چپتر 15: دانشآموز انتقالی قاتل و طوفانی (۱)
0دروازه صلحآشنا درخشان دربرداشتم استان شونچون.
آمدن مستقیم از خاندان پنگ هبی به سمتهمان پکن و دیدن این خیابان که نزدیکترین مسیراژدهای بود، سیلی از خاطرات را برایم زنده کرد.
«واقعاً حس میکنماگر همین دیروز بود،بگویم اما سه سال گذشته.»
«به خاطر همین حرفهاستاگر که مردم به شما میگنامتحانات پیرمرد درون دارید، ارباب جوان.»
«این روزها اینطوری میگن؟»
«کجاش جدیده؟ ازمیزدم وقتی راه افتادید داریدآنجا اینو میشنوید، ارباب جوان.»
«عجب. انگارنداشتند بالغ بودن همدقیقتر دردسرهای خودشو داره.»
در حالی که بااگر نانگرانگ گپ میزدم، درتمام این خیابان آشنا قدم برداشتم.
آه، آنجا همان خیابانی است که هوا-یونگ در آنهوا گم شد و آن طرف هم کوچهای است کهمیبینم سالن اژدهای سیاه را در آن در هم کوبیدم.
وقتی به گذشته نگاهآشنا میکنم، میبینم واقعاً چقدرهمان اینطرف و آنطرف دویدهام.
«اما چرا اومدیداگر بازار؟ به جایبگویم اینکه مستقیم برید آکادمی.»
«حالا که تو پکن هستیم، دلم میخواست دوباره اون کوچهجمله رو ببینم. از اونجایی که وسط ترم دارم انتقالی میگیرم،سهساله با خودم گفتم بد نیست به همکلاسیهای جدیدم کیک برنجی بدم.»
البته، در این دوران،برداشتم آکادمیها برنامه آموزشی شبیهاست به ترمهای تحصیلی نداشتند.
اگر بخواهم دقیقتر بگویم، از آنجا که تمام امتحانات،خیابانی از جمله آزمون کودکان، هر سه سال یکبار برگزار میشد،نگاه بهتر بود بگوییم سیستم تحصیلی دورههای سهساله داشت تا سالانه.
آنها باید برای امتحان فوریه آیندهبگویم آماده میشدند، بنابراین احتمالاً آکادمی در حالبرگزار حاضر کلاسهای سال آخر را برگزار میکرد.
طبیعتاً، همهتحصیلی اینها فقطاگر یک بهانه بود.
دلیل بسیار بزرگتری وجود داشتآنجا که مسیرم را کج کردهیونگ بودم تا به این خیابان بیایم.
«باید بهشوننانگرانگ بفهمونم کهآشنا من اینجام.»
در ظاهر، دلیل اعزام من توسط خاندانتمام پنگ این بود که به عنوان طعمهای برایبهتر تحریک پیروان پنهان فرقه نیلوفر سفید عمل کنم.
هیچ تحریکی مؤثرتر از این نبود که من، یعنیامتحانات مسبب اصلی جنگی که بین خاندان پنگ هبی وسیستم فرقه نیلوفر سفید درگرفت، درست در همان مکان ظاهر شوم.
بنابراین، بهترین کارقدم این بود که تاخیابانی حد امکان شایعهپراکنی کنم.
«چه راه خوبی برای یه بچهبرداشتم معمولی و ساده مثل من وجودیونگ داره که یه شایعه راه بندازه؟»
پرسه زدن در بازار ودقیقتر رفتار کردن مثل یک بچهآزمون لوس و مغرور بیفایده بود.
اینجا چین قرون وسطی بود و قشقرقبگویم به پا کردن بچهپولدارها در شیرینیفروشیهای بازار،برگزار منظرهای نسبتاً آشنا و روزمره به حساب میآمد.
به چیزی نیاز داشتم کهآنجا قطعاً پیام «پنگ هیونهوی اینجاست»یونگ را به همه مخابره کند...
«هـ-هییییک!!»
از کوچهای در آن دوردست، گداییبگویم در حالی که از دهانش کفیکبار بیرون میزد، به من خیره شده بود.
«...؟»
«چش شده؟ مالاریا داره؟»
اما برای این بیماری،آشنا بیش از حد با دقتخیابانی به من زل زده بود.
حتی با عجله تکه کاغذیدقیقتر بیرون کشید و داشت آنآزمون را با چهره من مقایسه میکرد.
