---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 151: نشان خورشید و کشتی باستانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 151: نشان خورشید و کشتی باستانی

0

چیزی که زیک پیدا کرد،‌بپرسم​ نشان خورشیدی بود که روی‌چیه​ ماسک آگاممنون حک شده بود.

«فکرش رو هم‌انتزاعی​ نمی‌کردم این نشان‌باید​ رو اینجا پیدا کنم.»

او نمی‌دانست این ویرانه دقیقاً چه زمانی‌می‌شد​ ساخته شده، اما به احتمال زیاد قدمت‌پرسنل​ آن به قبل از عصر طلایی برمی‌گشت.

زیک با دقت قسمتی را‌به‌عنوان​ که نشان خورشید روی آن‌قدیمی‌تره​ حک شده بود، بررسی کرد.

«همم.»

نشان خورشید در قسمت بالا‌دشوار​ شناور بود و زیر آن،‌داستان​ شهاب‌سنگ‌های بی‌شماری در حال سقوط بودند.

«این یعنی چی؟»

برخلاف نقاشی‌های دیواری و تصویری‌به‌عنوان​ ویرانه‌های زوئین، درک این نقش‌برجسته‌قدیمی‌تره​ انتزاعی و نمادین دشوار بود.

باید ثبتش کنم و‌داستان​ بعداً از زاهد داستان بپرسم.‌معنیش​ شاید اون بدونه معنیش چیه...

زیک از کنار‌انتزاعی​ نقش‌برجسته گذشت و‌باید​ به دری رسید.

«باید جلوتر برم؟»

زیک در‌مانند​ را باز کرد‌به‌عنوان​ و وارد شد.

فضای داخل شبیه‌زاهد​ به یک معبد باستانی‌اون​ یا مقبره‌ای سلطنتی بود.

الگوهای مختلفی با ظرافت‌نمادین​ تمام روی دیوارها و‌بعداً​ ستون‌ها حکاکی شده بودند.

اینجا دیگه کجاست؟

در کمال تعجب،‌دیگر​ سیستم این ویرانه‌مدیر​ را شناسایی نکرد.

وقتی در برای اولین بار باز شد،‌اون​ تنها عنوان شوالیه نور شناسایی شد، اما او‌جلوتر​ مانند دیگر پناهگاه‌ها به‌عنوان یک مدیر ثبت نشد.

«یعنی این‌نقش‌برجسته​ معبد از‌نمادین​ بقیه هم قدیمی‌تره؟»

درست در همان‌غرش​ لحظه، زیک متوجه‌نزدیک​ حرکتی در مقابلش شد.

اون دیگه چیه؟

غرش!

در کمال تعجب،‌انتزاعی​ یک گولم داشت‌باید​ به زیک نزدیک می‌شد.

[سیستم امنیتی فعال شد.]

[تایید هویت مدیر با شکست مواجه شد.]

[گولم پرسنل غیرمجاز را نابود خواهد کرد.]

پنجره‌های پیام‌مقابلش​ با سروصدا‌گولم​ ظاهر شدند.

غرش!

این گولم که تمام بدنش از سنگ‌اون​ خاکستری ساخته شده بود، کاملاً با نگهبانانی که‌جلوتر​ به احضارشده‌های زیک تبدیل شده بودند، تفاوت داشت.

اندازه و‌نقش‌برجسته​ ظاهرش شبیه به‌دشوار​ یک بربر بود.

بوم! بوم!

گولم به سمت زیک دوید.

هرچه نزدیک‌تر می‌شد، هر دو‌بپرسم​ مشتش را بالا برد و‌چیه​ آن‌ها را به سمت زیک کوبید.

صدای برخورد شدید!

زیک با کف دستانش، مشت‌های گولم را به‌آرامی‌امنیتی​ منحرف کرد. این همان تکنیک پیوند زنجیره‌ای بی‌نهایت‌نابود​ بود که از فاب والنسیا به جا مانده بود.

یه گولم با الگوهای‌پناهگاه‌ها​ حمله ساده. حریف خوبیه تا‌بقیه​ مهارت‌هام رو روش تمرین کنم.

وووونگ!

پیوند زنجیره‌ای بی‌نهایت؛ تکنیکی که‌دشوار​ به او اجازه می‌داد بدون داشتن‌بپرسم​ شمشیر، از مهارت‌های شمشیرزنی استفاده کند.

