---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 149: [نامشخص] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 149: [نامشخص]

0

«فـ-فرمانده! با‌حتی​ نیروی فعلی‌مون نمی‌تونیم‌شعله‌های​ خطشون رو بشکنیم!»

معاون فرمانده، در حالی که سپری‌شعله‌های​ را در خط مقدم بالا نگه‌جادویی​ داشته بود، به لوئیس هشدار داد.

یک فرمانده عاقل با در نظر گرفتن اختلاف‌صف‌آرایی​ قدرت دستور عقب‌نشینی می‌داد، اما نه کاردینال و‌متفاوت​ نه لوئیس هیچ قصدی برای این کار نداشتند.

«شرم بر شما!‌آتش​ چطور می‌تونید خودتون‌جادویی​ رو جنگجویان خدا بنامید؟!»

لوئیس با پنهان‌بزرگ‌تر​ کردن طمع خود،‌کلیسای​ به ایمان متوسل شد.

این دستوری ناعادلانه‌حتی​ بود، اما کاری‌شعله‌های​ از دستشان برنمی‌آمد.

یگان پالادین‌ها دوباره با‌برافراشته​ سپرهای برافراشته در برابر‌صف‌آرایی​ مجسمه‌های جنگجو صف‌آرایی کردند.

بوم!

مجسمه‌های جنگجو نیز گارد خود‌شعله‌های​ را تغییر دادند و سلاح‌هایشان را‌جادویی​ متفاوت از قبل در دست گرفتند.

این نشانه‌ای بود که آن‌ها‌پدیدار​ از مرحله هشدار عبور کرده و‌مکتب​ اکنون برای کشتن دشمن مصمم بودند.

کاردینال دندان‌هایش را‌سپرهای​ به هم سایید و‌جنگجو​ به مجسمه‌ها خیره شد.

«باشد که معجزه‌آتش​ خدای خورشید برایمان‌جادویی​ نور به ارمغان بیاورد!»

ردای او‌حتی​ دوباره از خود‌شعله‌های​ نور ساطع کرد.

ووش!

گلوله آتشی‌دوباره​ حتی بزرگ‌تر از‌برابر​ قبل پدیدار شد.

شعله‌های کلیسای خورشید از‌دیگری​ هر جادوی آتش دیگری در‌دوران​ هر مکتب جادویی قدرتمندتر بود.

پتانسیل جادوی خورشید که‌پدیدار​ از دوران امپراتوری مقدس توسعه‌دیگری​ یافته بود، غیرقابل چشم‌پوشی بود.

«در شعله‌های‌آتشی​ مقدس خورشید بسوزید،‌پدیدار​ ای هیولاهای کافر!»

گلوله‌های آتش با‌سپرهای​ سرعت بالا به‌مجسمه‌های​ سمت مجسمه‌ها پرواز کردند.

بوم!

مجسمه‌ها سپرهایشان را بالا آوردند.

سپس، حلقه‌های جادویی روی‌بزرگ‌تر​ سپرها ظاهر شدند و‌جادوی​ جلوی گلوله‌های آتش را گرفتند.

در همان زمان، گلوله‌های آتش‌برابر​ به چند تکه تقسیم شدند و‌نیز​ به سمت یگان پالادین‌ها کمانه کردند.

بوم!

گلوله‌های آتشِ منعکس‌شده به پرواز‌شعله‌های​ درآمده و به هر سو‌مکتب​ برخورد کرده و منفجر شدند.

«کیااااک!»

پالادین‌هایی که در‌سپرهای​ شعله‌های آتش گرفتار‌مجسمه‌های​ شده بودند، فریاد کشیدند.

آرایش دیوار سپری‌آتش​ در یک چشم به‌قدرتمندتر​ هم زدن فرو ریخت.

مجسمه‌ها از این فرصت استفاده کردند، سلاح‌هایشان‌جادوی​ را تاب دادند و به پالادین‌هایی که‌دوران​ از آرایش خارج شده بودند، حمله کردند.

«اووااااک!»

فریاد پالادین‌های غرق در آتش و‌مجسمه‌های​ ضجه‌ی کسانی که زیر حملات مجسمه‌ها‌گارد​ خرد می‌شدند، فضای غار را پر کرد.

