چپتر 155: بدون عنوان
0وووونگ!
در حالی که جام مقدسکسی را در دست داشت، حسپشت اژدها بهطور خودکار فعال شد.
قطعاتی از خاطرات گذشتهخودش کشتی همچون امواجی خروشاندویدن به ذهن زیک هجوم آوردند.
«آخ!»
با عبور این خاطرات عظیممیتوانست از ذهنش، زیک احساس کردکند سرش در حال انفجار است.
[دفاع ذهنی تسلیمناپذیر فعال شد.]
به لطف اینقطعات مهارت، زیک توانست بهچشمانش تدریج حواسش را بازیابد.
زیک با به دست آوردن هوشیاریاش،بسیار خود را در حالت روحی دید کهسرعت در دریای بیکرانی از خاطرات شناور است.
این همونجنگل حالت تسلطمیرسید کامل حس اژدهاست؟
او میتوانست بسیاربدن آزادانهتر از قبل، خاطراتمزدوران گذشته را بررسی کند.
قطعات عظیمی ازقطعات خاطرات با سرعت ازچشمانش مقابل چشمانش عبور میکردند.
ووش!
سپس، یکی ازنظر قطعات خاطرات بهتعقیب سمت زیک پرواز کرد.
این دیگه چیه؟
در آن لحظه،قطعات دریای خاطرات غرقمقابل در نور شد.
وقتی زیک چشمانش رامیرسید باز کرد، منظرهای کاملاًهاا متفاوت پیش رویش نقش بست.
اینجا...؟
آنجا نهکند کشتی، بلکهعظیمی جنگلی سرسبز بود.
زیک زمانی را به یاد آوردبسیار که از طریق خاطرات گذشته در معبدسرعت زوئین، تبدیل به تراکان دریکر شده بود.
یعنی اینم یه وضعیت مشابهه؟
زیک محیط اطرافبدن و بدن خودششبیه را بررسی کرد.
او با لباسی شبیهعظیمی به مزدوران در حالمیکردند دویدن در جنگل بود.
به نظرتسلط میرسید کسیاژدهاست در تعقیب اوست.
«هاا... هاا...»
سپس، شخصیاطراف از پشتخودش سر ظاهر شد.
«زیگفرید! وایسا!کند دیگه جاییعظیمی برای فرار نداری!»
شوالیههایی با زرههایی که الگوهای باشکوهی روی آنهاقبل حک شده بود و شنلهای مجلل، زیگفرید را تعقیبووش میکردند. آنها طوری روی زمین میلغزیدند که گویی جادوگرند.
زیگفرید شمشیر را از پشتش بیرونتعقیب کشید، یک تیغه هاله ایجاد کرد ووایسا آن را به سمت شوالیهها تاب داد.
جرینگ!
ضربه شمشیرکند به سمتعظیمی شوالیهها پرواز کرد.
وووونگ!
نیمکرههای نیمهشفافی دور بدن شوالیههاکسی شکل گرفت و تمام ضرباتپشت شمشیر زیگفرید را مسدود کرد.
آنها آزادانه در هواخودش شناور شدند و خیلیدویدن زود زیگفرید را محاصره کردند.
«فکر میکنی با یهعظیمی مهارت کپکزده مثل هالهمیکردند میتونی جلوی ما وایسی؟»
شوالیههای شناورتسلط در هوا، رویمیتوانست زمین فرود آمدند.
با تکان دادننظر دستهایشان، شمشیرهایی ازتعقیب هوای خالی ظاهر شدند.
شمشیرهایی که بهبدن اندازه زرههایشان باشکوهشبیه و مجلل بودند.
زیگفرید خیلی خوب میدانست کهسرعت چه تعداد طلسم جادویی رویسپس آن شمشیرها اعمال شده است.
او پوزخندی زد و گفت:
«دقیقاً مثل شوالیههاینظر زیمنس. غرق درتعقیب پول و ثروت.»
با حرفهای زیگفرید، چهره شوالیهها درشبیه هم رفت. گویی خشمشان فوران کردهکسی باشد، صاعقههای آبیرنگی از شمشیرهایشان زبانه کشید.
جرق!
قدرت شمشیرهای صاعقه، مایهاژدهاست افتخار شوالیههای جادویی زیمنس،قبل فراتر از حد تصور بود.
زیگفرید در حالی که یککسی شمشیر جنگی قدیمی در دستپشت داشت، به شوالیههای زیمنس پوزخند زد.
