---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 105: اژدها، ققنوس و ببر (۳) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 105: اژدها، ققنوس و ببر (۳)

0

پس از جنگ بزرگ جناح‌های حق و نامتعارف، تمام فرقه‌های‌هرج​ متعلق به جناح حق مجبور شدند درس‌های جنگ گذشته را تحلیل‌دقیق​ کنند و به قدرت واقعی اتحاد نامتعارف مسیر تاریک پی ببرند.

جنگ بزرگ جناح‌های حق و نامتعارف با پیروزی جناح حق‌یورش​ به پایان رسیده بود، اما آسیبی که فرقه‌های حق متحمل‌رسید​ شده بودند، با دوران تأسیس امپراتوری مینگ قابل مقایسه بود.

تا آن زمان، فرقه‌های مسیر‌گوناک​ تاریک را صرفاً طردشدگانی می‌دانستند‌بزرگ‌ترین​ که جایی در فرقه‌های حق نداشتند.

اگرچه در میان فرقه‌های منفرد آن‌ها کسانی بودند‌نام​ که قدرت قابل‌توجهی داشتند، اما هرگز آن‌قدر قوی‌عمارت​ نبودند که بتوانند بر دژ فرقه‌های حق غلبه کنند.

این کاملاً طبیعی بود.

فرقه‌های مسیر تاریک افراد معدودی داشتند که دودمان رزمی خود را برای مدت‌حمله​ طولانی حفظ کرده باشند، و همان چند خانواده رزمی که ادعا می‌کردند دودمانی‌بخوای​ چند صد ساله را به ارث برده‌اند، نتوانستند یک نیروی متحد تشکیل دهند.

اصطلاح «جنگ بزرگ جناح‌های حق‌گوناک​ و نامتعارف» اصلاً قبل از‌بزرگ‌ترین​ تأسیس امپراتوری مینگ وجود نداشت.

فرقه‌های مسیر تاریک صرفاً اراذل و اوباش پستی بودند که‌آمدند​ به مردم عادی می‌چسبیدند و از آن‌ها سوءاستفاده می‌کردند، و دنیایی‌مرج​ که دنیای رزمی نامیده می‌شد، منحصراً به جناح حق تعلق داشت.

و سپس، خاندان پنگ‌یورش​ هبی، اتحاد نامتعارف مسیر‌کردند​ تاریک را متحد کرد.

پنگ گوناک، مستبد تیغه نابودگر آسمان و بزرگ‌ترین فرد مسیر تاریک در‌عمارت​ زمان خود، ابتدا فرقه‌های مسیر تاریک را در سراسر دشت‌های مرکزی سازماندهی کرد‌اگه​ و ده فرقه بزرگ مسیر تاریک تحت نام اتحاد نامتعارف گرد هم آمدند.

چند قهرمان جناح حق که از این موضوع محتاط شده بودند، به هبی‌سراسر​ یورش بردند و به عمارت خاندان پنگ حمله کردند و در طول این‌بردند​ هرج و مرج، بانوی بزرگ خاندان پنگ در آن زمان به قتل رسید.

این آغاز جنگ‌دشت‌های​ بزرگ جناح‌های حق‌فرقه​ و نامتعارف بود.

«پس می‌بینی،‌موضوع​ خاندان ما‌یورش​ در واقع قربانیه.»

«اگه بخوای دقیق باشی، این درست نیست. شنیدم قهرمانان جناح حق که اون زمان‌کردند​ به هبی حمله کردن، همه‌شون کسایی بودن که اعضای قبیله‌شون رو به دست خاندان‌باشی​ پنگ از دست داده بودن. دقیق‌تر نیست اگه بگیم این مسئله‌ای از کینه‌های درهم‌تنیده بود؟»

حرف‌های مورونگ چونگ حقیقت داشت.

