چپتر 49: زیر باران (۲)
0«شرم وتلاشم حیا سرتدرد نمیشه، کثافت!»
«کسی باید از خجالت بمیرهافتادن که با رسیدن به قلمرو استاداعظمِ اعظم، میاد تو تاریکی کمین میکنه!»
«عوضی!!»
دویدن تو این جنگلمیتونیم انبوه و زیر این رگبارآستینم شدید، دستکمی از بندبازی نداشت.
اساس تکنیکهای سبکباری روی حرکات نرم، سریع وبگیرم پرشهای بلند بود و هیچ ربطی به دویدندستوپایی بیمحابا روی این زمین لیز و ناهموار نداشت.
فقط یه لغزشنداشتم کافی بود تادرست فاجعه به بار بیاد.
با وجود مورونگ چونگ روی کولم وببند یه دست داغون، حتی فرصت این رو نداشتمداشتم که موقع افتادن درست از خودم محافظت کنم.
بماند که یه استادمیتونیم اعظمِ خونجلوچشمگرفته هم داشتببند از پشت سرمون دنبالمون میکرد.
«منو بذار زمین!!کردم مگه بهتر نیستراستم با هم بجنگیم؟!»
«هیچ شانسی برای بردن نداریم!»
«حتی اگهحداقل فرار هم بکنیم،حالا قطعا بهمون میرسه!»
باد و بارون اونقدر شدید بود کهدهنت برای حرف زدن وسط اجرای تکنیکهای سبکباری،مجروحم مجبور بودیم دقیقاً بیخ گوش هم داد بزنیم.
تمام تلاشم رو کردم تاتپنده درد تپنده دست راستم روزدم نادیده بگیرم و فریاد زدم:
«باید زمان بخریم!»
«زمان بخریم که چی بشه؟!»
«حداقل میتونیم یه دستوپاییمیتونیم بزنیم! حالا دهنت رو ببندآستینم و آستینم رو پاره کن!»
«آستینت؟!»
با همون دست راستِ مجروحم مورونگدرست چونگ رو نگه داشتم و دست چپمداشت رو که محافظ ساعد داشت، آوردم بالا.
لباس رزمیحداقل خیسآبم تودستوپایی باد تکون میخورد.
«برای بندبشه آوردن خونریزی!میتونیم زود باش!»
«باشه، باشه!»
جر.
مورونگ چونگ آستینم رودستوپایی پاره کرد و یه نوارپاره پارچهای بلند از توش درآورد.
سرآستین قرمز وحداقل متمایز لباس رزمیحالا خاندان پنگ کنده شد.
«حالا تو خورجینم رو بگرد!تپنده اون کیسه ابریشمی! همونی کهزدم دور یه جعبه چوبی پیچیده شده!»
«صبر کن!فرصت یه لحظه!موقع این؟ همینه؟»
«از اینجاحداقل که نمیبینم! همونحالا جعبه چوبیه است؟»
«آره!»
«مهر و مومشکردم رو بشکن و چیزینادیده که توشه رو دربیار!»
همونطور کهفرصت داد میزدم،موقع سریع چرخیدم.
دویدن رو به عقب تو ایندهنت وضعیت واقعاً دیوانهوار بود، اما برایراستِ واکنش نشون دادن چاره دیگهای نداشتم.
جیغ خفه مورونگ چونگمیتونیم رو که به گردنمببند چسبیده بود، نادیده گرفتم.
ووووش!!
یه موج انرژی وحشیانه،موقع قطرات بارون رو شکافتمحافظت و به سمتمون پرتاب شد.
دست چپم رومیتونیم محکم مشت کردمدهنت و کوبیدم بهش.
جیرینگ.
ضربه اونقدر سنگین بود که باراستم وجود اینکه فقط یه چاقوی پرتابیبخریم رو منحرف کرده بودم، بدنم تلوتلو خورد.
کل ساعدمفرصت از شدتموقع ضربه زنگ میزد.
ولی خب، دفعش کردم.
و برای دفع ضربهمیتونیم یه استاد اعظم، بهببند طرز عجیبی راحت بود!
«یه قرص؟! این داروئه؟»
«یه چیزیفرصت تو همین مایهها!افتادن بذارش تو دهنم!»
«صـ... صبر کن!میتونیم داری خیلی، خیلیدهنت زیاد تکون میخوری!»
