---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 155: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 155: بدون عنوان

0

وووونگ!

در حالی که جام مقدس‌کسی​ را در دست داشت، حس‌پشت​ اژدها به‌طور خودکار فعال شد.

قطعاتی از خاطرات گذشته‌خودش​ کشتی همچون امواجی خروشان‌دویدن​ به ذهن زیک هجوم آوردند.

«آخ!»

با عبور این خاطرات عظیم‌می‌توانست​ از ذهنش، زیک احساس کرد‌کند​ سرش در حال انفجار است.

[دفاع ذهنی تسلیم‌ناپذیر فعال شد.]

به لطف این‌قطعات​ مهارت، زیک توانست به‌چشمانش​ تدریج حواسش را بازیابد.

زیک با به دست آوردن هوشیاری‌اش،‌بسیار​ خود را در حالت روحی دید که‌سرعت​ در دریای بی‌کرانی از خاطرات شناور است.

این همون‌جنگل​ حالت تسلط‌می‌رسید​ کامل حس اژدهاست؟

او می‌توانست بسیار‌بدن​ آزادانه‌تر از قبل، خاطرات‌مزدوران​ گذشته را بررسی کند.

قطعات عظیمی از‌قطعات​ خاطرات با سرعت از‌چشمانش​ مقابل چشمانش عبور می‌کردند.

ووش!

سپس، یکی از‌نظر​ قطعات خاطرات به‌تعقیب​ سمت زیک پرواز کرد.

این دیگه چیه؟

در آن لحظه،‌قطعات​ دریای خاطرات غرق‌مقابل​ در نور شد.

وقتی زیک چشمانش را‌می‌رسید​ باز کرد، منظره‌ای کاملاً‌هاا​ متفاوت پیش رویش نقش بست.

اینجا...؟

آنجا نه‌کند​ کشتی، بلکه‌عظیمی​ جنگلی سرسبز بود.

زیک زمانی را به یاد آورد‌بسیار​ که از طریق خاطرات گذشته در معبد‌سرعت​ زوئین، تبدیل به تراکان دریکر شده بود.

یعنی اینم یه وضعیت مشابهه؟

زیک محیط اطراف‌بدن​ و بدن خودش‌شبیه​ را بررسی کرد.

او با لباسی شبیه‌عظیمی​ به مزدوران در حال‌می‌کردند​ دویدن در جنگل بود.

به نظر‌تسلط​ می‌رسید کسی‌اژدهاست​ در تعقیب اوست.

«هاا... هاا...»

سپس، شخصی‌اطراف​ از پشت‌خودش​ سر ظاهر شد.

«زیگفرید! وایسا!‌کند​ دیگه جایی‌عظیمی​ برای فرار نداری!»

شوالیه‌هایی با زره‌هایی که الگوهای باشکوهی روی آن‌ها‌قبل​ حک شده بود و شنل‌های مجلل، زیگفرید را تعقیب‌ووش​ می‌کردند. آن‌ها طوری روی زمین می‌لغزیدند که گویی جادوگرند.

زیگفرید شمشیر را از پشتش بیرون‌تعقیب​ کشید، یک تیغه هاله ایجاد کرد و‌وایسا​ آن را به سمت شوالیه‌ها تاب داد.

جرینگ!

ضربه شمشیر‌کند​ به سمت‌عظیمی​ شوالیه‌ها پرواز کرد.

وووونگ!

نیم‌کره‌های نیمه‌شفافی دور بدن شوالیه‌ها‌کسی​ شکل گرفت و تمام ضربات‌پشت​ شمشیر زیگفرید را مسدود کرد.

آن‌ها آزادانه در هوا‌خودش​ شناور شدند و خیلی‌دویدن​ زود زیگفرید را محاصره کردند.

«فکر می‌کنی با یه‌عظیمی​ مهارت کپک‌زده مثل هاله‌می‌کردند​ می‌تونی جلوی ما وایسی؟»

شوالیه‌های شناور‌تسلط​ در هوا، روی‌می‌توانست​ زمین فرود آمدند.

با تکان دادن‌نظر​ دست‌هایشان، شمشیرهایی از‌تعقیب​ هوای خالی ظاهر شدند.

شمشیرهایی که به‌بدن​ اندازه زره‌هایشان باشکوه‌شبیه​ و مجلل بودند.

زیگفرید خیلی خوب می‌دانست که‌سرعت​ چه تعداد طلسم جادویی روی‌سپس​ آن شمشیرها اعمال شده است.