اما من چه کار می‌توانستم بکنم؟‌فرقه​ اگر قرار بود حمله کنند، باید خیلی‌محتاط​ بی‌سروصدا کینه‌شان را تسویه می‌کردند و می‌رفتند.

چرا باید در‌محتاط​ این بین، مادرِ‌عمارت​ پدربزرگم را می‌کشتند؟

در هر حال، پدربزرگِ پدرم که از خشم کور شده بود، جنگ‌عمارت​ بزرگ جناح‌های حق و نامتعارف را شروع کرد، از جاودانه شمشیر کوهستان‌قربانیه​ ژونگنان شکست خورد و حالا، شصت سال از آن زمان گذشته است.

مجمع اژدها و ققنوس توسط فرقه‌های حق آغاز شد که از قدرت متحد اتحاد‌دشت‌های​ نامتعارف مسیر تاریک نگران بودند؛ هدفشان ایجاد رفاقت در میان نسل جوان و تبدیل اتحاد‌کردند​ دنیای رزمی که در آن زمان فقط یک نام بود، به یک فدراسیون منسجم‌تر بود.

«به هر حال، حرفم اینه که اگه بهش فکر‌گرد​ کنی، برای ایجاد این رویدادی که بهش میگن مجمع‌کردند​ اژدها و ققنوس، باید از خاندان من ممنون باشن.»

«آره، آره، عجب‌محتاط​ کار بزرگی. بیا،‌عمارت​ یکم شیرینی بخور.»

«این یه راه‌تحت​ قشنگ برای اینه که‌قهرمان​ بهم بگی خفه شم...»

در حالی که شیرینی‌ای که مورونگ چونگ بهم‌نابودگر​ داده بود را می‌جویدم، این را زیر لب زمزمه‌فرقه​ کردم و به پایین، به میدان مبارزه نگاه کردم.

در میدان مبارزه وسیع، دو رزمی‌کار در حال ادای احترام اولیه به‌موضوع​ یکدیگر بودند و در سکوهای مدوری که آن را احاطه کرده بود،‌رسید​ جمعیت زیادی در حالی که تماشا می‌کردند، با صدای بلند پچ‌پچ می‌کردند.

در دنیای رزمی فعلی، هیچ‌بردند​ رویداد دیگری وجود نداشت که بیشتر‌مرج​ از این مورد توجه قرار گیرد.

فکر کنم بشود آن را یکی‌آمدند​ از ویژگی‌های چین قرون وسطی نامید،‌عمارت​ جایی که سرگرمی در آن کمیاب بود.

رزمی‌کارانی جاودانه‌مانند که در سکوت در فرقه‌های بزرگ سراسر دشت‌های مرکزی‌فرد​ آموزش دیده بودند، ستون‌های آینده که مسئولیت نسل بعدی دنیای رزمی را‌موضوع​ بر عهده داشتند، دور هم جمع می‌شدند تا مبارزات دوستانه‌ای برگزار کنند.

از زمان‌های بسیار قدیم، مردم‌سازماندهی​ همیشه در مورد اینکه «چه‌آمدند​ کسی قوی‌ترین است» مشتاق بوده‌اند.

«اوه، اون‌موضوع​ بچه یه مهارت‌هایی‌بردند​ داره. اسمش چیه؟»

«سوک جونووک،‌فرقه​ پسر دوم رهبر‌گرد​ فرقه لاجوردی اعظم.»

«کارش خوبه. گاردش محکمه.»

دو روز از‌دشت‌های​ شروع مجمع اژدها‌فرقه​ و ققنوس گذشته بود.

من تمام روز اول را به خاطر عوارض جانبیِ درگیری با‌مرج​ دو استاد اعظم در بستر بیماری افتاده بودم، بنابراین منصفانه بود‌باشی​ اگر بگویم این اولین روزی بود که آن را شخصاً تماشا می‌کردم.

