چپتر 167: [بدون عنوان]
0با شنیدن نامپایانه دوک شمال، حالت چهرهظاهرش شادیا کمی تغییر کرد.
«برای مناطقماجراجوی شمالی، هزینهدرآمده اضافهای دریافت میشه.»
«برام مهم نیست. درباره اربابانشدن اطراف که دوک شمال روقویترین تهدید میکنن، اطلاعات جمع کن.»
شادیا سرطریق تکان داد وشنل دوباره ناپدید شد.
زیک نشست، چانهاش راشنل روی دستش تکیه دادعوض و به هیموناس فکر کرد.
'شاید چون حسسادهلوح خونه رو بهمیکی میده. نمیتونم نگرانش نباشم.'
تصویری محو ازوقت دوک شمال دراحساسات خاطرات زیک جان گرفت.
او این تصویر راپایانه از ذهنش پس زدظاهرش و از جایش بلند شد.
'الان وقت غرق شدن تو احساسات نیست. منعوض آبل رو پایین میکشم، قویترین فرد قاره میشمخلوت و کنترل خاندان دریکر رو به دست میگیرم.'
با یادآوریماجراجوی اهدافش، برقی دربود چشمان زیک درخشید.
زیک ابتدا بوریس راپایانه به همراه اعضای سندیکا وعوض شوالیههای رز به هلی فرستاد.
اما خودشپورتال به جای هلی،شکل راهی آرگوس شد.
پیش از نزدیک شدندرآمده به قبیله نوسترا، بایدخلوت مکانی را نابود میکرد.
پس از رسیدن به آرگوس ازاحساسات طریق پورتال پایانه، شنل تغییر شکلقاره را پوشید و ظاهرش را عوض کرد.
زیک که حالا به شکلشنل یک ماجراجوی سادهلوح درآمده بود، بهماجراجوی یکی از کوچهپسکوچههای خلوت شهر خزید.
آرگوس مناطق پرجنبوجوش زیادی با امکانات رفاهی برایعوض ماجراجویان داشت، اما در پشت پرده، قاچاق کالاهایخلوت مسروقه و جنایات قانونشکنان به وفور جریان داشت.
رایجترین جرمماجراجوی در آرگوس،درآمده قاچاق انسان بود.
در زندگی قبلیاش، زیک نیز تجربه این را داشتمیکشم که در حین کار به عنوان باربر سیاهچال، ربودهمیگیرم شده و به عنوان برده به قاره جنوبی فروخته شود.
'توی سیاهچال، اگه کسی ناپدیدشنل بشه، همه فکر میکنن مرده.حالا اونجا بهترین مکان برای آدمرباییه.'
قاچاق انسان در آرگوسشنل بسیار سازمانیافتهتر از تصوراتعوض مبهم افراد خارجی بود.
اولین قدم، انتخاب اهدافی از میان گروههای ماجراجوییخلوت بود که وارد سیاهچال میشدند؛ کسانی که به نظرپشت میرسید در صورت ناپدید شدن، دردسری ایجاد نخواهند کرد.
سازمان قاچاق انسان به این گروهها نزدیکآبل میشد، آنها را با داستانهایی از سیاهچالهایکنترل پربار فریب میداد و پیشنهاد راهنمایی میکرد.
به محض اینکه اعضای گروه در تله میافتادند وعوض وارد سیاهچال میشدند، با داروهای بیهوشی یا جادو ازشهر پا درمیآمدند و به یک سازمان واسطه تحویل داده میشدند.
سپس سازمان واسطه، ماجراجویان و باربران ربودهشدهظاهرش را بر اساس وضعیت جسمانیشان دستهبندی میکردیکی و تصمیم میگرفت آنها را به کجا بفروشد.
در مورد زیک، از آنجا که اوکوچهپسکوچههای یک باربر بود، با قیمت ناچیزی بهرفاهی عنوان برده به قاره جنوبی فروخته شد.
جادوگران یا شمشیرزنان گاهی به امپراتوری که هنوز سیستممیکشم بردهداری در آن رواج داشت فروخته میشدند، یا بهمیگیرم عنوان گوشت دم توپ به میدانهای نبرد زیرزمینی عرضه میشدند.
داریو توتلینو به عنوان یکی از اعضایپوشید قبیله نوسترا، در جنایات بسیاری دست داشتبود و یکی از آنها قاچاق انسان بود.
دلالان بیشماری زیر دست او کارپوشید میکردند، تجارتهای مرتبط را اداره کردهدرآمده و پولهای کثیف به جیب میزدند.
دلیل اینکه زیک با تغییربود چهره به کوچهپسکوچههای آرگوس آمدهخزید بود، نابودی همین سازمانها بود.
