چپتر 150: [نامشخص]
0زیک بهنجات دختری که کنارشپوسیدگی ایستاده بود گفت:
«خیلی دلخراشه، بهتره نگاه نکنی.»
با وجود حرف زیک،وحشیانه دختر چشم از کاردینال کهآنجا از درد فریاد میکشید، برنداشت.
او از زیک پرسید:
«خدا اوننجات آدم روقدرت مجازات کرد؟»
زیک سرش را تکان داد.
«خدا نبود، طمع و خواستههای خودش باعثموقت شد به این روز بیفته. من کسیخیال هستم که این درد رو بهش تحمیل کردم.»
سپس دختر دوبارهنبرد به زیک نگاهاردوگاه کرد و پرسید:
«پس شما خدا هستید، آقا؟»
زیک دوبارهمیده سرش راپوسیدگی تکان داد.
«نه، من خدانبرد نیستم. من هم مثلموقت تو فقط یه انسانم.»
دختر بهمحل زیک نگاهوحشیانه کرد و گفت:
«میگفتن خدایی بامیده چشمهای سیاه مامبتلا رو نجات میده.»
کاردینال که به قدرت پوسیدگیمبتلا مبتلا شده بود، کاملاً ذوب شدهدستهایش و دیگر اثری از او نبود.
زیک دستهایش را تکاند،وحشیانه زانو زد تا همقدبرپا دختر شود و گفت:
«کی این رو بهت گفته؟»
دختر با چهرهای آرام گفت:
«نمیدونم. اما همه بچههایی که تو صومعهکاملاً گیر افتادن، این رو میدونن. اونا همیشههمقد درباره خدایی با چشمهای سیاه حرف میزنن.»
زیک شانهمحل دختر راوحشیانه گرفت و گفت:
«من همچین موجود بزرگی نیستم. بهاردوگاه هر حال... خوشحالم که نجاتت دادم.دشمنی وگرنه شاهزاده آرینا خیلی ناراحت میشد.»
زیک به همراهمیده دختر به سمتمبتلا بچههای خاندان لوبرن رفت.
او به بوریس گفت:
«اول بایدمحل یه چیزیوحشیانه بدیم بچهها بخورن.»
زیک محل نبرد وحشیانهوحشیانه را ترک کرد وبرپا یک اردوگاه موقت برپا کرد.
از آنجا که در حال حاضر هیچشده دشمنی در تعقیبشان نبود، با خیال راحتزانو آتشی روشن کردند و غذا آماده کردند.
بچهها خودشانمیده را کنارپوسیدگی آتش گرم کردند.
زیک یک سوپنبرد ملایم درست کرد وموقت به دست بچهها داد.
بچهها با کنجکاوینبرد یک قاشق ازاردوگاه سوپ را خوردند.
لحظهای بعد، چشمانشانمیده برق زد و باشده هیجان به حرف آمدند.
«واو! این خیلی خوشمزهست.»
«این نون رونبرد هم امتحان کن!اردوگاه خیلی نرم و خوشمزهست!»
این غذای آمادهای بود که او بهطور ویژه به یک سرآشپز سفارش دادهتعقیبشان و در موجودی خود ذخیره کرده بود، بنابراین طعم بهتری نسبت به جیرههایملایم جنگی معمولی داشت، اما صادقانه بگویم، چیزی نبود که اینقدر باعث شگفتی شود.
زیک با دیدن بچههایی که مدام هنگام چشیدنکاملاً سوپ ابراز شگفتی میکردند، میتوانست حدس بزند کهشود در پادشاهی مقدس چگونه با آنها رفتار شده است.
بچهها از غذایی که زیک به آنهاکاملاً داد سیر خوردند و در کیسهخوابهای نرمی کهشود او برایشان پهن کرده بود، به خواب رفتند.
دختر در حالی کهوحشیانه وارد کیسهخواب میشد، بهبرپا زیک نگاه کرد و گفت:
«آقا، شما واقعاًنبرد ما رو بهاردوگاه صومعه برنمیگردونید، مگه نه؟»
زیک موهای دخترمیده را نوازش کردمبتلا و سر تکان داد.
