---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 150: [نامشخص] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 150: [نامشخص]

0

زیک به‌نجات​ دختری که کنارش‌پوسیدگی​ ایستاده بود گفت:

«خیلی دلخراشه، بهتره نگاه نکنی.»

با وجود حرف زیک،‌وحشیانه​ دختر چشم از کاردینال که‌آنجا​ از درد فریاد می‌کشید، برنداشت.

او از زیک پرسید:

«خدا اون‌نجات​ آدم رو‌قدرت​ مجازات کرد؟»

زیک سرش را تکان داد.

«خدا نبود، طمع و خواسته‌های خودش باعث‌موقت​ شد به این روز بیفته. من کسی‌خیال​ هستم که این درد رو بهش تحمیل کردم.»

سپس دختر دوباره‌نبرد​ به زیک نگاه‌اردوگاه​ کرد و پرسید:

«پس شما خدا هستید، آقا؟»

زیک دوباره‌می‌ده​ سرش را‌پوسیدگی​ تکان داد.

«نه، من خدا‌نبرد​ نیستم. من هم مثل‌موقت​ تو فقط یه انسانم.»

دختر به‌محل​ زیک نگاه‌وحشیانه​ کرد و گفت:

«می‌گفتن خدایی با‌می‌ده​ چشم‌های سیاه ما‌مبتلا​ رو نجات می‌ده.»

کاردینال که به قدرت پوسیدگی‌مبتلا​ مبتلا شده بود، کاملاً ذوب شده‌دست‌هایش​ و دیگر اثری از او نبود.

زیک دست‌هایش را تکاند،‌وحشیانه​ زانو زد تا هم‌قد‌برپا​ دختر شود و گفت:

«کی این رو بهت گفته؟»

دختر با چهره‌ای آرام گفت:

«نمی‌دونم. اما همه بچه‌هایی که تو صومعه‌کاملاً​ گیر افتادن، این رو می‌دونن. اونا همیشه‌هم‌قد​ درباره خدایی با چشم‌های سیاه حرف می‌زنن.»

زیک شانه‌محل​ دختر را‌وحشیانه​ گرفت و گفت:

«من همچین موجود بزرگی نیستم. به‌اردوگاه​ هر حال... خوشحالم که نجاتت دادم.‌دشمنی​ وگرنه شاهزاده آرینا خیلی ناراحت می‌شد.»

زیک به همراه‌می‌ده​ دختر به سمت‌مبتلا​ بچه‌های خاندان لوبرن رفت.

او به بوریس گفت:

«اول باید‌محل​ یه چیزی‌وحشیانه​ بدیم بچه‌ها بخورن.»

زیک محل نبرد وحشیانه‌وحشیانه​ را ترک کرد و‌برپا​ یک اردوگاه موقت برپا کرد.

از آنجا که در حال حاضر هیچ‌شده​ دشمنی در تعقیبشان نبود، با خیال راحت‌زانو​ آتشی روشن کردند و غذا آماده کردند.

بچه‌ها خودشان‌می‌ده​ را کنار‌پوسیدگی​ آتش گرم کردند.

زیک یک سوپ‌نبرد​ ملایم درست کرد و‌موقت​ به دست بچه‌ها داد.

بچه‌ها با کنجکاوی‌نبرد​ یک قاشق از‌اردوگاه​ سوپ را خوردند.

لحظه‌ای بعد، چشمانشان‌می‌ده​ برق زد و با‌شده​ هیجان به حرف آمدند.

«واو! این خیلی خوشمزه‌ست.»

«این نون رو‌نبرد​ هم امتحان کن!‌اردوگاه​ خیلی نرم و خوشمزه‌ست!»

این غذای آماده‌ای بود که او به‌طور ویژه به یک سرآشپز سفارش داده‌تعقیبشان​ و در موجودی خود ذخیره کرده بود، بنابراین طعم بهتری نسبت به جیره‌های‌ملایم​ جنگی معمولی داشت، اما صادقانه بگویم، چیزی نبود که این‌قدر باعث شگفتی شود.