او با ظاهری سادهلوحانهغرق وارد یک میخانه شد ومیکشم جرعهای از آبجوی خود نوشید.
همانطور کهطریق انتظار میرفت، مردیشنل کنار زیک نشست.
«اولین بارته میای آرگوس؟»
مرد که شبیه یک ماجراجویبود کارکشته به نظر میرسید، باخزید لحنی خودمانی با زیک صحبت کرد.
زیک که در حالغرق نوشیدن آبجو بود، جاپایین خورد و سر تکان داد.
مرد پوزخندی زد، دو شات مشروبشکل سیاه سفارش داد و بدون اجازه، یکیدرآمده از آنها را در آبجوی زیک ریخت.
«اگه پسر خوشتیپی مثل تو همینجاپوشید بشینه و آبجو مزمزه کنه، اوندرآمده کفتارها دورت جمع میشن و تیکهپارهات میکنن.»
با شنیدن حرفهایسادهلوح مرد، چهره زیکیکی در هم رفت.
سپس با صدایی ضعیف پرسید:
«خـ... خیلی وقته ماجراجو هستید؟»
مرد باپورتال حالتی آسودهخاطرشنل پاسخ داد:
«تقریباً سی سال میشهدرآمده که از این راه نونشهر درمیارم. خیلی زود شروع کردم.»
زیک با چهرهایوقت تحتتاثیر قرار گرفته،احساسات سر تکان داد.
مرد خندید وپورتال دستش را بهشکل سمت زیک دراز کرد.
«فرانک. دوستام بهمپایانه میگن دست عنکبوتی.پوشید اسم تو چیه؟»
«ز... زیک. زیک موری.»
«بسیار خب، زیک. بهت نمیاد از اونایی باشیپایین که بتونن از راه ماجراجویی شکمشون رو سیردریکر کنن، پس چی تو رو تا آرگوس کشونده؟»
زیک با چهرهای مضطرب گفت:
«خـ... خب،پورتال دلایل خودمشنل رو دارم...»
«خب، بیشتر آدمای اینجا هم به خاطر دلایل خودشون اومدن.خزید به این امید که یه آرتیفکت خوب تو سیاهچال پیداکالاهای کنن و زندگیشون رو از این رو به اون رو کنن.»
فرانک آهی کشید و گفت:
«این رو به خاطرپایانه خودت میگم. بیخیال اینظاهرش امیدهای واهی شو. اینجا جهنمه.»
زیک در دلپایانه با شنیدن حرفهایپوشید فرانک نوچی کرد.
'این حرومزادههای کلاهبردارسادهلوح همهشون یه نمایشنامهیکی رو حفظ کردن.'
آنها خودشان را جای ماجراجویان باتجربه جا میزدند ومیکشم با گفتن حرفهایی مثل «اینجا جهنمه» و «با چیزیمیگیرم که فکر میکنی فرق داره»، تازهواردهای سادهلوح را متزلزل میکردند.
سپس، وقتی تازهواردها مضطرب میشدند، باشکل سخاوتمندی پیشنهاد میدادند که آنها راسادهلوح زیر پر و بال خود بگیرند.
میگفتند آنها را به یک سیاهچالپوشید خوب و مناسب برای مبتدیها معرفی میکنندبود تا خودشان تجربه کنند و تصمیم بگیرند.
اگرچه تعداد ماجراجویان باتجربهای که با نیتکوچهپسکوچههای خیر تازهواردها را راهنمایی میکردند صفر نبود، اماماجراجویان از هر ده نفر، نُه نفرشان کلاهبردار بودند.
اگر شانس میآوردند، فقط تجهیزاتشانشدن را از دست میدادند وقویترین جان سالم به در میبردند.
اما بیشترشان به عنوان برده فروختهشکل میشدند یا از آنها به عنوانسادهلوح طعمه برای جذب هیولاها استفاده میشد.
فرانک پس از چند دقیقهشکل لاف زدن، طوری که انگارماجراجوی دارد لطفی در حقش میکند، گفت:
«حرف زدن فایدهای نداره. باشه،بود جونت رو نجات میدم وخزید تو رو به گروهمون اضافه میکنم.»
سپس، متصدی بار که درشدن حال خشک کردن لیوانها بود،قویترین سرش را تکان داد و گفت:
«دست عنکبوتی، بازم داری فضولیشنل میکنی؟ این تازهواردها حتی وقتیحالا اینطوری بهشون میرسی، قدردانی نمیکنن.»