کاردینال که با دیدن این‌مکتب​ میدان نبرد پر هرج‌ومرج به لرزه‌مقدس​ افتاده بود، دهانش را باز کرد.

«لـ-لعنتی! لـ-لوئیس!‌حتی​ از من محافظت‌شعله‌های​ کن! زود باش!»

درست در همان لحظه بود.

کاردینال لمس تیز‌سپرهای​ خنجری را روی‌مجسمه‌های​ گردنش احساس کرد.

«چـ-چی؟!»

شخصی که خنجر‌بزرگ‌تر​ را روی گردن کاردینال‌جادوی​ نگه داشته بود، گفت:

«خفه شو، زباله‌ی پادشاهی مقدس.‌پدیدار​ اگه از جادو استفاده کنی،‌دیگری​ همین الان گلوت رو سوراخ می‌کنم.»

کسی که شمشیر‌سپرهای​ را در دست داشت،‌جنگجو​ کسی نبود جز زیک.

زیک لگدی‌جادوی​ به زانوی‌دیگری​ کاردینال زد.

تق!

زانوی کاردینال خرد‌حتی​ شد و او‌شعله‌های​ روی زمین افتاد.

«آرغ!»

کاردینال از شوک عظیم این‌مکتب​ ضربه به سرفه افتاد و‌امپراتوری​ دندان‌هایش را به هم سایید.

زیک خنجری را که‌پدیدار​ در دست داشت، در‌آتش​ شانه کاردینال فرو کرد.

«کیااااک!»

زیک به چشم خود دیده‌برابر​ بود که کاردینال و لوئیس‌بوم​ چگونه با نسل لوبرن رفتار می‌کردند.

او از اعمال غیرانسانی‌دیگری​ آن‌ها در قبال آن کودکان‌دوران​ خردسال به شدت خشمگین بود.

لوئیس با شنیدن‌بزرگ‌تر​ فریاد کاردینال، بالاخره‌کلیسای​ متوجه حضور زیک شد.

زیک کاردینالِ در حال‌بزرگ‌تر​ فریاد را از گردن به‌آتش​ عقب پرت کرد و گفت:

«بوریس، این زباله رو محکم‌برابر​ نگه دار. اگه سعی کرد از‌نیز​ جادو استفاده کنه، گلوش رو ببر.»

او باهاموت را بیرون کشید و‌جادویی​ با چشمانی سرد به لوئیس که‌توسعه​ متوجه او شده بود، نزدیک شد.

تاپ!

لوئیس با دیدن زیک که‌پدیدار​ از تاریکی بیرون می‌آمد، فوراً احساس‌مکتب​ کرد که حضور او غیرعادی است.

نفس عمیقی‌دوباره​ کشید و‌برافراشته​ به زیک گفت:

«زیک دریکر. آیا قصد‌دیگری​ داری به عنوان یک‌پتانسیل​ کافر، دشمن کلیسای خورشید بشی؟»

زیک نیز باهاموت‌بزرگ‌تر​ را به سمت او‌جادوی​ نشانه رفت و گفت:

«اگه معلوم بشه که کلیسای خورشید نسل لوبرن‌جادوی​ رو زندانی کرده و مثل برده‌ها ازشون بهره‌کشی‌امپراتوری​ می‌کنه، بازم این حرفات در مورد کفر خریدار داره؟»

چهره لوئیس با‌سپرهای​ شنیدن حرف‌های زیک‌مجسمه‌های​ در هم رفت.

تیغه هاله‌ای‌جادوی​ از شمشیرش‌دیگری​ فوران کرد.

«همه‌چیز به‌حتی​ نام خدای‌پدیدار​ خورشید است...»

«شماها همیشه وقتی حرف‌بزرگ‌تر​ دیگه‌ای برای گفتن ندارید،‌جادوی​ اسم خدا رو میارید.»

گویی دیگر نیازی به‌برافراشته​ گفتگوی بیشتر نبود، لوئیس‌صف‌آرایی​ به سمت زیک یورش برد.

«هااا!»