زیک با دیدن بچه‌هایی که مدام هنگام چشیدن‌کاملاً​ سوپ ابراز شگفتی می‌کردند، می‌توانست حدس بزند که‌شود​ در پادشاهی مقدس چگونه با آن‌ها رفتار شده است.

بچه‌ها از غذایی که زیک به آن‌ها‌کاملاً​ داد سیر خوردند و در کیسه‌خواب‌های نرمی که‌شود​ او برایشان پهن کرده بود، به خواب رفتند.

دختر در حالی که‌وحشیانه​ وارد کیسه‌خواب می‌شد، به‌برپا​ زیک نگاه کرد و گفت:

«آقا، شما واقعاً‌نبرد​ ما رو به‌اردوگاه​ صومعه برنمی‌گردونید، مگه نه؟»

زیک موهای دختر‌می‌ده​ را نوازش کرد‌مبتلا​ و سر تکان داد.

«آره. شما رو به جایی می‌برم که غذاهای خیلی خوشمزه‌تر و‌دست‌هایش​ تخت‌های نرم‌تری از اونچه امروز خوردید و دیدید داره. اونجا یه‌همه​ بزرگسال از خون لوبرن هم هست، پس حسابی ازتون مراقبت می‌کنن.»

دختر محکم‌محل​ دست زیک‌وحشیانه​ را گرفت.

انگار می‌خواست مطمئن شود‌وحشیانه​ که این یک رویا نیست،‌آنجا​ دست او را رها نمی‌کرد.

زیک دستش را‌می‌ده​ نگه داشت تا‌مبتلا​ اینکه به خواب رفت.

پس از اطمینان‌قدرت​ از اینکه همه بچه‌ها‌کاملاً​ خوابیده‌اند، به بوریس گفت:

«بوریس، تو باید‌نبرد​ این بچه‌ها رو به‌موقت​ سلامت به موکنای ببری.»

«فهمیدم، رئیس. اما...»

بوریس با‌نجات​ چهره‌ای متعجب به‌پوسیدگی​ زیک نگاه کرد.

«نمی‌دونستم به‌می‌ده​ بچه‌ها اهمیت‌پوسیدگی​ می‌دی، رئیس.»

زیک با‌محل​ شنیدن حرف‌های بوریس‌ترک​ پوزخند تلخی زد.

«چرت و پرت نگو.»

در زندگی قبلی‌اش، زمانی که به عنوان یک‌کاملاً​ قاتل برای کارتل کار می‌کرد، زیک به معنای واقعی‌بهت​ کلمه زیر دست دون خوان مثل سگ جان می‌کند.

او هر کسی را که دون‌شده​ خوان دستور می‌داد، بدون هیچ تردیدی‌تکاند​ می‌کشت، چه پیر و چه جوان.

اگرچه جنایاتی که زیک مرتکب شده بود‌موقت​ با بازگشت به گذشته از بین رفته‌خیال​ بود، اما خاطرات وحشتناک آن پاک نشده بود.

«این کار، گناه من‌وحشیانه​ رو در قبال اون‌برپا​ بچه‌های گذشته پاک نمی‌کنه.»

او احساس می‌کرد که این‌پوسیدگی​ کار فقط یک ریاکاری برای‌دیگر​ رسیدن به آرامش ذهنی خودش است.

روز بعد، بوریس بچه‌های‌وحشیانه​ لوبرن را برداشت و‌برپا​ غار را ترک کرد.

دختر تا آخرین لحظه به‌ترک​ عقب نگاه می‌کرد و چشمانش‌حاضر​ پر از تصویر زیک بود.

پس از رفتن بوریس به همراه بچه‌های‌شده​ لوبرن، زیک که آن‌ها را تماشا می‌کرد،‌زانو​ به داخل غار بازگشت و روبروی در ایستاد.

مجسمه‌ها هنوز‌می‌ده​ هم محکم جلوی‌مبتلا​ در نگهبانی می‌دادند.