فرانک خندید و گفت:
«من این کار رودرآمده برای شنیدن تشکر انجامخلوت نمیدم. این اعتقاد منه.»
متصدی بار با شنیدن حرفهایشدن فرانک، طوری که انگار امیدیقویترین به او نبود، سر تکان داد.
'چه چرت و پرتایی.'
در زندگی قبلیاش، زیک پس ازپوشید اخراج از آکادمی سرگردان شده بوددرآمده و در نهایت سر از آرگوس درآورد.
او درست مثل ظاهر فعلیاش، سادهلوح و بیخبر از همهجاخزید بود، به تور یک راهنمای کلاهبردار افتاد، قرارداد ناعادلانهای امضاکالاهای کرد و انواع و اقسام سختیها را به جان خرید.
فرانک که بیخبر بود زیک در دلشآبل او را مسخره میکند، با اشاره ازکنترل او خواست تا به سمت دفترش دنبالش برود.
زیک مانند یکپورتال تولهسگ گمشده بهشکل دنبال فرانک راه افتاد.
فرانک، زیک را به ساختمانشکل مخروبهای در گوشه کوچه پسکوچهها بردسادهلوح و به سمت زیرزمین پایین رفتند.
آنجا مکانی با یکدرآمده مبل رنگورورفته، یک میزخلوت و چند صندلی بود.
فرانک یک ویسکی ارزانقیمت از کمد دفترآبل بیرون آورد، آن را در یک لیوانکنترل لبپر ریخت و به دست زیک داد.
«اینو بنوش وپورتال امروز همینجا بخواب. فرداپوشید صبح راهی سیاهچال میشیم.»
«گروه چند نفرهست؟»
«فردا سبک سفرسادهلوح میکنیم، پس حدودیکی پنج نفرمون میریم بالا.»
زیک ویسکیای راوقت که فرانک بهاحساسات او داده بود، نوشید.
همانطور که انتظارپورتال داشت، ویسکی آغشتهشکل به داروی بیهوشی بود.
وقتی زیک ویسکی راشنل نوشید و روی زمینعوض افتاد، فرانک پوزخندی زد.
«حرومزاده سادهلوح. خوابای خوبدرآمده ببینی. از فردا روزگارخلوت سختی در پیش داری.»
فرانک طنابی آورد، دستغرق و پای زیک را بستمیکشم و از دفتر خارج شد.
زیک که کاملاًپورتال تنها مانده بود، چشمانشپوشید را کاملاً باز کرد.
طناب حتی درست بسته نشده بود، بنابراینظاهرش او مفاصل انگشتانش را از جا درآوردیکی و به راحتی مچ دستش را بیرون کشید.
«کارشون خیلی کثیف و سرسریه.بود خب، حدس میزنم کسایی که قاچاقپرجنبوجوش انسان میکنن چندان هم کاربلد نباشن.»
زیک دفتر فرانک راغرق برای پیدا کردن اطلاعاتیپایین درباره سازمان جستجو کرد.
او کشو را باز کرد وشکل رسیدهای معاملاتی را دید که مچاله شدهدرآمده و نامنظم به اطراف پراکنده شده بودند.
زیک رسیدها را بررسی کرد وپوشید متوجه شد که فرانک یک پیمانکاردرآمده فرعی برای یک سازمان قاچاق انسان است.
پیمانکارِ پیمانکارِ یه پیمانکار دیگه.
اگرچه با ردیابی سرنخها، در نهایت مدیریت آن به قبیلهقویترین نوسترا ختم میشد، اما سطوح پایینتر توسط پیمانکاران فرعی ادارهاهدافش میشدند و همین امر درک مقیاس کل سازمان را دشوار میکرد.
بنابراین، زیک به آرگوس آمده بود تاپوشید پیش از رفتن به هلی، سازمانهای پایینردهبود را جارو کرده و از بین ببرد.
زیک دست و پایششنل را دوباره درون طنابها قرارحالا داد و منتظر سپیدهدم ماند.
چند ساعت بعد، فرانکدرآمده به همراه چند مردخلوت دیگر وارد دفتر شد.
«اوه، بیخیال. حرفموقت رو باور کن. اینآبل دفعه، جنسش درجه یکه.»
«خفه شو،طریق عوضی. خودم میبینمشنل و تصمیم میگیرم.»
مردی درشتهیکل با خالکوبیهایی رویشکل بازویش به زیک که رویماجراجوی مبل دراز کشیده بود نزدیک شد.
مرد صورت و بدندرآمده زیک را بررسی کردخلوت و سر تکان داد.
«برای چیزی'الان که عنکبوتغرق آورده، بد نیست.»
«دیدی؟ منطریق فقط جنسهایپایانه مطمئن میارم.»