زیک تصمیم گرفت بدون‌گولم​ شمشیر و با دستان‌امنیتی​ خالی به مصاف گولم برود.

غرش!

گولم از‌بعداً​ پشتش بخار‌داستان​ بیرون داد.

سپس، مشت‌های پیاپی‌انتزاعی​ و سریعی را‌باید​ روانه زیک کرد.

بوم! بوم! بوم!

مشت‌های سنگین و‌دیگر​ سنگی با سرعتی نامرئی‌ثبت​ بر سرش فرود می‌آمدند.

زیک با استفاده از گام شبح از مشت‌های‌بدونه​ گولم جاخالی داد، آن‌ها را با کف دستانش‌برم​ منحرف کرد و به دنبال یک نقطه ضعف گشت.

فیشش!

گولم بار دیگر جریان‌گولم​ بلندی از بخار را‌امنیتی​ از پشتش بیرون داد.

زیک از‌مانند​ این فرصت‌پناهگاه‌ها​ استفاده کرد.

پاها و کمرش محوری تشکیل‌بپرسم​ دادند، تمام بدنش چرخید و قدرت‌کنار​ را به لبه دستش هدایت کرد.

پیوند زنجیره‌ای بی‌نهایت

ضربه چرخشی

برش تیغه دست

لبه دست زیک که با‌بپرسم​ قدرت چرخش آمیخته شده بود،‌چیه​ بازوی گولم را قطع کرد.

تق!

گولم که بازویش قطع‌گولم​ شده بود، لحظه‌ای درنگ‌امنیتی​ کرد و سپس عقب کشید.

زیک دوباره‌مانند​ قدمی به‌پناهگاه‌ها​ جلو برداشت.

پیوند زنجیره‌ای بی‌نهایت

ضربه شارژ

ضربه نفوذی نوک انگشت

کرک!

نوک انگشتان‌بعداً​ زیک قلب گولم‌بپرسم​ را سوراخ کرد.

کرک!

دست زیک با نفوذ به‌داشت​ داخل، هسته را از قلب‌تایید​ گولم چنگ زد و بیرون کشید.

فیسس!

گولم که‌بعداً​ هسته‌اش خارج شده‌بپرسم​ بود، فرو ریخت.

زیک درحالی‌که به‌انتزاعی​ گولم بی‌حرکت نگاه‌باید​ می‌کرد، نفس تازه‌ای کشید.

«هوف. پیوند زنجیره‌ای بی‌نهایت...‌گولم​ وقتی بهش عادت کنم‌امنیتی​ خیلی به دردم می‌خوره.»

این تکنیک برای حملات غافلگیرانه در نبردهای تن‌به‌تن‌نشد​ با شوالیه‌ها بی‌نقص بود؛ با تظاهر به بی‌دفاع‌مقابلش​ بودن، آن‌ها را به احساس امنیت کاذب فریب می‌داد.

زیک هسته‌ای را که‌داستان​ از گولم استخراج کرده بود،‌معنیش​ در موجودی خود قرار داد.

گولم‌های باستانی عملکرد بسیار بهتری نسبت به گولم‌های ساخته‌شده‌زاهد​ توسط برج جادو داشتند. جادوگران ماهر می‌توانستند از این‌گذشت​ هسته برای ساخت و استفاده از گولم‌های جدید بهره ببرند.

اگه این رو بدم‌گولم​ به استاد فینون، شاید‌امنیتی​ بتونه یه گولم جدید بسازه.

او با عبور از کنار گولم و‌ثبت​ پایین رفتن از راهرو، پله‌هایی را پیدا‌متوجه​ کرد که به زیرزمین ویرانه ختم می‌شد.

هرچه پایین‌تر می‌رفت هوا تاریک‌تر می‌شد،‌شاید​ اما زیک با استفاده از چشمان اژدها‌دری​ می‌توانست تاریکی را مثل روز روشن ببیند.

زیک احساس کرد که فضای‌دشوار​ این ویرانه با «پناهگاه‌هایی» که تاکنون‌بپرسم​ کشف کرده بود، بسیار متفاوت است.

به نظر می‌رسید پناهگاه‌ها به‌طور سیستماتیک‌نزدیک​ از طریق سیستم مدیریت می‌شدند و‌شکست​ در انتظار یک مدیر جدید بودند.