«آره. شما رو به جایی میبرم که غذاهای خیلی خوشمزهتر ودستهایش تختهای نرمتری از اونچه امروز خوردید و دیدید داره. اونجا یههمه بزرگسال از خون لوبرن هم هست، پس حسابی ازتون مراقبت میکنن.»
دختر محکممحل دست زیکوحشیانه را گرفت.
انگار میخواست مطمئن شودوحشیانه که این یک رویا نیست،آنجا دست او را رها نمیکرد.
زیک دستش رامیده نگه داشت تامبتلا اینکه به خواب رفت.
پس از اطمینانقدرت از اینکه همه بچههاکاملاً خوابیدهاند، به بوریس گفت:
«بوریس، تو بایدنبرد این بچهها رو بهموقت سلامت به موکنای ببری.»
«فهمیدم، رئیس. اما...»
بوریس بانجات چهرهای متعجب بهپوسیدگی زیک نگاه کرد.
«نمیدونستم بهمیده بچهها اهمیتپوسیدگی میدی، رئیس.»
زیک بامحل شنیدن حرفهای بوریسترک پوزخند تلخی زد.
«چرت و پرت نگو.»
در زندگی قبلیاش، زمانی که به عنوان یککاملاً قاتل برای کارتل کار میکرد، زیک به معنای واقعیبهت کلمه زیر دست دون خوان مثل سگ جان میکند.
او هر کسی را که دونشده خوان دستور میداد، بدون هیچ تردیدیتکاند میکشت، چه پیر و چه جوان.
اگرچه جنایاتی که زیک مرتکب شده بودموقت با بازگشت به گذشته از بین رفتهخیال بود، اما خاطرات وحشتناک آن پاک نشده بود.
«این کار، گناه منوحشیانه رو در قبال اونبرپا بچههای گذشته پاک نمیکنه.»
او احساس میکرد که اینپوسیدگی کار فقط یک ریاکاری برایدیگر رسیدن به آرامش ذهنی خودش است.
روز بعد، بوریس بچههایوحشیانه لوبرن را برداشت وبرپا غار را ترک کرد.
دختر تا آخرین لحظه بهترک عقب نگاه میکرد و چشمانشحاضر پر از تصویر زیک بود.
پس از رفتن بوریس به همراه بچههایشده لوبرن، زیک که آنها را تماشا میکرد،زانو به داخل غار بازگشت و روبروی در ایستاد.
مجسمهها هنوزمیده هم محکم جلویمبتلا در نگهبانی میدادند.
زیک بهمحل مجسمهها نزدیکوحشیانه شد و گفت:
«احضار رو لغو کن.»
به محض اینکه زیک دستور داد، حلقههایشده جادویی روی بدن نگهبانان ظاهر شد، سپسزانو به نور تبدیل شده و ناپدید شدند.
زیک پیش از رسیدن واحدمبتلا پادشاهی مقدس، در را باز کردهدستهایش و با نگهبانان روبرو شده بود.
او کدهای دسترسی پنهان در هسته نگهبانان را شناسایی کرده بود، آنهادشمنی را با سیستم کنترل کرد، به عنوان احضار ثبتشان کرد و سپسگرم به آنها دستور داد تا در را باز کنند و با پالادینها بجنگند.
لغو احضار آیداس و لینسئوس.
ورود به حالت خواب زمستانی برای بازیابی خودکار.
آیداس و لینسئوس که به تازگی به همراه نگهبان هوروس که دردشمنی معبد زوئین پیدا شده بود ثبت شده بودند، مدت زیادی در حالتگرم ایمن رها شده بودند، بنابراین برای بازیابی خودکار به زمان نیاز داشتند.
زیک پس ازمیده رسیدگی به نگهبانان،مبتلا از در وارد شد.
به محض اینکه اوپوسیدگی کاملاً وارد شد، درذوب غولپیکر به آرامی بسته شد.
