چپتر 149: [نامشخص]
0«فـ-فرمانده! باحتی نیروی فعلیمون نمیتونیمشعلههای خطشون رو بشکنیم!»
معاون فرمانده، در حالی که سپریشعلههای را در خط مقدم بالا نگهجادویی داشته بود، به لوئیس هشدار داد.
یک فرمانده عاقل با در نظر گرفتن اختلافصفآرایی قدرت دستور عقبنشینی میداد، اما نه کاردینال ومتفاوت نه لوئیس هیچ قصدی برای این کار نداشتند.
«شرم بر شما!آتش چطور میتونید خودتونجادویی رو جنگجویان خدا بنامید؟!»
لوئیس با پنهانبزرگتر کردن طمع خود،کلیسای به ایمان متوسل شد.
این دستوری ناعادلانهحتی بود، اما کاریشعلههای از دستشان برنمیآمد.
یگان پالادینها دوباره بابرافراشته سپرهای برافراشته در برابرصفآرایی مجسمههای جنگجو صفآرایی کردند.
بوم!
مجسمههای جنگجو نیز گارد خودشعلههای را تغییر دادند و سلاحهایشان راجادویی متفاوت از قبل در دست گرفتند.
این نشانهای بود که آنهاپدیدار از مرحله هشدار عبور کرده ومکتب اکنون برای کشتن دشمن مصمم بودند.
کاردینال دندانهایش راسپرهای به هم سایید وجنگجو به مجسمهها خیره شد.
«باشد که معجزهآتش خدای خورشید برایمانجادویی نور به ارمغان بیاورد!»
ردای اوحتی دوباره از خودشعلههای نور ساطع کرد.
ووش!
گلوله آتشیدوباره حتی بزرگتر ازبرابر قبل پدیدار شد.
شعلههای کلیسای خورشید ازدیگری هر جادوی آتش دیگری دردوران هر مکتب جادویی قدرتمندتر بود.
پتانسیل جادوی خورشید کهپدیدار از دوران امپراتوری مقدس توسعهدیگری یافته بود، غیرقابل چشمپوشی بود.
«در شعلههایآتشی مقدس خورشید بسوزید،پدیدار ای هیولاهای کافر!»
گلولههای آتش باسپرهای سرعت بالا بهمجسمههای سمت مجسمهها پرواز کردند.
بوم!
مجسمهها سپرهایشان را بالا آوردند.
سپس، حلقههای جادویی رویبزرگتر سپرها ظاهر شدند وجادوی جلوی گلولههای آتش را گرفتند.
در همان زمان، گلولههای آتشبرابر به چند تکه تقسیم شدند ونیز به سمت یگان پالادینها کمانه کردند.
بوم!
گلولههای آتشِ منعکسشده به پروازشعلههای درآمده و به هر سومکتب برخورد کرده و منفجر شدند.
«کیااااک!»
پالادینهایی که درسپرهای شعلههای آتش گرفتارمجسمههای شده بودند، فریاد کشیدند.
آرایش دیوار سپریآتش در یک چشم بهقدرتمندتر هم زدن فرو ریخت.
مجسمهها از این فرصت استفاده کردند، سلاحهایشانجادوی را تاب دادند و به پالادینهایی کهدوران از آرایش خارج شده بودند، حمله کردند.
«اووااااک!»
فریاد پالادینهای غرق در آتش ومجسمههای ضجهی کسانی که زیر حملات مجسمههاگارد خرد میشدند، فضای غار را پر کرد.
کاردینال که با دیدن اینمکتب میدان نبرد پر هرجومرج به لرزهمقدس افتاده بود، دهانش را باز کرد.
«لـ-لعنتی! لـ-لوئیس!حتی از من محافظتشعلههای کن! زود باش!»
درست در همان لحظه بود.
کاردینال لمس تیزسپرهای خنجری را رویمجسمههای گردنش احساس کرد.
«چـ-چی؟!»
شخصی که خنجربزرگتر را روی گردن کاردینالجادوی نگه داشته بود، گفت:
«خفه شو، زبالهی پادشاهی مقدس.پدیدار اگه از جادو استفاده کنی،دیگری همین الان گلوت رو سوراخ میکنم.»