زیک به‌محل​ مجسمه‌ها نزدیک‌وحشیانه​ شد و گفت:

«احضار رو لغو کن.»

به محض اینکه زیک دستور داد، حلقه‌های‌شده​ جادویی روی بدن نگهبانان ظاهر شد، سپس‌زانو​ به نور تبدیل شده و ناپدید شدند.

زیک پیش از رسیدن واحد‌مبتلا​ پادشاهی مقدس، در را باز کرده‌دست‌هایش​ و با نگهبانان روبرو شده بود.

او کدهای دسترسی پنهان در هسته نگهبانان را شناسایی کرده بود، آن‌ها‌دشمنی​ را با سیستم کنترل کرد، به عنوان احضار ثبتشان کرد و سپس‌گرم​ به آن‌ها دستور داد تا در را باز کنند و با پالادین‌ها بجنگند.

لغو احضار آیداس و لینسئوس.

ورود به حالت خواب زمستانی برای بازیابی خودکار.

آیداس و لینسئوس که به تازگی به همراه نگهبان هوروس که در‌دشمنی​ معبد زوئین پیدا شده بود ثبت شده بودند، مدت زیادی در حالت‌گرم​ ایمن رها شده بودند، بنابراین برای بازیابی خودکار به زمان نیاز داشتند.

زیک پس از‌می‌ده​ رسیدگی به نگهبانان،‌مبتلا​ از در وارد شد.

به محض اینکه او‌پوسیدگی​ کاملاً وارد شد، در‌ذوب​ غول‌پیکر به آرامی بسته شد.

پس از ورود زیک به‌ترک​ داخل در و گذشت مدتی، چهره‌ای‌هیچ​ در یک ردای سیاه ظاهر شد.

او به اجساد پالادین‌های مرده‌پوسیدگی​ که جلوی در پراکنده شده بودند‌اثری​ نگاه کرد و به حرف آمد.

«چه افتضاحی.»

چهره‌های دیگری با‌نبرد​ رداهای خاکستری پشت‌اردوگاه​ سر او ظاهر شدند.

آن‌ها با احترام با‌وحشیانه​ فردی که در وسط‌برپا​ ایستاده بود صحبت کردند.

«فرستاده، ما قطعاً‌می‌ده​ یادگار رو پس می‌گیریم.‌شده​ نیازی نیست نگران باشید...»

سپس، کسی که فرستاده‌پوسیدگی​ نامیده می‌شد ناگهان برگشت‌ذوب​ و دستش را دراز کرد.

«آه!»

چهار چهره با رداهای خاکستری در‌اردوگاه​ هوا شناور شدند و طوری به‌دشمنی​ نفس‌نفس افتادند که انگار نمی‌توانستند نفس بکشند.

فرستاده به‌نجات​ آن‌ها نگاه‌قدرت​ کرد و گفت:

«شما حتی در سرزمین‌های جنوبی هم یک ظرف ارزشمند رو‌اثری​ از دست دادید. علاوه بر این، با بی‌احتیاطی از قدرت‌نمی‌دونم​ زیردستی استفاده کردید که نباید در دنیای فیزیکی آشکار می‌شد.»

«سـ-سرفه! فـ-فرستاده... لطفاً ر-رحم کنید...»

با پس کشیدن‌نبرد​ دست فرستاده، چهره‌های‌اردوگاه​ رداپوش به زمین افتادند.

چشمان فرستاده که از‌قدرت​ میان ردای سیاه نمایان بود،‌ذوب​ شبیه چشمان یک خزنده بود.

جادوگران ابیس، با روبرو شدن‌مبتلا​ با چشمان سرخ فرستاده، لرزیدند و‌دست‌هایش​ از ترس به خود جمع شدند.

او با برقی شوم‌وحشیانه​ در چشمان سرخش، چیزی‌برپا​ از جیبش بیرون آورد.