منطقه اطراف حیاط اصلی آموزش اتحاد دنیای رزمی،‌موضوع​ جایی که مسابقات در آن برگزار می‌شد، اکنون‌هرج​ تحت تدابیر امنیتی به شدت سخت‌گیرانه‌ای قرار داشت.

به نظر می‌رسید اتحاد دنیای رزمی هر‌تیغه​ ارتش خصوصی‌ای را که می‌توانست در یک‌دشت‌های​ لحظه بسیج کند، گرد هم آورده بود.

تنها دو روز از آن هرج و مرج در ووچانگ گذشته بود‌موضوع​ و اگر آن‌ها در اینجا نمایش شرم‌آور دیگری از خود نشان می‌دادند، اعتبار‌آغاز​ اتحاد قطعاً به خاک مالیده می‌شد، بنابراین فکر کنم چاره‌ای جز این نداشتند.

«اونایی که اونجا‌محتاط​ جمع شدن، از دنیای‌حمله​ رزمی شانشی هستن، درسته؟»

«فقط شانشی نیست؛ شائولین و وودانگ هم باهاشون هستن. اساساً می‌تونی‌بردند​ بگی که تمام نسل جوان نه فرقه بزرگ اونجا جمع شدن. اونجا،‌واقع​ کسی که به طور خاصی به چشم میاد، آرهات کوچک از شائولینه.»

«این... اِهم... "به چشم‌کرد​ میاد" به نظرم یکم‌نابودگر​ توصیف بیش از حد متواضعانه‌ایه.»

در میان نسل جوان، کسانی که به نه فرقه بزرگ‌آمدند​ و پنج خاندان بزرگ تعلق داشتند، در گروه‌های خودشان جمع شده‌مرج​ بودند و مسابقات را تماشا می‌کردند یا با یکدیگر صحبت می‌کردند.

در جهتی که مورونگ چونگ اشاره می‌کرد، مردی که به‌هرج​ نظر می‌رسید با یک سبک هنری کاملاً متفاوت نقاشی شده‌بخوای​ است، ناگهان سرش را چرخاند تا به این طرف نگاه کند.

چشمانم با‌فرقه​ چشمان مرد‌نام​ تلاقی کرد.

غولی با سر طاس و براق که لباس راهبان‌آسمان​ بر تن داشت، لحظه‌ای به این طرف خیره شد و‌نام​ سپس یک دستش را به نشانه سلام بودایی بالا آورد.

من به طور غریزی در جواب سلامش سرم‌نام​ را تکان دادم و چشمان غول طوری باریک شد‌حمله​ که انگار دارد به یک کرم حشره نگاه می‌کند.

«چرا از من متنفره؟»

«دلیلی داره که‌تحت​ شائولین از خاندان‌آمدند​ پنگ خوشش بیاد؟»

«راست میگی. اما مگه مجمع‌گوناک​ اژدها و ققنوس فقط برای اعضای‌فرد​ نسل جوانِ زیر سی سال نیست؟»

«شنیدم آرهات کوچک تازه بیست و‌فرقه​ هشت سالش شده. اون به زور‌موضوع​ شرایط شرکت در مسابقات رو داره.»

«بهش می‌خوره‌موضوع​ بالای چهل‌یورش​ سالش باشه...»

آن مرد، و کسی‌نام​ که گفته می‌شود شاگرد‌موضوع​ جاودانه شمشیر کوهستان ژونگنان است.

شنیده بودم که در میان شرکت‌کنندگان این مجمع‌نابودگر​ اژدها و ققنوس، آن دو نفر تنها کسانی‌سازماندهی​ بودند که در قلمرو استاد اعظم قرار داشتند.

به احتمال زیاد، یکی‌مرکزی​ از آن دو نفر به‌گرد​ مرحله نهایی راه پیدا می‌کرد.

در این صورت، من مجبور می‌شدم حداقل با‌کردند​ یکی از آن‌ها مبارزه کنم و باید امیدوار‌می‌بینی​ می‌بودم که آن شخص، شاگرد جاودانه شمشیر باشد.