او معتقد بود مهم نیست زیک چقدر جوان است و‌مکتب​ جوان‌ترین کسی است که به مقام شوالیه آبی ارتقا یافته،‌چشم‌پوشی​ او هرگز نمی‌تواند حریف یک شوالیه قرمز مثل او شود.

اما این طرز فکر‌بزرگ‌تر​ به محض اینکه با شمشیر‌آتش​ زیک روبرو شد، تغییر کرد.

جرینگ!

باهاموت با شدتی‌آتش​ بی‌امان با شمشیر‌جادویی​ لوئیس مقابله کرد.

لوئیس که‌حتی​ غافلگیر شده بود،‌شعله‌های​ به عقب پرید.

«چـ-چطور...؟»

مچ دستش تیر می‌کشید.

قدرتی که از شمشیر‌دیگری​ زیک احساس کرد، قطعاً متعلق‌دوران​ به یک شوالیه آبی نبود.

«تـ-تو، تو یه شوالیه قرمزی؟»

تیغه هاله با‌حتی​ خشونتی مهارنشدنی از‌شعله‌های​ شمشیر زیک فوران کرد.

لوئیس با دیدن تیغه هاله زیک‌مجسمه‌های​ که بزرگ‌تر و قدرتمندتر از تیغه‌گارد​ خودش بود، جا خورد و عقب‌نشینی کرد.

اگر بیشتر عقب می‌رفت، مجسمه‌های جنگجو دوباره‌قدرتمندتر​ حمله می‌کردند، بنابراین لوئیس نفسش را حبس‌غیرقابل​ کرد و شمشیرش را محکم در دست فشرد.

«حتی بین شوالیه‌های قرمز‌پدیدار​ هم، من با این‌آتش​ همه تجربه‌ام برتری دارم.»

لوئیس خود را آرام‌بزرگ‌تر​ کرد و تکنیک مخفی‌جادوی​ شمشیرزنی پالادین‌ها را آماده کرد.

شمشیرزنی افسانه‌ای که گفته می‌شد‌برابر​ تجسم خدای خورشید برای انسان‌ها‌بوم​ از آن استفاده می‌کرده است.

همان‌طور که لوئیس گارد شمشیرزنی خورشید‌جادویی​ را به خود گرفت، تیغه هاله‌توسعه​ روی بدنش مانند شعله‌های آتش زبانه کشید.

وووونگ!

شمشیر لوئیس با‌حتی​ صدای جرینگ طنینی‌شعله‌های​ به ارتعاش درآمد.

تیغه هاله‌دوباره​ روی شمشیرش‌برافراشته​ متمرکز شد.

به محض اینکه‌آتش​ آماده شد، لوئیس به‌قدرتمندتر​ سمت زیک یورش برد.

«هااااات!»

شمشیرزنی خورشید پالادین

تکنیک مخفی

شمشیر سوزان

زیک با دیدن لوئیس که به‌کلیسای​ سمتش حمله‌ور می‌شد، گارد تکنیک اژدهاکش،‌قدرتمندتر​ سبک سوارکار را به خود گرفت.

تکنیک اژدهاکش،‌آتشی​ هنر شمشیر‌بزرگ‌تر​ اژدهای حقیقی

فصل دوم، بند دوم

شکافنده زمین

شمشیر زیک چرخید‌بزرگ‌تر​ و یک تیغه‌کلیسای​ هاله قدرتمند ایجاد کرد.

وووونگ!

لوئیس و زیک‌سپرهای​ در یک لحظه‌مجسمه‌های​ با هم درگیر شدند.

با برخورد شمشیرهایشان، موج‌دیگری​ قدرتمندی از هاله در‌پتانسیل​ تمام جهات پخش شد.

بوم!

تیغه‌های هاله زیک و لوئیس‌پدیدار​ در هم تنیده شدند و‌دیگری​ به شدت با یکدیگر برخورد کردند.

غرش!

فشار سهمگینی از‌آتش​ هر دو طرف‌جادویی​ بر دیگری وارد می‌شد.

زمین سخت زیر پای زیک و‌کلیسای​ لوئیس نتوانست این فشار را تحمل‌قدرتمندتر​ کند؛ ترک خورد و منفجر شد.