پس از ورود زیک بهترک داخل در و گذشت مدتی، چهرهایهیچ در یک ردای سیاه ظاهر شد.
او به اجساد پالادینهای مردهپوسیدگی که جلوی در پراکنده شده بودنداثری نگاه کرد و به حرف آمد.
«چه افتضاحی.»
چهرههای دیگری بانبرد رداهای خاکستری پشتاردوگاه سر او ظاهر شدند.
آنها با احترام باوحشیانه فردی که در وسطبرپا ایستاده بود صحبت کردند.
«فرستاده، ما قطعاًمیده یادگار رو پس میگیریم.شده نیازی نیست نگران باشید...»
سپس، کسی که فرستادهپوسیدگی نامیده میشد ناگهان برگشتذوب و دستش را دراز کرد.
«آه!»
چهار چهره با رداهای خاکستری دراردوگاه هوا شناور شدند و طوری بهدشمنی نفسنفس افتادند که انگار نمیتوانستند نفس بکشند.
فرستاده بهنجات آنها نگاهقدرت کرد و گفت:
«شما حتی در سرزمینهای جنوبی هم یک ظرف ارزشمند رواثری از دست دادید. علاوه بر این، با بیاحتیاطی از قدرتنمیدونم زیردستی استفاده کردید که نباید در دنیای فیزیکی آشکار میشد.»
«سـ-سرفه! فـ-فرستاده... لطفاً ر-رحم کنید...»
با پس کشیدننبرد دست فرستاده، چهرههایاردوگاه رداپوش به زمین افتادند.
چشمان فرستاده که ازقدرت میان ردای سیاه نمایان بود،ذوب شبیه چشمان یک خزنده بود.
جادوگران ابیس، با روبرو شدنمبتلا با چشمان سرخ فرستاده، لرزیدند ودستهایش از ترس به خود جمع شدند.
او با برقی شوموحشیانه در چشمان سرخش، چیزیبرپا از جیبش بیرون آورد.
حواری دو گوینبرد سیاه را دراردوگاه زمین دفن کرد.
سپس، شروعنجات به خواندنقدرت وردی کرد.
«؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»
همزمان که ورد را بهترک زبان دنیای شیاطین میخواند، مهحاضر سیاهی از بدنش به هوا برخاست.
مه برخاسته،محل به درونوحشیانه زمین نفوذ کرد.
ترق!
سپس، چیزی از زیرپوسیدگی زمین شروع به جوشیدن کرددیگر و به سرعت رشد کرد.
دو توده گوشت با منشأیی نامعلوم که ازبرپا آنها مایع سیاهی میچکید، بزرگ و بزرگتر شدند تاروشن جایی که اندازهشان از یک انسان هم فراتر رفت.
«اوووه!»
جادوگران سیاه با رداهای خاکستری در پشتشده سر او، با دیدن رشد آن دوزانو توده گوشت از زمین، با تعجب فریاد کشیدند.
حواری دستش را بهپوسیدگی سمت تودههای گوشت درازذوب کرد و ورد دیگری خواند.
این بار، دونبرد شبح سیاه ازاردوگاه زمین بیرون خزیدند.
حواری خطاب به اشباحیوحشیانه که نزدیک میشدند، بابرپا صدایی بم زمزمه کرد:
«قدرت مرگِ فاسد شده.»
با هدایت حواری، اشباحپوسیدگی سیاه وارد هر یکذوب از تودههای گوشت شدند.
با ورود اشباح، تودههایوحشیانه غولپیکر گوشت ناگهان مانند قلبهاییآنجا زنده شروع به تپیدن کردند.
تاپ! تاپ! تاپ! تاپ!
حواری به تودههای گوشت نزدیک شدمبتلا و در حالی که وردی میخواند،دستهایش خنجری سیاه را از جیبش بیرون آورد.
قدرتی شوم در خنجری کهمبتلا تصویر شیطانی عجیب و غریب رویدستهایش آن حک شده بود، جریان داشت.
حواری خنجر رانبرد به سمت تودههای گوشتِموقت در حال تپش گرفت.