مورونگ چونگ که اونقدر محکم بهم چسبیدهدهنت بود که داشت خفهام میکرد، با دستپاچگیمجروحم یه قرص کوچیک رو برد سمت لبهام.
تو همون لحظه،کردم حس کردم یهراستم نفر داره نزدیک میشه.
سریع دهنم رونداشتم باز کردم ودرست قرص رو قورت دادم.
«اه! چراحداقل زبونت رودستوپایی آوردی بیرون؟!»
بیتوجه به صدایحداقل چندشآور مورونگ چونگ،حالا گذاشتمش رو زمین.
با همون دست راستم کهتپنده داشت ازش خون میچکید، دستهزدم تیغهام رو گرفتم و کشیدمش بیرون.
مورونگ چونگ وحشت کرده بود.
«حداقل باید اول زخمت روحالا ببندی! ممکنه دست راستت روآستینت برای همیشه از دست بدی!»
«بدن اعضایبشه خاندان پنگمیتونیم اینطوری ساخته نشده.»
«این دیگه چه چرتوپرتیه!»
چرتوپرت نبود.
این بانوی جوان و نازپرورده از یهببند خاندان بزرگِ جناح حق، احتمالاً هیچ ایدهاینگه نداشت که روشهای تمرینی خاندان پنگ چطوریه.
یه قدم اشتباه میتونست به راحتی باعث شکستگی یاآستینم پارگی بشه، و تو تمرینات نظارتشده با تیغههای واقعیمحافظ و تیز، سوراخ شدن بدن یه چیز کاملاً عادی بود.
با این حال، هیچدرد رزمیکاری تو خاندان پنگبگیرم در طول تمرین کشته نمیشد.
مخصوصاً کسیفرصت که از خطافتادن خونی اصلی باشه.
دلیلش این بودمیتونیم که تمریناتمون ملایمتر بود؟ببند نه. اصلاً و ابداً.
ارشدهایی که تمرینات نظارتشده رو توحالا خاندان پنگ هبی هدایت میکردن، اصلاًهمون بویی از اینجور احساسات لطیف نبرده بودن.
اونا با همه رزمیکارهادرد به یک اندازه و بهفریاد طرز وحشیانهای خشن برخورد میکردن.
قضیه فقط این بود که بدن کسایی کهمحافظت خط خونی پنگ رو به ارث برده بودن،دنبالمون کمی بیشتر برای هنرهای رزمی تکامل پیدا کرده بود.
برای کشتن، برای حرکت دادنحالا بهینه بدن، و برای ترمیمآستینت زخمها و برگشتن به اوج آمادگی.
سوراخ شدن کف دست؟ تادستوپایی وقتی استخونها و اعصاب سالمپاره بودن، تو سه روز خوب میشد.
در کمال تعجب، احتمالاًدرد گوشت دستم همین الان همفریاد داشت خودش رو ترمیم میکرد.
مطمئن نبودم که اینموقع هنوز تو دستهبندی انسانهامحافظت قرار میگیره یا نه.
بیدلیل نبود که به محض اینکه میتونستیم راهآستینم بریم، ما رو تو حمامهای دارویی وحشتناک مینداختنچپم تا موهامون بریزه و مغز استخونمون پاکسازی بشه.
این یه فرآیند بود که به معنای واقعیببند کلمه از سنین پایین کل بدنمون رو شستشو میداد،چپم باعث ریزش موهامون میشد و مغز استخونمون رو میسایید.
و اینطوری، بدنی شکلدرد میگرفت که تو هنرهای خارجیفریاد تو کل دنیا بیرقیب بود.
«دیگه از فرارنداشتم کردن منصرف شدی؟درست چقدر بامزه. میخوای بجنگی؟»
«فکر کردیحداقل وایسادم تادستوپایی باهات صلح کنم؟»
«...ای سگ، به نظرمیتونیم میرسه به یه درسببند حسابی تو ادب نیاز داری.»
«چطوری میخوای چیزی رودرد بهم یاد بدی که ننهفریاد خودت نتونسته بهت یاد بده؟»
«نمیذارم راحت بمیری.»
تو فاصلهای نهچندان دور، مردی رو دیدمببند که شمشیرش رو آورده بود بالا ونگه داشت با یه لبخند شیطانی نگاهم میکرد.