حداقل من با جاودانه‌نام​ شمشیر پیر کمی رابطه‌موضوع​ دوستانه برقرار کرده بودم.

«اوه، سوک جونووک برد!»

«چی، خب این‌دشت‌های​ که واضح بود.‌فرقه​ نفر بعدی کیه؟»

«ژوگه یونگ و شاگرد‌یورش​ دوم فرقه چینگچنگ هستن.‌کردند​ اسم اون یکی رو نمی‌دونم.»

«هونگ بانوی هست.»

«آه، بله، فهمیدم.»

مورونگ سوجونگ که از پشت سرم‌فرقه​ با چشمانی شعله‌ور به پایین خیره‌موضوع​ شده بود، این را به زبان آورد.

آن مرد هر بار که من چیزی برای خوردن‌طول​ از مورونگ چونگ قبول می‌کردم، نیت قتل از خودش ساطع‌اگه​ می‌کرد، اما در واقع هرگز جلوی این کار را نمی‌گرفت.

صادقانه بگویم، اصلاً‌تحت​ نمی‌دانستم او سعی‌آمدند​ دارد چه کار کند.

«نوبت تو هم‌هبی​ به زودی می‌رسه. به‌تیغه​ اندازه کافی آماده هستی؟»

«تا زمانی که‌دشت‌های​ اون یارو، هونگ‌فرقه​ بانوی، برنده نشه، آره.»

«انتظار داری‌موضوع​ از چه‌یورش​ روش‌هایی استفاده کنه؟»

من به ژوگه یونگ که بادبزن‌آمدند​ آهنی‌اش را در دست داشت نگاه‌عمارت​ کردم و در فکر فرو رفتم.

رهبر خاندان مورونگ‌هبی​ برنامه مسابقات مرا‌مستبد​ ترتیب داده بود.

اگر ژوگه یونگ در آن مبارزه پیروز می‌شد و‌گرد​ من هم در برابر حریف بعدی‌ام برنده می‌شدم، آن‌وقت من‌طول​ و ژوگه یونگ در مرحله بعد با هم روبرو می‌شدیم.

از آنجایی که خاندان ژوگه با‌عمارت​ خاندان اون جینجو در حال توطئه‌چینی‌بانوی​ بود، این مطمئن‌ترین راه به حساب می‌آمد.

ژوگه یونگ قطعاً‌تحت​ با روشی برای کشتن‌قهرمان​ من به میدان می‌آمد.

غیر از این، هیچ راهی وجود نداشت که من در‌بزرگ‌ترین​ طول مجمع اژدها و ققنوس بمیرم، و اگر تا زمان‌گرد​ پایان مجمع هیچ اتفاقی نمی‌افتاد، خاندان اون جینجو قطعاً نابود می‌شد.

خود رهبر خاندان‌دشت‌های​ مورونگ برای محکوم کردن‌تحت​ آن‌ها ظاهر شده بود.

برای تغییر این‌محتاط​ وضعیت، اون دوچون‌عمارت​ باید قدم پیش می‌گذاشت.

در حال حاضر حتی رهبر خاندان ژوگه هم در‌محتاط​ محوطه اتحاد حضور نداشت، بنابراین ارشدترین اساتید حاضر در‌بانوی​ اتحاد، رهبر خاندان مورونگ و رهبر اتحاد دنیای رزمی بودند.

هر دوی آن‌ها می‌خواستند خاندان‌گوناک​ اون جینجو و به تبع‌بزرگ‌ترین​ آن، خاندان ژوگه را پایین بکشند.

اگر دو استاد اعظم متعالی هدایت‌فرقه​ اوضاع را بر عهده داشتند، حتی خاندان‌محتاط​ بزرگ ژوگه هم چاره‌ای جز تسلیم نداشت.