حواری دو گوی‌نبرد​ سیاه را در‌اردوگاه​ زمین دفن کرد.

سپس، شروع‌نجات​ به خواندن‌قدرت​ وردی کرد.

«؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

همزمان که ورد را به‌ترک​ زبان دنیای شیاطین می‌خواند، مه‌حاضر​ سیاهی از بدنش به هوا برخاست.

مه برخاسته،‌محل​ به درون‌وحشیانه​ زمین نفوذ کرد.

ترق!

سپس، چیزی از زیر‌پوسیدگی​ زمین شروع به جوشیدن کرد‌دیگر​ و به سرعت رشد کرد.

دو توده گوشت با منشأیی نامعلوم که از‌برپا​ آن‌ها مایع سیاهی می‌چکید، بزرگ و بزرگ‌تر شدند تا‌روشن​ جایی که اندازه‌شان از یک انسان هم فراتر رفت.

«اوووه!»

جادوگران سیاه با رداهای خاکستری در پشت‌شده​ سر او، با دیدن رشد آن دو‌زانو​ توده گوشت از زمین، با تعجب فریاد کشیدند.

حواری دستش را به‌پوسیدگی​ سمت توده‌های گوشت دراز‌ذوب​ کرد و ورد دیگری خواند.

این بار، دو‌نبرد​ شبح سیاه از‌اردوگاه​ زمین بیرون خزیدند.

حواری خطاب به اشباحی‌وحشیانه​ که نزدیک می‌شدند، با‌برپا​ صدایی بم زمزمه کرد:

«قدرت مرگِ فاسد شده.»

با هدایت حواری، اشباح‌پوسیدگی​ سیاه وارد هر یک‌ذوب​ از توده‌های گوشت شدند.

با ورود اشباح، توده‌های‌وحشیانه​ غول‌پیکر گوشت ناگهان مانند قلب‌هایی‌آنجا​ زنده شروع به تپیدن کردند.

تاپ! تاپ! تاپ! تاپ!

حواری به توده‌های گوشت نزدیک شد‌مبتلا​ و در حالی که وردی می‌خواند،‌دست‌هایش​ خنجری سیاه را از جیبش بیرون آورد.

قدرتی شوم در خنجری که‌مبتلا​ تصویر شیطانی عجیب و غریب روی‌دست‌هایش​ آن حک شده بود، جریان داشت.

حواری خنجر را‌نبرد​ به سمت توده‌های گوشتِ‌موقت​ در حال تپش گرفت.

«من قدرتی‌محل​ تازه به مرگِ‌ترک​ فاسد شده می‌بخشم.»

همزمان، حواری‌نجات​ یکی از توده‌های‌پوسیدگی​ گوشت را برید.

چاک!

مایع سیاه رنگی از توده‌ترک​ گوشتِ بریده شده بیرون ریخت، گویی‌هیچ​ که یک مشک آب ترکیده باشد.

جادوگران سیاه با رداهای خاکستری‌ترک​ که از پشت تماشا می‌کردند،‌حاضر​ آب دهانشان را قورت دادند.

غیژ!

درست در همان لحظه، چیزی‌مبتلا​ با ایجاد صدایی چندش‌آور، از درون‌دست‌هایش​ توده گوشتِ بریده شده بیرون آمد.

یک شوالیه اسکلتی پوشیده در زرهی‌اردوگاه​ سیاه، در حالی که شمشیر و سپری‌تعقیبشان​ در دست داشت، قدم به بیرون گذاشت.

«ا-اون!»

جادوگران سیاه با رداهای‌قدرت​ خاکستری وحشت‌زده شدند و‌کاملاً​ رنگ از رخسارشان پرید.

یـ-یک شوالیه مرگ!

یک شوالیه مرگ، شوالیه‌ای از اشباح‌اردوگاه​ فاسد شده در اوج قدرت مردگان‌دشمنی​ متحرک، در دنیای فیزیکی ظاهر شده بود.

اما این پایان کار نبود.

