چپتر 79: دولت و دنیای رزمی، پیمان عدم مداخله (۳)
0«آروم!! آروم برون!!»
«این همون آروم روندنه دیگه.»
«آاااه!!»
با اینکه این چیزی بیشترمغرور از یک یورتمه سریع نبود،تنها جو اورین مدام جیغ میکشید.
در حالی که افسار اسب را دراسبسواری دست داشتم و با استفاده از تکنیک سبکیچسبیده بدن میدویدم، بدن خشکشدهام کمکم داشت نرم میشد.
آره، آدم برایاسبها اینکه زنده بمونهبافراستی باید حرکت کنه.
فکر میکردم ازبافراستی بس این چند روزسوارکارشون دراز کشیدم، دارم میمیرم.
«کمرم! کمرم درد میکنه!»
«به خاطرخوندن اینه کهکمر ورزش نمیکنی.»
تمام روز نشستناسبها و کتاب خوندن برایهستن سلامت کمر ضرر داره.
اسبسواری عجب ورزش خوبیه.
اما هر چه که بود،مغرور جو اورین همچنان در حالی کهدلیلی میلرزید، به گردن اسب چسبیده بود.
کاریش نمیشد کرد.
اسب وسیله نقلیهایه کهحیوانات سطحش با موتورها یالحظهای اسکوترهای مدرن کاملاً فرق داره.
یه موجود زندهست کههستن برای خودش فکر میکنه ومیترسه با عضلات خودش حرکت میکنه.
اسبی که با سوارکارش هماهنگمغرور نباشه، مخصوصاً اگه سوارکار بیتجربهتنها باشه، به طرز وحشتناکی لجباز میشه.
اسبها حیواناتخوندن باهوش وکمر بافراستی هستن.
همون لحظهای که بفهمن سوارکارشونباهوش ازشون میترسه، سریع مغرور میشنسوارکارشون و شروع به وحشیبازی میکنن.
تنها دلیلی که الان اینلحظهای کار رو نمیکرد، من بودممغرور که افسارش رو تو دست داشتم.
این حیوانسوارکارشون باهوش میدونست کهمغرور من ازش قویترم.
«پس یکم بیشتر سرعت بگیریم؟»
«میمیرم! واقعاًمیشه میمیرم! صبرحیوانات کن، صبر کن!»
«اگه خیلی اینجا وقتهستن تلف کنیم، به مقصدمون نمیرسیم.میترسه فقط یه کم تحمل کن.»
«آااااااه!!»
جاده اصلی را ترک کردیم.
در سراسر علفزارهای پاییزی تاختیم، دربافراستی حالی که صدای خرد شدن علفهامیترسه زیر سم اسب به گوش میرسید.
دشتها در روشنایی روز، مخصوصاً تو این دوران که نهمغرور آسمانخراشی هست که خط افق رو خراب کنه و نهبودم آلودگیای که آسمون رو بپوشونه، مثل یه نقاشی زیبا بودن.
«نجاتم بده!!»
کمی مایه تأسف بود که جوداره اورین فقط با چشمهای محکم بستههمچنان و نفسنفسزنان به اسب چسبیده بود.
از همان حالت دویدنم، خودمباهوش را بالا کشیدم، از روی زینازشون پریدم و روی اسب فرود آمدم.
«اییک.»
وقتی دقیقاً پشتازشون سر جو اورینمیشن نشستم، بدنش خشک شد.
افسار را از جلوی بدنش ردداره کردم و به کفل اسب که ازمیلرزید روی نارضایتی خُرخُر میکرد، ضربه آرامی زدم.
خوشبختانه، حیوان ریتماسبها اصلیاش را دوبارهبافراستی به دست آورد.
در همان حالت،بافراستی افسار را دربفهمن دستان جو اورین گذاشتم.
«نـ-نه! نمیتونم!»
«عیبی نداره. طوری نیست.»
«کجاش طوری نیست!!اسبها تو، اگه پیادهبافراستی بشی، من، من میکشمت!»
«داری لحنباهوش حرف زدنتهستن رو قاطی میکنی.»
داری از نقشت خارج میشی.
جو اورینِ وحشتزده، انگار که تصمیم گرفته باشدعجب بیخیال دایره لغات فاخرش شود، در حالی کهکاریش اشک در چشمانش حلقه زده بود، جیغ کشید.
دستهایم را روی دستهایش کهباهوش افسار را گرفته بود گذاشتمسوارکارشون و به پهلوی اسب ضربه زدم.
اسب خُرخُری شبیهبافراستی به آه کشید وسوارکارشون شروع به تاختن کرد.
طولی نکشید کهازشون صدای غرش بادمیشن در گوشهایمان پیچید.
به نظر نمیرسیدسلامت جو اورین متوجهداره این موضوع شده باشد.
