چپتر 129: [آرمانشهر. (۳)]
0۲.
سرنوشتی بیرحمانه درارائه انتظار کسانی بودغیرقابلنقض که مسحور داستانها میشدند.
منظورم آدمهایی نبود که صرفاً از آنها لذت میبردند. درباره کسانی حرفارائه میزدم که مسحور شده بودند. مجنون. بارها و بارها عمیقاً در آنهالبهایش غرق میشدند و در نهایت، نیمی از زندگیشان را فدای داستانها میکردند.
برای آنها، واقعیت چیزی نبود جز دنیایی که نمیتوانست یک داستان باشد.شما هیچ چرخش داستانی دراماتیکی وجود نداشت. هیچ پایان شوکهکنندهای در کار نبود.حالا آدمها فقط آدمهایی بودند که نمیتوانستند به عنوان [شخصیتها] دوباره متولد شوند.
واقعیت یک ناامیدی بود.
انسانها حقیر بودند.
و بالاتر ازافکار همه چیز، آنهاجای داستانها را میپرستیدند.
ناامیدی، تحقیر و پرستش، هویت واقعی «کسانی که مسحور داستانها شده بودند» راارائه شکل میداد. به همین دلیل بود که وقتی داستانی در زندگی واقعی رخ میداد،'داره متعصب میشدند و وقتی آدمهای واقعی به عنوان شخصیتها دوباره متولد میشدند، هورا میکشیدند.
آنها در واقعشما حرارت قلبشان راقانون از دست نداده بودند.
فقط منتظر لحظه مناسب بودند.
«...»
غول مرحله آخرِچرا تمام خوانندهها اکنونخود روبهروی من ایستاده بود.
«لـ-لفانتا اِگیم و... کراساوورِ تو؟»
این فرد آنقدر عاشقدهم داستانها بود که خودشطور یک کتابخانه ساخته بود.
«مطمئناً، این... پیشنهاد جذابی است.»
کتابخانهای که ساخته بود آنقدر بزرگ و باشکوه بود که کلآخرالزمانها یک دنیا را میپوشاند و به آن کتابخانه بزرگ همه چیزهامداخله میگفتند، چرا که افکار تمام آفرینش را در خود جای داده بود.
«با این حال، من فقط میتوانم آخرالزمانها را به شمامستقل ارائه دهم. این برای من یک قانون غیرقابلنقض است. تمام داستانهامطمئن حق دارند به طور مستقل به پایان برسند، بنابراین مداخله عجولانه...»
حالا لبهایش میلرزید.
'داره متزلزل میشه.'
مطمئن بودم. در نهایت، کتابدارآفرینش متقاعد میشد. هیچ منطق عملیایمیتوانم نمیتوانست کتابدار را قانع کند.
اما کلمات [دلت نمیخواد ببینیش؟]،دهم با اشاره به داستان، میتوانست کتابداربرسند را تا خود جهنم وسوسه کند.
«آه. اگهشما نمیخوای ببینیش، میتونیقانون کلاً بیخیالش بشی.»
این یک پیشنهاد غیرقابلمقاومت بود.
«فقط داشتم یه پیشنهاد دلی میدادم. میتونستم صحنهایداده بسازم که دو تا از شخصیتهای موردعلاقهات باغیرقابلنقض هم تعامل داشته باشن. اما اگه نمیخوای، مجبورت نمیکنم.»
«...»
«ولی درشما واقع دلت میخوادقانون ببینیش، مگه نه؟»
رنگ چهره کتابدار به وضوح تغییر کرد. احساساتشحال شفاف بود. رنج. عذاب. ولع برای یک دسردارند لذتبخش، کراساووری که هرگز به طور طبیعی رخ نمیداد.
«من...»
سرانجام، کتابدارآخرالزمانها دهانش راارائه باز کرد.
«من با برج قرارداد بستم.»
نفسی که ازافکار میان لبهایش بیرونجای میآمد، داغ بود.
«همه صورتهای فلکی با برج قرارداد نمیبندند. فقط صورتهای فلکیایمیتوانم که قرارداد امضا میکنند میتوانند وارد شوند. ما اساساً مستأجریم.برسند در ازای اجاره یک طبقه از برج، من محدودیتی دارم.»
«محدودیتت چیه؟»
«اینکه بهشما انسانها فقط آخرالزمانهاقانون را ارائه دهم...»
کتابدار دستشچرا را درآفرینش هوا تکان داد.