حواری توده‌نجات​ گوشت دیگر را‌پوسیدگی​ با خنجر برید.

موجود دیگری با‌قدرت​ ایجاد صدایی چندش‌آور از‌کاملاً​ درون آن بیرون آمد.

یک مرده متحرک که تاجی زنگ‌زده و‌موقت​ ردایی کهنه بر تن داشت و جواهراتی‌خیال​ در دو کاسه چشمش جای گرفته بود.

«یـ-یک آرک لیچ!»

شوالیه مرگ و آرک‌قدرت​ لیچ به حواری نزدیک‌کاملاً​ شدند و زانو زدند.

صدایی دلگیر و‌قدرت​ تاریک از شوالیه‌شده​ مرگ به گوش رسید.

«نام من لوئیس مارکیسیو است. من‌اردوگاه​ شمشیرِ پرستش و ستایش خود را‌دشمنی​ به حواری مرگ و تاریکی تقدیم می‌کنم.»

پس از آن، آرک‌وحشیانه​ لیچ نیز نام خود‌برپا​ را بر زبان آورد.

«نام من وردی آلبیزی است. من‌مبتلا​ شکوهِ آغشته به خون خود را‌دست‌هایش​ به حواری مرگ و تاریکی تقدیم می‌کنم.»

حواری به لوئیس و وردی که‌شده​ اکنون به یک شوالیه مرگ و‌تکاند​ یک آرک لیچ تبدیل شده بودند، گفت:

«قدرت عظیم تاریکی به شما زندگی دوباره‌ای‌موقت​ بخشیده است. آیا به کسی که در آن‌راحت​ سوی ابیس خفته است، سوگند وفاداری یاد می‌کنید؟»

«من به شمشیر‌نبرد​ و سپر فاسد‌اردوگاه​ شده‌ام سوگند یاد می‌کنم.»

«من به خرد‌می‌ده​ و ردای آلوده‌ام‌مبتلا​ سوگند یاد می‌کنم.»

«خوب است. دشمنی که شما را بی‌رحمانه به‌ذوب​ قتل رساند، در اینجاست. بروید و انتقام خونی‌بهت​ که ارواح شما را فاسد کرد و کشت، بگیرید.»

شوالیه مرگ و‌نبرد​ آرک لیچ با‌اردوگاه​ چشمانی درخشان گفتند:

«ما خون و‌نبرد​ روح دشمن را به‌موقت​ حواری تقدیم خواهیم کرد.»

شوالیه مرگ‌نجات​ و آرک لیچ‌پوسیدگی​ از جا برخاستند.

سپس، آرک لیچ دستش‌پوسیدگی​ را به سمت اجساد‌ذوب​ پالادین‌های مرده دراز کرد.

وووونگ!

انرژی شومی‌محل​ از ردای فاسد‌ترک​ شده‌اش ساطع شد.

ترق!

انرژی شوم، اجساد‌قدرت​ پالادین‌های مرده را‌شده​ در بر گرفت.

سپس، شوالیه‌های اسکلتی پوشیده‌وحشیانه​ در زره‌های سیاه، از‌برپا​ میان اجساد پالادین‌ها برخاستند.

بوم!

شوالیه‌های اسکلتی در حالی که شمشیر‌مبتلا​ و سپر در دست داشتند، در برابر‌تکاند​ شوالیه مرگ و آرک لیچ زانو زدند.

آرک لیچ دوباره‌قدرت​ جادو کرد و اسب‌های‌کاملاً​ شبح‌وار را احضار نمود.

شیهه!

آن‌ها با یال‌هایی از‌وحشیانه​ شعله‌های آبی، بیشتر به‌برپا​ هیولا شبیه بودند تا اسب.

شوالیه مرگ با مهارت سوار‌پوسیدگی​ بر یک اسب شبح‌وار شد،‌دیگر​ گویی که اسب خودش باشد.

جادوگران سیاه با رداهای خاکستری از دیدن ارتش‌ذوب​ مردگان متحرکی که در یک چشم به هم زدن‌گفته​ ایجاد شده بود، حیرت‌زده شدند و دهانشان باز ماند.