«من قدرتیمحل تازه به مرگِترک فاسد شده میبخشم.»
همزمان، حوارینجات یکی از تودههایپوسیدگی گوشت را برید.
چاک!
مایع سیاه رنگی از تودهترک گوشتِ بریده شده بیرون ریخت، گوییهیچ که یک مشک آب ترکیده باشد.
جادوگران سیاه با رداهای خاکستریترک که از پشت تماشا میکردند،حاضر آب دهانشان را قورت دادند.
غیژ!
درست در همان لحظه، چیزیمبتلا با ایجاد صدایی چندشآور، از دروندستهایش توده گوشتِ بریده شده بیرون آمد.
یک شوالیه اسکلتی پوشیده در زرهیاردوگاه سیاه، در حالی که شمشیر و سپریتعقیبشان در دست داشت، قدم به بیرون گذاشت.
«ا-اون!»
جادوگران سیاه با رداهایقدرت خاکستری وحشتزده شدند وکاملاً رنگ از رخسارشان پرید.
یـ-یک شوالیه مرگ!
یک شوالیه مرگ، شوالیهای از اشباحاردوگاه فاسد شده در اوج قدرت مردگاندشمنی متحرک، در دنیای فیزیکی ظاهر شده بود.
اما این پایان کار نبود.
حواری تودهنجات گوشت دیگر راپوسیدگی با خنجر برید.
موجود دیگری باقدرت ایجاد صدایی چندشآور ازکاملاً درون آن بیرون آمد.
یک مرده متحرک که تاجی زنگزده وموقت ردایی کهنه بر تن داشت و جواهراتیخیال در دو کاسه چشمش جای گرفته بود.
«یـ-یک آرک لیچ!»
شوالیه مرگ و آرکقدرت لیچ به حواری نزدیککاملاً شدند و زانو زدند.
صدایی دلگیر وقدرت تاریک از شوالیهشده مرگ به گوش رسید.
«نام من لوئیس مارکیسیو است. مناردوگاه شمشیرِ پرستش و ستایش خود رادشمنی به حواری مرگ و تاریکی تقدیم میکنم.»
پس از آن، آرکوحشیانه لیچ نیز نام خودبرپا را بر زبان آورد.
«نام من وردی آلبیزی است. منمبتلا شکوهِ آغشته به خون خود رادستهایش به حواری مرگ و تاریکی تقدیم میکنم.»
حواری به لوئیس و وردی کهشده اکنون به یک شوالیه مرگ وتکاند یک آرک لیچ تبدیل شده بودند، گفت:
«قدرت عظیم تاریکی به شما زندگی دوبارهایموقت بخشیده است. آیا به کسی که در آنراحت سوی ابیس خفته است، سوگند وفاداری یاد میکنید؟»
«من به شمشیرنبرد و سپر فاسداردوگاه شدهام سوگند یاد میکنم.»
«من به خردمیده و ردای آلودهاممبتلا سوگند یاد میکنم.»
«خوب است. دشمنی که شما را بیرحمانه بهذوب قتل رساند، در اینجاست. بروید و انتقام خونیبهت که ارواح شما را فاسد کرد و کشت، بگیرید.»
شوالیه مرگ ونبرد آرک لیچ بااردوگاه چشمانی درخشان گفتند:
«ما خون ونبرد روح دشمن را بهموقت حواری تقدیم خواهیم کرد.»
شوالیه مرگنجات و آرک لیچپوسیدگی از جا برخاستند.
سپس، آرک لیچ دستشپوسیدگی را به سمت اجسادذوب پالادینهای مرده دراز کرد.
وووونگ!
انرژی شومیمحل از ردای فاسدترک شدهاش ساطع شد.
ترق!
انرژی شوم، اجسادقدرت پالادینهای مرده راشده در بر گرفت.
سپس، شوالیههای اسکلتی پوشیدهوحشیانه در زرههای سیاه، ازبرپا میان اجساد پالادینها برخاستند.
بوم!
شوالیههای اسکلتی در حالی که شمشیرمبتلا و سپر در دست داشتند، در برابرتکاند شوالیه مرگ و آرک لیچ زانو زدند.
