: [آرمان‌شهر. (۳)] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 129: [آرمان‌شهر. (۳)]

0

۲.

سرنوشتی بی‌رحمانه در‌جذابی​ انتظار کسانی بود‌بزرگ​ که مسحور داستان‌ها می‌شدند.

منظورم آدم‌هایی نبود که صرفاً از آن‌ها لذت می‌بردند. درباره کسانی حرف‌پرستش​ می‌زدم که مسحور شده بودند. مجنون. بارها و بارها عمیقاً در آن‌ها‌می‌کشیدند​ غرق می‌شدند و در نهایت، نیمی از زندگی‌شان را فدای داستان‌ها می‌کردند.

برای آن‌ها، واقعیت چیزی نبود جز دنیایی که نمی‌توانست یک داستان باشد.‌واقعی​ هیچ چرخش داستانی دراماتیکی وجود نداشت. هیچ پایان شوکه‌کننده‌ای در کار نبود.‌حرارت​ آدم‌ها فقط آدم‌هایی بودند که نمی‌توانستند به عنوان [شخصیت‌ها] دوباره متولد شوند.

واقعیت یک ناامیدی بود.

انسان‌ها حقیر بودند.

و بالاتر از‌شوند​ همه چیز، آن‌ها‌حقیر​ داستان‌ها را می‌پرستیدند.

ناامیدی، تحقیر و پرستش، هویت واقعی «کسانی که مسحور داستان‌ها شده بودند» را‌شکل​ شکل می‌داد. به همین دلیل بود که وقتی داستانی در زندگی واقعی رخ می‌داد،‌نداده​ متعصب می‌شدند و وقتی آدم‌های واقعی به عنوان شخصیت‌ها دوباره متولد می‌شدند، هورا می‌کشیدند.

آن‌ها در واقع‌می‌پرستیدند​ حرارت قلبشان را‌هویت​ از دست نداده بودند.

فقط منتظر لحظه مناسب بودند.

«...»

غول مرحله آخرِ‌انسان‌ها​ تمام خواننده‌ها اکنون‌همه​ روبه‌روی من ایستاده بود.

«لـ-لفانتا اِگیم و... کراس‌اوورِ تو؟»

این فرد آن‌قدر عاشق‌است​ داستان‌ها بود که خودش‌دنیا​ یک کتابخانه ساخته بود.

«مطمئناً، این... پیشنهاد جذابی است.»

کتابخانه‌ای که ساخته بود آن‌قدر بزرگ و باشکوه بود که کل‌هویت​ یک دنیا را می‌پوشاند و به آن کتابخانه بزرگ همه چیزها‌می‌کشیدند​ می‌گفتند، چرا که افکار تمام آفرینش را در خود جای داده بود.

«با این حال، من فقط می‌توانم آخرالزمان‌ها را به شما‌همین​ ارائه دهم. این برای من یک قانون غیرقابل‌نقض است. تمام داستان‌ها‌دست​ حق دارند به طور مستقل به پایان برسند، بنابراین مداخله عجولانه...»

حالا لب‌هایش می‌لرزید.

'داره متزلزل می‌شه.'

مطمئن بودم. در نهایت، کتابدار‌بالاتر​ متقاعد می‌شد. هیچ منطق عملی‌ای‌پرستش​ نمی‌توانست کتابدار را قانع کند.

اما کلمات [دلت نمی‌خواد ببینیش؟]،‌پرستش​ با اشاره به داستان، می‌توانست کتابدار‌دلیل​ را تا خود جهنم وسوسه کند.

«آه. اگه‌پیشنهاد​ نمی‌خوای ببینیش، می‌تونی‌کتابخانه‌ای​ کلاً بی‌خیالش بشی.»

این یک پیشنهاد غیرقابل‌مقاومت بود.

«فقط داشتم یه پیشنهاد دلی می‌دادم. می‌تونستم صحنه‌ای‌می‌پرستیدند​ بسازم که دو تا از شخصیت‌های موردعلاقه‌ات با‌دلیل​ هم تعامل داشته باشن. اما اگه نمی‌خوای، مجبورت نمی‌کنم.»

«...»

«ولی در‌پیشنهاد​ واقع دلت می‌خواد‌کتابخانه‌ای​ ببینیش، مگه نه؟»

رنگ چهره کتابدار به وضوح تغییر کرد. احساساتش‌همه​ شفاف بود. رنج. عذاب. ولع برای یک دسر‌می‌داد​ لذت‌بخش، کراس‌اووری که هرگز به طور طبیعی رخ نمی‌داد.