بیخبر از اینکه با چه سرعتی حرکتهستن میکرد یا محیط اطرافش چه شکلی بود،میشن فقط میلرزید و به گردن اسب چسبیده بود.
«چشمهات رو باز کن.»
«نـ-نه، گفتم نه!»
«واقعاً پشیمون میشی. بهم اعتماد کن و چشمهات رو باز کن. خودت میدونی که حتی اگه ازنمیشد اینجا بیفتی و نتونی فرودت رو کنترل کنی هم نمیمیری. اون موقع رو یادت میاد؟ اون عوضیهاینباشه فرقه پنج سم قبل از اینکه همهشون با یه حرکت بمیرن، حتی نتونستن یه خراش هم روم بندازن.»
«خراش هم ننداختن، ارواح عمهت! وقتیبافراستی داشتی میمردی من نجاتت دادم!! من، منمغرور اشتباه کردم! باید میذاشتم همونطور نیمهفلج بمونی!!»
«واو، ببین چی میگه.»
بهم برخورد.
دوباره بهخوندن پهلوی اسبکمر ضربه زدم.
حیوان با اینکه آشکارا بیمیلیاش رابافراستی نشان میداد، جرئت نافرمانی نداشت ومیترسه با تمام سرعت شروع به دویدن کرد.
راستش، احتمالاً مدتی از آخرین باریبفهمن که در دشتها دویده بود میگذشت،شروع برای همین زیاد هم بهانه نمیگرفت.
نمیدانستم فرقه جهان زیرین چطور آنمیشن را به دست آورده بود، اماالان یک اسب جنگیِ بهخوبی آموزشدیده بود.
موجود قابلاعتمادی که میتوانست چنینضرر سرعتی را حتی با دواما فرد بالغ روی پشتش حفظ کند.
البته، به نظر میرسید جوباهوش اورین هیچ قصدی برای اعتمادسوارکارشون کردن به این موجود ندارد.
خدای من، یعنی نمیدونه که ارتباطبفهمن با یه حیوان با باز کردنشروع قلبها به روی هم شروع میشه؟
بالاخره انگار متوجه شد با چهمیشن سرعتی در حرکت است، چون جیغی کشیدکار و با عصبانیت به من خیره شد.
«تو، تو عمداًسلامت این کار روداره میکنی، مگه نه!»
«آره.»
«ر-ر-رزمیکارِ شرور.»
«اونجا رو ببین.»
«چـ-چی رو!خوندن چی روکمر باید ببینم؟»
جو اورین که در حالباهوش فریاد زدن بود، ناخودآگاه سرش راازشون به سمتی که اشاره کردم چرخاند.
آسمان آبی، دشتهای سبز، ولحظهای در دوردستها، شهر پکن کهمغرور حالا بسیار کوچک به نظر میرسید.
حتی در میان آن تکانهای سرگیجهآور،میشن ابرهای شناور و آرام و نسیم خنکیکار که از کنار گوشهایش میگذشت، حضور داشتند.
در حالی که باد موهایش را دیوانهواراسبسواری به هم میریخت، جو اورین برای مدت طولانیچسبیده مات و مبهوت به آن منظره خیره شد.
تازه آن موقعاسبها بود که کمی آرامهستن گرفت و صاف نشست.
پس از آن، برایهستن مدت طولانی در سکوتازشون در سراسر دشتها تاختیم.
وقتی سرعتمان را کم کردیم تا برگهای ریختهشده کوهستانخوبیه گل سفید را تحسین کنیم، و حتی وقتی از کناروسیله یک آبشار کوهستانی گذشتیم، جو اورین دهانش را باز نکرد.
با خودم فکراسبها کردم شاید قهر کرده،هستن اما اینطور هم نبود.
او فقط غرقبافراستی تماشای کوهها وبفهمن دشتها شده بود.
وقتی دهان اسب شروعمیترسه به کف کردن کردوحشیبازی و ما پیاده شدیم،
«صـ-صبر کن.خوندن پاهام. پاهامکمر جون ندارن.»
«میخوای کولت کنم؟»
«فکر کنم درک رزمیکارها ازلحظهای حریم شخصی یکم عجیبه. نکنهمغرور یادت رفته که من یه زنم؟»
«آه، اصلاً از ذهنم پرید.»
آخه چیزی کهسلامت من میبینم یهداره مرد نسبتاً خوشقیافهست...
نه، بحث این نیست که اون زنیههستن که تو تغییر قیافه به یه مردمیشن خیلی ماهره، بلکه واقعاً صددرصد شبیه یه مرده.
این تغییر چهرهای بود کهلحظهای حتی میتونست حس انرژی یهمغرور استاد اعظم رو هم گول بزنه.
«...»
جو اورین طوری به من نگاهداره کرد که انگار آدم رقتانگیزی هستم، ومیلرزید بعد خودش از روی زین پایین سرید.