مگر اینکه من را می‌کشتند تا مجمع اژدها‌کردند​ و ققنوس را به آشوب بکشند و یک‌می‌بینی​ جنگ بزرگ بین جناح حق و نامتعارف راه بیندازند.

«نمی‌دانم.»

اما هیچ ایده‌ای‌هبی​ نداشتم که چطور ممکن‌تیغه​ است چنین کاری کنند.

ژوگه یونگ یک‌دشت‌های​ رزمی‌کار در اوج‌فرقه​ قلمرو درجه یک بود.

شنیده بودم‌موضوع​ حدوداً بیست و‌بردند​ پنج سالش است.

یک رزمی‌کار بالغ درجه یک‌گرد​ در آن سن، به هیچ‌یورش​ وجه سطح مهارت پایینی نداشت.

اما با آن سطح،‌کرد​ هیچ راهی نداشت که بتواند‌آسمان​ مستقیماً با من درگیر شود.

این چیزی بود که‌مرکزی​ نه تنها ژوگه یونگ، بلکه‌گرد​ خاندان ژوگه هم باید می‌دانست.

تازه این‌طور هم‌محتاط​ نیست که بتواند‌عمارت​ از بیرون کمک بگیرد.

در اینجا، دو استاد اعظم متعالی،‌آمدند​ یعنی مورونگ سوجونگ و رهبر اتحاد‌عمارت​ دنیای رزمی، از من محافظت می‌کردند.

علاوه بر این، محوطه اطراف‌گوناک​ میدان مبارزه توسط تقریباً تمام ارتش‌های‌فرد​ خصوصی اتحاد به شدت محافظت می‌شد.

هیچ راهی‌سراسر​ برای دریافت کمک‌سازماندهی​ خارجی وجود نداشت.

حتی اگر خاندان ژوگه سعی‌بردند​ می‌کرد از قدرت استراتژیست‌های خود‌هرج​ استفاده کند، باز هم غیرممکن بود.

فقط به خاطر فراری دادن مخفیانه رزمی‌کاران اتحاد از سالن‌یورش​ پذیرایی در جریان حمله دو روز پیش، همین حالا هم‌رسید​ باید از عواقب بعد از مجمع اژدها و ققنوس می‌ترسیدند.

قطعاً گیر می‌افتادند.

بیایید روند کار را‌مرکزی​ نادیده بگیریم و فقط‌نام​ به هدف نگاه کنیم.

آن‌ها باید قبل از‌یورش​ پایان مجمع اژدها و‌کردند​ ققنوس من را می‌کشتند.

بدون هیچ کمک‌تحت​ خارجی و فقط‌آمدند​ با قدرت خودشان.

از آنجا که نمی‌توانستند کس دیگری‌مستبد​ را با خود همراه کنند، این کار‌سراسر​ باید توسط قدرت ژوگه یونگ انجام می‌شد.

یک نقشه مخفیانه‌دشت‌های​ برای اینکه ژوگه‌فرقه​ یونگ من را بکشد.

چیزی مثل یک‌محتاط​ دارو، مثلاً اشک‌های خونین‌حمله​ شنگرفی کرم ابریشم آسمانی؟

از دوران باستان، دوپینگ درست قبل از مسابقه‌موضوع​ یک سنت دیرینه در دنیای ورزش بود و‌هرج​ چین قرون وسطی هم هیچ قانون ضد دوپینگی نداشت.

هیچ راهی برای متوقف کردن ژوگه یونگ‌تیغه​ وجود نداشت، مهم نبود قبل از بالا‌دشت‌های​ آمدن تصمیم بگیرد چه چیزی مصرف کند.

با این حال، حتی هنر مخفی فرقه‌تحت​ پنج سم هم نهایتاً می‌توانست کسی را‌یورش​ به زور تا قلمرو استاد اعظم بالا بکشد.