کسی که شمشیرسپرهای را در دست داشت،جنگجو کسی نبود جز زیک.
زیک لگدیجادوی به زانویدیگری کاردینال زد.
تق!
زانوی کاردینال خردحتی شد و اوشعلههای روی زمین افتاد.
«آرغ!»
کاردینال از شوک عظیم اینمکتب ضربه به سرفه افتاد وامپراتوری دندانهایش را به هم سایید.
زیک خنجری را کهپدیدار در دست داشت، درآتش شانه کاردینال فرو کرد.
«کیااااک!»
زیک به چشم خود دیدهبرابر بود که کاردینال و لوئیسبوم چگونه با نسل لوبرن رفتار میکردند.
او از اعمال غیرانسانیدیگری آنها در قبال آن کودکاندوران خردسال به شدت خشمگین بود.
لوئیس با شنیدنبزرگتر فریاد کاردینال، بالاخرهکلیسای متوجه حضور زیک شد.
زیک کاردینالِ در حالبزرگتر فریاد را از گردن بهآتش عقب پرت کرد و گفت:
«بوریس، این زباله رو محکمبرابر نگه دار. اگه سعی کرد ازنیز جادو استفاده کنه، گلوش رو ببر.»
او باهاموت را بیرون کشید وجادویی با چشمانی سرد به لوئیس کهتوسعه متوجه او شده بود، نزدیک شد.
تاپ!
لوئیس با دیدن زیک کهپدیدار از تاریکی بیرون میآمد، فوراً احساسمکتب کرد که حضور او غیرعادی است.
نفس عمیقیدوباره کشید وبرافراشته به زیک گفت:
«زیک دریکر. آیا قصددیگری داری به عنوان یکپتانسیل کافر، دشمن کلیسای خورشید بشی؟»
زیک نیز باهاموتبزرگتر را به سمت اوجادوی نشانه رفت و گفت:
«اگه معلوم بشه که کلیسای خورشید نسل لوبرنجادوی رو زندانی کرده و مثل بردهها ازشون بهرهکشیامپراتوری میکنه، بازم این حرفات در مورد کفر خریدار داره؟»
چهره لوئیس باسپرهای شنیدن حرفهای زیکمجسمههای در هم رفت.
تیغه هالهایجادوی از شمشیرشدیگری فوران کرد.
«همهچیز بهحتی نام خدایپدیدار خورشید است...»
«شماها همیشه وقتی حرفبزرگتر دیگهای برای گفتن ندارید،جادوی اسم خدا رو میارید.»
گویی دیگر نیازی بهبرافراشته گفتگوی بیشتر نبود، لوئیسصفآرایی به سمت زیک یورش برد.
«هااا!»
او معتقد بود مهم نیست زیک چقدر جوان است ومکتب جوانترین کسی است که به مقام شوالیه آبی ارتقا یافته،چشمپوشی او هرگز نمیتواند حریف یک شوالیه قرمز مثل او شود.
اما این طرز فکربزرگتر به محض اینکه با شمشیرآتش زیک روبرو شد، تغییر کرد.
جرینگ!
باهاموت با شدتیآتش بیامان با شمشیرجادویی لوئیس مقابله کرد.
لوئیس کهحتی غافلگیر شده بود،شعلههای به عقب پرید.
«چـ-چطور...؟»
مچ دستش تیر میکشید.
قدرتی که از شمشیردیگری زیک احساس کرد، قطعاً متعلقدوران به یک شوالیه آبی نبود.
«تـ-تو، تو یه شوالیه قرمزی؟»
تیغه هاله باحتی خشونتی مهارنشدنی ازشعلههای شمشیر زیک فوران کرد.
لوئیس با دیدن تیغه هاله زیکمجسمههای که بزرگتر و قدرتمندتر از تیغهگارد خودش بود، جا خورد و عقبنشینی کرد.
اگر بیشتر عقب میرفت، مجسمههای جنگجو دوبارهقدرتمندتر حمله میکردند، بنابراین لوئیس نفسش را حبسغیرقابل کرد و شمشیرش را محکم در دست فشرد.
«حتی بین شوالیههای قرمزپدیدار هم، من با اینآتش همه تجربهام برتری دارم.»