تیغه رو محکم تو دست راستم گرفتمدهنت و پارچهای رو که مورونگ چونگ پارهمجروحم کرده بود دورش پیچیدم تا حسابی سفت بشه.
حرکت مچم مشکلی نداشت، اما احتمالاًراستم نمیتونستم انگشتهام رو با ظرافت کافیبخریم تکون بدم تا دسته رو درست بگیرم.
ولی مهم نبود.
همین کهحداقل از دستمدستوپایی نمیافتاد، کافی بود.
تیغه رو آوردمحداقل بالا و تکیهاشحالا دادم به شونهام.
دست دیگهام رو کهدرد محافظ ساعد داشت، شلبگیرم و آزاد جلویم رها کردم.
بدنم زاویهفرصت گرفت وموقع نگاهم قفل شد.
«چه مزخرفاتی.»
دیدم که داشت کمکم قرمزدستوپایی میشد، کل بدن مردی رو کهآستینت داشت نزدیک میشد اسکن کرد و...
«خون...؟! از چشمهاتکردم داره خون میاد...!!راستم آسیب درونی دیدی؟»
«شلوغش نکن.»
به خاطر دوپینگه.
این خفنترین استروئیدِ انرژی درونیدستوپایی بود که از دوست دوران بچگیم،آستینت سونگ وونهو، به جا مونده بود.
اشکهای خونینتلاشم شنگرفی کرمدرد ابریشم آسمانی.
این آخرین راه نجاتم بودافتادن که بعد از کلکِ وونهوبماند رو کندن، کش رفته بودم.
فقط یه آماتور ممکنه بپرسه چرا باید سم مهلکی از فرقه پنج سم رو بخورم؛نگه سمی که همون لحظه خوردنش باعث میشه اشک خون بریزی و اگه حالت بیداریِ ناشی ازباش دارو رو خیلی طولانی حفظ کنی، نیروی درونیت از بین میره و بدنت از هم میپاشه.
یه استاد، اول بهدرد این فکر میکنه که وونهوفریاد بعد از خوردنش چیکار کرد.
باید یادتون باشه که یه بچه نوجوون فقط با خوردن یه دونه از این قرصها،سرمون ناگهان یه بیداری بزرگ رو تجربه کرد، دانتیان میانیش رو باز کرد، پنج تا ازبکنیم رزمیکارهای درجه یک خاندان پنگ رو ترور کرد و صحیح و سالم به جامعه برگشت.
خواص داروییش در حدی بود که حتی بدن ضعیفپاره اون تو اون سن که با سبک هنرهای خارجیِساعد لانه قاتلان تمرین داده شده بود، میتونست تحملش کنه.
دلیلی که اون تا آخرین لحظه و درست قبلآستینم از اینکه به دست من کشته بشه، به شدتمحافظ از خوردنش امتناع میکرد، احتمالاً به خاطر چرخه مصرفش بود.
این یه داروی معجزهآسا بود که به آدم اجازهفریاد میداد حتی بعد از دو بار مصرف پشت سر همببند به خاطر سوءمصرف، برای مدت قابل توجهی بدون مشکل بجنگه.
تا وقتی که به توصیهافتادن داروساز عمل میکردی، این داروبماند شبیه یه فرصت طلاییِ یکبار-در-عمر بود.
فقط میتونستم امیدوار باشم کهحالا فرقه پنج سم نتونه همچینآستینت چیزی رو به تولید انبوه برسونه.
«هوو...»
چشمهام رو که داشت ازشون اشک خونخودم میچکید، به زور باز کردم و بهپشت استاد اعظمِ بینامونشون فرقه نیلوفر سفید خیره شدم.
«خوشحالم که دارهمیتونیم بارون میاد. میتونهدهنت اشکهام رو قایم کنه.»
«بازم که داریحداقل چرتوپرت میگی! اصلاًحالا هم قایم نشدن!»
«هوو...»
به وضوح حس میکردمموقع که قرص داره تو معدهامکنم حل میشه و پخش میشه.
با آزاد شدن قدرت دارو،حالا حس کردم یه انرژی قدرتمند دارههمون تو کل بدنم جریان پیدا میکنه.
این فقطبشه تقویت نیرویمیتونیم درونیم نبود.
حالا که خورده بودمش، میفهمیدم.
بام!
دانتیان میانی.
تأثیرش این بود که بادستوپایی زور به نقاط کانال انرژیپاره قلب ضربه میزد و بیدارشون میکرد.