«من...»

سرانجام، کتابدار‌چیز​ دهانش را‌تحقیر​ باز کرد.

«من با برج قرارداد بستم.»

نفسی که از‌شوند​ میان لب‌هایش بیرون‌حقیر​ می‌آمد، داغ بود.

«همه صورت‌های فلکی با برج قرارداد نمی‌بندند. فقط صورت‌های فلکی‌ای‌پرستش​ که قرارداد امضا می‌کنند می‌توانند وارد شوند. ما اساساً مستأجریم.‌آدم‌های​ در ازای اجاره یک طبقه از برج، من محدودیتی دارم.»

«محدودیتت چیه؟»

«اینکه به‌پیشنهاد​ انسان‌ها فقط آخرالزمان‌ها‌کتابخانه‌ای​ را ارائه دهم...»

کتابدار دستش‌متولد​ را در‌ناامیدی​ هوا تکان داد.

هر بار که دستش‌حقیر​ هوا را می‌شکافت، کتاب‌هایی که‌تحقیر​ دورش می‌چرخیدند روی زمین می‌افتادند.

«آخرالزمان می‌تواند معانی زیادی‌تحقیر​ داشته باشد، اما حماسه لفانتا‌می‌داد​ اِگیم یکی از آن‌ها نیست.»

این کتاب‌ها عملکردی مشابه نگهبانان کتابدار داشتند. وقتی‌دنیا​ چند روز پیش شکارچی‌ها به او حمله کردند، کتابدار‌داده​ از قدرت کتاب‌ها برای مطیع کردن آن‌ها استفاده کرد.

«قرارداد، قرارداد است... من نمی‌توانم هر طور که دلم می‌خواهد آن را‌پرستش​ نقض کنم. برج، ارباب برج، خشمگین خواهد شد. من نمی‌خواهم ارباب برج را‌واقع​ عصبانی کنم. ممم. طبق سنت، مگه مستأجرها تحت رحم و مروت صاحب‌خانه‌هایشان نیستند...؟»

به عبارت دیگر.

کتابدار داشت‌چیز​ خودش را‌تحقیر​ خلع سلاح می‌کرد.

«فـ-فقط جهت اطلاع...»

ده‌ها کتاب به زمین افتادند. کتابدار‌حقیر​ در حالی که تمام قدرت‌هایش را‌پرستش​ خنثی می‌کرد، به من نگاه کرد.

«من در‌ناامیدی​ واقع به تنهایی‌بالاتر​ قدرت زیادی ندارم...»

«...»

«فقط من نیستم. بسیاری از صورت‌های فلکی همین‌طورند. ما قدرت‌های ویژه‌ای داریم، اما‌افکار​ در کمال تعجب، در مبارزه چندان خوب نیستیم. بدون کتاب، من فقط به‌دارند​ یک خواننده ساده و شکننده تبدیل می‌شوم. خب. پس... متوجه می‌شوی، مگه نه، گونگ‌جا...؟»

متوجه می‌شدم. کاملاً می‌فهمیدم.

«آره. تو‌ناامیدی​ نمی‌تونی قرارداد‌حقیر​ رو بشکنی.»

با گام‌های بلند به سمت کتابدار رفتم. فاصله کمتر‌می‌داد​ شد. کتابدار با حالتی معذب آستین‌هایش را به هم‌واقع​ چسبانده بود. با چهره‌ای مضطرب، به من نگاه کرد.

«مگر اینکه‌پیشنهاد​ یه موقعیت‌است​ اجتناب‌ناپذیر باشه.»

گردن کتابدار را‌شوند​ گرفتم و او‌حقیر​ را بالا بردم.

آسان بود.‌ناامیدی​ [کتابدار گوشه]‌حقیر​ وزن زیادی نداشت.

با اینکه لباس‌هایش بلند و‌پرستش​ ضخیم بود، وقتی او را‌همین​ بلند کردم هیچ مقاومتی وجود نداشت.

«اوه...!»

کتابدار نفسش را بیرون داد.

«لطفاً وقتی [حماسه‌انسان‌ها​ لفانتا اِگیم] را‌همه​ می‌گیری، ملایم باش.»

«آه...»