«میبینم که تجهیزاتتون خوبه، امالباسی اصلاً میدونید چطور باید ازنظر این شمشیرهای خوب استفاده کنید؟»
شوالیهها که انگار با حرفهایسرعت زیگفرید تحریک شده بودند، باسپس شمشیرهای صاعقه خود هجوم آوردند.
جرق!
صاعقههای قدرتمندجنگل به سمتمیرسید زیگفرید سرازیر شدند.
ناگهان، یک تیغه هاله بهلباسی طول بیش از ۳ مترنظر از شمشیر زیگفرید فوران کرد.
وووونگ!
تیغه هاله،تسلط صاعقههای سرازیراژدهاست شده را شکافت.
همزمان، زیگفرید گارد گرفت.
هنر شمشیر اژدهای حقیقی
فرم چهارم، برش ماه کامل
هنر شمشیر اژدهای حقیقی؟
زیک که در حال تماشای آگاهیتعقیب زیگفرید بود، از دیدن تکنیک شمشیریزیگفرید که او استفاده میکرد، غافلگیر شد.
این تکنیک اژدهاکش معمولی نبود،لباسی بلکه شمشیرزنی از روی کتابچهنظر اصلی هنر شمشیر اژدهای حقیقی بود.
زیگفرید شمشیرش را با قوس بزرگی تابچشمانش داد و شوالیههایی که محاصرهاش کرده بودنددیگه را با یک ضربه از پا درآورد.
شواک!
«کههو!»
تیغه هاله زیگفرید نه تنهالباسی شمشیرهای شعله آبی، بلکه زرهنظر جادویی شوالیههای زیمنس را هم شکافت.
یکی از شوالیهها که به سختی از ضربه اوووش جان به در برده بود، روی زمین خزید و دروقتی حالی که زیر لب زمزمه میکرد، پا به فرار گذاشت:
«ا-امکان نداره... چطورکامل یه هاله ساده میتونهآزادانهتر همچین قدرتی داشته باشه...»
زیگفرید به آرامی نزدیکمیرسید شد و شمشیر راهاا در گردن شوالیه فرو برد.
«آخ!»
شوالیه زیمنسکند با نالهایعظیمی کوتاه جان داد.
زیگفرید جیب شوالیههای مرده را گشتبسیار و اشیای قیمتی که میشد آنهاعظیمی را به پول تبدیل کرد، جمعآوری کرد.
درست در هماننظر لحظه، شخصی ازتعقیب اعماق جنگل ظاهر شد.
«زیک.»
زیگفرید به زنیقطعات که او را صداچشمانش زده بود نگاه کرد.
زیک، درتسلط درون آگاهیاژدهاست او، جا خورد.
مادر؟
زنی که بسیار شبیه بهلباسی لورا آگاممنون در آن عکسنظر بود، از جنگل بیرون آمد.
به نظر میرسید او نیز نبرد شدیدیچشمانش را پشت سر گذاشته است، چرا کهدیگه روی صورت و لباسهایش خون به چشم میخورد.
زیگفرید دهان باز کرد.
«کلودیا.»
زیک متوجهاطراف شد آنخودش زن کیست.
کلودیا لوبرن.
جادوگر نور، بنیانگذار سلسله لوبرن.
زیگفرید و کلودیا از جاکسی بلند شدند و برای دوری ازظاهر سایر تعقیبکنندگان، به اعماق جنگل رفتند.
آنها غاری پیدا کردند ولباسی در آن مستقر شدند. زیگفرید زمینمیرسید را کند و آتشی برپا کرد.
سپس، مقداری گوشت خشکعظیمی از جیبش بیرون آورد وووش شروع به جویدن آن کرد.
کلودیا که میدید زیگفریداژدهاست با ولع و خشونت گوشتبررسی خشک را پاره میکند، گفت:
«زیک، تعقیبکنندههایجنگل بیشتری دارنمیرسید بهمون میرسن.»
زیگفرید پوزخندیاطراف زد وخودش جواب داد:
«من ازکند اون حرومزادههاعظیمی ترسی ندارم.»
«تنهایی فرار کن.کامل نیازی نیست توبسیار هم الکی کشته بشی.»
زیگفرید سرش رانظر تکان داد، به کلودیااوست نگاه کرد و گفت:
«تو یه جون بهخودش من بدهکاری. تا اون بدهیجنگل رو وصول نکنم، نمیتونم برم.»