حالت ایستادنش طوری بوداگر که انگار یک پوستر تحتامتحانات تعقیبِ نقاشیشده در دست دارد.
«ارشد پنگ جونگون؟»
«بله؟»
«اون یارو مشکوک نمیزنه؟»
«سگهای فرقه گدایاننداشتند کی مشکوک نیستن؟دقیقتر همینجا منتظر بمونید.»
همانطور که پنگ جونگون مانند صاعقهایهمان در میان جمعیت ناپدید شد، گدایکوچهای کفکرده دیوانهوار به سمت کوچهای فرار کرد.
«ارباب جوانِنانگرانگ آدمخوارِ خاندانآشنا پنگ پیداش شد-آآآآآه!!»
«...؟»
در یک چشم بهاگر هم زدن، سکوتی دستهجمعیتمام محیط اطراف را فرا گرفت.
عابران پیاده در بازار سرهایشان را کج کردند، انگار میپرسیدند:یونگ «اون چه صدایی بود؟»، اما واکنش رزمیکاران، یعنی کسانی که شمشیرآنطرف حمل میکردند یا حتی کمی تهدیدآمیز به نظر میرسیدند، متفاوت بود.
به محض شنیدن صدای گدا، دیوانهواربرداشتم به اطراف نگاه کردند و بایونگ دیدن من، در جای خود خشکشان زد.
«این دیگهنداشتند چیه. اینبخواهم چه وضعیتیه آخه.»
برخلاف گداهایی که با وحشت فرار میکردند، سایر رزمیکاران که بهآزمون نظر میرسید بیشترشان از مسیر تاریک باشند، وانمود کردند که مراسالانه ندیدهاند و با قدمهایی که به طرز غیرطبیعیِ طبیعی بود، دور شدند.
در این بازار شلوغ و پرهیاهوی خیابان اصلیاست دروازه غربی، فضای خالیِ بزرگی شکل گرفته بودکوبیدم که من دقیقاً در مرکز آن قرار داشتم...
در آن فضای خالی، گداقدم در حالی که از دستاست پنگ جونگون آویزان بود، ظاهر شد.
«گرفتمش.»
«هییییک!! گیااااااک!!»
«آقا، لطفاً آروم باش.برداشتم بذار ببینم اون چیزیاست که داشتی میخوندی چی بود.»
«قراره خورده بشم-آآآآآه!!»
«نه، نمیشی.»
پس از قاپیدن تکه کاغذی کثیفدقیقتر از لباس گدای وحشتزده، نتوانستم جلویکودکان خشک زدنم را برای لحظهای بگیرم.
«ها.»
زیر نقاشیِ به شدتآشنا پرجزئیاتی از چهرهام، اینهمان کلمات نوشته شده بود:
[به محضنداشتند شناسایی، فوراً بهدقیقتر شعبه گزارش دهید]
[پنگ هیونهوی]
[سن: ۱۰ سال]
[حداقل ۱۲نانگرانگ نفر را بهقدم قتل رسانده است]
[حداقل ۳نداشتند نفر رابخواهم خورده است]
[به او نزدیک نشوید]
[فرد مذکور تحتقدم نظارت ویژه رهبرهمان خاندان پنگ قرار دارد.]
«چی.»
«مـ، من اصلاً خوشمزه نیستم! خوردن گدایی مثل منجمله فقط اشتهای شما رو کور میکنه، ارباب جوان...! مـ-مندورههای میتونم شما رو به سمت آدمهای چاقتر راهنمایی کنم...!»
«میشه فقطتحصیلی به حرفماگر گوش بدی؟»
«واو، اربابآشنا جوان. شمابرداشتم آدم هم میخورید؟»
«اگه به اینمیزدم حرفات ادامه بدی، توآنجا رو هم میخورم، نانگرانگ.»
«اوه خدای من، چقدر ترسناک.»
من تبدیل بهنداشتند ارباب جوانِ آدمخوار خاندانبگویم پنگ هبی شده بودم.
پاییز دهسالگیام بود.
آکادمیهای دارای مجوز دولتی در استان شونچون به سهخیابانی مؤسسه اصلی تقسیم میشوند و بانفوذترین آنها، آکادمی پایتختکوبیدم یان در خیابان حصار چوبی بزرگِ دروازه کانال عریض است.