لرزش لب‌های کتابدار بیشتر شد. ارعاب و‌باشکوه​ اجبار. با اینکه او ارباب یک دنیا و‌خود​ یک صورت فلکی بود، کتابدار اصلاً مقاومت نکرد.

«چقدر بی‌ادبانه... من تا الان مهربانی بی‌حدومرزی به تو نشان داده‌ام. به تو اعتماد‌واقعی​ کردم. فکرش را بکن که این‌طور به من خیانت کنی...! آااه. من صدمه دیدم.‌دست​ به همین دلیل است که داستان‌های زیادی درباره اعتماد به یک انسان هشدار می‌دهند...»

این یارو‌ناامیدی​ توی بازیگری‌حقیر​ افتضاح بود.

پوزخندی زدم و‌می‌پرستیدند​ گلویش را کمی محکم‌تر‌واقعی​ فشردم. کتابدار ناله کرد.

«بدش به من.»

«...»

«اگه ندی، می‌کُشمت. منحرف.»

چهره کتابدار که به من نگاه می‌کرد، کم‌کم‌شکل​ در سایه فرو رفت. ما داشتیم نقش بازی می‌کردیم.‌می‌کشیدند​ اما کتابدار صداقت را در صدای من حس کرد.

طبیعی بود.

اگر می‌خواستیم برج را‌ناامیدی​ فریب دهیم، ارعاب باید‌همه​ تا حدودی واقع‌گرایانه می‌بود.

«مـ-منحرف؟ گونگ‌جا،‌ناامیدی​ فکر نمی‌کنی داری‌بالاتر​ خیلی تند می‌ری...؟»

«به کسی که مو و ناخن‌های یه نفر رو جمع می‌کنه چی می‌گن؟ تازه،‌متعصب​ خودت گفتی که رویای تمام زندگی‌ات اینه که به دست لفانتا اِگیم کشته بشی. آرزوت...‌تمام​ آیا طبیعیه که بخوای به دست شخصیتی که از همه بیشتر دوستش داری کشته بشی؟»

کتابدار خفه شد.

«آه، راستی. الان که‌ناامیدی​ بهش فکر می‌کنم، من هم‌چیز​ شخصیتی هستم که دوستش داری.»

گوشه‌های لبم‌ناامیدی​ به سمت‌حقیر​ بالا خم شد.

«نظرت چیه؟ نیازی نیست‌تحقیر​ صبر کنی. می‌تونم همین‌شکل​ الان آرزوت رو برآورده کنم.»

«الان...؟»

«می‌خوای همین‌جا‌متولد​ به دست‌ناامیدی​ من بمیری؟»

کتابدار به خود لرزید و شانه‌هایش جمع شد. طوری اسپاسم کرد که انگار‌شکل​ صاعقه به او زده باشد. حسادت و میل از چشمانِ به بالا دوخته‌اش تراوش‌نداده​ می‌کرد. کم‌کم، بسیار آرام، کتابدار با دستی لرزان چیزی را از سینه‌اش بیرون کشید.

[حماسه لفانتا اِگیم].

کتابی قدیمی و فرسوده بود که صدها بار خوانده شده‌چیزها​ و با دستانش لکه‌دار شده بود. این گرامی‌ترین کتابی بود که‌شما​ کتابدار در مجموعه بی‌نهایتش داشت، همانی که همیشه همراه خودش می‌برد.

«من آن‌متولد​ را به‌ناامیدی​ تو می‌دهم...»

کتابدار گنجینه‌ای را که بیش‌بالاتر​ از جان خودش برایش ارزش‌پرستش​ قائل بود، به من تقدیم کرد.

«کارت خوب بود.»

در حالی که با یک دست [حماسه لفانتا اِگیم] را می‌گرفتم، گردنش‌چرا​ را رها نکردم. کتابدار لب‌هایش را از هم باز کرد و گفت: «آه.»‌غیرقابل‌نقض​ حالا صورتش آشفته‌بازاری بود. خلسه و نفرت از خود در هم آمیخته بودند.

[حماسه لفانتا اِگیم]

ژانر: در سطح فعلی خود نمی‌توانید این را مشاهده کنید.

سطح دشواری: در سطح فعلی خود نمی‌توانید این را مشاهده کنید.

محدودیت بازیکن: در سطح فعلی خود نمی‌توانید این را مشاهده کنید.

※ انتشار سریالی در حال انجام است.