هر بار که دستشافکار هوا را میشکافت، کتابهایی کهحال دورش میچرخیدند روی زمین میافتادند.
«آخرالزمان میتواند معانی زیادیارائه داشته باشد، اما حماسه لفانتاطور اِگیم یکی از آنها نیست.»
این کتابها عملکردی مشابه نگهبانان کتابدار داشتند. وقتیطور چند روز پیش شکارچیها به او حمله کردند، کتابدار'داره از قدرت کتابها برای مطیع کردن آنها استفاده کرد.
«قرارداد، قرارداد است... من نمیتوانم هر طور که دلم میخواهد آن راارائه نقض کنم. برج، ارباب برج، خشمگین خواهد شد. من نمیخواهم ارباب برج رامیلرزید عصبانی کنم. ممم. طبق سنت، مگه مستأجرها تحت رحم و مروت صاحبخانههایشان نیستند...؟»
به عبارت دیگر.
کتابدار داشتآخرالزمانها خودش راارائه خلع سلاح میکرد.
«فـ-فقط جهت اطلاع...»
دهها کتاب به زمین افتادند. کتابدارجای در حالی که تمام قدرتهایش راارائه خنثی میکرد، به من نگاه کرد.
«من درمیگفتند واقع به تنهاییآفرینش قدرت زیادی ندارم...»
«...»
«فقط من نیستم. بسیاری از صورتهای فلکی همینطورند. ما قدرتهای ویژهای داریم، اماعجولانه در کمال تعجب، در مبارزه چندان خوب نیستیم. بدون کتاب، من فقط بهعملیای یک خواننده ساده و شکننده تبدیل میشوم. خب. پس... متوجه میشوی، مگه نه، گونگجا...؟»
متوجه میشدم. کاملاً میفهمیدم.
«آره. تومیگفتند نمیتونی قراردادافکار رو بشکنی.»
با گامهای بلند به سمت کتابدار رفتم. فاصله کمترطور شد. کتابدار با حالتی معذب آستینهایش را به هم'داره چسبانده بود. با چهرهای مضطرب، به من نگاه کرد.
«مگر اینکهشما یه موقعیتدهم اجتنابناپذیر باشه.»
گردن کتابدار راافکار گرفتم و اوجای را بالا بردم.
آسان بود.میگفتند [کتابدار گوشه]افکار وزن زیادی نداشت.
با اینکه لباسهایش بلند ودهم ضخیم بود، وقتی او رامستقل بلند کردم هیچ مقاومتی وجود نداشت.
«اوه...!»
کتابدار نفسش را بیرون داد.
«لطفاً وقتی [حماسهچرا لفانتا اِگیم] راخود میگیری، ملایم باش.»
«آه...»
لرزش لبهای کتابدار بیشتر شد. ارعاب ودارند اجبار. با اینکه او ارباب یک دنیا ولبهایش یک صورت فلکی بود، کتابدار اصلاً مقاومت نکرد.
«چقدر بیادبانه... من تا الان مهربانی بیحدومرزی به تو نشان دادهام. به تو اعتمادقانون کردم. فکرش را بکن که اینطور به من خیانت کنی...! آااه. من صدمه دیدم.میشه به همین دلیل است که داستانهای زیادی درباره اعتماد به یک انسان هشدار میدهند...»
این یارومیگفتند توی بازیگریافکار افتضاح بود.
پوزخندی زدم وشما گلویش را کمی محکمترغیرقابلنقض فشردم. کتابدار ناله کرد.
«بدش به من.»
«...»
«اگه ندی، میکُشمت. منحرف.»
چهره کتابدار که به من نگاه میکرد، کمکمدارند در سایه فرو رفت. ما داشتیم نقش بازی میکردیم.میلرزید اما کتابدار صداقت را در صدای من حس کرد.
طبیعی بود.
اگر میخواستیم برج راآفرینش فریب دهیم، ارعاب بایدحال تا حدودی واقعگرایانه میبود.
«مـ-منحرف؟ گونگجا،میگفتند فکر نمیکنی داریآفرینش خیلی تند میری...؟»
«به کسی که مو و ناخنهای یه نفر رو جمع میکنه چی میگن؟ تازه،عجولانه خودت گفتی که رویای تمام زندگیات اینه که به دست لفانتا اِگیم کشته بشی. آرزوت...کند آیا طبیعیه که بخوای به دست شخصیتی که از همه بیشتر دوستش داری کشته بشی؟»
کتابدار خفه شد.