او پوزخندی زد و گفت:

«دقیقاً مثل شوالیه‌های‌نظر​ زیمنس. غرق در‌تعقیب​ پول و ثروت.»

با حرف‌های زیگفرید، چهره شوالیه‌ها در‌شبیه​ هم رفت. گویی خشمشان فوران کرده‌کسی​ باشد، صاعقه‌های آبی‌رنگی از شمشیرهایشان زبانه کشید.

جرق!

قدرت شمشیرهای صاعقه، مایه‌اژدهاست​ افتخار شوالیه‌های جادویی زیمنس،‌قبل​ فراتر از حد تصور بود.

زیگفرید در حالی که یک‌کسی​ شمشیر جنگی قدیمی در دست‌پشت​ داشت، به شوالیه‌های زیمنس پوزخند زد.

«می‌بینم که تجهیزاتتون خوبه، اما‌لباسی​ اصلاً می‌دونید چطور باید از‌نظر​ این شمشیرهای خوب استفاده کنید؟»

شوالیه‌ها که انگار با حرف‌های‌سرعت​ زیگفرید تحریک شده بودند، با‌سپس​ شمشیرهای صاعقه خود هجوم آوردند.

جرق!

صاعقه‌های قدرتمند‌جنگل​ به سمت‌می‌رسید​ زیگفرید سرازیر شدند.

ناگهان، یک تیغه هاله به‌لباسی​ طول بیش از ۳ متر‌نظر​ از شمشیر زیگفرید فوران کرد.

وووونگ!

تیغه هاله،‌تسلط​ صاعقه‌های سرازیر‌اژدهاست​ شده را شکافت.

هم‌زمان، زیگفرید گارد گرفت.

هنر شمشیر اژدهای حقیقی

فرم چهارم، برش ماه کامل

هنر شمشیر اژدهای حقیقی؟

زیک که در حال تماشای آگاهی‌تعقیب​ زیگفرید بود، از دیدن تکنیک شمشیری‌زیگفرید​ که او استفاده می‌کرد، غافلگیر شد.

این تکنیک اژدهاکش معمولی نبود،‌لباسی​ بلکه شمشیرزنی از روی کتابچه‌نظر​ اصلی هنر شمشیر اژدهای حقیقی بود.

زیگفرید شمشیرش را با قوس بزرگی تاب‌چشمانش​ داد و شوالیه‌هایی که محاصره‌اش کرده بودند‌دیگه​ را با یک ضربه از پا درآورد.

شواک!

«که‌هو!»

تیغه هاله زیگفرید نه تنها‌لباسی​ شمشیرهای شعله آبی، بلکه زره‌نظر​ جادویی شوالیه‌های زیمنس را هم شکافت.

یکی از شوالیه‌ها که به سختی از ضربه او‌ووش​ جان به در برده بود، روی زمین خزید و در‌وقتی​ حالی که زیر لب زمزمه می‌کرد، پا به فرار گذاشت:

«ا-امکان نداره... چطور‌کامل​ یه هاله ساده می‌تونه‌آزادانه‌تر​ همچین قدرتی داشته باشه...»

زیگفرید به آرامی نزدیک‌می‌رسید​ شد و شمشیر را‌هاا​ در گردن شوالیه فرو برد.

«آخ!»

شوالیه زیمنس‌کند​ با ناله‌ای‌عظیمی​ کوتاه جان داد.

زیگفرید جیب شوالیه‌های مرده را گشت‌بسیار​ و اشیای قیمتی که می‌شد آن‌ها‌عظیمی​ را به پول تبدیل کرد، جمع‌آوری کرد.

درست در همان‌نظر​ لحظه، شخصی از‌تعقیب​ اعماق جنگل ظاهر شد.

«زیک.»

زیگفرید به زنی‌قطعات​ که او را صدا‌چشمانش​ زده بود نگاه کرد.

زیک، در‌تسلط​ درون آگاهی‌اژدهاست​ او، جا خورد.

مادر؟

زنی که بسیار شبیه به‌لباسی​ لورا آگاممنون در آن عکس‌نظر​ بود، از جنگل بیرون آمد.

به نظر می‌رسید او نیز نبرد شدیدی‌چشمانش​ را پشت سر گذاشته است، چرا که‌دیگه​ روی صورت و لباس‌هایش خون به چشم می‌خورد.