از آنجا که این منطقه حتی در وسعت پهناورجمله پکن، محل تجمع املاک شاهزادگان و خاندانهای اشرافی است،دورههای به محبوبترین آکادمی برای فرزندان مقامات عالیرتبه تبدیل شد.
تقریباً میتوانستید آننداشتند را نخبهپرورترین منطقه آموزشیبگویم در آن حوالی بنامید.
تنها تفاوت کوچکش این بود کههمان به جای طبقه مرفه مدرن، اشرافکوچهای واقعی قرون وسطایی در آنجا حضور داشتند.
«امروزه؟»
«شنیدم امروزنداشتند میاد. البته فقطدقیقتر در حد شنیدههاست.»
«راستی، واقعیت داره؟نداشتند اینکه خودش آدمدقیقتر کشته؟ چقدر وحشیانه!»
«رزمیکارها همیشه همینطورن.»
در این مقطع، با وجود اینکه حدود سه ماه تا آزمون کودکان باقیطرف مانده بود، خاندانهای اشرافیِ بیشماری سعی داشتند فرزندانشان را در آکادمی پایتخت یاناومدید ثبتنام کنند، اما حتی یک نفر از آنها هم متعلق به فرقههای رزمی نبود.
اصلاً چرا باید رزمیکاران خودشان را با دانشمندان کنفوسیوسی درگیر میکردند؟ مهمتر از آن، برایبهتر دانشآموزانی که پیش از این جایگاه خود را در این آکادمی تثبیت کرده بودند، رزمیکارانبنابراین چیزی بیشتر یا کمتر از موجوداتی پست از سرزمینی دوردست نبودند، بنابراین کنجکاویشان کاملاً طبیعی بود.
و بدین ترتیب، نیمی انزجار، نیمی کنجکاوی، باتمام ترکیبی از حدود پنج قاشق حس برتریجویی، فضایبهتر میان فرزندان اشراف در این مکان را تکمیل میکرد.
«چه هیاهویی. انگار مابرداشتم نمیتونیم این کارها رو بکنیم.هوا فقط انتخاب کردیم که نکنیم.»
«این به خاطر اینه که این اربابآنجا جوان خیلی بخشندهست. ههه، اینجور کارهای پستکوچهای رو میشه به همون آدمهای پست واگذار کرد!»
برای درک دقیق این فضای پرهرجومرج، بهترین کار این بودآزمون که کلاس ششمی را تصور کنید که درست سه ماهداشت قبل از فارغالتحصیلی، خبر آمدن یک دانشآموز انتقالی را شنیده است.
در این جامعه بسته که جناحها، ارتباطاتبگویم و دوستیها از پیش کاملاً شکل گرفتهاند، استقبالمیشد از حضور یک غریبه کار بسیار دشواری است.
«سلام به همگی؟»
بدون هیچ راهنمایی از سوی معلم، پنگ هیونهوی درِ آکادمیاست را باز کرد و ظاهر شد و در محیط بهمیبینم شدت ناآشنای این جمع غیردوستانه مدرسه ابتدایی، با لبخندی سلام کرد.
«از دیدنتون خوشحالم. اسم من پنگ هیونهوی از خاندانجمله پنگ هبی هست. زمان زیادی تا آزمون کودکان باقیدورههای نمونده، اما بیاید با هم خوب تا کنیم. سؤالی هست؟»
«من! واقعیتتحصیلی داره کهاگر خودت آدم کشتی؟»
«شنیدم خاندانآشنا پنگ برای شامآنجا گوشت آدم میپزن!»
«اصلاً متن هزار واژه کلاسیک رو تموم کردی؟ فکرخیابانی میکنی میتونی بیای آکادمی و درباره درس خوندنت پز بدی،نگاه در حالی که اول باید آموزههای خاندانت رو یاد میگرفتی؟»
در میان همهمه این اشرافزادگانِ مادرزادِ قرونتمام وسطایی که در تمام عمرشان حتی یک باربهتر هم مجبور نشده بودند ملاحظه کسی را بکنند...
پنگ هیونهوی، بدون اینکهاگر لبخندش را از دست بدهد،امتحانات سر تکان داد و گفت:
«حالا فهمیدم. سطحتون رو.»
«تو؟ چطور جرئت میکنی؟ من...»
«نه، نگو. وایسا،اگر هیس. اونقدر حوصلهسربره کهتمام حس میکنم دارم میمیرم.»