لوئیس خود را آرامبزرگتر کرد و تکنیک مخفیجادوی شمشیرزنی پالادینها را آماده کرد.
شمشیرزنی افسانهای که گفته میشدبرابر تجسم خدای خورشید برای انسانهابوم از آن استفاده میکرده است.
همانطور که لوئیس گارد شمشیرزنی خورشیدجادویی را به خود گرفت، تیغه هالهتوسعه روی بدنش مانند شعلههای آتش زبانه کشید.
وووونگ!
شمشیر لوئیس باحتی صدای جرینگ طنینیشعلههای به ارتعاش درآمد.
تیغه هالهدوباره روی شمشیرشبرافراشته متمرکز شد.
به محض اینکهآتش آماده شد، لوئیس بهقدرتمندتر سمت زیک یورش برد.
«هااااات!»
شمشیرزنی خورشید پالادین
تکنیک مخفی
شمشیر سوزان
زیک با دیدن لوئیس که بهکلیسای سمتش حملهور میشد، گارد تکنیک اژدهاکش،قدرتمندتر سبک سوارکار را به خود گرفت.
تکنیک اژدهاکش،آتشی هنر شمشیربزرگتر اژدهای حقیقی
فصل دوم، بند دوم
شکافنده زمین
شمشیر زیک چرخیدبزرگتر و یک تیغهکلیسای هاله قدرتمند ایجاد کرد.
وووونگ!
لوئیس و زیکسپرهای در یک لحظهمجسمههای با هم درگیر شدند.
با برخورد شمشیرهایشان، موجدیگری قدرتمندی از هاله درپتانسیل تمام جهات پخش شد.
بوم!
تیغههای هاله زیک و لوئیسپدیدار در هم تنیده شدند ودیگری به شدت با یکدیگر برخورد کردند.
غرش!
فشار سهمگینی ازآتش هر دو طرفجادویی بر دیگری وارد میشد.
زمین سخت زیر پای زیک وکلیسای لوئیس نتوانست این فشار را تحملقدرتمندتر کند؛ ترک خورد و منفجر شد.
«آخ!»
درست در همان لحظه،برافراشته تیغه هاله چرخان زیک، تیغهکردند هاله سوزان لوئیس را شکافت.
لوئیس از اینکه هالهدیگری زیک از هاله خودش متراکمتردوران بود، در شوک فرو رفت.
«ا-امکان نداره! جلویبزرگتر یه بچهای که هنوزجادوی بیست سالش هم نشده...!»
بدن لوییسآتشی کمکم بهبزرگتر عقب رانده شد.
او دندانهایش را به هم سایید وجنگجو سعی کرد مقاومت کند، اما نتوانست فشاردادند سنگین تیغه هاله زیک را تحمل کند.
«کیااااک!»
سرانجام، تیغه هاله زیک، شمشیرزنیشعلههای خورشید لوییس را در هممکتب شکست و شانهاش را شکافت.
ترق!
شانه و بازوی چپ لوییس طوریمجسمههای پاره شد که انگار توسط یکگارد جانور غولپیکر گاز گرفته شده باشد.
لوییس طوری به عقبدیگری غلتید که گویی بهپتانسیل بیرون پرتاب شده بود.
«هاه... هاه...»
وقتی متوجه شدحتی بازویش قطع شده،شعلههای رنگ از رخش پرید.
زیک بهدوباره آرامی بهبرافراشته لوییس نزدیک شد.
قطرات عرقجادوی از صورتدیگری لوییس سرازیر شد.
او به زیک گفت:
«هاه... هاه... دریکر جوان، من نامزد مقامکلیسای آرچ پالادین بعدی هستم. فکر میکنی میتونیپتانسیل بهم آسیب بزنی و قسر در بری؟»
زیک در حالی که بهبرابر لوییس نزدیک میشد، گردن اوبوم را محکم گرفت و گفت:
«آرچ پالادین...»
زیک با چشمانی تیزپدیدار و برنده به اوآتش خیره شد و گفت:
«آرچ پالادینی که من میشناختم، کسیشعلههای بود که همهچیز، حتی جون خودش روقدرتمندتر فدای کسانی میکرد که در رنج بودن.»
«کوهو!»