قبل از اینکه بتوانم بگیرمش، با پاهایی کهلحظهای مثل یک کره اسب تازهمتولدشده میلرزید، فرود آمدوحشیبازی و به درختی در آن نزدیکی تکیه داد.
«مردها همیشهباهوش فقط مسحور چیزهاییلحظهای میشن که میبینن...»
«نه.»
«برگرد.»
«ها؟»
«گفتم روتباهوش رو برگردون.هستن زود باش.»
وقتی به سمتازشون اسب چرخیدم، صدایمیشن خشخشی از پشتم شنیدم.
صدای ساییدهخوندن شدن لباسهاکمر به همدیگر.
چقدر گذشته بود؟اسبها درست وقتی که کمکمهستن داشت حوصلم سر میرفت.
«همونجا بمون.»
صدای نزدیک شدن قدمهایی رامغرور شنیدم که روی برگهای پاییزیتنها کوهستان گل سفید خرد میشدند.
صدایی سبک و ظریف.
شاد اما آرام... قدمهای نامنظم کسیبافراستی که تکنیکهای حرکت پا را یاد نگرفتهمغرور بود، تا دقیقاً پشت سرم ادامه یافت.
و بعد، یک صدای خشخش.
با صدای آستینی کهمیترسه در باد تکان میخورد، دستیمیکنن در میدان دیدم ظاهر شد.
«ها؟»
«تکون نخور.»
دستی بود که باهستن چیزی که قبلاً دیدهازشون بودم کمی فرق داشت.
چشم یک رزمیکار ناگزیرمیترسه است که اول دستهایوحشیبازی حریف را بررسی کند.
دستی سفید وسلامت کشیده بهآرامی رویداره چشمانم پایین آمد.
دستی بود بدون حتی یکباهوش پینه، که کاملاً مشخص بودسوارکارشون متعلق به یک رزمیکار نیست.
«حالا، برگرد.»
بهآرامی بدنم را چرخاندم.
دستی که چشمانم را پوشاندهضرر بود همراه با سرم حرکتاما کرد، بنابراین هنوز نمیتوانستم چیزی ببینم.
صدای نفسمیشه نرم و ظاهراًباهوش عصبیای را شنیدم.
همراه با یک صدای خشخش.
سپس یک صدایازشون خرد شدن، صدایمیشن گاز گرفتن چیزی.
«دهنت رو باز کن.»
«بهم بگومیشه قضیه ازحیوانات چه قـ-اومف.»
«هوهو.»
همان لحظهای که سعیمیترسه کردم اعتراض کنم، چیزیوحشیبازی بهزور وارد دهانم شد.
چیزی چسبناک و کمیکمر مرطوب، آنقدر شیرین کهعجب زبانم را بیحس کرد.
آبنبات بود.
یک میانوعده مخصوص ازهستن پکن، که در شکر جوشاندهمیترسه و سریع سرخ شده بود.
دقیقاً برعکس آن روزی بود کهمیشن چشمان جو اورین را پوشاندم والان شراب سمزدا را به او دادم.
ناخودآگاه، درست مثل کاری کهضرر با شراب سمزدا کرده بودم، آبنباتبود را با دندانهای آسیابم خرد کردم.
جو اورین دراسبها حالی که تماشابافراستی میکرد، نفس آرامی کشید.
«گرسنگیت یکم برطرف شد؟»
«ممم.»
«چشمهات رو باز نکن.»
سپس دستش را برداشت.
به دلایلی، احساس کردم باید کاری راسوارکارشون که میگوید انجام دهم، بنابراین چشمانم را بستهتنها نگه داشتم و صدای آه کوچکی را شنیدم.
«حالا میتونی بازشون کنی.»
لحنش کمیخوندن ناراضی بهکمر نظر میرسید.
چشمانم را بازاسبها کردم و بهبافراستی جلو خیره شدم.
«هنوزم بهباهوش نظرت شبیههستن یه مردم؟»
زنی آنجا ایستاده بود.
با لبخندی ملایم، شیطنتآمیزکمر نوک انگشت آغشته بهعجب آبنباتش را روی لبهایش گذاشت.
«جو... اورین؟»
«بله.»
«اوه.»
او زنیخوندن به باریکی یکضرر شاخه بید بود.
وقتی با آرامش موهای بههمریخته از بادش را بهبفهمن عقب زد و به من نگاه کرد، برایم سختتنها بود که خودم را با این شرایط وفق دهم.
ردای دانشمندان آکادمیبافراستی هانلین بهطرز شگفتانگیزیبفهمن به او میآمد.
راستش، مد بیشتر بهمیترسه شخصی که لباس رو میپوشهمیکنن بستگی داره تا خودِ لباس.
در حالی که مات و مبهوت خیرهاسبسواری شده بودم، جو اورین با شیطنت لبخندی زدچسبیده و دستانش را جلوی صورتم به هم کوبید.