او یک میز تحریر را بلند کرد،بگویم به سمت ورودی رفت و با یکبرگزار صدای بام، در را با آن مسدود کرد.
«ادب.»
دستش را بلند کرد و تق، پایهآنجا میز را شکست، سپس آن را محکم درسالن جایش قرار داد تا در را قفل کند.
«مرد.»
در حالی کهنداشتند خاک دستانش رادقیقتر میتکاند، با لبخندی برگشت.
«میسازه، عوضیها.»
«الان داره چیکار میکنه؟»
«آموزش کنفوسیوسی با مشارکت دانشآموز.»
پنگ هیونهوی با قدمهاییاگر بلند به سمت بچههایی رفتامتحانات که به او پوزخند میزدند.
«پنگ هیونهوی،نانگرانگ اینجا خاندانآشنا پنگ هبی نیست.»
«بله، مطلعم.»
«حتی اگه فقط برای ثبتنام در آزمون کودکان اسمت رو در آکادمی نوشته باشی، وقتی از دروازههایبگوییم آکادمی عبور میکنی، یک دانشمند هستی، نه یک رزمیکار. بهت نمیگم چیزهایی رو که در خاندان پنگحاضر دیدی و یاد گرفتی فراموش کنی، اما دانشمندی که متون رو خونده، با مشتهاش به مردم آسیب نمیرسونه.»
«بله، مراقب خواهم بود.»
«پس موعظه تمومه.میزدم هوف، مو بهبرداشتم تنم سیخ شد.»
«بله. بله؟»
«چیه، چیز دیگهاینداشتند هم برای تأمل هست؟بگویم اینطوری که دردسر میشه.»
مرد میانسالی که آن طرف میزهمان نشسته بود، دانشمند مسئول کلاسی بودکوچهای که به آن اختصاص یافته بودم.
راحتتر بود که اوآشنا را به عنوان معلم راهنمایخیابانی این کلاس در نظر بگیرم.
پس از اینکه پنج نفر از دانشآموزان کلاسیامتحانات را که در ابتدا به آن اختصاص یافتهبگوییم بودم نیمهجان کردم، مرا جداگانه احضار کرده بودند.
البته، فکر نمیکردم یک معلم ساده آکادمی بتواند از یکیجمله از نوادگان مستقیم خاندان پنگ به خاطر جرایمش بازخواست جدیسهساله کند، اما با این حال، واکنش او نسبتاً بیتفاوت بود.
واکنشی بود کهقدم بیشتر به کلافگیهمان شباهت داشت تا ترس.
«معمولاً تو همچینمیزدم وضعیتی، شما بایدبرداشتم نصیحت کنید یا...؟»
«من، به تو؟ هاها! وای، جوانترین ارباب خاندانامتحانات پنگ هبی بیش از حد فروتن نیست؟ واقعاًبگوییم فکر کردی من میتونم بهت چیزی یاد بدم؟»
مرد میانسال خندید و بهبخواهم کتابهای روی میزش ضربه زدجمله تا آنها را مرتب کند.
کمی بعد مقداری چایبرداشتم گرم بیرون آورد، یکاست فنجان برایم ریخت و گفت:
«مگه این همون چیزی نیست که از اول میخواستی؟ کلاسی رو که بهش اختصاص دادهسالن شده بودی دیدی و با خودت گفتی قصد نداری سه ماه اونجا وقت بگذرونی، برایبرید همین آشوب به پا کردی تا کلاست رو عوض کنی. مگه تو فکرت این نبود؟»
«!»
«میدونم، میدونم. کیفیت دانشآموزان اون کلاس در حدی نبود که جوانترینآزمون اربابِ خاندان بزرگ پنگ هبی بخواد کنارشون درس بخونه. اونا فقطسالانه یه مشت اراذل بیکفایتن که فکر میکنن بچههای فلان مقام عالیرتبهان.»
حق با او بود.
چین قرون وسطی—نه، نه فقط چین، بلکه تمام جهان در این زمانیونگ و در هر فرهنگی، جامعهای مبتنی بر «سیستم طبقاتی» بود. در قرن بیستچرا و یکم هم تفاوت چندانی ندارد، اما در آن زمان، بسیار آشکارتر بود.
«اختلاف قدرت» ناشی از طبقه، جایگاه و اصالت،امتحانات از طریق نشانههایی بسیار واضحتر از چند خطبگوییم حکشده روی یک لوح هویتی خودش را نشان میداد.