نفس لوییس با تنگتردیگری شدن حلقه دستان زیکپتانسیل دور گردنش، بند آمد.
لوییس باحتی دست سالمش مچشعلههای زیک را گرفت.
«ر-رحم کن...»
«این تاواندوباره رفتار بیرحمانهتبرافراشته با بچههای لوبرنـه.»
قدرت پوسیدگیجادوی در دستدیگری زیک فعال شد.
«آ-آه!»
این اولین باری بودبزرگتر که از قدرت پوسیدگی رویآتش یک انسان زنده استفاده میکرد.
تاولهایی رویدوباره بدن لوییسبرافراشته ظاهر شد.
او از شدت درددیگری به خود میپیچید وپتانسیل نمیتوانست درست نفس بکشد.
«کیااااک! خ-خواهش میکنم، ب-ببخش...!»
زیک با چشمانیحتی سرد از بالاشعلههای به لوییس نگاه کرد.
لوییس تا زمانی کهبرافراشته تمام بدنش دچار نکروز وکردند پوسیدگی نشد، از نفس نیفتاد.
او با درد دست و پا زد وپتانسیل در نهایت آخرین نفسش را کشید، در حالیبسوزید که بدنش کاملاً ذوب شد و از بین رفت.
زیک باهاموت را درپدیدار غلاف گذاشت و برگشتآتش تا به سمت کاردینال برود.
کاردینال با دیدن زیکبزرگتر به لرزه افتاد وجادوی رنگ از رخش پرید.
او از شدت ترس حتی دردمجسمههای زانوی خرد شده و خنجر فروگارد رفته در شانهاش را هم حس نمیکرد.
زیک رویجادوی سنگی روبرویدیگری کاردینال نشست.
«کاردینال وردی.»
زیک ازآتشی قبل کاردینالبزرگتر وردی را میشناخت.
در زندگی قبلیاش، کاردینال وردی به همراه هاوارد دریکر کهبوم در حال حاضر مدیر آکادمی بود، با آبل دست بهنشانهای یکی کردند و سومین جنگ قارهای را به راه انداختند.
به خاطر خیانت او، پادشاهی مقدس درقدرتمندتر نهایت زیر پرچم امپراتوری روم زانو زدغیرقابل و بسیاری از شهروندان بیگناه قربانی شدند.
کاردینال وردی در حالی که پای شکستهاشجادوی را روی زمین میکشید، پای زیک را گرفت،امپراتوری کفشهایش را بوسید و با استیصال التماس کرد:
«زیک دریکر! خداوند حافظتبزرگتر خواهد بود. خواهش میکنم بهآتش من رحم کن. التماست میکنم.»
زیک بادوباره نگاهی سرد بهبرابر کاردینال خیره شد.
«تو به بچههایآتش خاندان لوبرن همچینجادویی رحمی نشون دادی؟»
لبهای کاردینالحتی خشکید وپدیدار ترک برداشت.
او با دستانحتی لرزان از زیکشعلههای طلب بخشش کرد.
«خ-خواهش میکنم از جونمبرافراشته بگذر. اونوقت کلیسا بهایصفآرایی غیرقابلتصوری بهت پرداخت میکنه.»
«بقیه نوادگان لوبرن کجان؟»
با حرف زیک، چشمان کاردینالشعلههای از روی ترس به اینمکتب طرف و آن طرف دوید.
زیک بدون هیچ تردیدیبزرگتر خنجری بیرون آورد وجادوی آن را پرتاب کرد.
خنجر دردوباره ران کاردینالبرافراشته وردی فرو رفت.
«کیااااااک!»
زیک پایش را روی خنجرشعلههای گذاشت و تیغه را عمیقترمکتب در گوشت او فرو برد.
کاردینال فریاد کشید.
«م-میگم! خواهش میکنم! ت-تمومش کن!»
کاردینال وردی مکان صومعهای را کهجادویی کلیسای خورشید، بازماندگان خط خونی لوبرنتوسعه را در آن نگه میداشت، فاش کرد.
زیک مکان رابزرگتر به خاطر سپرد وجادوی دوباره از کاردینال پرسید:
«پادشاهی مقدسآتشی میخواد با اینپدیدار یادگار چیکار کنه؟»
چشمان وردی دوبارهسپرهای به این طرفمجسمههای و آن طرف چرخید.