طبق گفته رهبر خاندان تانگ، حتی با یک‌کردند​ قرص جوانسازی بزرگ هم غیرممکن بود که در چنین‌واقع​ زمان کوتاهی، قلمرو فرد بیشتر از این بالا برود.

در این صورت، با‌نام​ چنین سطحی، او نمی‌توانست‌موضوع​ در برابر من مقاومت کند.

-کانگ!

سرانجام، ژوگه یونگ شمشیر‌مرکزی​ هونگ بانوی را شکست‌نام​ و بادبزن آهنی‌اش را بست.

با صدای تیز «چرررک»، بادبزن آهنی با ظرافت حرکت‌طول​ کرد و دو رزمی‌کار قبل از پایین آمدن از‌قربانیه​ میدان مبارزه، با مشت‌های گره‌کرده به یکدیگر ادای احترام کردند.

«پس منم دیگه میرم پایین.»

«ببر!!»

مورونگ چونگ ناگهان‌دشت‌های​ ساعدم را گرفت‌فرقه​ و فریاد زد.

«باید ببری!‌موضوع​ تو مطلقاً!‌یورش​ باید ببری!»

«هر کی ندونه فکر می‌کنه دارم میرم اون‌موضوع​ پایین که ببازم. مگه اینکه از نیزه الهی‌هرج​ جهان، ارشد یانگ جوکیو قوی‌تر باشن، وگرنه عمراً ببازم.»

«بی‌احتیاطی نکن!‌پنگ​ بی‌احتیاطی نکن! باید‌گوناک​ کاملاً لهشون کنی!!»

«هی، تو‌سراسر​ مثلاً مال‌مرکزی​ جناح حقی.»

«آه، ولی زیادی بی‌ادب بودن هم‌عمارت​ دردسرسازه! می‌فهمی؟ مثل یک رزمی‌کار جناح‌بانوی​ حق رفتار کن! حق! جناح حق!»

«نه...»

طرز حرف زدنش‌هبی​ مدام باعث می‌شد درباره‌تیغه​ وابستگی جناحی‌اش گیج شوم.

مورونگ سوجونگ که دیگر‌مرکزی​ نمی‌توانست به شلوغ‌کاری‌های مورونگ‌نام​ چونگ گوش دهد، فریاد زد:

«چونگ-آه! کافیه! تو داری‌یورش​ آبروی خاندان رو می‌بری...!‌کردند​ تو، همین الان برو پایین!»

خندیدم و تیغه و‌نام​ پرچمی را که روی‌موضوع​ صندلی گذاشته بودم، برداشتم.

وقت کافی برای کشیدن سه‌گوناک​ پرچم نداشتم، اما حداقل باید‌بزرگ‌ترین​ یکی را حتماً با خودم می‌بردم.

پرچم خاندان پنگ.

پرچم خانواده من سبک ساده، بی‌آلایش، متواضعانه و فروتنانه‌طول​ خاص خاندانمان را حفظ کرده بود، بنابراین درست کردن‌قربانیه​ یکی از آن‌ها در یک شب کار سختی نبود.

تنها کاری که باید می‌کردم این‌آمدند​ بود که کاراکتر پنگ را با‌عمارت​ رنگ سفید روی ابریشم مشکی پرکلاغی بنویسم.

آن را در‌هبی​ دست گرفتم و انرژی‌ام‌تیغه​ را به گردش درآوردم.

با احساس سوزن‌سوزن‌دشت‌های​ شدن در ساعدم،‌فرقه​ میله پرچم سفت شد.

شانه‌ام را عقب کشیدم‌یورش​ و آن را مستقیم به‌طول​ سمت میدان مبارزه پرتاب کردم.

-سووویش!

این پرتابی بود‌هبی​ که با انرژی‌مستبد​ شمشیر آمیخته شده بود.

کسانی که می‌توانستند این حرکت‌سازماندهی​ را تشخیص دهند، برای پی‌آمدند​ بردن به قلمرو من مشکلی نداشتند.

