چپتر 161: بخش اول
0زیک تازه متوجه شد مردی که شوالیهها دستگیراما کردهاند، همان شمشیرزن گروه ماجراجویانی است که درمشروب کوههای غولپیکر دیده بود. پس با تعجب پرسید:
«پسرک باکره، ریک؟»
با این حرف،دادند صورت ریک ازهنوز خجالت سرخ شد.
زیک وضعیت را برای نیکولای توضیح دادمحتاط و ضمانت ریک و گروهش را کرد وقاطی به او اطمینان داد که آنها مشکوک نیستند.
شوالیههای تیستل که به خاطر نجات جان همرزمشان مدیون زیکیهو بودند، بدون هیچ حرفی ریک و گروهش را آزاد کردندنداشت و به عنوان عذرخواهی به آنها غذا و نوشیدنی دادند.
کلر و آرین هنوز محتاط بودند، اما جیسوناما با آن خونگرمی ذاتیاش، با وجود سد زبانی، باسیاه شمالیها قاطی شد و با آنها مشروب سیاه نوشید.
زیک، ریک را که رهبرمیکردم گروه بود، به گوشهای کشیدردهبالا و پرسید چه اتفاقی افتاده است.
«همونطور که شما توصیه کردید،آرین جناب زیک، ما برای پیدا کردنذاتیاش اون وارلاک شرور به شمال اومدیم.»
او سریع ادامه داد:
«ما رد اون وارلاک رو توی کوههای یخی پیدا کردیم و داشتیم منطقهزبانی رو میگشتیم که یه مشت مرد سیاهپوش مشکوک افتادن دنبالمون. به زور تونستیم ازکردید دستشون فرار کنیم، اما بعدش یهو این شمالیها بهمون حمله کردن و دستگیرمون کردن.»
زیک درماهرتر دل، حرفهای ریکمیکردم را تحسین کرد.
این خود زیک بود که پیشنهاد دادمحتاط شمال را بگردند، اما انتظار نداشت کهشمالیها آنها واقعاً رد وارلاک را پیدا کنند.
به نظر میرسهدنبالمون گروهشون خیلی ماهرتر ازفرار چیزیه که فکر میکردم.
زیک نمیدانست، امادادند گروه ریک جزوهنوز گروههای ماجراجوی ردهبالا بودند.
بیدلیل نبود کهچیزیه قبیله گراهام شخصاً آنهاجزو را استخدام کرده بود.
زیک پس ازدادند کمی فکر کردن،هنوز به ریک گفت:
«من تو پیدادنبالمون کردن اون وارلاکدستشون بهتون کمک میکنم.»
چهره ریکنوشیدنی از هم بازآرین شد و پرسید:
«وا... واقعاً؟»
ریک که مهارتهای زیک را در کوههای غولپیکر بهجیسون چشم دیده بود، جایی که دهها هیولا را تارنوشید و مار کرد، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
برخلاف جادوگران، وارلاکها با نفرینهای عجیب وفرار ناشناخته سر و کار داشتند که همین موضوعتحسین ردیابی و مبارزه با آنها را دشوار میکرد.
با کمک شمشیرزندادند ماهری مثل زیک، اینمحتاط ماموریت بسیار آسانتر میشد.
سپس، ریک باچیزیه چهرهای کمی مضطربنمیدانست به زیک گفت:
«ا... اما چقدر باید به عنوان پیشپرداخت بهتون بدیم؟ البته که پرداخت یه دستمزد منصفانهقاطی حق شماست، اما ما همین الانشم پیشپرداختی که از خانواده دوک گرفته بودیم رو برایکردن هزینههای عملیاتی خرج کردیم... مطمئن نیستم بتونیم مبلغی در شأن شمشیرزن ماهری مثل شما پرداخت کنیم...»
زیک پوزخندی زد و گفت:
«نیازی به پیشپرداخت نیست. فقط بعدهنوز از اینکه ماموریت رو تموم کردیم، ۳۰زبانی درصد از پاداش رو به من بدید.»
با این حرفچیزیه زیک، چهره ریکنمیدانست دوباره درخشان شد.
«مـ... ممنونم! رفقام از شنیدنآرین اینکه شما قراره بهمون کمکخونگرمی کنید خیلی خوشحال میشن، جناب زیک!»