تنها زمانی که زیک خنجرمکتب دیگری را در پای دیگرش فرومقدس کرد، وردی دوباره دهان باز کرد.
«ا-افسانهها میگن کسی که جامشعلههای مقدس رو به دست بیاره، ج-جاودانهجادویی میشه! د-درست مثل اژدهاکش، تراکان دریکر!»
«این اولین باریـهحتی که میشنوم تراکانشعلههای دریکر قدرت جاودانگی داشته.»
کاردینال در حالیسپرهای که عرق میریخت، بهجنگجو سختی توانست صحبت کند:
«ی-یه نسخه دیگه از افسانه اژدهاکشجادویی وجود داره که مخفیانه تو ک-کلیساتوسعه دست به دست میشه. م-من اونجا دیدمش.»
«همم. افسانه اژدهاکشیبزرگتر که حتی خاندان دریکرجادوی هم ازش خبر نداره.»
زیک به یاد آوردبزرگتر که «زاهد داستان» نیزجادوی چیز مشابهی گفته بود.
داستانی که در آن زیگفرید، یک شوالیه آزاد،صفآرایی با کلودیا لوبرن ملاقات کرد و از طریقمتفاوت قدرت جام مقدس به یک شوالیه جاودانه تبدیل شد.
با آن قدرت، زیگفریددیگری با نام جدید تراکان بهدوران قهرمان افسانه اژدهاکش تبدیل شد.
زیک از کاردینال پرسید:
«میخواید با جام مقدسی کهپدیدار جاودانگی میبخشه چیکار کنید؟ نگودیگری که پاپ میخواد جاودانه بشه؟»
کاردینال سرش را تکان داد.
«ا-امپراتور رومجادوی اون جامدیگری مقدس رو میخواد.»
همانطور که زیک انتظار داشت، کاردینالکلیسای وردی به پادشاهی مقدس خیانت کرده بودپتانسیل و مخفیانه با امپراتوری همدست شده بود.
«پس سومین جنگحتی قارهای همینطوری ازشعلههای ناکجاآباد شروع نشده بود.»
زیک از بالاسپرهای به کاردینال نگاهمجسمههای کرد و گفت:
«کاردینال پادشاهی مقدس که یهمکتب یادگار رو به امپراتور امپراتوریامپراتوری روم تقدیم میکنه. چه رسوایی جالبی.»
کاردینال دوباره پاهایبزرگتر زیک را گرفتکلیسای و التماس کرد:
«خ-خواهش میکنم... اگه اینو یه راز نگه داری،جادوی من کاملاً ازت حمایت میکنم، زیک دریکر. تو پادشاهیمقدس مقدس قدرتمند رو به عنوان حامی خودت خواهی داشت!»
زیک در حالیسپرهای که به کاردینالمجسمههای نگاه میکرد، نوچنوچ کرد.
«کشیشهای فاسد واقعاً چندشآورن.»
زیک صورت کاردینال را گرفتشعلههای و او را مجبور کردمکتب به پشت سرش نگاه کند.
بچههای خاندان لوبرن که از زنجیرهایشان آزاد شده بودند ودیگری دختر لوبرنی که چیزی نمانده بود برای باز کردن درغیرقابل قربانی شود، با چشمانی پر از ترس به کاردینال نگاه میکردند.
زیک دردوباره گوش کاردینالبرافراشته زمزمه کرد:
«همون لحظهای که بهدیگری اون بچهها رحم نکردی،پتانسیل سرنوشتت مهر و موم شد.»
زیک از قدرت پوسیدگی استفادهشعلههای کرد تا مرگ وحشتناک ومکتب تحقیرآمیزی را به کاردینال تحمیل کند.
«آااارغ!»
کاردینال با پوسیدهسپرهای شدن بدنش بر اثرجنگجو قدرت پوسیدگی، فریاد کشید.
این پایان فلاکتباری برایدیگری یک روحانی بود که بادوران طمع به دنبال قدرت میگشت.
درست در همان لحظه،پدیدار دختر خاندان لوبرن بهآتش سمت زیک قدم برداشت.
یادداشت مترجم
مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max