«آه، راستی. الان کهآفرینش بهش فکر میکنم، من هممیتوانم شخصیتی هستم که دوستش داری.»
گوشههای لبممیگفتند به سمتافکار بالا خم شد.
«نظرت چیه؟ نیازی نیستارائه صبر کنی. میتونم همیندارند الان آرزوت رو برآورده کنم.»
«الان...؟»
«میخوای همینجاچرا به دستآفرینش من بمیری؟»
کتابدار به خود لرزید و شانههایش جمع شد. طوری اسپاسم کرد که انگارارائه صاعقه به او زده باشد. حسادت و میل از چشمانِ به بالا دوختهاش تراوش'داره میکرد. کمکم، بسیار آرام، کتابدار با دستی لرزان چیزی را از سینهاش بیرون کشید.
[حماسه لفانتا اِگیم].
کتابی قدیمی و فرسوده بود که صدها بار خوانده شدهبرسند و با دستانش لکهدار شده بود. این گرامیترین کتابی بود کهبودم کتابدار در مجموعه بینهایتش داشت، همانی که همیشه همراه خودش میبرد.
«من آنچرا را بهآفرینش تو میدهم...»
کتابدار گنجینهای را که بیشآفرینش از جان خودش برایش ارزشمیتوانم قائل بود، به من تقدیم کرد.
«کارت خوب بود.»
در حالی که با یک دست [حماسه لفانتا اِگیم] را میگرفتم، گردنشمداخله را رها نکردم. کتابدار لبهایش را از هم باز کرد و گفت: «آه.»منطق حالا صورتش آشفتهبازاری بود. خلسه و نفرت از خود در هم آمیخته بودند.
[حماسه لفانتا اِگیم]
ژانر: در سطح فعلی خود نمیتوانید این را مشاهده کنید.
سطح دشواری: در سطح فعلی خود نمیتوانید این را مشاهده کنید.
محدودیت بازیکن: در سطح فعلی خود نمیتوانید این را مشاهده کنید.
※ انتشار سریالی در حال انجام است.
مقدمه: در سطح فعلی خود نمیتوانید این را مشاهده کنید.
«اوهو.»
آیا خواندن هر چیزی درباره کتابیواقعی که توسط کتابدار مجاز نشده بود،زندگی غیرممکن بود؟ این اطلاعات جدیدی بود.
با علاقهمیپرستیدند به کتابدارپرستش نگاه کردم.
«ولی منمطمئناً که نمیتونمجذابی ببینمش؟ غیرقابلخوندنه.»
«خـ-خب، تو فقط به این دلیل میتونی آخرالزمانها روچیز ببینی که من اجازه میدم... در حالت عادی، تمام کتابهایوقتی اینجا متون ممنوعه هستند. انسانها نمیتوانند همینطوری آنها را بخوانند...»
«پس بامیپرستیدند دهن خودتپرستش توضیحش بده. دستاول.»
«...»
کتابدار نتوانست مخالفت کند. این شخصیتی بود کهباشکوه میگفت بیشتر از همه دوستش دارد. کتابدار با میلجای خودش شروع به تعریف کردن تاریخچه لفانتا اِگیم کرد.
«لفانتا اِگیم... قاتلشوند صورتهای فلکی اهل همونبالاتر منطقهایه که تو هستی.»
«چی؟»
«او در همون دنیا، همون منطقه وشکل از همون نژاد تو به دنیا اومده.آدمهای نه فقط این، بلکه نام خانوادگیتون هم یکیه.»
سپس، کتابدار چیزی کاملاً قابلانتظار گفت. نگاهش را پایین انداخت و زمزمه کرد:چرا «نام خانوادگی اِگیم چیزی بود که قاتل صورتهای فلکی خودش ساخت. این یکغیرقابلنقض کلمه مرکب سادهست. هرچند، او به جای زبان زادگاهت، از زبان انگلیسی استفاده کرد.»
انگلیس؟ منظورش انگلیسی بود؟
از آنجاییمیپرستیدند که میشدپرستش 'آی' و 'گیم'...
«...یعنی منظورش کلمهتحقیر انگلیسی 'من' وواقعی فامیلی 'کیم' بوده؟»
«درسته.»
وای، خدای من.
«بهت نگفتم؟ یک بار تصادفه. دو بار ارتباطه. اما بار سوم یکزندگی ضرورته. سرنوشت تو و قاتل صورتهای فلکی در نقاط مختلفی به هممناسب گره خورده، بنابراین میشه گفت که رابطه بین شما دو نفر اجتنابناپذیره.»