ریک با گفتن اینکهزور میرود تا این خبر رابعدش به همرزمانش بدهد، مرخص شد.
رهبر گروه خوبیه.
زیک که در زندگی قبلیاش سالها به عنوان باربر برای یک گروه ماجراجو کار کردهشخصاً بود، خیلی خوب میدانست که چقدر رهبران بیوجدان در این کار زیادند. پیدا کردن کسیتار مثل ریک در میان ماجراجویان که هم مهارت داشت و هم شخصیت خوب، بسیار نادر بود.
زیک حواسشنوشیدنی به ریککلر و گروهش بود.
او همیشهافتادن تشنه استعدادهایزور جدید بود.
روز بعد، زیک تصمیم گرفت براینمیدانست تعقیب وارلاک به ریک و گروهشنبود بپیوندد و از شوالیههای تیستل جدا شد.
نیکولای بانوشیدنی ابراز تاسفکلر به زیک گفت:
«حیف شد کهدنبالمون پیوستنت به رنجرهادستشون رو عقب میندازی.»
«مطمئنم راهموننوشیدنی دوباره بهکلر هم گره میخوره.»
«زیک موری، این اسم به عنوان یه دوست برایماجراجوی همیشه تو قلب شوالیههای تیستل حک میشه. دفعه بعد حتماًگفت به هیموناس سر بزن. با آغوش باز ازت استقبال میکنیم.»
«باشه. ممنونم، نیکولای.»
پس از خداحافظی، زیک و گروهدستشون ریک دشت برفیای که قلعه درحمله آن قرار داشت را ترک کردند.
در حین قدمدادند زدن در مسیر،هنوز زیک از ریک پرسید:
«گفتی سیاهچالی هست که مدنظرتونه؟»
ریک سرنوشیدنی تکان دادکلر و پاسخ داد:
«بله. با اینکه به اندازه کوههایدستشون غولپیکر معروف نیستن، اما سیاهچالهای بزرگحمله زیادی هم تو کوههای یخی وجود دارن.»
جیسون که کناردادند او بود، توضیحاتهنوز را ادامه داد:
«آم، چطورماهرتر بگم... سیاهچالهای کوههایمیکردم یخی خاص هستن.»
«خاص؟»
«توضیح دادنش سخته، اما چطور بگم؟ همم. یه حسبعدش رازآلودتر؟ نیروهای ناشناخته بیشتری اونجا هستن که باعث بروزبگردند پدیدههایی میشن که با جادوی مدرن قابل توضیح نیستن.»
زیک در حالی کهکلر به حرفهای جیسون گوشاما میداد، سر تکان داد.
«درسته، وارلاکها کسانی هستن که دنبال قدرتهای باستانیگروههای میگردن، پس طبیعیه که بخوان دنبال نیروهای ناشناختهاستخدام برن. پس فکر میکنی اون توی یه سیاهچاله؟»
«بله، دقیقاً. وقتی تو کمپ اصلی در مسیر کوههای یخی پرسوجو کردیم، شنیدیم که چند ماه پیش یهنوشید آدم مشکوک از اونجا تجهیزات خریده و از مرز رد شده. با نگاه به تجهیزاتی که خریده بود،سریع فهمیدیم که اونا تجهیزات کاوش سیاهچال نبودن، بلکه تجهیزات برپایی کمپ بودن. و فقط هم یه نفر بوده.»
«این یعنی قصددنبالمون داره برای مدتدستشون طولانی تو سیاهچال بمونه.»
«بله. علاوه بر این، کسایی که اینجور تجهیزات روجیسون میخرن معمولاً جادوگرانی هستن که میخوان تو یه سیاهچالنوشید پناه بگیرن و روی چیزی تحقیق کنن، نه ماجراجوها.»
«منظورت رو میفهمم.»
«با توجه به تجهیزاتی که خریده، به نظر نمیرسه که به سمت یه سیاهچال غیرمجاز تو یهسیاه محیط کاملاً خشن رفته باشه. اون حتماً جایی رو میخواسته که نسبتاً در دسترس باشه، اما درشمال عین حال پر رفتوآمد نباشه، برای همین ما گزینههامون رو به سیاهچالهای نزدیک "مناطق ممنوعه" محدود کردیم.»