مقدمه: در سطح فعلی خود نمی‌توانید این را مشاهده کنید.

«اوهو.»

آیا خواندن هر چیزی درباره کتابی‌مستقل​ که توسط کتابدار مجاز نشده بود،‌لب‌هایش​ غیرممکن بود؟ این اطلاعات جدیدی بود.

با علاقه‌قانون​ به کتابدار‌دارند​ نگاه کردم.

«ولی من‌آخرالزمان‌ها​ که نمی‌تونم‌ارائه​ ببینمش؟ غیرقابل‌خوندنه.»

«خـ-خب، تو فقط به این دلیل می‌تونی آخرالزمان‌ها رو‌حال​ ببینی که من اجازه می‌دم... در حالت عادی، تمام کتاب‌های‌مستقل​ اینجا متون ممنوعه هستند. انسان‌ها نمی‌توانند همین‌طوری آن‌ها را بخوانند...»

«پس با‌قانون​ دهن خودت‌دارند​ توضیحش بده. دست‌اول.»

«...»

کتابدار نتوانست مخالفت کند. این شخصیتی بود که‌دارند​ می‌گفت بیشتر از همه دوستش دارد. کتابدار با میل‌می‌لرزید​ خودش شروع به تعریف کردن تاریخچه لفانتا اِگیم کرد.

«لفانتا اِگیم... قاتل‌چرا​ صورت‌های فلکی اهل همون‌جای​ منطقه‌ایه که تو هستی.»

«چی؟»

«او در همون دنیا، همون منطقه و‌برسند​ از همون نژاد تو به دنیا اومده.‌'داره​ نه فقط این، بلکه نام خانوادگی‌تون هم یکیه.»

سپس، کتابدار چیزی کاملاً قابل‌انتظار گفت. نگاهش را پایین انداخت و زمزمه کرد:‌مداخله​ «نام خانوادگی اِگیم چیزی بود که قاتل صورت‌های فلکی خودش ساخت. این یک‌منطق​ کلمه مرکب ساده‌ست. هرچند، او به جای زبان زادگاهت، از زبان انگلیسی استفاده کرد.»

انگلیس؟ منظورش انگلیسی بود؟

از آنجایی‌قانون​ که می‌شد‌دارند​ 'آی' و 'گیم'...

«...یعنی منظورش کلمه‌غیرقابل‌نقض​ انگلیسی 'من' و‌مستقل​ فامیلی 'کیم' بوده؟»

«درسته.»

وای، خدای من.

«بهت نگفتم؟ یک بار تصادفه. دو بار ارتباطه. اما بار سوم یک‌لب‌هایش​ ضرورته. سرنوشت تو و قاتل صورت‌های فلکی در نقاط مختلفی به هم‌قانع​ گره خورده، بنابراین می‌شه گفت که رابطه بین شما دو نفر اجتناب‌ناپذیره.»

چشمانم از پیشینه‌غیرقابل‌نقض​ غیرمنتظره قاتل صورت‌های‌مستقل​ فلکی گشاد شد.

'اون اهل کره‌ست؟'

تنها کسی که تا به حال از آنجا دیده بودم،‌می‌توانم​ آن اراذل با آن مدل موی دم‌اسبیِ به شکل چندش‌آوری‌برسند​ جذاب بود. اما قاتل صورت‌های فلکی هم از همان‌جا آمده بود.

'یعنی من‌قانون​ تنها آدم‌دارند​ عاقل از کره‌ام؟'

تازه داشتم به سلامت روان‌طور​ بقیه آدم‌های اهل کره شک می‌کردم‌حالا​ که کتابدار دوباره به حرف آمد.

کتابدار گفت: «قاتل صورت‌های‌ارائه​ فلکی در کودکی به‌دارند​ دنیای دیگه‌ای احضار شد.»

«در آن زمان، قاتل صورت‌های فلکی فقط یک دانش‌آموز دبیرستانی بود. البته، وقتی‌ارائه​ احضار شد به شدت گیج شده بود. با این حال، او در دنیای‌می‌لرزید​ احضار شده توانایی‌ای را بیدار کرد و در آن دنیای پرخطر دوام آورد.»

«...صبر کن. یه لحظه.»

احساس آشنایی عجیبی مرا‌دارند​ فرا گرفت. آیا این‌بنابراین​ پیرنگ داستانی را نمی‌شناختم؟

«یه دانش‌آموز دبیرستانی که‌ارائه​ به یه دنیای دیگه‌دارند​ احضار می‌شه. این دقیقاً...»