چشمانم از پیشینهتحقیر غیرمنتظره قاتل صورتهایواقعی فلکی گشاد شد.
'اون اهل کرهست؟'
تنها کسی که تا به حال از آنجا دیده بودم،میپرستیدند آن اراذل با آن مدل موی دماسبیِ به شکل چندشآوریزندگی جذاب بود. اما قاتل صورتهای فلکی هم از همانجا آمده بود.
'یعنی منمیپرستیدند تنها آدمپرستش عاقل از کرهام؟'
تازه داشتم به سلامت روانهویت بقیه آدمهای اهل کره شک میکردموقتی که کتابدار دوباره به حرف آمد.
کتابدار گفت: «قاتل صورتهایجذابی فلکی در کودکی بهباشکوه دنیای دیگهای احضار شد.»
«در آن زمان، قاتل صورتهای فلکی فقط یک دانشآموز دبیرستانی بود. البته، وقتیهویت احضار شد به شدت گیج شده بود. با این حال، او در دنیایحرارت احضار شده تواناییای را بیدار کرد و در آن دنیای پرخطر دوام آورد.»
«...صبر کن. یه لحظه.»
احساس آشنایی عجیبی مراپرستش فرا گرفت. آیا اینمیداد پیرنگ داستانی را نمیشناختم؟
«یه دانشآموز دبیرستانی کهجذابی به یه دنیای دیگهباشکوه احضار میشه. این دقیقاً...»
«درسته.»
کتابدار بهمیپرستیدند آرامی سرپرستش تکان داد.
«ژانر [حماسه لفانتا اِگیم]، [دانشآموز دبیرستانی در دنیای دیگر ول میگردد]وقتی است. که برای خلاصه به آن [دانشآموز ایسکای] میگویند. هرچند قاتلمنتظر صورتهای فلکی اکنون برای اینکه دانشآموز دبیرستانی نامیده شود، خیلی پیر است...»
فکم افتاد. ایسکای؟
'وقتی بچه بودمشوند این اصطلاح مثلحقیر دایناسورها منقرض شده بود.'
امکان داشت؟
آیا قاتل صورتهایتحقیر فلکی، لفانتا اِگیم،واقعی یک فسیل باستانی بود؟
«البته، بیانصافی است اگر بگوییم او فقط ول میگشت.دنیا قاتل صورتهای فلکی پیش از اینکه به اولین امپراتورداده امپراتوری اِگیم تبدیل شود، سختیهای بیشماری را متحمل شد...»
هر زمان که کتابدار داستان لفانتا اِگیم راهمه روایت میکرد، صدایش به نوری درخشان تبدیل میشدمیداد که به درون [حماسه لفانتا اِگیم] نفوذ میکرد.
نور در کتاب رسوخ میکرد،هویت جذب آن میشد و به شکلوقتی کلماتی خوانا در حماسه جای میگرفت.
-مدتها پیش.
-مردمانی بودند کهپیشنهاد بر روی جسد امپراتوربزرگ اژدهای باستانی زندگی میکردند.
«قاتل صورتهای فلکی... قدمناامیدی به طبقه ۲۰ گذاشتهمه که اکنون متعلق به توست.»
-آنها آرزویمیپرستیدند یک قهرمانپرستش را داشتند.
-زیرا هیچمیپرستیدند قهرمانی درپرستش میانشان نبود.
«همانجا بود که اوجذابی سفر خود را برایباشکوه شکافتن دنیا آغاز کرد.»
-آنها بهمتولد درگاه خداناامیدی دعا کردند.
-خداوند آرزویشان را برآورده کرد.
«این سفریمیپرستیدند برای تأسیسپرستش یک کشور بود...»
سپس، کتابدار به کتاب نگاه کرد کهبزرگ مانند دیگر آخرالزمانها شروع به ساطع کردنافکار نوری سفید کرده بود؛ گویی ترسیده بود.
«و حالا، قاتلشوند صورتهای فلکی درحقیر طبقه ۵۰ است.»
طبقه ۵۰.
قاتل صورتهای فلکی درپرستش همان مکانی بود که بههمین هو-ریونگ دربارهاش صحبت کرده بود.
«اینجا... یه مشکلی هست. تو هنوز به طبقه ۵۰ نرسیدی. هنوزچیزها از [منطقه تازهکارها] خارج نشدی. و طبقه ۵۰ خیلی بالاتره؛ اونجاشما یه مکان ویژهست... فرستادن تازهکارها به طبقه ۵۰ اکیداً و جداً ممنوعه.»