«خفه شو. میدونی دفعه قبلشکل به خاطر آوردن جنس معیوبماجراجوی چقدر از رئیس فحش خوردم؟»
«نه، اما اون که تقصیر منیکی نبود. از کجا باید میدونستم که بیماریامکانات ریوی داره؟ من که شفا دهنده نیستم.»
مرد خالکوبیدار دستهای اسکناسغرق از جیبش بیرون آورد ومیکشم چهار اسکناس برای فرانک شمرد.
فرانک با عجله گفت: «برایشنل همچین جنسی باید حداقل ده تاماجراجوی اسکناس بگیرم! بیخیال، یکم دستودلبازتر باش.»
مرد خالکوبیدار قیافهای آزردهشنل به خود گرفت و سپسحالا دو اسکناس دیگر اضافه کرد.
فرانک با چهرهایسادهلوح موذیانه اسکناسها رایکی در جیبش گذاشت.
مرد خالکوبیدار بهوقت مردان دیگر اشاره کردآبل تا زیک را ببرند.
در حالی که فرانک با حالتی محترمانه منتظرظاهرش رفتن آنها بود، مرد خالکوبیدار به فرانک گفت:کوچهپسکوچههای «عنکبوت، تو هم بیا. رئیس میخواد تو رو ببینه.»
«ها؟ برایپورتال چی رئیس میخوادشکل من رو ببینه؟»
«این دفعه یه معاملهدرآمده بزرگ در کاره وخلوت تو باید راهنما باشی.»
فرانک با شنیدن حرفهای مردشدن خالکوبیدار از خوشحالی شکفت وقویترین دستهایش را به هم مالید.
«همین انتظار رو هم داشتم! رئیس استعدادهاپوشید رو خوب میشناسه. وقتی حرف از راهنماییبود باشه، هیچکس به پای من، دستعنکبوتی، نمیرسه!»
«وراجی روپورتال تموم کنشنل و دنبالم بیا.»
مرد خالکوبیدار کالسکهای که زیک رایکی حمل میکرد به سمت مرکز شهر آرگوس،امکانات کمی دورتر از هسته اصلی شهر، راند.
آنجا مکانی بود که قانونشکنان، معتاداناحساسات به سوما و مالخرها از سراسرقاره قاره در آن متمرکز شده بودند.
کالسکه حامل زیکپورتال به سمت یکشکل ساختمان حرکت کرد.
به محض رسیدن کالسکه، دیگر اعضایپوشید گروه یک حصار فلزی را پاییندرآمده کشیدند و ورودی را کاملاً مسدود کردند.
وقتی اعضای گروه زیک را از کالسکه پیاده کردند، مردخزید خالکوبیدار به آنها گفت: «ببرینش بالا. باید اون رو بهکالاهای رئیس نشون بدیم تا روش قیمت بذاره. عنکبوت، تو هم بیا.»
طبق دستور، اعضای گروه زیکشدن را حمل کردند و به دنبالفرد مرد خالکوبیدار از پلهها بالا رفتند.
مرد خالکوبیدار واردپورتال اتاقی شد کهشکل رئیس در آن بود.
اتاق پرپورتال از دودشنل سیگار بود.
فرانک باماجراجوی چهرهای مضطربدرآمده وارد اتاق شد.
تهسیگارها در زیرسیگاری روی میز بزرگ تلنبار شدهپایین بودند و پشت آن، پیرمردی لاغراندام در حالیدریکر که اسناد را بررسی میکرد، به سیگارش پک میزد.
مرد خالکوبیدارطریق به پیرمردپایانه نزدیک شد.
«رئیس، آوردمش.»
پیرمرد نگاهش را ازدرآمده روی اسناد برداشت و سیگارششهر را در زیرسیگاری خاموش کرد.
فرانک با'الان چهرهای پرتنش درشدن برابر پیرمرد ایستاد.
«ا-احضار شدنطریق توسط شماپایانه باعث افتخاره، رئیس.»
پیرمرد به فرانک اشاره کردشکل و فرانک که منظور او راسادهلوح فهمیده بود، روی مبل کنارش نشست.
او به زیکِ بیهوشدرآمده نگاه کرد و ازخلوت مرد خالکوبیدار پرسید: «اون چیه؟»
مرد خالکوبیدار جواب داد: «به نظر میرسیدآبل جنس خوبیه، برای همین آوردمش تا بهکنترل رئیس نشونش بدم و روش قیمت بذارین.»
با حرفهای مرد خالکوبیدار،پایانه پیرمرد بلند شد وظاهرش به زیک نزدیک شد.