«درسته.»

کتابدار به‌قانون​ آرامی سر‌دارند​ تکان داد.

«ژانر [حماسه لفانتا اِگیم]، [دانش‌آموز دبیرستانی در دنیای دیگر ول می‌گردد]‌حالا​ است. که برای خلاصه به آن [دانش‌آموز ایسکای] می‌گویند. هرچند قاتل‌منطق​ صورت‌های فلکی اکنون برای اینکه دانش‌آموز دبیرستانی نامیده شود، خیلی پیر است...»

فکم افتاد. ایسکای؟

'وقتی بچه بودم‌چرا​ این اصطلاح مثل‌خود​ دایناسورها منقرض شده بود.'

امکان داشت؟

آیا قاتل صورت‌های‌غیرقابل‌نقض​ فلکی، لفانتا اِگیم،‌مستقل​ یک فسیل باستانی بود؟

«البته، بی‌انصافی است اگر بگوییم او فقط ول می‌گشت.‌طور​ قاتل صورت‌های فلکی پیش از اینکه به اولین امپراتور‌'داره​ امپراتوری اِگیم تبدیل شود، سختی‌های بی‌شماری را متحمل شد...»

هر زمان که کتابدار داستان لفانتا اِگیم را‌داده​ روایت می‌کرد، صدایش به نوری درخشان تبدیل می‌شد‌غیرقابل‌نقض​ که به درون [حماسه لفانتا اِگیم] نفوذ می‌کرد.

نور در کتاب رسوخ می‌کرد،‌طور​ جذب آن می‌شد و به شکل‌حالا​ کلماتی خوانا در حماسه جای می‌گرفت.

-مدت‌ها پیش.

-مردمانی بودند که‌شما​ بر روی جسد امپراتور‌غیرقابل‌نقض​ اژدهای باستانی زندگی می‌کردند.

«قاتل صورت‌های فلکی... قدم‌افکار​ به طبقه ۲۰ گذاشت‌داده​ که اکنون متعلق به توست.»

-آن‌ها آرزوی‌قانون​ یک قهرمان‌دارند​ را داشتند.

-زیرا هیچ‌قانون​ قهرمانی در‌دارند​ میانشان نبود.

«همان‌جا بود که او‌ارائه​ سفر خود را برای‌دارند​ شکافتن دنیا آغاز کرد.»

-آن‌ها به‌می‌گفتند​ درگاه خدا‌افکار​ دعا کردند.

-خداوند آرزویشان را برآورده کرد.

«این سفری‌قانون​ برای تأسیس‌دارند​ یک کشور بود...»

سپس، کتابدار به کتاب نگاه کرد که‌غیرقابل‌نقض​ مانند دیگر آخرالزمان‌ها شروع به ساطع کردن‌عجولانه​ نوری سفید کرده بود؛ گویی ترسیده بود.

«و حالا، قاتل‌چرا​ صورت‌های فلکی در‌خود​ طبقه ۵۰ است.»

طبقه ۵۰.

قاتل صورت‌های فلکی در‌دارند​ همان مکانی بود که به‌مداخله​ هو-ریونگ درباره‌اش صحبت کرده بود.

«اینجا... یه مشکلی هست. تو هنوز به طبقه ۵۰ نرسیدی. هنوز‌برسند​ از [منطقه تازه‌کارها] خارج نشدی. و طبقه ۵۰ خیلی بالاتره؛ اونجا‌بودم​ یه مکان ویژه‌ست... فرستادن تازه‌کارها به طبقه ۵۰ اکیداً و جداً ممنوعه.»

کلمات او کسانی را‌افکار​ که با نفس‌های حبس‌شده‌داده​ گوش می‌دادند، شگفت‌زده کرد.

«همه چیزِ‌قانون​ زیر طبقه‌دارند​ ۵۰ منطقه تازه‌کارهاست؟»

«اما ما این‌همه‌غیرقابل‌نقض​ تلاش کردیم تا‌مستقل​ به اینجا برسیم...»

من تعجب نکردم.

مدتی بود می‌دانستم که طبقات پیش از طبقه ۱۰ صرفاً یک‌آخرالزمان‌ها​ بخش آموزشی بوده‌اند. همچنین از به هو-ریونگ شنیده بودم که از‌مداخله​ طبقه ۵۰ به بعد، قرار است با شکارچی‌های دنیاهای دیگر رقابت کنیم.