جیسون نقشهای از رشتهکوه را بازدستشون کرد و به مکان علامتگذاریشدهی سیاهچالی کهدستگیرمون با این شرایط همخوانی داشت، اشاره کرد.
زیک بانوشیدنی بررسی موقعیت سیاهچال،آرین سر تکان داد.
اگر ماجراجویان دیگری بودند، کورکورانه کوههای یخی را میگشتند،ماجراجوی اما اینکه گروه ریک به صورت منطقی مسیر ردیابیکمی خود را برنامهریزی کرده بود، واقعاً جای تحسین داشت.
زیک تصمیم گرفت همراهکلر با ریک و گروهش، سیاهچالِجیسون کوههای یخی را کاوش کند.
زیک با پیدا کردن امنترین مسیر به سمت سیاهچال علامتگذاریشده روی نقشهاش،حمله وانمود کرد که قبلاً از این مسیر عبور کرده است و درمیرسه حین بالا رفتن از کوه برفی، ریک و گروهش را رهبری کرد.
شاید به این دلیل که آنهاهنوز ماجراجویان باتجربهای بودند، با مهارت ازوجود کوه برفی و خطرناک بالا رفتند.
با تاریک شدن هوا، زیک غاری برایجزو در امان ماندن از سرما پیدا کردگراهام و شروع به آمادهسازی برای کمپ زدن کرد.
با دیدن تجهیزات کمپی کهآرین زیک بیرون آورد، فک ریکخونگرمی و گروهش به زمین چسبید.
«خدای من. مندنبالمون تا حالا همچیندستشون کیف زیرفضاییای ندیده بودم.»
«این یه آرتیفکته که از رویهنوز شانس تو یه خرابه پیداش کردم.وجود قبل از اینکه سرد بشه بخورینش.»
ریک و گروهش سوپی که زیکنمیدانست به سرعت آماده کرده بود رانبود گرفتند و با ولع سر کشیدند.
به نظر میرسید سوپ گرم،آرین سرمایی که در استخوانهایشان رسوخخونگرمی کرده بود را ذوب میکند.
آرین در حالیدنبالمون که سوپ میخورد،دستشون با شگفتی گفت:
«دفعه قبل هم این رو حس کردم،محتاط اما این سوپی که بهمون دادید فوقالعادهشمالیها خوشمزهست، جناب زیک. دستور پخت مخفیانهای دارید؟»
این طعم به لطف مواد اولیه تازهای که درماجراجوی موجودیاش ذخیره شده بود و مهارتهای بهترین سرآشپزهای اطلسکمی که توسط دکر استخدام شده بودند، به دست آمده بود.
از آنجا که نمیتوانست حقیقتآرین را به آنها بگوید، زیکخونگرمی لبخند معذبی زد و گفت:
«مگه گرسنگی بهترین چاشنی نیست؟»
اگرچه سوپ واقعاً خوشمزه بود و طعمش فقط بهجیسون خاطر گرسنگی آنها نبود، اما آرین تا حدودی بانوشید حرف زیک موافقت کرد و روی خوردن تمرکز کرد.
بعد از غذا،چیزیه گروه تصمیم گرفتندنمیدانست برای نگهبانی نوبتبندی کنند.
ریک و گروهشدادند اولین نوبت نگهبانی رامحتاط به زیک واگذار کردند.
در واقع، زیک قبل از ورود به غار،کنیم مخفیانه سربازان دندان اژدها را احضار کرده وخود آنها را در اطراف منطقه مستقر کرده بود.
زیک نگهبانی را به سربازان دندانهنوز اژدها سپرد، در دهانه غار نشست،وجود چشمانش را بست و به مراقبه پرداخت.
او بیوقفه در ذهنش تصویرسازی میکردنمیدانست که چگونه پیوند زنجیرهای بینهایت رانبود به شمشیرزنی خورشید طلایی متصل کند.
«سطحی ازنوشیدنی اجرای شمشیرزنیکلر بدون داشتن شمشیر.»
زیک حس میکرد که پیوند زنجیرهای بینهایت،فرار که حاوی آخرین بینشهای آرچ پالادین بود، ممکنتحسین است کلید رسیدن به سطح شوالیه سیاه باشد.
«متصل کردننوشیدنی بینقص تمامکلر حرکات به همدیگه.»