با این حال، این ویرانه باستانی شبیه‌ثبت​ مکانی بود که به‌شدت از آن محافظت و‌حرکتی​ دفاع می‌شد تا از ورود هرکسی جلوگیری کند.

زیک حرف‌های‌بعداً​ زاهد داستان را‌بپرسم​ به یاد آورد.

اون گفت که‌انتزاعی​ تراکان دریکر یادگار‌باید​ رو به اینجا برگردونده.

او با خود فکر کرد که شاید تراکان‌امنیتی​ این سیستم را برای جلوگیری از ورود افراد‌نابود​ راه‌اندازی کرده تا از جام مقدس سوءاستفاده نشود.

زیک با پایین رفتن به‌به‌عنوان​ اعماق غار، فضای باز عظیمی‌قدیمی‌تره​ را روی نقشه پیدا کرد.

«این دیگه چیه؟»

زیک با احتیاط‌انتزاعی​ به سمت فضای‌باید​ باز حرکت کرد.

وقتی وارد‌مقابلش​ آن فضا‌گولم​ شد، غافلگیر شد.

«اینجا چه خبره؟»

غار کریستالی با‌زاهد​ اندازه‌ای باورنکردنی در برابر‌اون​ چشمان زیک نمایان شد.

کریستال‌های غول‌پیکری به اندازه یک انسان‌باید​ از کف زمین بیرون زده بودند‌شاید​ و سقف غار را پر کرده بودند.

زیک با دیدن منظره‌گولم​ این غار کریستالی عظیم،‌امنیتی​ لحظه‌ای زبانش بند آمد.

اما پس از‌دیگر​ لحظه‌ای خیره ماندن، خیلی‌ثبت​ زود به خودش آمد.

الان وقت این کارها نیست.

زیک دوباره شروع به بررسی محیط اطراف‌ثبتش​ کرد و ردپایی از آبراه‌ها را یافت؛ گویی‌معنیش​ مدت‌ها پیش در اینجا آب جریان داشته است.

«آب تو دره‌غرش​ مرگ؟ یعنی اینجا تو‌می‌شد​ گذشته سرزمین مرگ نبوده؟»

زیک از میان‌دیگر​ کریستال‌های زیبا گذشت و‌ثبت​ به عمق بیشتری رفت.

درست در همان‌زاهد​ لحظه، چیزی توسط چشمان‌اون​ اژدهای زیک شناسایی شد.

او به دیواری‌انتزاعی​ که از کریستال ساخته‌ثبتش​ شده بود نزدیک شد.

و چیزی‌مقابلش​ را در داخل‌داشت​ آن پیدا کرد.

«یه کشتی؟»

یک کشتی که چندین برابر بزرگ‌تر‌شاید​ از کشتی‌های جنگی خاندان دریکر بود،‌گذشت​ درون دیوار کریستالی جاسازی شده بود.

این کشتی مانند یک اثر هنری‌باید​ آوانگارد در دیوار کریستالی گیر کرده بود‌اون​ و تنها دماغه آن بیرون زده بود.

وجود یک کشتی در غار زیرزمینی دره مرگ،‌امنیتی​ جایی که حتی یک قطره آب هم در‌نابود​ آن یافت نمی‌شد، به‌شدت نامتعارف به نظر می‌رسید.

زیک روی کریستال‌ها قدم‌پناهگاه‌ها​ گذاشت و به سمت کشتیِ‌بقیه​ فرورفته در دیوار بالا رفت.

کشتی از‌بعداً​ نزدیک، حال‌وهوایی‌داستان​ اسرارآمیز داشت.

با وجود گذشت زمان طولانی، سطح‌باید​ کشتی بدون حتی یک خراش کاملاً تمیز‌اون​ بود؛ گویی همین الان ساخته شده است.

او نمی‌توانست تشخیص دهد که‌داشت​ کشتی از چه ماده‌ای ساخته شده،‌هویت​ اما می‌دانست که چوب معمولی نیست.

«یعنی یادگار داخل اینه؟»

زیک دستش‌بعداً​ را به سمت‌بپرسم​ کشتی دراز کرد.

در همان لحظه بود که...

[سوءنیت در محیط اطراف شناسایی شد.]