«وقتی اینطوری زلاسبها میزنی خجالتآوره. رزمیکارهابافراستی هیچ آدابی ندارن؟»
«نه، اِ... امم. ببخشید.»
«هوهوهو.»
چون حرفی برایسلامت گفتن نداشتم، فقط آبنباتاسبسواری را در دهانم چرخاندم.
او هم یکاسبها تکه آبنبات درآوردبافراستی و در دهانش گذاشت.
با کمی اخم ظریف گفت،
«فقط میخوای همونجا وایسی؟ این اولینمیشن باریه که از پکن خارج میشمالان و داره یکم حوصلم سر میره.»
«همم. میخوایخوندن کوهستان گل سفیدضرر رو بیشتر بگردیم؟»
«نه، من رواسبها ببر یه جایی کههستن بتونم پکن رو ببینم.»
«ها؟»
«من رو ببر جایی که پکن زیرشروع پاهام معلوم باشه. از این فاصله، بایدنمیکرد به اندازه یه ناخن کوچیک به نظر برسه.»
بعد از گفتن این حرف،ضرر با چابکی روی زین اسباما پرید و به من اشاره کرد.
به نظر میرسید دیگر ازباهوش اسب نمیترسد، چرا که حتی یالشازشون را کاملاً با ملایمت نوازش کرد.
وقتی افسار را گرفتمهستن و خواستم راه بیفتم،ازشون آستینم را کشید و گفت:
«داری چیکار میکنی؟ازشون داریم وقت تلفمیشن میکنیم. سوار شو.»
«اِ...»
«اوه خدای من.اسبها نکنه الان داری ازهستن من خجالت میکشی؟ هوهو.»
نه. فقط، اِ.
واقعاً به چیزی فکر نمیکردم.
من واقعاً معمولاً اینطوری نیستم.
احساس میکنم غافلگیر شدم.
همم.
«زود باش سوار شو!»
و به این ترتیب،کمر با دستپاچگی پشت سرشعجب نشستم و افسار را گرفتم.
اسب بهآرامی شروع بهحیوانات بالا رفتن از مسیرلحظهای کوهستانی کوهستان گل سفید کرد.
«آره، اینسوارکارشون همون چیزی بودمغرور که میخواستم ببینم.»
عصر نزدیک میشدسلامت و خورشید درداره حال غروب کردن بود.
با مایل شدن نورحیوانات غروب، دشتها گویی در نمایشیبفهمن درخشان از رنگها شعلهور شدند.
مردم دشتهای مرکزی به این منظره «هوا»سوارکارشون میگویند و نام این منطقه که چنینمیکنن دشتهایی در آن جمع شدهاند، هوابی، هبی است.
در اعماقسوارکارشون پایین صخره،میترسه پکن قابلمشاهده بود.
همانطور که گفتهسلامت بود، به اندازهداره یک ناخن کوچک بود.
جو اورین در حالی که آبنباتش راهستن میجوید، دستش را به آن سمت درازمیشن کرد، سپس آن را مشت کرد و گفت:
«حالا میخوایباهوش به کدومهستن سمت بری؟»
«خب، فکرسوارکارشون کنم زمستونمیترسه برم ووچانگ.»
«چرا؟ مگه اونجاسلامت مقر اتحاد دنیایداره رزمی حق نیست؟»
«هست، امامیشه یه دعوتنامهحیوانات ازشون دریافت کردم.»
اون بانوی جوان، مورونگهستن چونگ، داره تمام اینازشون راه رو تا تیانجین میاد.
اگه نرم، واقعاً فکرمیترسه کنم این دفعه دیگهوحشیبازی حتماً به طرز فجیعی میمیرم.
نمیدونم حس ترسش رو از دست داده یا نه، اما حیفبود شد که نتونستم جلوش رو بگیرم تا دوباره تنهایی نیاد تیانجین،موتورها اون هم جایی که به خاطر حادثه فرقه نیلوفر سفید تو آشوبه.
در هرمیشه صورت، منحیوانات هم کنجکاوم.
این مجمع اژدها و ققنوسه.
گل سرسبد رمانهای هنرهای رزمی.
اونجا حتی لقبهاییسلامت مثل «اژدها» وداره «ققنوس» هم میدن.
«زندگی پرمشغلهای داری.»
«فکر کنم همینطوره.»
«نمیخوای از من بپرسی؟»
«تو سپیدهدمخوندن میری دربارکمر و سپیدهدم برمیگردی.»
«هوهو، آره. احتمالاًاسبها همینطوری زندگی کنم.بافراستی درست مثل قبل.»
جو اورین پوزخندیبافراستی زد و یکبفهمن تکه آبنبات جدید درآورد.
برای لحظهای به آن نگاهمغرور کرد، سپس ناگهان آن راتنها در دهان من فرو برد.