زیک سعی کرد تکنیکهای شمشیرزنی طلایینمیدانست آگاممنون را که آموخته بود، تجزیه وقبیله تحلیل کرده و به هم متصل کند.
«حس میکنم تقریباًدادند دارم درکش میکنم،هنوز اما هنوز کامل نشده.»
در همان لحظه،دنبالمون چیزی از ذهندستشون زیک عبور کرد.
تکنیک مخفی یلین ایشتار،کلر کسی که در منطقه مرزیجیسون جنوبی با او جنگیده بود.
برخلاف شمشیرزنی قاره مرکزی، هنرهای رزمیای کهجزو از تمام بدن استفاده میکردند و باگراهام سرعت حمله میکردند، منحصربهفرد و قدرتمند بودند.
«اسمش بیگاک بود؟»
اگرچه تکنیکهای خنجر تیز و برنده بودند،فرار اما هسته اصلی هنرهای رزمی ایشتار، لگدهاییحرفهای بود که از زوایای مختلف پرتاب میشدند.
به نظر میرسید حملهای از سمت چپ میآید، اما بعدخونگرمی زیر چانه را هدف میگرفت و اگر از آن جاخالیگوشهای میدادی، دوباره تغییر مسیر میداد و به بالای سر ضربه میزد.
برای شمشیرزنی نسبتاً ایستا و ثابت قارهجزو مرکزی، مقابله با هنرهای رزمی ایشتار کهگراهام از زوایای نامنظم حمله میکردند، دشوار بود.
زیک سعی کرد با یادآوری بیگاکهنوز که یلین استفاده میکرد، جریان اینوجود حرکات را در ذهنش درک کند.
هر یک ازدنبالمون حرکات یلین به وضوحفرار در ذهنش ترسیم میشد.
زیک حرکات یلین را دهها و صدها بار، گوییجیسون که در حال تماشای یک تصویر سهبعدی است، درنوشید ذهنش بازپخش کرد تا این حرکات عجیب را درونیسازی کند.
با این حال، رسیدنفکر به روشنایی و درکگروههای این بینشها کار آسانی نبود.
«عجله فقط کار رو کندتر میکنه.هنوز اگه با آرامش به تمرین ادامهوجود بدم، بالاخره یه سرنخی پیدا میشه.»
درست زمانی که داشت ذهنتونستیم مضطربش را آرام میکرد، حضوریهو شخصی را پشت سرش احساس کرد.
زیک برگشت ودادند ریک را دیدهنوز که آنجا ایستاده است.
«هنوز نوبتماهرتر تو نشده، برومیکردم یکم بیشتر بخواب.»
ریک سرش رادادند تکان داد وهنوز کنار زیک نشست.
«خوابم نبرد. اگه مشکلیزور نیست جناب زیک، میتونمکنیم کمی باهاتون صحبت کنم؟»
«چرا که نه؟»
زیک با نگاه به چهرهمیکردم ریک، متوجه شد که چیزیردهبالا ذهن او را درگیر کرده است.
سپس، ریک لحظهایدادند تردید کرد و بهمحتاط آرامی دهان باز کرد:
«جناب زیک،افتادن یه درخواستیزور ازتون دارم.»
«بله، بگو.»
«ممکنه یهماهرتر نگاهی بهفکر شمشیرم بندازید؟»
زیک لحظهای به درخواستکلر ناگهانی ریک فکر کرداما و سپس سر تکان داد.
«مطمئن نیستم بتونمدنبالمون کمکی بکنم، امادستشون اگه نیاز داری...»
چهره ریک با شنیدنکلر پاسخ زیک روشن شداما و روی پاهایش پرید.
سپس، شمشیرشماهرتر را بیرون کشیدمیکردم و گارد گرفت.
زیک با دیدندادند گارد ریک، سرشهنوز را کج کرد.
«برای گاردافتادن یه ماجراجوزور زیادی اصولیه.»
ریک پایینتنهاش را ثابتکلر کرد و به سرعتاما شمشیرش را تاب داد.
ووش!
در یک چشم بهکلر هم زدن، شمشیر درخشید وجیسون سه بار هوا را شکافت.
چهره زیکافتادن با دیدن شمشیرزنیتونستیم ریک جدی شد.
«این شمشیرزنی...»