سپس، حواری به جادوگران گفت:

«زیک دریکر را بکشید و به همراه لژیون مرگ، یادگار‌حاضر​ را بیاورید. اگر دوباره شکست بخورید، ارواح شما را می‌گیرم و‌خودشان​ آن‌ها را به عنوان قربانی به صورت‌های فلکی بزرگ تقدیم می‌کنم.»

جادوگران از ترس‌می‌ده​ لرزیدند و در‌مبتلا​ برابر حواری زانو زدند.

«مـ-ما از‌می‌ده​ دستورات حواری‌پوسیدگی​ اطاعت می‌کنیم!»

حواری به جادوگران سیاه‌وحشیانه​ خیره شد، سپس برگشت‌برپا​ و دستش را تکان داد.

یک پورتال سیاه‌نبرد​ روی درِ غول‌پیکرِ کاملاً‌موقت​ بسته شده ظاهر شد.

وووونگ!

لژیون مرگ‌می‌ده​ به آرامی وارد‌مبتلا​ پورتال سیاه شد.

درست در همان لحظه بود.

تِرق!

بدن حواری که پورتال را باز کرده‌شده​ بود، ناگهان به شکلی عجیب و غریب‌زانو​ شروع به پیچ و تاب خوردن کرد.

«سرفه!»

حواری که ردای سیاه بر تن داشت، ناپدید شد و به‌هیچ​ جای او یک جادوگر سیاه ابیس ایستاده بود؛ بدنش مانند یک‌کنار​ مومیایی در هم پیچیده و نیروی حیاتش کاملاً تخلیه شده بود.

«کیااااک!»

با فریادی، بدن‌می‌ده​ جادوگر سیاه فرو‌مبتلا​ ریخت و ذوب شد.

جلز و ولز!

جادوگران باقی‌مانده با دیدن اینکه همتایشان‌اردوگاه​ به مشتی خون و آب تبدیل‌دشمنی​ شده است، از ترس به خود لرزیدند.

ما نباید‌محل​ تو این‌وحشیانه​ ماموریت شکست بخوریم!

آن‌ها پیش از‌می‌ده​ بسته شدن پورتال،‌مبتلا​ وارد خرابه‌ها شدند.

لژیون مرگ در‌قدرت​ حال نزدیک شدن‌شده​ به زیک بود.

«این خرابه تا‌نبرد​ کجا ادامه داره؟‌اردوگاه​ انگار تمومی نداره.»

زیک برای پیدا کردن‌قدرت​ یادگار، در میان خرابه‌ها‌کاملاً​ راه رفت و راه رفت.

پس از گذشت مدتی نامعلوم، راهروی باریک‌کاملاً​ و خالی به پایان رسید و دیواری‌هم‌قد​ با یک نقش‌برجسته عظیم و پیچیده نمایان شد.

«واو، این دیگه چیه؟»

این نقش‌برجسته‌ای بود که روی‌ترک​ دیواری سخت با ارتفاع بیش‌حاضر​ از ده متر حک شده بود.

سبک این نقش‌برجسته با‌قدرت​ اسنادی که در خرابه‌های‌کاملاً​ زوئین دیده بود، تفاوت داشت.

بدنِ پیکره‌های داخل نقش‌برجسته‌پوسیدگی​ رو به جلو بود، اما‌دیگر​ صورت‌هایشان به پهلو چرخیده بود.

داستان اینجا چیه؟

زیک ابتدا درست مانند کاری که در خرابه‌های‌برپا​ زوئین انجام داده بود، از نقش‌برجسته عکس گرفت‌آتشی​ و آن‌ها را در پوشه بایگانی امن ذخیره کرد.

همانطور که به آرامی‌قدرت​ نقش‌برجسته را بررسی می‌کرد،‌کاملاً​ چیزی توجهش را جلب کرد.

«این شکل...؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max