او خردههای شکر باقیمانده رویضرر نوک انگشتانش را در دهاناما گذاشت، قورت داد و ادامه داد.
«اما فکرمیشه کنم حالاحیوانات دیگه مشکلی نباشه.»
«خدا رو شکر. چرا؟»
«چون اون شهر پکن دیگه اونقدرها هم خفهکننده به نظر نمیرسه. وقتیالان میبینم چقدر کوچیک و ناچیزه، و چطور آدمهایی که توش در تکاپوواقعاً هستن چیزی جز عروسکهای خیمهشببازی نیستن... دیگه چه فایدهای داره از قبل بترسم؟»
«مثل اسبسواری؟»
«آره، مثل اسبسواری. اگه چشمهای بستهاتبافراستی رو باز کنی و کمرت رومیترسه صاف نگهداری، میتونی ببینی دنیا چقدر پهناوره.»
جو اورین این راهستن گفت، دستی به شلوارشازشون کشید و بلند شد.
«بریم. فکرسوارکارشون کنم امشبمیترسه بتونم راحت بخوابم.»
سپس آبنبات را بین دندانهای آسیابشداره طوری گاز گرفت که انگار شرابهمچنان سمزداست و روی زین اسب پرید.
به نظر میرسید جو اورین پشتبفهمن سرم روی زین در حال انجامشروع کاری است و مدام وول میخورد.
خیلی زود، باازشون احساسی خنک، حضورمیشن پشت سرم تغییر کرد.
چون اینقدرخوندن نزدیک بودیم،کمر میتوانستم متوجه شوم.
این تکنیکی بوداسبها که به قلمروبافراستی جادو تعلق داشت.
این یک تغییر قیافه با انرژی درونیسوارکارشون نبود، بلکه یک دگرگونی بود، مثل روحمیکنن روباه افسانهای که به داجی تبدیل میشد.
تکنیکی چنان عمیق کهمیترسه حتی با تکنیکهای چشمیوحشیبازی من هم قابل تشخیص نبود.
بله، باید هم تا این حد بینقصاسبسواری میبود تا او بتواند هر روز بدون فاشچسبیده شدن هویتش در قصر امپراتوری حضور پیدا کند.
«نظرت راجعمیشه به یه دورباهوش نوشیدنی دیگه چیه؟»
«فکر خوبیه.»
بعد از این حرف،میترسه جو اورین دوباره دروحشیبازی سکوتی طولانی فرو رفت.
وارد پکن شدیم و یکضرر عمارت شرابنوشی در خیابان اصلیاما دروازه کانال عریض پیدا کردیم.
«ا-ارباب جوان پنگ؟!اسبها چرا به چنینبافراستی جای محقری تشریف آوردید...!»
«اگه محقر باشه کههستن دردسر میشه. خاندان من توجهمیترسه ویژهای به این مکان داره.»
«ها... هاها! تقصیر دهنمیترسه بیموقع منه! بفرمایید داخل! سوهیانگ!میکنن مهمانان عالیقدرمون رو راهنمایی کن!»
من عمارت شرابی راکمر انتخاب کردم که توسطعجب خاندان خودم اداره میشد.
بیشتر عمارتهای شرابنوشی نزدیک دروازه کانال عریض، کسبوکارهایلحظهای خاندان ما بودند و در میان آنها، اینوحشیبازی مکان دستنخورده از دخالت برادران دیگرم باقی مانده بود.
در هر صورت، هم من وبفهمن هم جو اورین در موقعیتی بودیمشروع که باید مراقب تکتک نفسهایمان میبودیم.
مگر ما خائن نبودیم؟
«نیازی به پذیرایی نیست. امروز اومدم تا باعجب یه دوست گپی بزنم، پس فقط کمی تنقلاتکاریش بیارید و تا مدتی اجازه ندید کسی وارد بشه.»
«بله، حتماً!»
بانوی میانسال عمارت که به شدتبفهمن عرق میریخت، من و جو اورینشروع را راهنمایی کرد و سپس بیرون رفت.
با تماشایسوارکارشون او، جومیترسه اورین خندید.
«توی رفتارتخوندن خیلی مهارت داری.ضرر زیاد میای اینجا؟»
«کسبوکار خاندانمیشه من اینطوریحیوانات اداره میشه.»
«به نظر میرسه حرفهایی که قبلاً بهتسوارکارشون زدم رو کاملاً فراموش کردی. یادت میاد؟ اینکهتنها اینجا جای خوبی برای معاشرت یک نجیبزاده نیست.»
«چیکار میتونمسوارکارشون بکنم؟ من تنهامغرور نجیبزادهی این خاندانم.»
«هاها!»
جو اورین با صدایحیوانات بلند و شفافی خندیدلحظهای و بطری شراب را برداشت.
یک لیوان برای خودشهستن ریخت و سپس بطریازشون را به من داد.