زیگفرید دهان باز کرد.

«کلودیا.»

زیک متوجه‌اطراف​ شد آن‌خودش​ زن کیست.

کلودیا لوبرن.

جادوگر نور، بنیان‌گذار سلسله لوبرن.

زیگفرید و کلودیا از جا‌کسی​ بلند شدند و برای دوری از‌ظاهر​ سایر تعقیب‌کنندگان، به اعماق جنگل رفتند.

آن‌ها غاری پیدا کردند و‌لباسی​ در آن مستقر شدند. زیگفرید زمین‌می‌رسید​ را کند و آتشی برپا کرد.

سپس، مقداری گوشت خشک‌عظیمی​ از جیبش بیرون آورد و‌ووش​ شروع به جویدن آن کرد.

کلودیا که می‌دید زیگفرید‌اژدهاست​ با ولع و خشونت گوشت‌بررسی​ خشک را پاره می‌کند، گفت:

«زیک، تعقیب‌کننده‌های‌جنگل​ بیشتری دارن‌می‌رسید​ بهمون می‌رسن.»

زیگفرید پوزخندی‌اطراف​ زد و‌خودش​ جواب داد:

«من از‌کند​ اون حرومزاده‌ها‌عظیمی​ ترسی ندارم.»

«تنهایی فرار کن.‌کامل​ نیازی نیست تو‌بسیار​ هم الکی کشته بشی.»

زیگفرید سرش را‌نظر​ تکان داد، به کلودیا‌اوست​ نگاه کرد و گفت:

«تو یه جون به‌خودش​ من بدهکاری. تا اون بدهی‌جنگل​ رو وصول نکنم، نمی‌تونم برم.»

«احمق! داری می‌گی جونت رو‌سرعت​ به خطر می‌ندازی تا یه‌سپس​ بدهی جانی رو وصول کنی؟»

او پوزخندی زد‌کامل​ و به خوردن‌بسیار​ گوشت خشک ادامه داد.

کلودیا با نگاه به زیگفرید آهی کشید و‌هاا​ به نظر می‌رسید در حال تأمل درباره چیزی‌فرار​ است. لحظه‌ای بعد، چیزی از جیبش بیرون آورد.

یک فنجان چوبی‌بدن​ با ظاهری معمولی‌شبیه​ و نه‌چندان چشمگیر.

آن جام مقدس بود.

زیگفرید با‌تسلط​ دیدن جام مقدس‌می‌توانست​ خندید و گفت:

«فکر می‌کردم چون یه یادگار‌کسی​ ساخته دست پادشاه الف‌هاست، چیز‌پشت​ شگفت‌انگیزی باشه. واقعاً که داغونه.»

هفت پادشاهی بر سر همین یک فنجان‌مزدوران​ چوبی وارد جنگ شده بودند. دلیلش شایعه‌ای‌اوست​ بود که می‌گفت جام مقدس جاودانگی می‌بخشد.

زیگفرید از کلودیا پرسید:

«اما این‌تسلط​ فنجان زمخت واقعاً‌می‌توانست​ می‌تونه جاودانگی بده؟»

کلودیا در پاسخ‌نظر​ به این سؤال‌تعقیب​ سرش را تکان داد.

«جام مقدس این توانایی رو داره که پتانسیل یه انسان رو بیرون‌کسی​ بکشه. بسته به پتانسیلی که شخص داره، اثرات کاملاً متفاوتی نشون می‌ده.‌نداری​ مشکل اینجاست که... اگه نتونی اون قدرت رو به درستی بپذیری، ممکنه بمیری.»

با شنیدن این‌قطعات​ حرف‌ها، زیگفرید سرش‌مقابل​ را تکان داد.

«هاه، پس چرا پادشاه‌ها این‌قدر‌می‌توانست​ برای داشتنش له‌له می‌زنن؟ جاودانگی‌کند​ پیشکش، ممکنه حتی به کشتنشون بده.»

با حرف‌های‌جنگل​ زیگفرید، نگاه‌می‌رسید​ کلودیا تیزتر شد.

«انسان‌ها همیشه همین‌طور بوده‌ن. اونا همیشه به خاطر طمع لعنتی‌شون همه‌چیز رو‌کسی​ نابود می‌کنن. برای همینه که سعی دارم از شر این خلاص بشم.‌نداری​ تا انسان‌ها نتونن ازش سوءاستفاده کنن. این تنها راه برای تغییر سرنوشته.»