لباسهایی که فرد میپوشید، طرز صحبتدقیقتر کردنش، راه رفتنش، نحوه به دست گرفتنیکبار ظروف و حتی یک حالت چهره پیشپاافتاده.
در تمام این موارد، شکافی ایجاد میشد کهاست هرگز قابل تقلید نبود، مگر اینکه فرد ازکوبیدم همان کودکی به عنوان یک «نجیبزاده» متولد شده باشد.
من دقیقاً همین شکاف را دربرداشتم بچههای کلاسی که اول به آنیونگ فرستاده شده بودم، حس کرده بودم.
اگر بخواهم دقیقتراگر بگویم، شکافِ حقارتشانبگویم را حس کردم.
من هم حالا بیش ازبخواهم ده سال است که در اینآزمون دوران متولد شده و زندگی میکنم.
درک من از قدرت تاآنجا جایی پیشرفت کرده که میتوانیونگ به آن حس ششم گفت.
«شاید چون از یک خانواده رزمی آمدهای، فکر کردند سطح پایینی داری. یا شاید هم حقهایاژدهای بود برای محک زدن ارباب جوان خاندان پنگ هبی که گفته بود میخواهد در آزمونهای امپراتوریحالا شرکت کند. یا شاید هم... فقط یک تصادف بوده. اما به من چه ربطی دارد؟ مگه نه؟»
محقق بینام پوزخندی زدبخواهم و فنجان چایش راامتحانات برای نوشیدن بالا برد.
از همینتحصیلی حرکت، متوجهاگر قضیه شدم.
محققی که روبهرویم نشسته بود،آنجا میدانست که من به خاطر نارضایتیطرف از کلاس تعیینشدهام دردسر درست کردهام.
و ریشه تمام اینها در این واقعیتآنجا بود که مهم نبود چه کار کنم،کوچهای در هر صورت تقصیری گردن من نمیافتاد.
او استنتاج کرده بود که من درتمام این سن به این دو موضوع پیمیشد بردهام و حتی آنها را عملی کردهام.
او ازتحصیلی مدیریت کردن منبخواهم دست کشیده بود.
دقیقتر بگویم، او حتیبرداشتم تلاش برای مدیریت کردن منهوا را هم رها کرده بود.
این مرد یک محقق «واقعی» بود؛ ازآنجا آن دست آدمهایی که در این ده سالسالن زندگیام در خاندان پنگ هبی هرگز ندیده بودم.
او اولین حرکت مرا دید، اقدامات گذشتهامتمام را خواند و پس از بررسی دقیق بابهتر در نظر گرفتن خانوادهام، دستم را کاملاً خواند.
«گفتن اینتحصیلی حرف الان کمیبخواهم خندهدار است، اما...»
جرعهای از فنجانقدم چایی که محققهمان برایم ریخته بود، نوشیدم.
در این کشور اصطلاحی وجود دارد: «در دست گرفتنخیابانی یک فنجان مشترک.» این یک حرکت نمادین است بهکوبیدم این معنا که قصد دشمنی با طرف مقابل را نداری.
«میتوانم نام شریفتان را بپرسم؟»
«نام شریف؟تحصیلی فقط مرا محققبخواهم یو صدا کن.»
«اگر محقق یک آکادمیبرداشتم دولتی هستید، حتماً بهاست یک منصب رسمی منصوب شدهاید.»
«من بلافاصله بعد ازآشنا دریافت مقام محرر درهمان آکادمی هانلین به اینجا آمدم.»
«همانطور که فکر میکردم.»
مقام محرر، اولین منصباگر رسمی است که به نفرامتحانات اول آزمونهای امپراتوری داده میشود.
آکادمی هانلین در اصل یک موسسه تحقیقاتی برایاست آیین کنفوسیوس بود؛ اگر آن را شبیه به یکنگاه دانشگاه مدرن تصور کنید، تقریباً همان حس را میدهد.
در اینجا، نفر اول شدن در آزمونها به این معناست که تمام مراحل – آزمونسالن کودکان، آزمون محلی، آزمون پایتخت و آزمون قصر – را پشت سر بگذاری و در نهایت،آکادمی در آزمون نهایی قصر که در حضور خود امپراتور برگزار میشود، مقام اول را کسب کنی.
این مرد کسی بود که از آستانهای عبورامتحانات کرده بود که در دشتهای مرکزی پهناور، هربگوییم سه سال تنها یک نفر میتوانست از آن بگذرد.