کلمات او کسانی راناامیدی که با نفسهای حبسشدههمه گوش میدادند، شگفتزده کرد.
«همه چیزِمیپرستیدند زیر طبقهپرستش ۵۰ منطقه تازهکارهاست؟»
«اما ما اینهمهتحقیر تلاش کردیم تاواقعی به اینجا برسیم...»
من تعجب نکردم.
مدتی بود میدانستم که طبقات پیش از طبقه ۱۰ صرفاً یکتحقیر بخش آموزشی بودهاند. همچنین از به هو-ریونگ شنیده بودم که ازآدمهای طبقه ۵۰ به بعد، قرار است با شکارچیهای دنیاهای دیگر رقابت کنیم.
'به عبارت دیگر، این یعنی عدم نیازشکل به رقابت با شکارچیهای دنیاهای دیگر تاآدمهای طبقه ۵۰، تدبیری برای محافظت از تازهکارهاست.'
با این فکر پرسیدم: «وقتی میگیواقعی ممنوعه، یعنی تحت هیچ شرایطی نمیتونیزندگی من رو به طبقه ۵۰ بفرستی؟»
چهره کتابدارمطمئناً دوباره درجذابی هم رفت.
«این... نه. کسی که توانسانها رو میفرسته... اگه مدیر طبقهمیپرستیدند بهای اون رو بپردازه، امکانپذیره.»
«پس مشکلی نیست.تحقیر مگه تو قرارواقعی نیست بهاش رو بپردازی؟»
«ح-حداقل...»
کتابدار درمطمئناً آستانه گریهجذابی کردن بود.
«حداقل تعداد افراد روناامیدی فقط به یک نفر محدودچیز کن، کیم گونگجا، خواهش میکنم...»
«...باشه.»
حتی اگر کتابدار هم چنینهویت التماس درماندهای نمیکرد، قصد داشتم بهوقتی تنهایی با لفانتا اِگیم روبرو شوم.
«من رومطمئناً به طبقهجذابی ۵۰ بفرست.»
کتابدار چشمانش را محکم بست.
«...پشیمون نشی.»
«دارم میرم تا پشیمون نشم.»
کتابدار پس از شنیدن پاسخ قاطع من تسلیمباشکوه شد. دست لرزانش روی جلد [حماسه لفانتا اِگیم]خود کشیده شد. سپس، با صدایی ضعیف زمزمه کرد.
«پادشاه مرگ. من توناامیدی را به عنوان شخصیتی درچیز [حماسه لفانتا اِگیم] تعیین میکنم...»
در آن لحظه.
[هشدار!]
[دسترسی غیرعادی تشخیص داده شد.]
[مجازاتی به 'کتابدار گوشه' اعمال خواهد شد.]
صدایی شرورانه به درون سرم کوبیده شد. کتابدار به خود لرزید.وقتی احتمالاً من تنها کسی نبودم که این صدا را میشنید. با اینلحظه حال، کتابدار حتی با وجود لرزش بدنش، از صحبت کردن دست نکشید.
«من از قدرتم استفاده میکنم.»
[تکرار هشدار.]
[مجازاتی به 'کتابدار گوشه' اعمال خواهد شد.]
کتابدار نفسش را بیرون داد.
«برام مهم نیست. برو، پادشاه مرگ...غیرقابلنقض و تصویر خودت در کنار قاتلمداخله صورتهای فلکی رو به من نشون بده.»
فوووش!
نور سفیدیمیگفتند چشمانم راافکار کور کرد.
[دسترسی غیرعادی تشخیص داده شد.]
در حالی که بیناییام همچنانخود به سفیدی میگرایید، هشدارها بهآخرالزمانها صدا در آمدن ادامه دادند.
[هشدار!]
[موهبت اعطا شده به شما توسط الهه زیبایی تعلیق شد.]
[دیگر نمیتوانید میزان علاقه دیگران را مشاهده کنید!]
[موهبت اعطا شده به شما توسط الهه سرزندگی تعلیق شد.]
[دیگر نمیتوانید وضعیت روانی دیگران را مشاهده کنید!]
سپس.
[یکی از ساکنان «برج» که نامی به او داده نشده است، وارد طبقه ۵۰ میشود.]
در مرحلهای که پیشآفرینش از این هیچکس از دنیایمیتوانم من به آن نرفته بود.
اولین قدمهایممیگفتند را در «طبقهآفرینش ۵۰» برج برداشتم.
~~~