این دارو دقیقاًکردم و فقط برای همیننادیده هدف ساخته شده بود.
برای بیدار کردننداشتم دانتیان میانی برایدرست یه مدت کوتاه.
تا-پام.
تا-پام.
امواج انرژیتلاشم بیوقفه در اطرافتپنده بدنم فوران میکرد.
بارون سیلآسا آرومآروم اما بهافتادن طور قطع، شروع کرد بهبماند کمانه کردن از روی بدنم.
سپر انرژی محافظ که با رسیدن بهببند قلمرو استاد اعظم شکل میگرفت، شروع کردنگه به شکل گرفتن و دور من تنیده شد.
قطعاً بیدار کردن اجباریمیتونیم دانتیان میانی یه پسزنیببند و عوارض هم داشت.
دانتیان میانی همون قلبه.
قلبی که به زور میتپید، خون رو با شدتکنم تو کل بدن پمپاژ میکرد؛ طوری که رگهام بیرونمنو زده بود و چشمهام پر از خون شده بود.
اشکهای خونینحداقل فقط یهدستوپایی عارضه جانبی بود.
«انرژی ذاتیت رو روشن کردی؟دستوپایی اگه قراره در هر صورت بمیری،آستینت این کار کاملاً برازنده خاندان پنگه.»
یعنی این یاروکردم در مورد اینراستم قرص چیزی نمیدونه؟
اگه منشأ این قرص رو ردیابیدرست میکردی، میرسید به انبار غربی کهخونجلوچشمگرفته توسط قصر امپراتوری پرورش یافته بود.
انبار غربی سازمانی بود کهحالا با کمک لانه قاتلان وآستینت فرقه پنج سم شکل گرفته بود.
و شنیده بودمحداقل که همسر امپراتور پشتدهنت قضیه انبار غربی بوده.
اما اینکه پیروان نیلوفر سفید که معروفنادیده بودن کنترل همسر امپراتور و ولیعهد روحداقل در دست دارن، هویت این قرص رو ندونن...
«نکنه همسر امپراتور تحت کنترلافتادن فرقه نیلوفر سفید نبوده وبماند فقط داشته ازشون سوءاستفاده میکرده؟»
خب، منطقی بود.
مقامات بلندپایه و پرنخوت قصر امپراتوری که تمامببند عمرشان را صرف بازیهای سیاسی کرده بودند، بعید بودچپم به این سادگی بازیچه دست یک نیروی خارجی شوند.
خدا را شکر،کردم یک نگرانی ازراستم دوشم برداشته شد.
این عوضیها کمینداشتم بیعرضهتر از چیزیدرست بودند که فکر میکردم.
«بیا زودترحداقل این قضیهدستوپایی رو تموم کنیم.»
«فکر کردی فقط چون انرژیتدستوپایی رو شعلهور کردی، تبدیل بهپاره یه استاد اعظم متعالی شدی؟»
«آره، تو سنی هستی که ممکنه همچین هیجانی بهتفریاد دست بده. دیدن این شور و نشاطت بد نیست،دهنت اما نمیشه کاریش کرد که چقدر مسخره به نظر میرسی.»
«فقط با رسیدن یه مشتافتادن نیروی درونی به یه قلمروبماند خاص، مگه قراره چی عوض بشه؟»
مرد در حالی کهدستوپایی شمشیرش را تکان میدادآستینم و گارد میگرفت، نزدیک شد.
پوزخندی تلخبشه روی صورتشمیتونیم نقش بسته بود.
«هنرهای رزمی یعنی انباشتن و اندوختن. یعنی تسلط برفریاد تمام فرمها، سبکها، الگوها، نیتها و نتیجهگیریهای مکتب رزمیات، وببند اینکه بتونی ارادهت رو همون لحظهای که میخوای آزاد کنی.»
«به اون قلمرو میگن قلمرو استاد اعظم. فکر کردیکنم فقط با شعلهور کردن انرژیت و باز کردن دانتیان میانی،بذار تونستی حتی یه قدم به اون قلمرو والا نزدیک بشی؟»
«آره.»
خیلی حرف میزنی.
پوزخندی زدمتلاشم و یک قدمتپنده به جلو برداشتم.
اگه توفرصت نمیای، منموقع میام سراغت.