هرچند او اکنون معلم یک آکادمیدقیقتر بود، اما استعدادی بود که درکودکان آینده قطعاً وارد کابینه امپراتوری میشد.
«خوشحالم که شخص بینظیری مثلآنجا شما، به طور غیرمنتظرهای معلمم شدهطرف است. دیگر نگران آزمون کودکان نیستم.»
«هاها، داری محققی را کهقدم جز سبزیجات چیزی نمیخورد، بااست طلا میپوشانی. واقعاً خندهدار است.»
تعارف کردن چای با لبخند، آنبگویم هم با وجود اینکه از نیاتمیکبار خبر داشت، یک حرکت کاملاً سیاسی بود.
این یعنی اونداشتند کلاسم را طبقدقیقتر خواستهام تغییر میداد.
از همان اول هم بهآنجا خاطر حفظ آبرو در برابر یکطرف توهین، دست به یقه نشده بودم.
برای یک تناسخیافتهمیزدم افت داشت که بهآنجا این سادگی رفتار کند.
از همان ابتدا، باید تهاجمیتردقیقتر از حد معمول رفتار میکردمآزمون تا به کلاس دیگری منتقل شوم.
بچههای کلاسی که اول به آندقیقتر فرستاده شده بودم، همانطور که محققکودکان یو گفت، بیش از حد «بیکیفیت» بودند.
دلیل اینکه خطر آمدنبرداشتم به آکادمی را به جانهوا خریده بودم هم همین بود.
در ظاهر، این کار طعمهای بودبرداشتم برای بیرون کشیدن بقایای فرقه نیلوفریونگ سفید که در پکن پنهان شده بودند.
برای پدربزرگم، لذت داشتن نوهایدقیقتر نابغه بود که آزمون کودکانآزمون را با موفقیت پشت سر میگذاشت.
و برای من.
«فرصتی برای ایجاد ارتباطبرداشتم با پسران شاهزادگان امپراتوریاست یا خانوادههای اشرافیِ واقعاً اصیل.»
این میتوانست به داراییآشنا شخصی خودم تبدیل شود،همان چیزی متفاوت از برادرانم.
و برای مردیاگر که روبهرویم نشستهبگویم بود نیز همینطور.
«شایعاتی که در آکادمی هانلین میچرخید،دقیقتر کاملاً بیاساس نبود. میگفتند امسال فردکودکان قابلتوجهی در خاندان پنگ پیدا شده است.»
«شما به یکقدم پسر بچه دهسالههمان لطف زیادی دارید.»
«شنیدهام متن هزار واژه را در سه سالگی وخیابانی آموزش مقدماتی را در پنج سالگی تمام کردهای، وکوبیدم حالا هم چهار کتاب و پنج کلاسیک را حفظ کردهای؟»
«درست است.»
«اولین بار که این را شنیدم، فکر کردم خاندان پنگ هبیآزمون باز هم یک شایعه اغراقآمیز پخش کرده است، اما با دیدنسالانه زیرکیات، میفهمم که باید حقیقت داشته باشد. واقعاً چیز عجیبی است.»
محقق یو خندیدقدم و فنجان چایشهمان را پایین گذاشت.
«آکادمی هانلین از اینآشنا به بعد تو را زیرخیابانی نظر خواهد داشت. پنگ هیونهوی.»
«باید نگران باشم؟»
«یعنی دل و جرئتتاگر آنقدر کم است که ازامتحانات توجه یک دوست نگران شوی؟»
«دوست هرچهآشنا بیشتر، بهتر. ازآنجا ارزیابی سخاوتمندانهتان سپاسگزارم.»
«عالی است.»
تعظیم عمیقی بهاگر محقق یو کردم وتمام از اتاقش خارج شدم.
این چیزی نبود که با خیالی آسوده شروعش کردهامتحانات باشم، اما مقامات دولتی و محققان کنفوسیوسی این کشور،سیستم بسیار باهوشتر از آن چیزی بودند که فکر میکردم.
اقامتگاه آکادمینانگرانگ پایتخت یانآشنا آرام بود.
لباسهای خونآلودم را به سمتدقیقتر نانگرانگ پرت کردم و با خیالکودکان راحت در باغ اقامتگاهم قدم زدم.
جای باشکوهی بود.