«احمق! داری میگی جونت روسرعت به خطر میندازی تا یهسپس بدهی جانی رو وصول کنی؟»
او پوزخندی زدکامل و به خوردنبسیار گوشت خشک ادامه داد.
کلودیا با نگاه به زیگفرید آهی کشید وهاا به نظر میرسید در حال تأمل درباره چیزیفرار است. لحظهای بعد، چیزی از جیبش بیرون آورد.
یک فنجان چوبیبدن با ظاهری معمولیشبیه و نهچندان چشمگیر.
آن جام مقدس بود.
زیگفرید باتسلط دیدن جام مقدسمیتوانست خندید و گفت:
«فکر میکردم چون یه یادگارکسی ساخته دست پادشاه الفهاست، چیزپشت شگفتانگیزی باشه. واقعاً که داغونه.»
هفت پادشاهی بر سر همین یک فنجانمزدوران چوبی وارد جنگ شده بودند. دلیلش شایعهایاوست بود که میگفت جام مقدس جاودانگی میبخشد.
زیگفرید از کلودیا پرسید:
«اما اینتسلط فنجان زمخت واقعاًمیتوانست میتونه جاودانگی بده؟»
کلودیا در پاسخنظر به این سؤالتعقیب سرش را تکان داد.
«جام مقدس این توانایی رو داره که پتانسیل یه انسان رو بیرونکسی بکشه. بسته به پتانسیلی که شخص داره، اثرات کاملاً متفاوتی نشون میده.نداری مشکل اینجاست که... اگه نتونی اون قدرت رو به درستی بپذیری، ممکنه بمیری.»
با شنیدن اینقطعات حرفها، زیگفرید سرشمقابل را تکان داد.
«هاه، پس چرا پادشاهها اینقدرمیتوانست برای داشتنش لهله میزنن؟ جاودانگیکند پیشکش، ممکنه حتی به کشتنشون بده.»
با حرفهایجنگل زیگفرید، نگاهمیرسید کلودیا تیزتر شد.
«انسانها همیشه همینطور بودهن. اونا همیشه به خاطر طمع لعنتیشون همهچیز روکسی نابود میکنن. برای همینه که سعی دارم از شر این خلاص بشم.نداری تا انسانها نتونن ازش سوءاستفاده کنن. این تنها راه برای تغییر سرنوشته.»
صدای کلودیا مملوقطعات از ناامیدی و تحقیرچشمانش نسبت به انسانها بود.
زیگفرید اهمیتی نداد، زیرا اینمیتوانست اولین باری نبود که کلودیاکند را در چنین حالتی میدید.
در همان لحظه بود که...
«لعنتی، تعقیبکنندهها هستن.»
زیگفرید شمشیرش را بالا آورد،سرعت حواسش را با هاله فعالسپس کرد و محیط اطراف را سنجید.
او میتوانست حضورکامل دهها نفر را درآزادانهتر اطراف غار حس کند.
زیگفرید دندانقروچهای کرد.
«انگار شوالیههای هربدن هفت پادشاهی دورشبیه هم جمع شدن.»
کلودیا جام مقدسقطعات را در جیبشمقابل گذاشت و بلند شد.
«باید همینتسلط الان ازاژدهاست اینجا فرار کنیم.»
زیگفرید سر تکان داد.
«باشه، تا وقتی که من جلوشون رومزدوران میگیرم، تو سریع برو. اگه بتونی خودت روهاا به کوههای یخی برسونی، دیگه نمیتونن تعقیبت کنن.»
کلودیا ازکند حرفهای زیگفریدعظیمی جا خورد.
«داری چیتسلط میگی! میخوایاژدهاست تنهایی برم؟»
«میخوای هرجنگل دومون بامیرسید هم بمیریم؟»
کلودیا در حالی که بهلباسی زیگفرید نگاه میکرد که شمشیرشنظر را میچرخاند، لبش را گاز گرفت.
او به زیگفرید گفت:
«چرا این کار رو میکنی؟ هیچبسیار منطقی نداره که جونت رو برایعظیمی تسویه یه بدهیِ جانی دور بندازی!»
با فریاد او،نظر زیگفرید به کلودیاتعقیب نگاه کرد و گفت:
«خودت گفتی. آدمابدن به خاطر طمع،شبیه همهچیز رو نابود میکنن.»
زیگفرید باکند چشمانی جدی بهسرعت او خیره شد.
«منم در نهایتکامل یه انسانم و نمیتونمآزادانهتر از ذاتم فرار کنم.»