همین الانش هم خون آنقدر دردهنت سرم جمع شده که حتی وقتی بیحرکتمجروحم ایستادهام، حس میکنم خشم در درونم میجوشد.
«اگه اینقدر ترسیدی،حداقل حتی میتونم سهحالا حرکت بهت آوانس بدم.»
«ای حرووومزاااده—!!»
شمشیرش با شکافتننداشتم قطرات باران بهدرست جلو هجوم آورد.
ضربهای به سرعت برق.
کاملاً مشخص بود که این ضربهای ازدهنت قلمرو استاد اعظم است که با حسمجروحم شمشیر او شکل گرفته و آمیخته شده بود.
سرعتی که هنر آشوب نخستینتپنده در حالت عادیام حتی نمیتوانستزدم به آن واکنش نشان دهد.
با این حال، هنر رعدافتادن آشوب نخستین به وضوح یکبماند هنر انرژی شمشیر بود، و...
بوم—!!
حالا دانتیانبشه میانی منمیتونیم باز است.
جرق جرق...!!
هیچ هنر رزمیاینداشتم در زیر آسمانها نمیتواندخودم سریعتر از رعد باشد.
این همان اصلمیتونیم رزمی نهفته در تیغهببند رعد آشوب نخستین است.
دیرتر ضربهبشه زدن برای بهدستوپایی دست گرفتن کنترل.
این هنر رزمیکردم عمیقاً با همین یکنادیده مفهوم حک شده است.
ایستادن در برابرنداشتم تمام حملات بدوندرست اینکه قدمهایت بلرزد.
این هنر رزمیایمیتونیم بود که نزول اربابببند کوهستان را شبیهسازی میکرد.
لحظهای که به کمال برسد، میتوانحالا در مورد هنرهای نهایی آسمانها بحث کرد،راستِ حداقل در زمینه دیدن و دفع کردن.
این همان اصل رزمی است که یک نابغه بیهمتا درزدم زمان خود، شاید کسی که بتوان او را به عنوانآستینم بزرگترینِ تمام دورانها نام برد، برای جانشینانش موشکافی کرده بود.
گویی میخواست بگوید اگر از خون پنگ متولدمحافظت شدهای و تیغهات را بیرون کشیدهای تا رویدنبالمون شانهات استراحت کند، قدمهایت در هیچ لحظهای نباید بلرزد.
کوااااانگ!!
تیغهای که در رعدمیتونیم پیچیده شده بود، باببند انرژی شمشیر برخورد کرد.
انرژی شمشیر و رعد با رنگ آبینادیده سوسو زدند، ناتوان از غلبه بر قدرتحداقل یکدیگر، و در میان آنها، یک بار دیگر.
بوم! کواانگ! غرش...!!
رعد فوران کرد.
موج انرژیِبشه در هم شکسته،دستوپایی زمین را خراشید.
قطرات باران درکردم دایرههای متحدالمرکز ازراستم نقطه برخورد پراکنده شدند.
در پس تمام اینها.
شمشیر وحداقل تیغه دردستوپایی حال تقاطع بودند.
فاصله تبادلبشه ضرباتشان مدام کوتاهتردستوپایی و کوتاهتر میشد.
دنگ، دنگ، دنگ.
هرچه این دو به هم نزدیکتردرست میشدند، تبادل ضربات بین آنها باخونجلوچشمگرفته دفعات بیشتر و شدت خشنتری شعلهور میشد.
«ای حرومزاده...!!»
میتونم ببینمش.
دستی که شمشیر را نگه داشته، ساعدنادیده و شانهای که به آن دست متصلحداقل است، پایینتنهای که روی زمین محکم شده.
ضربات شمشیری که هرموقع بار پس از به همکنم خوردن تعادلش به دنبال میآیند.
زاویه مچحداقل دستش، جهتدستوپایی مفصل شانهاش.
تمام این اطلاعات بهمیتونیم هم میپیوندند تا حرکت بعدیآستینم را به وضوح نشان دهند.
خطوط قرمز رقصیدند.
حسی شبیه به اینکهموقع بخشی از سرم درمحافظت حال شکافته شدن بود.
اما هیچ دردی وجود نداشت.
تنها حسبشه هیجانانگیز قدرت مطلقدستوپایی در بدنم میچرخید.
انگار اصرار داشت که من ازراستم به دست آوردن چیزی که بایدبخریم خیلی وقت پیش میداشتم، باز مانده بودم.