سوءنیت؟

زیک با دیدن پیام هشدار‌دشوار​ سیستم، فوراً از مهارت پنهان‌کاری‌داستان​ استفاده کرد تا مخفی شود.

زیک که در میان کریستال‌ها پنهان‌نزدیک​ شده بود، یک سرباز دندان اژدها احضار‌مواجه​ کرد و او را برای گشت‌زنی فرستاد.

زیک با بررسی محیط از طریق دید‌ثبت​ سرباز دندان اژدها، گروهی را دید که‌متوجه​ با هاله‌ای شوم در حال نزدیک شدن بودند.

«اون دیگه چیه...»

بوم! بوم! بوم!

ده‌ها شوالیه اسکلتیِ زره‌پوش‌گولم​ در آرایشی نظامی در‌امنیتی​ حال رژه رفتن بودند.

پشت سر آن‌ها، یک شوالیه سیاه سوار بر اسبی شبح‌وار با چشمانی آبی و‌متوجه​ درخشان و یالی از شعله‌های آبی حضور داشت. در کنار او، یک لیچ با‌پرسنل​ تاجی زنگ‌زده و جواهراتی که در حفره چشمانش کاشته شده بود، در هوا شناور بود.

«اون دیگه چیه؟»

یک لژیون نامرده که کاملاً با ریچموند‌ثبتش​ تفاوت داشت، در حال نزدیک شدن بود‌بدونه​ و مرگ را با خود به همراه می‌آورد.

سپس، شوالیه سیاه سوار بر اسب‌نزدیک​ شبح‌وار، به سمت جایی که سرباز‌شکست​ دندان اژدها قرار داشت اشاره کرد.

«قدرت یک‌مانند​ موجود نامقدس‌پناهگاه‌ها​ رو حس می‌کنم!»

با فریاد او، شوالیه‌های اسکلتی‌بپرسم​ با چشمانی درخشان به سمت‌چیه​ سرباز دندان اژدها یورش بردند.

جرنگ!

سرباز دندان اژدها شمشیرش را به سمت‌می‌شد​ شوالیه‌های اسکلتی چرخاند که با سرعتی غیرقابل‌پرسنل​ باور برای اسکلت‌ها به سمتش هجوم می‌آوردند.

در همان لحظه، لیچِ پشت‌به‌عنوان​ سرشان وردی خواند و انرژی‌قدیمی‌تره​ شومی از ردایش فوران کرد.

ووش!

گلوله‌های آتشین سیاه‌انتزاعی​ به سمت سرباز‌باید​ دندان اژدها پرواز کردند.

بوم!

شاید شدت برخورد بیش از حد‌مدیر​ زیاد بود، چرا که احضار سرباز‌همان​ دندان اژدها به اجبار لغو شد.

زیک حس کرد برای رویارویی‌بپرسم​ با این لژیون نامرده‌ی قدرتمند،‌چیه​ به یک استراتژی نیاز دارد.

او شمشیر را بیرون آورد، دسته‌اش را‌ثبتش​ گرفت و آراتاسو را که درون آن‌بدونه​ مهر و موم شده بود، احضار کرد.

«آراتاسو، باید‌مقابلش​ یه چیزی‌گولم​ ازت بپرسم.»

آراتاسو جوابی نداد.

زیک نوچِ کلافه‌ای کرد‌داستان​ و شمشیر را با‌بدونه​ قدرت شعله مقدس آغشته کرد.

«کیااااک!»

فریاد آراتاسو‌مقابلش​ از درون‌گولم​ شمشیر طنین‌انداز شد.

«زود جوابمو بده.»

آراتاسو با فریاد جواب داد:

«لعنت بهت! حرومزاده نفرین‌شده! چطور جرئت‌باید​ می‌کنی با من، آراتاسو، شوالیه‌ی شوالیه‌ها‌شاید​ در دنیای شیاطین این‌طور رفتار کنی...»

«یه شوالیه سیاه با هاله‌ای شوم‌نزدیک​ به همراه شوالیه‌های اسکلتی و یه‌شکست​ لیچ داره نزدیک می‌شه. هویتش چیه؟»

حتی با این‌دیگر​ سؤال زیک هم،‌مدیر​ آراتاسو ساکت ماند.

وقتی زیک دوباره شمشیر را‌بپرسم​ با شعله مقدس آغشته کرد،‌چیه​ آراتاسو با عجله به حرف آمد.