'به عبارت دیگر، این یعنی عدم نیاز‌برسند​ به رقابت با شکارچی‌های دنیاهای دیگر تا‌'داره​ طبقه ۵۰، تدبیری برای محافظت از تازه‌کارهاست.'

با این فکر پرسیدم: «وقتی می‌گی‌مستقل​ ممنوعه، یعنی تحت هیچ شرایطی نمی‌تونی‌لب‌هایش​ من رو به طبقه ۵۰ بفرستی؟»

چهره کتابدار‌آخرالزمان‌ها​ دوباره در‌ارائه​ هم رفت.

«این... نه. کسی که تو‌آفرینش​ رو می‌فرسته... اگه مدیر طبقه‌می‌توانم​ بهای اون رو بپردازه، امکان‌پذیره.»

«پس مشکلی نیست.‌غیرقابل‌نقض​ مگه تو قرار‌مستقل​ نیست بهاش رو بپردازی؟»

«ح-حداقل...»

کتابدار در‌آخرالزمان‌ها​ آستانه گریه‌ارائه​ کردن بود.

«حداقل تعداد افراد رو‌افکار​ فقط به یک نفر محدود‌حال​ کن، کیم گونگ‌جا، خواهش می‌کنم...»

«...باشه.»

حتی اگر کتابدار هم چنین‌طور​ التماس درمانده‌ای نمی‌کرد، قصد داشتم به‌حالا​ تنهایی با لفانتا اِگیم روبرو شوم.

«من رو‌آخرالزمان‌ها​ به طبقه‌ارائه​ ۵۰ بفرست.»

کتابدار چشمانش را محکم بست.

«...پشیمون نشی.»

«دارم می‌رم تا پشیمون نشم.»

کتابدار پس از شنیدن پاسخ قاطع من تسلیم‌دارند​ شد. دست لرزانش روی جلد [حماسه لفانتا اِگیم]‌لب‌هایش​ کشیده شد. سپس، با صدایی ضعیف زمزمه کرد.

«پادشاه مرگ. من تو‌افکار​ را به عنوان شخصیتی در‌حال​ [حماسه لفانتا اِگیم] تعیین می‌کنم...»

در آن لحظه.

[هشدار!]

[دسترسی غیرعادی تشخیص داده شد.]

[مجازاتی به 'کتابدار گوشه' اعمال خواهد شد.]

صدایی شرورانه به درون سرم کوبیده شد. کتابدار به خود لرزید.‌حالا​ احتمالاً من تنها کسی نبودم که این صدا را می‌شنید. با این‌عملی‌ای​ حال، کتابدار حتی با وجود لرزش بدنش، از صحبت کردن دست نکشید.

«من از قدرتم استفاده می‌کنم.»

[تکرار هشدار.]

[مجازاتی به 'کتابدار گوشه' اعمال خواهد شد.]

کتابدار نفسش را بیرون داد.

«برام مهم نیست. برو، پادشاه مرگ...‌بزرگ​ و تصویر خودت در کنار قاتل‌چرا​ صورت‌های فلکی رو به من نشون بده.»

فوووش!

نور سفیدی‌ناامیدی​ چشمانم را‌حقیر​ کور کرد.

[دسترسی غیرعادی تشخیص داده شد.]

در حالی که بینایی‌ام همچنان‌انسان‌ها​ به سفیدی می‌گرایید، هشدارها به‌می‌پرستیدند​ صدا در آمدن ادامه دادند.

[هشدار!]

[موهبت اعطا شده به شما توسط الهه زیبایی تعلیق شد.]

[دیگر نمی‌توانید میزان علاقه دیگران را مشاهده کنید!]

[موهبت اعطا شده به شما توسط الهه سرزندگی تعلیق شد.]

[دیگر نمی‌توانید وضعیت روانی دیگران را مشاهده کنید!]

سپس.

[یکی از ساکنان «برج» که نامی به او داده نشده است، وارد طبقه ۵۰ می‌شود.]

در مرحله‌ای که پیش‌ناامیدی​ از این هیچ‌کس از دنیای‌چیز​ من به آن نرفته بود.

اولین قدم‌هایم‌ناامیدی​ را در «طبقه‌بالاتر​ ۵۰» برج برداشتم.

~~~

ناولها | novelha.net