«آخ!»

درست در همان لحظه،‌برافراشته​ تیغه هاله چرخان زیک، تیغه‌کردند​ هاله سوزان لوئیس را شکافت.

لوئیس از اینکه هاله‌دیگری​ زیک از هاله خودش متراکم‌تر‌دوران​ بود، در شوک فرو رفت.

«ا-امکان نداره! جلوی‌بزرگ‌تر​ یه بچه‌ای که هنوز‌جادوی​ بیست سالش هم نشده...!»

بدن لوییس‌آتشی​ کم‌کم به‌بزرگ‌تر​ عقب رانده شد.

او دندان‌هایش را به هم سایید و‌جنگجو​ سعی کرد مقاومت کند، اما نتوانست فشار‌دادند​ سنگین تیغه هاله زیک را تحمل کند.

«کیااااک!»

سرانجام، تیغه هاله زیک، شمشیرزنی‌شعله‌های​ خورشید لوییس را در هم‌مکتب​ شکست و شانه‌اش را شکافت.

ترق!

شانه و بازوی چپ لوییس طوری‌مجسمه‌های​ پاره شد که انگار توسط یک‌گارد​ جانور غول‌پیکر گاز گرفته شده باشد.

لوییس طوری به عقب‌دیگری​ غلتید که گویی به‌پتانسیل​ بیرون پرتاب شده بود.

«هاه... هاه...»

وقتی متوجه شد‌حتی​ بازویش قطع شده،‌شعله‌های​ رنگ از رخش پرید.

زیک به‌دوباره​ آرامی به‌برافراشته​ لوییس نزدیک شد.

قطرات عرق‌جادوی​ از صورت‌دیگری​ لوییس سرازیر شد.

او به زیک گفت:

«هاه... هاه... دریکر جوان، من نامزد مقام‌کلیسای​ آرچ پالادین بعدی هستم. فکر می‌کنی می‌تونی‌پتانسیل​ بهم آسیب بزنی و قسر در بری؟»

زیک در حالی که به‌برابر​ لوییس نزدیک می‌شد، گردن او‌بوم​ را محکم گرفت و گفت:

«آرچ پالادین...»

زیک با چشمانی تیز‌پدیدار​ و برنده به او‌آتش​ خیره شد و گفت:

«آرچ پالادینی که من می‌شناختم، کسی‌شعله‌های​ بود که همه‌چیز، حتی جون خودش رو‌قدرتمندتر​ فدای کسانی می‌کرد که در رنج بودن.»

«کوهو!»

نفس لوییس با تنگ‌تر‌دیگری​ شدن حلقه دستان زیک‌پتانسیل​ دور گردنش، بند آمد.

لوییس با‌حتی​ دست سالمش مچ‌شعله‌های​ زیک را گرفت.

«ر-رحم کن...»

«این تاوان‌دوباره​ رفتار بی‌رحمانه‌ت‌برافراشته​ با بچه‌های لوبرنـه.»

قدرت پوسیدگی‌جادوی​ در دست‌دیگری​ زیک فعال شد.

«آ-آه!»

این اولین باری بود‌بزرگ‌تر​ که از قدرت پوسیدگی روی‌آتش​ یک انسان زنده استفاده می‌کرد.

تاول‌هایی روی‌دوباره​ بدن لوییس‌برافراشته​ ظاهر شد.

او از شدت درد‌دیگری​ به خود می‌پیچید و‌پتانسیل​ نمی‌توانست درست نفس بکشد.

«کیااااک! خ-خواهش می‌کنم، ب-ببخش...!»

زیک با چشمانی‌حتی​ سرد از بالا‌شعله‌های​ به لوییس نگاه کرد.

لوییس تا زمانی که‌برافراشته​ تمام بدنش دچار نکروز و‌کردند​ پوسیدگی نشد، از نفس نیفتاد.

او با درد دست و پا زد و‌پتانسیل​ در نهایت آخرین نفسش را کشید، در حالی‌بسوزید​ که بدنش کاملاً ذوب شد و از بین رفت.

زیک باهاموت را در‌پدیدار​ غلاف گذاشت و برگشت‌آتش​ تا به سمت کاردینال برود.