«یـ-یه شوالیه‌نقش‌برجسته​ مرگ! یه شوالیه‌دشوار​ از مرگِ فاسدشده!»

«شوالیه مرگ؟»

شوالیه‌های مرگ موجوداتی‌دیگر​ بودند که فقط در‌ثبت​ کتاب‌های داستان پیدا می‌شدند.

آن‌ها موجوداتی به وحشتناکیِ طاعون توصیف می‌شدند؛ ارواح فاسدشده‌ی شوالیه‌هایی که‌کنار​ از طریق قدرت شیاطین به شوالیه‌های مرگ تبدیل شده و تا‌معبد​ ابد در میدان‌های جنگ سرگردان می‌ماندند و مرگی شوم به همراه می‌آوردند.

«اگه به قلعه من تو دنیای‌باید​ شیاطین بیای، هزاران شوالیه مرگ با‌شاید​ قدرت‌های عظیم تحت فرمان من هستن...»

آراتاسو شروع کرد به وراجی‌داشت​ کردن درباره اینکه شوالیه‌های مرگِ‌تایید​ تحت فرمانش چقدر فوق‌العاده بودند.

زیک که حس کنجکاوی‌اش برطرف شده‌مدیر​ بود، دستش را از روی شمشیر‌همان​ برداشت و آن را به موجودی‌اش برگرداند.

سپس، ریچموند را احضار کرد.

«ها؟ ارباب، موضوع چیه؟»

زیک از ریچموند پرسید:

«ریچموند، یادت میاد قبلاً‌پناهگاه‌ها​ تهدید کردی که منو‌نشد​ تبدیل به شوالیه مرگ می‌کنی؟»

«مـ-من همچین کاری کردم؟»

ریچموند چشمانش را‌انتزاعی​ چرخاند و سعی کرد‌ثبتش​ آن را انکار کند.

«دارم می‌پرسم تو‌غرش​ هم می‌تونی شوالیه‌نزدیک​ مرگ بسازی یا نه.»

ریچموند به‌مانند​ شدت سرش‌پناهگاه‌ها​ را تکان داد.

«ا-اون فقط یه بلوف بود. بین‌شاید​ جادوگران سیاه بحث‌های زیادی هست که‌گذشت​ اصلاً ساختن شوالیه مرگ ممکنه یا نه.»

«پس می‌گی جادوگران‌انتزاعی​ سیاه معمولی نمی‌تونن‌باید​ شوالیه مرگ بسازن؟»

«من حتی نمی‌دونم جادویی برای ساختن یا احضار‌امنیتی​ شوالیه‌های مرگ وجود داره یا نه. شاید جادوگران‌نابود​ سیاه باستانی که مستقیماً با شیاطین قرارداد می‌بستن می‌تونستن...»

زیک پس از‌دیگر​ شنیدن حرف‌های ریچموند‌مدیر​ سر تکان داد.

«پس اگه با‌زاهد​ یه شیطان قرارداد‌شاید​ بسته باشی ممکنه.»

اگر در ابیس جادوگران سیاهی وجود داشتند که نه با‌داستان​ زیردستان، بلکه مستقیماً با شیاطینی که نام‌های صورت‌فلکی داشتند قرارداد بسته‌جلوتر​ بودند، احتمالاً قدرتشان فراتر از یک قبیله ساده جادوی سیاه بود.

زیک به ریچموند گفت:

«یه لژیون نامرده‌دیگر​ به رهبری یه شوالیه‌ثبت​ مرگ به‌زودی می‌رسه اینجا.»

ریچموند از‌بعداً​ حرف‌های زیک‌داستان​ جا خورد.

«یه لژیون‌نقش‌برجسته​ نامرده به رهبری‌دشوار​ یـ-یه شوالیه مرگ؟»

«آره. باید قبل از رسیدن‌شون‌داشت​ خط دفاعی‌مون رو آماده کنیم. تا‌هویت​ جایی که می‌تونی نامرده احضار کن.»

با وجود اینکه ریچموند خودش‌به‌عنوان​ یک دمی لیچ بود، از شنیدن‌درست​ اسم لژیون نامرده به وحشت افتاد.

گرچه می‌ترسید، اما احضارِ‌داستان​ زیردست زیک بود و‌بدونه​ نمی‌توانست از دستوراتش سرپیچی کند.