صدای کلودیا مملو‌قطعات​ از ناامیدی و تحقیر‌چشمانش​ نسبت به انسان‌ها بود.

زیگفرید اهمیتی نداد، زیرا این‌می‌توانست​ اولین باری نبود که کلودیا‌کند​ را در چنین حالتی می‌دید.

در همان لحظه بود که...

«لعنتی، تعقیب‌کننده‌ها هستن.»

زیگفرید شمشیرش را بالا آورد،‌سرعت​ حواسش را با هاله فعال‌سپس​ کرد و محیط اطراف را سنجید.

او می‌توانست حضور‌کامل​ ده‌ها نفر را در‌آزادانه‌تر​ اطراف غار حس کند.

زیگفرید دندان‌قروچه‌ای کرد.

«انگار شوالیه‌های هر‌بدن​ هفت پادشاهی دور‌شبیه​ هم جمع شدن.»

کلودیا جام مقدس‌قطعات​ را در جیبش‌مقابل​ گذاشت و بلند شد.

«باید همین‌تسلط​ الان از‌اژدهاست​ اینجا فرار کنیم.»

زیگفرید سر تکان داد.

«باشه، تا وقتی که من جلوشون رو‌مزدوران​ می‌گیرم، تو سریع برو. اگه بتونی خودت رو‌هاا​ به کوه‌های یخی برسونی، دیگه نمی‌تونن تعقیبت کنن.»

کلودیا از‌کند​ حرف‌های زیگفرید‌عظیمی​ جا خورد.

«داری چی‌تسلط​ می‌گی! می‌خوای‌اژدهاست​ تنهایی برم؟»

«می‌خوای هر‌جنگل​ دومون با‌می‌رسید​ هم بمیریم؟»

کلودیا در حالی که به‌لباسی​ زیگفرید نگاه می‌کرد که شمشیرش‌نظر​ را می‌چرخاند، لبش را گاز گرفت.

او به زیگفرید گفت:

«چرا این کار رو می‌کنی؟ هیچ‌بسیار​ منطقی نداره که جونت رو برای‌عظیمی​ تسویه یه بدهیِ جانی دور بندازی!»

با فریاد او،‌نظر​ زیگفرید به کلودیا‌تعقیب​ نگاه کرد و گفت:

«خودت گفتی. آدما‌بدن​ به خاطر طمع،‌شبیه​ همه‌چیز رو نابود می‌کنن.»

زیگفرید با‌کند​ چشمانی جدی به‌سرعت​ او خیره شد.

«منم در نهایت‌کامل​ یه انسانم و نمی‌تونم‌آزادانه‌تر​ از ذاتم فرار کنم.»

«منظورت چیه؟»

کلودیا طوری به‌بدن​ زیگفرید نگاه می‌کرد که‌مزدوران​ انگار حرفش را نمی‌فهمید.

او پوزخندی به کلودیا‌عظیمی​ زد. سپس با شمشیرش‌می‌کردند​ به بیرون از غار دوید.

وووونگ!

او یک تیغه هاله ایجاد کرد‌تعقیب​ و شمشیرش را به سمت کسانی که‌وایسا​ جلوی غار پنهان شده بودند، تاب داد.

«آغ!»

تیغه هاله زیگفرید حتی‌عظیمی​ زره‌های ضخیم و سلاح‌های‌می‌کردند​ جادویی را هم می‌شکافت.

با ظاهر شدن زیگفرید،‌اژدهاست​ شوالیه‌هایی که پنهان شده‌قبل​ بودند خود را نشان دادند.

شوالیه تبس، از جدیدترین پادشاهی در‌تعقیب​ میان هفت پادشاهی، جلو آمد، به‌زیگفرید​ زیگفرید نگاه کرد و فریاد زد:

«زیگفرید دریکر، گناهکاری که یادگار را دزدیده‌ای، گوش کن! فوراً یادگار‌می‌رسید​ را تحویل بده و شرافتمندانه خودکشی کن! تنها در این صورت‌برای​ است که خاندان تو، دریکر، جان سالم به در خواهد برد!»

زیگفرید با‌کند​ شنیدن این‌عظیمی​ حرف‌ها خندید.

«خیلی وقته این اسم رو نشنیدم. دریکر. انگار‌قبل​ نشنیدن که اون حرومزاده‌ها وقتی بچه بودم تا‌می‌کردند​ حد مرگ کتکم زدن و انداختنم تو کوره‌ی جسدسوزی.»