«منظورت چیه؟»
کلودیا طوری بهبدن زیگفرید نگاه میکرد کهمزدوران انگار حرفش را نمیفهمید.
او پوزخندی به کلودیاعظیمی زد. سپس با شمشیرشمیکردند به بیرون از غار دوید.
وووونگ!
او یک تیغه هاله ایجاد کردتعقیب و شمشیرش را به سمت کسانی کهوایسا جلوی غار پنهان شده بودند، تاب داد.
«آغ!»
تیغه هاله زیگفرید حتیعظیمی زرههای ضخیم و سلاحهایمیکردند جادویی را هم میشکافت.
با ظاهر شدن زیگفرید،اژدهاست شوالیههایی که پنهان شدهقبل بودند خود را نشان دادند.
شوالیه تبس، از جدیدترین پادشاهی درتعقیب میان هفت پادشاهی، جلو آمد، بهزیگفرید زیگفرید نگاه کرد و فریاد زد:
«زیگفرید دریکر، گناهکاری که یادگار را دزدیدهای، گوش کن! فوراً یادگارمیرسید را تحویل بده و شرافتمندانه خودکشی کن! تنها در این صورتبرای است که خاندان تو، دریکر، جان سالم به در خواهد برد!»
زیگفرید باکند شنیدن اینعظیمی حرفها خندید.
«خیلی وقته این اسم رو نشنیدم. دریکر. انگارقبل نشنیدن که اون حرومزادهها وقتی بچه بودم تامیکردند حد مرگ کتکم زدن و انداختنم تو کورهی جسدسوزی.»
شوالیهای که خواستار خودکشی زیگفریدکسی شده بود، از کلمات تندپشت زیک مات و مبهوت ماند.
سپس، زیگفریداطراف دستکشهایی را کهلباسی پوشیده بود درآورد.
جرق!
با درآوردن دستکشهای زیگفرید،اژدهاست جرقههایی از زرهها و شمشیرهایبررسی شوالیههای اطرافش به پرواز درآمد.
«چـ-چی؟!»
شوالیهها از واکنشبدن عجیب سلاحهای آغشته بهمزدوران جادوی خود دستپاچه شدند.
زیگفرید اینکند فرصت راعظیمی از دست نداد.
«بیاید جلو، حرومزادهها!»
«آخ!»
دهها شوالیه مرده درعظیمی اطراف جایی که زیگفریدمیکردند ایستاده بود، افتاده بودند.
«هوف!»
اما زیگفرید هم بیگزندمیرسید نمانده بود و تیرهای بیشماریشخصی در پشتش فرو رفته بود.
او نیزهای رابدن که در پهلویش فرومزدوران رفته بود، بیرون کشید.
خون فواره زد.
زیگفرید تلوتلوخوران به سمتاژدهاست آخرین شوالیهای که هنوزقبل سر پا بود، رفت.
شوالیه که جنوننظر را از زیگفرید حساوست میکرد، به لرزه افتاد.
«نـ-نیا جلو! نیا!»
زیگفرید خودشکند را به سمتسرعت شوالیه پرتاب کرد.
بدنهایشان در همکامل گره خورد و رویآزادانهتر تپهای از اجساد افتادند.
زیگفرید سلاحی را بهطورمیرسید تصادفی چنگ زد وهاا در گردن شوالیه فرو کرد.
«آغ!»
به زودی، آن شوالیه نیزسرعت مانند دیگرانی که در اطراف افتادهیکی بودند، آخرین نفس خود را کشید.
«لعنتی...»
زیگفرید روی تپهاینظر از اجساد درازتعقیب کشید و نفسنفس زد.
اگرچه او به جاودانه ملقب بود،شبیه اما پس از اینهمه بریدگی وکسی ضربه چاقو، چارهای جز مرگ نداشت.
زیگفرید با دستانقطعات لرزان، سیگاری ازمقابل جیبش بیرون آورد.
سعی کرد سیگار را در دهانشبسیار بگذارد، اما لبهایش نیز بیرمق بودندعظیمی و آن را در گودال خون انداخت.
«لعنتی... اون فالگیر گفته بودکسی به خاطر یه زن میمیرم،پشت و واقعاً داره اتفاق میافته.»
زیگفرید اولین باری راخودش که با کلودیا لوبرندویدن ملاقات کرد، به یاد آورد.
مانند یک بانوی نجیبزاده که تازه واردچشمانش دنیای بیرون شده بود، او بیخبر از همهجا،چیه اما در عین حال لجباز و خودخواه بود.