ریچموند به فرم‌انتزاعی​ دمی لیچ خود‌باید​ تغییر شکل داد.

سپس، عصایی بیرون آورد‌گولم​ و با چهره‌ای مصمم‌امنیتی​ به زیک نگاه کرد.

«حالا که کار به‌پناهگاه‌ها​ اینجا کشیده... نتایج تحقیقات‌نشد​ اخیرم رو بهت نشون می‌دم.»

«منظورت از نتایج تحقیقات چیه؟»

«بهم گفتی روی عصایی‌نمادین​ که از کوه‌های غول‌پیکر‌بعداً​ آوردم تحقیق کنم، درسته؟»

«آه.»

زیک فراموش کرده‌دیگر​ بود که چنین‌مدیر​ دستوری داده است.

ریچموند یکی از عصاهایی که آن‌شاید​ زمان آورده بود را در دست‌گذشت​ گرفت و آرام‌آرام در هوا شناور شد.

با رسیدن به ارتفاعی‌نمادین​ مشخص، ریچموند شروع به تکان‌زاهد​ دادن عصا در هوا کرد.

ریچموند قدرت «پیام‌آور خون و جنون»‌نزدیک​ را که درون عصا خفته بود‌شکست​ کنترل کرد و چیزی را احضار نمود.

غژژژ!

زمین لرزید و اسکلت‌های‌داستان​ سیاه‌وقرمز شروع به بیرون‌بدونه​ پریدن از زیر زمین کردند.

حدود ۴۰‌نقش‌برجسته​ اسکلت در آرایشی‌دشوار​ نظامی صف کشیدند.

ریچموند در حالی که به اسکلت‌های‌نزدیک​ احضارشده با قدرت پیام‌آور خون و جنون‌مواجه​ نگاه می‌کرد، چهره‌ای مغرورانه به خود گرفت.

«چطوره، ارباب؟ دلگرم‌کننده نیست؟»

«ریچموند، چند بار‌زاهد​ دیگه می‌تونی همین تعداد‌اون​ اسکلت رو احضار کنی؟»

ریچموند از‌نقش‌برجسته​ این سؤال‌نمادین​ غیرمنتظره دستپاچه شد.

«اِ، خـ-خب...‌مقابلش​ حدود د-دو یا‌داشت​ سه بار دیگه؟»

«این خیلی‌مانند​ کمه. بیشتر‌پناهگاه‌ها​ تلاش کن.»

ریچموند با شنیدن‌زاهد​ لحن قاطع زیک‌شاید​ سرش را پایین انداخت.

زیک بدون توجه به او، بمب‌های‌باید​ جادویی را یکی‌یکی از موجودی‌اش بیرون‌شاید​ آورد و به دست اسکلت‌ها داد.

سپس، سربازان دندان اژدها را احضار کرد،‌می‌شد​ به آن‌ها معجون‌های نفس غول شعله داد‌پرسنل​ و در سرتاسر غار کریستالی مستقرشان کرد.

«ریچموند، اسکلت‌ها رو‌دیگر​ جلوتر مستقر کن و‌ثبت​ زیر زمین مخفی‌شون کن.»

«چـ-چشم، قربان.»

ریچموند همان‌طور که زیک‌نمادین​ دستور داده بود، اسکلت‌ها‌بعداً​ را زیر زمین دفن کرد.

پس از‌مقابلش​ آن، زیک گوراب‌داشت​ را احضار کرد.

غررر!

گوراب که حالا به اندازه یک‌شاید​ باسیلیسک بزرگ شده بود، گونه‌اش را به‌دری​ زیک مالید و خودش را لوس کرد.

«گوراب، برو‌نقش‌برجسته​ و اونا‌نمادین​ رو بکشون اینجا.»

غررر!

با دستور زیک، گوراب زوزه‌به‌عنوان​ بلندی کشید و به سرعت به‌درست​ سمتی که لژیون قرار داشت دوید.

زیک و ریچموند پشت‌داستان​ کریستال‌ها پنهان شدند و‌بدونه​ اوضاع را زیر نظر گرفتند.

تنش رفته‌رفته بالا می‌گرفت.

در همان لحظه بود.

غررر!

«اومدن.»

بوم! بوم! بوم!

لژیون نامرده نمایان شد.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره فصل و عنوان در متن اصلی قید نشده بود.