این قلمرویی بود که یک باردرست پیش از این از طریق انرژیخونجلوچشمگرفته رهبر فرقه جهان زیرین تجربه کرده بودم.
و من...
نه، این بدن.
بدن پنگ هیونهوی.
مغزی داشت که با یکافتادن بار خواندن میفهمید و بابماند دو بار خواندن حفظ میکرد.
به نظر میرسید این استعدادحالا نه تنها در مورد کتابها، بلکههمون در هنرهای رزمی نیز صدق میکرد.
این دومین باری بود کهدستوپایی به قلمرویی قدم میگذاشتم کهپاره قبلاً یک بار تجربهاش کرده بودم.
طبیعتاً، بسیار روانتر و نرمتر ازراستم زمانی که سر یانگ جوکیو رابخریم از تن جدا کردم، حرکت میکردم.
همه چیز ممکن است.
تا زمانی کهمیتونیم در قلمرو هنرهایدهنت رزمیای باشد که آموختهام.
تجسم جوهره واقعیحداقل هنر رعد آشوبحالا نخستین امکانپذیر است.
به نمایش گذاشتن ارزش واقعی هنرهای انرژینادیده شمشیر که تا پیش از این بهحداقل من اجازه داده نشده بود، امکانپذیر است.
جرق!!
رعد به دور تیغهایدستوپایی که لبه شمشیر راآستینم پس زده بود، حلقه زد.
قلبم که حالا به یکدستوپایی دانتیان تبدیل شده بود، رعدپاره را در سراسر بدنم پمپاژ کرد.
حسی شبیه به اینکه خون،تپنده اعصاب و مغز استخوانم بازدم سرعت رعد در حرکت بودند.
در این لحظه، حس متعالیافتادن توانایی خواندن مسیر حتی قطراتبماند در حال سقوط باران با چشمانم.
و در این میان.
تق!
مشتم را گره میکنم.
کمرم را میچرخانم تا شتاب بگیرم،درست و در حالی که هر دو پایمداشت روی زمین محکم شده، محکم قدم میکوبم.
جریان انرژیام شبیه رعد است و نقاطی که کانالهای انرژیامآستینت به هم میرسند مانند ستارهها میدرخشند، و خطوط دندانهداری کهبالا آنها را به هم متصل میکنند، یک صورت فلکی میسازند.
نام آن صورت فلکی...
توپ قلعهشکن صاعقه است.
کوااااانگ!!
مورونگ چونگ با شمشیر کشیدهدستوپایی ایستاده بود و آماده بودپاره تا هر لحظه مداخله کند.
اما درتلاشم لحظه بعد،درد پاهایش خشک شد.
قرصی که او گرفته و بلعیدهدرست بود، به وضوح از نوعی بودخونجلوچشمگرفته که انرژی فرد را شعلهور میکرد.
از بیرون، او شبیه یک رزمیکاردهنت در آخرین لحظات زندگیاش پس ازراستِ منفجر کردن انرژی ذاتیاش به نظر میرسید.
به هر حال، او داشت ازحالا هر دو چشم خون میگریست وهمون اجازه میداد نیروی درونیاش وحشیانه جریان یابد.
اما نه.
او حتی از امواج تصفیهنشدهافتادن انرژی هم طوری استفاده میکرد کهاعظمِ انگار بخشی از هنرهای رزمیاش بودند.
هر تکه از نیروی درونیِ شکسته،دهنت پراکنده، در حال محو شدن وراستِ جرقهزن، شکل رعد به خود میگرفت.
حتی سپر انرژی محافظ که بدنش را در بر گرفتهپاره بود، به نظر میرسید نه برای دفاع از خود، بلکهآوردم برای نابودی حریفش وجود داشت و به شدت شعلهور بود.
و مبارزهایتلاشم که بهدرد دنبال آن آمد...
برای او که شاهد صحنه رویاروییاش با یانگمحافظت جوکیو در خاندان یانگ نیزه الهی بود، ایندنبالمون منظرهای بود که یقین خاصی را به همراه میآورد.
«این، انگار...»
او فقط انرژی ناگهان فورانکردهاشدستوپایی را بدون توانایی کنترل آن،پاره وحشیانه به اطراف پرتاب نمیکرد.