شوالیه‌ای که خواستار خودکشی زیگفرید‌کسی​ شده بود، از کلمات تند‌پشت​ زیک مات و مبهوت ماند.

سپس، زیگفرید‌اطراف​ دستکش‌هایی را که‌لباسی​ پوشیده بود درآورد.

جرق!

با درآوردن دستکش‌های زیگفرید،‌اژدهاست​ جرقه‌هایی از زره‌ها و شمشیرهای‌بررسی​ شوالیه‌های اطرافش به پرواز درآمد.

«چـ-چی؟!»

شوالیه‌ها از واکنش‌بدن​ عجیب سلاح‌های آغشته به‌مزدوران​ جادوی خود دستپاچه شدند.

زیگفرید این‌کند​ فرصت را‌عظیمی​ از دست نداد.

«بیاید جلو، حرومزاده‌ها!»

«آخ!»

ده‌ها شوالیه مرده در‌عظیمی​ اطراف جایی که زیگفرید‌می‌کردند​ ایستاده بود، افتاده بودند.

«هوف!»

اما زیگفرید هم بی‌گزند‌می‌رسید​ نمانده بود و تیرهای بی‌شماری‌شخصی​ در پشتش فرو رفته بود.

او نیزه‌ای را‌بدن​ که در پهلویش فرو‌مزدوران​ رفته بود، بیرون کشید.

خون فواره زد.

زیگفرید تلوتلوخوران به سمت‌اژدهاست​ آخرین شوالیه‌ای که هنوز‌قبل​ سر پا بود، رفت.

شوالیه که جنون‌نظر​ را از زیگفرید حس‌اوست​ می‌کرد، به لرزه افتاد.

«نـ-نیا جلو! نیا!»

زیگفرید خودش‌کند​ را به سمت‌سرعت​ شوالیه پرتاب کرد.

بدن‌هایشان در هم‌کامل​ گره خورد و روی‌آزادانه‌تر​ تپه‌ای از اجساد افتادند.

زیگفرید سلاحی را به‌طور‌می‌رسید​ تصادفی چنگ زد و‌هاا​ در گردن شوالیه فرو کرد.

«آغ!»

به زودی، آن شوالیه نیز‌سرعت​ مانند دیگرانی که در اطراف افتاده‌یکی​ بودند، آخرین نفس خود را کشید.

«لعنتی...»

زیگفرید روی تپه‌ای‌نظر​ از اجساد دراز‌تعقیب​ کشید و نفس‌نفس زد.

اگرچه او به جاودانه ملقب بود،‌شبیه​ اما پس از این‌همه بریدگی و‌کسی​ ضربه چاقو، چاره‌ای جز مرگ نداشت.

زیگفرید با دستان‌قطعات​ لرزان، سیگاری از‌مقابل​ جیبش بیرون آورد.

سعی کرد سیگار را در دهانش‌بسیار​ بگذارد، اما لب‌هایش نیز بی‌رمق بودند‌عظیمی​ و آن را در گودال خون انداخت.

«لعنتی... اون فالگیر گفته بود‌کسی​ به خاطر یه زن می‌میرم،‌پشت​ و واقعاً داره اتفاق می‌افته.»

زیگفرید اولین باری را‌خودش​ که با کلودیا لوبرن‌دویدن​ ملاقات کرد، به یاد آورد.

مانند یک بانوی نجیب‌زاده که تازه وارد‌چشمانش​ دنیای بیرون شده بود، او بی‌خبر از همه‌جا،‌چیه​ اما در عین حال لجباز و خودخواه بود.

در ابتدا، او را نجات داد چون یک جادوگر ماهر‌کند​ بود و همراهش در سراسر قاره سفر کرد، اما با‌سمت​ گذشت زمان، احساس کرد که قلبش در حال تغییر است.

«...من دیوونه‌ام. واقعاً.»

چشمان زیگفرید به‌بدن​ آرامی شروع به‌شبیه​ بسته شدن کرد.

در همان لحظه بود که...

کسی به او نزدیک شد.

«...هنوز... کسی زنده مونده؟»

زیگفرید سعی‌اطراف​ کرد بدنش‌خودش​ را حرکت دهد.

او باید حتی یک نفر دیگر را هم‌می‌کردند​ می‌کشت تا تعقیب‌کنندگان را از او دور نگه دارد‌غرق​ تا بتواند با خیال راحت به کوه‌های یخی برسد.