همانطور که لیوان خودممیترسه را پر میکردم، جووحشیبازی اورین به حرف آمد.
«هیونهوی.»
«بله؟»
جو اورینباهوش با لیوانهستن شرابش بازی کرد.
لحظهای تردید کرد، سپسمیترسه چشمهایش را محکم بست ومیکنن شراب را یکنفس سر کشید.
در همان حالت،سلامت بدون اینکه چشمهایشداره را باز کند، گفت:
«پیشنهادی کهمیشه بهت دادمحیوانات هنوز هم پابرجاست.»
«پیشنهاد؟»
«اینکه اگه کمکت کنم رهبر خاندان پنگ بشی، ومیکنن از اون طریق، تو هم به من کمک کنی...میدونست اگه در نهایت به تخت پادشاهی پسر آسمان صعود کنم.»
موقعیتی به تو خواهم دادضرر که فقط پایینتر از یکاما نفر و بالاتر از همه باشد.
اگر ثروتمیشه بخواهی، بهحیوانات تو ثروت میدهم.
اگر شهرت بخواهی، به تولحظهای لقبی سلطنتی میدهم که فقطمغرور پایینتر از مقام امپراتور باشد.
اگر زمین بخواهی، قلمرویی پهناورمغرور به تو میبخشم که دستکمی ازدلیلی املاک یک شاهزاده امپراتوری نداشته باشد.
این یک معامله بود.
او به من کمکحیوانات میکرد تا همهچیز خاندان پنگبفهمن هبی را به چنگ بیاورم.
و من با استفاده از تمام قدرتسوارکارشون خاندان پنگ هبی، باید به او کمک میکردمتنها تا همهچیز را در زیر آسمانها تصاحب کند.
جو اورینسوارکارشون چشمهایش رامیترسه باز کرد.
«دوست داریخوندن یه پیشنهادکمر دیگه بشنوی؟»
«بگو.»
«کنارم بمون.»
نگاه جو اورین ملتهب بود.
«کنارم بمون، نه بهکمر عنوان رهبر خاندان پنگ،عجب نه به عنوان یک رزمیکار.»
«اونوقت دیگهمیشه فایده چندانیحیوانات برات ندارم.»
«نه.»
او شرابسوارکارشون بیشتری ریختمیترسه و گفت:
«قبلاً به همین دلیل تو رو میخواستم، اما دیگه نه. چیزیبود که الان ازت میخوام، فقط یه دوسته که باهاش توی دشتهای هبیاسکوترهای اسبسواری کنم، و دستی که زیر نور خورشید روی چشمهام سایه بندازه.»
نگاهش خیره به دستم ماند.
«پس، کنارمباهوش بمون. اینهستن پیشنهاد دوم منه.»
«این معامله خیلی منصفانه نیست.»
معامله قبلی برسلامت این اساس بود کهاسبسواری من رهبر خاندان شوم.
به عبارت دیگر، نوعی پیشپرداخت بود... کمکم کندلحظهای تا رهبر خاندان پنگ هبی شوم، و سپس منمیکنن از سایهها با قدرت رزمیام به او یاری برسانم.
این یعنی جناح دانشمندان کنفوسیوس تمام حمایتهای مادیازشون و معنوی ممکن را از پکن به مندلیلی ارائه میکردند تا زمانی که رهبر خاندان پنگ شوم.
اما پیشنهاد دومازشون او اکنون نمیتوانست هیچشروع قولی به من بدهد.
جو اورین که معنی حرفمضرر را فهمیده بود، نگاهم کرداما و لیوانش را بالا برد.
«حتی اگه در آیندهحیوانات به تخت پادشاهی بشینم، نمیتونمبفهمن هیچ قول رسمی بهت بدم.»
البته که همینطور بود.
او باید به عنوان یک مرد زندگیشروع کند و به همین دلیل، باید برای بهبودم دنیا آوردن وارث، همسران و صیغههایی اختیار کند.
نه از خون خودش، بلکه با آوردناسبسواری مخفیانه مردی از شاخهای از خاندان امپراتوریگردن تا با همسران و صیغههایش همبستر شود.
این قفسی بوداسبها که به اوبافراستی داده شده بود.
سرنوشتی گریزناپذیر بود.
با این حال.
«من تمام بخشسلامت غیررسمی وجودم روداره به تو میدم.»
نه قدرتمیشه رزمی خاندانحیوانات پنگ را.
نه حاکم مسیر تاریک را که نزدیکترینسوارکارشون فرد به پکن است و میتواند رزمیکاران وتنها مردم عادی هبی را تحت تسلط خود درآورد.
بلکه، انگار مراازشون به عنوان یکمیشن شخص طلب میکرد...
خود پنگ هیونهوی را.
جو اورین بااسبها چشمانی ملتهب بهبافراستی من نگاه کرد.