در ابتدا، او را نجات داد چون یک جادوگر ماهرکند بود و همراهش در سراسر قاره سفر کرد، اما باسمت گذشت زمان، احساس کرد که قلبش در حال تغییر است.
«...من دیوونهام. واقعاً.»
چشمان زیگفرید بهبدن آرامی شروع بهشبیه بسته شدن کرد.
در همان لحظه بود که...
کسی به او نزدیک شد.
«...هنوز... کسی زنده مونده؟»
زیگفرید سعیاطراف کرد بدنشخودش را حرکت دهد.
او باید حتی یک نفر دیگر را هممیکردند میکشت تا تعقیبکنندگان را از او دور نگه داردغرق تا بتواند با خیال راحت به کوههای یخی برسد.
اما کسی که دراژدهاست میدان دید زیگفرید قرارقبل گرفت، کسی جز کلودیا نبود.
«چرا... اینجایی؟ برو، زود باش...»
کلودیا با چهرهای کهخودش در آستانه گریه بود،دویدن به زیگفرید نگاه کرد.
او زانو زدقطعات و لباسهای زیگفریدمقابل را محکم چنگ زد.
سپس، با چشمانی پراژدهاست از خشم و اندوهقبل به او نگاه کرد.
«انسانها... موجوداتی چندشآور، بیارزش وکسی خودخواه هستن. من واقعاً ازشونپشت متنفرم. اما زیک، چرا تو...»
«این... شبیه خودمه.بدن منم زیاد ازشبیه آدما خوشم نمیاد.»
زیگفرید به آرامی دستشعظیمی را بالا آورد تامیکردند موهای کلودیا را نوازش کند.
اما دستش کهکامل دیگر توانی نداشت،بسیار روی زمین افتاد.
کلودیا با عجلهنظر جام مقدس راتعقیب از جیبش بیرون آورد.
او قدرتش رابدن به درون جامشبیه مقدس هدایت کرد.
وووونگ!
جام مقدس نور درخشانیاژدهاست از خود ساطع کرد وبررسی فنجان پر از آب شد.
کلودیا با شتابنظر جام مقدس را بهاوست دهان زیگفرید نزدیک کرد.
«زیک! زوداطراف باش، زودخودش این رو بنوش!»
اما زیک نتوانست آن راسرعت قورت دهد. او نمیتوانست هیچسپس نیرویی در بدنش جمع کند.
کلودیا آب جام مقدس رامیتوانست در دهان خود ریخت وکند آن را مستقیماً به زیک خوراند.
زیگفرید با کمک کلودیا تمامکسی آب جام مقدس را بلعید.پشت در همان لحظه بود که...
«آخ!»
زیگفرید از درد نالید.
کلودیا در حالی کهاژدهاست او را در آغوشقبل گرفته بود، فریاد زد:
«زیک! قدرت جام مقدسمیرسید رو پس نزن و قبولششخصی کن! وگرنه اون قدرت میکشتت!»
او از قبل خونریزی شدیدی داشت ومزدوران در آستانه مرگ بود، بنابراین در وضعیتیاوست نبود که بتواند قدرت جام مقدس را بپذیرد.
«کهوک!»
رگهای خونی زیگفرید متورماژدهاست و سیاه شدند وقبل چشمانش پر از خون شد.
«نـ-نه! زیک! تو نباید بمیری!»
کلودیا با بیقراری، نشان خورشیدیلباسی را که از گردنش آویزاننظر بود، محکم در دست گرفت.
مهری که قدرتقطعات او را مهرمقابل و موم کرده بود.
کلودیا تصمیم گرفت برای نجاتمیتوانست زیگفرید این تابو را بشکند. اوقطعات نمیتوانست اجازه دهد زیگفرید اینگونه بمیرد.
تق!
او نشان خورشیدی را کهلباسی مهر و مومش کرده بود،نظر پاره کرد و دور انداخت.
و روکند به زیگفریدعظیمی فریاد زد:
«زیگفرید! بهتسلط من نگاه کن!میتوانست خوب گوش کن!»
به نظرجنگل میرسید زیگفرید درکسی آستانه مرگ است.
چشمان کلودیا ناگهان تغییر کرد.
چشمان موجودی عظیمقطعات که به رنگمقابل طلا میدرخشید، نمایان شد.
او به زیگفرید گفت:
«نام منجنگل فرمانروای غروب،میرسید باهاموت است.»
یادداشت مترجم
شماره فصل و عنوان در متن اصلی قید نشده بود.