انگار داشت هنر رزمیای را اجرا میکرد که ازفریاد قبل میشناخت و کاملاً بر آن مسلط بود، اما صرفاًببند به دلیل کمبود نیروی درونی قادر به اجرای آن نبود.
او شبیه کسی بود که از قبل اصول رزمیکنم قلمرو استاد اعظم را به کمال رسانده بود ومنو تنها با تأخیر در حال انباشت نیروی درونی بود.
اگر چنین چیزی ممکن بود، بهدهنت چه روندی نیاز داشت؟ وقتی اوراستِ مسیر را به عقب ردیابی کرد...
شاید.
«انگار... درک وکردم یادگیریاش از تواناییهایراستم بدنش فراتر رفته.»
دیدن و یاد گرفتن.
در این جنبهها، که به عنوان تکنیکهای چشمی و استعداد ذاتی طبقهبندیراستِ میشدند، او آنقدر استثنایی بود که لحظهای که میفهمید، از قبل برتکون تمام فرمها، سبکها، الگوها، نیتها و نتیجهگیریهای هنرهای رزمی پیشرفته مسلط شده بود.
تنها چیزی که کم داشتدستوپایی انرژی درونیاش بود که فقط میشدآستینت به کندی آن را انباشته کرد.
گویی برای اثبات همین ادعا.
کوااااانگ—!!
لحظهای که دانتیان میانیاشدستوپایی را باز کرد و بهپاره قلمرو استاد اعظم قدم گذاشت.
استعداد فرود آوردنحداقل ضربهای بر بدنحالا یک استاد اعظم باتجربه.
«کوک!!»
نگاه مبهوت مورونگ چونگ از مردی کهخودم با از دست دادن دست چپش بهپشت پرواز درآمده و روی زمین غلت میخورد، گذشت.
و روی صورت پنگ هیونهوی نشست، که باآستینم مشت گرهکرده و درازشده، در حالی که اشکچپم خون از چشمانش جاری بود، مقابل او ایستاده بود.
«برام جالبه بدونم وقتیمیتونیم سرت رو برای برادرمببند بفرستم، چه واکنشی نشون میده.»
حتی در حالیکردم که چنین کلماتراستم تهدیدآمیزی به زبان میآورد.
با لحنی شاد خندید.
و با وجود تمام اینها، اودهنت همیشه به دانش خود میبالید وراستِ با افتخار شانههایش را عقب میداد.
با این حال تکتک کارهایی کهحالا انجام میداد شبیه یک اوباش بودهمون که هیچ چیز یاد نگرفته است.
او بدون تردید دستی را که سلاحش رابگیرم نگه داشته بود، دراز کرد و فدا کرد، چیزیحالا که میشد آن را گرانبهاترین دارایی یک رزمیکار نامید.
با این حال او بدونافتادن حتی یک کلمه شکایت در برابراعظمِ یک رزمیکار برتر مبارزه کرد، و...
پیروز شد ومیتونیم طوری خندید کهدهنت انگار طبیعیترین اتفاق دنیاست.
این مرد، که هر عملش تاحالا این حد متناقض بود، باعث شدهمون او نسبت به وی کنجکاو شود.
«بعد از اینکهنداشتم این ماجرا تمومدرست شد، بیا بریم ووچانگ.»
«چرا باید برم اونجا؟»
من جونش رو نجاتمیتونیم میدم، و حالا دارهببند برای خودش هر چیزی میبافه.
آخه چرا باید برم جایی که اتحادنادیده دنیای رزمی اونجاست؟ من فقط یه تازهکارم کهمیتونیم به زور تو منطقه شکار مبتدیها زنده موندم.
«مجمع اژدها ونداشتم ققنوس قراره همیندرست زمستون برگزار بشه.»
«خب چرا بایدمیتونیم بیام؟ اون یهدهنت جشنواره برای جناح حقه.»
«دلم میخواد ازت دعوت کنم تاحالا به عنوان مهمان افتخاری خاندان مورونگ شرکتراستِ کنی. خاندان ما امنیتت رو تضمین میکنه.»
«این چهتلاشم چرت ودرد پرتیه که داری...»
«باید بیای. حتماً باید بیای.»
در مسیر استان هاگان.
مورونگ چونگ جلوتر راه میرفت، اینحالا کلمات را به زبان آورد وهمون سپس لبخندی زد، لبخندی خالص و درخشان.