«آب چاه با آب رودخونه قاطی نمیشه، هاها، آره. حتی میتونم بند "دولت و دنیای رزمی، پیمان عدم مداخله" رو تویافسارش قانون مینگ بزرگ بگنجونم. فرقهها، جناحها و خاندانهایی که نامشون در قانون ثبت شده... این رو برای همهشون اعمال میکنم. بهتاصلی قول میدم. نام خاندان پنگ رو در بالاترین جایگاه قرار میدم، تا در تاریخ این کشور با تمام شکوهش باقی بمونه.»
جو اورین اینازشون را گفت ومیشن لیوانش را بالا برد.
«در عوض، من تو رو میخوام. رهبراسبسواری خاندان پنگ نشو. کنار من باش، باگردن من. توی سایههای شهر ممنوعه زندگی کن.»
او که در جهنم متولد شدهبافراستی بود و مجبور بود هر لحظه ازمغرور نفس کشیدنش را در آنجا زندگی کند.
او که حالا دنیای بیرون ازبفهمن جهنم را شناخته بود و مجبورشروع بود دوباره به درون آن کشیده شود.
با حالتی به من نگاه میکرد که انگاروحشیبازی دیگر نمیتوانست تنهایی و دردِ تحمل همهچیز راافسارش به تنهایی در آن باتلاق عمیق تاب بیاورد.
او قدرتخوندن رزمی خاندان پنگضرر هبی را نمیخواست.
اقتدار رهبرمیشه خاندان پنگحیوانات را هم نمیخواست.
او فقط میخواست شخصی به نامبفهمن پنگ هیونهوی با او زندگی کند،شروع با هم، در آن تاریکی عمیق.
نه به عنوانازشون یک رعیت مفید، بلکهشروع به عنوان یک همدم.
لحظهای چشمهایم راسلامت بستم و به حرفهایاسبسواری جو اورین گوش دادم.
اگر یک پنجره وضعیت داشتم،باهوش آیا الان دیوانهوار هشدارهایی دربارهسوارکارشون ظاهر شدن یک ماموریت جدید نمیداد؟
تادا، یک مسیر جدید.
فرد دوم قصر امپراتوری!
انتخاب جذابی میشد.
پس از پشت سر گذاشتن سختیها و مصیبتها،لحظهای تبدیل شدن به حاکمی که دنیا را دروحشیبازی بر میگیرد و با قدرت مطلق حکمرانی میکند.
اما این رویای من نیست.
«این حرفی نیست کهمیترسه باید بعد از نشستنوحشیبازی روی تخت پادشاهی بزنی؟»
«بعد از اون،سلامت شاید دیگه نیازیداره بهت نداشته باشم.»
«فکر میکنی چقدر طول بکشه؟»
«خب، نهایتاً ده سال.»
از میانسوارکارشون پنجره باز،میترسه در دوردستها.
شهر ممنوعه که در غروبضرر آفتاب غرق شده بود، ازاما بالا به شهر نگاه میکرد.
به سایه شهراسبها ممنوعه نگاه کردمبافراستی و لبخند زدم.
«اون موقعباهوش بیشتر به منلحظهای نیاز پیدا نمیکنی؟»
«اصلاً میتونی تویازشون ده سال رهبرمیشن خاندان بشی؟ چقدر مغرور.»
«قطعاً نه بهسلامت اندازه کسی کهداره قصد داره امپراتور بشه.»
«هاها! آره، حق با توئه.باهوش آره... "ما" مغروریم. من وسوارکارشون تو زوج خیلی مغروری هستیم.»
چیزی که هر کدام از مابفهمن آرزویش را داریم، بالاترین جایگاهی استشروع که میتوانیم از موقعیتهای خودمان ببینیم.
بنابراین، با وجود تولد، شخصیت ومیشن شرایط کاملاً متفاوتمان، نمیتوانستیم چیزی جزالان شبیهترین افراد به هم دیده شویم.
به همین دلیل.
از آنجا که ما به وضوح میفهمیدیم دیگری چهبفهمن میخواهد و چه خواهد کرد، و از آنجا کهتنها یکدیگر را عمیقتر از هر کس دیگری درک میکردیم...
میتوانستیم با هم قدمهستن برداریم، اما هرگز نمیتوانستیمازشون به یک نقطه نگاه کنیم.
میتوانستیم تماشاچیانی باشیم کهمیترسه برای موفقیت هم آرزوی خیرمیکنن میکنند، اما نمیتوانستیم همسفر باشیم.
جو اورین در حالی کهضرر صورتش از تاثیر الکل برافروخته شدهبود بود، نگاهش را برگرداند و گفت:
«من میتونم برای هدفم جونم رو بههستن خطر بندازم. اینطوری زندگی کردم و همینطوری همشروع زندگی خواهم کرد. بدون حتی یک ذره پشیمونی.»