باغ زیبایی که بهبرداشتم نظر میرسید با خالی کردنهوا صندوقهای طلا ساخته شده است.
درختان کاج که بهآشنا خوبی رسیدگی شده بودند، باخیابانی ظرافت در هم تنیده بودند.
این منظرهای بود که هرگز دربگویم اقامتگاه خاندان پنگ که هیچ علاقهاییکبار به مسائل هنری نداشتند، دیده نمیشد.
هر بار که چنین مکانهایی رادقیقتر میبینم، بیشتر به این باور میرسم کهیکبار واقعاً در چین قرون وسطی گیر افتادهام.
در کنارش به این فکر میکردم کهخیابانی من تنها کسی هستم که میتواند آموزههای تائوئیستیسیاه درست را در این سرزمین بربریت گسترش دهد.
این حتماًنانگرانگ بار مسئولیت یکقدم انسان مدرن است.
و احتمالاً سرنوشت یک تناسخیافته...
«برای کسی که همین الان پنجدقیقتر تا بچه نجیبزاده را کتک زده، بهیکبار طرز عجیبی آرامی، ارباب جوان خاندان پنگ.»
در باغ آرام و زیرآنجا نور ماه کامل، بچه کوچکییونگ داشت به من پوزخند میزد.
«تو همنانگرانگ آمدی دعواآشنا راه بیندازی؟»
«نه، از رویاگر کنجکاوی آمدم. ازبگویم دیدنت خوشحالم، پنگ هیونهوی.»
بچهای که ردای ابریشمیاگر سفید خالصی پوشیده بود،تمام برایم دست تکان داد.
پوستی آنقدر سفید که رگهایش دیده میشد،خیابانی انگار که هرگز رنگ آفتاب را ندیدهاژدهای بود، با بینی کشیده و چشمانی درشت.
پسربچهای با چشمانی درخشان بود کهبرداشتم اگر فقط لباسهایش را عوض میکرد، میشدطرف او را با یک دختر اشتباه گرفت.
«من چون اورین هستم. عمویمدقیقتر در آکادمی هانلین بازرس است، پسکودکان لطفاً فعلاً مشتهایت را بیرون نیاور.»
«اشک در چشمانم حلقه زدبخواهم که بالاخره با محققی آشناجمله شدم که آداب معاشرت میفهمد.»
«آنها کمی خام بودند.»
این بچه به طرز اعصابخردکنیقدم زیبا، حتی طوری بالغانه خندیداست که انگار خودش بچه نبود.
عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتمدقیقتر که بالاخره همسنوسالی پیدا کردمآزمون که میتوانستم با او حرف بزنم.
«شانس به من رو کرده.»
برادرزاده یک بازرس.
یک بازرس، با استانداردهای دیوانسالاری چوسان،برداشتم یک مقام عالیرتبه بود که تقریباًیونگ در صدر مقامات پایه قرار داشت.
این یک مسیر ارتقای شغلی بودبگویم که احتمال ورود به کابینه امپراتورییکبار در آینده را بسیار بالا میبرد.
اگر میتوانستم در همان روزبخواهم اول مدرسه با بچهای از چنینآزمون خانوادهای دوست شوم، دیگر چیزی نمیخواستم.
«بیا از اینقدم به بعد باهمان هم خوب باشیم.»
«ها؟ آهاها، خندهدار است. مگرقدم قرار نیست کمتر از سهاست ماه دیگر از اینجا بروی؟»
«یعنی فقط چون قراربخواهم است سه ماه همدیگرامتحانات را ببینیم، نمیتوانیم دوست باشیم؟»
«نه، فقط جالب است. بچههای اینجا معمولاً اینطوری حرفامتحانات نمیزنند. بیا با هم خوب باشیم، هیونهوی. به نظرسیستم میرسد زمان باقیمانده تا آزمون کودکان قرار نیست خستهکننده باشد.»
چون اورین ریز خندید،برداشتم سپس خاک آستینهای سفیدشاست را تکاند و ایستاد.
وقتی بهنداشتند اقامتگاهم برگشتم، نانگرانگدقیقتر نامهای برایم آورد.
نامهای که در کاغذاگر بنفش پیچیده شده بود،تمام برای چشمانم کاملاً آشنا بود.
کاملاً هم طبیعی بود.
در نیم سال گذشته، هرقدم ماه بدون استثنا یکی ازاست این نامهها به دستم میرسید.