آرک لیچ دوبارهقدرت جادو کرد و اسبهایکاملاً شبحوار را احضار نمود.
شیهه!
آنها با یالهایی ازوحشیانه شعلههای آبی، بیشتر بهبرپا هیولا شبیه بودند تا اسب.
شوالیه مرگ با مهارت سوارپوسیدگی بر یک اسب شبحوار شد،دیگر گویی که اسب خودش باشد.
جادوگران سیاه با رداهای خاکستری از دیدن ارتشذوب مردگان متحرکی که در یک چشم به هم زدنگفته ایجاد شده بود، حیرتزده شدند و دهانشان باز ماند.
سپس، حواری به جادوگران گفت:
«زیک دریکر را بکشید و به همراه لژیون مرگ، یادگارحاضر را بیاورید. اگر دوباره شکست بخورید، ارواح شما را میگیرم وخودشان آنها را به عنوان قربانی به صورتهای فلکی بزرگ تقدیم میکنم.»
جادوگران از ترسمیده لرزیدند و درمبتلا برابر حواری زانو زدند.
«مـ-ما ازمیده دستورات حواریپوسیدگی اطاعت میکنیم!»
حواری به جادوگران سیاهوحشیانه خیره شد، سپس برگشتبرپا و دستش را تکان داد.
یک پورتال سیاهنبرد روی درِ غولپیکرِ کاملاًموقت بسته شده ظاهر شد.
وووونگ!
لژیون مرگمیده به آرامی واردمبتلا پورتال سیاه شد.
درست در همان لحظه بود.
تِرق!
بدن حواری که پورتال را باز کردهشده بود، ناگهان به شکلی عجیب و غریبزانو شروع به پیچ و تاب خوردن کرد.
«سرفه!»
حواری که ردای سیاه بر تن داشت، ناپدید شد و بههیچ جای او یک جادوگر سیاه ابیس ایستاده بود؛ بدنش مانند یککنار مومیایی در هم پیچیده و نیروی حیاتش کاملاً تخلیه شده بود.
«کیااااک!»
با فریادی، بدنمیده جادوگر سیاه فرومبتلا ریخت و ذوب شد.
جلز و ولز!
جادوگران باقیمانده با دیدن اینکه همتایشاناردوگاه به مشتی خون و آب تبدیلدشمنی شده است، از ترس به خود لرزیدند.
ما نبایدمحل تو اینوحشیانه ماموریت شکست بخوریم!
آنها پیش ازمیده بسته شدن پورتال،مبتلا وارد خرابهها شدند.
لژیون مرگ درقدرت حال نزدیک شدنشده به زیک بود.
«این خرابه تانبرد کجا ادامه داره؟اردوگاه انگار تمومی نداره.»
زیک برای پیدا کردنقدرت یادگار، در میان خرابههاکاملاً راه رفت و راه رفت.
پس از گذشت مدتی نامعلوم، راهروی باریککاملاً و خالی به پایان رسید و دیواریهمقد با یک نقشبرجسته عظیم و پیچیده نمایان شد.
«واو، این دیگه چیه؟»
این نقشبرجستهای بود که رویترک دیواری سخت با ارتفاع بیشحاضر از ده متر حک شده بود.
سبک این نقشبرجسته باقدرت اسنادی که در خرابههایکاملاً زوئین دیده بود، تفاوت داشت.
بدنِ پیکرههای داخل نقشبرجستهپوسیدگی رو به جلو بود، امادیگر صورتهایشان به پهلو چرخیده بود.
داستان اینجا چیه؟
زیک ابتدا درست مانند کاری که در خرابههایبرپا زوئین انجام داده بود، از نقشبرجسته عکس گرفتآتشی و آنها را در پوشه بایگانی امن ذخیره کرد.
همانطور که به آرامیقدرت نقشبرجسته را بررسی میکرد،کاملاً چیزی توجهش را جلب کرد.
«این شکل...؟»
یادداشت مترجم
مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max