«البته که همینطوره.»
وقتی اینطور جواب دادم، با حالتیمیشن به من نگاه کرد که انگارالان وجودم برایش به شدت آزاردهنده بود.
چیزی زیر لب باکمر خودش زمزمه کرد وعجب سپس رو به من گفت:
«نوشیدنی خوبی بود.»
«به این زودی میری؟»
«قصد دارم بقیه وقتم رومغرور توی باغم بگذرونم. تو همتنها بهتره برگردی. نیازی نیست بدرقهام کنی.»
«باشه، خوش گذشت.»
«... خوش گذشت.»
او بلند شد،بافراستی لباسهای رسمیاش رابفهمن مرتب کرد و گفت:
«حداقل ماهیسوارکارشون یک روزمیترسه برام وقت بذار.»
«نمیتونم قول بدم.»
«نه، باید قول بدی. اگه اونقدر سرتهستن شلوغه که حتی نمیتونی به پکن سرمیشن بزنی، حداقل اون روز به پکن فکر کن.»
«چطور میخوای چکش کنی؟»
«برام نامه بفرست. احمق!»
من شراب باقیماندهسلامت را تمام کردم واسبسواری بلند شدم، و پرسیدم:
«به عنوان یه دوست؟»
«... آره،باهوش به عنوانهستن یه دوست.»
با این کلمات پایانی، جومغرور اورین ردایش را پوشید و دردلیلی یک چشم به هم زدن رفت.
چون فهمیده بودم که او دقیقاً سعی داشتعجب چه چیزی به من بگوید و نیتش چهکاریش بود، تلاشی برای متوقف کردن رفتن جو اورین نکردم.
من او را رد کردم.
این روش سرکوبشدهیبافراستی خودش برای بیانبفهمن نوعی اعتراف بود.
و من، مثل همیشه، در نهایتمیشن در نقش کسی قرار گرفتم کهالان دست رد به سینه دیگران میزند.
با طعمی تلخسلامت در دهانم، بهداره میز نگاه کردم.
لیوان شراب در جای جو اورینبافراستی هنوز پر بود، بدون اینکه حتیمیترسه اثری از نوشیده شدن در آن باشد.
جو اورین درازشون راه بازگشت به اقامتگاهشروع خصوصیاش، لبخند تلخی زد.
در دوردست، شهرسلامت ممنوعه لحظه بهداره لحظه نزدیکتر میشد.
شهر ممنوعهای که هنگام اسبسواری در دشتها آنقدر کوچکبفهمن و ناچیز به نظر میرسید، حالا که از زیرتنها سایهاش به آن نگاه میکرد، بسیار وسیع و باشکوه بود—
و عمارتهای شرابنوشی دروازه کاناللحظهای عریض، که درخشش عصرگاهی رامغرور مستقیماً دریافت میکردند، به زیبایی میدرخشیدند.
و فراتر از آن.
دشتهای طلایی هبی که فراترضرر از برج دروازه عظیم کانالاما عریض امتداد یافته بودند، واقعاً.
واقعاً زیبا بودند.
و به همین دلیل بودلحظهای که اجازه داده بود آنمغرور کلمات از دهانش خارج شوند.
برای توطئهچینی جهت رسیدن بهمغرور آن شهر ممنوعه، میتوانست جانتنها خودش را به خطر بیندازد.
اما، اگر فقطسلامت میتوانستند با هم دراسبسواری آن دشتها اسبسواری کنند.
احساس میکرد حتیاسبها میتوانست زندگی خودشبافراستی را دور بیندازد.
برخی کلمات، به محضهستن اینکه به زبان آوردهازشون میشوند، به سادگی تبخیر میشوند.
او نیز لبهایش را محکم روی هم فشرده بود وتنها از حرکت شتابزدهی آنها جلوگیری کرده بود، و بدون اینکهقویترم حتی یک جرعه شراب بنوشد، مبادا لبهایش ناخودآگاه باز شوند.
با احساس اینکه انگار از خط قرمزیاسبسواری عبور کرده بود، در حالی که تنهاگردن آنجا را ترک میکرد با خودش زمزمه کرد:
«رد شدم.»
آن اتفاقسوارکارشون همان شبمیترسه رخ داد.
«این دیگه چیه.»
بعد از مدتی به تالارباهوش ببر بنفش برگشته بودم وسوارکارشون داشتم بدنم را گرم میکردم.
«این واقعیه؟»
این کلماتسوارکارشون ناخودآگاه ازمیترسه دهانم خارج شدند.
بدنم درخوندن این لحظه کمیضرر احساس عجیبی داشت.
انگار، چطور بگویم.
«میتونم شکلگیریباهوش دانتیان میانی خودملحظهای رو حس کنم؟»
شاید من به استادی تبدیلمغرور شدهام که از بالا بهتنها تمام زیر آسمانها نگاه میکند.