او پلکهای زیک را بالا کشید،پوشید چشمهایش را بررسی کرد و دهانش رابود باز کرد تا دندانهایش را چک کند.
پیرمرد سر تکان داد.
«بفرستینش برای'الان بارون. دقیقاًغرق تایپ همون منحرفه.»
«فهمیدم.»
با اشاره مردپایانه خالکوبیدار، اعضای گروهپوشید زیک را بیرون بردند.
پیرمرد به جایسادهلوح خود برگشت ویکی به فرانک اشاره کرد.
فرانک بلافاصله'الان به اوغرق نزدیک شد.
«فرانک، چندطریق ساله کهپایانه اینجا کار میکنی؟»
«امسال میشه ۱۵ سال، رئیس.»
«شنیدم زبونباز خوبی هستی.»
«هر کاری'الان بخواین براتونغرق انجام میدم.»
پیرمرد با دقت به چشمان فرانکشکل نگاه کرد، سپس کشویی را بازسادهلوح کرد و سندی را بیرون آورد.
آن را جلوی فرانک انداخت.
«معامله بزرگیه. اگهسادهلوح موفق بشی، پاداشیکی کلانی در انتظارته.»
فرانک با احتیاط سندیغرق را که پیرمرد انداختهپایین بود باز کرد و خواند.
چشمانش لرزید.
«ایـ-این...؟»
این درخواستیماجراجوی متفاوت از پروندههایبود معمول آدمربایی بود.
این یک نوع ترور مخفیانه بود؛احساسات کشاندن هدف به سیاهچالی با هیولاهایقاره پرخطر و به کشتن دادن آنها.
مشکل اینجاطریق بود که هدف،شنل یک نجیبزاده بود.
پیرمرد سیگاری در دهانششنل گذاشت و مرد خالکوبیدارعوض آن را روشن کرد.
او دودماجراجوی را بیروندرآمده داد و گفت:
«اون یه نجیبزاده از منطقه مرکزیه که با مسائل ارث و میراث به مشکل خورده.خاندان یه نجیبزاده روستاییه، اما زمین و معدن زیاد داره، برای همین حسابی خرپول و ثروتمنده.هلی ما درخواستی برای این کار دریافت کردیم که میگه وارثش برای گشتوگذار توی سیاهچال میاد.»
فرانک در حالی که عرقشنل میریخت گفت: «پـ-پس من فقطحالا باید اون رو به سیاهچال بکشونم؟»
«ما نقاط رو تعیین میکنیم، بنابراین تو فقط به هدف نزدیک میشی و بایکی چربزبونی در مورد یه سیاهچال بهتر مخش رو میزنی. اگه اون بچه بالامقام اصرار کنه،مسروقه آدمهای زیردستش چارهای جز دنبال کردنش ندارن. فقط هدف رو به اون نقاط بیار، همین.»
فرانک آبماجراجوی دهانش رادرآمده قورت داد.
اگر در اینجا امتناع میکرد،شدن این پیرمرد بیرحم حتماً او رافرد میکشت و راهنمای دیگری پیدا میکرد.
لعنتی، با خودم میگفتمپایانه برای چی من روظاهرش صدا کرده. این خیلی افتضاحه.
چه قبول میکرد و چه نه،پوشید احتمال زیادی وجود داشت که بعداًدرآمده برای پاک کردن ردپاها کشته شود.
تنها راهی که برای زنده ماندن داشتکوچهپسکوچههای این بود که درخواست را با موفقیت انجامماجراجویان دهد، پول را بگیرد و از اینجا برود.
درست زمانی که فرانکغرق در عذاب بود وپایین میخواست دهانش را باز کند،
بام!
صدای افتادن کسی از بیرون به گوشظاهرش رسید. رئیس با شنیدن صدا اشارهای کردیکی و مرد خالکوبیدار برای بررسی بیرون رفت.
بوم!
صدای بلند دیگریوقت شنیده شد و درآبل با لغزشی باز شد.
مرد خالکوبیدار درپورتال حالی که خونریزی میکرد،پوشید روی زمین افتاده بود.
فرانک ازپورتال روی تعجبشنل از جایش پرید.
«چـ-چی؟!»
در حالی که فرانک در شوکاحساسات بود، شخصی پای خود را روی مردمیشم خالکوبیدارِ افتاده گذاشت و وارد اتاق شد.
این همان مرد جوانِپایانه سادهلوحی بود که پیشتر بهعوض عنوان کالا آورده شده بود.
او به پیرمرد نگاه کردشکل و گفت: «مدتی میشه که اونسادهلوح صورت رو ندیده بودم. شیطان خون.»