کاردینال با دیدن زیک‌بزرگ‌تر​ به لرزه افتاد و‌جادوی​ رنگ از رخش پرید.

او از شدت ترس حتی درد‌مجسمه‌های​ زانوی خرد شده و خنجر فرو‌گارد​ رفته در شانه‌اش را هم حس نمی‌کرد.

زیک روی‌جادوی​ سنگی روبروی‌دیگری​ کاردینال نشست.

«کاردینال وردی.»

زیک از‌آتشی​ قبل کاردینال‌بزرگ‌تر​ وردی را می‌شناخت.

در زندگی قبلی‌اش، کاردینال وردی به همراه هاوارد دریکر که‌بوم​ در حال حاضر مدیر آکادمی بود، با آبل دست به‌نشانه‌ای​ یکی کردند و سومین جنگ قاره‌ای را به راه انداختند.

به خاطر خیانت او، پادشاهی مقدس در‌قدرتمندتر​ نهایت زیر پرچم امپراتوری روم زانو زد‌غیرقابل​ و بسیاری از شهروندان بی‌گناه قربانی شدند.

کاردینال وردی در حالی که پای شکسته‌اش‌جادوی​ را روی زمین می‌کشید، پای زیک را گرفت،‌امپراتوری​ کفش‌هایش را بوسید و با استیصال التماس کرد:

«زیک دریکر! خداوند حافظت‌بزرگ‌تر​ خواهد بود. خواهش می‌کنم به‌آتش​ من رحم کن. التماست می‌کنم.»

زیک با‌دوباره​ نگاهی سرد به‌برابر​ کاردینال خیره شد.

«تو به بچه‌های‌آتش​ خاندان لوبرن همچین‌جادویی​ رحمی نشون دادی؟»

لب‌های کاردینال‌حتی​ خشکید و‌پدیدار​ ترک برداشت.

او با دستان‌حتی​ لرزان از زیک‌شعله‌های​ طلب بخشش کرد.

«خ-خواهش می‌کنم از جونم‌برافراشته​ بگذر. اونوقت کلیسا بهای‌صف‌آرایی​ غیرقابل‌تصوری بهت پرداخت می‌کنه.»

«بقیه نوادگان لوبرن کجان؟»

با حرف زیک، چشمان کاردینال‌شعله‌های​ از روی ترس به این‌مکتب​ طرف و آن طرف دوید.

زیک بدون هیچ تردیدی‌بزرگ‌تر​ خنجری بیرون آورد و‌جادوی​ آن را پرتاب کرد.

خنجر در‌دوباره​ ران کاردینال‌برافراشته​ وردی فرو رفت.

«کیااااااک!»

زیک پایش را روی خنجر‌شعله‌های​ گذاشت و تیغه را عمیق‌تر‌مکتب​ در گوشت او فرو برد.

کاردینال فریاد کشید.

«م-می‌گم! خواهش می‌کنم! ت-تمومش کن!»

کاردینال وردی مکان صومعه‌ای را که‌جادویی​ کلیسای خورشید، بازماندگان خط خونی لوبرن‌توسعه​ را در آن نگه می‌داشت، فاش کرد.

زیک مکان را‌بزرگ‌تر​ به خاطر سپرد و‌جادوی​ دوباره از کاردینال پرسید:

«پادشاهی مقدس‌آتشی​ می‌خواد با این‌پدیدار​ یادگار چیکار کنه؟»

چشمان وردی دوباره‌سپرهای​ به این طرف‌مجسمه‌های​ و آن طرف چرخید.

تنها زمانی که زیک خنجر‌مکتب​ دیگری را در پای دیگرش فرو‌مقدس​ کرد، وردی دوباره دهان باز کرد.

«ا-افسانه‌ها می‌گن کسی که جام‌شعله‌های​ مقدس رو به دست بیاره، ج-جاودانه‌جادویی​ می‌شه! د-درست مثل اژدهاکش، تراکان دریکر!»

«این اولین باریـه‌حتی​ که می‌شنوم تراکان‌شعله‌های​ دریکر قدرت جاودانگی داشته.»