تا جایی که به خاطر داشت،نمیدانست این قطعاً شمشیرزنی پنج نور بودنبود که توسط گاردهای سلطنتی تبس تمرین میشد.
شمشیرزنی پنج نور که به فرد اجازه میداد در یک چشمذاتیاش به هم زدن شمشیرش را پنج بار تاب دهد، به عنواناتفاقی یک شمشیرزنی سنتی با تاریخچهای هزار ساله در کنار تبس شناخته میشد.
زیک که خودش را به عنوان یک مزدورکنیم معرفی کرده بود، بروز نداد که شمشیرزنی پنجخود نور را شناخته است و با آرامش پاسخ داد:
«شمشیرزنی فوقالعادهایه.»
«همونطور که انتظارچیزیه میرفت، شما بلافاصلهنمیدانست متوجهش شدید، جناب زیک.»
«برای شمشیرزنی یه ماجراجوکلر زیادی پیشرفتهست... آیا آموزشاما رسمی شوالیهها رو دیدی؟»
ریک با شنیدندنبالمون حرف زیک، با چهرهایفرار معذب سر تکان داد.
«بله. توضیح دادن جزئیاتش سخته،آرین اما به خاطر شرایط خانوادگی،خونگرمی از بچگی آموزشهای خیلی سختی دیدم.»
«که اینطور. اگه آموزش رسمیمیکردم شوالیهها رو دیدی، شک دارم مزدوریبیدلیل مثل من بتونه کمکی بهت بکنه.»
ریک سرش رادادند تکان داد وهنوز با عجله گفت:
«نـ-نه، اینطور نیست. مهارتهای الهیای که توی کوههای غولپیکربعدش نشون دادید، جناب زیک، از هر شوالیهای برتر بود!بگردند لطفاً یکم راهنماییم کنید، حتی اگه خیلی کم باشه!»
به نظرنوشیدنی میرسید ریک کاملاًآرین درمانده شده است.
زیک با نگاه به ریک،میکردم متوجه شد که او باردهبالا یک بنبست مواجه شده است.
«به نظر میرسه مدتکلر طولانیایه که توی سطحاما شوالیه بنفش گیر کرده.»
در قبیله دریکر، دیدن افرادی همسندستشون و سال ریک که به سطححمله شوالیه بنفش ارتقا مییافتند، امری عادی بود.
نه تنها فلیکس که تقریباً همسن ریک بود، بلکه حتیخونگرمی لیام که جوانتر بود هم در حال به چالش کشیدن سطحکشید شوالیه آبی بود و از سطح شوالیه بنفش عبور کرده بود.
در واقع، مهارتها و استعدادهای آنهانمیدانست به طور استثنایی برجسته بود ونبود اینطور نبود که ریک ضعفی داشته باشد.
در بیشتر خانوادهها، این موضوع رایج بودمحتاط که افراد تنها پس از رسیدن به سنقاطی بلوغ، هاله را حس کرده و یاد بگیرند.
زیک بهافتادن آرامی اززور جایش بلند شد.
و به ریک گفت:
«با تمام توانتچیزیه شمشیرت رو بهنمیدانست سمتم تاب بده.»
ریک ازنوشیدنی این حرفکلر دستپاچه شد.
«ها؟»
«تو میتونی از هاله استفاده کنی،هنوز برای همین بهت میگم با تماموجود قدرتت شمشیرت رو به سمتم تاب بده.»
ریک تردید کرد،چیزیه نمیدانست با شمشیرشنمیدانست چه کار کند.
در همان لحظه، زیک شمشیرشآرین را بیرون کشید و آنخونگرمی را به سمت ریک تاب داد.
«هاه!»
ریک که دستپاچه شدهکلر بود، شمشیر زیک رااما با شمشیر خودش دفع کرد.
با این حال، نتوانست در برابرنمیدانست نیروی ضربه مقاومت کند، به عقبنبود رانده شد و شمشیرش از دستش افتاد.
زیک با نگاهی تند بهآرین او خیره شد و شمشیرشخونگرمی را زیر گردن ریک گرفت.
«با یه ضربه میمردی.»
«جـ-جناب زیک، این...»
«مشکل از شمشیرزنی نیست.»
نوک شمشیرنوشیدنی زیک روی گردنآرین ریک فشار آورد.
«ریک، تو خیلی سادهلوحی.»
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن مبدا موجود نبود.