«لطفاً زودترنداشتند بخوانیدش وبخواهم یک جواب بنویسید.»
«جواب؟ برای چی؟»
با خنده نامه را گرفتم.
وقتی نامه را که بویقدم ملایم گل زنبق میداد بازاست کردم، دستخط آشنایی پدیدار شد.
خطی نسبتاً کج وبخواهم معوج که هنوز ناشیانه وجمله زمخت بود، به چشم میخورد.
[حالت خوب است؟]
لحنی کهآشنا به یکبرداشتم بچه نمیخورد.
این دختر که طوری رفتار میکرد انگار حتیهمان نمیتواند اسم خودش را بنویسد، حالا به نوعیاژدهای یاد گرفته بود با این دقت نامه بنویسد.
هر بار که میدیدمبخواهم دستخطش کمی بهتر شده،امتحانات عمیقاً تحت تأثیر قرار میگرفتم.
واقعاً که هیچنداشتند سگ بدی دردقیقتر دنیا وجود ندارد.
[روزها درآشنا کوهستانهای آسمانی، امروزآنجا هم آرام است.
به نظر میرسد تا الانقدم دیگر باد سردی در استاناست شونچون شروع به وزیدن کرده باشد.
امیدوارم مراقبنداشتند باشی وبخواهم لباس گرم بپوشی.]
راستش را بخواهید، کار به جاییدقیقتر رسیده بود که شک میکردم نکندکودکان کسی اینها را برایش نوشته باشد.
[اخیراً خبرآشنا دستاوردهای کوچکتبرداشتم را شنیدم.
هرچند پیشرفت من ناچیز است، امابرداشتم من هم مثل تو در تلاشمیونگ تا بر نیروی درونیام مسلط شوم.
با نوشتن این کلمات، حتی از فاصله ده هزارجمله لی هم احساس میکنم مثل همان روزهایی است کهدورههای با هم درس میخواندیم، و این باعث میشود لبخند بزنم.]
به نظر من، قطعاًاگر کار خودش نبود و کسامتحانات دیگری آن را نوشته بود.
[مثل همیشه، منتظر پاسخت هستم.
با این حال، اگرآشنا سرت شلوغ است، به تماشاخیابانی کردن از دور قناعت میکنم.
امیدوارم حالت خوب باشد، ودقیقتر این نامه کوتاه را باآزمون احساسات عمیقم به پایان میرسانم.]
[لیم هوایونگ، در حالاگر تماشای پایین از کوهستانهایتمام آسمانی در پایان تابستان.]
«فکر نمیکنمآشنا این اصلاًبرداشتم منطقی باشد.»
«چی منطقی نیست؟»
«او به زور میتوانست حرفدقیقتر بزند، محال است بتواند چنینآزمون چیزی بنویسد. فقط سه سال گذشته.»
«اوه خدای من، مگر ضربالمثلی نداریم کهبگویم میگوید یک محقق حتی اگر یک روزبرگزار هم او را نبینی، آدم جدیدی میشود؟»
«اصلاً جایآشنا استفاده ازبرداشتم این ضربالمثل اینجاست؟»
با لبخندی غرولندمیزدم کردم و نامهبرداشتم را تا زدم.
نامه بنفشرنگ طوری روی نوکدقیقتر انگشتانم جا خوش کرده بودآزمون که انگار گلبرگی شکوفا شده است.
حس خوبی داشتم، انگار کهبخواهم عطر ملایم زنبق از نامهجمله روی دستم باقی مانده بود.
از طریق آموزههای تائوئیستی درست، کودکی کهخیابانی مثل یک حیوان وحشی زندگی میکرد، حالا بهسیاه یک انسان متمدن و حسابی تبدیل شده بود.
«به این میگویند خدمات آموزشی.»
اجرای مفهومی کهاگر در این دورانبگویم اصلاً وجود نداشت.
این فضیلت یک تناسخیافته است.
نانگرانگِ غرغرو را دستبرداشتم به سر کردم واست با رضایت به رختخواب رفتم.
لیم هوایونگ که آن ماه هم جوابی دریافتامتحانات نکرده بود، بیستوششمین معلم نامهنویس خود را بهبگوییم معادن فرستاد و شروع به نوشتن نامه دیگری کرد.
بیستوهفتمین معلم نامهنویس با چهرهایبخواهم رنگپریده و در حالی کهجمله میلرزید، وارد تالار بانوی جوان شد.