کاردینال در حالی‌سپرهای​ که عرق می‌ریخت، به‌جنگجو​ سختی توانست صحبت کند:

«ی-یه نسخه دیگه از افسانه اژدهاکش‌جادویی​ وجود داره که مخفیانه تو ک-کلیسا‌توسعه​ دست به دست می‌شه. م-من اونجا دیدمش.»

«همم. افسانه اژدهاکشی‌بزرگ‌تر​ که حتی خاندان دریکر‌جادوی​ هم ازش خبر نداره.»

زیک به یاد آورد‌بزرگ‌تر​ که «زاهد داستان» نیز‌جادوی​ چیز مشابهی گفته بود.

داستانی که در آن زیگفرید، یک شوالیه آزاد،‌صف‌آرایی​ با کلودیا لوبرن ملاقات کرد و از طریق‌متفاوت​ قدرت جام مقدس به یک شوالیه جاودانه تبدیل شد.

با آن قدرت، زیگفرید‌دیگری​ با نام جدید تراکان به‌دوران​ قهرمان افسانه اژدهاکش تبدیل شد.

زیک از کاردینال پرسید:

«می‌خواید با جام مقدسی که‌پدیدار​ جاودانگی می‌بخشه چیکار کنید؟ نگو‌دیگری​ که پاپ می‌خواد جاودانه بشه؟»

کاردینال سرش را تکان داد.

«ا-امپراتور روم‌جادوی​ اون جام‌دیگری​ مقدس رو می‌خواد.»

همان‌طور که زیک انتظار داشت، کاردینال‌کلیسای​ وردی به پادشاهی مقدس خیانت کرده بود‌پتانسیل​ و مخفیانه با امپراتوری همدست شده بود.

«پس سومین جنگ‌حتی​ قاره‌ای همین‌طوری از‌شعله‌های​ ناکجاآباد شروع نشده بود.»

زیک از بالا‌سپرهای​ به کاردینال نگاه‌مجسمه‌های​ کرد و گفت:

«کاردینال پادشاهی مقدس که یه‌مکتب​ یادگار رو به امپراتور امپراتوری‌امپراتوری​ روم تقدیم می‌کنه. چه رسوایی جالبی.»

کاردینال دوباره پاهای‌بزرگ‌تر​ زیک را گرفت‌کلیسای​ و التماس کرد:

«خ-خواهش می‌کنم... اگه اینو یه راز نگه داری،‌جادوی​ من کاملاً ازت حمایت می‌کنم، زیک دریکر. تو پادشاهی‌مقدس​ مقدس قدرتمند رو به عنوان حامی خودت خواهی داشت!»

زیک در حالی‌سپرهای​ که به کاردینال‌مجسمه‌های​ نگاه می‌کرد، نوچ‌نوچ کرد.

«کشیش‌های فاسد واقعاً چندش‌آورن.»

زیک صورت کاردینال را گرفت‌شعله‌های​ و او را مجبور کرد‌مکتب​ به پشت سرش نگاه کند.

بچه‌های خاندان لوبرن که از زنجیرهایشان آزاد شده بودند و‌دیگری​ دختر لوبرنی که چیزی نمانده بود برای باز کردن در‌غیرقابل​ قربانی شود، با چشمانی پر از ترس به کاردینال نگاه می‌کردند.

زیک در‌دوباره​ گوش کاردینال‌برافراشته​ زمزمه کرد:

«همون لحظه‌ای که به‌دیگری​ اون بچه‌ها رحم نکردی،‌پتانسیل​ سرنوشتت مهر و موم شد.»

زیک از قدرت پوسیدگی استفاده‌شعله‌های​ کرد تا مرگ وحشتناک و‌مکتب​ تحقیرآمیزی را به کاردینال تحمیل کند.

«آااارغ!»

کاردینال با پوسیده‌سپرهای​ شدن بدنش بر اثر‌جنگجو​ قدرت پوسیدگی، فریاد کشید.

این پایان فلاکت‌باری برای‌دیگری​ یک روحانی بود که با‌دوران​ طمع به دنبال قدرت می‌گشت.

درست در همان لحظه،‌پدیدار​ دختر خاندان لوبرن به‌آتش​ سمت زیک قدم برداشت.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max