اما کسی که در‌اژدهاست​ میدان دید زیگفرید قرار‌قبل​ گرفت، کسی جز کلودیا نبود.

«چرا... اینجایی؟ برو، زود باش...»

کلودیا با چهره‌ای که‌خودش​ در آستانه گریه بود،‌دویدن​ به زیگفرید نگاه کرد.

او زانو زد‌قطعات​ و لباس‌های زیگفرید‌مقابل​ را محکم چنگ زد.

سپس، با چشمانی پر‌اژدهاست​ از خشم و اندوه‌قبل​ به او نگاه کرد.

«انسان‌ها... موجوداتی چندش‌آور، بی‌ارزش و‌کسی​ خودخواه هستن. من واقعاً ازشون‌پشت​ متنفرم. اما زیک، چرا تو...»

«این... شبیه خودمه.‌بدن​ منم زیاد از‌شبیه​ آدما خوشم نمیاد.»

زیگفرید به آرامی دستش‌عظیمی​ را بالا آورد تا‌می‌کردند​ موهای کلودیا را نوازش کند.

اما دستش که‌کامل​ دیگر توانی نداشت،‌بسیار​ روی زمین افتاد.

کلودیا با عجله‌نظر​ جام مقدس را‌تعقیب​ از جیبش بیرون آورد.

او قدرتش را‌بدن​ به درون جام‌شبیه​ مقدس هدایت کرد.

وووونگ!

جام مقدس نور درخشانی‌اژدهاست​ از خود ساطع کرد و‌بررسی​ فنجان پر از آب شد.

کلودیا با شتاب‌نظر​ جام مقدس را به‌اوست​ دهان زیگفرید نزدیک کرد.

«زیک! زود‌اطراف​ باش، زود‌خودش​ این رو بنوش!»

اما زیک نتوانست آن را‌سرعت​ قورت دهد. او نمی‌توانست هیچ‌سپس​ نیرویی در بدنش جمع کند.

کلودیا آب جام مقدس را‌می‌توانست​ در دهان خود ریخت و‌کند​ آن را مستقیماً به زیک خوراند.

زیگفرید با کمک کلودیا تمام‌کسی​ آب جام مقدس را بلعید.‌پشت​ در همان لحظه بود که...

«آخ!»

زیگفرید از درد نالید.

کلودیا در حالی که‌اژدهاست​ او را در آغوش‌قبل​ گرفته بود، فریاد زد:

«زیک! قدرت جام مقدس‌می‌رسید​ رو پس نزن و قبولش‌شخصی​ کن! وگرنه اون قدرت می‌کشتت!»

او از قبل خونریزی شدیدی داشت و‌مزدوران​ در آستانه مرگ بود، بنابراین در وضعیتی‌اوست​ نبود که بتواند قدرت جام مقدس را بپذیرد.

«کهوک!»

رگ‌های خونی زیگفرید متورم‌اژدهاست​ و سیاه شدند و‌قبل​ چشمانش پر از خون شد.

«نـ-نه! زیک! تو نباید بمیری!»

کلودیا با بی‌قراری، نشان خورشیدی‌لباسی​ را که از گردنش آویزان‌نظر​ بود، محکم در دست گرفت.

مهری که قدرت‌قطعات​ او را مهر‌مقابل​ و موم کرده بود.

کلودیا تصمیم گرفت برای نجات‌می‌توانست​ زیگفرید این تابو را بشکند. او‌قطعات​ نمی‌توانست اجازه دهد زیگفرید این‌گونه بمیرد.

تق!

او نشان خورشیدی را که‌لباسی​ مهر و مومش کرده بود،‌نظر​ پاره کرد و دور انداخت.

و رو‌کند​ به زیگفرید‌عظیمی​ فریاد زد:

«زیگفرید! به‌تسلط​ من نگاه کن!‌می‌توانست​ خوب گوش کن!»

به نظر‌جنگل​ می‌رسید زیگفرید در‌کسی​ آستانه مرگ است.

چشمان کلودیا ناگهان تغییر کرد.

چشمان موجودی عظیم‌قطعات​ که به رنگ‌مقابل​ طلا می‌درخشید، نمایان شد.

او به زیگفرید گفت:

«نام من‌جنگل​ فرمانروای غروب،‌می‌رسید​ باهاموت است.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره فصل و عنوان در متن اصلی قید نشده بود.