میله پرچم در میان‌یورش​ باد زوزه کشید و به‌طول​ مرکز میدان مبارزه کوبیده شد.

کوواانگ! با غرش‌تحت​ کرکننده‌ای، سنگ‌فرش‌های محکم میدان‌قهرمان​ مبارزه در هم شکستند.

در بالای آن، اساتید فرقه‌های مختلف‌مستبد​ جناح حق، همگی به پرچمی که‌ابتدا​ در باد در اهتزاز بود خیره شدند.

می‌توانستم به تدریج‌دشت‌های​ تغییر هاله آن‌ها را‌تحت​ روی پوستم احساس کنم.

شوک، غافلگیری، خشم‌محتاط​ و در نهایت، نفرتی‌حمله​ مملو از نیت قتل.

آن حس سوزن‌سوزن شدن.

با دریافت کامل بار خشم‌گوناک​ و نفرتی که در خاندان ما‌فرد​ تا مغز استخوان ریشه دوانده بود،

به سمت میدان مبارزه جهیدم.

در حالی که از‌یورش​ بالای سر جمعیت می‌گذشتم، احساس‌طول​ می‌کردم نگاه‌هایشان روی من می‌بارد.

-کووونگ!

محکم درست‌پنگ​ در کنار پرچم‌گوناک​ خاندانم فرود آمدم.

نگاه‌های جمعیت مانند‌دشت‌های​ یک موج جزر‌فرقه​ و مدی بود.

نیت قتل آن‌ها‌محتاط​ مانند موجی خروشان‌عمارت​ به سمتم هجوم آورد.

در مقابل همه آن‌ها،‌نام​ تیغه‌ام را بیرون کشیدم‌موضوع​ و روی شانه‌ام گذاشتم.

دست چپم را‌هبی​ تکان دادم و‌مستبد​ محافظ ساعدم را گرفتم.

با لباس‌های رزمی جدید، و با ژست‌تحت​ و نگرشی که برای هر کسی روشن می‌کرد‌بردند​ من یکی از اعضای خاندان پنگ هبی هستم.

«فرقه‌های صالح، جناح‌های مسیر‌یورش​ حق، رزمی‌کاران جناح حق در‌طول​ زیر آسمان‌ها، خوب گوش کنید.»

به رهبر اتحاد دنیای‌نام​ رزمی نگاه کردم که‌موضوع​ در بالاترین جایگاه نشسته بود.

او داشت‌پنگ​ بی‌صدا سر‌کرد​ تکان می‌داد.

بله، او به‌دشت‌های​ من گفته بود که‌تحت​ طوفانی به پا کنم.

تا آب‌موضوع​ را گل‌آلود کنم‌بردند​ و ماهی بگیرم.

دقیقاً همین‌فرقه​ کار را‌نام​ خواهم کرد.

نگاهم را تغییر دادم.

به ژوگه یونگ نگاه کردم‌سازماندهی​ که در میان اعضای انجمن‌آمدند​ جنگل سفید جیانگنان نشسته بود.

آن عوضی با چشمانی‌یورش​ آمیخته از نفرت و حسادت‌طول​ به من خیره شده بود.

حتماً چند باری دیده‌ای‌نام​ که نامزد سابقت چطور‌موضوع​ به من محبت می‌کرد.

بله، اگر عصبانی‌هبی​ هستی، هیچ چیزی را‌تیغه​ در خودت نگه ندار.

دوباره نگاهم را تغییر دادم.

پس از بررسی چهره‌های اطراف،‌بردند​ به مردی که روبرویم دندان‌هایش‌هرج​ را به هم می‌سایید نگاه کردم.

حریفم.

باید بگویم‌پنگ​ شانس به‌شدت بدی‌گوناک​ در قرعه‌کشی داشت.

شنیده بودم او‌دشت‌های​ شاگرد مستقیم رهبر فرقه‌تحت​ دریاچه بزرگ ژجیانگ است.

اسمش را به خاطر‌یورش​ نمی‌آوردم و قلمروش در‌کردند​ اواسط درجه یک بود.

حریفی که فقط‌تحت​ با یک و نیم‌قهرمان​ حرکت کارش تمام می‌شد.

دستی که محافظ ساعدم‌کرد​ را گرفته بود به‌نابودگر​ سمت او دراز کردم.

دیدم که آن عوضی‌مرکزی​ جا خورد و یک‌نام​ قدم به عقب برداشت.

انگشتم را دراز‌محتاط​ کردم و با اشاره‌حمله​ به او گفتم بیاید.

«خاندان پنگ‌فرقه​ هبی از‌نام​ راه رسید.»

«این رفتار توهین‌آمیز و متکبرانه دیگر چیست! هیچ احترامی سرت نمی‌شود؟ خونی که‌سراسر​ به نام خاندان تو ریخته شده هنوز خشک نشده، و با این حال تو‌عمارت​ جرئت می‌کنی، جرئت می‌کنی چنین جنایتی را در حیاط اتحاد دنیای رزمی مرتکب شوی!»

«مفهوم احترام‌سراسر​ در جناح‌مرکزی​ حق واقعاً شگفت‌انگیزه.»

«چی؟»

با مرد جوان فرقه دریاچه‌گرد​ بزرگ که صورتش از خشم‌یورش​ سرخ شده بود، صحبت کردم.

«تنها کسانی که ما بهشون احترام‌مستبد​ می‌ذاریم، اونایی هستن که خودشون رو‌ابتدا​ ثابت کرده باشن. خودت بیا اینجا.»

ضربه آرامی‌سراسر​ به میله‌مرکزی​ پرچم زدم.

همان به تنهایی کافی بود‌بردند​ تا پرچم به شدت به‌هرج​ اهتزاز دربیاید و موج بردارد.

«با قدرت خودت بشکنش.»

«حتی اگر من نتوانم به‌گوناک​ هدفم برسم، قهرمانان صالح جناح‌بزرگ‌ترین​ حق تو را نخواهند بخشید!»

«بهانه‌تراشی می‌کنی،‌سراسر​ هنوز نجنگیده‌مرکزی​ نگران شکستی.»

«... اسم من جانگ—»

«علاقه‌ای ندارم.»

با گفتن این‌هبی​ حرف، یک قدم‌مستبد​ به جلو برداشتم.

جانگِ فلان جا خورد و سعی کرد سریع‌نام​ عقب‌نشینی کند، اما بعد به نظر رسید از‌عمارت​ کار خودش خجالت کشیده و سر جایش خشکش زد.

مرد چند نفس عمیق‌یورش​ کشید و سپس با نگاهی‌طول​ مصمم در چشمانش حمله کرد.

مورونگ چونگ برای لحظه‌ای با نگاهی‌آمدند​ خالی به صحنه خیره شد و‌عمارت​ سپس ناگهان صورتش را با دستانش پوشاند.

«هیچ شرمی نداری! این‌همه لاف زدی که‌تیغه​ آدم باسوادی هستی، ولی طوری رفتار می‌کنی‌دشت‌های​ انگار حتی یک کلمه از حکیمان باستان نشنیدی!»

از آنجا که چین قرون وسطی هنوز‌تحت​ مفاهیم بلوغ و هورمون‌ها را نمی‌شناخت، این‌گونه رفتارها‌بردند​ معمولاً به عنوان روحیه جوانی نادیده گرفته می‌شد.

اما اگر آن مفاهیم وجود داشتند، او‌حمله​ حالتی به خود گرفته بود که انگار می‌خواست‌آغاز​ فریاد بزند: «فکر کردی سال دوم راهنمایی هستی؟»

ناولها | novelha.net